شناخت جایگاه والاى اهل بیت (ع) درمنظومه هستى ، ما را هر چه بیشتر به تکریم و تعظیم و تقدیس آنان مى کشاند.عظمت و قدرت ، از آن خداست ، ولى خداوند، برخى از بندگان شایسته اش را جلوه گاه رحمت و عظمت خویش مى سازد و براى نشان دادن جایگاه رفیع آنان ، بندگان را دستور مى دهد تا اگر مى خواهند به خدا برسند، از این راه برسند و اگر از قادر متعال ، حاجت مى خواهند، خدا را به حرمت و قداست و جاه این زبدگان سوگند دهند و آنان را (وسیله) قرار دهند.یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله .(۱)وقتى دل در گرو محبت (آل الله) قرار گرفت ،وقتى عنصر (مودت اهل بیت) به عنوان اداى حق رسول ، چون گوهرى ارزشمند در دل پدید آمد، شیفتگان فضیلت ، چاره اى جز خضوع و تکریم در برابر فضایل مجسم ندارند.عترت برگزیده و خاندان عصمت ، مجراى فیض و واسطه جود الهى اند و دعایشان ، سبب استجابت دعاهاى ما مى گردد و عنایتشان رحمت الهى را شامل حال ما مى سازد. وقتى خود پروردگار، دوست دارد این زبده ترین مخلوقاتش براى عالمیان شناخته شوند و حاجتمندان ، (عترت) را وسیله حاجتخواهى از خدا قرار دهند، دیگر چه جایى براى مدعیان توحید خالص ! مى ماند که این گونه توجه به غیر خدا را شرک و بدعت بدانند و کاسه هاى داغتر از آش شوند؟این ، عین توجه به خداست ، چون در راستاى اجراى فرمان و خواسته اوست .(توسل)، اینگونه است که در متن دین قرار مى گیرد.(تبرک نیز به علت انتساب اشیاء به این وجودهاى پاک و الهى است که ارزش مى یابد؛ وگرنه سنگ و چوب و آهن و پارچه در عالم زیاد است . چرا آن ها را نمى بوسند و تبرک نمى کنند؟سخنى از خود علامه امینى بیاوریم ، که مى گوید :(اگر مدینه منوره ، حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى ، براى مدینه و خاکش و اهلش و مدفونین آن جا ارزشهاى فراوان بیان شده است ، به خاطر همان انتساب به خدا و پیامبر است و بر مبناى همین اصل ، هرچیز دیگرى که نوعى تعلق و انتساب به پیامبران و اوصیاء و اولیاء الهى و صدیقین و شهدا و افراد مومن دارد، ارزش پیدا مى کند و شرافت مى یابد…)(۲)اگر عاشقان اهل بیت ، آستان بوس اویاء دین اند،اگر بر ضریح و سنگ قبر و پرچم عزاى حسینى و تربت کربلا تبرک مى جویند،اگر براى دفن شدن در جوار حرمهاى مطهر، ارزش قائلند،اگر مردگان خویش را براى دفن در اماکن مقدس و در جوار عتبات عالیه ، به آن شهرها منتقل مى کنند،اگر به آستان ائمه اطهار، متوسل مى شوند و آنان را در پیشگاه خداوند، شفیع قرار مى دهند،اگر نذر و قربانى براى زیارتگاهها انجام مى دهند،اگر به خاطر تبرک و احیاء خاطره ، براى رسیدن به غار حرا و غار ثور، جبل النور و کوههاى جنوبى مکه را در مى نوردند،همه و همه ناشى از عشق و محبت به بندگان خالص خداست و راهى براى تقرب به ذات مقدس پروردگار است .در زیارتگاهها، اگرچه در ظاهر، سنگ و چوب و در و آستانه و ضریح است ، اما در باطن ، محبتى ژرف و عشقى گدازان به ائمه اطهار است و انتساب اینها به اهل بیت ، به آنان قداست بخشیده است . وقتى قلب ، خانه محبت یک محبوب شد، صاحب آن دل ، از نام و یاد و لباس و دستمال و کفش و کوچه و شهر محبوب هم خوشش مى آید و لذت مى برد و در همه این آینه ها (عکس رخ یار) را مى بیند.ما با محبتى که به حضرت رسول داریم ، اگر با خبر شویم که جایى رد پایى و نشانى از آن احمد محمود (ص) باقى است ، آیا شوق دیدنش را نخواهیم داشت ؟مگر نه اینکه فقیه بزرگ اهل سنت نیز (فاکهانى) به دمشق سفر مى کند و کفشى را که منسوب به پیامبر است مى بیند و بر صورت مى گذارد و اشک شوق مى ریزد؟(در کتاب ، خواهد آمد)آرى … وقتى عشق در کار باشد، خاک ره دوست را باید سرمه چشم کرد.در و دیوار کوى لیلى ، براى مجنون جاذبه دارد و آن را غرق بوسه مى کند. این خاصیت محبت است و دلدادگى .چه مى توان کرد با دلهاى سنگى و جانهایى که چشمه محبت در آنها خشکیده است ؟بارى … مساله تبرک و توسل ، از موضوعاتى است که پیروان کوردل (ابن تیمیه) و در عصر حاضر نویسندگان و گویندگان وهابى ، از آن چماقى براى کوبیدن شیعه ساخته اند و هر نوع تقدیس و تکریم اولیاء الهى و نذر و نیاز براى حرمها و بوسیدن ضریح و بارگاه امامان و دست کشیدن و تبرک جستن را (شرک) مى دانند و گستاخانه ، نه تنها شیعیان را، بلکه انبوه عظیمى از مسلمانان را که محبتشان به پیامبر و اهل بیت او، آنان را به تبرک و توسل وامى دارد، مشرک مى پندارند و از این رو بى حرمتى و توهین مى کنند و در تالیفات خود، تفرقه مى افکنند و آب به آسیاب دشمن مى ریزند.عقیده به شفاعت و زیارت و نیز توسل به اولیاء الهى براى تقرب به خدا و گرامیداشت مزار بزرگان و تعظیم شعائر، از مسلمات دین است و بزرگانى از همه فرقه هاى اسلامى در این زمینه ، تالیفات متعددى دارند. آداب زیارت در حرمها، در کتب اهل سنت هم آمده است . نمونه هاى فراوانى از تبرک جستن به قبر پیامبر و توسل به آن حضرت براى آمرزشخواهى از خداوند و منتقل کردن جنازه مردگان از جاهاى مختلف به مکه ، مدینه و شهرهاى مقدس یا جوار مدفن بزرگان دین و اولیاء الهى در تاریخ اسلام وجود دارد که صحابه ، تابعین ، فقها، علما و خلفا و دیگران چنین کرده اند و همه در منابع مورد قبول اهل سنت آمده است .بنابراین بدعت شمردن اینگونه سنتها و تهمت شرک زدن به کسانى که عاشقانه به پیامبر و آل او معتقدند و (مودت ذى القربى) را (وسیله) تقرب به خدا مى دانند، گناهى نابخشودنى است و نوعى (کج فکرى) و (کج فهمى) در دین است که دامنگیر برخى از قلم به دستان جاهل یا خودخواه و عوام فریب شده است . خوشبختانه عالمانى بصیر و نقاد، همواره در همه دورانها به میدان آمده اند و در دفاع از حق و زدودن پیرایه ها و دروغها، تلاشگرانه قلم زده اند. علامه امینى ، یکى از این نادره هاى روزگار است که حقى عظیم به شیعه دارد.نوشته حاضر نیز، همچون جزوات قبلى ، برگرفته از دیدگاهها و تحلیلهاى مرحوم علامه امینى در کتاب (الغدیر) است . اتهامات و سخنان مغرضانه و بى اساس امثال ابن تیمیه و وهابیان ، در جاهاى مختلف الغدیر مورد نقد و پاسخ گویى قرار گرفته است . مبحث (تبرک به قبور) از جلد ۵ ص ۱۴۶ به بعد است ، بحث (انتقال جنازه به حرمها) از ۶۶ تا ۸۵ همان جلد، موضوع (نذر و نیاز) از ص ۱۸۰ و مبحث (توسل) نیز از همین جلد و مواردى از جلد اول و سوم که در پاورقى اشاره شده است .امیدواریم این سلسله نوشته ها، گاهى دراثبات حقانیت اهل بیت (ع) و پیروان دلباخته آن خاندان پاک ، و روشنگر اذهان فریب خورده و پاسخى به شبهه آفرینى هاى عنادآمیز و تفرقه انگیز به شمار آید.با درود و رحمت به روان بلند سنگربان رشید ولایت و امامت ، علامه عبدالحسین امینى (ره) ، که با کتاب جهانى اش (الغدیر)، افقى تازه در نقد تاریخى و کلامى گشود.
تبرک به قبور
از آن جا که قبور و حرمهاى مطهر پیامبر خدا و اهل بیت عصمت (ع) منتسب به آنان است ، علاقه مندى به آستان بلندشان و برکت یافتن از قبور پاکشان ، جزء سنتهاى دینى است ، چه به صورت دست کشیدن و لمس کردن ، چه بوسیدن و چه صورت برقبور و آستان آنان نهادن . هیچ یک از اینها هم با توحید و پرستش خداوند، ناسازگار نیست . بزرگان دین و پیشوایان مذاهب مختلف اسلامى پیوسته در آستان (اولیاء خدا) متواضعانه زمین ادب مى بوسیدند و چهره بر آستان بلندشان مى ساییدندو با تربت قبر آنان تبرک مى جستند.با نقل نمونه هایى که درکتب معتبر نزد اهل سنت آمده است ، گوشه اى از این سنت عملى را که مخصوص شیعه هم نیست ، نشان مى دهیم ، تا نظر فقهاى اهل سنت هم روشن گردد :۱ – پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) و دفن آن حضرت ، فاطمه زهرا (ع) بر سر خاک رسول خدا آمد و مشتى از خاک قبر برگرفت و بر چشمانش نهاد و گریه کرد و چنین خواند :ماذا على من شم تربه احمد ان لایشم مدى الزمان غوالیاصبت على مصائب لو انها صبت على الایام ، صرن لیالیا(۳)کسى که تربت احمد (ص) را ببوید، روا نیست که درطول زمان ، مشک و عنبر ببوید. بر من مصیبتهایى فرود آمد که اگر بر روزهاى روشن فرود مى آمد، همچون شبهاى تیره مى شدند.۲ – بلال ، موذن پیامبر، رسول خدا را در خواب دید که به او مى فرماید : اى بلال ، این چه جفایى است ؟آیا وقت آن نشده که به زیارت من آیى ؟بلال بیدار شد و اندوهگین و ترسان گشت . بر مرکب خود سوارشده به زیارت قبر پیامبر درمدینه آمد و شروع کرد به گریستن و صورت بر قبر پیامبر مالیدن . چون حسن و حسین علیهماالسلام آمدند، آن دو را درآغوش کشید و بوسید.(۴)۳ – به روایت امام على (ع) سه روز پس از دفن پیامبر اکرم ، بادیه نشینى به مدینه آمد و خود را بر روى قبر آن حضرت انداخت و ازخاک آن بر سر خود ریخت و گفت : یا رسول الله ! گفتى و اطاعت کردیم ، تو از خدا خبر دادى و ما از تو خبر یافتیم و در آیات قرآن آمده است که آنان که بر خویش ستم کرده اند اگر نزد پیامبر آیند و پیامبر براى ایشان آمرزش بطلبد، خدا را آمرزنده مى یابند، اینک من گنهکار آمده ام و مى خواهم برایم استغفار کنى . ازداخل قبر ندا آمد : خداوند تو را آمرزید.(۵)۴ – مروان روزى مردى را دید که صورت و پیشانى بر قبر پیامبر نهاده است . گردن او را گرفت و گفت : مى دانى چه مى کنى ؟وقتى سربلند کرد، دید ابوایوب انصارى است . ابوایوب گفت : آرى ! من سراغ سنگ نیامده ام ، سراغ رسول الله آمده ام . از آن حضرت شنیدم که مى فرمود : بر دین گریه نکنید وقتى که شایستگان عهده دار آن شوند، بلکه زمانى بر دین گریه کنید که نااهلان عهده دار و والى آن گردند!(۶)این حدیث ، نشانه بدعت امویان و کینه آنان نسبت به پیامبر و دودمان و دین اوست . امویان به زبان پیامبر خدا لعنت شده بودند و (شجره ملعونه) در قرآن به این خاندان ننگین و ضددین تفسیر شده است .۵ – ابن منکدر (از تابعین ، متوفاى ۱۳۰) همراه اصحابش مى نشست و گاهى که تشنگى سراغش مى آمد، درهمان لحظه برخاسته صورت برقبر پیامبر مى نهاد و درمقابل اعتراض همراهانش ، مى گفت : از قبر پیامبر شفا مى گیرم . وى گاهى به صحن مسجد مى آمد و در جاى خاصى بر زمین مى خوابید، علت را که مى پرسیدند، مى گفت : خودم دیدم که پیامبر در همینجا خوابیده بود.(۷)۶ – عبدالله بن احمد حنبل مى گوید از پدرم درباره حکم کسى که به منبر رسول خدا دست مى کشد و تبرک مى جوید و آن را مى بوسد و با قبرنیز همین کار را مى کند تا ثواب ببرد، پرسیدم . گفت : اشکالى ندارد.(۸)۷ – عبدالله بن عمر، هنگام زیارت قبر پیامبر، دست راست را روى قبر مى نهاد و بلال حبشى چهره برآن مى نهاد. روشن است که علاقه زیاد و عشق و محبت به این کار فرمان مى دهد و این نوعى احترام و بزرگداشت است و مردم به تناسب شوقشان حالات متفاوتى دارند. بعضیها وقتى قبر را مى بینند، بى اختیار به سمت آن مى شتابند، برخى هم با تاخیر و درنگ ، و همه محل خیرند.(۹)۸ – محمد بن احمد رملى ، از بزرگان شافعیه درشرح (منهاج) گفته است : سایه بان گذاشتن روى قبرو بوسیدن صندوق قبر و لمس کردن آن هنگام زیارت ، مکروه است ، مگر آن که به قصد تبرک باشد، همچنان که فتوا داده اند اگر کسى در اثر ازدحام نمیتواند حجرالاسود را لمس کند، با عصا به آن اشاره کند، آن گاه عصا را ببوسد.(۱۰)۹- قاضى عیاض مالکى در مورد تکریم قبر مطهر پیامبر، تاکید فراوانى دارد و مى گوید : این جایگاههایى که با وحى و رفت و آمد جبرئیل و فرشتگان آباد شده و تربت آن رسول خدا را در برگرفته و منطقه اى که مساجد و مشاهد و نشانه هاى معجزات و مواقف حضرت رسول را در خود دارد، سزاوار است که بزرگ داشته شود و نسیمش را ببوید و دیوارها و بناهایش را ببوسند. آن گاه با آوردن شعرى ، از شوق جانسوز و عشق گداخته خود نسبت به این دیار و در و دیوار سخن میگوید و عهد مى کند که چهره بر آن تربت نهد و آن جا را بوسه باران کند.(۱۱)۱۰ – زرقانى مصرى گفته است : بوسیدن قبر شریف مکروه است ، مگر به قصد تبرک ، که کراهتى ندارد.(۱۲)۱۱ – شیخ سلامه عزامى شافعى گفته است : ابن تیمیه طواف بر گرد قبر صالحان و دست کشیدن به آن را گناهى بزرگ و شرک … پنداشته است ، درحالى که علما و فقهاى اهل تحقیق و دقت ، قرنها پیش از تولد او این سخنان را رد کرده و پاسخ گفته اند ولى او با علما مخالفت کرده است . دست کشیدن و تبرک جستن به قبر را بعضى از علما مطلقا جایز دانسته اند، بعضى هم به عنوان کراهت شدید، نهى کرده اند ولى به حد حرمت نمى رسد. بعضى هم تفصیل قائل شده و آن را از سوى کسانى که شوق فراوان دارند، مجاز دانسته اند. این گونه امور را کفر و شرک دانستن مبنى بر دو مقدمه است : یکى این که هر نوع عبادت غیر خدا شرک است . این روشن است و حرفى نیست . دیگر این که هر نوع صدا کردن مرده یا طواف دور قبر یا دست کشیدن و قربانى و نذر کردن ، (عبادت) محسوب شود و چنین نیست ! این تیمیه آیات و روایات را یا نفهمیده یا عمدا برخلاف معنایش تاویل کرده است . وى حتى نسبت به ساحت حضرت رسول هم بى ادبى کرده و رفتن به زیارت او را گناه و زائران قبرش را مشرک پنداشته است .(۱۳)۱۲ – عبدالله بن محمد انصارى گفته است : همراه فقیه و ادیب بزرگوار مالکى ، (تاج الدین فاکهانى) (متوفاى ۷۳۴) به دمشق رفتیم ، او قصد کرد که کفش مبارک پیامبر خدا (ص) را که در (دار الحدیث الاشرفیه) بود، زیارت کند، من همراهش بودم . چون نگاهش به آن کفش مبارک افتاد، سررا برهنه کرد و به بوسیدن آن پرداخت و آن را بر صورت خود مالید و اشکهایش جارى بود و شعرى را به این مضمون مى خواند : اگر به مجنون گویند آیا لیلى و وصال و دیدار او را مى خواهى ، یا دنیا را با آن چه در آن است ؟خواهد گفت : غبارى از خاک کفش لیلى برایم محبوبتر و براى درد عشقم شفابخش تر است .(۱۴)این گونه عشق ورزیدن و محبت نشان دادن به محبوب ، نشانه شدت وابستگى قلبى به اولیاء خداست و با توحید هم مغایرتى ندارد. بوسیدن یا تبرک جستن به حرم و ضریح و قبر، در واقع اداى احترام و ابراز علاقه به صاحب قبر و حرم است ، نه به سنگ و چوب و آهن .و چه زیبا گفته است ، مجنون عامرى درباره لیلى که معشوقش بود :امر على الدیار، دیار لیلى اقبل ذا الجدار و ذا الجداراو ما حب الدیار شغفن قلبى ولکن محب من سکن الدیارا(۵)از دیار لیلى میگذرم ، این دیوار و آن دیوار را مى بوسم . علاقه به دیار لیلى دلم را مشغول و قلبم را بى تاب نکرده است ، بلکه عشق کسى که ساکن این دیار است ، دلم را برده است .۱۳ – درکتابهاى سنن و آداب ، یکى از مستحبات زیارت رسول خدا (ص)، تبرک جستن به آثار نبوى و اماکن مقدسى است که ازدورانهاى کهن به یادگار مانده است . خطیب شربینى گوید : مستحب است که حاجى به سایر مشاهد و اماکن مدینه هم برود که نزدیک به سى محل مى شود و مردم مدینه آنها را مى شناسد. نیز مستحب است زیارت بقیع و مسجد قبا ورفتن به سراغ چاه اریس و نوشیدن و وضو ساختن از آب آن ، همچنین بقیه چاههاى هفتگانه اى که در مدینه است .(۱۶)
انتقال جنازه به حرمها
درباره منتقل کردن جنازه به حرمهاى مطهر و اماکن متبرکه ، عده اى که نسبت به مسائل فقهى ناآگاهند، یاوه هایى بافته اند و بى خبر از ریشه هاى فقهى و فتوایى موضوع ، آن را تنها از ویژگیهاى شیعه دانسته اند ؛ ازاین رو شیعه را آماج حملات و تهمتهاى خویش ساخته اند.برخى دیگر، با پیروى کورکورانه از آن جاهلان ، تهمت را چنان حتمى و عمل را چنان خرافى پنداشته اند و از اعمال عوام الناس دانسته اند که گفته اند هرگز نمى توان به اینگونه کارها، بر مذهب یا علما احتجاج کرد.گروهى نیز براى اثبات ادعاهاى خود، دست به تحریف زده اند، غافل از این که آگاهان و هوشیارانى هستند که نیتهاى شوم و غرض ورزیهاى آنان را برملا مى کنند.این بیچارگان ندانسته اند که از میان پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنت نیز، کسانى با شیعه هم عقیده و موافقند که مى توان به خاطر اهداف صحیح و غرضهاى عقلایى ، مردگان را – چه پیش از دفن و چه بعد از خاکسپارى – به جاهاى دیگر منتقل کرد، چه خود میت وصیت کرده باشد، یا نه .دراینجا به نمونه هایى ازفتاواى اهل سنت دقت کنید.مالکیان گفته اند :با سه شرط، مى توان مرده را چه پیش از دفن و چه بعد از آن ، از جایى به جاى دیگر منتقل کرد :۱ – اینکه هنگام انتقال ، جسد از هم نپاشد.۲ – این که به آن بى احترامى و هتک حرمت نشود.۳ – انتقال ، مصلحتى داشته باشد، مثل این که بترسند در اثر طغیان دریا، آب ، قبر او را فرابگیرد، یا به مکانى منتقل کنند که امید برکت در آن است ، یا به جایى ببرند که به خانواده اش نزدیکتر باشد و بتوانند به زیارت قبرش بیایند. اگر یکى از این شرایط سه گانه منتفى شود، نقل جنازه به جاى دیگر حرام است .(۱۷)حنبلیان گفته اند :در انتقال جنازه میت از جایى که مرده به جایى که دورتر است ، اشکالى نیست ، به شرط اینکه به خاطر غرض صحیحى باشد، مثل اینکه به بقعه و حرم شریفى ببرند، تا آن جا دفن شود، یا در کنار یک انسان صالح دفن گردد، درصورتى که از تغییر بود و متعفن شدن جسد، خاطر جمع باشیم . در جواز این مساله فرقى نیست که قبل از دفن باشد، یا پس از دفن .(۱۸)شافعیان گفته اند :نقل جنازه از شهرى به شهر دیگر حرام است ، بعضى هم گفته اند که مکروه است ، مگر این که به نزدیکى مکه ، مدینه ، بیت المقدس یا قبر یک انسان صالح ببرند. و اگر میت ، وصیت کرده باشد که جنازه اش را به یکى از جاهاى یاد شده ببرند، در صورت ایمنى از تغییر بوى جسد، لازم است به وصیتش عمل شود. مقصود از مکه نیز همه محدوده حرم است ، نه فقط خود شهر مکه .(۱۹)و حنفیان گفته اند :مستحب است میت را در همانجا که از دنیا رفته است دفن کنند و مانعى ندارد که پیش ازدفن ، جنازه را از شهرى به شهر دیگر ببرند، به شرط اینکه جنازه بو نگیرد. اما پس از دفن ، بیرون آوردن جنازه حرام است ، مگر این که زمینى که در آن دفن شده است غصبى باشد، یایکى از دو شریک ، زمین را با (حق شفعه) خویش ، زمین را بگیرد.(۲۰)کسى که به تاریخ مراجعه کند، خواهد دید که دانشمندان همه مذاهب ، عملا در هر دو صورت اتفاق نظر داشته اند که مى توان جنازه را به جاى دیگر منتقل کرد و در اذهان همه چنین جا گرفته است که انتقال جسد به حرمهاى مطهر و زمین بیت الله الحرام یا جوار حضرت رسول (ص) یا پیشواى مذهب یا مرقد یکى از اولیاء صالح یا بقعه اى که خداوند به آن کرامتى را مخصوص ساخته است ، یا به جایى که بستگان مرده آن جا جمعند یا به نزدیکى قبور بستگان دیگر، مانعى ندارد و عملا نیز چنین مى کرده اند. روزى هم که استخوانهاى پوسیده بزرگانى از این مذاهب را به جاى دیگر منتقل مى کرده اند، همواره روزى شکوهمند بوده که با حضور جمعى انبوه از علما، قاریان ، سخنوران و طبقات دیگر مردم ، مراسمى برگزار مى شده است .اینها همه نشان دهنده جواز آن و اتفاق نظر و عمل همه امت اسلامى بر آن است . این کار، از زمان پیامبر اکرم (ص) و صحابه پیشین و تابعین هم رواج داشته است ، چه طبق وصیت مرده ، چه به صلاحدید بستگان و نزدیکان آن متوفى . گویا نزد همه فرقه هاى مسلمانان در تمام دورانها، مورد اتفاق بوده است . اگر چنین نبود، هرگز صحابه پیامبر (ص)، بر سر این که رسول خدا را در مدینه ، مکه یا نزدیک جدش حضرت ابراهیم دفن کنند، با هم اختلاف نمى کردند.(۲۱)حتى در ادیان و شرایع گذشته نیز این کار، مشروع بوده است .حضرت آدم (ع) در مکه از دنیا رفت و در غارى در کوه ابوقبیس دفن شد، سپس حضرت نوح ، تابوت او را به کشتى منتقل کرد و چون از کشتى به خشکى بیرون آمد، جسد آدم را در بیت المقدس به خاک سپرد.(۲۲) البته در احادیث شیعه آمده است که آن را در نجف به خاک سپرد.حضرت یعقوب (ع) در مصر از دنیا رفت ، ولى جنازه اش به شام منتقل شد.(۲۳)حضرت موسى (ع) پیکر حضرت یوسف را پس از آن که در مصر دفن شده بود، به فلسطین برد، که مدفن نیاکان آن حضرت بود.(۲۴)یوسف ، جسد پدرش حضرت یعقوب را از مصر منتقل کرد و در حبرون ، در بقعه و غارى که مخصوص دفن آن خاندان شریف بود به خاک سپرد.(۲۵)دو سبط گرامى پیامبر، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام پیکر مطهر پدرشان امیرالمؤ منین (ع) را از کوفه بیرون بردند و در جایى دفن کردند که اینک مدفن آن حضرت در نجف اشرف است ، و این انتقال ، قبل از دفن آن حضرت بود.البته در برخى منابع نیز (همچون دلائل النبوه) نقل شده که (اولین کسى که از قبرى به قبر دیگر منتقل شد، على بن ابى طالب (ع) بود. وى که روز جمعه ۱۹ رمضان به شهادت رسید و فرزندش حسن بن على (ع) بر او نماز خواند و در دارالاماره کوفه به خاک سپرد و قبرش پنهان بود، سپس به محلى به نام (نجف) منتقل شد و همچنان مخفى بود، تا آن که هارون الرشید آن را آشکار کرد. وقتى که دید که برخى حیوانات به آن محل انس مى گیرند و براى نجات از شکار شدن به آن جا پناه مى برند، از اهالى آبادى نزدیک آن جا سبب آن را پرسید، پیرمردى اهل آن جا گفت که در این مکان ، قبر على (ع) است ، همراه قبر حضرت نوح . از این رو هارون بر روى آن قبر قبه اى ساخت .(۲۶)
سابقه تاریخى نقل جنازه
با توجه به سابقه انتقال جنازه مردگان از جایى به جاى دیگر از زمان پیامبر اکرم (ص) به بعد، براى رد این اتهام که این کار، از مختصات شیعه است و آن را بدعت و ناروا مى شمرند، به نمونه هایى تاریخى اشاره مى کنیم ، تا بى پایه بودن این ادعا روشن گردد. این نمونه ها دو دسته است : انتقال پیش از دفن ، انتقال پس از خاکسپارى .
الف : انتقال جنازه قبل از دفن۱ – مقداد، صحابى بزرگوار پیامبر، در سال ۳۳ در (جرف)، سه میلى مدینه درگذشت . او را بردوش گرفتند و به مدینه آورده در بقیع به خاک سپردند.(۲۷)۲ – سعد بن زید قرشى ، یکى از (عشره مبشره) در سال ۵۱ در (عتیق) ده میلى مدینه درگذشت ، او را به مدینه آورده ، دفن کردند.(۲۸)۳ – عبدالرحمن بن ابى بکر، در سال ۵۲ در حبشه از دنیا رفت . او را به مکه آورده ، به خاک سپردند. عایشه از مدینه به مکه آمد و قبر او را زیارت کرد و بر او نماز خواند و در سوگ او اشعارى خواند. (۲۹)۴ – سعد بن ابى وقاص ، از صحابه پیامبر، در سال ۵۴ هجرى در (حمراء الاسد) (جایى در هشت میلى مدینه) از دنیا رفت . او را به مدینه آورده و در این شهردفن کردند.(۳۰)۵ – اسامه بن زید صحابى در سال ۵۴ در (جرف) ازدنیا رفت ، او را به مدینه آوردند.(۳۱)۶ – ابوهریره در سال ۵۷ در (عتیق) درگذشت ، او را نیز به مدینه منتقل کردند.(۳۲)۷ – یزید بن معاویه در سال ۶۴ در حوارین (از روستاهاى دمشق) درگذشت ، جنازه اش را به دمشق آوردند و آن جا دفن شد.(۳۳)۸ – ابراهیم بن ادهم در سال ۱۶۲ در جزیره از دنیا رفت ، او را به صور منتقل کرده ، آن جا به خاک سپردند.(۳۴)۹- جعفر بن یحیى در سال ۱۸۹ در (غمر) کشته شد. جسدش را به بغداد بردند.(۳۵)۱۰ – ذوالنون مصرى در سال ۲۴۶ درگذشت ، او را با مرکبى به فسطاط بردند و در مقبره هاى (اهل معافر) (درویشان) دفن شد.(۳۶)۱۱ – هارون بن عباس هاشمى در سال ۲۶۷ در (روثیه) با (عرج) درگذشت و براى دفن به مدینه آوردند.(۳۷)۱۲ – احمد بن محمد باهلى در سال ۲۷۵ در بغداد درگذشت . جنازه اش را در تابوتى به بصره آورده دفن کردند و قبه اى بر قبرش ساختند.(۳۸)۱۳ – محمد بن اسحاق صیمرى در سال ۲۷۵ در بغداد از دنیا رفت ، به کوفه آوردند و در همانجا دفن شد.(۳۹)۱۴ – معتمد، خلیفه عباسى در سال ۲۷۹ در بغداد مرد، او رابه سامرا بردند و به خاک سپردند.(۴۰)۱۵ – جعفر بن معتضد در سال ۲۸۰ در شهر (دینور) از دنیا رفت و به بغداد منتقل شد.(۴۱)۱۶ – على بن محمد بن ابى الشوراب در سال ۲۸۲ در بغداد درگذشت . بر او نماز خواندند، سپس به سامرا منتقل کردند. قبرش در این شهر است .(۴۲)۱۷ – جعفر بن محمد بن عرفه در ذى حجه ۲۸۷ در (عمق) (یکى از منازل راه حج از سمت بغداد) از دنیا رفت و به بغداد بردند و در محرم ۲۸۸ آن جا مدفون شد.(۴۳)۱۸ – حسین بن عمر بن ابى الاحوص در سال ۳۰۰ درگذشت ، جنازه اش را براى دفن ، از بغداد به کوفه بردند.(۴۴)۱۹ – ابواسحاق خطابى (از نوادگان عمربن خطاب) در سال ۳۲۰ در بغداد از دنیا رفت ، پیکرش را به کوفه منتقل کرده ، آن جا به خاک سپردند.(۴۵)۲۰ – ابوعلى وراق ، در سال ۳۲۳ هنگام بازگشت از سفر حج ، درگذشت . به بغداد آوردند و همانجا دفن شد.(۴۶)۲۱ – المطیع لله ، خلیفه عباسى درسال ۳۶۴ در پادگانى در (دیر عاقول) درگذشت ، هنگامى که همراه پسرش به سوى واسط رفته بود. جنازه اش را به بغداد آوردند و در (رصافه) دفن کردند.(۴۷)۲۲ – محمد بن عباس هراتى در سال ۳۷۸ در یکى از روستاهاى نیشابور درگذشت . چون وصیت کرده بود، تابوت او را به هرات منتقل کردند و آن جا دفن شد.(۴۸)۲۳ – على بن عبدالعزیز جرجانى در سال ۳۹۲ در نیشابور درگذشت . تابوت وى را براى دفن ، به جرجان بردند.(۴۹)۲۴ – ناصحى نیشابورى ، پیشواى حنفیان در عصر خود، در راه رى در سال ۴۸۲ درگذشت . تابوتش رابه نیشابور (و به نقلى به اصفهان) برده ، آن جا دفن کردند.(۵۰)۲۵ – احمد بن على علبى حنبلى درسال ۵۰۳ در عرفات از دنیا رفت . بدنش را به مکه آوردند، پس از طواف پیرامون خانه خدا، او را در مکه کنار فضیل بن عیاض دفن کردند. چون خبر درگذشت او به بغداد رسید، مردم بر او نماز غایب خواندند و مسجد جامع پر از مردم شد.(۵۱)۲۶ – ابوعبدالله مالکى غرناطى در سال ۵۶۹ در (اشبیلیه) درگذشت . او را به غرناطه برده ، آن جا دفن کردند.(۵۲)۲۷ – شیخ محمد قونوى مصرى ، در سال ۶۷۲ درمصر درگذشت ، وصیت کرده بود که تابوتش را به دمشق برده ، کنار محیى الدین عربى که استادش بود، دفن کنند.(۵۳)۲۸ – رمضان بن حسین سرمارى حنفى ، در سال ۶۷۵ در دریا از دنیا رفت . بدنش را به شهر (انبار) بردند و پس ازنه روز که از فوتش گذشته بود، آن جا به خاک سپردند.(۵۴)۲۹ – یوسف بن ابى نصر دمشقى در سال ۶۹۹ درزمان تاتاریان در دمشق از دنیا رفت . بدنش را در تابوتى نهادند. چون امنیت به مردم برگشت ، آن را به یثرب منتقل کرده ، آن جا دفن کردند.(۵۵)۳۰ – محمد بن یوسف کرمانى (شارح صحیح بخارى) در سال ۷۸۶ در راه حج از دنیا رفت . او را به بغداد منتقل کردند و در مقبره اى که براى خودش آماده ساخته بود، به خاک سپردند.(۵۶)۳۱ – احمد بن احمد اسحاقى حلبى ، پیشواى بزرگوار که در ۸۰۳ در (مرحلین)، از نواحى حلب درگذشت . او را به حلب منتقل کردند و کنار بستگانش به خاک سپرده شد.(۵۷)۳۲ – شهاب الدین احمد نجارى ، از پیشوایان حنفیه در سال ۹۳۸ در جده درگذشت . آن هنگام در این شهر به قضاوت مشغول بود. او را به مکه بردند و درقبرستان معلى دفن کردند.(۵۸)و… کسان دیگر(۵۹) که یا بنا به وصیت خودشان ، یا به جهت دفن شدن نزدیک بستگان و خویشاوندان و در مقابر خانوادگى ، یا به جهت تبرک جستن به شهرهاى مقدسى همچون مکه و مدینه و کوفه ، و دلایل و صلاحدیدهاى دیگر به شهرهاى مختلف برده شدند. این سیره جارى نشان مى دهد که انتقال جنازه به شهرهاى دیگر جهت دفن در اماکن مقدس ، جایز است .
ب : انتقال پس از دفننمونه هایى هم از انتقال جنازه مرده پس از دفن ، در تاریخ اسلام وجود دارد که به چند مورد اشاره مى کنیم :۱ – عبدالله بن عمرو بن حزام (پدر جابربن عبدالله انصارى) همراه دوستش عمرو بن جموح درجنگ احد به شهادت رسیدند و هر دو در یک قبر، دفن شدند. اما از آن جا که این مساله براى جابر، خوشایند نبود، پس از شش ماه از خاکسپارى ، قبر را شکافت و بدن پدر را درآورد و در قبر جداگانه اى دفن کرد. جسد، مثل همان روز دفن بود، تنها گوش و تعدادى از موهاى صورت که روى زمین بود، از بین رفته بود. بقیه بدن سالم بود.(۶۰)۲ – عبدالله بن سلمه انصارى در احد به شهادت رسید. مادرش انیسه خدمت پیامبر اکرم (ص) رسید و پیشنهاد کرد که پیکر او را از احد به داخل شهر آوردتا با قبر او مانوس باشد. پیامبر هم اجازه داد و او جنازه را به مدینه منتقل کرد.(۶۱)۳ – طلحه که در سال ۳۶ هجرى در جنگ صفین کشته و در بصره مدفون شد، پس از ۳۰ سال دخترش عایشه پدر را در خواب دید. طلحه از نمناک بودن مدفنش ناراحت بود، از دخترش خواست که جاى او را عوض کند. او هم چنان کرد و در خانه اى که خریدند، به خاک سپردند.(۶۲)۴ – عده اى در کنار مسجد النبى مدفون بودند. عثمان هنگام توسعه مسجد دستور داد تا جسد آنان را به قبرستان بقیع منتقل کنند.(۶۳)۵ – وقتى که معاویه مى خواست چشمه اى را در احد جارى سازد، مسیر آب بر قبر تعدادى از شهدا مى گذشت . اعلام کرد تا بستگان آن مدفونین ، جنازه ها را از آن جا منتقل کنند. و این بعد از چهل سال از دفن آنها بود و اجساد شهدا همچنان تر و تازه بود.(۶۴)۶ – در سال ۶۴۷ تابوت تعدادى از خلفاى عباسى را از (رصافه) به (ترب) منتقل کردند، چون بیم آن مى رفت که قبر آنان را آب فراگرفته و این پس از سالیان دراز از دفن آنان بود.(۶۵)۷ – ابن مقله بغدادى در سال ۳۲۸ درگذشت و در خانه حاکم مدفون شد. سپس بستگانش از حاکم خواستند که جنازه را به آنان تسلیم کند. قبر را نبش کرد و تحویلشان داد. پسرش ابوالحسین آن را در خانه خود به خاک سپرد، سپس همسرش دیناریه قبر را کند و جنازه را درآورده ، در خانه خودش دفن کرد.(۶۶)۸ – جعفر بن فضل معروف به (ابن حنزابه) که وزیرى محدث بود، در سال ۳۷۱ درگذشت و درقرافه دفن شد. گفتند که او در مدینه خانه اى خریده بود که مقبره خودش باشد. چون جنازه را به مدینه آوردند، بزرگان شهر، چون از او نیکى بسیار دیده بودند، پیکر او را به مکه بردند و طواف دادند و در عرفات وقوفش دادند. سپس به مدینه برگردانده ، در مقبره اش به خاک سپردند.(۶۷)۹- محمد بن موسى خوارزمى ، فقیه بزرگ حنفى در سال ۴۰۳ درگذشت و در خانه اش دفن شد، سپس در سال ۴۰۸ او را به مقبره اش دربازارچه غالب برده ، آن جا دفن کردند.(۶۸)۱۰ – ابوحامد اسفراینى ، پیشواى شافعیه ، در سال ۴۰۶ درگذشت و در خانه اش به خاک سپرده شد. دو سال بعد جنازه اش را به مقبره (باب حرب) منتقل کردند.(۶۹)۱۱ – القادر بالله ، خلیفه عباسى را به یک سال پس از دفن در خانه اش در سال ۴۲۲، تابوتش را به (رصافه) منتقل کردند.(۷۰)۱۲ – احمد بن محمد سمنانى ، قاضى حنفى در سال ۴۶۶ از دنیا رفت و در خانه اش در بغداد دفن شد. یک ماه بعد جنازه اش را درآورده به مقبره اى در شارع المنصور بردند، از آن جا هم به خیزرانیه منتقل کردند.(۷۱)۱۳ – ابوعبدالله دامغانى حنفى ، قاضى القضات ، در سال ۴۷۸ درگذشت و در خانه اش مدفون شد. سپس او را به مقبره ابوحنیفه منتقل کردند.(۷۲)۱۴ – امام الحرمین جوینى ، فقیه شافعى در سال ۴۷۸ در نیشابور از دنیا رفت و در خانه اش دفن شد. سالها بعد جنازه را به مقبره اى کنار قبر پدرش برده دفن کردند، در حالیکه حدود چهار صد نفر از شاگردش در شهر مى چرخیدند و بر او نوحه سر مى دادند.(۷۳)۱۵ – ابوعبدالله اندلسى ، متوفاى ۴۸۸ در مقبره اى کنار بارگاه شیخ ابواسحاق شیرازى دفن شد. سه سال بعد جنازه اش را به مقبره (باب حرب) برده ، کنار قبر (بشر حافى) به خاک سپردند.(۷۴)۱۶ – على بن طراد زینبى بغدادى که در سال ۵۳۸ از دنیا رفت و در خانه ساحلى اش در (باب الراتب) دفن شد. چند سال بعد، بدن او را به مقبره اش در (حربیه) منتقل کردند. هنگام بردن جنازه ، واعظان گرد آمدند و تا سحر در خانه اش به موعظه پرداختند، سپس در حالى که جمعى از قاریان و عالمان و شمعهاى فراوان پیکرش را همراهى مى کردند، بیرون بردند.(۷۵)۱۷ – محمدبن على بن ابى منصور، در سال ۵۹۹ از دنیا رفت و در موصل به خاک سپرده شد. سپس جنازه را به مکه بردند، دورکعبه طواف دادند، شب وقوف عرفات ، او را بالاى کوه عرفات بردند و تا مدتى که در مکه بودند، روزى چند بار طوافش مى دادند، آن گاه به مدینه برده در کاروانسرایى در شرق مسجد النبى به خاک سپردند، آن هم پس از چندین بار طواف دادن بر گرد حرم پیامبر (ص).(۷۶)۱۸ – ابوسعید کوکبورى در سال ۶۳۰ درگذشت . او را به قلعه اربل بردند و دفن کردند. سپس طبق وصیت خودش جنازه را به مکه منتقل نمودند و در قبه اى در زیر یک کوه دفن کردند. سال بعد حجاج ، او را به کوفه برگرداندند و آن جا به خاک سپردند.(۷۷)۱۹ – سعدالدین تفتازانى در سال ۷۹۱ درگذشت و در سمرقند به خاک سپرده شد، یک سال بعد جنازه را به سرخس منتقل کردند.(۷۸)۲۰ – محمد بن سلیمان جزولى که در سال ۸۷۰ وفات یافت ، پس از ۷۷ سال جنازه اش را، بدون آن که تغییرى کرده باشد به جاى دیگر بردند.(۷۹)۲۱ – عبدالرحمان جامى ، متوفاى ۸۹۸ در هرات ، در آن شهر مدفون شد، اما چون گروه اردبیلیان به خراسان روى آوردند، پسرش جنازه پدر را به ولایت دیگرى برد. چون آن گروه به قبر نخستین او آمده و آن را نبش کرده و جسد را نیافتند، چوبهاى داخل آن را به آتش کشیدند.(۸۰)۲۲ – وقتى مى خواستند بر قبر ابوحنیفه قبه اى بسازند، در پى زمین سختى بودند که پایه هاى بنا را بر آن نهند. هفده ذراع که کندند به زمین سفتى رسیدند. در منطقه حفارى شده به استخوانهاى مردگانى برخوردند که به خاطر همجوارى با قبر ابوحنیفه ، آن جا دفن شده بودند. همه استخوانها را جمع کرده و به بقعه دیگرى که متعلق به قومى بود بردند و دفن کردند.(۸۱)و… کسان متعدد دیگرى که جنازه هایشان پس از دفن ، به جاهاى دیگر منتقل شد.(۸۲)
نذر و نیاز
از نکات دیگرى که ابن تیمیه و پیروان فکرى او دستاویز حمله به شیعیان و پیروان اهل بیت (ع) قرار داده اند، مساله نذر و نیاز براى حرمها و اولیاء الهى است . (قصیمى) گفته است که اینگونه نذرها و قربانیها براى اهل قبور، از شعائر شیعه و سرچشمه گرفته از غلو شیعه درباره امامانشان و اعتقاد به الوهیت على (ع) و فرزندان اوست .این دروغى بیش نیست . در این مساله ، شیعه راهى جدا از امت اسلامى درگذشته و حال ندارد. جواز نذر و نیاز براى مردگان و نیز اولیاء الهى ، مورد قبول علماى اهل سنت است . از جمله ، (خالدى) گفته است : (مساله دائر مدار نیت نذر کنندگان است . اگر قصد نذر کننده ، تقرب به خود مرده است ، این به اتفاق ، جایز نیست . ولى اگر قصد او تقرب به خداست و ثواب آن را هدیه به متوفى یا صاحب قبر مى کند، مانعى ندارد، چه منافع خاصى از نذر را مورد نظر داشته باشد، یا به نحو مطلق باشد که در عرف مردم ، منصرف به منافع صاحب قبر یا اهل شهر او یا همسایگان یا فقیران یا بستگان میت مى شو. در این صورت نذر صحیح است و عمل به آن لازم است . این نکته از بسیارى از علما نقل شده است ، همچون اذرعى ، زرکشى ، ابن حجر، رملى ، رافعى و…)(۸۳)رافعى نیز به نقل از صاحب (تهذیب) گفته است که اگر نذر کند فلان مقدار براى اهالى فلان شهر صدقه دهد، واجب است بر آنان صدقه دهد و نذر براى قبر معروف در جرجان نیز ازاین قبیل است .(۸۴)عزامى در کتاب خویش نوشته است : (ابن تیمیه مى گوید : هرکس براى پیامبر اسلام یا یکى از پیامبران و اولیاء اهل قبور نذر کند یا قرانى کند، مثل مشرکانى است که براى بتهایشان قربانى مى کنند و این عبادت غیر خدا و کفر است . برخى از متاخرین نیز که با او یا شاگردانش مصاحبت و همنشینى داشته اند، فریب سخن او را خورده اند. این نوعى دروغ بافى در دین و تهمت به مسلمین است . هیچ مسلمانى با اینگونه نذر و قربانى براى پیامبران و اولیاء، قصدى جز این ندارد که از جانب آنان صدقه مى دهد و ثوابش را به آنان هدیه مى کند. اجماع همه اهل سنت بر این است که صدقه دادن زندگان براى مردگان سودمند است و ثوابش به آنان مى رسد و احادیث صحیح فراوانى در این باره نقل شده است . نذر و نیاز و صدقه و قربانى را براى مرده انجام نمى دهند، بلکه براى خدا انجام مى دهند و ثوابش را براى مردگان قرار مى دهند. کجاى این بت پرستى است ؟اینگونه هدیه زنده ها براى مرده ها، هم مشروع است ، هم ثواب دارد. مشروح آن در کتب فقهى و کتابهایى که در رد عقاید ابن تیمیه نوشته شده ، آمده است .(۸۵)نذر قربانى براى انبیاء و اولیاء، امرى شرعى و رایج در سیره مسلمانان است و اختصاص به فرقه خاصى ندارد و اگر نذر کننده به خاطر خدا و با نام خدا قربانى کند، پاداش مى برد.روایت است که مردى در زمان پیامبر اکرم (ص) نذر کرد شترى را در (بوانه) قربانى کند. نزد آن حضرت آمد و خبر داد. حضرت پرسید : آیا در آن مکان ، قبلا بتى ازبتهاى جاهلیت بوده که پرستیده مى شده ؟گفتند : نه . فرمود : آیا در آن جا عیدى از عیدهاى بت پرستان بوده ؟گفتند : نه . پیامبر فرمود : پس به نذر خود وفا کن . نذرى که در نافرمانى خدا باشد، وفا کردنى نیست .(۸۶)شبیه آن نذر مردى است که به پیامبر گفت : نذرکرده ام ۵۰ گوسفند دربوانه قربانى کنم . حضرت پس از سؤ الاتى مانند آن چه گذشت ، فرمود : به نذرت وفا کن .(۸۷)خالدى ، پس از نقل حدیث قبلى ، مى گوید : اینکه خوارج براى اثبات ممنوعیت نذر در جایگاه انبیاء و صالحین به این حدیث استناد کرده و پنداشته اند که انبیاء و صالحان ، همچون بتهاى جاهلیت اند، نهایت تحقیر و توهین به انبیاست و هر که به پیامبران الهى هر چند با کنایه توهین کند، کافر است و توبه اش پذیرفته نیست . این واماندگان به سبب جهالتشان توسل به انبیا را عبادت مى شمرند و آنان را بت مى نامند. ارزشى براى جهالت و گمراهى اینان نیست . همچنانکه سخنان جاهلانه ابن تیمیه و هوادارانش نیز ارزشى ندارد.(۸۸)اینها پاسخى است که علماى اهل سنت به بافته ها و تهمتهاى امثال ابن تیمیه و قصیمى داده اند و نذر و نیاز و قربانى در حرمها و براى اولیاء الهى را مغایر با دین و توحید و خداپرستى ندانسته اند.
توسل به اهل بیت (ع)
توسل به اهل بیت پیامبر (ص) طبق روایات اهل سنت نیز، حتى پیش از خلقت دنیوى معصومین هم جایز است و در روایات مطرح شده است ، مثل توسل حضرت آدم ، به نور پنج تن آل عبا.از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که فرمود : خداوند چون حضرت آدم را آفرید، به سمت راست عرش نگریست ، در هاله اى از نور پنج شبح را دید که در رکوع و سجودند. پرسید : خدایا پیش از من نیز کسى را از گل آفریده اى ؟خداوند فرمود : نه . پرسید : پس این پنج شبحى که به هیئت و چهره منند، کیانند؟ خداوند فرمود : پنج نفر از فرزندان تو هستند، اگر آنان نبودند، تو را نمى آفریدم . نامشان را از نامهاى خودم مشتق ساخته ام . اگر نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و کرسى و آسمان و زمین و فرشتگان و جن و انس را نمى آفریدم … اینان برگزیدگان منند. من به خاطر و به وسیله اینها دیگران را نجات مى بخشم و (به خاطر دشمنى با اینان) هلاک مى سازم . هرگاه حاجتى به من داشتى به اینان توسل بجوى . آن گاه پیامبر فرمود : ما کشتى نجاتیم ، هرکس در این کشتى آویزد، نجات یابد و هر که جا بماند، هلاک مى شود. هرکس به درگاه خدا نیازى دارد، پس به وسیله ما اهل بیت از خدا بخواهد.(۸۹)عبدرى قیروانى ، از بزرگان مالکیه (متوفاى ۷۳۱) گفته است :(کسى که به زیارت حضرت رسول رود و به ساحت او متوسل و پناهنده شود و حاجت بخواهد، مایوس نخواهد شد ؛ چرا که آن حضرت ، شافع مشفع است و توسل به او موجب ریزش و آمرزش گناهان مى شود. هرکس درآستان آن حضرت بایستد و به او متوسل شود. خداوند را بخشنده و مهربان خواهد یافت .)(۹۰)نیز قسطلانى در کتاب (المواهب اللدنیه) گفته است :(زائر پیامبر اکرم ، سزاوار است که دعا و تضرع و استغاثه و تشفع و توسل بسیار داشته باشد. استغاثه ، طلب یارى و پناهجویى است . فرقى نمى کند که به لفظ استغاثه باشد، یا توسل ، یا تشفع و توجه . توجه هم به معناى آن است که انسان در پى یک موجه و آبرومند و صاحب جاه و منزلت برود و توسل جویدتا به یک مقام بالاتر از او دسترسى پیدا کند.)(۹۱)(زرقانى) نیز نوشته است :(زائر پیامبر (ص) به آن حضرت توسل جوید و در توسل به او، از خداوند به جاه و مقام وى مسالت کند، چرا که توسل به حضرتش کوههاى گناه و بارهاى سنگین معاصى را فرو مى ریزد، برکت شفاعت او و عظمتش در پیشگاه پروردگار، در حدى است که هیچ گناهى یاراى ماندن در برابرش نیست . هرکس جز این عقیده داشته باشد، محرومى است که خداوند، چشم بصیرتش را کور کرده و دلش را به گمراهى کشانده است . آیا مخالف این عقیده ، این آیه را نشنیده است . (ولو انهم اذ ظلموا انفسهم …) تا آخر آیه .)(۹۲)گروهى از بزرگان و علماى اهل سنت ، در مورد توسل دامن سخن را گسترده اند و گفته اند که توسل به پیامبر اکرم (ص) در هر حال جایز است ، قبل از خلقتش و پس از خلقت ، درطول حیات دنیوى و پس از وفاتش ، در مدت عالم برزخ و پس از برپایى رستاخیز و در عرصات قیامت و بهشت .گفته اند که توسل سه نوع و به سه معنى است :۱ – حاجت خواستن از خداوند، به واسطه مقام پیامبر و به برکت وجود او. اینگونه توسل جستن در همه حالات یاد شده جایز است .۲ – به معناى درخواست از پیامبر که درباره زائر دعا کند. این نیز در همه حالات ، جایز است .۳ – اینکه از خود پیامبربخواهند، چرا که آن حضرت مى تواند نزد خدا شفاعت کند و از پروردگارش بخواهد، از این رو ما از خود او مى خواهیم . بازگشت این نوع ، به همان معناى دوم است و اشکالى ندارد. در تاریخ هم نمونه هایى بوده است ، مثل کسى که نزد پیامبر، از ضعف حافظه خود شکایت کرد. حضرت با دست نهادن بر سینه اش ، به شیطان دستور داد که از درون او دور شود. از آن پس حافظه او قوى گشت و هر چه را مى شنید، دریادش مى ماند.(۹۳)در حدیث آمده است که حضرت آدم به حق و به نام مبارک پنج تن اهل بیت ، خدا را قسم داد، خداوند هم توبه او را پذیرفت ، این همان (کلمات) بود که به تعبیر قرآن کریم ، آدم از خداوند متعال دریافت کرد.(۹۴)این حدیث ، در منابع متعددى از کتب اهل سنت آمده و بزرگان حدیث ، آن را صحیح و موثق شمرده اند.(۹۵) حتى (ابن جوزى) در کتاب خویش به نام (الوفاء فى فضائل المصطفى) در این زمینه فصلى گشوده و با عنوان (باب التوسل بالنبى) و (باب الاستشفاء بقبره) احادیث این موضوع را آورده است و محمد بن نعمان مالکى نیز کتابى دارد با عنوان (مصباح الظلام فى المستغیثین بخیر الانام). همچنین ابن داود مالکى در کتاب (البیان و الاختصار)، حکایات بسیارى از کسانى نقل مى کند که با توسل و التجاء به پیامبر اکرم (ص) برایشان گشایش و فرج حاصل شده است .با این حال ، شگفت از نویسنده بى خبرى همچون (قصیمى) است که با پیروى ازهتاک و دروغ بافى همچون ابن تیمیه همه این احادیث صحیح نبوى را دروغ پنداشته و اصل توسل به حق پیامبر و آل او را رد کرده و گفته است : چیزى را از خدا خواستن و او را به حق پیامبر یا هرکس دیگر از پیامبران و صالحان قسم دادن ، هیچ ارزش علمى و دینى ندارد و نمى تواند یک کار مقبول و شایسته باشد، تا چه رسد که وسیله آمرزش و عفو کامل شود! صرف گفتن الفاظ چه تاثیرى دارد و نزد خدا چه قیمتى مى تواند داشته باشد تا موجب ریزش گناهان گردد؟(۹۶)راستى … قصیمى آن همه احادیث صحیح را درمورد توسل به پیامبر و آل او چگونه پاسخ مى دهد؟این آیه قرآن را چگونه جواب مى دهد که خداوند مى فرماید : اى پیامبر!آنان که به خویشتن ستم کردند، اگر نزد تو آیند و از خداوند آمرزش بخواهند و پیامبر هم براى آنان از خداوند مغفرت بطلبد، خدا را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت :ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما.(۹۷)البته ادعاهاى امثال قصیمى و ابن تیمیه را بزرگانى از خودشان پاسخ داده و سستى آنها را بیان کرده اند و گفته اند که واسطه قرار دادن پیامبر براى مغفرت خواهى از خدا عقلا و شرعا اشکالى ندارد، چه با لفظ توسل باشد، چه استغاثه و چه تشفع .(۹۸)وقتى قصیمى به گمان خود، استغاثه به على (ع) و صدا کردن او را در گرفتاریها نوعى کفر دانسته و توسلهاى شیعه را در حرمهاى مقدس نجف و کربلا و مشاهد مشرفه به اهل بیت ، مغایر با توحید پنداشته است ،(۹۹) غافل است که اینگونه استغاثه و توجه و صدا کردن ، بیش از این نیست که شیعیان ، اهل بیت را در پیشگاه خداوند وسیله قرار مى دهند تا به حاجتهاى خویش برسند. چرا که اینان به خداوند نزدیکتر و در پیشگاهش مقرب ترند و مجارى فیض الهى و حلقه وصل و واسطه فیض میان مولى و بندگانند، نه آن که خودشان ذاتا و بطور مستقل ، دخالتى در برآمدن حاجتها داشته باشند. همه افراد براى دست یافتن به خواسته هایشان نزد بزرگان ، دنبال وسیله و واسطه مى گردند. معصومین و همه اولیاء صالح خدا، با تفاوتهایى که در مراتب و درجات قرب دارند، واسطه رحمت الهى اند. در عین حال ، عقیده داریم که در عالم هستى ، هیچ موثرى جز خداى سبحان نیست . آن چه در حرمهاى مطهر و کنار قبور اولیاء دین توسط زائران شیعه و غیر شیعه انجام مى گیرد، جز همان توسل نیست . کجاى این با توحید ناسازگار است ؟(۱۰۰)حتى در متن زیارتنامه هایى که علماى اهل سنت در کتب خویش آورده اند، مساله توسل و شفاعت مطرح است ، که اینجا جاى بررسى همه آنها نیست . تنها به یک مورد اشاره مى شود. در یکى از زیارتها خطاب به رسول خدا(ص) مى گوییم :(…سلام بر تو اى پیامبر رحمت و اى شفیع امت !…درود خدا بر بهترین مکانى که جسم پاک تو را در برگرفته است .اى رسول خدا! ما مهمانان تو و زائران حرمت ، از شهرهاى دور، با پیمودن دشتها و بیابانها به زیارت تو آمده ایم و شرافت یافته ایم که در پیشگاه تو فرود آییم ، تا به شفاعت تو دست یابیم و به یادگارها و آثار بازمانده از تو بنگریم و برخى از حقوق تو را ادا کنیم و تو را در پیشگاه پروردگارمان شفیع قرار دهیم . بار گناهان کمرهاى ما را شکسته است و تو شفیعى هستى که شفاعتت پذیرفته است و ما را به شفاعتت وعده داده اند، پس در پیشگاه خدا شفیع ما باش و از پروردگار بخواه که ما را بر سنت تو بمیراند و در زمره همراهانت برانگیزد… شفاعت ، شفاعت ، یا رسول الله !…)(۱۰۱)با این حال ، آیا آن چه که شیعه به عنوان توسل به انبیاء الهى و ائمه معصومین و پیامبر و اهل بیت او انجام مى دهند و آنان را براى برآمدن حاجتهایشان در پیشگاه خدا (وسیله) و (شفیع) قرار مى دهند، از کارهاى مخصوص و بدعتهاى خودشان است ؟یا بزرگان اهل سنت هم چنین معتقدند و چنین عمل مى کرده اند؟! و آیاتبرک و توسل ، بدعت است ، یا عمل به سنت و ابراز محبت به اولیاء الله ؟کبرت کلمه تخرج من افواههم ، ان یقولون الا کذبا (کهف / ۵)
——————————————–پی نوشت ها :۱- مائده ، آیه ۳۵.۲- (سیرتنا و سنتنا)، علامه امینى ، ص ۱۶۱.۳- (وفاء الوفاء)، سمهودى ، ج ۲ ص ۴۴۴، (اعلام النساء)، عمررضا کحاله ، ج ۳ ص ۱۲۰۵ و منابع متعدد دیگر.۴- (شفاء السقام)، سبکى ، ص ۳۹، (اسد الغابه)، ج ۱ ص ۲۰۸.۵- (وفاء الوفاء)، ج ۲ ص ۴۱۲.۶- (مستدرک حاکم)، ج ۴ ص ۵۱۵، (وفاء الوفاء)، ج ۲ ص ۴۱۰.۷- (وفاء الوفاء)، ج ۲ ص ۴۴۴.۸- همان ، ص ۴۴۳.۹- همان ، ص ۴۴۴.۱۰- (کنزالمطالب)، حمزاوى ، ص ۱۹.۱۱- به نقل (الغدیر)، ج ۵ ص ۱۵۲ از (الشفاء).۱۲- (شرح مواهب)، ج ۸ ص ۳۱۵.۱۳- (فرقان القرآن)، ص ۱۳۳.۱۴- (الدیباج المذهب)، ص ۱۸۷.۱۵- (الغدیر)، ج ۵ ص ۱۵۱.۱۶- (المغنى)، ج ۱ ص ۴۹۵. درباره چاههاى مدینه . ر.ک : (الوفاء الوفاء)، ج ۲ ص ۱۱۹ تا ۱۴۹.۱۷- (الفقه على المذاهب الاربعه)، ج ۱ ص ۴۲۱.۱۸- همان ، ص ۴۲۲.۱۹- (المنهاج)، محیى الدین نورى شافعى ، ج ۱ ص ۳۵۷ (چاپ شده در حاشیه شرح مغنى).۲۰- (الفقه على المذاهب الاربعه)، ج ۱ ص ۴۲۲.۲۱- (ملل و نحل)، شهرستانى ، ج ۱ ص ۲۱، (سیره حلبیه)، ج ۳ ص ۳۹۳، (صواعق محرقه)، ص ۱۹.۲۲- (تاریخ طبرى)، ج ۱ ص ۸۰، (العرائس)، ثعلبى ، ص ۲۹.۲۳- (حاشیه ابى الاخلاص)، حنفى ، ج ۱ ص ۱۶۸ (در حاشیه دررالحکام).۲۴- (شرح شمائل)، قارى ، ص ۲۰۸.۲۵- (تاریخ طبرى)، ج ۱ ص ۱۶۱ و ۱۶۹، (معجم البلدان)، ج ۳ ص ۲۰۸، (تاریخ ابن کثیر) ج ۱ ص ۱۷۴ و ۱۹۷.۲۶- (محاضره الاوائل)، سکتوارى ، ص ۱۰۲ (چاپ ۱۳۰۰)، (تمام المتون)، صفدى ، ص ۱۵۱. علامه امینى (ره) مى افزاید : این جماعت درباره مدفن امیرالمؤ منین اختلاف عظیمى دارند که آن را دست مرموز سیاست پدید آورده است ، تا امت را از توجه به مدفن مقدس مولا و زیارت قبر آن حضرت ، بازبدارد (الغدیر، ج ۵ ص ۶۸ پاورقى).۲۷- (استیعاب)، ج ۱ ص ۲۸۰.۲۸- (صفه الصفوه)، ابن جوزى ، ج ۱ ص ۱۴۰.۲۹- (معجم البلدان)، ج ۳ ص ۲۱۱.۳۰- (تاریخ بغداد)، خطیب بغدادى ، ج ۱ ص ۱۴۶، (تاریخ الشام)، ابن عساکر، ج ۶ ص ۱۰۸.۳۱- (صفه الصفوه)، ج ۱ ص ۲۱۰.۳۲- (الاصابه)، ج ۴ ص ۲۱۰.۳۳- (البدایه و النهایه)، ابن کثیر، ج ۸ ص ۲۳۶.۳۴- (صفه الصفوه)، ج ۲ ص ۱۳۲.۳۵- (شذرات الذهب)، ابن عماد، ج ۱ ص ۳۳۷.۳۶- (صفه الصفوه)، ج ۴ ص ۲۹۳.۳۷- (تاریخ بغداد)، ج ۱۴ ص ۲۷.۳۸- همان ، ج ۵ ص ۸۰.۳۹- (المنتظم)، ابن جوزى ، ج ۵، ص ۹۹.۴۰- (تاریخ بغداد)، ج ۴ ص ۶۱.۴۱- (البدایه و النهایه)، ج ۱۱ ص ۶۹.۴۲- (المنتظم)، ج ۵ ص ۱۶۴.۴۳- همان ، ج ۶ ص ۲۵.۴۴- همان ، ص ۱۱۷.۴۵- (تاریخ بغداد)، ج ۶ ص ۱۵۸.۴۶- همان ، ص ۳۰۱.۴۷- همان ، ج ۱۲ ص ۳۷۹.۴۸- همان ، ج ۳ ص ۱۲۱.۴۹- (شذرات الذهب)، ج ۳ ص ۵۷.۵۰- (الجواهر المضیه)، ج ۲ ص ۶۴.۵۱- (المنتظم)، ج ۹ ص ۱۶۴.۵۲- (الدیباج المذهب)، ص ۲۸۷.۵۳- (طبقات الاخیار)، شعرانى ، ج ۱ ص ۱۷۷.۵۴- (الجواهر المضیه)، ج ۱ ص ۲۴۳.۵۵- (شذرات الذهب)، ج ۵ ص ۴۵۴.۵۶- (مفتاح السعاده)، ج ۱ ص ۱۷۱.۵۷- (شذرات الذهب)، ج ۷ ص ۲۴.۵۸- همان ، ج ۸ ص ۲۲۸.۵۹- همچون : قتات کوفى ، ابن اکفانى ، ابراهیم بن نجیح کوفى ، قاضى بدر بن هیثم ، ابوالطیب لخمى ، على بن عبدالرحمن کوفى ، على بن محمد زبیر کوفى ، ابوالقاسم غسانى ، ابوالطیب عطار، احمد بن عطاء، ابوعبدالله قمى ، ابوالقاسم صرصرى ، فیروز بهاءالدین ، ابواسحاق اسفرائینى ، حسین بن على مغربى ، ابوبکر بیهقى ، ابوعبدالله اصفهانى شافعى ، على بن ابى نصر موصلى ، قاضى شهرزورى ، محمد بن على نرسى ، قاضى القضاه شعیبى حنفى ، ابواسحاق غزى ، قاضى بهاء الدین شهرزورى ، احمد بن محمد اصفهانى ، ابن بسر بخارى ، ابومنصور عبادى ، محمد بن مبارک بغدادى ، خجندى اصفهانى ، عبداللطیف اصفهانى ، ضیاء الدین هکارى ، حسین بن احمد همدانى ، مسعود بن صلاح الدین ، ابن حمدون ، قطب الدین عادل ، عدوى عمرى ، سیف الدین قیمرى ، جمال الدین صرصرى ، ابن نجیح حرانى ، نورالدین شافعى ، ابن زملکانى ، عبدالقادر بن عبدالعزیز، محمد بن محمد تلمسانى ، عمادالدین ابوالفداء عنابى ، على بن احمد کیزوانى ، که مشخصات آنان را علامه امینى در کتاب خویش آورده است و ما به جهت اختصار، از نقل آنها خوددارى کردیم و تنها به ذکر نامشان بسنده نمودیم ، مجموعه موارد یاد شده ، به ۸۰ مورد مى رسد.مترجم)۶۰- (سنن ابن داود)، ج ۲ ص ۷۲، صحیح بخارى ، ج ۲ ص ۲۴۷.۶۱- (اسد الغابه)، ج ۳ ص ۱۷۷، (الاصابه)، ج ۲ ص ۳۲۱.۶۲- (تاریخ الشام)، ابن عساکر، ج ۷ ص ۸۷.۶۳- (عمده القارى)، عینى ، ج ۴ ص ۶۳.۶۴- (صفه الصفوه)، ج ۱ ص ۱۴۷ و ۱۹۴.۶۵- (البدایه و النهایه)، ج ۱۳ ص ۱۷۷.۶۶- (المنتظم)، ج ۶ ص ۳۱۱.۶۷- (البدایه و النهایه)، ج ۱۱ ص ۳۲۹.۶۸- (تاریخ بغداد)، ج ۳ ص ۲۴۷.۶۹- همان ، ج ۴ ص ۳۷۰.۷۰- (تاریخ بغداد)، ج ۴ ص ۳۸.۷۱- (المنتظم)، ج ۸ ص ۲۸۷.۷۲- (المنتظم)، ج ۹ ص ۲۴.۷۳- (وفیات الاعیان)، ابن خلکان ، ج ۱ ص ۳۱۳.۷۴- همان ، ج ۲ ص ۶۰.۷۵- (المنتظم)، ج ۱۰ ص ۱۰۹، ۱۶۶.۷۶- (کامل ابن اثیر)، ج ۱۱ ص ۱۲۴، (وفیات الاعیان)، ج ۲ ص ۱۸۸.۷۷- (وفیات الاعیان)، ج ۲ ص ۹.۷۸- (مفتاح السعاده)، ج ۱ ص ۷۷.۷۹- (نیل الابتهاج)، ص ۳۱۷.۸۰- (شذرات الذهب)، ج ۷ ص ۳۷۱.۸۱- (المنتظم)، ج ۸ ص ۲۴۶.۸۲- در این قسمت نیز علامه امینى تعداد موارد را به ۷۰ رسانده است که ما به دلیل رعایت اختصار، به ذکر ۲۲ مورد بسنده کردیم . نام برخى از افراد دیگر عبارت است از : جعفر بن منصور، ابن سمعون ، محمد بن عمر کوفى ، ابوبکر باقلانى ، ابن حاجب ، القادر بالله ، القائم بامر الله ، المستنجد بالله ، الظاهر بامر الله ، المستنصر بالله (از خلفاى عباسى)، قدورى بغدادى ، عبدالسید ابن صباغ ، ابونصر کردى ، ابوعلى شامى ، ابوعبدالله دامغانى ، ابوالحسن صابى ، عقیل بن ابى الوفاء، ابوحازم حنبلى ، ابویعقوب همدانى ، محمد بن محمد خلمى ، ابوالحسن درینى ، عمر طحان ، امیرنجم الدین دوینى ، جلال الدین اصفهانى ، امیر عز الدین ، شیخ حسن عدوى ، زین الدین خافى ، شیخ محمد جزولى ، حسین بن احمد خوارزمى .۸۳- (صلح الاخوان)، خالدى ، ص ۱۰۲ تا۱۰۹.۸۴- (فتاوى سبکى)، ج ۱ ص ۲۹۴.۸۵- (فرقان القرآن)، عزامى ، ص ۱۳۳.۸۶- (سنن ابى داود)، ج ۲ ص ۸۰.۸۷- (معجم البلدان)، ج ۲ ص ۳۰۰.۸۸- (صلح الاخوان)، ص ۱۰۹.۸۹- (مناقب خوارزمى)، ص ۲۵۲، (فرائد السمطین)، باب اول ، (مستدرک حاکم)، ج ۳ ص ۱۵۱. (این مطلب از الغدیر، ج ۱ ص ۳۰۰ نقل شده است . (مترجم))۹۰- (المدخل)، ج ۱ ص ۲۵۸ ( (الغدیر)، ج ۵ ص ۱۱۲).۹۱- (الغدیر)، ج ۵ ص ۱۴۴.۹۲- شرح (المواهب)، زرقانى ، ج ۸ ص ۳۱۷.۹۳- همان ، ص ۱۴۵.۹۴- (الدر المنثور)، سیوطى ، ج ۱ ص ۶۰، (الریاض النضره)، ج ۱ ص ۳۰.۹۵- منابع آن در الغدیر، ج ۷ ص ۳۰۳ آمده است .۹۶- (الصراع بین الوثنیه و الاسلام)، قصیمى ، ج ۲ ص ۵۹۳.۹۷- نساء، ۶۴.۹۸- از جمله ، سبکى در (شفاء السقام)، ص ۱۲۱.۹۹- (الصراع)، ص ۱۲.۱۰۰- برگرفته از الغدیر، ج ۳ ص ۲۹۲.۱۰۱- (مراقى الفلاح) شربنلالى حنفى : (السلام علیک یا شفیع الامه … یا رسول الله ، نحن وفدک و زوار حرمک تشرفنا بالحلول بین یدیک و جئنا من بلاد شاسعه و امکنه بعیده نقطع السهل و الوعر بقصد زیارتک لنفوز بشفاعتک و النظر الى مآثرک و معاهدک …والاستشفاع بک الى ربنا…انت الشافع المشفع … فاشفع لنا الى ربک واساله ان یمیتنا على سنتک) الغدیر، ج ۵ ص ۱۳۹.

















هیچ نظری وجود ندارد