شقیق بلخی و امام کاظم (ع)
غروبى دیگر به قادسیه رسیدیم.کاروان در کاروانسرایى بزرگ و قدیمى از حرکت باز ایستاد. مسافران خسته از چارپایان فرود آمدند و بارها بر زمین نهادند. من نیز پیاده شدم و باراندکم را کنجى گذاردم. کاروانسرا پر از مسافر بود. گروهى سر بر بارهاشان نهاده، خفته بودند؛ دسته اى پیرامون چاه سر وصورت مى شستند؛ برخى نماز مى خواندند؛ گروهى گرم گفتگو بودند و تعدادى به چارپایانشان مى رسیدند. سمت چاه ...



















