روزي امام كاظم ع از كنار مردي ژوليده و خاك نشين عبور نمود، به او سلام كرد و نزد او نشست و با او مدتي طولاني به گفتگو پرداخت ، سپس به او فرمودن من براي خدمتگذاري حاضرم ، هرگونه كاري داري بگو انجام دهم !. شخصي به امام كاظم عليه السلام گفت : عجبا! تو نزد اين شخص (خاك آلود و كوخ نشين) آمده اي و همنشين شده اي و اكنون نيز مي خواهي به او خدمت كني او سزاوار است كه به تو خدمت كند… امام كاظم (ع) در پاسخ به او فرمود: اين شخص بنده اي از بندگان خدا، و برادر ديني من طبق كتاب خدا (قرآن) و همسايه ام در شهرهاي خدا مي باشد، پدر من و او، حضرت آدم (ع) يكي است و او بهترين پدران است و بالاترين دين ؛دين اسلام است (كه ما را به همكاري دعوت كرده) و شايد روزگار دگرگون شود و ما دست نياز به سوي او دراز كنيم ، و خدا ما را پس از فخر بر او، در برابر كوچك نمايد.
كرامتي از امام كاظم (ع)
امام كاظم (ع) از مني (نزديك مكه) عبور مي كرد، ديد بانويي گريه مي كند و چند كودك در اطراف او نيز گريه مي كنند. امام (ع) نزديك آن بانو رفت و علت گريه را پرسيد، او گفت : من چند كودك يتيم دارم ، يك گاو داشتيم زندگي آنها را باشير آن گاو تاءمين مي كردم اكنون آن گاو مرده است . امام كاظم (ع) فرمود: آيا مي خواهي آن گاو را زنده كنم . آن بانو گفت : آري اي بنده خدا! امام كاظم (ع) به كنار رفت دو ركعت نماز خواند، سپس دست دعا بلند كرد، و پس از دعا، برخاست و كنار جسد گاو آمد، فرياد كشيد با چوبي به آن زد (يا با پاي خود به آن زد) بي درنگ گاو برخاست وقتي كه آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد، و فرياد كشيد و سوگند به خداي كعبه اين آقا عيسي بن مريم (ع) است . مردم اجتماع كردند وقتي كه شلوغ شد آن حضرت بي آنكه آنها متوجه شوند از ميان آنها رفت.














هیچ نظری وجود ندارد