مقدمهموضوع این نوشتار، موضع گیریهاى امام على(ع) در برابر جریانهاى اجتماعى که در زمان ایشان پدید آمدند یا تداوم یافته اند، است. شاخص درخشانى مانند امام على(ع) هر زمان مورد توجه انسانها، با باورهاى متفاوت مى باشد. این رویکرد بدین لحاظ است که امام، فردى است که در همه ابعاد وجودى، انسانى ممتاز است و نیز از فرزانگان الهى است که فرصت حکومت کردن براى وى پدیدار شده است. بعد سیاسى و اجتماعى زندگانى وى، به ویژه زمان زمامداریش، بیش از هر فرازى، مورد پژوهش است. بر این اساس، جریانهاى متفاوت اجتماعى، گرچه خود، موضوع مهمى هستند که به لحاظ همانند بودن آنها در بستر زمان، همواره موضوع تحقیق و بهره ورى اند، لکن جریانهاى اجتماعى زمان حکومتدارى امام، از آن جهت که موضع گیریهاى حضرت را در پى دارد، از اهتمامى ویژه برخوردار است؛ زیرا، روش امام، الگوى هر زمان است.از سوى دیگر، رویکردهاى امام، گاهى به گونه اى متفاوت جلوه گر است که در نگاه نخست، ممکن است میان آنها تضاد مشاهده شود.تحلیل جریانهاى متفاوت اجتماعى، غبار چشم ره رسیدگان را مى زداید تا با دیده زلال بین و حقیقت یاب بنگرند که این تفاوتها، به لحاظ تفاوت فضاى سخن و تفاوت مخاطبان بوده است که هر یک، سخن مناسب خویش را مى طلبیده است. این دو ویژگى، تحلیل جریانهاى اجتماعى زمان امام را، اهمیتى دیگر بخشیده است. قصد ما، تحلیل این جریانها است، ولى محدودیت حجم نوشته چاره اى جز ایجاز و فشرده گویى، باقى نمى گذارد، گرچه امید است اخلال و کاستى در آن راه نیافته باشد.چون آشنایى به خاستگاه این جریانها، در تحلیل صحیح آنها، یارى مى رساند، پیش از پرداختن به جریانها، نگاهى به برخى خاستگاههاى این جریانها، بایسته مى نماید.سوژه هاى فکرى و فرهنگى و نیز موضع گیریهاى سیاسى نهاد سیاسى جامعه، همواره، زمینه خیزش جریانهاى اجتماعى است. حکومتدارى امام على(ع) از شاخصه هاى منحصر به فردى برخوردار است که زمینه حضور انواع جریانهاى اجتماعى متفاوت و چه بسا متضاد را موجب گشته است. در اینجا به دو ویژگى عمده اشاره مى شود.
الف) استقرار عدالتاز ویژگیهاى مهم حکومت علوى، استقرار عدالت اجتماعى در ابعاد گوناگون فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى است. امام همام، براى مستقر ساختن عدالت، از هیچ تلاشى فروگذار نکرد، بلکه به عنوان یک ارزش مهم بر آن پاى فشرد و در هیچ شرایطى، از آن عدول نکرد. امام، در استقرار عدالت در بعد اقتصادى، این رفتار را متبلور ساخت که اگر قرار بود اموالِ شخصى اش را تقسیم کند، عدالت را محور قرار مى داد تا چه رسد به اموال عمومى:«لو کان المال لی لسویتُ بینهم فکیف و إنّما المالُ مال الله؛[۱]اگر مال، از خودم بود، مساوى تقسیم مى کردم تا چه رسد به مالى که از آنِ خداست.»حضرت، نه تنها از روز نخست بر این اصل پافشارى کرد، بلکه به اصلاحِ بى عدالتى هاى گذشته نیز پرداخت:«وَ الله! لو وَجَدته قد تزوج به النساء و ملک به الإماء، لرددتُهُ؛ فإنَّ فی العدلِ سعه و مَنْ ضاق علیه العدلُ فالجورُ علیه أضیق؛[۲]به خدا سوگند! اگر بیابم که با بیت المال، همسر انتخاب کرده باشند و یا کنیزانى مالک شده باشند، همه را باز خواهم گرداند، زیرا، در عدل، گشایشى است و آنان که از عدالت در تنگنا باشند، ظلم بر آنان بیشتر تنگنا فراهم خواهد آورد.»امام، در همان روزهاى نخست حکومتى، اقدام به تجدید ساختار مدیریتى کرد. مدیران و استانداران پیشین را که نوعاً، از میان بنى امیه و هواداران آنان بودند، تغییر داد و هیچ گونه توصیه اى را در باره ابقاى آنان نپذیرفت، حتى در مورد معاویه، از سوى مغیره و حتى عبدالله بن عباس، بارها پیشنهاد شد که «با توجه به قدرت وى، چند صباحى او را تحمل کن»، ولى امام، در پاسخ آنان گفت: «من، دو روز، معاویه را تحمل نخواهم کرد.»[3]
ب) استقرار آزادى اجتماعىآزادى اجتماعى در عرصه هاى گوناگون فرهنگى و سیاسى، از ویژگى مهم دیگر نظام سیاسى امام على(ع) است.نهادهاى سیاسى که از پایگاه مردمى بهره مندند، از استقرار آزادى اجتماعى هراسى ندارند، بلکه این محور را در جهت اهداف ارزشى خویش دیده و از آن استقبال مى کنند، در مقابل، نهادهاى سیاسى استبدادى و ضد ارزشى، هماره، از آزادى اجتماعى مردم در هراسند، زیرا، آزادى اجتماعى به چالشهاى وسیع براى آنان منتهى خواهد شد.امام على(ع) در استقرار آزادى اجتماعى، مردم را در انتخاب حکومت آزاد گذاشت و گفت، پیمان و بیعت با من، با رضایت مردم باید صورت گیرد:«و لا تکون إلّا عن رضا المسلمین؛[۴]بیعت با من، جز با رضایت مردم نباید باشد.»امام مردم را در امور اجتماعى خویش، کاملاً آزاد گذاشت و سهیم کرد و امور عمومى را با مشاوره و مشارکت مردم تحقق بخشید و در بیان خواسته ها و ابراز اندیشه ها، تا آن مقدار به مردم آزادى داد که هر کس در هر شرایط، سخت ترین و تندترین سخن خویش را در حضور همگان، حتى در حضور رهبرى مطرح مى کرد و از رفتار امام، انتقاد مى کرد و امام هم نه تنها از انتقادها برنمى آشفت، بلکه شفاف، خود را پاسخگو مى دانست. به همین سبب، زیباترین شکل حکومت مردمى، در حکومت على(ع) شکل گرفت.این دو شاخصه، به همراه ویژگیهاى دیگر رفتار سیاسى امام، زمینه ساز جریانهاى اجتماعى گردید، جریانهایى که بسیارى از آنها، همگون نشان مى دادند. این ویژگیها خاستگاه دو نوع جریان همخوان و چالشى را موجب شد.به دیگر سخن، این ویژگى، همان گونه که سبب شکل گیرى یک جریان مهم اجتماعى آرمان خواه شد، خاستگاه جریانهاى چالشى و بى تفاوت نیز گشت که تحلیل هر دو گروه، پیامى براى زمانهاى مشابه است. این جریانها را در دو محور عمده، مى توان بررسى کرد.
تشکل همسوویژگیهاى حکومتدارى امام، زمینه شکل گیرى یک طیف عظیم از هواداران و یاران امام شد. احزاب و افراد آرمان خواه که به ارزشهاى الهى و انسانى مى اندیشیدند، تحقق آرمانهاى خویش را در روش امام مشاهده مى کردند و به همین جهت، نه تنها از استقرار عدالت نمى رنجیدند و از آزادى اجتماعى بهره ورى سوء نمى کردند، بلکه عدالت را، یک آرمان ارزشى مى دانستند و از آزادى اجتماعى نیز به عنوان بسترى مناسب براى رشد و بالندگى جامعه بهره مى بردند.یاران زبده امام که شیفته استقرار ارزشها بودند، طیف بزرگى از حواریون حضرت بودند که انبوه جمعیت را به همراه داشتند. به طور طبیعى، افراد شاخص این جریان، گرچه قابل شمارشند، لکن اکثریت مردم عراق و سایر مناطق ـ که در زیر پوشش حکومت امام بودند ـ با این جریان پیوند داشتند.این جریان، از لحاظ اندیشه، روشن بین و بالنده و از لحاظ باور، متدین به ارزشها و از لحاظ رفتار نیز مقاوم و استوار در مسیر آرمانها بود. اندیشه آنان، اندیشه امام و رفتارشان، رفتار امام بود.این جریان بالنده و سترگ، در ساختار مدیریتى نظام امام و نیز صحنه هاى چالشى و نظامى و دفاع از آرمانها، نقش محورى را داشت و چون اکثریت جمعیت، با این جریان همسو بودند، نیروى عظیم و پرتوانى را شکل مى دادند که در مهار شورشها علیه امام، ایشان را یارى مى رساند.این جریان اجتماعى، همان جریان و تشکلى است که در اندک زمان (حدود نصف روز) توطئه ناکثین را در بصره مهار کرد و در صفین، قاسطین را آنچنان مستأصل کرد که لیله الهریر و یوم الهریر پدیدار ساخت، یوم الهریرى که سردمدار قاسطین، معاویه را آنچنان مضطر ساخت که سپاه شکست خورده خویش را رها کرد و در صدد نجات جان خویش شد که از مهلکه فرار کند.[۵]این جریان، همان جریانى است که در مهار نهروانى هاى خشک و خشن، نقش اساسى را ایفا کرد و به پیروى از امام، چشم فتنه را از حدقه بیرون افکند.این جریان، گرچه از افراد و احزاب و قومیتهاى متفاوت شکل گرفته، لکن به لحاظ وحدت آرمان، یکسو و هم جهت و متشکل بودند. برخى افراد زبده این جریان، پس از فرزندان حضرت، مانند حسن و حسین(ع) و محمد بن حنفیه، عبارتند از مالک اشتر؛ محمد بن ابوبکر؛ اویس قرنى؛ عبدالله بن عباس؛ قیس بن سعد؛ سهل بن حنیف؛ عثمان بن حنیف؛ زید بن صوحان؛ صعصعه بن صوحان؛ عدى بن حاتم؛ حجر بن عدى؛ عمرو بن حمق؛ شریح بن هانى؛ عبدالله بن جعفر؛ مخنف بن سلیم؛ ابوایوب انصارى؛ خذیمه بن ثابت؛ مالک بن ضمره،[۶] …اینان، یاران پاک باخته امام بودند که در تمام عرصه ها، همراه حضرت بودند و اندیشه اى جز اندیشه حضرت را نمى پسندیدند. برخى از اندیشه هاى آنان، در سخنانشان آشکار است. امام همام، در هنگام عزیمت به صفین، با اصحاب خویش، مهاجر و انصار، به مشاوره پرداخت و در مورد جنگ با معاویه نظرخواهى کرد، عده اى، اظهار نظر کردند: عمار گفت: «یک روز درنگ هم روا نیست. ریختن خون اینان، کرامت الهى و تقرب به خداى سبحان است.»قیس بن سعد گفت: «جهاد با اینان، از جهاد با ملتهاى غیر مسلمان، بر من محبوبتر است.»سهل بن حنیف، خطاب به امام اظهار داشت: «جنگ ما، جنگ تو، و مسالمت ما، مسالمت تو است.»زید بن حصین، چنین ابراز کرد: «ما، یک چشم به هم زدن، در جنگ با این قوم، تردید نداریم.»ابوزبیب گفت: «اگر ما، به راه حق هستیم، از برکت تو، اى على، است. ما، در جنگ با این قوم، جز اطاعت تو، نمى شناسیم.»مالک اشتر، هنگامى که فردى (فزازى) سخنان زشتى را بر زبان جارى کرد، وى را دنبال کرد و به قتل رساند. مالک روى کرد به امام همام و عرض کرد که از سخنان این فرد، خاطر امام رنجیده نشود و از عزم بر جنگ، مأیوس نشود، زیرا، تمام این جمعیت، شیعیان او هستند.اندیشه تا آنجا بالنده، و فرد، تا آن مرحله، سترگ است که امامِ پایدارى را، دلدارى مى دهد.[۷]در جریان جنگ جمل، هنگامى که سران ناکثین، پیمان شکنى کرده و چهل تن از نگهبانان بیت المال را کشتند و عثمان بن حنیف را مورد ضرب و شتم قرار دادند؛ حُکَیْم بن جَبَلَه، با دو تن از برادرانش و سیصد تن ـ و به نقلى هفتصد تن ـ از یارانش علیه ناکثین یورش برد و حماسه آفریدند. وى هنگامى که پایش قطع شد، پاى بریده خویش را بر ضارب زد و وى را نقش بر زمین کرد.گروه حُکیم تا آنجا مقاومت کردند که خود و برادرانش و تمام سپاه همراه، به شهادت رسیدند. این حماسه، «جمل کوچک» نامیده شد.[۸]
موضع امامموضع امام در برابر این تشکل، بسیار شفاف است. امام، همواره، از این تشکل، به عنوان «بازوى پرتوان» ستایش کرد و از آنان به عنوان بهترین ها و مقاوم ترین ها در نصرت دین خدا نام برد و آنان را متعهدترین افراد به آرمان رسول الله(ص) معرفى کرد.مرکزیت این تشکل، کوفه و اطراف آن ـ که مرکز امامت على(ع) بود ـ است. امام، در ستایش از این تشکل، این گونه سخن اظهار مى دارد:«یا أهل الکوفه! فانَّ لکم فی الاسلام فضلاً ما لم تبدلوا و تغیروا. دعوتکم إلى الحق فاجبتم؛شما اهل کوفه! صاحبان برترى هستید. البته اگر تغییر روش ندهید. من، شما را به حق فرا خواندم، و شما دعوت مرا اجابت کردید.»«یا أهل الکوفه! إنّکم من أکرم المسلمین و أعدلهم سنهً و أفضلهم فى الاسلام سهماً. أنتم أشد العرب ودّاً للنبی و انَّما اخترتکم ثقهً بکم لما بذلتم لى أنفسکم؛مردم کوفه! شما، گرامى ترین مسلمانان و معتدل ترین روش را دارید و بیشترین سهم در اسلام، نصیب شما شده (یارى کردن دین). شما، بامحبت ترین مردم به رسول الله(ص) هستید. من، شما را برگزیدم؛ زیرا، شما، در راه اهداف من، فداکارى کردید.»«نعم الإخوان و الأعوان على الحق، أنتم[۹]؛شما، بهترین برادران و یاران من در یارى حق هستید.»این سخنان، پس از فتح بصره و عزیمت امام از بصره به کوفه عنوان شده است.در پیروزى در جنگ جمل، مردم کوفه، بیشترین نقش را ایفا کردند. بیش از نصف سپاه امام را، کوفیان تشکیل مى دادند.[۱۰]و نیز در مورد این جریان مى فرماید:«أنتم الانصار على الحق و الاخوان فى الدین و الجنن یوم البأس[۱۱]؛شما، یاران حق و برادران دینى و سپرهاى دفاع در زمان جنگ هستید.»ستایشهاى فراوان از آنان در گفتار امام، در نهج البلاغه و دیگر منابع، اختصاص به مردم کوفه و مردم بصره و یا شهرهاى دیگر ندارد، زیرا، رویکردهاى دیگرى نیز امام از مردم دارد که متوجه سایر تشکلها است که در محور دوم توضیح داده مى شود.
تشکلهاى بى تفاوت یا چالشىمحور دوم جریانهاى اجتماعى زمان امام(ع) را تشکلهاى بى تفاوت یا چالشى و ستیزه جو تشکیل مى دهند. ویژگیهاى سیاست مدارى امام، همان گونه که خاستگاه جریان تشکل همسو بود، زمینه رویش جریانهاى چالشى نیز بوده است، گروهها و احزاب که حق مدارى و عدالت خواهى و آزادى جویى امام را برنمى تابیدند و از حق و عدالت مى رنجیدند و از آزادیهاى اجتماعى، به غلط بهره مى بردند و یا آن مقدار جمود و ایستا بودند که ارزشهاى اجتماعى را درک نمى کردند!این جریانها گرچه در منشأ پیدایش، اصول مشترک داشتند، لکن خاستگاه آنان، تفاوتهاى فراوانى نیز داشت که هر کدام باید جداگانه تحلیل شوند.این جریانها را به دو گروه عمده مى توان تقسیم کرد: جریانهاى بى تفاوت و بدون درک صحیح از حقایق اجتماعى و سیاسى و جریانهاى کج اندیش و فرصت طلب و فرصت ساز که به چالش علیه نهاد سیاسى امام برخاستند.در هر دو محور، عوامل این جریان، به صورتهاى متفاوت، پنهان، نیمه پنهان، آشکار، عمل کرده اند. ما، در این جا، به صورت گزیده، برخى از این جریانها و موضع امام همام را به بررسى مى نشینیم.
جبهه سوم: بى تفاوتهااز روز نخست زمامدارى على(ع) جریانى که مى توان آنان را «بى تفاوت» نامید، پدیدار شد. این جریان، در موضوع بیعت امام که اکثریت احزاب و تشکلها و افراد بسان سیل خروشان، به بیعت با على روى آورده بودند، از پیمان میثاق با رهبرى کناره گرفت. این عده، در صف گروههاى چالشى قرار نگرفتند، لکن در صف حق مداران نیز نایستادند، بلکه فارغ از دو جبهه، بى تفاوت، به تماشا ایستادند.این جریان، با امتناع افرادى مانند عبدالله بن عمر، سعد بن ابى وقاص (سردار قادسیه)، اسامه بن زید، محمد بن سلمه، حسان بن ثابت، قدامه بن مظعون، عبدالسلام بن سلام، مغیره بن شعبه، سلمه بن وقش، … پدیدار شد[۱۲] و افراد دیگرى نیز به این موضع، تمایل پیدا کردند که در فرصتهاى مناسب آشکار شدند.اصولاً، این نوع جبهه گیرى، در میان مردم، هوادارانى فراوان داشته و دارد.در جنگ جمل، حارث بن حوت، به محضر امام رسید و این پرسش را مطرح کرد که «آیا مى شود زبیر و یا طلحه با آن سابقه درخشانى که دارند، بر باطل باشند و جنگیدن با آنان بر ما لازم باشد؟». امام، در پاسخ وى آن سخن تاریخى را بیان کردند که «تو، واژگون مى اندیشى و از راه پیروان حق و باطل مى خواهى به حق و باطل راه یابى، در حالى که اندیشه بالنده، این است که نخست، حق و باطل و آن گاه پیروان حق و باطل را بشناسى.»آنگاه حارث، پیشنهاد دیگرى مطرح کرد، گفت: «من، نه در جبهه تو و نه در جبهه زبیر قرار مى گیرم. من، همانند عبدالله بن عمر، بى تفاوت نسبت به هر دو جریان مى مانم»!در هنگام عزیمت به صفین، حنظله بن ربیع، با عده اى از بنى تمیم، و عبدالله بن معتم، با عده اى از قبیله قطفان، به حضور امام رسیدند و از امام خواستند که آنان را از شرکت در جنگ معاف بدارد و بر موضع خود هم دلیلهایى (بهانه هایى) مى آوردند.امام هم به عنوان اینکه بى تفاوت هستند، اجازه مى دهد که از سپاهش فاصله بگیرند. البته حنظله، در نهایت، به معاویه ملحق شد[۱۳].در همین جنگ صفین هواداران عبدالله بن مسعود، به همراه چهار صد نفر، به حضور امام مى رسند و اظهار مى دارند که «ما، هنوز، تشخیص نداده ایم که کدام جبهه بر حق است، لذا تمایل به هیچ کدام از دو جبهه را نداریم. ما، به همراه سپاه شما، به صفین مى آییم، لکن تنها، نظاره خواهیم کرد تا ببینیم کدام جناح از مسیر حق خارج مى شود، آنگاه با آن جبهه، وارد نبرد خواهیم شد.»امام، ابتدا، از سخن آنان ستایش کرد و فرمود:«مرحباً! هذا هو الفقه فى الدین و العلم بالسنه؛این، همان فهمیدن دین و دانش و آگاهى به روش است.»آنگاه همین گروه، پیشنهاد دیگرى طرح کردند. به امام عرض کردند، از توان ما، در جاى دیگر غیر از جنگ صفین بهره ببر. ما را براى دفاع از مرزها، به جاى دیگر اعزام کن. امام هم موافقت کرد و آنان را به مرز رى اعزام کرد.[۱۴]این جریان هم، جریان بى تفاوتهاست که به صورت یک جریان اجتماعى پدیدار شده است، گرچه تفاوتهایى در میان آنها مشاهده مى شود، لکن در اصل موضع گیرى، مشترکند.
موضع امام
الف) اندیشهموضع امام را در قبال این جریان، در دو محور مى توان تبیین کرد: نخست، اندیشه امام که «آیا این جریان، حق است یا باطل؟» و «این که جبهه سوم، در کدام جبهه ایستاده اند؟».اندیشه امام را به صورت شفاف، در پاسخى که به حارث بن حوت دادند، مى توان به دست آورد. هنگامى که حارث گفت: «من، نه در جبهه تو و نه در جبهه زبیر مى ایستم! من، در جبهه عبدالله بن عمر قرار مى گیرم.»، امام، در پاسخ او فرمودند: «عبدالله بن عمر و سعد بن ابى وقاص، نه حق را یارى رساندند و نه باطل را سرکوب کردند: إنَّ سعداً و عبدالله بن عمر، لم ینصرا الحقَ و لَم یَخْذُلا الباطل[۱۵].این سخن، مى رساند که آنان که حق را یارى نرسانند و باطل را سرکوب نکنند، در جبهه حق نخواهند بود و چون میان حق و باطل، حد فاصل وجود ندارد تا فردى آن را انتخاب کند، لذا جبهه سوم، در جبهه باطل خواهد بود:«ماذا بعد الحق إلاّ الضلال[۱۶]؛به غیر راه حق، راههاى دیگر، ضلالت و گمراهى اند.»
ب) رفتاراز لحاظ رفتار، امام، با این گروه، مدارا مى کرد؛ زیرا، گرچه این گروهها، ممکن بود که منشأ سوء استفاده دشمن و جبهه مخالف شوند، اما معارضه عملى با آنان ممکن نبود. روش امام این بود که باطل بودن آنان و تفکرشان را آشکار سازد تا بلکه آنان به خود آیند و راه حق برگزینند.حضرت، پس از اینکه آنان، رسماً به جبهه باطل (معاویه) مى پیوستند، فرمان مقابله شدید را با آنان مى داد، چنان که فرمان داد خانه حنظله بن ربیع را ویران کنند.[۱۷]
اشرافاز گروههاى اجتماعى که در جریانهاى مهم سیاسى و اجتماعى، نقش داشتند، گروه اعیان و اشراف و مسرف جامعه بودند. این گروه، به لحاظ تمکن و تشخصى که دارند، همواره، ممتاز از سایر طیفها به هم پیوند مى خورند.این تشکل اجتماعى، در رخدادها و جهت گیریهاى اجتماعى و سیاسى، همواره سود و زیان خویش را مى بینند و در یارى رسانى به دین و آرمان، تلاشى بسیار کم رنگ دارند. به همین سبب، به حضور این طیف در جبهه هاى نبرد و مسؤولیتهاى سنگین، چندان امیدى نخواهد بود.افزون بر اینکه حضور فیزیکى اینان، با توجه به روحیات رفاه طلبى آنان، نه تنها تأثیر روح بخشى ندارد که چه بسا باعث افسردگى و ضعف سایر نیروها نیز مى شود.این گروه اجتماعى، در تمام مواضع خطر، کمترین حضور را دارند.این گروه، در زمان امام على(ع) یک تشکل چشم پرکُنى بودند و در چالشهاى اجتماعى، حاضر نمى شدند، چنان که در جنگ جمل، امام را یارى نرساندند و با اینکه امام، تلاشى فراوان کرده و پیکهاى گوناگون به کوفه و بصره و اطراف فرستاد و یارى طلبید، ولى این گروه، در کنارى ایستاده، تماشا کردند!به همین جهت، هنگامى که پس از جنگ جمل، امام، کوفه را به سبب فراوانى یارانش در آنجا، به عنوان مرکز خلافت خویش برگزید، از این گروه گلایه کرد و آنان را نکوهید. امام، از آنان پرسیدند: «مگر در برترى من تردید داشتید که در جمل مرا یارى نرساندید؟». آنان گفتند: «هرگز! یا امیرالمؤمنین! نحن سلمک و حرب عدوک؛ ما، در جنگ و صلح همراه تو هستیم.»!آنگاه بهانه هایى مانند «مسافرت بودن» «مریض بودن»، … را مطرح کردند.[۱۸]در هر صورت، برخى از افرادِ مشهور این جریان، عبدالله بن معتم العبسى و حنظله بن ربیع تمیمى و ابوبرده بن عوف ازدى و غریب بن شرجیل هستند[۱۹].هنگامى که اینان، براى شرکت نکردنشان در جنگ جمل، بهانه هایى را بازگو کردند، امام همام، برخى از آیه هاى قرآن را در مورد آنان تلاوت کرد:«و إنْ منکم لَمَنْ لیُبَطِّئَنَّ فإن أصابتکُمْ مصیبهٌ قال قد أنعم الله عَلَىّ إذ لم أکن معهم شهیداً * و لئن أصابکم فَضلٌ من الله لَیقولَنَّ کَأن لَمْ تکنْ بینکم و بینه موده یا لیتنى کنتُ معهم فأفوز فوزاً عظیماً[۲۰]؛در میان شما، افرادى هستند که همواره باعث سستى و اقدام دیر به هنگام دیگران مى شوند. اگر مصیبت و مشکلى پیش آید، مى گویند: «خدا، بر ما نعمت داد که با آنان نبودیم.» و اگر خیرى (مانند غنیمت) به شما رسد، آنان، مانند افرادى گسسته و بدون پیوند دوستى با شما، گویند: «اى کاش با ایشان بودم و به کامى بزرگ مى رسیدم».استناد امام(ع) به این آیات، روحیه آنان را، به خوبى، نشان مى دهد. افراد رفاه طلب، در میدان رزم، حضور ندارند، اما در بزمها، حضورشان، آشکار است. اینان، سپاه بزمند نه سپاه رزم!
عامل پنهان یا نفاقعامل نفاق و نیروى نفوذى، همواره، نقشى مهم بر عهده مى گیرد. این عامل، به لحاظ ویژگیهایى که دارد، یک جریان نیرومند و پیچیده اجتماعى هر جامعه است. عامل نفاق ـ که نیروى دو چهره یا بى چهره جامعه است ـ به گونه اى رنگارنگ است که شناسایى آن، به لحاظ سرعت در تغییر، همواره، امرى مشکل است.این نیرو و تشکل اجتماعى، تا آن اندازه از اهتمام برخوردار است که بخشى عظیم از قرآن (آیات سوره هاى مدنى) به افشاى چهره هاى رنگارنگ و گریم شده اینان اختصاص یافته و از ویژگیهاى آنان سخن به میان آمده است.این تشکل پنهان، از یک سو، به لحاظ چند چهره گى و از سوى دیگر، به لحاظ اینکه در درون اجتماع قرار دارد، خطرآفرین است و چون خطرش در درون جامعه است، آسیب رسانى آن، درصد بالایى از موفقیت را همراه دارد.این عامل پنهان، چون موضع شفاف ابراز نمى کند، همواره، در جبهه گیرى هاى اجتماعى، موضع خویش را به گونه اى تغییر مى دهد که نسبت به رفتارهاى گذشته اش، پاسخگو نباشد و به آینده هم راه فرارى داشته باشد.تشکل این جریان در زمان امام على(ع) امرى طبیعى به نظر مى رسد؛ زیرا تشکل همسوى با امام على(ع) آن گونه از اقتدار برخوردار بود که شکستن صلابت آن، امر سهلى نبود. براى شکستن صلابت تشکل همسوى با امام على(ع) بهترین راه، بهره بردن از عامل پنهان و نفاق به نظر مى رسید.بر همین اساس، چالشى بودن قاسطین را، تنها، در صفین نباید جست؛ زیرا که صفین، موضع گیرى شفاف قاسطین در برابر على(ع) بود. قاسطین را در چالشهاى روزهاى نخست شکل گیرى نهاد سیاسى امام مى توان دید، از آن روزى که معاویه به صورت پنهان، به طلحه و زبیر نامه نوشت و در صدد فریب آنان برآمد که من، براى شما، در شام، بیعت گرفته ام، نخست براى زبیر و بعد از وى براى طلحه.معاویه، در آن نامه، از زبیر، به نام «امیرالمؤمنین» یاد مى کند و با طرح پیشنهادهایى، آنان را به شورش علیه امیرالمؤمنین على(ع) فرا مى خواند، حتى محل شورش آنان را، کوفه و بصره پیشنهاد مى کند:«فدونک الکوفه و البصره لا یسبقک إلیها ابن أبی طالب؛[۲۱]کوفه و بصره را دریاب، تا على بر این منطقه، بر تو پیشى نگیرد.»بعد از جنگ جمل کوچک، سران ناکثین، به امید همین نامه، به معاویه نامه مى نویسند و از معاویه یارى مى طلبند![۲۲]این تشکل و جریان اجتماعى، در صفین، بیش از موارد دیگر، آشکار مى شود. در جنگ صفین، سپاه امام مى رفت تا جنگ را به سود امام به پایان برساند و ریشه قاسطین را براى همیشه بخشکاند، ولى معاویه که با بهره گیرى از شیوه نفوذ در درون سپاه امام، از مهلکه جان سالم به در برد. او، پنهانى با آنان ارتباط برقرار کرد و به فرماندهان ارشد حضرت، نامه نگاشت، حتى طمعِ خویش را از فرزانگانى مانند عبدالله بن عباس و مالک نبرید!از جمله کسانى که به نقش او، بسیار امیدوار بود، اشعث بن قیس کندى بود. وى، در زمان عثمان، استاندار آذربایجان بود، ولى امام، پس از آمدن به کوفه، نامه تندى به وى نگاشت که اشعث، برکنارى خود را از آن نامه، به خوبى احساس کرد و گفت: «من، به معاویه ملحق مى شوم.» مشاوران اشعث، وى را نکوهش کردند و از پیوند با معاویه بازداشتند.[۲۳] اشعث، با تغییر روش، به گونه اى عمل کرد که به عنوان کارگزار امام ابقا شد و حتى در جنگ صفین، یکى از سرداران بزرگ سپاه شد.اشعث، تا زمانى که برترى امام را در جبهه شاهد بود، در سپاه امام تلاش مى کرد، لکن معاویه، نامه اى به اشعث نوشت و در آن نامه، از خویشاوندى وى با عثمان سخن گفت و او را به گونه اى تطمیع کرد که اشعث، پس از خواندن نامه، گفت: «من، در این اندیشه ام تا میان معاویه و على، رفتارى داشته باشم که میان دو سیاست، هماهنگى ایجاد کنم.»[24]معاویه، به نامه اکتفا نکرد، برادرش، عتبه، را به صورت پنهان نزد وى فرستاد. در این گفت و گو، اشعث، تمایل خویش را به معاویه ابراز کرد،[۲۵] اما معاویه از اشعث نخواست تا در صف سپاه وى قرار گیرد، بلکه وى را به عنوان عامل پنهانى در سپاه امام باقى گذارد تا در فرصت مناسب، نقش بهترى ایفا کند.اشعث، نقش نفاق را در لیله الهریر اجرا مى کند. لیله الهریر، شب سرنوشت جنگ صفین است. در یوم الهریر، سپاه امام، آن گونه تهاجمى بر سپاه قاسطین کرد که سپاه قاسطین، کاملاً، شکست خورده است.اشعث، در درون سپاه امام، در چنین موقع برترى سپاه، سخنرانى مى کند. وى سخن از بیهودگى جنگ به میان مى آورد و مى گوید:«این جنگ برنده ندارد.»!وى مى گوید:«بر من، با این سنم، شایسته نیست از جنگ هراس داشته باشم، لکن من، در اندیشه زنان و فرزندان ملت مسلمان هستم که با این جنگ بیهوده، زمینه را براى سلطه رومیان فراهم آورده و اسیر آنان گردند.»!وى، اضافه مى کند: «باید پیشنهاد معاویه را در رابطه با صلح پذیرفت.»!با سخنرانى اشعث، گروه زیادى از قبیله کندى و بسیارى از نهروانى ها و نیز عوامل نفاق که در سپاه امام حضور داشتند، از موضع اشعث، پشتیبانى کردند. در فرداى آن شب، با اجراى توطئه عمرو عاص که قرآنها را بالاى نیزه بردند، شکاف عمیقى در سپاه اسلام پدید آمد و آنچنان خطر را نزدیک ساخت که امام، از جانب همین نیروهاى پنهان، تهدید به قتل شد![۲۶]همین نیروى پنهان، امام را وادار کرد تا از مالک ـ که در نزدیکى خیمه معاویه بود ـ درخواست بازگشت کند!این حیله، جنگ پیروزمندانه سپاه امام را آنچنان چرخش داد که داورى و داور را بر على(ع) تحمیل کرد و معاویه شکست خورده را به اریکه قدرت بازگرداند!در این توطئه، نقش عمرو عاص، وزیر سیاستهاى معاویه را نمى توان نادیده انگاشت، لکن آنچه توطئه را به ثمر رساند، نقش نفاق و عامل پنهان بود؛ زیرا، توطئه عمرو عاص را امام و یارانش، با آشکار کردن هدف جبهه باطل، مهار کردند. اگر نقش اشعث نبود و بر موضع خویش اصرار نمى ورزید و اگر پشتیبانى نیروهاى نفاق و نهروانیها از وى نبود، به یقین، نقشه عمرو عاص تأثیرى نداشت.اشعث، از سران خوارج نیست و به باورهاى آنان اعتقاد ندارد، بلکه فرد زیرک و عامل پنهان و نفاق است که این گونه نقش مى آفریند، گرچه در تاریخ، وى را از سران خوارج مى شمارند.موضع امام در برابر عامل پنهان و نفاق، همان موضع قرآن است که پرده از روى نفاق و چهره هاى پنهان آنان برمى دارد و چهره واقعى آنان را بر مردم آشکار مى سازد.[۲۷] نیروى پنهان از همان دو چهرگى بهره برده، آسیب مى رساند و اگر چهره آنان افشا شود، تزویرها و حیله هاى آنان بى اثر خواهد شد.
حزب عثمانیهاز تشکلهاى عمده اجتماعى، حزب عثمانیه است که در حجاز شکل گرفت. به لحاظ طولانى بودن مدت خلافت عثمان و نیز روحیه قوم گرایى که وى داشت، در زمان عثمان، بستر مناسبى براى تشکل بنى امیه فراهم آمد. مدیران عثمان، نوعاً، از بنى امیه بودند. بنى امیه، در زمان وى، از امتیازى بالا برخوردار شدند و به تعبیر عمر، بر گردن مردم سوار شدند.[۲۸]در زمان عثمان، آن گونه میدان براى بنى امیه فراهم شد که زمینه دولت اموى در شام فراهم شد. حجاز، به لحاظ اینکه مرکز خلافت اسلامى بود و نیز عراق، مانند کوفه و بصره، به لحاظ یک منطقه حساس، مورد توجه بنى امیه و حزب عثمانیه قرار داشت.برخى از افراد سرشناس عثمانیه که هوادار سرسخت سیاستهاى وى بودند، عبارتند از: حَکم بن عاص؛ مروان بن حکم؛ ولید بن عقبه؛ عبدالله بن ابى سرح؛ معاویه بن ابى سفیان؛ عبدالله بن عامر؛ سعید بن عاص؛ یعلى بن منیه؛ عبدالله بن عمرو حضرمى؛ جریر بن عبدالله؛ قاسم بن ربیعه؛ عمرو بن حریث؛ عماره بن ولید؛ حجر بن عمرو؛ عمر بن سعد؛ ابوبرده فرزند ابوموسى؛ اسماعیل و اسحاق دو فرزند طلحه.[۲۹]این تشکل، مؤثرترین حزب در امور سیاسى و اجتماعى در زمان عثمان بود و در انقلاب علیه عثمان، بیشترین دفاع را از عثمان داشت. هنگامى که تلاشهاى آنان به ثمر نرسید و عثمان به قتل رسید، سران این گروه، در حالى که بغض و کینه على(ع) در دل آنان موج مى زد، از همدستان ناکثین شدند. در مکه، در سمینار ناکثین ـ که براى مشاوره و انتخاب منطقه شورش تشکیل شده بود ـ عده اى از اینان، مانند مروان، ولید، یعلى بن منیه، و عبدالله بن عامر، سعید بن عاص، شرکت داشتند. در قدم نخست، یعلى بن منیه، چهار هزار دینار کمک مالى و نیز شتر سرخ موى را در اختیار زبیر و عایشه گذاشت.[۳۰] اینان، همراه ناکثین، در جمل شرکت کردند و پس از ناکامى توطئه ناکثین، مورد عفو امام همام قرار گرفتند. و از بصره به سوى شام در کنار بنى عم خویش، معاویه، رفتند. گرچه سران این جریان، به معاویه ملحق شدند، ولى هواداران آنان در عراق و حجاز، باقى بودند و از سیاستهاى معاویه، در زمان امام على(ع) و امام مجتبى(ع)، حمایت مى کردند.موضع گیرى امام در برابر اینان، همان موضع گیرى حضرت در برابر قاسطین است که شرح آن خواهد آمد.
خوارجکاربرد خوارج در نقش یک گروه شورشى است که در زمان على(ع) و معاویه پدیدار شد. اینان، نه سیاست على(ع) را برمى تابیدند و نه سیاست معاویه را. اصولاً، نهاد سیاسى جامعه را بایسته نمى پنداشتند و معروف ترین شعار آنان، «لا حکم إلّا لله» بود. بر اساس این گمان آنان، حکومت تنها از آنِ خداست و نیازى به حاکم نیست!
خاستگاه خوارجبسیارى از نویسندگان و نیز برخى از نویسندگان محقق معاصر، خاستگاه خوارج را، فتنه عمرو عاص در صفین مى نویسند. وقتى قرآنها را بالاى نیزه بردند، خوارج گفتند: «ما با اهل قرآن، ستیز نداریم.» و بر خواسته خویش پافشارى کردند و علیه امام شوریدند. و نیز، بیشتر نویسندگان، بر این باورند که توطئه حکمیت را، خوارج، بر على(ع) تحمیل کردند و سپاه على(ع) را که در آستانه پیروزى بود، با شکست مواجه ساختند.به نظر مى رسد هر دو سخن، قابل نقد است؛ زیرا، خاستگاه خوارج، جنگ صفین نیست، بلکه کژراهى و پندار غلط آنان از دین است. خاستگاه خوارج را، سالها قبل از صفین، باید یافت. خوارج، یک جریان فکرى اند که نتیجه آن کژاندیشى، در صفین آشکار شد.خاستگاه این اندیشه، یکسویه نگرى به احکام و معارف دینى، به ویژه بخش عبادى آن است. آنان، برداشتهایى غلط از دین داشتند و به رهنمودهاى عترت که سخنگوى دین هستند، توجه نمى کردند. رویکرد افراطىِ بدون اندیشه به عبادت و تمجید خاستگاه این اندیشه است.خاستگاه خوارج، اندیشه واژگون آنان از دین است. آنان، برداشتى قشرى و سطحى و خشک از دین داشتند. به عبادتِ خشکِ بى روح، روى آورده بودند. پیشانى ها، از سجده طولانى، متورم بود و حتى زانوها، مانند زانوى شتر، پینه بسته بود. روزها به روزه، شبها به تهجد، روى مى آوردند. در عقاید خویش، سخت متعصب بودند. هر چیزى را گناه مى پنداشتند، انجام نمى دادند. در راه عقیده خویش، سخت فداکار و پرتلاش بودند.خوارج، در راه عقیده خویش، شمشیر خشونت آویختند. در زمان على(ع) شکل گیرى آنان، بیشتر از قوم عرب بود. در کوفه و اطراف، جمعیت بزرگى را تشکیل مى دادند، چنانکه دوازده هزار نفر، در جنگ نهروان شرکت داشتند.[۳۱]از سران خوارج، مى توان عبدالله بن وهب راسبى و شبث بن ربعى و عبدالله بن کواء و شمر بن ذى الجوشن و اشعث بن قیس (گرچه اندیشه خوارجى در مورد اشعث مورد تردید است) را مى توان نام برد.نیز حرقوص بن زهیر تمیمى، شریح بن اوفى عبسى، فروه بن نوفل اشجعى، عبدالله بن شجره سلمى، جیره بن سنان اسدى، زید بن حصین، از افراد مشهور این گروهند.[۳۲]عامل تحمیل حکمیت را، نمى توان تنها خوارج دانست، بلکه عامل آن، نیروى پنهان و نفاق بود که از پیش، معاویه، در سپاه على(ع) ساخته بود. عامل اصلى تحمیل داورى، اشعث است که از نیروهاى منافق معاویه بود. او، از ابتدا، در حکومتدارى بود و به فضایل على(ع) و رذایل معاویه، به خوبى، آشنا بود.آنچه حکمیت و حَکَم را بر على(ع) تحمیل کرد، نیروى پنهان نفاق بود و خوارج، سپر بلا و پشتیبان این توطئه بودند. خارجى بودن کجا و توطئه اى با این عمق که ذوالفقار را غلاف کند، کجا؟! اشعث، از جهل و نادانى خوارج و اصحاب کِنده، بهره بردارى سوء کرد و توطئه مثلث شوم عمرو عاص، معاویه و نیروى پنهان و هواداران خشک سر بى منطق را به بار نشاند.
موضع امامامام، در برابر خوارج، دو نوع موضع گیرى داشت: نخست، تلاش کرد آنان را از کژاندیشى باز دارد و به اندیشه صحیح و بالنده رهنمود سازد. سخنان فراوانى از امام همام، در این جهت، در دسترس است. امام، با آنان، مهربان برخورد مى کرد و خشونت را در حق آنان روا نمى دانست، زیرا، اندیشه کژ با شمشیر اصلاح نمى پذیرد. اندیشه را، اندیشه اصلاح مى کند. او، در باره آنان فرمود:«لیس من طلب الحق فاخطأ کمن طلب الباطل فأصاب؛[۳۳]آن کسى که حق را بجوید و به اشتباه رود، با کسى که باطل گراست و به آن مى رسد، یکسان نیست.»اینان، در حق جویى خویش، به خطا رفته اند، لذا باید اندیشه کژ آنان را آشکار ساخت.رویکرد دوم امام، برخورد نظامى با اینان است. این موضع امام، از زمانى شروع شد که خوارج، از حد یک اندیشه، بیرون آمدند و فتنه انگیزى کردند. تا زمانى که خوارج، به صورت یک جریان فکرى مطرح بودند، موضع امام، همان موضع نخست بود، اما از هنگامى که آنان، تیغ فتنه را به دست گرفتند و در راه اندیشه خویش، خشونت را به کار بردند، ناامنى ایجاد کردند، شیعیان را به قتل رساندند، امام هم با شمشیر با آنان برخورد کرد.در جنگ نهروان ـ که حدود دوازده هزار نفر شرکت داشتند ـ امام، با روشنگرى و افشاگرى، توانست هشت هزار نفر آنان را از صف فتنه جدا کند.امام، پس از فتنه خوارج فرمود: «من، چشم فتنه را از حدقه بیرون افکندم؛ انا فقأت عین الفتنه[۳۴].»منظور امام، این نیست که اندیشه خوارج پایان یافت، بلکه منظور این است که فتنه آنان مهار شده؛ زیرا، اندیشه خوارج، پایان یافتنى نیست. این اندیشه کژ، همواره، با لایه هاى نازک و ضخیم خود، در جامعه اسلامى، نمود دارد و همواره، به عنوان یک برداشت کژ از دین، خطرآفرین است.هنگامى که فردى از اصحاب، به حضرت عرض کرد: «قصه خوارج پایان یافت»، حضرت فرمود: «هرگز! اندیشه آنان نسل به نسل در گردش خواهد بود؛ کلاّ و الله! انهم نطف فى أصلاب الرجال و قراراتِ النساء[۳۵]».
قومیت حمراءیکى از احزاب و گروههایى که در کوفه و اطراف آن، شکل گرفتند و به عنوان یک جریان اجتماعى تداوم یافتند، قوم حمراء بودند. طبرى، افراد مسلح آنان را، بیست هزار نفر یاد مى کند.این گروه که مهاجر غیر عرب و احتمالاً برخى از اسراى بلاد غیر عرب در زمان عمر بودند، در کوفه تشکل یافتند و یک ملیت منسجم و در عین حال خشن را تشکیل دادند. این گروه ـ که برخى، آنان را مزدور نامیده اند ـ ابزار دست سیاستها بودند و با دریافت مزد، به صورت عامل دیگران در آمده و در انقلابها و شورشها، نقشى مهم ایفا مى کردند.این ملیت، در سال چهل و یک قمرى، علیه امام مجتبى و نیز در سال پنجاه و یک قمرى، نیروى مسلح بودند که علیه اهل بیت اقدام فراوان کردند. آنان از نیروهاى امنیتى زیاد ابن ابیه شدند.موقعیت اجتماعى آنان، تا آن مقدار شد که کوفه را به نام اینان یاد مى کردند و کوفه الحمراء مى گفتند.[۳۶]این گروه، در زمان زیاد، نقش خشونت را بر عهده داشتند و در شهادت یاران على(ع) نقش اول را به عنوان شرطه هاى زیاد ایفا مى کردند، چنان که براى دستگیرى یاران حجر، مانند عبدالله بن حلیفه الطایى، از همین افراد اعزام شدند[۳۷] و سر بریده عمرو بن حمق را همینان حمل کردند.[۳۸]در هر صورت، گرچه تشکل این گروه، به زمان خلفا بازگشت دارد و در زمان امام على(ع) به عنوان یک گروه همسو تداوم یافتند، لکن به لحاظ سیطره و استقرار حکومت امام در عراق، امثال این گروهها، جرأت هیچ گونه چالش را نداشتند؛ زیرا، نه تنها این گروه، بلکه گروههاى همانند نیز از هیبت على(ع) ساکت و آرام بودند. بر همین اساس، موضع امام(ع) نیز در برابر آنان، موضع نرمش و مسالمت است. در شواهد تاریخى، نکته اى که بر برخورد امام با این گروه دلالت کند، یافت نشده است و یا اینکه حداقل، نویسنده نیافته است.این گروه، پس از داستان حکمیت، به ویژه پس از شهادت امام(ع) و پس از سلطه معاویه بر عراق ـ که پس از صلح نامه ساباط مدائن شکل گرفت ـ به عنوان مزدوران معاویه، جولان فراوان دادند.
رویکردى دیگر از امامصرف نظر از تشکلها و جریانهایى مانند جریان ناکثین و قاسطین که یا از روز نخست، در جبهه مخالف ایستادند و یک تشکل جدا بافته از مخاطبان و مردم عراق و حجاز به شمار مى آیند، تشکلها و جریانهایى که تا کنون بررسى شدند، گروههایى بودند که بافت نظام اجتماعى زمان على(ع) را شکل مى دادند؛ یعنى، همه این تشکلها، یک امت را تحقق مى دادند و همه این تشکلها، در درون تشکل نخست و همسو با اهداف بودند. این تشکلهاى پیچیده، مانند بى تفاوتها، اشراف، نیروى پنهان و نفاق، حزب عثمانیه، قومیت حمراء، خوارج، همراه با تشکل همسو بودند و در یک مسجد نماز مى گزاردند و در یک بازار و کوچه و شهر زندگى مى کردند؛ با این تفاوت که برخى، کاملاً بى تفاوت و برخى، چالشى و آسیب رسان.بر این اساس، تحولات متفاوت اجتماعى مردم زمان امام(ع) به خوبى، تفسیر مى شود. زمانى، مردم، از راه حق و فرزانگى، حمایت مى کردند، مانند بیعت با على(ع) و حماسه جمل و حماسه صفین بیعت گسترده با امام مجتبى(ع) و رویکرد آنان به دعوت از امام حسین(ع) و وقتى دیگر، همین مردم، آن چنان به حق پشت مى کنند که امام به حق را، در میدان و در کوچه تنها مى گذارند.این رویکردهاى متفاوت و این اقبال و ادبارها، به لحاظ بافت اجتماعى مردم و نقش تشکلها و احزاب است. تشکلهاى چالشى، در تضعیف روحیه تشکل همسو نیز بى تأثیر نبودند.عتابها و اعتراضهاى امام(ع) مانند «یا أشباه الرجال و لا رجالَ» و «قاتلکم الله»[39] و «فأخذ منى عشرهً منکم و أعطانی رجلاً منهم[۴۰]»، متوجه این گروهها است.این موضع امام(ع) به لحاظ احزاب و قومیتهاى بى تفاوت و چالشى است که به کمک نیروى پنهان و منافق، باعث تضعیف روحیه جامعه مى شدند.بر این اساس، داورى در مورد مردم زمان على(ع) مانند مردم کوفه، به عنوان مردمى بى وفا و غیر متعهد، داورى اى یکسویه و دور از حقیقت است؛ زیرا، آن ستایشهاى شایسته، در کنار این نکوهشها قرار دارد.
ناکثینپس از کشته شدن عثمان و رویکرد عموم مردم به بیعت با على(ع) جریانى از درون مردم، شکل گرفت. اینان که «ناکثین» نام گرفتند، رهبرانشان مانند زبیر و طلحه و عایشه، از افراد با سابقه اى روشن بودند. زبیر، در تمام جنگهاى رسول الله(ص) شرکت داشت و نخستین کسى بود که در راه اسلام، شمشیر کشید و «سیف الاسلام» لقب گرفت.طلحه، فردى برجسته و صاحب نفوذ اجتماعى بود.عایشه نیز که ام المؤمنین و فردى زیرک و ماجراجو به حساب مى آمد.اینان، در ابتدا، با امام على(ع) با اختیار خویش، بیعت کردند. گرچه بیعت آنان، از رضایت قلب نبود؛ زیرا، خود، ادعاى خلافت داشتند، لکن بیعت آنان از ترس شمشیر یاران على(ع) نیز نبود، بلکه فضاى عمومى، آنان را وادار به بیعت کرد، زیرا، بیعت نکردن با على(ع) در آن فضا، مساوى با مرگ سیاسى بود.اینان، پس از بیعت با على(ع)، به عنوان عمره، از مدینه خارج و به مکه روى آوردند. در مکه، سران بنى امیه و دیگر چالشیان، به آنان پیوستند. عایشه نیز از قبل، در مکه به سر مى برد و در جریان بیعت مردم با على(ع) در مدینه نبود. در آنجا، با مشاوره اى که انجام گرفت، منطقه بصره به عنوان محل شورش علیه حکومت امام على(ع) انتخاب شد.اینان، با موقعیت اجتماعى و سابقه درخشانى که داشتند و نیز با توجه به این که عایشه، ام المؤمنین را جلودار توطئه قرار داده بودند، موفق شدند جمعیت عظیمى فراهم آورند. شورش جمل، نتیجه حمایتهاى بخش بزرگى از جمعیت اینان است.این تشکل، ترفند بزرگى را تدارک دیدند، گرچه توطئه آنان، در اندک زمانى مهار شد و آنان در دام توطئه خویش گرفتار شدند، لکن توطئه آنان، آسیب بزرگى به امت اسلامى رساند و فرصت زیادى را از امام، براى ایجاد ساختار مدیریتى و سازندگى گرفت.
خاستگاه ناکثینهنگامى که حضرت(ع)، به سران ناکثین، روى خوش نشان نداد و در ساختار مدیریتى تنها، شایستگیهاى افراد را در نظر گرفت و از عدالت روى برنتافت، این گروه که تاب عدالت را نداشتند، تشکیل شدند؛ زیرا، آنان، برده خواهشهاى نفسانى خود بودند. سران ناکثین، شناخت کافى از اسلام و موضوع رهبرى داشتند و مانند خوارج نبودند که درک درستى نداشته باشند. آنان، به خوبى مى دانستند که رهبرى، از آنِ اهل بیت پیامبر است و نیز مى دانستند که حتى مدیریتهاى پیش از على(ع) مشروعیت نداشتند؛ اما خواهشهاى نفسانى، آنان را کور و کر کرده بود، به گونه اى که تمام سوابق را فراموش کردند و در برابر امام به حق، براى خلیفه شدن، جریان بزرگى را پدید آوردند.موضع امامامام(ع) در برابر این جریان، دو موضع متفاوت گرفت: یکى، افشاگرى و پرده برداشتن از دسیسه آنان و دیگرى، آمادگى دفاعى جهت مهار توطئه.امام(ع) تلاشى فراوان کرد تا تنش زایى آنان را بزداید و چون آن، یک توطئه درونى بود، تلاش داشت دشمنى را از بین ببرد، نه دشمن را از پاى در آورد، لذا براى تحقق این هدف، نامه ها نوشت و سفیران متعدد اعزام کرد و آنان را متوجه خطرى که در پیش گرفته بودند، کرد.از جانب دیگر، امام(ع) آمادگى دفاعى خویش را فراهم آورد و در سطح بسیار خوب، سپاه فراهم آورد و توطئه ناکثین را در اندک زمانى مهار کرد و ریشه آنان را برید؛ زیرا، هنگامى که سخن اثر نکند، پاى شمشیر به میان خواهد آمد.
قاسطینپیدایش حزب قاسطین، بازگشت به خلافت عمر دارد. معاویه، در آن زمان، به عنوان استاندار شام نصب شد. در زمان عثمان که بنى امیه میدان جولان را فراهم دیدند، موقعیت خویش را تحکیم و پایه حکومت پادشاهى بنى امیه را فراهم آوردند.تشکلى که به عنوان یک پدیده بزرگ اجتماعى، در زمان معاویه، آشکار شد، کاملاً با سایر تشکلها، متفاوت بود؛ زیرا، این تشکل، هیچ گونه اندیشه مذهبى و دفاع از مذهب را نداشته، بلکه مذهب را پوشش مناسب براى سیاستمدارى خویش قرار داده بود و معاویه، خود، صریحاً، به این حقیقت اعتراف کرد که من، براى استقرار نماز و روزه نمى ستیزم، بلکه من، براى استقرار ریاست خود تلاش مى کنم[۴۱].این جریان، تنها، یک جریان چالشى درون جامعه اى نبود که بر موضوع ریاست دینى ستیز کند، بلکه اصولاً، یک جریان دگراندیش و چالشى و ضد دین بود که پدید آمد که اگر تداوم مى یافت و تلاش پرثمر اهل بیت(ع) نقشه آنان را نقش بر آب نمى کرد و ریشه بنى امیه را نمى خشکاند، چه بسا، اسلام، به سرنوشتى همانند دین محرّف مسیحیت دچار مى آمد!در زمان امام على(ع) بزگترین چالش، از سوى این جریان پدید آمد؛ زیرا، توطئه قاسطین، بسیار گسترده بود و سایر ناآرامیهاى اجتماعى را نیز پوشش مى داد.این جریان، طیف بزرگى از نیروى اجتماعى را پشتیبان داشت و تهاجم فرهنگى و فرهنگ سازى معاویه، آن گونه در شام اثر گذاشته بود که طیف عظیمى از جمعیت شامات، با این تفکر، پیوند خورده بودند.
موضع امامامام با توجه به تفاوت ماهیت این جریان با سایر جریانها، موضع بسیار قاطعى داشت. موضع امام(ع) تهاجم گسترده علیه این جریان بود تا تمام ابعاد آن، مهار و ریشه هاى آن خشکانیده شود. امام، در عزل معاویه، یک روز تردید نکرد و در فراهم آوردن سپاه براى جنگ با معاویه، تلاش فراوانى کرد. سپاه امام، در صفین، آن گونه توانمند بود که در یک فرصت اندک، ریشه این جریان را مى برید و شر معاویه را براى همیشه کوتاه مى کرد، اما تزویر، بر خروش غلبه کرد و عامل پنهان نفاق و نیز جهل و نادانى و تحجر، همگى، دست به هم دادند و ذوالفقار را غلاف کردند!البته امام، شفقت و مهربانى و هدایت کردن معاویه و یارانش را ترک نگفت. مذاکره و نامه نگارى میان امام على(ع) و معاویه، هفده ماه به طول انجامید، لیکن معاویه، کسى نبود که از سخن امام(ع) پند آموزد؛ زیرا، معاویه، کسى است که طبق حدیث رسول الله(ص) «یموت على غیر الاسلام»[42].
پی نوشتها:
۱ ـ نهج البلاغه، ابن میثم، ج۱، خ۱۲۴، ص۵۵۷٫۲ ـ همان، خ۱۴، ص۱۹۵ و صبحى الصالح، خ۱۵، ص۵۷٫۳ ـ فتوح، ج۲، ص۴۴۶٫۴ ـ تاریخ طبرى، ج۴، ص۱۵۲٫۵ ـ وقعه صفین، ص۴۰۴٫۶ ـ تاریخ طبرى، ج۴، ص۲۶۸؛ فتوح، ج۲، ص۵۵۹؛ وقعه صفین، ص۲۰۵، ص۲۴۹٫۷ ـ وقعه صفین، ص۹۲ ـ ۱۰۰؛ فتوح، ج۲، ص۵۰۷٫۸ ـ تاریخ طبرى، ج۴، ص۱۹۰؛ الجمل، ص۲۸۲؛ شرح ابن ابى الحدید، ج۹، ص۳۲۲٫۹ ـ وقعه صفین، ص۳؛ الجمل، ص۲۶۶ و ص۴۰۴٫۱۰ ـ الامامه و السیاسه، ج۱، ص۸۶؛ الجمل، ص۲۷ و ص۲۹۴٫۱۱ ـ نهج البلاغه، صبحى صالح، خ۱۱۸، ص۱۷۵٫۱۲ ـ تاریخ طبرى، ج۴، ص۱۵۵ ـ ۱۵۶٫۱۳ ـ وقعه صفین، ص۹۷٫۱۴ ـ همان، ص۱۱۵٫۱۵ ـ نهج البلاغه، ابن میثم، ج۲، ص۵۸۶٫۱۶ ـ یوسن، ۳۸٫۱۷ ـ وقعه صفین، ص۱۱۵٫۱۸ ـ وقعه صفین، ص۷٫۱۹ ـ استیعاب، ج۱، ص۴۳۲ و وقعه صفین، ص۸٫۲۰ ـ نساء(۴)، آیات ۷۲ ـ ۷۳٫۲۱ ـ شرح ابن ابى الحدید، ج۱، ص۷۷، خطبه ۸٫۲۲ ـ طبرى، ج۴، ص۱۹۱٫۲۳ ـ وقعه صفین، ص۲۱؛ الامامه و السیاسیه، ج۱، ص۱۱۱٫۲۴ ـ وقعه صفین، ص۴۰۸٫۲۵ ـ همان، ص۴۰۹٫۲۶ ـ همان، ص۴۸۱؛ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۸۸٫۲۷ ـ مانند خطبه ۱۹۴ نهج البلاغه.۲۸ ـ مروج الذهب، ج۲، ص۳۳۴؛ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۷۴٫۲۹ ـ صلح الحسن، ص۶۸٫۳۰ ـ فتوح، ج۲، ص۴۶۱٫۳۱ ـ الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۶۸؛ مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۵٫۳۲ ـ برخى اسامى، در منابع ذیل آمده است: انساب الاشراف، ج۳، ص۱۳۳؛ مروج الذهب، ج۲، ص۴۰۵٫۳۳ ـ نهج البلاغه، صبحى صالح، خ۶۱، ص۹۴٫۳۴ ـ همان، خ۹۳، ص۱۳۷٫۳۵ ـ همان، خ۶۰، ص۹۳٫۳۶ ـ نک: صلح الحسن، ص۷۲٫۳۷ ـ تاریخ طبرى، ج۴، ص۵۰۱٫۳۸ ـ همان، ص۴۸۳٫۳۹ ـ نهج البلاغه، خ۲۷، ص۲۹٫۴۰ ـ همان، خ۹۷، ص۱۴۲٫۴۱ ـ مقاتل الطالبین، ص۷۷٫۴۲ ـ وقعه صفین، ص۲۱۷٫ حبیب الله احمدى
منبع:فصلنامه حکومت اسلامى

















هیچ نظری وجود ندارد