پيشواى نهم در سن 7 سالگى به امامت رسيد و هفده سال رهبرى شيعيان را به عهده داشت . دوران امامتحضرتش با دو نفر از خلفاى ستم پيشه عباسى مامون و معتصم مقارن بود . حضرت جواد عليه السلام در داشتن تمام صفات زيباى اخلاقى و انسانى سرآمد خوبان روزگار بود . پارسايى، علم و دانش و بخشندگىاش موجب شده بود که با القاب جواد، تقى، مرتضى و منتجب شناخته شود . اما در اين ميان لقب «ابن الرضا» بخاطر شکوه و جلالت امام رضا عليه السلام در ميان مردم شهرت بيشترى داشت و حتى بعد از آن حضرت، مردم امام دهم و يازدهم عليهما السلام را نيز با همين لقب بيشتر مىشناختند . امام رضا عليه السلام هنگام خطاب به يگانه فرزندش، بيشتر، از کنيه «ابو جعفر» – که نشانه احترام خاصى است – استفاده مىکرد . (2) امام محمدتقى عليه السلام که در نوجوانى به مقام رفيع امامت نائل شده بود، در سن 25 سالگى و در عنفوان جوانى به دستور معتصم عباسى و توسط همسر بىوفايش ام الفضل (دختر مامون) در شهر بغداد به شهادت رسيد . حضرت جواد عليه السلام از همسر ديگرش، سمانه مغربيه، داراى چهار فرزند پسر، به نامهاى: ابوالحسن امام على النقى عليه السلام، ابو احمد موسى مبرقع، ابو احمد حسين و ابو موسى عمران; و چهار فرزند دختر، به نامهاى: فاطمه، خديجه، ام کلثوم و حکيمه بود . (3) حکيمه دختر امام جواد عليه السلام همان بانوى با فضيلت و مؤدب است که در هنگام تولد حضرت مهدى عليه السلام در منزل برادر زادهاش امام حسن عسکرى عليه السلام حضور داشت و به نرجس خاتون يارى مىکرد .
شايستهترين ترجمان قرآن
امامان معصوم عليهم السلام که بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله حجتخدا و جانشين پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله به شمار مىروند شايستهترين ترجمان وحى و آشناترين کس به تفسير قرآن مىباشند . بر اين اساس اگر بخواهيم کلام وحى را معنا کنيم، اول بايد به سراغ امامان معصوم عليهم السلام برويم . امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: «اين قرآن، خطوطى است که در ميان جلد پنهان است، با زبان سخن نمىگويد و نيازمند مفسر و ترجمان است … .» و سپس فرمودند: «فنحن احق الناس به; ما [امامان معصوم عليهم السلام] براى [تفسير و ترجمان] قرآن از همه مردم شايسته تريم .» (4) امام باقر عليه السلام در معناى آيه «و ما يعلم تاويله الا الله والراسخون فى العلم» (5) ; فرمود: يعنى «معنى تمام قرآن را جز خداوند و کسانى که راسخ در علم هستند (6) نمىدانند .» و امام صادق عليه السلام راسخان در علم را چنين معرفى کرد: «نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تاويله; ما [اهل بيت] راسخان در علم هستيم و ما تاويل قرآن را مىدانيم .» پيشواى پنجم ضمن گفتار روشنگرانهاى که در مورد امتيازات اهل بيت عليهم السلام بيان فرموده است، به اين نکته اشاره کرده، مىفرمايد: «نحن تراجمة وحى الله; (7) ما مترجمان وحى الهى هستيم .» امام صادق عليه السلام در معناى آيه: «بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم» ; (8) «ولى اين قرآن آيات روشنى است که در سينه دانشوران [و اهل علم] جاى دارد .» فرمود: «مقصود از اهل علم که دانش تفسير قرآن را در سينه خود جاى دادهاند، امامان معصوم عليهم السلام هستند .» (9) با توجه به نکات فوق در اين نوشتار سعى شده است که برخى از نکتههاى تفسيرى و مفاهيم قرآنى از سيره و سخن امام جواد عليه السلام استخراج شده و به مبلغان و مخاطبان گرامى عرضه شود، تا با پيروى از شيوه تبليغى آن حضرت در عرضه مطالب بلند وحيانى، با برخى از معانى آيات الهى نيز آشنا شويم .
ترويج آيات قرآن
حضرت جواد عليه السلام بر اين باور بود که آيات الهى بايد در جامعه فراگير شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلالهاى روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گيرند، به همين جهتسعى مىکرد که در گفتگوها و معاشرت و برخورد با مردم از آيات قرآن استفاده کند . داستان زير نمونهاى از اين حقيقت است . قاسم بن محسن مىگويد: در سفرى که به مکه رفته بودم در راه به شخص ضعيف و مستحقى برخورد کردم، از من چيزى خواست و من هم يک قرص نان به او صدقه دادم، سپس به راه خود ادامه دادم، در راه گردباد تندى وزيد و عمامهام را با خود برد . من هر چه تلاش کردم نفهميدم که به کدام سمتبرد . هنگام بازگشت در مدينه به حضور امام جواد عليه السلام رفتم، امام به من فرمود: اى قاسم! عمامهات را در راه باد با خودش برد؟ گفتم: بلى . امام به خادم خود فرمود: برو عمامه قاسم را بياور و او عينا عمامه خودم را برايم آورد . من با شگفتى تمام به حضرت عرضه داشتم: اى پسر رسول خدا! اين عمامه چگونه بدستشما رسيد . امام پاسخ داد: تو در راه به مستمندى صدقه دادى و خداوند احسان تو را پذيرفت و به شکرانه آن، عمامهات را به تو برگرداند . حضرت جواد عليه السلام در ادامه سخن خويش اين آيه را قرائت کرد: «ان الله لا يضيع اجر المحسنين» (10) ; «خداوند متعال مطمئنا پاداش نيکوکاران را ضايع و تباه نمىسازد (11) .»
کودکى در مسند امامت
روزى على بن اسباط (يکى از شيعيان کوفي) در دوران کودکى امام جواد عليه السلام به حضور آن حضرت شرفياب شد . او مىگويد: من دقيقا به قد و قامت آن بزرگوار خيره شده و قيافه و حرکات و سکناتش را زير نظر داشتم تا در موقع مراجعت، شکل و شمايل امام جواد عليه السلام را بهتر براى يارانم در مصر نقل کنم . درست در همين هنگام که با اين انديشه به او نگاه مىکردم، آن حضرت نشست و رو به سوى من کرده و گفت: «اى على بن اسباط! خداوند کارى را که در مسئله امامت کرده، همانند کارى است که در مسئله نبوت انجام داده است . گاهى در قرآن مىفرمايد: «و آتيناه الحکم صبيا» (12) ; «ما به يحياى پيامبر عليه السلام در دوران کودکى فرمان [نبوت] داديم .» و گاهى در مورد انسانها مىفرمايد: «حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة» (13) ; «تا زمانى که به کمال قدرت و رشد عقلى برسد و به چهل سالگى بالغ گردد .» با توجه به اين آيات همانگونه که ممکن استخداوند متعال حکمت را به انسانى در کودکى بدهد، در قدرت اوست که آن را در چهل سالگى بدهد .» (14) و به اين ترتيب هر گونه شک و شبهه را در مورد امامتش از ذهن على بن اسباط زائل نمود . براى توضيح بيشتر نقل روايتى از امام رضا عليه السلام در اينجا مناسب مىنمايد: روزى صفوان بن يحيى به حضرت رضا عليه السلام عرضه داشت: قبل از آنکه خداوند متعال فرزندت – حضرت ابوجعفر – را به شما عطا کند، مىفرموديد که خداوند به من پسرى خواهد بخشيد . اينک خداوند متعال او را به شما ارزانى کرد و چشم ما به جمالش روشن شد . حال مىپرسيم، – خداى نکرده – اگر خبرى شد [و شما از دنيا رفتيد!] بعد از شما ما به چه کسى رجوع کنيم؟ امام رضا عليه السلام به فرزندش حضرت جواد عليه السلام – که پيش رويش ايستاده بود – اشاره کرد . صفوان بن يحيى با کمال تعجب گفت: ايشان که کودکى سه ساله هستند؟! [چطور مىشود يک کودک امام باشد؟] امام فرمودند: «و ما يضره من ذلک شىء قد قام عيسى بالحجة و هو ابن ثلاث سنين; کودک بودن او در امامتش مشکل ايجاد نمىکند، عيسى عليه السلام در سه سالگى به حجيت الهى قيام نموده [و به نبوت رسيد] .» (15) على بن اسباط مىگويد: روزى به امام جواد عليه السلام عرض کردم: اى مولاى من! مردم به کوچکى سن شما ايراد مىگيرند و به اين جهت از پذيرفتن امامتتان سر باز مىزنند . امام در پاسخ فرمودند: چرا آنان اين نکته را بر من ايراد مىگيرند؟ به خدا سوگند! خداوند متعال به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمود: «قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى» (16) ; «بگو: اين راه من است! من و هر کسى که پيرو من باشد، با بصيرت کامل، [همه مردم را] به سوى خدا دعوت مىکنيم .» و غير از على عليه السلام در اول اسلام کسى از رسول الله صلى الله عليه و آله پيروى نکرد . و آن حضرت در آن هنگام 9 ساله بود و من هم 9 سال دارم . (17) [که با بصيرت کامل مردم را به سوى خدا هدايت مىکنم؟]
سوگندهاى قرآن
يکى از مهمترين عوامل پيشرفت جوامع، سوق دادن افراد آن به سوى علم و دانش و تفکر است . قرآن کريم با شيوههاى مختلفى انسانها را به تفکر واداشته است . يکى از اين شيوهها، سوگندهاى آن است . معمولا امور مقدس و ارزشمند مورد قسم قرار مىگيرند . خداوند متعال در موارد متعددى از کتاب خويش به پديدههاى طبيعى جهان آفرينش قسم مىخورد; و شب و روز و ستاره و خورشيد و ماه و امثال آن مورد سوگند خداوند متعال قرار گرفتهاند . على بن مهزيار درباره سوگندهاى قرآن از محضر امام جواد عليه السلام نکتهاى را نقل کرده است که قابل دقت و بررسى است . او روزى از پيشواى نهم سؤال کرد: سوگندهاى قرآن همانند: «و الليل اذا يغشى والنهار اذا تجلى والنجم اذا هوى» و نظائر اينها براى چه در قرآن مورد قسم قرار گرفته است؟ امام فرمود: خداى تعالى [براى بيدارى انسان و تحريک انديشه و عقل وي] مىتواند به هر يک از مخلوقاتش که بخواهد سوگند ياد کند ولى مردم جز به ذات او، به چيز ديگرى نبايد سوگند ياد کنند . (18)
هدايت گمراهان با آيات الهى
قاسم بن عبدالرحمن به مذهب زيديه گرايش داشت، اما با شنيدن آياتى از قرآن که امام جواد عليه السلام بر وى قرائت کرد، با حقيقت آشنا شده و به امامت امام جواد عليه السلام و سائر ائمه اعتقاد پيدا کرد . او در اين مورد مىگويد: من زمانى به مذهب زيديه تمايل داشتم تا اينکه به بغداد سفر کردم و مدتى آنجا بودم، در همان ايام روزى در يکى از خيابانهاى بغداد، ديدم مردم با شور و شوق وصف ناپذيرى به يک نقطه معلومى متوجه هستند; بعضى مىدوند، بعضى بالاى بلنديها مىروند، بعضى ايستاده و آنجا را تماشا مىکنند . پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرضا! (حضرت جواد فرزند امام رضا عليه السلام) مىآيد . گفتم: من هم بايد او را ببينم . تا آنکه حضرت جواد عليه السلام سوار بر قاطر نمايان شد . من همچنان که به او خيره شده بودم، پيش خودم گفتم: خداوند گروه اماميه را از رحمتخود دور کند، آنها اعتقاد دارند که پروردگار متعال، اطاعت اين جوان را بر مردم واجب گردانيده است! همين که اين انديشه در ذهن من خطور کرد، آن حضرت راهش را به سوى من کج کرد و رو به من کرده، اين آيه را قرائت کرد: «ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ظلال و سعر» (19) ; [قوم ثمود گفتند:] آيا ما بشرى از جنس خود را پيروى کنيم؟ در اين صورت ما در گمراهى و جنون خواهيم بود .» با شنيدن اين آيه – که از دل من گواهى مىداد – با خود انديشيدم که: مثل اينکه او ساحر و پيشگو است که از انديشههاى نهانى من خبر مىدهد؟ حضرت جواد عليه السلام دوباره مرا خطاب کرده و اين آيه را تلاوت فرمود: «ء القى الذکر عليه من بيننا بل هو کذاب اشر» (20) ; «آيا از ميان ما تنها بر او وحى نازل شده؟! نه، بلکه او آدم بسيار دروغگو و خودپسندى است .» وقتى که متوجه شدم حضرت جواد عليه السلام واقعا از انديشههاى قلبى من خبر مىدهد و اين براى افراد عادى ممکن نيست، فهميدم که او ولى خدا و امام مسلمين است . بعد از آن از مذهب زيديه دستبرداشته، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و به امامتحضرتش اقرار کرده و اعتراف نمودم که او حجتخدا بر مردم است . (21)
پيامبران مرسل
حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در تفسير ذالکفل – که در آيه 48 سوره ص مورد ستايش خداوند قرار گرفته – مىگويد: نامهاى به امام جواد عليه السلام نوشتم و در آن از نام «ذا الکفل» و اينکه آيا او پيامبر مرسل بود يا نه؟ پرسش نمودم . امام جواد عليه السلام در پاسخ فرمود: خداى متعال يکصد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستاد، و سيصد و سيزده نفر از آنان مرسل بودند و «ذو الکفل» يکى از آن مرسلين است که بعد از سليمان بن داود مىزيست، و در ميان مردم مانند داود عليه السلام قضاوت مىکرد و جز براى خداى عزوجل خشمگين نمىشد و نام شريف او «عويديا» بود . او همان است که خداى عز وجل در کتاب شريف خود از او نام برده و فرمود: «واذکر فى الکتاب اسمعيل واليسع و ذالکفل کل من الاخيار» (22) ; «و در اين کتاب به ياد آر «اسماعيل» و «يسع» و «ذو الکفل» را که همه از نيکان بودند .»
نامهاى خداوند
ابو هاشم جعفرى از امام جواد عليه السلام سؤال کرد که معناى واحد چيست؟ حضرت پاسخ داد: اجماع و اتفاق زبانهاى مردم به يگانگى و وحدانيتخداوند متعال مىباشد، چون خداوند در قرآن کريم مىفرمايد: «و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن الله» (23) ; «و اگر از آنان بپرسى چه کسى آنانرا آفريده است، قطعا همه آنان خواهند گفت: خدا .» (24) وى همچنين معناى صمد را – که در سوره توحيد آمده است – از امام جواد عليه السلام چنين نقل مىکند: «صمد يعنى بزرگى که تمام موجودات عالم در نيازهاى کوچک و بزرگ خود به او مراجعه کرده و محتاج اويند .» (25)
مقابله با تحريف کنندگان قرآن
احمد بن محمد بن سيارى (26) حدود صد و هشتاد و هشت روايت در مورد تحريف قرآن نقل کرده است . وى که فردى غيرقابل اعتماد و در نقل احاديث ضعيف و کذاب مىباشد مورد قدح امام جواد عليه السلام قرار گرفت . آن حضرت احمد سيارى را – که در مورد امامت دچار غلو شده بود و احاديثى را در مورد تحريف قرآن جعل مىکرد – در نامههاى خود تکذيب نموده و ادعاهاى او را باطل و بى اساس خواند . (27)
انديشههاى ناب در تفسير قرآن
امام جواد عليه السلام به عنوان پاسدار حريم وحى از تفسيرهاى نابجا و غير عقلانى آيات قرآن جلوگيرى کرده و علماء و دانشمندان را به سوى فهم صحيح آيات راهنمايى مىکرد . در اينجا به دو مورد اشاره مىکنيم: 1 . روزى در مجلس معتصم، برخى از دانشمندان به آيهاى استناد کرده و يک حکم شرعى صادر نمودند . امام جواد عليه السلام که در آن جلسه حضور داشتخطاى آنان را گوشزد نموده و تفسير صحيح را براى حاضرين ارائه نمود . محمد بن مسعود عياشى سمرقندى در تفسير خود ماجراى آن مجلس را چنين آورده است: در زمان معتصم عباسى، عوامل خليفه عدهاى دزد را – که راههاى عمومى در بين شهرها را براى مسافرين و کاروانهاى حج نا امن کرده بودند – دستگير کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند . خليفه در مورد اين حادثه حساس، مجلس مشورتى تشکيل داده و از دانشمندان عصر، کيفيت اجراى حد شرعى را در مورد آنان خواستار شد . آنان گفتند: قرآن در اين مورد بهترين راهکار است، آنجا که مىفرمايد: «انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض» (28) ; «کيفر کسانى که با خدا و رسول او به جنگ و محاربه بر مىخيزند و در روى زمين در اشاعه فساد تلاش مىکنند، اين است که: اعدام شوند يا به دار آويخته گردند يا دست و پاى آنان به عکس يکديگر قطع شود و يا اينکه از سرزمين خود تبعيد گردند .» آنان به خليفه پيشنهاد کردند طبق اين آيه، يکى از کيفرهاى فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند . معتصم عباسى در همان جلسه از امام جواد عليه السلام نيز نظر خواست . آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى کرد، اما وقتى که با اصرار خليفه مواجه شد، نظر خود را چنين اعلام کرد: اينان در استدلال به آيه خطا کردند . استنباط حکم شرعى از اين آيه دقتبيشترى مىطلبد و بايد تمام جوانب مسئله در نظر گرفته شود و نسبتبه جرمهاى مختلف کيفرها فرق مىکند; زيرا اين مسئله صورتهاى مختلف و احکام جداگانه دارد: 1 . اگر اين راهزنان فقط راه را نا امن کردهاند; نه کسى را کشته و نه مال ديگرى را به غارت بردهاند، مجازات آنان فقط حبس است و اين همان معناى نفى از ارض است . 2 . اگر راه را ناامن کرده و افراد بىگناهى را کشتهاند، اما به مال ديگران تجاوز نکردهاند، مجازات آنان اعدام است . 3 . اگر امنيت را از راههاى عمومى سلب کرده، انسانهاى بىگناه را کشته و مال مردم را نيز به غارت بردهاند، کيفر آنان بايد سختتر باشد; يعنى اول دست و پايشان را به عکس همديگر قطع مىکنند، پس به دار مجازات آويخته مىگردند . معتصم اين نظريه را پسنديده و به عامل خود دستور داد، طبق نظر امام جواد عليه السلام عمل کند . (29) 2 . زرقان، يکى از دوستان صميمى احمد بن ابى داود، قاضى بغداد بود . او مىگويد: روزى دوستم احمد را ديدم که از مجلس معتصم – هشتمين خليفه عباسى – مىآيد; اما خيلى افسرده و ناراحت است . گفتم: چرا اين قدر ناراحت و افسردهاي؟ پاسخ داد: امروز در مجلس خليفه، ابو جعفر ابن الرضا عليه السلام چنان مرا عاجز و درمانده کرد که آرزو کردم، اى کاش بيستسال پيش از اين مرده بودم و مثل چنين روزى را نمىديدم! ! گفتم: مگر چه شده؟ گفت: امروز در مجلس خليفه نشسته بوديم، شخصى را به اتهام دزدى پيش خليفه آوردند و او به سرقت اعتراف کرد . در اين حال، معتصم به دانشمندان و فقهاى مجلس رو کرده و گفت: چگونگى اجراى حد الهى بر اين دزد را بيان کنيد! دست او را چطور قطع کنيم؟ من گفتم: دست دزد را بايد از مچ قطع کرد . خليفه پرسيد، به چه دليل؟ گفتم: به دليل آنکه دست، انگشتان و کف تا مچ را شامل مىشود و خداوند در آيه تيمم فرموده: «فامسحوا بوجوهکم و ايديکم منه» ; «[با خاک پاک تيمم کنيد و] از آن، بر صورت [پيشاني] و دستها [تا مچ] بکشيد .» بسيارى از علماء در اين نظريه با من موافقت کرده و آن را تاييد نمودند . اما عدهاى ديگر گفتند: بايد دست را از آرنجبريد . خليفه پرسيد: به چه دليل؟ گفتند: به دليل آيه وضو که مىفرمايد: «فاغسلوا وجوهکم و ايديکم الى المرافق» ; «[هنگام اقامه نماز] صورت و دستها را تا آرنجبشوييد .» خداوند متعال حدود دست را در اين آيه تا آرنج معين کرده است . برخى نيز فتوا دادند که: بايد از شانه، دست را قطع کرد و استدلال مىکردند که دست از انگشتان تا شانه را شامل مىشود . خليفه با مشاهده اختلاف آراء در ميان فقها متحير شده و به محمد بن على عليهما السلام رو کرده و گفت: اى ابا جعفر! در اين موضوع شما چه مىگوييد! او پاسخ داد: علماء گفتارهاى خود را بيان کردند و شما شنيديد; مرا از بازگو کردن نظريهام معاف بدار! خليفه گفت: شما را به خدا سوگند نظر خود را در اين موضوع بيان کنيد . حضرت جواد عليه السلام فرمودند: اکنون که قسم دادى، به ناچار نظر خود را مىگويم: اين حدود که علماى مجلس تعيين کردند صحيح نيست، بلکه بايد چهار انگشت او، بدون انگشت ابهام، بريده شود . خليفه گفت: دليل شما براى اين مدعا چيست؟ محمد بن على عليهما السلام پاسخ داد: پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «السجود على سبعة اعضاء: الوجه واليدين و الرکبتين والرجلين; سجده با هفت عضو انجام مىشود: پيشانى، دو [کف] دست، دو زانو و دو [انگشت ابهام] پا .» اى خليفه! هرگاه دست را از مچ، يا از مرفق جدا کنند، ديگر دستى براى سجده باقى نمىماند; در صورتيکه خداوند متعال در قرآن مىفرمايد: «و ان المساجد لله» ; «مواضع سجده مخصوص خداوند است .» و هر چه براى خدا باشد بريده نمىشود . معتصم از اين استدلال قرآنى شگفت زده شد و آن را تصديق نمود . آنگاه دستور داد انگشتان دزد را طبق نظر محمد بن على عليهما السلام بريدند . (30) زرقان در ادامه سخن خود مىگويد: ابن ابى داود از آن روز به بعد سخت مضطرب و پريشان احوال بود و با خود مىگفت: چرا نظريه او – که قاضى مخصوص خليفه است – پذيرفته نشد، اما فتواى يک جوان پذيرفته شد و او از شدت حسد بر خود مىپيچيد، تا اينکه بعد از سه روز پيش معتصم رفته و چنين گفت: نصيحت و خيرخواهى اميرالمؤمنين بر من واجب است و من مىترسم اگر اين سخن را نگفته باشم، در روز قيامت در آتش جهنم بسوزم . پرسيد: چه مىخواهى بگويي؟! ابن ابى داود گفت: وقتى شما مجلسى را مرکب از علماء و فقها تشکيل مىدهيد، تا امر مهمى از امور دينى مطرح شود و در آن مجلس وزراء، امراء، فرماندهان نظامى، صاحب منصبان کشور، دربانان و خدمتگزاران حضور دارند، گفتگوها و مذاکرات اين مجلس را مردم در خارج مىشنوند و به همه جا پخش مىشود، با اين حال شما در چنين جلسه با شکوهى راى فقها را رد کرده و گفته يک مرد جوانى را مىپذيريد که عده زيادى به امامت او قائل هستند و آنان او را به مقام خلافتشايستهتر مىدانند، اين عمل شما موجب مىشود که جايگاه محمد بن على عليهما السلام در ميان مردم تقويتشده و حکومتشما تضعيف شود! هنگامى که خليفه عباسى سخنان کينه توزانه اين قاضى حسود را شنيد، رنگش تغيير يافت و به او گفت: خداى متعال به تو جزاى خير دهد که مرا راهنمايى کرده و آگاه ساختى . سخن چينى ابن ابى داود آنچنان خليفه را دگرگون کرده و افکارش را پريشان ساخت که به فاصله چند روز امام جواد عليه السلام را مسموم کرده و به شهادت رساند . (31) ———————————- پى نوشت: 1) بحارالانوار، ج 50، ص15 . 2) گفتنى است که امام جواد عليه السلام پسرى به نام جعفر نداشت تا مکنى به ابو جعفر باشد، اما از آنجايى که آن حضرت شباهت زيادى به جدش امام باقر عليه السلام داشتبه ابو جعفر ثانى مشهور گرديد . 3) منتهى الآمال، ج2، ص 350 . 4) نهج البلاغه، خطبه 125 . 5) آل عمران/7 . 6) تفسير صافى، ج1، ص318 . 7) کافى، ج1، ص192 . 8) عنکبوت/49 . 9) تفسير الصافى، ج1، ص20 . 10) توبه/120 . 11) الخرائج، ج1، ص377; کشفالغمه، ج2، ص367 . 12) مريم/12 . 13) احقاف/15 . 14) کافى، مولد ابى جعفر محمد بن على الثانى، حديث 3 . 15) الميزان، ج14، ص55 . 16) يوسف/108 . 17) تفسير قمى، ج1، ص358 . 18) الميزان، ج20، ص307 . 19) قمر/24 . 20) همان/25 . 21) کشف الغمه، ج3، ص216; معجم رجال الحديث، ج15، ص26 . 22) الميزان، ج17، ص216، ذيل آيه 48 سوره ص . 23) زخرف/87 . 24) الميزان، ج18، ص128 . 25) الميزان، ذيل سوره توحيد . 26) نجاشى در مورد وى مىنويسد: وى در زمان امام عسکرى عليه السلام از نويسندگان آل طاهر بود . او داراى اعتقادات فاسد و در نقل حديث ضعيف مىباشد . (رجال نجاشى، ص80). شيخ طوسى نيز احمد سيارى را در کتاب رجال خود، بدون اينکه تاييد يا توثيق نمايد، در رديف راويان امام هادى و امام عسکرى عليهما السلام به شمار آورده است . (رجال الشيخ، ص 384 و 397). اما در کتاب فهرستخويش او را شديدا تخطئه و تضعيف کرده و به اعتقادات نادرست وى اشاره نموده است . (فهرستشيخ طوسى، ص23). 27) معجم رجال الحديث، ج3، ص73 . 28) مائده/33 . 29) تفسير العياشى، ج1، ص315 . 30) وسائل الشيعه، ج28، ص253 . 31) تفسير عياشى، ج1، ص319; جلوههايى از نور قرآن، ص137 .
















هیچ نظری وجود ندارد