مقدمه انقلاب و تحولات اجتماعی همواره در جوامع مختلف بشری و در طول تاریخ زندگی او، حادث شده است و آدمی برای تغییر وضع موجود تا رسیدن به وضع مطلوب همواره در تلاش و کوشش بوده است. تکاپوی انسان در رسیدن به کمال مطلوب، اندیشه ظرف مناسب این پویش را در ذهن او متبادر ساخته و آدمی برای رسیدن به آن کمال، نیازمند به محیط اجتماعی مطلوب، انسانی و متکی بر قوانین لایتغیر الهی بوده، این کمال جویی و خدا خواهی فطری او پایه و اساس همه حرکات، جنبشها و انقلابات است. انقلاب اسلامی ایران، به عنوان یکی از شکوهمندترین انقلابات دنیا و به عنوان یکی از بزرگترین و فراگیرترین آنها، همواره مورد توجه صاحب نظران بوده است. به این خاطر تحلیل_ها، تبیین_ها و توصیف_های متعددی از آن به عمل آمده است. بدیهی است که همه تبیین_ها و تحلیل_ها مستدل، منطقی و همه جانبه نبوده و کاستی_ها و نواقصی را نیز در بردارد. ضمن این که پدیده انقلاب اسلامی با عظمت و پیچیدگی و چند لایه ای بودنش، امکان یک بررسی همه جانبه بی طرفانه، علمی و مستدل را کمتر فراهم می کند و یا حداقل به ظرف زمانی چندین ساله و مطالعه منابع بسیار و برخورداری از دانش_های مختلف جامعه شناسی، تاریخ فلسفه، علوم دینی، علوم تربیتی، سیاسی و علم روان شناسی است که، یک گروه تحقیقی کارآزموده و علاقه مند را می طلبد؛ چرا که این تحقیق از نوع یک تحقیق میان رشته ای است که با همکاری تنگاتنگ همه متخصصان امور فوق امکان پذیر و میسر می شود. در واقع می توان گفت که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، بستر مناسبی را برای آزمون پذیری نظریه_های انقلاب ایجاد نمود و زمینه دگرگونی و تغییر بسیاری از نظریه_هایانقلاب را فراهم نمود. باید اذعان داشت که نظریه پردازان مختلف انقلاب، پدیده ی انقلاب را با تبیینهای سیاسی، اقتصادی، روانشناسی، فرهنگی و… مورد بررسی قرار داده و تلاش کرده اند چرایی، زمینه_های وقوع، و پیامدهای انقلاب را ریشه یابی کرده و حتی به پیش بینی وقوع انقلاب در جوامع آماده و دارای شرایط انقلابی، بپردازند. تبیینهای سیاسی، بیشتر به بحث نبود آزادی و خفقان سیاسی در دوران پیش از انقلاب تکیه نموده و انقلاب را بازتاب آزادیخواهی توده_های انقلابی و انقلابیون آزادی خواه می دانند. از سوی دیگر، تبیین گران اقتصادی، نابسامانی اوضاع معیشتی، فقر، توزیع ناعادلانه منابع و ثروت کشور و… را به عنوان علل رخداد انقلاب ذکر می کنند. برخی دیگر از اندیشمندان از جمله چالمرز جانسون ریشه_های روانشناختی و فرهنگی انقلاب را مورد بررسی و تاکید قرار می دهند. علیرغمتمام این تحلیل ها باید دانست که انقلاب، یک پدیده چند وجهی است و ریشه_ها و علل مختلفی دارد. از سوی دیگر در بررسی این پدیده به زمینه_ها، علل زیربنایی و عوامل شتاب زا نیز بایستی توجه نمود. در این میان برخی از نظریه پردازان داخلی انقلاب، با تحلیل و بررسی نظریه ی تحول انقلابی چالمرز جانسون، در صددند تا با مقایسه و تطبیق شرایط خاص حاکم بر ایران عصر پهلوی چنین نتیجه بگیرند که مدل تحلیل «تحول انقلابی» جانسون تا حدود زیادی با انقلاب اسلامی ایران مطابقت دارد. در حالی که باید عنایت داشت که، تبیین_های مختلف انقلاب هر کدام فقط بعد خاص و محدودی را مورد توجه قرار داده و از این رو از بررسی جامع و همه جانبه این پدیده عظیم غافل مانده اند. تبیین انقلاب همانند دیگر پدیدههای اجتماعی و رفتارهای انسانی مستلزم نگاهی جامع، و چند بعدی بوده و از این رو برای بررسی این پدیده بایستی از رویکردهای مختلف بهره گرفت. در این میان انقلاب اسلامی ایران پدیده ای نو ظهور در عرصه ی بین المللی بوده و با هیچ یک از این نظریه_های مطرح شده توسط نظریه پردازان غربی و یا پیروان داخلی آنها قابل تطبیق نمی باشد. بلکه در نوع خود منحصر به فرد بوده و با قواعد و ضوابط مطروحه توسط این متفکران هم خوانی ندارد. نوشته حاضر کوشش می کند، اثرات انقلاب اسلامی بر تحول و تغییر نظریات انقلاب و بررسی موردی تئوری چالمرز جانسون و تطابق آن با انقلاب ایران را بررسی کند. سؤال اصلي كه اين مقاله عبارتست از اینکه: نظریه ی، تحول انقلابی جانسون چیست و تا چه حدی با واقعیات انقلاب اسلامی سازگار می باشد؟ با توجه به مطالب فوق، در بررسی حاضر که مطالعه ی انقلاب اسلامی و نظریه ی انقلاب چالمرز جانسون مد نظر می باشد، کوشش وافری به عمل آمده است تا با بررسی تعریف انقلاب از دیدگاه چالمرز جانسون، تحلیل مختصری از انقلاب اسلامی ایران ارائه گردد. پیش از این پژوهش کار_هایی در این زمینه صورت گرفته است از جمله کتاب تئوریهای انقلاب می باشد که نظریه_های انقلاب رابررسی نموده و مختصر نقدی نیز ارایه شده است، از دیگر آثار می توان به اثری با عنوان «تبیین انقلاب اسلامی ایران بر اساس تئوری تحول انقلابی چالمرز جانسون» اشاره کرد که نویسنده سعی وافری در انطباق شرایط انقلاب اسلامی با نظریه ی تحول انقلابی جانسون نموده است. دکتر منوچهر محمدی دیگر نظریه پردازی است که در ضمن برخی آثار خویش به این امر پرداخته است. در این تحقیق از روش توصيفي براي بازشناسي تحولات و از روش تحليلي براي فهم چگونگي نقش اين تحولات در رشد چالشهاي نظري بهره گرفته شده است و ابزار جمع آوري اطلاعات، كتابخانه اي می باشد. در این نوشتار پس از تعریف انقلاب از دیدگاه نظریه پردازان انقلاب به اصل نظریه ی جانسون پرداخته شده و سپس با سنجش این نظریه با واقعیات انقلاب اسلامی به نقد و بررسی آن پرداخته ایم و در نهایت با ارایه ی دور نمایی از اسلام جامع نگر، در مقام نتیجه گیری بر ناکار آمدی این نظریه در تحلیل و بررسی انقلاب اسلامی ایران تأکید گردیده است. تعریف انقلاب برای وارد شدن به بحث انقلاب، بی مناسب نیست که ابتدا تعریف انقلاب را از فرهنگ معین از نظر بگذرانیم : «انقلاب از نظر لغوی به معنای تغییر، تحول، برگشتگی و تبدیل است و از بعد سیاسی به معنای شورش عده ای برای واژگون کردن حکومت موجود و ایجاد حکومتی نو است». مراجعه به قرآن به عنوان کتاب آسمانی ما مسلمانان و اخذ ایده از آن منبع و مخزن گنجهای آسمانی درخصوص انقلاب نیز، اجتناب ناپذیر می نماید: از نظر قرآن، تاریخ (و البته مجموعه مخلوقات) به هر طرف که بروند خدا را از هدفش باز نمی دارند و خدا بر کار خود مسلط است. به علاوه تاریخ در نهایت امر به سوی امن و نعمت و رفاه و استخلاف صالحان در زمین، میل خواهد کرد. این میل را قرآن از قانون علمی استنباط نکرده است. بلکه این نوعی غیبگویی است که فقط از خداوند و پیامبران ساخته است و بس. در این رابطه آیه سوره قصص وعده می دهد، مومنان و نیکوکاران در زمین پیروز خواهند شد و به امن و ایمان خواهند رسید. الهام گرفتن از قرآن و پیشوایان دینی، ما را به تبیین و تحلیل علل و عوامل بروز انقلابات رهنمون کرده و چراغی فروزان فرا راه بررسی و تفحص در انقلابات، روشن می کند. باشد تا به مدد این چراغ فروزان از این بررسی مقصود نهایی حاصل شود. در مورد تعریف اصطلاحی انقلاب نظریات متعددی از جانب اندیشمندان مطرح گردیده است. از جمله این که، آيت اللّه مصباح یزدی انقلاب رابه مفهوم نوعي از تحول و دگرگوني اجتماعي مي داند. دکتر منوچهر محمدي در کتاب تحليلي بر انقلاب اسلامي، انقلاب_ها را نوعي ازتحولات و تغييرات سياسي ـ اجتماعي مي شمارد. حسین بشيريه در کتاب انقلاب و بسيج سياسي، انقلاب را نوع بسيار ويژه اي از منازعه سياسي يا طبقه خاصي از منازعات سياسي تلقي کرده و در نهایت می گوید: «انقلاب منازعه اي خشونت آميز براي قبضه قدرت در درون واحد سياسي مستقلي است که در طي آن گروه_هاي خارج از بلوک قدرت دست به بسيج توده اي مي زنند و در صورت پيروزي قدرت را در دست مي گيرند.» مفهومي که ما از انقلاب در نظر داريم، همین به معنای تغییرات و تحول اجتماعی است، که انقلاب را در قالب تحولات نظام اجتماعي مي بيند. نظریه ی چالمرز جانسون یکی از نظریههایی که در مکتب کارکردی درباره انقلاب عرضه شده است، نظریه چالمرز جانسون است. در میان نظریه_های انقلاب نظریه تحول انقلابی جانسون به این دلیل که به خود پدیده انقلاب توجه کرده است_حائز اهمیت بسیار است. جانسون با اتکا به جامعه شناسی کارکردگرا زمینه_های بروز یک انقلاب را توضیح می دهد ولی خود انقلاب را با تحلیلی روانشناسانه باز می شناساند. جانسون دو کتا ب مهم دارد 1. انقلاب و تحول اجتماعی 2. تحول انقلابي که مهمترین کتاب اوست، که در آن مدلی از انقلاب ارائه کرده است. در واقع نظرات جانسون نزدیک به نظرات پارسونز است و برای پي بردن به نظرات جانسون می باید نظرات پارسونز راخوب فهميد. نظرات پارسونز در مقابل نظرات مارکس و مارکسیست ها مطرح می شود. از دیدگاه پارسونز هر نظام اجتماعی جهت استمرار وجود و بقای خود نیازمند تأمین چهار متغیر کارکردی به این شرح است. انطباق، نیل به هدف، همبستگی حقوقی و حل منازعه و همبستگی فرهنگی. جانسون در کتاب اول خود «انقلاب و نظام اجتماعی»، به طبقه بندی انقلاب می پردازد و به نوعی تعریف از ماهیت انقلاب را مشخص می کند. در کتاب دوم خود «تحول انقلابی»، بیشتر بر مدل انقلاب و مصالحه ناپذیری نخبگان تمرکز دارد. مدلی که از انقلاب ارائه می دهد بر پایه مقوله ارزش_ها از نظر پارسونز است که تاثیر دو مقوله را روی هم بررسی می کند. 1.ارزشها 2.محیط (انقلاب در محیط اجتماعی رخ می دهد) جانسون بر استمرار نقشها و ساختها برا ی تداوم حیات اجتماعی تأکید می ورزد. در ادامه با توجه ویژه بر نقش تعیین کننده ی هنجارها معتقد است که مهمترین عملکرد نظام هنجاری، مشروعیت بخشیدن به قدرت است. چالمرز جانسون معتقد است كه فشار بيش از حد يك جامعه مي تواند جامعه را از حالت تعادل خارج كند . «بر هم ريختگي سازمان يك نظام اجتماعي ، فرهنگي ممكن است به واسطه اصابت يك فشار يا مجموعه اي از فشار_هاي مختلف بر آن بروز كند كه آن را از حدود توانايي خود براي حفظ تعادل خارج مي سازد.» جانسون انقلاب را پدیدهای اجتماعی میداند و آن را از دیدگاه جامعه شناختی بررسی میکند. جانسون از جمله جامعه شناسانی است که در مکتب اصالت کار کرد، تئوری انقلاب عرضه کرده است. جانسون کار خود را با این اصل آغاز می کند که انقلاب باید در ارتباط با نظام اجتماعی خاصی که در آن واقع شده مورد بررسی قرار گیرد و تجزیه و تحلیل انقلاب مرتبط با بررسی کارکرد جامعه بوده و هر گونه تلاشی برای مجزا ساختن این دو، فایده ی چندانی نخواهد داشت. به نظر جانسون انقلابها عبارتند از: «تلاشهاى موفق يا ناموفق كه به منظور ايجاد تغييرات در ساخت جامعه از طريق اعمال خشونت انجام مى پذيرد» وجود تعادل در نظريه ي جانسون و به طور كلى در ديدگاه كاركردگرايى – ساختارى شرط بقاء و دوام يك جامعه است. از نظر وی هماهنگى، هم خوانى و تعادل ميان ارزشها به عنوان يك مقوله ي فراگير از يك طرف و هنجارها و نقشها از طرف ديگر باعث تداوم حيات اجتماعى جامعه مى شود. به نظر جانسون هرگاه منابع تغيير بر يك نظام اجتماعى تأثير گذارد، بروز يكى از دو حالت قطعى است: يا هماهنگى و تطابق عناصر مختلف با هم موفق خواهد شد كه دوام نظام را تأمين كند، يا ظرفيت انطباق نظام موجود توانايى ايجاد هماهنگى هاى لازم را نخواهد داشت كه در چنين صورتى بين ارزشها و شرايط محيطى فاصله ايجاد شده و نا هماهنگى بين آنها به مختل شدن حالت تعادلى منجر خواهد شد. جانسون مطابق همین چارچوب نظری، نظریه ی انقلاب خود را تدوین می کند. طبق نگرش سیستمی-کارکردی جانسون، نظم، خصیصه ی ذاتی جامعه است و هر آن چه بر هم زننده ی نظم موجود باشد انحراف قلمداد شده، و آن را عارضه یا آسیب فرهنگی- روانی می خواند. از نظر جانسون انقلاب زمانی بروز می کند که تغییر در عرصه_های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از حمایت عناصر ارزش گذار و فرهنگی برای مشروعیت خویش محروم باشد. از طرف دیگر جانسون در نظریه ی «تحول انقلابی» با تحلیل و بررسی امور مربوط به روانشناسی اجتماعی، چنین نتیجه می گیرد که؛ جرم، جنایت، و سایر انواع کجروی از جمله انقلاب، از لحاظ عملکرد اجتماعی به منزله ی نوعی بیماری محسوب می گردد. خلاصه این که به نظر وی، زمانی که اعتماد به رژیم چندان کاهش یابد که استفاده از قدرت سیاسی بی فایده به نظر برسد و اعتبار افرادی که اداره و فرمانروایی جامعه را در دست دارند تنها متکی به استفاده ی آنان از زور باشد و امکان تحول آرام و منظم در جامعه هم منتفی باشد، انقلاب اجتناب ناپذیر خواهد بود. نظام اجتماعی از نظر کارکردگرایان عبارت است از مجموعه عناصر متغیر که وابستگی متقابل داشته و در حالت تعادلاند. و علت بقای جامعه وحدت ناشی از ارزشهای مشترک است، به این معنی که جامعه از گروهی افراد تشکیل شده که درباره ارزشهای به خصوص اتفاق نظر دارند و درباره آنچه درست یا نادرست انگاشته میشود به یکسان میاندیشند. در این تئوری ارزش (value) مفهوم کلیدی است.ارزشها تعیین کننده اهداف جامعهاند و بین افراد جامعه همبستگی ایجاد میکنند. از نظر جانسون جامعه زمانی در وضعیت تعادلی است که ارزشها و شرایط محیطی آن سازگار باشند و جامعه متعادل، به طور مرتب تأثیراتی از اعضای خود و از خارج میپذیرد و مجموع این دو، آن را به هماهنگ ساختن نحو تقسیم کار با ارزشهای خود وا میدارد که چنین جامعهای میتواند به طور تدریجی تأثیر پدیدههای جدید، سلیقههای تازه و نفوذ فرهنگی از خارج قرار بگیرد و بدون تجربه کردن انقلاب دائما دستخوش تغییر و تحول شود. البته تا زمانی که هماهنگی بین ارزشها و شرایط محیطی آن حفظ گردد این نوع تحولات تدریجی را تغییرات تکاملی (evolution changes) مینامیم. در واقع به نظر او انقلاب تحولی ساختاری و نتیجه ناهماهنگی میان ارزشها و محیط است. به نظر جانسون انقلاب را می بایست در زمینه سیستم_های اجتماعی مطالعه کرد و اساسا جامعه شناسی ثبات پیش از جامعه شناسی انقلاب می آید. در درون یک سیستم اجتماعی متعادل ممکن است تغییراتی پدید آید و در نتیجه تعادل سیستم به هم بخورد. تغییر اساسا 4 منبع دارد : 1- منابع خارجی تغییر در ارزشها، مانند ورود عقاید وایدئولوژی_های خارجی به درون جامعه متعادل. 2- منابع داخلی تغییر در ارزشها، مثل پیدایش عقاید ویا مصلحان در درون نظام. 3- منابع خارجی تغییر در محیط، مانند تاثیری که انقلاب صنعتی بر جوامع گوناگون گذاشت. 4- منابع داخلی تغییر در محیط، مانند رشد جمعیت ویا پیدایش گروههای جدید. به نظر جانسون ممکن است این تغییرات از طریق اعطای امتیازات و یا پذیرش تحولات، کنترل شوند و در نتیجه تعادل میان محیط و ارزشها اعاده شود. اما اگر چنین کنترل به عمل نیاید، وضعیتی پیش می آید که وی آن را «اختلالات چندگانه» (multiplysfunctions) می نامد. در این وضعیت که جامعه به خودی خود متعادل نیست، گروه حاکم می بایست به اعمال زور جهت حفظ انسجام جامعه متوسل شود. نتیجه چنین سیاستی اتلاف منابع قدرت (power deflation) به وسیله رژیم است که بعلاوه موجب از دست رفتن مشروعیت سیاسی دستگاه قدرت می شود. بدین ترتیب گروه حاکمه ی سرسختی که، زیر بار پذیرفتن دگرگونی_های نو نمی رود، با وضعیتی انقلابی مواجه می شود که مرکب از اختلالات چند جانبه و اتلاف منابع قدرت و خدشه در مشروعیت است. ازنظرساختاری و یا کارکردی، این وضعیت شرایط لازم برای وقوع انقلاب را فراهم می کند. اما شرط کافی برای وقوع انقلاب ناتوانی گروه حاکم در کاربرد وسایل زور و سرکوب است. با ذکر این شرط اخیر، جانسون به نظریه سیاسی یا رئالیستی انقلاب نزدیک می شود؛ اما اساسا به نظر او انقلاب و تحول ساختاری، نتیجه ناهماهنگی میان ارزشها و محیط است. در واقع به نظر جانسون، انقلاب وقتی روی می دهد که یک دولت مشروعیت، اعتبار و اعتماد خود را پیش ملت خود از دست بدهد. این هنگامی اتفاق می افتد که دولت به ارزشهای اجتماعی حاکم در میان مردم توجه نکند. در نتیجه یک ناهماهنگی غیرکارکردی (dysfunction) بین نظام اجتماعی و دولت و یا نظام حاکم پیش می آید. چالمرز جانسون نظریات خود را بر یک استعاره آشنا، جذاب، و گمراه گننده مبتنی می سازد؛ یعنی بین انقلاب و خشونت سیاسی با فجایع طبیعی همانند انفجار و زمین لرزه پیوند برقرار نموده است. این الگو به جای اینکه انقلاب را یک پدیده سیاسی در نظر بگیرد آن را به منزله فوران غیر عقلانی پرخاشگریهای نامشخص می پندارد، وی انقلاب را خشونتی می داند که معطوف به یکی از اهداف، تغییر حکومت و رهبری جامعه، تغییر رژیم و شکل حکومتو یا تغییر جامعه شامل تغییر ساختارهای اجتماعی، نظام کنترل مالکیت و سلطه طبقاتی وارزش_های مسلط جامعه است. از سوی دیگر وی معتقد است که؛ یک نظام اجتماعی وقتی دچار بحران می شود که ارزشهای اجتماعی «سینکرونیزه» نشوند؛ یعنی مانند چرخ دنده_های ماشین، دنده_ها جا نروند. این ناهماهنگی هنگامی پیش می آید که ارزشهای جدید و نامتناسب با نظام اجتماعی (یعنی ارزشهای مغایر با ارزشهای سنتی) وارد جامعه می شوند. وقتی فرآیند و جریان انقلاب آغاز شود، آن گاه این جریان توسط عوامل شتاب بخش تقویت می شود. مهمترین عوامل شتاب بخش عبارتند از : 1- پیدایش یک رهبر قوی الهام دهنده یا پیامبر. 2- تشکیل یک سازمان نظامی انقلابی مخفی. 3- شکست ارتش در یک جنگ که موجب تضعیف روحیه و سازمان آن شود. خلاصه دیدگاه جانسون درباره انقلابها چنین است: انقلابها اساساً نتیجه پیدایش ناهماهنگی بین محیط و ارزشها در سیستم اجتماع می باشند. تعادل سیستم اجتماع در نتیجه اثر چهار منبع بر هم میخورد : الف) تغییر ارزشها با منشأ خارجی؛ ب) تغییر ارزشها با منشأ داخلی؛ ج) تغییر محیط با منشأ خارجی (مثل تأثیری که انقلاب صنعتی بر جوامع گوناگون گذاشت)؛ د) تغییر محیط با منشأ داخلی (مثل رشد جمعیت و یا پیدایش گروههای جدید.) علاوه بر این، انقلابها را باید با ویژگیهای اجتماعیاش مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و خشونت و دگرگونی را چهرههای متمایز از آن شمرد. در حقیقت، انقلاب، اعمال استراتژی خشونت برای دگرگونی در ساختار اجتماعی است. از نظر جانسون خشونت به عنوان وجه مهم در انقلاب، به قدری مهم است که در کتاب انقلاب و نظام اجتماعی می گوید آن دسته از تحولات اجتماعی که با تغیر و خشونت آغاز نمی شود انقلاب نیست بلکه نمونه ای از اشکال تحول اجتماعی است. انقلابهای موفق در نهایت، ارزشهای اجتماعی نظام را با محیط منطبق میسازند. در دیدگاه جانسون انقلابها یا تحولات تکاملی، تنها زمانی رخ میدهند که اقتدار قبل از انقلاب مشروعیت خود را از دست بدهد. نظریه ی جانسون را می توان در این امور خلاصه کرد: عدم تعادل ارزشی- محیطی (ركود قدرت) + انعطاف ناپذيرى نخبگان حكومتى + عوامل شتابزا = انقلاب نسبت نظریه جانسون با انقلاب اسلامی معمولا همه متفکران و انديشمندان سياسي ـاجتماعي که نظام ايده آل و کمال مطلوبي را ترسيم مي کنند، نحوه تغيير و تبدّل آن رانيز پيش بيني مي کنند، به عبارت ديگر، تحول و ثبات دو روي يک سکه اند. موضوع ثبات و تحول از بحثهاي قديمي فلسفي است و اينجا منظور ما از تحولات اجتماعي در واقع تصور مفهوم مخالف استمرار و استواري نظام سياسي ـ اجتماعي است. به نظر می رسد دو دسته متغیر در وقوع تحول انقلابی در جامعه ی ایرانی دارای نقش و اثرند. اول متغیرهای زمینه ای که ناشی از ساختار مذهبی- تاریخی جامعه می باشند و به صورت ثابت و دراز مدت ایفای نقش می کنند. این دسته از متغیرها به طور مشخص در تشیع و روحیه ی ایرانی نمود پیدا می کنند. دوم متغیر_های نهایی که در شرایط عینی و مادی جامعه و نیز مبانی فکری انقلاب نمود می یابند، و در قالب عوامل غیر ثابت، شروط لازم و کافی تحول انقلابی را فراهم می کنند. مکانیسم و ترکیب این متغیرها، ساختارها و عوامل به این صورت است، که ابتدا شرایط مادی و عینی انقلاب (موجبات نارضایتی مردم) در جامعه ایجاد می شود و طی یک دوره_ی زمانی نسبتا طولانی تداوم یافته و توسط حکومت مرتفع نمی شود. آنگاه نخبگان و رهبران انقلابی (خارج از ساختار حاکمیت) با تکیه بر مذهب شیعه و روحیه ی ایرانی (به عنوان منابع و پتانسیل انقلابی) به ارایه ایدئولوژی انقلاب می پردازند. و با نکوهش وضع موجود، جامعه ی کمال مطلوبی را نوید می دهند که مشکلات موجود را نداشته باشد. احتمال موفقیت و پذیرش عمومی این ایدئولوژی و آرمان جدید، به میزان هماهنگی وسازگاری آن با ساختار_ها و متغیرهای زمینه ای جامعه (تشیع و ایرانی بودن) بستگی دارد. از نظر چالمرز جانسون، مدرنیزه کردن جامعه و ورود فناوری جدید، تحولات سریعی به بار می آورد که باعث ورود ارزشهای جدید نامتناسب با نظام اجتماعی (ارزشهای مغایر با ارزشهای سنتی) و عدم توجه دولت به ارزشهای جدید حاکم شده، همچنین موجب ازدست دادن مشروعیت نظام می شود که ناهماهنگی غیر کارکردی نیز به وجود می آورد. حال اگر یک رهبر قوی و یا یک سازمان نظامی انقلابی وجود داشته باشد و یا بر اثر شرایطی ارتش دچار شکست و یا تضعیف روحیه شده باشد، وقوع انقلاب در این جامعه اجتناب ناپذیر است. با توجه به این بخش از نظریه ی جانسون، برخی در صددند تا با مقایسه و تطبیق شرایط خاص حاکم بر ایران عصر پهلوی چنین نتیجه بگیرند که مدل تحلیل «تحول انقلابی» جانسون، تا حدود زیادی با انقلاب اسلامی ایران مطابقت دارد. آقای اکبری از جمله پژوهشگرانی است که در این زمینه نظریه پردازی کرده و سعی در تطبیق نظریه ی جانسون با انقلاب اسلامی ایران نموده است. وی در این باره می گوید: «رژيم پهلوى، با اتخاذ يك سرى سياستها و اقدامات نادرست فرهنگى هنجارها و ارزشهاى عميق حاكم بر جامعه را يكسره نا ديده گرفت و رو به سوى غربزدگى صرف و پيگيرى سياستهاى شبه مدرنيزاسيون و سكولاريزاسيون نمود كه نتيجه ي آن ايجاد وضعيتى بى ثبات و شكل گيرى جامعه اى نا متعادل گرديد که طى آن ارزشهاى جامعه با واقعيتهاى محيطى سازگارى و هماهنگى نداشت. در این دوران اگر چه وضعيت معيشتى و رفاهى مردم تقريباً خوب و مساعد بود، اما آن چيزى كه براى مردم ارزش محسوب مى شد، در واقعيتهاى محيطى ناديده گرفته مى شد و اين امر باعث گرديد كه مردم نهايتاً به اين نتيجه برسند كه وضع موجود، توان بر آورده ساختن خواستهاى آنها را كه مبتنى بر ارزشهاي شان بود، ندارد و بروز يكسرى عوامل شتابزا به عنوان جرقه اى بود كه در نهايت موجب وقوع انقلاب اسلامى شد.» این طیف از تحلیل گران معتقدند که جامعه ی ایرانی در شرف انقلاب اسلامی به صورتی مصنوعی و ناقص تحت مدرنیزه شدن قرار گرفته بود و فناوری جدید و مدرن وارداتی، موجبات تحولات سریع در برخی از ابعاد جامعه شده که با خود ارزشهای جدید نامتناسب با نظام اجتماعی و مغایر با ارزشهای سنتی، آورده بود. حکومت نیز سرمست از تحولات صوری و نضج ارزشهای جدید در بین قشر نوکیسه و بی توجهی عمدی به ارزشهای سنتی جامعه، مشروعیت خود را از دست داد که این موجب نوعی ناهماهنگی و عدم کارکرد مناسب بسیاری از پدیده_های اجتماعی شد. در این هنگام وجود یک رهبری قوی (امام خمینی) و وجود یک مردم انقلابی با ایمان و اعتقاد مذهبی در درجه اول و وجود یک سازمان شبه نظامی انقلابی (رقیق) در درجه دوم و ارتشی که ریشه مردمی داشت و از آنها جدا نبود و سران آن نیز تربیت نظامی مستقل از شخصیت شاه و امریکا نداشتند تا خود مستقل (در بین بی تصمیمی_های شاه و چراغ سبزهای امریکا) دست به اقدام زنند، فرآیند انقلاب اجتناب ناپذیر بود و سیل بنیان کن انقلاب همه آن دستاوردهای رژیم استبدادی و همین طور هرم قدرت را از بین برد. به این ترتیب مدرنیزه کردن صوری جامعه توسط رژیم شاه، ناهماهنگی ایجاد کرد و این ناهماهنگی خود به عنوان یکی از عوامل به وجود آورنده انقلاب اسلامی در ایران شد. در مقابل این نوع تفکر باید گفت که؛ در ايران، عدم تعادلى كه مىتواند به عنوان يك عامل انقلاب در نظرگرفته شود، از اواخر سال 1356 تا حدودی در اقشار مختلف اجتماعى قابل مشاهده بود. شعارهاى مردم، اعتصابات عمومى، تظاهراتها و غيره همگى حاكى از اين عدم تعادل بود. اما درباره انعطاف پذيرى نخبگان حكومتى بايد گفت كه برخلاف نظر جانسون، اين امر بسته به شرايط موجود، گاه ثبات و گاه تشديد بىثباتی بر نوع عقايد عمومى و فرهنگ عامه، جايگاه حكومت در بين مردم و سابقه تاريخى آن و تجربيات مردم در رابطه با رژيم سياسى بستگى دارد. به طور كلى اگر در كشورى روحيه انقلابى در مردم پديدار گردد كه به يك ايدئولوژى انقلابى و اصيل پيوند خورده باشد، بسيار متحمل است كه انجام اصلاحات در برقرارى ثبات با شكست مواجه شود. جانسون با ذكر اين نكته كه انعطاف پذيرى تعادل را باز مىگرداند، مطلب را بسى ساده انگاشته است. وى حتى نگفته كه انعطاف پذيرى بايد به موقع باشد. در ايران، طى سال 1357 رژيم شاه انعطاف هايى از خود نشان داد. تغيير نخست وزيران، آزادى بخشى از زندانيان سياسى، آزادىهاى كنترل شده مطبوعات، بحثهاى مجلس شورا، بازگرداندن تاريخ به هجرى شمسى باز داشت تعدادى از مقامات مانند هويدا و نصيرى، سخنرانى شاه مبنى بر اين كه صداى انقلاب ملت ايران را شنيده است، فرار شاه به خارج از كشور و… اما هيچ يك از اين ها نه تنها اثر نبخشيد، بلكه همگى بر شدت انقلاب افزودند. درباره نقش عوامل شتاب زا نيز بايد گفت رژيم شاه به ويژه از فرمان امام خمينى (رحمه الله عليه) مبنى بر فرار نظاميان و پيوستن آنها به مردم دچار گسيختگى نيروهاى نظامى و فرار ردههاى مختلف آن گرديد. بر اساس نظريه جانسون در ايران سالهاى 56 و 1357 هر چند شرط سوم وجود داشت، اما به اين دليل كه شرط دوم وقوع انقلاب يعنى انعطاف ناپذيرى نخبگان حكومتى وجود نداشت، بايد تعادل به جامعه باز مىگشت، اما چنين نشد و هر روز بر شدت انقلاب افزوده گشت. نقد جانسون در تحلیلش از انقلاب به بیان مدل تعلیلی (رابطه بین متغیر_ها) می پردازد. زمانی که بد کارکردی چند جانبه و مصالحه ناپذیری نخبگان که باعث افول قدرت و از دست رفتن اقتدار می شود، را بیان می کند، در واقع به شرایط لازم برای انقلاب اشاره دارد. جانسون معتقد است در مورد انقلاب نمی توان پیش بینی کرد. در واقع مدل او از انقلاب تعلیلی است که بر اساس آن می توان فرضیاتی را آزمود و به استنتاج تئوری دست زد. می توان گفت مدل او بیشتر شبیه به مدل توصیفی است و تنها به سلسله اموری پرداخته که باعث انقلاب می شود. علاوه بر این جانسون در حفظ مشروعیت بر نقش نخبگان تأکید می کند و معتقد است که اقدامات نخبگان مشروعیت را کاهش یا افزایش می دهد و یک رابطه مستقیم بین اقتدار و استفاده از زور است. هر چه نظام برای حفظ موقعیت خود از زور بیشتری استفاده کند احتمال بیشتری می رود که در چشم توده مشروعیت خود را از دست بدهد. در مقابل این بخش از نظریه ی جانسون می توان گفت،گاهی ممکن است استفاده ی بیش از اندازه زور توسط رژیم باعث اقتدار بیشتر رژیم شود و نهایتا این اقدام آنها یعنی کاربرد بیش از اندازه زور، کارساز افتد و مشروعیت را مستقر کند. او در بیان علل انقلاب، افول و از بین رفتن اقتدار را علل انقلاب می داند یعنی انقلاب را متغیر تابع می داند و این دو علت لازم، متغیر_های مستقل برای تبیین وقوع انقلاب است. اما در حالی که او شورش یا قیام موفقیت آمیز یا نا موفق را نیز انقلاب می داند. ممکن است چنین قیامی باعث زوال قدرت و از بین رفتن اقتدار شود، نه این که فقط کاهش اقتدار نخبگان در صورت نپذیرفتن تغییرات و کاربرد زور باعث انقلاب بشود. دیگر این که جانسون دو اصل «تعیینکنندگی ارزشها» و «ذاتی بودن تعادل» را که از عناصر اصلی دیدگاه کارکردگرایی ساختی در مورد جامعه هستند، مفروض انگاشته است، در حالی که اینگونه مفروضات پایه و اساس کافی برای تأمین الزامات نظریهسازی اجتماعی ندارند. از نظر جانسون انقلاب زمانی رخ می دهد که ارزش ها و محیط با هم نا هماهنگ باشند، اما بعد از انقلاب این ارزش ها و محیط با هم، هم خوانی می یابند و لو آن که انقلابیون برای بر کناری گروه حاکم نا موفق باشند. در واقع باید عنایت داشت که وی یک کارکرد گراست و بیشتر به ثبات اهمیت می دهد و در تحول انقلابی سعی دارد ثبات اجتماعی را مناسب نشان دهد ولی بیشتر شاخص هایی را که مطرح می کند بر هم زننده ثبات است. از دیگر ضعفهای نظری نظریه «تحول انقلابی» رابطه بین ارزش، تعادل، ایدئولوژی و انحراف اجتماعی است. جانسون قائل به وجود رابطه خاصی بین «ارزش و تعادل» از یک سوو «ایدئولوژی» و «انحراف» از سوی دیگر است. در اینجا بحث در مورد این دو نوع رابطه از نظر محتوایی است. دو رابطه مذکور از دو نظر دچار اشکال است. رابطه نظری بین «ارزش« و «ایدئولوژی» با «تعادل» و «انحراف» متناقض است. این ارتباط فرض شده بین ارزش و تعادل یا ایدئولوژی و انحراف حاصل ذهنیت خاص کارکرد گرایان است و نه مبتنی بر مبنایی دیگر.تناقض موجود در این رابطه دوگانه به این نکته بر میگردد که مفهوم ارزش که در مجموعه ی نظری جانسون دارای محوریت است، چیزی نیست جز همان ایدئولوژی. منتها ایدئولوژیک بودن ارزشها یا مورد غفلت جانسون قرار گرفته یا وی از آن اجتناب کرده است. در هر دو حال،وی دچار تناقض است؛ زیرا ارزش را عامل ثبات و تعادل نظام سیاسی میداند؛ یعنی کارکردی ایدئولوژیک برای ارزشها قائل است، اما در عین حال، ایدئولوژی را عامل ایجاد انحراف اجتماعی میشناسد. رابرت لور در مطالعه خود در مورد دیدگاه مکاتب مختلف جامعهشناسی در مورد دگرگونی اجتماعی،نادیده گرفته شدن این مقوله را در مباحث کارکردگرایی ساختی،ناشی از ماهیت خود این مکتب میداند. به نظر وی،در چهارچوب این مکتب، «دگرگونی،یک انحراف و یک تجربه آسیبزا تلقی میشود.» از طرف دیگر باید گفت که جانسون اساسا به دنبال درک علل یا منشأ انقلابات نبوده است،بلکه از پیش،انقلاب را شاخص انحراف و کجروی اجتماعی میدانسته و آن را به همین عنوان مورد بررسی قرار داده است. علاوه بر این در این نظریه از طرفی انقلاب را امری قابل اجتناب معرفی می کند، از طرف دیگر بر ضروری بودن و اجتناب ناپذیر بودن آن در صورت فراهم بودن شرایط تأکید می ورزد. ضمن این که بر خلاف نظریه ی جانسون روند امور به گونه ای که وی پیش بینی نموده است پیش نخواهد رفت، زیرا که انعطاف پذیری نخبگان حکومتی گاه ثبات و گاه عدم ثبات و تشدید انقلابات را در پی می آورد. در این نظریه بر خصوصیات فردی رهبر انقلاب نقش چندانی قایل نگردیده در صورتی که در نظریه پردازی_های انقلاب نقش رهبری را نمی تون نادیده گرفت. علاوه بر مشکلات فوق،میتوان به ضعفهای نظریه«تحول انقلابی» در سه زمینه ی معناشناسی، روششناسی و نظریهسازی، اشاره کرد. از نظر معنایی، نظریه جانسون فاقد استمرار در به کارگیری واژگان است.تعابیر متعدد و ناهمخوان وی از «ایدئولوژی» و «انقلاب» بیانگر ضعف عمدهای در مفهومشناسی وی است. از نظر روششناسی،وی دچار تقلیلگرایی ازیک سو،و تحمل آرای خود بر اندیشمندان نامی از سوی دیگر،شده است.از نظر محتوایی،بروز آشکار ضعف نظری «تحول انقلابی» را میتوان در ایجاد رابطه ی نظری بین «ارزش»، «ایدئولوژی»، «تعادل» و «انحراف» دید. نهایت اینکه حداکثر کاری که جانسون در «تحول انقلابی» انجام داده،تلفیقی سست و بیانسجام از مفروضات جامعهشناختی با مقولات روانشناختی،برای ارائه تفسیری آسیبشناسانه از «انقلاب» است. جامعيت اسلام و انقلاب اسلامی ایران انقلاب اسلامي، پديده اي بود كه به دليل پيچيدگي_ها و خصوصيات ويژه اش، نظريات مختلفي پيرامون آن ارائه شد. درباره علل اصلي پيروزي انقلاب، بين انديشمندان اين رشته و نيروهاي درگير در انقلاب، اتفاق نظر وجود ندارد و با تكيه بر عوامل فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، روان شناختي و سياسي، نظريات متفاوتي مطرح شده است. به طور کلی تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، دیدگاه علمی غالب نظریه پردازیهای انقلاب این بود که انقلاب پدیده ای متعلق به مدرنیته است که به کاهش نقش مذهب در جامعه یا سکولاریزه شدن جامعه، افزایش توقعات فزاینده اقتصادی وعدم نوسازی سیاسی معطوف است. اما پیروزی انقلاب اسلامی تحولات گسترده ای در نظریه های انقلاب به وجود آورد و موجب گردید مفاهیمی که تا پیش از این در نظریه پردازی_ها مورد توجه قرار نمی گرفت، به طور فعال در عرصه نظریه پردازی در حوزه انقلاب وارد شود. در مقابل این نظریات گروهي از محققان، واقع بينانه، به عامل مذهب و جامعيت اسلام در مواجهه با حكومت_هاي استبدادي و توانايي آن در رهبري، گسترش بيداري، روحيه انقلابي و بسيج نهضت_هاي اصيل مردمي توجه كرده، ضمن پذيرش دخالت عوامل مختلف در تكوين انقلاب اسلامي، اسلام خواهي مردم و اسلام زدايي شاه را عامل اصلي آن مي دانند. در اين ديدگاه، «علت اصلي و اساسي قيام مردم، اين بود كه شاه نسبت به نابودي ارزش_هاي مسلط جامعه ملت كه از مذهب و آيين آنها سرچشمه گرفته بود، قيام كرد و به همين دليل بود كه با جريحه دار شدن احساسات مذهبي امت مسلمان ايران، ديگر مجالي براي صبر و تحمل در مقابل ساير ناملايمات اجتماعي و اقتصادي وجود نداشت». اموري مانند حذف قيد اسلام و قسم به قرآن در شرايط داوطلبان انجمن_هاي ايالتي و ولايتي، مخالفت با روحانيت و تغيير تاريخ هجري به تاريخ شاهنشاهي، از مظاهر سياست_هاي اسلام زدايي شاه مي باشند. اين تئوري بر جامعيت اسلام و نقش تعاليم اسلام در پيدايش انقلاب اسلامي ايران تأكيد مي كند. چنين تفسيري از دين اسلام و تبيين ابعاد مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي آن، مهم ترين تلاش علمي انديشوران و متفكران اسلامی معاصر، همچون علامه طباطبايي، شهيد مطهري بود كه منشأ شكل گيري انقلاب اسلامي ايران شد. مهمترین ویژگی انقلاب اسلامی متأثر از تعالیم ناب انبیاء الهی، توجه دادن انسان به ابعاد معنوی اوست، و همین ویژگی است که این حرکت را نسبت به حرکت_های دیگر کاملا متمایز کزده و انسانیت انسان را مورد توجه قرار می دهد. علامه مصباح در مورد نقش مکتب در پیروزی انقلاب اسلامی می گوید: «دراین پدیده ی عظیم تاریخی که علی رغم تحلیل_های فراوانی که دوست و دشمن در این دو دهه انجام داده اند، هنوز زوایای ناشناخته زیادی وجود دارد و مکتب تشیع نقشی اساسی در پیدایش آن داشته است » ایشان حتی وحدت به وجود آمده در میان اقشار مختلف جامعه ی ایرانی آن روز را هم به جهت متکی بودن آن بر مکتب متعالی تشیع می دانند. شهيد مطهري در تحليل ماهيت و عوامل ايجاد انقلاب_ها، سه نظريه را مطرح مي كند؛ «يك نظريه اين است كه روح و ماهيت تمام انقلاب_ها، اقتصادي و مادي است؛ طبعاً آرمان چنين انقلابي، رسيدن به جامعه اي است كه در آن از شكاف_هاي طبقاتي، اثري نباشد؛ يعني رسيدن به جامعه اي بي طبقه. نظريه دوم، اين است كه انقلاب، هنگامي مي تواند انساني باشد كه ماهيتي آزادي خواهانه و سياسي داشته باشد؛ نه ماهيتي اقتصادي؛ چون اين امكان هست (كه) در جامعه اي، شكم_ها را سير بكنند و گرسنگي_ها را تا حدي و يا به طور كلي از بين ببرند، ولي به مردم حق آزادي ندهند؛ حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند. در چنين جامعه اي، مردم براي كسب اين حقوق از دست رفته، قيام مي كنند و انقلاب به راه مي اندازند و به اين ترتيب، انقلابي نه با ماهيت اقتصادي، بلكه با ماهيتي دمكراتيك و ليبرالي به وجود مي آورند. انقلاب اسلامی در شرایطی بروز نمود، که هیچ خطر و مشکلی از خارج مرزها ی قدرت سیاسی حاکم را تهدید نمی کرد. و انقلابیون و قدرت اجتماعی شکل گرفته در ایران بر اساس خیزش مذهبی به رهبری علما و روحانیون بدون تأیید یا حمایت بین المللی مبارزه خود را برای سرنگون ی رژیم شاه آغاز نموده و شدت بخشیدند و با تکیه بر مردم موفق شدند رژیم ی را سرنگون کنند که تا روزهای آخر مورد حمایت بین المللی قرار داشت. علاوه بر دو نوع ماهيتي كه ذكر گردید، انقلاب مي تواند ماهيتي اعتقادي و ايدئولوژيكي داشته باشد؛ بدين معني كه مردمي كه به يك مكتب، ايمان و اعتقاد دارند و به ارزش_هاي معنوي آن مكتب، شديداً وابسته هستند وقتي كه مكتب خود را در معرض آسيب مي بينند و وقتي آن را آماج حمله_هاي بنيان برافكن مي بينند، خشمگين و ناراضي از آسيب_هايي كه بر پيكر مكتب وارد شده، دست به قيام مي زنند. انقلاب اين مردم، ربطي به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ربطي به داشتن يا نداشتن آزادي سياسي ندارد؛ زيرا ممكن است اينان هم شكمشان سير باشد و هم آزادي سياسي داشته باشند، اما از آن جا كه مكتبي را كه در آرزو و آرمان آن هستند، استقرار نيافته مي بينند، بر مي خيزند و قيام مي كنند». در واقع انقلاب اسلامی ایران سه مفهوم بدیع را وارد عرصه نظریه پردازی انقلاب نمود و تحولی شگرف در حوزه نظریه پردازی انقلابات به وجود آورد این سه مفهوم عبارتند از: ۱رهبری مذهبی ۲ایدئولوژی اسلامی ۳بسیج اقشار مختلف مردم ولی رهبری در انقلاب اسلامی مساله ای برتر از این مقام و منزلت است. چنان که روند انقلاب اسلامی از آغاز نهضت تا پیروزی نشان می دهد تاثیر شخصیت حضرت امام خمینی (ره) در انقلاب اسلامی بیش از نقش یک رهبری بوده است. چهره امام خمینی (ره) پیش از آن که به عنوان رهبر نهضت در نظر آورده شود بیش از هر چیز به منزله یک مرجع تقلید بود و مردم ایشان را به عنوان یک مرجعیت دینی می شناختند، تاریخ ایران مشحون از حضور روحانیون و مجتهدان بزرگی است که همت خود را صرف بیداری و آگاه سازی مردم نموده اند، اما امام خمینی (ره)، مجتهد و فقیه بی بدیلی بود که با تکیه بر دو پایه مقتضیات زمان و مکان در قرن افول دینداری و معنوی، انقلابی را به نام خدا در ایران به پیروزی رسانید به گونه ای که بسیاری از صاحب نظران برجسته دنیا، قرن بیستم را قرن «خمینی» (ره) نامیدند. از طرف دیگر باید خاطر نشان ساخت که انقلاب اسلامی ایران در شرایطی به پیروزی رسید که به اعتراف اکثر تحلیل گران نظام شاهنشاهی و سازمانهای اطلاعاتی در اوج قدرت و تثبیت شده به نظر می رسیدند و توانایی برخورد شدید و قاطع با کوچکترین مخالفت و معارضه ای را در خود احساس می کرد. در چنین شرایطی بود که گروههای اجتماعی برای به زانو در آوردن چنینی نظامی می بایست بر اساس برنامه ریزی و بسیج تمام نیروها و قربانی کردن بسیاری از نیروهای انقلابی بسیج شده، این نظام مقتدر حاکم را سرنگون سازند. به همین خاطر است که تدا اسکاچپل به هنگام بررسی انقلابهایی هم چون انقلاب روسیه و فرانسه معتقد است که آن انقلابها آمدند نه این که ساخته شوند، ولی انقلاب اسلامی ایران نیامد بلکه با توجه به شرایط سخت و پیچیده ی موجود ساخته شد. از این رو او معتقد است که جای هیچ شک و تردیدی نیست که علل بروز انقلاب ایران با آن چه که در انقلابهای دیگر مانند فرانسه و یا چین، بسیار متفاوت بوده و دارای اختلافی فاحش می باشد. بر اساس همین مقایسه_ها به جرات می توان گفت که عظمت و موقعیت منحصر به فرد انقلاب اسلامی ایران مانع از آن است که نظریات و تئوری_های تجربه شده در انقلابهای گذشته، در مورد این انقلاب نیز صادق باشند. فوکو، یکی از اندیشمندان غربی، معتقد است که ؛ اسلام شيعي، تنها عنصري است كه به انقلابيون، نيرويي مقاومت ناپذير در مقابل رژيم شاه بخشيده است. وي مي نويسد: «سرنوشت عجيبي دارد اين ايران؛ در صبحدم تاريخ، اين كشور، دولت و سازمان اداري را پديد آورد؛ بعدها نسخه آن را به اسلام سپرد و مقامات ايراني در سمت ديواني، به خدمت امپراتوري_هاي عربي در آمدند؛ امّا در ايران، از همين اسلام، مذهبي بيرون آمده است كه به ملتي كه در مقابل دولت ايستاده است، قدرت مقاوت و روحيه مبارزه بخشيده است.» بر اين اساس، مفهوم معنويت گرايي سياسي، قلب تحليل فوكو از انقلاب اسلامي ايران را تشكيل مي دهد. به نظر وي، روح انقلاب اسلامي، در اين حقيقت يافت مي شود كه ايراني_ها از خلال انقلاب خود، در جست و جوي ايجاد تحول و تغيير در خويش بودند. هدف اصلي آنان، ايجاد يك تحول بنيادين در وجود فردي و اجتماعي، حيات اجتماعي و سياسي و در نحوه تفكر و شيوه نگرش بود. آنان، راه اصلاح را در اسلام يافتند و اسلام براي آنان، هم دواي درد فردي و هم درمان بيماري_ها و نواقص جمعي بود. در فرآیند پیروزی انقلاب اسلامی و آگاهی دادن به مردم سه مرکز بسیار مهم نقش تعیین کننده داشتند، این سه کانون عبارت بودند از: مساجد، حوزه های علمیه و دانشگاه ها که بعد از مراکز ثقل کانون های مبارزه علیه رژیم پهلوی توانستند درتعمیق، گسترش آرمان ها و انسجام و وحدت اقشار مختلف نقش بسیار مهمی را ایفا نمایند .در اسلام مساجد همواره به عنوان کانون وحدت و همبستگی مسلمانان نقش بسیار مهمی دربسیج نیروها داشتند و در پیروزی انقلاب اسلامی نیز به نقطه کانونی نیروهای انقلاب تبدیل گردیدند. در این دوره مساجد به مراکز نیرومند پشتیبانی و عملیاتی انقلاب تبدیل گردیدند. در کنار مساجد حوزه های علمیه نیز نقش بسیار مهمی در پیشبرد آرمانهای اسلام و انقلاب ایفا نمودند. استقلال سیاسی و اقتصادی حوزه های علمیه تشیع همواره به فقها و علما این امکان را می داد که بدون هرگونه ترس و واهمه در زمینه بروز اختلال در کار حوزه از سوی دستگاه حاکم عکس العمل لازم را داشته باشند، روحانیون حوزه های علمیه سراسر کشور و در راس آن ها روحانیون حوزه علمیه قلم با افشاگری و بیان حقایق نقش بسیار مهمی در بسیج قشرهای مختلف مردم و پیروزی انقلاب داشتند، به یکی از مهم ترین مراکز ثقل مبارزه علیه رژیم پهلوی تبدیل گردیدند و راه را برای پیروزی انقلاب هموارتر نمودند. در حقیقت می توان این چنین نتیجه گرفت که انقلاب اسلامي، انقلابي است كه در بعثت نبوت و قيام عاشورا ريشه دارد و هدف آن گسترش معنويت و عدالت در جامعه ومبارزه با ظلم و فساد است و از اين جهت مقدمه ظهور محسوب مي شود. پس، انقلاب اسلامي نه تنها برآمده از مدرنيسم و مدرنيته نبوده و حتي انقلابي پست مدرن هم نيست، بلكه انقلابي كاملا ديني و سنتي است كه عليه همه حاكميت غرب به پاخاسته و در اسلام ومعنويت گرايي و عدالت خواهي اسلام ريشه دارد. انقلابي كه محور آن اسلام و مكتب تشيعو سرمشق آن راه و روش حضرت سيدالشهدا(ع) است و براساس محرم پا گرفته است. تظاهرات وراهپيمايي_هاي ميليوني ملت ايران در روزهاي عيد فطر، تاسوعا، عاشورا، اربعين، قيام15خرداد 1342، برگزاري چهلم_ها براي شهداي حوادث مختلف كه به فلج شدن رژيم انجاميد، همگي، نشان از ريشه اسلامي آن دارد. از این رو انقلاب اسلامي به هيج وجه وامدار انقلابهاي مدرن و شبه مدرن معاصر نيست، بلكه وامدار مقام بعثت و عاشورا و ظهور منجي است، انقلابي كه براي برپايي عدالت و معنويت -همان هدف انبيا- بر پا شد و مبارزه با حكومت پهلوي و استعمار را به اين دليل بر خود فرض شمرد كه انبياي الهي مبارزه با طاغوتيان زمان خود را ضروري مي دانستند، انقلابي كه برپايه رهبري ديني و مرجعيت شيعه، نايب امام زمان-سلام الله عليه- شكل گرفت و با شعار «نه شرقي، نه غربی جمهوري اسلامي» راه نويي را در جهان به شدت به ظلمت گرايش پيدا كرده ی امروزي، بازكرد. پس، در تعريف و مفهوم انقلاب اسلامي چنين بايد گفت: انقلاب اسلامي انقلابي است در بستر اسلام و مكتب تشيع، و اساس آن بعثت و عاشورا و ظهور منجي است كه عليه همه حاكميت غرب قيام كرد و خواستار قدرت در جهت برقراري معنويت و عدالت درجامعه است و استقلال و آزادي را در پرتو اسلام و شريعت و احكام اسلامي معنا مي بخشد. انقلابي است كاملا اسلامي و به دور از هرگونه شائبه_هاي بهره گيري از غرب وغربيان و فرهنگ مدرنيته و غیر آن. در يك كلمه، انقلاب اسلامي، كوشش در عينيت بخشيدن به اسلام و احكام اسلامي در جامعه است، تلاشي در جهت تحقق ظهور منجي آخرالزمان با ارائه چهره اي از قدرت وحكومت، كه در آن معنويت و عدالت اصل اصيل و ركن اساسي سياست و حكومت است. آری انقلاب اسلامي اراده معطوف به معنويت و عدالت در زير سايه احكام اسلامي است. نتیجه انقلاب اسلامی ایران با ماهیت دینی و مذهبی خود ناکارآمدی تئوریهای مدرن انقلاب را برای تحلیل و تبیین انقلابات عصر جدید به اثبات رسانید و به همه صاحب نظران پدیده انقلاب ثابت نمود که نمی توان بدون توجه به ساختار فرهنگی و دینی کشورها و ملت ها از پنجره تئوری و نظریه به آن ها نگاه نمود. به عبارت دیگر















هیچ نظری وجود ندارد