جواب: عوامل متعددی داشت.
عامل 1. سست بودن ایمان برخی از صحابه به پیامبر(ص).
سنت خداوند این است که بندگانی که ادعای ایمان میکنند را در صحنهای امتحان کند تا راست گویان از دروغ گویان مشخص شوند {أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ} (عنکبوت/2و3) آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ ما کسانی را که پیش از آنها بودند آزمودیم (اینها را نیز امتحان میکنیم) باید علم خدا درباره کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد.
همانطور که خداوند، ملائکه را در خلقت حضرت آدم(ع) امتحان کرد و فرمود: به آدم سجده كنید. همه ملائکه به آدم(ع) سجده کردند غیر از ابلیس و همچنین است امتحان قوم بنی اسرائیل، آنجا كه خداوند ماموریت حضرت موسی(ع) را ده روز تمدید كرد و طی ده روز تاخیر حضرت موسی(ع)، بسیاری از قوم بنی اسرائیل، گوساله پرست شدند.
امام رضا(ع) در حديث زيبايی میفرمايند: مثل كسانی كه در غدير خم ولايت اميرالمومنين(ع) را پذيرفتند مانند ملاكهای بودندكه به آدم سجده كردند و مثل كسانی كه ولايت اميرالمومنين(ع) را نپذيرفتند مانند ابليس هستند كه حاظر نشدند به آدم سجده كند.
مسلمانان هم همگی ادعای اسلام و ایمان به پیامبر اسلام(ص) داشتند و سنت الهی این بود كه آنان در جایی امتحان میشدند تا مومنین واقعی از غیر واقعی تشخیص داده میشدند و آن امتحان، در معرفی علی(ع) به جانشینی پیامبر(ص) بود كه بعد از وفات پیامبر(ص) مسلمانان امتحان خود را پس دادند و مومنین واقعی از مومنین غیرواقعی تشخیص داده شدند. همانطور كه پیامبر اكرم(ص) فرمودند: و لولا أنت يا علي لم يعرف المؤمنين بعدي! ای علی اگر تو نبودی مومنین پس از من شناخته نمیشدند.
عامل 2. اجتهادی عمل كردن برخی از صحابه
از آنجا كه اجتهاد كردن در مقابل نص به جهت رعایت مصالح و به قول معروف مصلحت اندیشی، امری موافق با میل و طبیعت انسان است، لذا گروهی از صحابه از همان زمان حیات پیامبر(ص) دست به این كار زدند و عملا با پیامبر به مخالفت پرداختند. كسانی مانند عمربن خطاب كه در صلح حدیبیه شدیدا با پیامبر برخورد میكند.
بخارى اين داستان را چنين نقل مىكند: از ابووائل نقل شده است كه گفت: ما در صفين بوديم كه سهل بن حنيف برخواست و گفت: اى مردم! مواظب خودتان باشيد، ما در حديبيه با رسول خد(ص) بوديم، اگر جنگى پيش مىآمد مىجنگيديم، عمر بن خطاب نزد پيامبر آمد و گفت: اى رسول خدا! مگر نه اين است كه ما بر حقيم و آنان بر باطل؟ فرمود: آری، چنين است. گفت: مگر نه اين است كه كشتههاى ما بهشتى هستند و كشتههاى آنان جهنمى؟ فرمود: آرى چنين است، گفت: پس چرا بايد با ذلّت بازگرديم، و نبايد خدا بين ما و آنان حكم نمايد؟ رسول خد(ص) فرمود: اى پسر خطاب! من فرستاده خدا هستم، پس خداوند هرگز مرا خوار و كوچك نمىكند.
عمر در حالی که غضبناک بود، نزد ابوبكر رفت و آن چه به پيامبر خد(ص) گفته بود، به ابوبكر هم گفت. ابوبكر گفت: او فرستاده خدا است و خداوند هرگز او را كوچك و خوار نمىكند، سپس سوره فتح نازل شد. رسول خد(ص) آن را از اول تا آخرش بر عمر خواند، عمر گفت: آيا آن چه پيش آمد، پيروزى است، فرمود: آري. صحيح البخاری، ج 3، ص 1162، ح3011، كتاب الجهاد والسير، بَاب إِثْمِ من عَاهَدَ ثُمَّ غَدَرَ.
– این جریان در کتب دیگر اهل تسنن بیان شده که به بعضی از آنها اشاره میکنیم؛ صحیح بخاری، سوره فتح، ج 6/ص45 و 46؛ صحیح مسلم، ج5/ص 175 و 176؛ المصنف، ابن شیبة، غزوه حدیبیة، ج 8/ص 509 و 510/ ح 10؛ و باب ما ذکر فی صفین، ج 8/ ص 736/ ح 734؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ج 6، / ص 90؛ مسند ابی یعلی، (مسند علی بن ابیطالب رض الله تعالی عنه)، ج 1، ص 364 تا 367/ح 473؛ السنن الکبری، بیهقی، باب نزول سوره فتح، ج 9/ ص 222 و 223؛ السنن الکبری، نسائی، ج 6، ص 463/ ح 11504؛ تفسیر قرطبی، قوله تعالی و {لَقَدْ رَضِيَ الله عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ} (فتح/18)، ج 16، ص 277و 278؛ تفسیر ابن کثیر، سوره فتح، ج 4/ ص 214؛ الدر المنثور، سیوطی، سوره فتح، ج 6/ص 67. (محقق)
و در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) با احضار قلم و دوات برای پیامبر(ص) به جهت نوشتن وصیت، مخالفت عملی میكند.
هنگامى كه پيامبر(ص) در بستر بيمارى فرمودند: « دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ». عمر گفت: « درد بر اوغلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است »؛ « إنّ النبيّ(ص) قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن حسبنا كتاب الله » صحيح البخاری، ج 7 ص 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازی، باب مرض النبي(ص) ووفاته؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة، ج 5، ص 76… و يا گفتند: رسول گرامى(ص) هذيان مىگويد: « إنّ رسولالله(ص) يهجر » و اين قضيّه به قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مىافتاد، اشك چشمانش همانند دانههاى مرواريد از گونههايش سرازير مىگشت عن ابنعبّاس قال: « يوم الخميس وما يوم الخميس، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال: قال رسول الله: ائتونى بالكتف والدواة (او اللوح والدواة) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا: إنّ رسول الله(ص) يهجر ». صحيح مسلم، ج 5، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصية لمن ليس عنده شيء، صحيح البخارى، ج 4 ص 31، كتاب الجهاد والسير. .
– این اتفاق ناگوار در بسیاری از متون حدیثی اهل تسنن به طرق و عبارات مختلف ذکر شده که به بعضی از اشاره میکنیم:
صحیح بخاری، کتاب العلم، باب کتاب العلم، ج 1/ص36و37 و باب مرض النبي و وفاته، ج5/ص138و139 و باب قول المریض قوموا عنی، ج7/ص9 و کتاب الإعتصام بالکتاب والسنة، باب کراهیة الخلاف، ج8/ص161؛ صحیح مسلم، ج5/ص75و76؛ السقیفة و فدک، جوهری، القسم الاول، ص75و76؛ المصنف، عبدالرزاق صنعانی، بدء مرض رسول الله(ص)، ج5/ص438و439/ح9757؛ السنن الکبری، نسائی، کتابة العلم، ج3/ص433/ح5852 – و قول المریض قوموا عنی، ج4/ص562و563؛ التمهید، ابن عبدالبر، ج1/ص169؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ذکر الکتاب الذی أراد رسول الله(ص) أن یکتبه لأمته في مرضه الذي مات فیه، ج2/ص242تا245؛ مسند احمد، (مسند عبدالله بن عباس)، ج1/ص324و325و336؛ الدرر، ابن عبدالبر، باب ذکر وفاة النبي(ص)، ص 269تا271. (محقق)
این افراد پیامبر(ص) را در غیر وحی قرآنی، یك فرد عادی میدانستند. فردی كه همانند سایر مردم، اشتباه و خطا میكند و بر مردم واجب است در مقابل خطاها و اشتباهات او بایستند. آنها معتقد بودند پیامبر(ص) در معرفی علی(ع) به عنوان جانشین، اشتباه كرده است و به مصلحت اسلام نیست علی(ع) خلیفه شود لذا توجیهاتی مانند اینكه علی(ع) جوان است و به درد خلافت نمیخورد و یا اینكه قریش دوست ندارد پیامبر و جانشین پیامبر از یك خانواده باشند در مقابل فرمودهی پیامبر(ص) اجتهاد كردند.
عامل 3. حقد و كینه نسبت به علی(ع)
امام علی(ع) كسی بود كه پدران و اجداد كافر و فاسق عدهای از همین تازه مسلمانان را در جنگهای بدر و احد و حنین و احزاب و… . به قتل رسانده بود لذا كینهی عجیبی در دل نسبت به آن حضرت داشتند. كینهای كه در دل فرزندانشان هم بود تا جایی كه یزید بن معاویه، 70 سال بعد از اسلام، امام حسین(ع) فرزند علی(ع) را به انتقام خون كشتگان خود در جنگ بدر به دست علی(ع)، به طرز فجیعی به شهادت میرساند. حال چگونه قابل تصور است این نو مسلمانان، از علی(ع) دلخوشی داشته باشند و اجازه دهند جانشین پیامبر(ص) شود. ولی ابوبكر و عمر در هیچ جنگی، هیچ كافر و مشركی را نكشته بودند و طبیعی بود از آنها كینه نداشته باشند.
عامل 4. عدالت علی(ع)
علی(ع) كسی بود كه همه را به یك دید نگاه میكرد و این خوشایند یك عده زیاده خواه و فزون طلب، نبود. عدالت علی(ع) را آنها در سفری كه همراه علی(ع) به یمن رفته بودند دیدند كه چگونه حضرت علی(ع) با كسانی كه برای خود سهم بیشتری قائل بودند برخورد كردند لذا حكومت علی(ع) برای آنها غیر قابل تحمل بود. همین عدالت علی(ع) بود كه وقتی طلحه و زبیر كه خواهان فرمانداری كوفه و بصره بودند ، از علی(ع) جواب رد شنیدند، به جنگ علی(ع) رفتند. و خون مسلمانان را برای رسیدن به قدرت، بر زمین ریختند
سئوال: دیدگاه شیعه نسبت به انتخاب امام و خلیفه مشخص و معلوم شد که شیعه معتقد است انتخاب جانشین برای پیامبر(ص) مانند انتخاب خود پیامبر امری الهی است و مردم نمیتوانند در آن دخالت کنند. حال سئوال اینجاست اهل تسنن چه ملاکی برای انتخاب خلیفه دارند؟
جواب: واقعیت این است که ملاک و معیار مشخص و ثابتی ندارند. وقتی اهل تسنن زیر بار فرمودهی خداوند نمیروند آنجا که فرمودند: {إِنّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَليفَةً} انتخاب و جعل خلیفه بر روی زمین به عهدهی من است. یعنی مردم نباید دراین امور دخالت کنند، طبیعی است برای یافتن ملاک، دچار حیرت و سرگردانی شوند. اگر نحوهی انتخاب هر خلیفه را ملاک قرار دهند، آن ملاک، بلافاصله توسط خلیفهی بعدی شکسته و نقض میشود. مثلا میگویند: پیامبر اسلام(ص)، مردم را بدون رهبر و سرپرست رها کرد و از دنیا رفت و انتخاب خلیفه را به عهدهی مردم گذاشت. میگوییم پس ملاک انتخاب خلیفه، نظر مردم است همانطور که ابوبکر، طبق این ملاک خلیفه شد. ولی دیری نمیانجامد که این ملاک در انتخاب خلیفهی بعدی زیر پا گذاشته میشود و ابوبکر شخصا عمر را به خلافت بر میگزیند. فرض کنیم روش صحیح در انتخاب خلیفه، روش ابوبکر است یعنی انتخاب توسط شخص خلیفهی قبلی. میگوییم پس چرا پیامبر(ص) این ملاک را رعایت نکرد و طبق عقیدهی شما مردم را رها کرد؟ پس چرا عمر بن خطاب، به این ملاک عمل نکرد و شورای شش نفره تشکیل داد تا پس از مشورت یکی را انتخاب کنند؟ اگر شورای شش نفره، تعیین خلیفه میکنند پس چرا پیامبر و ابوبکر و عثمان این ملاک را رعایت نکردند؟ ضمن آن كه روش پیامبران الهی این بود كه حتی اگر برای مدت كوتاهی از قوم خود دور میشدند یك جانشین برای خود انتخاب میكردند مثلا حضرت موسی(ع) وقتی به كوه طور برای آوردن تورات میرود، برای خود هارون را به عنوان جانشین معرفی میكند. پس چگونه ممكن است پیامبر اكرم(ص) كه برای همیشه میخواهند از امت خود دور شوند یك جانشین شایسته برای خود انتخاب نكرد؟!















هیچ نظری وجود ندارد