ائمه(علیهمالسلام) و قیام زیدبنعلی
در مورد زید روایات فراوانی نقل شده که کار جمعبندی و داوری را دشوار کرده است. در برخی روایات زید کاملاً تمجید و تأیید شده و در برخی دیگر نوعی ابهام و تردید وجود دارد و وی مورد نکوهش قرار گرفته است.
1. بهترین تعبیری که در این روایات آمده، آن است که امام رضا(علیهالسلام) از قول پدرش و او از امام صادق(علیهالسلام) نقل کرده که فرمود:
رحم الله عمی زیداً، انه دعا الی الرضا من آلمحمد، ولو ظفر لوفی بما دعا الیه، وقد استشارنی فی خروجه، فقلت له: یا عم ان رضیت ان تکون المقتول المصلوب بالکناسه فشأنک.(۲۸)
خدا رحمت کند عمویم زید را، او به «الرضا من آلمحمد» دعوت کرد و اگر پیروز میشد به وعده خود وفا میکرد. او درباره قیامش با من مشورت کرد. من به او گفتم: عموجان! اگر بدین خشنودی که همان کشته شده و به دار آویخته کناسه باشی، مانعی ندارد و راهت همین است.
از این روایت دو نکته به دست میآید:
الف) به کار بردن تعبیر «الرضا من آلمحمد»، اشاره به این دارد که او مردم را به سوی خود دعوت نمیکرده است.
ب) گرچه در این روایت نهی تحریمی وجود ندارد، اما نهی ارشادی وجود دارد که بیانگر موضع منفی امام صادق(علیهالسلام) است. اگر زید واقعاً تابع و مطیع امام(علیهالسلام) بود، همین نهی ارشادی بر منصرف کردن او از قیام کافی بود.
2. از عمروبنخالد نقل شده که امام باقر(علیهالسلام) با اشاره به زید فرمود:
هذا (زید) سید اهلبیتی والطالب باوتارهم.(۲۹)
او بزرگ اهلبیت و کسی است که خونخواه آنان است.
در مورد این روایت باید گفت: عمروبنخالد، خود از رؤسای زیدیه است و این روایت چندان نمیتواند درست باشد.(۳۰)
3. در برخی از کتب تاریخی نیز آمده که گروهی از شیعیان پیش از قیام زید به محضر
امام صادق(علیهالسلام) رسیدند و نظر آن حضرت را درباره بیعت با زید جویا شدند.
امام(علیهالسلام) فرمودند:
بایعوه فهو والله افضلنا وسیدنا.
با او بیعت کنید، به خدا قسم که بزرگ و سرور ماست.
در ادامه همان خبر آمده که روافض این خبر را کتمان کردند.(۳۱)
با دقت در این روایت میتوان گفت: شکل نقل خبر چنان است که ساختگی بودن آن را نشان میدهد، زیرا در ادامه خبر آمده که روافض آن را کتمان کرده بودند. حال جای این سؤال مطرح است که راوی چگونه از چنین خبری مطلع شده تا آن را با این آب و تاب نقل کند.
برخی دیگر از روایات تمجید نیز بیانگر ناراحتی امام صادق(علیهالسلام) از شهادت زید است(۳۲) و امر دیگری (تأیید) را نمیتوان از آنها ثابت کرد.
4. از زرارهبناعین چنین نقل شده است:
زید در حضور امام صادق(علیهالسلام) به من گفت: «ما تقول یا فتی فی رجل من آلمحمد استنصرک؛ درباره شخصی از اهل بیت که از تو یاری بخواهد چه میگویی؟» زراره میگوید: من گفتم: «ان کان مفروض الطاعه نصرتُه وان کان غیرمفروض الطاعه فلی ان لاافعل؛ اگر مفروضالطاعه باشد یاریاش میکنم اما اگر چنین نباشد میتوانم کمک نکنم.» زراره میگوید: «وقتی زید بیرون رفت، امام از پاسخ من که زید را ساکت کردم و راه جواب را بر او بستم، خشنود شد.»(33)
از قسمت پایانی روایت چنین به دست میآید که امام راضی به حرکت زید نبوده و این سخن زراره که اگر امام مفترضالطاعه نباشد میتوانم او را حمایت نکنم، صرفاً از روی احترام به زید بوده است.(۳۴)
5. مذاکرهای بین ابوبکر حضرمی و علقمه، از اصحاب امام باقر(علیهالسلام)، با زید رخ داده است. آنها شنیده بودند که زید گفته است:
لیس الامام منّا مَن أرخی ستره؛ امام از میان ما کسی نیست که در خانه بنشیند و قیام نکند، بلکه انما الامام من شهر سیفه؛ امام کسی است که شمشیر برکشد. ابوبکر حضرمی که فردی تند بود به زید گفت: یا اباالحسین! به من بگو، آیا علیبنابیطالب(علیهالسلام) در آن وقتی که خود را به گوشهای انداخته بود و دور از چشم نگاه داشته بود، امام بوده است یا اینکه تنها وقتی امام بوده که شمشیر برکشیده است؟ زید ساکت شد و پاسخی نداد. ابوبکر سه بار این سؤال را مطرح کرد، اما زید پاسخی نداد. ابوبکر ادامه داد: اگر او امام بوده است، پس جایز است بعد از او نیز کسی امام باشد، در حالی که شمشیری نیز در دست نگرفته باشد. اگر هم امام نبوده که باز مدعای ما ثابت است.(35)
نکتهای که از روایت به دست میآید این است که مضمون روایت عقیده زید را درباره امامت نشان میدهد. ظاهراً در این تردیدی نباید کرد که او تنها به امامت سه امام مفترضالطاعه قائل بوده و از چهارمی به بعد را به شرط قائم بودن امام میدانسته است.
این قائم نیز تنها میتوانسته از میان خاندان فاطمی باشد.(۳۶)
6. یحیی فرزند زید میگوید: از پدرم تعداد ائمه را پرسیدم. فرمود:
الائمه اثنیعشر، اربعه من الماضین وثمانیه من الباقین، قلتُ فسمّهم یا ابه. قال: اما الماضون فعلیبنابیطالب والحسن والحسین، وعلیبنالحسین، واما من الباقین اخی الباقر وبعده جعفر الصادق وبعده موسی ابنه وبعده علی ابنه وبعده محمد ابنه وبعده علی ابنه وبعده الحسن ابنه وبعده المهدی. فقلتُ یا ابه، ألسْتَ منهم؟ قال: لا ولکنّی من العتره.(۳۷)
امامان دوازده نفرند، که چهار نفر از گذشتگاناند و هشت نفر باقیاند و عصر آنان در پیش است. یحیی میگوید: عرض کردم: پدر، اسامی آنان را بفرمایید. زید در جواب گفت: اما گذشتگان، علیبنابیطالب و حسن و حسین و علیبنحسین، و آیندگان برادرم باقر و بعد از او صادق و سپس فرزندش موسی و بعد از او فرزندش علی و بعد از او فرزندش محمد و سپس فرزندش علی و بعد از او فرزندش حسن و بعد از او فرزندش مهدی.
این روایت نیز قابل دقت و تأمل است، زیرا حاکی از آن است که بین امامت امام سجاد(علیهالسلام) و امام باقر(علیهالسلام) فاصلهای وجود دارد. اگر این سخن در زمان امامت امام باقر(علیهالسلام) گفته شده که ایشان امام حاضر است نه امام آینده، و اگر در عصر امامت امام سجاد(علیهالسلام) بیان شده که امام سجاد(علیهالسلام) امام حاضر است نه گذشته. افزون بر این، در عصر امام سجاد(علیهالسلام) هنوز یحییبنزید به دنیا نیامده و اگر هم آمده باشد شیرخوار بوده و توان تحمل حدیث را نداشته است. از اینرو احتمال میرود که روایت ساختگی باشد.
بنابراین، به عنوان نتیجه میتوان گفت: آنچه به طور مثبت از روایات مربوط به زید بر میآید، آن است که امامان شیعه(علیهمالسلام) به زید خوشبین بوده و قیام او را از این لحاظ که به انگیزه اقامه حق و اصلاح فسادها و امر به معروف و نهی از منکر بوده، تأیید کردهاند. اما از این روایات چنین به دست نمیآید که زید قیام خویش را با موافقت و یا با دستور امام صادق(علیهالسلام) انجام داده باشد. زیرا آن حضرت در آن شرایط، قیامهای مسلحانه را ـ با توجه به اینکه نسنجیده، نپخته و محکوم به شکست بودند ـ اصلاً به صلاح شیعیان نمیدانستند و فقط جنبه ظلم ستیزی و اصلاحگری قیام زید مورد تأیید بوده است.
4و۵. قیام محمدبنعبدالله و ابراهیمبنعبدالله (۱۴۵ق)
محمد، معروف به نفس زکیه، و برادرش ابراهیم، معروف به قتیل باخمری، در سال ۱۴۵ق علیه منصور عباسی قیام کردند. محمد برادرش ابراهیم را به بصره فرستاد و قرار بر این شد که هر دو همزمان با هم در مدینه و بصره قیام را آغاز کنند.(۳۸)
اما محمد در اواخر جمادیالثانی یا اوایل رجب سال ۱۴۵ق، بدون هماهنگی با برادرش ابراهیم، در مدینه قیام کرد و با همه مقاومت و سرسختی که وی و یارانش از خود نشان دادند، سرانجام کشته شد و سر او را نزد منصور فرستادند.(۳۹)
ابراهیم هم گرچه آمادگی چندانی برای قیام نداشت، اما پس از دریافت نامه محمد مبنی بر قیام و تشویق و ترغیب برخی از یاران، در اول رمضان سال ۱۴۵ق، در بصره قیام خود را علنی کرد، اما به سبب خیانت برخی یاران زیدی، قیامش با شکست مواجه شد و خودش نیز کشته شد و سرش از تن جدا گشت و برای منصور به کوفه فرستاده شد.(۴۰)
ائمه(علیهمالسلام) و قیام نفس زکیه و ابراهیم
در مورد نفس زکیه و قیام او اقوال و روایتهای متفاوتی وجود دارد. برخی از منابع و علما، وی را فردی مدعی امامت و مهدویت معرفی کرده و او را مخالف ائمه(علیهمالسلام) دانستهاند. برخی دیگر از منابع و تحقیقات اسلامی و علمای رجال و حدیث، به دفاع و تأیید از او برخاستهاند و او را از اتهامات وارد مبرا دانستهاند.
1. پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) فرمودند:
تقتل باحجار الزّیت من ولدی نفس زکیه.(۴۱)
در اینکه محمد از فرزندان پیامبر است شکی نیست و این روایت در واقع یک نوع پیشگویی پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) را نشان میدهد و چیز دیگری ـ یعنی تأیید قیام ـ از آن به دست نمیآید.
2. در مورد ابراهیم نیز از زبان حضرت علی(علیهالسلام) نقل شده است که ایشان فرمودند:
بباخَمری یقتُلُ بعدَ أن یظهرَ ویقهر بعد أن یقْهر.(۴۲)
این روایت هم فقط پیشگویی امام علی(علیهالسلام) را ثابت میکند و بس.
3. حدیثی از علیبنعمر، فرزند امام سجاد(علیهالسلام) وجود دارد که از امام صادق(علیهالسلام) چنین نقل کرده است:
روزی که منصور، امام(علیهالسلام) را به ربذه نزد خویش فراخواند، من همراه ایشان بودم. وی به نزد منصور رفت و من به انتظار بازگشت او ایستادم. هنگامی که بازگشت، دیدم اشک از چشمانش جاری است، و به من گفت: ای علی، چهها دیدم از این ناپاکزاده، و به خدا امضا نخواهم کرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» یعنی محمد و ابراهیم را رحمت کند که آن دو مردان بردبار و بزرگواری بودند و به خدا آن دو رفتند و آلوده نشدند.(۴۳)
با دقت در روایت میتوان گفت: امام شخصیت خود آن دو را تعریف و تمجید کرده که افراد خوب و شایستهای بودند، و اصلاً سخنی از اصل قیام آنها به میان نیاورده است. به عبارت دیگر، امام صادق(علیهالسلام) قیام آن دو را به صورت مطلق، یعنی هر دو سوی مسئله، هم شخصیت محمد و ابراهیم و هم قیام آنها را تأیید نکرده است.
4. وقتی سر ابراهیم را نزد منصور خلیفه عباسی آوردند، حسنبنزید که از مخالفان او بود، به منصور رو کرد و گفت:
ای امیرمؤمنان! به خدا قسم، او را کشتی در حالی که بسیار روزهدار و شب زندهدار بود و دوست نداشتم که گناه او را بر عهده بگیری.(۴۴)
5. زمانی که محمد نفس زکیه در مدینه قیام کرد، بزرگان مدینه و هاشمیان را برای صحبت و گفتوگو پیش خود دعوت کرد که در بین آنها موسی و عبدالله فرزندان امام صادق(علیهالسلام) نیز بودند. چیزی نگذشت که خود حضرت هم وارد شد و به محمد سلام کرد و گفت: «آیا میخواهی خاندانت همگی مستأصل شوند (و از بین بروند)؟»
محمد گفت: «نه؛ من این کار را دوست ندارم.» حضرت فرمود: «پس خوب است که به من اجازه رفتن بدهی، چون عذر مرا میدانی.» محمد گفت: «اذنت دادم.» چون آنحضرت رفت، محمد به سوی پسران جعفر، موسی و عبدالله، رو کرد و گفت: «شما نیز نزد پدرتان بروید که من به شما نیز اذن رفتن دادم.» حضرت که آن دو را دید، به آنها فرمود: «شما چرا آمدید؟» گفتند: «محمد به ما اجازه داد.» حضرت فرمود: «شما بازگردید که من چنان نیستم که هم جان خود و هم جان شما را یکسره از او دریغ دارم.»(45)
اصفهانی در چند صفحه بعد ـ وقتی از کسانی نام میبرد که با محمد قیام کردند ـ از حسینبنزید نقل میکند که گفت:
چهار تن از اولاد حسینبنعلی(علیهالسلام) با محمد خروج کردند: خودم، برادرم عیسی و پسران جعفربنمحمد یعنی موسی و عبدالله.(۴۶)
آنچه از این روایت، بدون وارد شدن به بحث رجالی و اعتبار آن از حیث سند، میتوان به دست آورد این است:
الف) موسیبنجعفر(علیهالسلام) هم در قیام شرکت داشته، و حتی خود امام صادق(علیهالسلام) به او و برادرش میگوید که شما بروید… . حال با توجه به اینکه امام چند سال قبل (۱۲۶ ـ ۱۲۵ق) و در جریان کنگره ابواء به عبداللهبنحسن (پدر محمد و ابراهیم) گفته بود که خلافت به آنها نخواهد رسید و حتی دو فرزند او کشته خواهند شد، چند سؤال مطرح میشود:
1. چطور امام(علیهالسلام) که میدانسته سرانجام این قیام شکست و نابودی است، به پسران خودش این اجازه را میدهد که در قیام شرکت کنند؟
2. چرا خود آن حضرت در قیام شرکت نکرده است؟ اگر بگویند چون ایشان امام بودهاند و معذور، میگوییم مگر این قضیه در مورد موسی، فرزند ایشان، صدق نمیکند؟ و مگر امام با توجه به برخی از احادیث که نام ائمه را ذکر کرده، نمیدانسته که بعد از او مقام امامت به فرزندش موسی میرسد؟ پس چرا جان او را به خطر انداخته است؟ ممکن است گفته شود این موسی، غیر از امام کاظم(علیهالسلام) است. اما این سخن نیز درست نیست؛ چون وقتی به فرزندان امام صادق(علیهالسلام) مراجعه کنیم، فقط یک موسی نام وجود دارد که آن هم امام کاظم(علیهالسلام) است.
ب) بر فرض هم که بپذیریم فرزندان امام صادق(علیهالسلام) (خصوصاً موسی) در این قیام شرکت کرده باشند، یا باید کشته یا اسیر میشدند و یا فرار میکردند و در هر صورت، بهانه به دست منصور داده میشد که امام صادق(علیهالسلام) را توبیخ و ملامت کند، و یا خود موسیبنجعفر، وقتی به امامت میرسید، از طرف منصور و یا خلفای بعد از او، مورد توبیخ و ملامت قرار گیرد؛ در حالی که اصلاً چنین مطالبی در منابع گزارش نشده است. حتی میبینیم وقتی منصور از پیوستن فرزندان زید (حسین و عیسی) به سپاه محمد مطلع میشود، ابراز تعجب و شگفتی مینماید و از آن دو پیش پدرشان حسنبنزید ـ که ظاهراً با منصور بوده ـ گله میکند. بنابراین، اینکه منصور در مورد شرکت فرزندان امام صادق(علیهالسلام) هیچگونه عکسالعمل و واکنشی از خودش نشان نداده باشد، جای شگفتی و تعجب دارد.
ج) این احتمال که فرزندان زید، چون خودشان در قیام شرکت داشتند، خواسته باشند فرزندان امام صادق(علیهالسلام) را هم شریک کرده باشند، چندان دور از ذهن نیست.
بنابراین به عنوان نتیجه بحث میتوان گفت:
بدون اینکه روایات ذم را که کم هم نیستند بیاوریم، هیچیک از روایات ذکر شده دلالت بر تأیید قیام محمد و ابراهیم نمیکند؛ زیرا روایت اول و دوم، همانگونه که ذکر شد، فقط پیشگویی پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) و امام علی(علیهالسلام) را ثابت میکند و بس.
روایت سوم و چهارم هم فقط یک سوی قضیه یعنی شخصیت محمد و ابراهیم را ثابت و تأیید میکند، نه قیام آن دو را. و روایت پنجم هم علیرغم همه اشکالات وارد شده و بر فرض صحت، فقط میتواند این امر را ثابت کند که چون قیام محمد برای اصلاح امت و مبارزه با ظلم و ستم عباسیان بوده، آن حضرت به فرزندانش اجازه شرکت در قیام او را میدهد، اما نمیتوان ثابت کرد که امام اصل قیام وی را تأیید کرده باشد.
بنابراین در یک کلام میتوان گفت: جنبه اصلاحگری و ظلمستیزی قیام محمد و ابراهیم مورد تأیید است، اما اصل قیام آن دو در آن شرایط مورد تأیید حضرت نیست.
ادامه
ائمه(علیهم السلام) و قیامهای شیعی (قسمت اول)
ائمه(علیهم السلام) و قیامهای شیعی (قسمت سوم)















هیچ نظری وجود ندارد