تاریخ انتشار : ۲۰ آذر ۱۳۹۷


جنگ احد و همراهی امیر المومنین

جنگ احد

قریش، خبر شکست خفت بار و خسارت حاصله از آن را در میدان جنگ بدر با ناراحتی و اندوه دریافت کردند. حزن و اندوه زیاد در بین مردم منتشر شد و هند ـ مادر معاویه ـ گریه را بر کشته شدگان زن و مرد حرام کرد تا اندوه در جانشان پنهان و شعله‏ور مانده، چیزی آن را جز خون‏خواهی کشته‏گان و انتقام از مسلمین خاموش نکند.

 ابوسفیان در جنگ احد رییس قریش و فرمانده اول در این میدان بود. او نادانی به تمام معنی بود که در عمق جانش هیچ ارزش انسانی نفوذ نکرده، لحظه‏ای به خدای متعال ایمان نیاورد. او توده مردم و قبایل را بر جنگ علیه رسول اللّه‏ تحریک می‏کرد و اموال را جمع‏آوری و برای جنگ با مسلمانان و آماده کردن آنها، اسلحه می‏خرید و بیشتر قریش ـ آن‏ها­یی که با پیامبر کینه داشتند ـ پاسخ مثبت دادند. پس با ساز و برگ فراوان با تمام هم‏پیمانانشان و هر کس که از آن‏ها پیروی می‏کرد، برای جنگ با پیامبر خارج شده، زنانشان را نیز برای تشویق افرادشان با خود به جنگ آوردند.

ریاست زنان را هند ـ مادر معاویه ـ به عهده داشت و دف زده، شوهران و فرزندانشان را به جنگ تشویق می‏کردند:

ویهاً بنی عبدالدار        ویهاً حماه الادیار       ضرباً بکل بتّار

وای بر شما ای بنی عبدالدار، وای بر شما حامیان شهر، با شمشیر تیز بزنید

و صدای هند بلند بود و قوم خود را مورد خطاب قرار می‏داد و می‏گفت:

إن تقبلوا نعانق   ونفرش النمارق
أو تدبروا نفارق   فراق غیر وامق

اگر روی بیاورید و خوب بجنگید ما شما را در آغوش می‏گیریم و برای شما فرش می‏گسترانیم.

اگر پشت کنید جدا می‏شویم، جدا شدن غیر رجوع.

مادر معاویه رهبر زنان و شوهرش رهبر مردان در جنگ با رسول خدا بود و آن‏ها پلیدی‏های ‏مرتدین، سرکشان و مسخ‏شدگان از قبایل قرشی ـ که برای خاموش کردن نور خدا و دور کردن مردم از خیر کوشش می‏کردند ـ را با خود حمل می‏کردند.

شروع جنگ

لشکر مشرکین سه هزار نفر و لشکر مسلمانان هفتصد جنگجو بودند و در پیشاپیش لشکر مشرکین “طلحه بن ابی طلحه” و در دستش پرچم بود و صدایش را بلند کرد و گفت: ای اصحاب محمد، شما گمان می‏کنید که خدا با شمشیر شما، ما را به جهنم می‏فرستد و با شمشیر ما شما را به بهشت می‏برد، پس چه کسی با من مبارزه می‏کند؟ قهرمان اسلام و اسد الله‏ امام امیرالمؤمنین پیش آمد و گفت:

«واللّه‏! لاأفارقک حتی أعجِّلک بسیفی إلی النار»

 والله‏ از تو جدا نمی‏شوم تا تو را با شمشیرم به جهنم بفرستم.

امام ضربتی به او زد که پایش قطع شد و بر زمین افتاد و در خون خود غوطه‏ور شد، امام خواست سر او را جدا کند، او را به رحم قسم داد، امام او را رها کرد و ساعتی طول نکشید تا به هلاکت رسید و رسول خدا به هلاکت او خوشحال شد چنانکه همه مسلمانان خوشحال شدند[۱] و او از قهرمانان قریش بود و به خاطر شجاعتش قوچ گروه نامیده می‏شد. با کشتن او مشرکین خوار و سست شدند و شکست در صفوفشان پیدا شد و پرچم بعد از او به دست قهرمانان قریش افتاد و امام آن‏ها را می‏کشت.

هند در وسط لشکر بود و جنگ را با شعار خودش در نفوس مشرکین بر علیه مسلمین شعله‏ور می‏کرد و هرگاه مردی از قریش فرار می‏کرد میلی از سرمه‏دان به او می‏داد و می‏گفت: تو زنی، این سرمه را به چشم بکش…[۲].

 و از صور این جنگ اینکه پیامبر شمشیری به “ابادجانه” داد ـ او از بزرگان صحابه بود ـ و به “زبیر” نداد و “زبیر” از این جهت ناراحت شد و به دنبال او رفت تا ببیند او با آن چه کار می‏کند، دید پارچه سرخی را به سرش بست، انصار گفتند: پارچه مرگ را بر سرش بست و به میدان جنگ آمد و می‏گفت:

أنا الذی عاهدنی خلیلی   ونحن بالسفح لدی النخیل
ألا أقوم الدهر فی الکسول   أفرّ بسیف اللّه‏ والرسول[۳]

من آن کسی هستم که خلیل من از من پیمان گرفته و ما نزد درخت خرما جاری می‏کنیم.

برای اینکه روزگار به تنبلی نگراید با شمشیر خدا و رسول فرار می‏دهم.

و با این شعر، شجاعت و سرسختی خود را در دفاع از سول خدا آشکار کرد. ابودجانه مرگ را به اردوی قرشیان برد و بر هند مادر معاویه حمله کرد و شمشیر خود را بر سر او گذاشت مگر اینکه از روی بزرگواری شمشیر را برداشت و چون زبیر به شجاعت ابی دجانه نگریست، رأی پیامبر را درست یافت.

شکست مسلمانان

متأسفانه مسلمانان به شکست خرد کننده و خسارت مصیبت باری دچار شدند که نزدیک بود پرچم اسلام درهم پیچیده شود و این به دلیل مخالفت گروهی از لشکر اسلام به نقشه‏های جنگی رسول خدا بود که آن‏ها را ملزم به اجراء آن نموده بود.

پیامبر گروهی را به سرکردگی “عبدالله‏ بن جبیر”[۴] بر گردنه کوه سپرده بود که از پشت سر مسلمین را حمایت کنند و به آن‏ها تأکید کرد که از جایشان حرکت نکنند. آنان تیر و کمانشان را به سوی لشکر قریش هدف‏گیری کرده، خسارت زیادی به آن‏ها وارد نموده، قریش اثاث و سلاح خود را رها نموده و فرار کرده و مسلمانان برای غارت آن روی آوردند، تیراندازان نیز محل خود را ترک کرده و به جمع‏آوری اثاث پرداختند و از فرمان رسول خدا در ترک نکردن محل خود، سرپیچی نمودند.

وقتی “خالد بن ولید” این را دید، به بقیه تیراندازان حمله کرد و آن‏ها را کشت و از پشت سر به اصحاب پیامبر حمله کرد و بیشتر بزرگان لشکر اسلام را از بین برد. هدف مشرکین به صورت خاص شخص رسول خدا بود. او در این جنگ چند جراحت برداشت، دندانهایش شکست و لبهای او پاره شد و خون مانند سیل به صورتش جاری بود و آن را پاک می‏کرد در حالی که می‏فرمود:

«کیفَ یُفلح قومٌ خَضَّبوا وَجهَ نَبِیِّهِم وهو یَدعوهم إلی اللّه‏»![۵]

 چگونه رستگار می‏شود قومی که صورت پیامبرشان را خضاب کردند و او آن‏ها را به سوی خدا می‏خواند!

افراد پست و لئیم قرشیان پیامبر را احاطه کرده، قصدشان کشتن او بود و در رأس آن‏ها ابوسفیان بود، او مردم را به کشتن پیامبر تحریک می‏کرد و دستور داد که شخصی صدا بزند محمد کشته شده است، مسلمانان با شنیدن این سخن فرار کردند و بعضی بزرگان صحابه پس از فرار کوشیدند از ابوسفیان درخواست امان کنند.

قتلگاه حضرت حمزه

از شهید جاوید “حمزهًْ بن عبدالمطلب” رشادت و شجاعتی وصف ناشدنی بروز کرد. او چون کوه ایستاده و از پیامبر حمایت می‏کرد و قهرمانان دشمن را به خاک می‏افکند و زمین را از خون کفار و ملحدین سیراب می‏نمود. او مرگ را به سخره گرفته و زندگی خود را به خدای عالمیان بخشیده بود.

بزهکار پست “وحشی” دید که او مردم را با شمشیر خود درو می‏کند، پس حربه خود را آماده کرد و به سوی او پرتاب نمود و آن در پشت کمر او قرار گرفت و از بین دو پایش خارج شد. قهرمان بزرگ بر زمین افتاد و طولی نکشید که جان به جان آفرین تسلیم کرد.[۶] با کشته شدن این فرمانده بزرگ خسارت زیادی به مسلمین وارد شد و شهادت او غمناک‏ترین مصیبتی بود که رسول خدا با آن مواجه گردید. پس سلام خدا بر شهید جاوید و سلام بر او روزی که متولد شد و روزی که به شهادت رسید و روزی که برانگیخته می‏شود.

قتلگاه حضرت مصعب

“مصعب” جوانی قرشی بود، به پیامبر ایمانی آورد که در اعماق جانش نفوذ کرد و داخل در قلبش شد و انواع عذاب‏ها را تحمل کرد. پیامبر او را به عنوان مبشر دین اسلام و دعوت کننده به سوی خدا به مدینه فرستاد، به دست او بسیاری از مردم مدینه مسلمان شدند و در جنگ احد یکی از سرداران لشکر رسول اللّه‏ بود و “ابن قمئه” به گمان اینکه رسول خداست، او را کشت و صدایش را بلند کرد و گفت: محمد را کشتم، لشکر اسلام خسارت زیادی دید و یکی از فرماندهان عاقل و مدبر خود را از دست داد. خدا او را رحمت کند و اجر و پاداش زیادی به او بدهد، چقدر فواید او به اسلام زیاد بود.[۷]

حمایت امام از پیامبر

شکست سختی در لشکر مسلمین پدید آمد و بیشترشان را ترس و وحشت فرا گرفته، فرار کردند و ندای ابوسفیان که محمد کشته شده است بر ترس آن‏ها افزود و پیامبر را رها کردند و دشمنان خدا او را محاصره کرده و جراحاتی به او رسید و در حفره‏ای که “ابوعامر” آن را کنده و پوشانده بود ـ تا مسلمین در آن بیفتند ـ افتاد، امام در کنار او بود دست او را گرفت و “طلحه بن عبیدالله‏” او را بلند کرد تا ایستاد.[۸] با پیامبر کسی باقی نماند مگر عده کمی که در رأس آن‏ها امام امیرالمؤمنین بود، پس پیامبر به او توجه نمود و فرمود:

«یاعلی، ما فعل الناس؟»: ای علی مردم چه کردند؟

با حزن و اندوه تلخ پاسخ داد:

«نَقَضوا العهد وولَوا الدُّبُر…»: عهد خود را شکستند و فرار کردند.

و گروهی از قرشیان بر پیامبر حمله کردند، نتوانست تحمل کند، به علی گفت: «أکفنی هؤلاء»: شر آن‏ها را کفایت کن، پس امام بر آن‏ها حمله کرد و آن‏ها را از او دور کرد و گروه دیگری که نزدیک به پنجاه اسب سوار بودند به او حمله کردند، به علی گفت: «أکفنی هؤلاء»: شر آن‏ها را کفایت کن، پس امام در حالی که پیاده بود بر آن‏ها حمله برد، چهار نفر از فرزندان “ابوسفیان بن عویف” را کشت و شش نفر از این گروه را از پیامبر بعد از کوشش زیاد دور کرد.

گروهی که “هشام بن امیه” در آن بود بر پیامبر حمله کرد؛ امام او را کشت و گروه او فرار کرد. گروهی دیگر بر پیامبر حمله کرد که “بشر بن مالک” در آن بود؛ امام او را کشت، گروه او پشت کرده و فرار کرد. جبرئیل از همدردی امام، جهادش و صبرش تعجب کرد، رو به پیامبر گفت:

«إنّ هذه المواساه قد عَجِبت منها الملائکه»

 این همدردی، ملائکه را به شگفت واداشته است.

پیامبر به او فرمود:

«وما یمنعه وهو منّی وأنا منه»

 چیزی مانع آن نیست، او از من است و من از اویم.

پس جبرئیل گفت:

«وأنا منکما»[۹]

 ومن از شما دوتا هستم.

 امام در این جنگ هولناک ثابت‏قدم بود و از پیامبر سرسختانه و جان بر کف دفاع می‏کرد. شانزده ضربت به او اصابت کرد که به هر ضربتی به زمین می‏افتاد و آنکه او را بلند می‏کرد جبرئیل بود[۱۰]… پس آنچه به امام متقین و سید الموحدین از سختی‏ها و هراس رسید به خاطر اسلام و برای نشر دعوت اسلام بود و اگر او نبود، اسلام در مسیر خودش قرار نمی‏گرفت و کلمه آن برافراشته نمی‏گشت. تأسف اینکه این نابغه بزرگ و مجاهد اول را از مقامش برکنار کردند و بین او و اعضای شورا که سابقه جهاد مانند او را نداشتند، تساوی برقرار کردند.

فروکش کردن حس انتقام جویی هند

غلیان و جوشش “هند” فروکش کرد و هنگامی که کشته شدن حمزه را شنید آتش کینه او خاموش شد و به سرعت به سوی جنازه حمزه شتافت در حالیکه دلش خنک شده و راحت بود، چون چشمش به جنازه او افتاد به او روی آورد و او را به طرز فجیعی پاره پاره کرد، کبد او را خارج کرد و به آن دندان زد، پس آن را بیرون انداخت و بینی او را برید و برای خودش از آن گردنبند درست کرد و از او شعری نقل شده که از “وحشی” ـ قاتل “حمزه” ـ تشکر کرده و آن این است:

نحن جزیناکم بیوم بدر   والحرب بعد الحرب ذات سعر
ما کان عن عتبه لی من صبر   ولا أخی وعمّه وبک
شفیت نفسی وقضیت نذری   شفیت یاوحشی غلیل صدری
فشکر وحشی علی عمری   حتی ترم اعظمی فی قبری

ما جزای روز بدر را به شما دادیم و جنگ بعد از جنگ شعله ور می‏شود.

من برای عتبه بی صبرم و نه برادرم و عمویم و بکر.

جان مرا شفا دادی و نذر من انجام شد ای وحشی، جوشش سینه مرا شفا دادی.

در طول عمرم از وحشی تشکر می‏کنم تا اینکه استخوان من در قبر پوسیده شود.

و این شعر حاکی از پستی طبع و عنصر اوست و “هند” جنازه “حمزه” عموی پیامبر را به بدترین شکل مثله کرد.

فروکش کردن خشم ابوسفیان

ابوسفیان فورا به سوی میدان رفت و به اجساد شهدای مسلمین خیره شد تا سوزش او فروکش کند، جنازه حضرت حمزه را دید که هند آن را پاره پاره کرده، پس از روی سرور و خوشحالی با صدایی که از آن شماتت و کینه پخش می‏شد گفت:

ای اباعماره، روزگار دور می‏زند و امر دگرگون شد و من انتقام خودم را از شما گرفتم.

سپس نیزه خود را تکان داد و آن را به دهان جنازه حمزه گذاشت و گفت: بچش پاداش کردار خودت را… و آن را تکرار می‏کرد.[۱۱]

حزن پیامبر

پیامبر بر بالای جسد عمویش ـ که به وسیله هند به بدترین وجه مثله شده بود ـ ایستاد و با اندوه و حزن شدیدی، عمویش را مخاطب قرار داده و گفت: و مسلمین به اندوه و حزن مبتلا شدند و گفتند:

بخدا اگر روزی خدا ما را بر آن‏ها چیره گرداند طوری آن‏ها را مثله کنیم که احدی از عرب را مثله نکرده باشند…

و جبرئیل بر پیامبر نازل شد و این آیه نازل شد:

{وَإن عاقَبتُم فَعاقِبوا بِمِثلِ ما عوقِبتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرتُم لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرینَ * وَاصبِر وَما صَبرُکَ إلا بِالله وَلا تَحزَن عَلَیهِم وَلا تَکُ فی ضَیقٍ مِمّا یَمکُرونَ}[۱۲]

 اگر کسی به شما عقوبت و ستمی رسانید شما باید به همان قدر در مقابل انتقام کشید و اگر صبر کنید و از او درگذرید البته برای صابران اجری بهتر خواهد بود و برای رضای خدا صبر و تحمل پیشه کن و بر آن‏ها که ترک کفر نمی‏کنند غمگین مباش و از مکر و حیله آنان غمگین مباش که خدا از مکر و دشمنی خلق تو را محفوظ می‏دارد.

پس پیامبر بخشید و صبر کرد و مثله را نهی فرمود و گفت: «إنَّ المُثلَهَ حَرامٌ وَلَو بِالکَلبِ العَقورِ»: مثله حرام است ولو به سگ هار.

جنگ احد تنها جنگی بود که مسلمانان در آن شکست سختی خوردند و “ابن اسحاق” گفت: روز احد روز بلا و مصیبت و آزمایش بود، خدا مؤمن را به آن آزمایش کرد و منافقین را در آن روز نابود کرد، کسانی که با زبان اظهار ایمان می‏کردند و در دلهایشان کفر را پنهان می‏نمودند و روزی بود که خدا گرامی داشت کسی را که خواست به شهادت برسد.[۱۳]

 و پیامبر بعد از پایان جنگ به امیرالمؤمنین خبر داد که مشرکین بعد از این دیگر چنین شکستی نمی‏توانند به مسلمانان برسانند تا خدا فتح را نصیب مسلمین گرداند.[۱۴]

تعقیب قرشیان از سوی پیامبر

پیامبر پس از جنگ احد، جز مدت کوتاهی در مدینه درنگ نکرد و به اصحابش دستور داد که برای جنگ با قریش آماده شوند ـ مخصوصاً از آنهایی که در جنگ با او شرکت داشتند و مجروح شده بودند ـ و سبب آن به توهم انداختن قریش بود که بدانند او نیرومند است و دوباره بازنگردند، آن‏ها که قصد برگشت کرده بودند چون خبر تعقیب پیامبر به قرشیان رسید، منصرف شده و به مکه بازگشتند و این یکی از شگفت‏ترین نقشه‏های سیاسی و جنگی بود.

خوشحالی قرشیان

قریش با ساز و آواز و بوق و کرنای پیروزی‏ای که بر مسلمین پیدا کرده و به آن‏ها خسارت جانی و مالی زده بودند به مکه برگشت و خوشحال‏ترین آنان ابوسفیان با همسر او هند و سایر بنی امیه بودند که با ریختن خون عمویش حمزه و سایر قهرمانان اسلام، انتقامشان را از پیامبر گرفته بودند.

 

[۱]– نور الابصار، ج۷۸٫

[۲]– المیزان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص۱۲٫

[۳]– السیرهًْ النبویهًْ، ابن هشام، ج۲، ص۶۸٫

[۴]– عیون الاثر، ج۲، ص۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۰۵٫

[۵]– الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۰۸٫

[۶]– تاریخ طبری، ج۲، ص۱۹۹٫

[۷]– السیره النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۷۳٫

[۸]– أعیان الشیعه، ج۳، ص۱۱۱٫

[۹]– أعیان الشیعه، ج۳، ص۱۱۱٫

[۱۰]– اسد الغابه، ج۴، ص۲۰٫

[۱۱]– الامام علی بن ابیطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ج۱، ص۸۲٫

[۱۲]– النحل، ۱۲۶و۱۲۷٫

[۱۳]– السیره النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۱۰۵٫

[۱۴]– البدایه والنهایه، ج۴، ص۴۷٫

دانشنامه امام امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب جلد ۲: اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

http://shiastudies.com/fa


برچسب ها :
، ، ، ،
دیدگاه ها