ولايت نداشتن امام على در عصر رسول خدا
استعمال مشتق در حال
گفتهاند؛ ظاهر آيه بیانگر آن است كه مقصود از ولى كسى است كه در حال حاضر نافذ التصرف باشد، در حالى كه امام على × در زمان رسول خدا | نافذالتصرف نبوده است.
به اين شبهه توجه كنيد:
«انّ عليا لم يكن نافذالتصرف حال نزول الآية و انّها تقضى ظاهرا ان تكون الولاية حاصلة فى الحال.»
اين شبهه در برخى از منابع ذكر شده است.([1])
نقد
1- اين شبهه در صورتى وارد است كه «ولى» را به معناى متصرف در امور بدانيم در آن صورت ممكن است اين شبهه وارد شود كه امام على × در زمان رسول خدا | متصرف در امور نبود، در حالى كه همان طور كه پيشتر بيان كرديم، لغتشناسان بر اين باورند كه «ولى» به معناى «أولى به تصرف» است. بر اين اساس شبهه ياد شده بى اساس خواهد بود.
2- بر فرض كه «ولى» به معناى «متصرف» باشد؛ اين شبهه در صورتى وارد مىشود كه ما مشتق را حقيقت در متلبّس در حال بدانيم نه اعم از آن، در حالى كه اين يكى از مبانى است نه مورد اتفاق همه در اين مسئله، و براساس اينكه مشتق حقيقت اعم از متلبّس در حال باشد، كاربرد ولى درباره كسى كه در حال حاضر «نافذ التصرف» نيست و در آينده «نافذ التصرف» مىشود، كاربردى حقيقى خواهد بود و اشكالى ندارد.
3- بر فرض كه استعمال مشتق در حال حقيقت و در استقبال مجاز باشد، طبق قاعده اگر به خاطر وجود مانع كاربرد حقيقى لفظ ممكن نباشد، بايد به كاربرد مجازى آن رضايت داد و مانعى هم ندارد.
4- بر فرض كه استعمال مشتق را حقيقت در حال بدانيم، باز هم كاربرد آن درباره امام اشكال ندارد؛ زيرا در آيه، ولايت براى خدا و رسول و وصى در نظر گرفته شده است و حال آنكه ولايت هر يك متناسب با اوست؛ يعنى ولايت خداوند هيچ قيد و شرطى ندارد، ولى ولايت رسول بعد از ولايت خداست و ولايت وصى بعد از ولايت رسول خواهد بود.
بنابراين همان طور كه آيه دلالت مىكند بر ولايت امام على ×، دلالت مىكند بر اينكه اين ولايت بعد از رسول خداست.
البته مراد بعد بودن به لحاظ رتبه است نه به لحاظ زمان؛ يعنى در زمان رسولخدا | نيز اگر رسول خدا | در مسئلهاى تصرف نكرد، ولى امامعلى× در آن مسئله دخالت و تصرف كرد، تصرف او نافذ و اطاعت او واجب است كه در آينده نمونههایى از آن را مىآوريم.
دلائل ولايت داشتن امام على × در عصر رسول اكرم |
استعمال مشتق را در حال حقيقت مىدانيم و به دلایل زیر امام على × در زمان رسول خدا | نيز ولايت داشته است:
1- خود آيه مورد بحث بر اين مسئله دلالت مىكند؛ زيرا ضمن اثبات اصل ولايت، بعد بودن آن را از نظر رتبه مىرساند، همان طور كه درباره ولايت رسولخدا | چنين است؛ زيرا رسول خدا | با تصرف خداوند ولايتى ندارد، ولى اگر در مسئلهاى خداوند دخالت نكرد و رسول خدا | دخالت كرد، تصرف او نافذ و اطاعت او واجب است و اينكه ولايت رسولخدا | بعد از ولايت خداست به معناى بعد بودن زمانى نيست؛ زيرا چنين چيزى درباره خداوند معنى ندارد.
بنابراين بايد مراد از بعد بودن، رتبه باشد. رابطه ولايت وصى و نبى نيز دقيقا به همين گونه است.
2- از دلائلى كه بر ولايت امام على × در عصر رسول خدا | دلالت مىكند، حديث منزلت است كه در موارد متعدد رسول خدا | آن را بيان كرده است؛ در جريان سفر تبوك وبعد از آنكه منافقان شايعهاى را عليه امام پخش كردند امام خود را از بيرون مدينه به رسول خدا | هرساند و عرض كرد:
«خلفتنى مع الصبيان والنساء، قال: الا ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبی بعدى.»([2])
ما از اين حديث كه حديثى متواتر است، و با توجه به نكات زیر ولايت فعلى حضرت امير × را اثبات میكنيم:
الف – حضرت هارون × در عصر حضرت موسى × ولايت داشته است؛ زيرا براساس آيات قرآن، هارون × شريك موسى × بوده است و معنى ندارد كه شريك ولايت نداشته باشد.
به اين آيات توجه كنيد:
{اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى * قالَ رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي * وَ اجْعَلْ لي وَزيرًا مِنْ أَهْلي * هارُونَ أَخي * اشْدُدْ بِهِ أَزْري * وَ أَشْرِكْهُ في أَمْري * كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثيرًا * وَ نَذْكُرَكَ كَثيرًا * إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيرًا * قالَ قَدْ أُوتيتَ سُؤلَكَ يا مُوسى * وَ لَقَدْ مَنَنّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى}([3])
«به سوى فرعون روى آور كه طغيان كرده است. (موسى) گفت: پروردگارا، سينهام را بگشا، كارم را آسان بفرما و گره از زبانم باز كن، تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را – كه از اعضاى خاندان من است – ياور من قرار ده و به وسيله او به من پشتگرمى بده و در مهمى كه پيش رو دارم، او را شريك من كن، تا بسيار ستايشت كنيم و فراوان به يادت باشيم؛ زيرا هميشه از كار ما آگاه بودهاى. فرمود: اى موسى! هر چه خواستهاى به تو داده شد و ما يك بار ديگر به تو نعمت بخشيديم».
ب – رسول خدا | در حديث منزلت تمام ويژگيهايى را كه هارون نسبت به موسى داشته است، براى حضرت امير × اثبات مىكند و تنها چيزى كه استثنا مىنمايد نبوت است و اگر چيز ديگرى را نيز نداشت مىبايست استثنا مىكرد، همان گونه كه نبوت را استثنا كرده است.
ج – بعد از اينكه حضرت رسول | حضرت امير × را به خلافت و جانشينى خود – در جريان جنگ تبوك – منصوب كرد و نيز پس از اثبات ولايت فعلى براى آن حضرت و نافذالتصرف بودن حضرت امير × و وجوب اطاعت از او بر مسلمانان، رسول خدا | تا پايان عمر او را از خلافت و جانشينى عزل نكرده است. بنابر اين همان طور كه حضرت هارون × در عصر حضرتموسى× نافذالتصرف بود، حضرت امير × نيز نافذالتصرف بود؛ گر چه در بيشتر موارد ساكت بود.
3- دلائل ولايت فعلى و نافذالتصرف بودن حضرت امير × حديث غدير است؛ زيرا در آن حديث، رسول خدا | فرمود:
«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.»([4])
در اين روايت، رسول خدا | ولايت امام على × را مقيد به زمان بعد از خود نكرده است و حاضران در جلسه غدير نيز از اين حديث، ولايت فعلى را فهميدند؛ زيرا وقتى به حضرت تبريك گفتند، تعبير فعلى را به كار بردند؛ بعد از اين واقعه، عمر به امام على × گفت:
«يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة»([5])
4- از دلائلى كه ولايت فعلى امام على × در عصر رسول خدا | را اثبات مىكند، رواياتى است كه در آنها واژه «ولى» به كار رفته است كه بعضى از اين روايات مربوط به جريان تصرف حضرت على × در اسراى جنگ يمن و شكايت عدهاى از سپاهيان از عملكرد امام به رسول خدا | و عصبانيت رسولخدا | از شكايت اين گروه بود كه حضرت فرمود:
«دعوا عليّا، فانّه منّى و انا منه و هو وليّكم بعدى.»([6])
«على × را رها كنيد كه من از او هستم و او از من است و او بعد از من، ولى شماست».
با توجه به زمينه صدور اين روايت، نمىتواند مقصود از «بعدى»، بعد بودن زمانى باشد؛ زيرا مقصود آنان شكايت از عملكرد فعلى امام على × است و آن گاه رسول خدا | مىفرمايد: بعد از مرگ من، على × ولى شماست؟! بلكه مقصود بعد بودن «رُتبى» است كه در آيه نيز بيان شد و در اينجا روشنتر است كه با عدم تصرف رسول خدا | امام تصرف نموده است.
گذشته از اين دلائل در زمان رسول خدا | حضرت امير × در مسائلى تصرف نموده و رسول خدا | آنها را تاييد كرده است كه به چند نمونه اشاره مىكنيم:
1- در جريان سفر حضرت امير × به يمن براى حل اختلافات قضاوتهايى نموده است كه مايه تعجب دانشمندان است؛ درباره زنى كه سه نفر با او رابطه نامشروع داشتند و فرزندى به دنيا آمد و هيچ يك مسؤوليت آن را نمىپذيرفتند قضاوتی نمود:
«فرفع ذلك النبى | فضحك حتى بدت نواجذه»([7])
گزارش اين قضاوت را به رسول خدا | دادند حضرت به گونهاى خنديد كه دندانهاى كرسى ايشان نمايان شد؛([8])
طبرى در روايت خود میافزاید :
«و ذکروا ذلک للنبى فقال ما اجد فيها الاّ ما قال على ×»
«رسول خدا | فرمود: من هم غير از آنچه على گفته است نمىيابم».([9])
در اين واقعه نه تنها رسول خدا | دخالت امام را تنفيذ مىنمايد، بلكه از اين دخالت شادمان هم مىشود.
نسایی در شرح اين حديث مىنویسد:
«وضحك اى فرحا و سرورا بتوفيقتعالى عليه للصواب و لذلك قرره على ذلك»([10])
«از خوشحالى خنديد چون خداوند اين توفيق را به او داده بود كه مطابق واقع حكم كند از همين جهت رسول خدا | آن قضاوت را تأييد كرد».
2- در سفر يمن حادثه ديگرى نيز اتفاق افتاد. به اين ماجرا توجه كنيد:
«عن عبدالله عن ابيه بريده قال بعث رسول اللّه | بعثين الى اليمن على احد هما على بن ابى طالب و على الآخر خالد بن وليد، فقال اذا التقيتم فعلىّ على الناس و ان افترتتما فكل واحد منكما على جنده، قال فلقينا بنى زيد من اهل اليمن فاقتتلنا فظهر المسلمون على المشركين فقتلنا المقاتلة و سبينا الذريّة فاصطفى على امرأة من السبى لنفسه. قال بريده فكتب معى خالد بن وليد الى رسول اللّه يخبره بذلك، فلمّا اتيت النبى| دفعت الكتاب فقرىء عليه، فرايت الغضب فى وجه رسولفقلت: يا رسول اللّه هذا مكان العائذ بعثتنى مع رجل و امرتنى ان اطيعه ففعلت ما ارسلت به. فقال رسول الله: لا تقع فى على، فانّه منّى و انا منه و هو وليّكم بعدى.»([11])
«بريده مىگويد: رسول خدا | دو گروه به يمن اعزام كرد؛ فرمانده يك گروه «على بن ابى طالب × » بود و فرمانده گروه ديگر خالد بن وليد بود. پيامبر فرمود: اگر با هم بوديد فرمانده همه نيروها على بن ابى طالب × است و اگر از هم جدا حركت كرديد هر يك فرمانده سپاه خود باشد.
بريده مىگويد: حركت كرديم و با قبيله «بنى زيد» برخورد كرديم و جنگ در گرفت و مسلمانان پيروز شدند و رزمندگان آنان را كشتيم و زنان آنان را به اسارت گرفتيم.
على × يكى از زنان اسير را براى خود انتخاب كرد. خالد بن وليد نامهاى به رسول خدا | نوشت و به من داد كه به رسولخد | برسانم و گزارش اين عمليات و عملكرد على × را به پيامبر باز گويم. پس از آنكه خدمت رسول خدا | رسيدم و نامه را خدمت آن حضرت دادم، نامه را برايش خواندم، ديدم آثار غضب در چهره رسول خدا | ظاهر شد. عرض كردم: اى رسول خدا | اينجا پناهگاه ماست. شما مرا تحت فرماندهى مردى فرستادى و به من دستور دادهاى كه از او اطاعت كنم و اكنون هم من وظيفهام را انجام دادهام؟! رسول خدا | فرمود: از على بدگويى نكن. بدون ترديد على از من است و من از على هستم. على بعد از من ولى و سرپرست شماست».
پيشتر بيان كرديم كه با توجه به حادثه و گزارش و سخن رسولخدا| مقصود از «بعد»، بعد بودن رتبهاى است نه زمانى. در همين حادثه در روايتى كه بخارى نقل مىكند رسولخدا | فرمود:
«يا بريده اتبغض عليا؟ قلت: نعم. قال: لا تبغضه فانّ له فى الخمس اكثر من ذلك»([12])
«اى بريده! آيا كينه على را به دل دارى؟ گفتم: آرى! حضرت فرمود: به على كينه نورز. بدون ترديد سهم او از خمس بيش از اينهاست».
سؤال اين است كه اگر «على بن ابى طالب» نسبت به بقيه مسلمانان امتيازى ندارد، چرا بايد سهم او از خمس بيشتر باشد و اين مسئله حكايت از آن دارد كه او چون حق تصرف دارد، خمس در اختيار اوست. ولى در اينجا همين مقدار تصرف كرده است و رسول خدا | نه تنها اين تصرف را تاييد كرد، بلكه اعلام مىكند كه حق تصرف او بيش از اينهاست.
3- بعد از جريان فتح مكه رسول خدا | عدهاى از مسلمانان را براى تبليغ اسلام به اطراف مكه فرستاد و خالد بن وليد را به سوى قبيله بنى جذيمه اعزام كرد و به آنان دستور جنگ نداده بود ولى چون خالد قبل از مسلمان شدن با اين قبيله درگيرى داشت، درصدد انتقام شخصى برآمد و عدهاى از آنان را ناجوانمردانه، با اينكه سلاح را كنار گذاشته بودند، كشت. وقتى خبر اين جنايت به مدينه رسيد، رسول خدا | دست به دعا برداشت و عرض كرد:
«اللهم انّى ابرأ اليك ممّا صنع خالد بن وليد.»
«خدايا از آنچه خالد بن وليد انجام داده است برائت مىجويم».
آنگاه امام على × را خواست و مقدارى پول در اختيار او گذاشت و فرمود:
«يا على اخرج الى هؤلاء القوم فانظر فى امرهم و اجعل امر الجاهلية تحت قدميك.»
«على به سوى اين مردم برو و مسئله را بررسى كن و انديشه جاهلى را ناديده بگير».
امام على × در منطقه حضور يافت و خونبهاى مقتولان و خسارت اموالى را كه در اين جريان آسيب ديده بودند، پرداخت حتى خسارت ظرف چوبى را كه سگان از آن آب مىخوردند و شكسته شده بود، پرداخت. سپس مردم را گردآورد و فرمود:
«هل بقى لكم بقية من دم او مال لم يود لكم؟ قالوا: لا. قال: فانّى اعطيكم هذه البقية من هذا المال احتياطا لرسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ممّا لا يعلم و لا تعلمون، ففعل، ثم رجع الى رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم فاخبره الخبر فقال اصبت و احسنت.»([13])
«به آنان فرمود: آيا از خونبها و اموال خسارت ديده و… چيز ديگرى مانده است كه به شما پرداخت نشده باشد؟ گفتند: نه. فرمود: من بقيه اين مال را نيز از باب احتياط براى رسول خدا | به شما مىدهم شايد چيزى از بين رفته باشد كه آگاهى نداريد. سپس نزد رسول خدا | آمد و گزارش كار را داد. رسولخدا| فرمود: كارى بجا و نيكو انجام دادهاى».
در اين روايت، استدلال به تصرف اضافى امام على × است كه خود اقدام كرده است، با اينكه چنين ماموريتى نداشت، ولى وقتى گزارش آن را داد رسولخدا | با جمله «اصبت و احسنت» تصرف او را تاييد كرد.
از اين تصرفات در عصر رسول خدا |، امامعلى × فراوان دارد كه هميشه رسول خدا | ضمن تاييد عملكرد امام با جملهاى تشويقى مردم را متوجه موقعيت امام × نموده است.
([1]) تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 4، ص 284؛ تفسير روح المعانى، ج 6، ص 168؛ تفسير كبير، ج 12، ص 29.
([2]) مستدرك، حاكم، ج 3، ص 177؛ الصواعق المحرقة، ص 120؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 101؛ ذخائرالعقبى، ص 119؛ كنوزالحقايق، ج 2، ص 367؛ نورالابصار، ص 157؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 122؛ كفاية الطالب، ص 85؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 28؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 170؛ اسدالغابة، ج 4، ص 99؛ الاستيعاب، ج 3، ص 201؛ صحيح، مسلم، ج 4، ص 120.
([4]) مستدرك، حاكم، ج 3، ص 118، 119؛ الصواعق المحرقه، ص 122؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 109؛ ذخائرالعقبى، ص 125؛ كنوزالحقايق، ج 1، ص 386، ج 2، ص 208؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 110 – 106؛ كفايهالطالب، ص 60 – 56 و 62؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 18؛ تاريخ الخلفاء، ص 171؛ مناقب الاسد الغالب، ص 12؛ الاستيعاب، ج 3، ص 203؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 1، ص 135، 142، 189، 246؛ كنزالعمال، ج 11، ص 602.
([5]) مسند، احمد بن حنبل، ج 6، ص 489؛ خصائص، نسايى، ص 144؛ سنن، ترمذى، ج 5، ص 398؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 119؛ كنوزالحقايق، ج 1، ص 386؛ كفايهالطالب، ص 274؛ الصواعق المحرقه، ص 122.
([6]) مسند، احمدبن حنبل، ج 6، ص 489؛ خصائص، نسايى، ص 144؛ سنن، ترمذى، ج 5، ص 398؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 119؛ كنوزالحقايق، ج 1، ص 386؛ كفايةالطالب، ص 274؛ الصواعق المحرقة، ص 122.
([7]) مسند، احمد بن حنبل، ج 5، ص 502؛ ينابيع المودة، ص 211، ذخائرالعقبى، ص 140؛ سنن، ابى داود، ج 2، ص 260، حديث 2269؛ سنن، نسايى، ج 6، ص 183، حديث 3485.
([8]) داستان اين قضاوت چنين نقل شده است: امام علي × به دو نفر از آنها فرمود: فرزند را به اين يکي واگذاريد، اما آنها قبول نکردند. به دو نفر ديگر فرمود، آنها هم قبول نکردند سپس حضرت فرمود: شما شرکاي متشاکسون هستيد بنابراين بين شما قرعه مياندازم و قرعه به نام هر کس درآمد فرزند مال اوست به شرط اين که به دو نفر ديگر هر کدام ثلث ديه را بدهد.
سنن، ابي داوود، ابي الاشعث سبحستاني ج 1، ص 506.
([10]) سنن، نسايى، ج 6، ص 183، حديث 3485.
([11]) مسند، احمد بن حنبل، ج 6، ص 489؛ خصائص، نسايى، ص 144؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 131 و 171؛ زادالمعاد، ج 5، ص 429.
([12]) صحيح، بخارى، ج 3، ص 110، باب بعث على بن ابى طالب و خالد بن وليد O الى اليمن.
([13]) سيره، ابن هشام، ج 4، ص 70؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 256؛ مغازى، واقدى، ج 3، ص 876.

















هیچ نظری وجود ندارد