برای مطالعه قسمت قبل این مقاله این لینک را کلیلک کنید
سالروز شهادت قاسم بن موسی الکاظم علیهما السلام تسلیت باد
هجرت و رحلت قاسم بن موسى (ع)
- محدث جليل القدر علامه شيخ محمدمهدى مازندرانى درباره هجرت حضرت قاسم چنين مىنويسد:زمانى كه خشم هارونالرشيد نسبت به فرزندان گرانقدر حضرت فاطمه (عليهما السلام) شديد شد و كار به جايى رسيد كه دستان آنان را قطع كرده و چشمهاى آنان را با آهن گداخته برمىكند و آنان را در ميان ديوار و ستونها گذاشته يا اينكه آنها را به شهرها پراكنده و تبعيد مىكرد، حضرت قاسم بن موسى بن جعفر (ع) يكى از آن فرزندان بود كه به طرف شرق حركت كرد؛ زيرا مىدانست جدش اميرمؤمنان در طرف شرق است.او كنار شط فرات در حركت بود كه در اين هنگام ديد دو دختر روى خاك بازى مىكنند و يكى از آنها رو به ديگرى مىگويد: نه، قسم به حق امير صاحب بيعت غدير، مطلب اينطور نيست كه تو مىگويى و از او عذرخواهى مىكند. قاسم وقتى شيرينى زبان و منطق گواراى او را ديد، به او گفت: دختر منظورت از اين سخن كيست؟ دخترك در پاسخ گفت: منظورم كسى است كه با دو شمشير جنگ كرد و با دو نيزه ضربه مىزد؛ يعنى پدر حسن و حسين (عليهما السلام) ، على بن ابىطالب (ع.
حضرت قاسم به او گفت: دخترم! آيا مرا به رئيس اين قبيله راهنمايى مىكنى؟ او گفت: بله، پدرم بزرگ آن قبيله است. پس او حركت كرد و قاسم هم پشت سر او راه افتاد تا به خانه آنان آمد و حضرت سه روز ميهمان آن خانواده شد و مورد احترام آنان قرار گرفت. روز چهارم كه شد حضرت به صاحبخانه چنين گفت: اى پيرمرد! من از كسى كه از رسول خدا (ص) شنيده بود شنيدم كه آن حضرت چنين فرمود: ميهمان سه روز ميهمان است و هرچه بيشتر بماند، صدقه مىخورد و من دوست ندارم صدقه بخورم و از تو مىخواهم كه كارى به من واگذار كنى تا آنچه را مىخورم، صدقه حساب نشود. پيرمرد گفت: كارى را براى تو در نظر خواهم گرفت. حضرت گفت: اجازه بده من در مجلس تو سقايى كنم و آب بدهم.
قاسم با اين وضع مدتى را در منزل آن پيرمرد مشغول به كار شد تا اينكه شبى پيرمرد براى قضاى حاجت بيرون آمد؛ ديد حضرت قاسم در حال ركوع و سجود و عبادت است؛ از اينرو قاسم در نظر او بزرگ جلوه كرد و محبت حضرت در دل پيرمرد جاى گرفت. هنگامى كه صبح شد، پيرمرد خويشان خود را جمع كرد و به آنان گفت: من تصميم دارم دخترم را به همسرى اين بنده شايسته خدا درآورم؛ نظر شما چيست؟ آنان هم گفتند خوب است. پيرمرد دخترش را به عقد او درآورد و حضرت مدتى پيش آنان ماند، تا اينكه خداوند از همسرش دخترى روزى او كرد. زمانى كه دختر سه ساله شد، حضرت قاسم دچار بيمارى شديدى شد و مرگش نزديك گرديد. پيرمرد كنار او نشست و شروع كرد به سؤال از حسب و نسب او و به او گفت: فرزندم! شايد تو هاشمى هستى. حضرت گفت: بله، من فرزند امام موسى بن جعفر (ع) هستم. در اين هنگام پيرمرد در حالى كه به سرش مىزد گفت: واى از پدرت امام موسى بن جعفر (ع) شرمندهام! حضرت فرمود: نه چنين نيست؛ باكى بر تو نيست اى عموى من! تو مرا گرامى داشتى و تو در بهشت با ما هستى. اى عموى من! پس هنگامى كه من از دنيا رفتم، مرا غسل بده و حنوط و كفن كن و دفنم نما و زمانى كه ايام حج تمتع رسيد، تو همراه دخترت و دختر سه سالهام به حج برو و پس از انجام مناسك حج، مسير خود را راه مدينه انتخاب كن. پس وقتى به دروازه شهر مدينه رسيدى، دختر سه سالهام را پياده كن و خودت و همسرت پشت سر او حركت كنيد تا اينكه او بر درب خانهاى توقف كند كه آن خانه، خانه ماست. پس او وارد خانه مىشود و در آن خانه كسى جز زنهاى بيوه وجود ندارند.
پس از اين سخنان، حضرت قاسم دار فانى را وداع كرد. پيرمرد او را غسل و كفن نمود و به خاك سپرد و منتظر شد تا ايام حج تمتع فرا رسيد و او و دخترانش و دختر قاسم به حج مشرف شدند. سپس راه مدينه را در پيش گرفتند. هنگامى كه به مدينه رسيدند، دختر حضرت قاسم را پياده كردند و او حركت كرد و پيرمرد و دخترش هم پشت سر او به راه افتادند، تا اينكه دختر سه ساله حضرت به درب خانهاى رسيد و وارد خانه شد و پيرمرد و دخترش پشت در خانه منتظر ماندند. در اين هنگام چند زن پيش دختر آمدند و دور دختر را گرفتند و گفتند: شما كه هستيد و اين دختر كيست؟ هرچه زنها مىگفتند شما كيستيد، آن دختر پاسخى جز گريه و زارى نمىداد، تا اينكه مادر حضرت قاسم بيرون آمد. وقتى نگاهش به چهره دختر افتاد، گريست و گفت: واى فرزندم! واى قاسم! قسم به خدا اين دختر، يتيم فرزندم قاسم است. زنها پرسيدند: از كجا شناختى كه او دختر قاسم است؟ ! پاسخ داد: چهره او را كه ديدم، فهميدم او قيافه قاسم را دارد. سپس دختر خبر داد كه جد و مادرش پشت در خانه هستند. نقل شده است وقتى مادر حضرت قاسم از رحلت او خبر يافت، بيمار شد و در غم فراغ او بيش از سه روز زنده نماند و به فرزندش پيوست.
- علامه مازندرانى چنين ادامه مىهد:قبر حضرت قاسم، فرزند امام كاظم (ع) مشهور است و در شش فرسخى شهر حله قرار گرفته و زيارت او مستحب است و از بعضى از علما خبرى شنيدم كه امام رضا (ع) فرمود: كسى كه نمىتواند مرا زيارت كند، پس برادرم قاسم را در سرزمين حله زيارت كند. علامه سپس مىگويد: ولى من اين حديث را نيافتم.
١) . شيخ محمدمهدى مازندرانى، شجره طوبى، ص ١۶۶، و قصة الكاملة لحياة الامام القاسم، ص ١٢، با اندكى تفاوت.
محقق جلد ١٠٣ بحار الانوار در پاورقى كتاب مىگويد: از امام رضا (ع) مشهور است كه فرمود: كسى كه نتوانست مرا زيارت كند، برادرم قاسم را زيارت كند؛ سپس مىگويد: البته من مدرك اين حديث را نيافتم؛ جز اينكه در حد استفاصه نقل شده؛ تا جايى كه بعضى از شاعران از جمله سيد على بن يحيى بن حسين از بزرگان قرن يازدهم، آن حديث را به شعر درآورده و آنطور كه در كتاب «بابليات» ج ١، ص ١۶٢ آمده، اشعار چنين است:
ايها السيد الذى جاء فيه و اذا لم يطق زيارة قبرى : يعنى اى آقايى كه در مورد او از راويان مؤثق و با سندهاى صحيح سخن است! به حق، از برادر تنى او چنين آمده است: من بهشت برين را براى كسى كه برادر مرا زيارت كند، بدون ترديد ضمانت مىكنم، و كسى كه توان زيارت مرا و رسيدن به قبر من برايش امكان ندارد، پس در عراق، قبر برادرم قاسم را زيارت كند و بر او مدح و ثنا بگويد.

منبع:شبکه جهانی الکفیل



















هیچ نظری وجود ندارد