وضع زندگى عمر: مقصود ما از زهد عمر در اینجا فرو نرفتن او در زیادهروى و اسراف است بهمان نحوى که معاویه و دیگران به چنین زهدى معرفى شدهاند.ابن شبّه نقل مىکند که قاسم چنین مىگوید: عمر خطبه خواند پس چنین گفت: امیرالمؤمنین، شکمش روغن زیتون مىخواهد، اگر درنظر گرفتید مبلغ سه درهم را که قیمت مشک روغنى از بیتالمال شماست بر من حلال کنید، دریغ نکنید.(۱)از ابن عمر نقل شده است که عمر در سال بیست و سه حج به جا آورد و در حج خود شانزده دینار خرج کرده، پس چنین گفت: اى عبداللّه در این مال اسراف کردیم.(۲)از اینکه عمر مبلغ هنگفتى از بیتالمال قرض گرفته بسیار تعجب کردم. او مبلغى معادل هشتاد و شش هزار درهم قرض گرفت.(۳) حال اگر حقوق سالانهى عمر پنج هزار درهم باشد مبلغ قرض گرفته شدهى او معادل با مبلغى مىگردد که در طول شانزده سال تحویل مىگیرد.سؤالى که مرا حیران کرده اینست که عمر این اموال هنگفت را در چه مواردى مصرف کرد؟ مىگویند وى قبل از مردن از بستگان خود خواست تا قرضهاى او را ادا کنند.مىگویند: سعد بن ابى وقاض در زمانى که والى کوفه از طرف عثمان بود، از بیتالمال مبلغى را به قرض گرفت، و عبدالله بن مسعود امین بیتالمال بود. پس ابن مسعود از وى خواست مبلغ را برگرداند لکن عذرخواهى کرد که نمىتواند برگرداند. و بخاطر اصرار ابن مسعود و عذر آوردن سعد بین آندو و یارانشان مشاجرات کلامى سختى پیش آمد، و تا زمانى که عثمان برادر خود ولید بن عقبه را به ولایت کوفه نصب کرد ادامه داشت…(۴) و این قرض گرفتن سعد از بیتالمال اثر بدى در وجه و شهرت او در کوفه گذاشت و از جملهى عواملى گردید که منجر به برکنارى او شد.امام على (علیه السلام) به عثمان دربارهى فرق او با ابوبکر و عمر فرمود: اما در مورد فرق تو با آندو، تو مانند یکى از آندو نیستى، اندو امر خلافت را بعهده گرفتند و خود و خاندان خود را از آن بازداشتند لکن تو و خویشاوندانت چون شناگر دریا شنا کردید، اى ابوعمرو به خدا برگرد و بنگر آیا از عُمر تو به جز اندکى باقى مانده است؟(۵)امام على (علیه السلام) دربارهى عثمان این جمله را نیز فرمود:تا آنکه سومى به خلافت رسید، دو پهلویش از پرخورى باد کرده، همواره بین آشپزخانه و مستراح سرگردان بود، و خویشاوندان پدرى او از بنىامیّه به پا خاستند و همراه او بیتالمال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنهاى که بجان گیاه بهارى بیفتد، عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافتهى او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت، و شکم بارگى او نابودش ساخت.(۶)از عایشه هنگامى که از عمر یاد مىکرد نقل شده است که گفت: بخدا سوگند او ماهر و تافتهاى جدا بافته بود.و معاویه مىگوید: اما ابوبکر نه خود دنبال دنیا رفت و نه دنیا دنبال او و اما عمر، دنیا به دنبال او بود لکن خود دنبال دنیا نرفت، و لکن ما نسل اندر نسل در دنیا غلط زدیم.(۷)مردى به عمر گفت: چاق شدهاى، عمر گفت: چرا چاق نشوم در حالیکه در میان زنانى به سر مىبرم که هیچ غصه و همتى بجز غذائى که به شکم من سرازیر مىکنند، ندارند، بخدا قسم این کار را براى خودشان مىکنند نه براى من، استعفرالله.(۸)زبیر بن بکّار از زهرى نقل مىکند که گفت: وقتى عمر جواهرات کسرى را آورد، آنها را در مسجد قرار دادند و چون آفتاب بر آنها تابید مانند ذغالى افروخته گردیدند، پس به خازن بیتالمال گفت: واى بر تو از این جواهرات نجاتم ده، و بین مسلمانان تقسیم کن، زیرا بنظرم مىرسد بخاطر این جواهرات بین مردم بلا و فتنه بوجود خواهد آمد.خازن گفت: اى امیرمؤمنان، اگر بین مسلمانان تقسیم کنى به همهى آنها نمىرسد، و کسى هم پیدا نمىشود آنها را بخرد; زیرا قیمتى بسیار گران دارند، خوب است تا سال آینده آنها را رها کنیم و بحال خود بگذاریم، امید است خداوند توسعهاى در مال مسلمانان فراهم نماید و یکى از آنان جواهرات را خریدارى نماید.گفت: آنها را بردار و در بیتالمال قرار ده، و در حالى عمر کشته شد که آنها دست نخورده بودند، و چون عثمان زمام خلافت را بدست گرفت آن جواهرات را برداشت و زیورآلات دختران خود قرار داد.زبیر (بن بکار) مىگوید پس زهرى چنین گفت: هر دو خوب کارى کردند، هم عمر موقعى که خود و خویشان خود را محروم کرد و هم عثمان زمانى که به خویشان خود رسیدگى کرد.(۹)مؤلف مىگوید: نمىدانم از اینکه عثمان جواهرات کسرى را که نمىتوان بر آن قیمت گذاشت، تصاحب کرد تعجب کنم یا از حاشیه زدن و نظر دادن ابن شهاب زهرى؟عمر و بکارگیرى زور و خشونتعمر قربانى خشونت و تعصب قریشى و حزبى خود شد.(۱۰) عمر بنالخطاب به تندى مزاح و خشونت طبع و برانگیخته شدن براى صادر کردن فورى دستورات و فرمانها، معروف و مشهور بود، و بهمین سبب بر بعضى از افعال و فرمانهاى خود نادم و پشیمان گردید، همانطورى که در لابلاى صفحات همین کتاب دیده خواهد شد. عمر در اولین خطبهى خود به همین نظریه و دیدگاه خود تصریح مىکند و مىگوید: مثل عربها مَثَل شترى رام است که از شتربان خود پیروى مىکند، پس باید ببیند شتربانش او را به کجا مىبرد، اما من به پروردگار کعبه آنها را بر جاده قرار خواهم داد.(۱۱)از ابن ساعده هذلى نقل شده است که گفت: عمر بن الخطاب را دیدم هنگامى که تجار براى خوردن غذا در بازار جمع مىشدند، آنان را با تازیانهى خود مىزد تا به کوى اسلم وارد شوند و مىگفت: راه ما را قطع نکنید.(۱۲)روایات و احتجاجات افرادى که عمر آنها را با تازیانهى خود زده است بسیار گردیده تا جائیکه گفته شده است: تازیانهى عمر از شمشیر حجاج برنّدهتر بود.(۱۳)در حالیکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) شلاق و عصا را در زدن مردم در مسجد و بازارها و جاهاى دیگر بکار نمىبرد، و روش نصیحت و بر حذر کردن و تهدید و توعید به عذاب اخروى را بکار مىبرد.و گنهکاران را فقط موقعى که مرتکب افعال حرام مىشدند مجازات مىکرد و از این روش صرفنظر نکرد.و شیوهى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) از سوى مسلمانان، موفق و مورد قبول بود و نصیحت وى برندهتر از شمشیر بود و ملامت کردن وى از عصا کارآیى بیشترى داشت! و این چنین مسلمانان با شتاب بر این شیوه خو گرفتند و پیش رفتند، و هیچ کدام آنان نمىتوانست غضب و ناراحتى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را تحمّل کند.چون ابوبکر خلیفه شد با خود عصا و تازیانه حمل نمىکرد. اما هنگامى که عمر قدم پیش گذاشت در سایهى طبیعت خشن و تند خود با مردم پیش رفت.لذا از تازیانه و مشت و لگد و دندان و زندان استفاده کرد تا هر چه را که یقین یا گمان یا شک داشت خوب یا مستقیم نیست اصلاح کند.
عمر کسى که خود را ابوعیسى نامید گاز گرفت وکسى که دو روز پى در پى گوشت خرید کتک زدعمر هرکس را که کنیهى او ابوعیسى بود کتک مىزد. او یکى از پسرانش را که کنیهى خود را ابوعیسى گذاشته بود کتک زد، بدین صورت که یکى از زنان عبیدالله بن عمر براى شکایت از شوهر خود نزد عمر آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین آیا مرا از دست ابوعیسى نجات نمىدهى؟عمر گفت: ابوعیسى کیست؟گفت: پسرت عبیدالله.عمر گفت: واى بر تو، کنیهى خود را ابوعیسى گذاشته است؟و او را صدا زد و گفت: آى تو، کنیهى خود را ابوعیسى گذاشتهاى؟ و او را بر حذر نمود و ترسانید، آنگاه دست او را گرفت و آن چنان گاز گرفت که فریادش بلند شد، سپس او را کتک زد و گفت: آیا عیسى پدر دارد؟ نمىدانى عربها چه کنیهاى مىگذارند؟ ابوسلمه، ابوحنضله، ابو عرطفه، ابومرّه. و چون کنیهى مغیره، ابوعیسى بود، دو شاهد با خود آورد که برایش شهادت دهند پیامبر اکرم محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) این نام را بر وى گذاشته است.(۱۴)و مردى را کتک زد که به زیارت بیتالمقدس رفته بود، در حالیکه رفتن به آن مسجد مستحب مؤکد است.(۱۵) و نمىتوان انسانى را بخاطر امر مباحى که خداوند حرامش نکرده کتک زد.و (عمر) در زمان کم آبى هر کس را که دو روز پى در پى براى خانوادهى خود گوشت مىخرید کتک مىزد، زیرا مردى سه روز از کنار او گذشت در حالیکه گوشت حمل مىکرد، پس با تازیانه بر سر او کوبید و آنگاه بالاى منبر رفت و گفت: از دو قرمز دورى کنید: گوشت و نبیذ (شرابى که از خرما گرفته مىشود) زیرا موجب فساد دین و تلف مال مىشوند.(۱۶)و تمیم دارى را بخاطر خواندن نماز بعد از وقت عصر کتک زد، در حالیکه سنّت همین است، از تمیم دارى نقل شده است که بعد از نهى عمر بنالخطاب از نماز خواندن بعد از عصر، دو رکعت نماز خواند، پس عمر پیش آمد و او را با تازیانه کتک زد، پس تمیم در حال نماز اشاره کرد بنشیند، پس نشست، چون تمیم از نماز خود فارغ شد به عمر گفت: چرا مرا زدى؟ عمر گفت: چون این دو رکعت را خواندى و من از آنها نهى کرده بودم. گفت: من این دو رکعت را بهمراه کسى خواندم که مسلماً از تو بهتر است و او رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بود. پس عمر گفت: اى جماعت منظور من شما نبودید، لکن از این مىترسم گروهى بعد از شما بیایند و نماز را بین عصر و مغرب بخوانند و با وقتى برخورد کنند که رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)از نماز خواندن در آن نهى نمود همانطوریکه نماز ظهر و عصر را بهم متصل کردند.(۱۷) کسى را که تمام عمر روزه گرفت، کتک زدعمر بن الخطاب خبردار شد، مردى تمام عمر را روزه مىگیرد پس با تازیانه او را مىزد و مىگفت: بخور اى دهر، اى دهر(۱۸) و به عایشه گفتند: تمام عمر را روزه مىگیرى در حالیکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) از روزهى تمام عمر نهى کرد؟گفت: آرى شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) از روزهى تمام عمر نهى کرد اما کسى که روز عید فطر و روز عید قربان افطار کرد تمام عمر را روزه نگرفته است.(۱۹)بنابراین کسى که در روزهائى که روزهى آنها حرام است افطار کند میتواند بقیّهى روزها را روزه بگیرد، این مطلب نظر تمام علماء است و چنین شخصى تمام عمر را روزه نگرفته است.همانطوریکه عمر روزهداران ماه رجب را کتک زد در حالیکه روزهى رجب سنّت موکد است!!(۲۰)انس بن مالک مىگوید: مردى اعرابى شتران خود را آورد تا بفروشد، پس عمر پیش رفت تا با او معامله کند، و شروع کرد یکایک شتران را با پا بزند او میخواست شتر را برانگیزد تا بداند چقدر رام است. پس اعرابى مىگفت: اى بىپدر شترانم را رها کن.اما سخن اعرابى عمر را از انجام این کار با تمام شتران بازنداشت.پس اعرابى به عمر گفت: گمان مىکنم مرد بدى باشى.پس هنگامى که از امتحان شتران فارغ شد آنها را خریدارى نمود و گفت: شتران را بیاور و قیمت آنها را بگیر.اعرابى گفت: صبر کن تا جل و پلاس آنها را باز کنم.عمر گفت: موقعى که شتران را خریدم جل و پلاس بر آنها بود بنابراین همانطورى که آنها را خریدهام از آنِ من هستند.اعرابى گفت: گواهى مىدهم که تو مرد بدى هستى.در بین نزاعِ آنها ناگهان على (علیه السلام) حاضر شد، پس عمر به اعرابى گفت: آیا راضى مىشوى این مرد بین من و تو قضاوت کند؟اعرابى گفت: آرىپس آندو قصهى خود را براى على (علیه السلام) بازگو کردند، على (علیه السلام) فرمود: اى امیرالمؤمنین اگر جل و پلاس آنها را در خرید شرط کرده باشى از آنِ توست والا گاه مردى کالاى خود را با وسائلى تزئین مىکند که بیش از قیمت آن کالا ارزش دارد، آنگاه اعرابى جل و پلاس آنها را باز کرد و آنها را روانه نمود، پس عمر قیمت شتران را به او پرداخت کرد.(۲۱)روزى عمر در راه مردى را دید که زنى را مشت مىزند، پس او را با شلاق کتک زد.مرد گفت: اى امیرالمؤمنین: او همسر من است.پس عمر راه خود را گرفت و رفت، در راه به عبدالرحمن بن عوف برخورد نمود و ماجراى را برایش بیان کرد، عبدالرحمن گفت: اى امیرمؤمنان تو مربّى مردم هستى و اندوه و گناهى بر تو نیست.(۲۲)عمر بر شیوهى سوءظن و بدگمانى به مردم تکیه مىکرد و اعتقاد به صحت چنین روشى داشت.و از حسن نقل شده است که روزى مردى در حضور عمر بن الخطاب بنحوى نفس کشید که بنظر رسید اندوهگین است پس عمر او را سیلى (یا مشت) زد.(۲۳)رفتار عمر بنالخطاب با عبدالله بن مسعودذهبى در تذکره الحفّاظ روایت مىکند که: عمر، ابن مسعود و ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را زندانى نمود.(۲۴)ابوبکر بن العربى روایت مىکند که: عمر بن الخطاب، ابن مسعود را با عدهاى از صحابه به مدت یک سال در مدینه زندانى نمود و چون عمر کشته شد عثمان آزادشان ساخت.(۲۵)بنابراین عبدالله بن مسعود که در سال ششم اسلام آورد با همراهان خود به مدت یک سال کامل زندانى گردید و فقط با وفات عمر و با دستور عثمان بن عفّان از زندان رهائى یافت. و چون عمر از بیان و تدوین احادیث پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)منع مىکرد، ابن مسعود را زندانى کرد. رفتار عمر با پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و مسلمانان در مکّهعمر بنالخطاب مىگوید روزى که در شب آن رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را دنبال مىکردم (قبل از مسلمان شدن عمر) به من فرمود: اى عمر، شب و روز مرا رها نمىکنى؟ عمر مىگوید: پس ترسیدم مرا نفرین کند.(۲۶)و روزى که عمر قصد کرد رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را در مکه بکشد، هنگامى که به منزل آن حضرت رسید، رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را به همراه اصحابِ وى یافت، پس رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بطرف او رفت و گریبان و حمایل شمشیر او را گرفت و فرمود: اى عمر دست بر نمىدارى، میخواهى خداوند همان رسوائى و عذابى را که بر ولید بن مغیره نازل کرد بر تو نازل کند.(۲۷)بزار و طبرانى و ابونعیم در کتاب «الحلیه» و بیهقى در کتاب «دلائل» از اسلم نقل کردهاند که: عمر به ما گفت: سختترین مردم بر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم، در روز نیمروز بسیار گرمى در یکى از راههاى مکّه ناگاه مردى مرا دید و گفت: اى فرزند خطاب از تو تعجّب مىکنم، تو گمان مىکنى کسى هستى و منمن مىکنى در حالیکه امر ]اسلام[ در خانهات وارد شده است.(۲۸)جملهى «تو گمان مىکنى کسى هستى و مَن مَن مىکنى»، که توسط آن مرد به عمر گفته شد بر شدت تصمیم و عمل عمر بر ضد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و مسلمانان و افتخار کردن او بر چنین مخالفتى دلالت مىکند. عمر در زمان خلافت بر قساوت خود نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)اعتراف کرده مىگوید: من شدیدترین مردم بر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)بودم.(۲۹)فتواهاى قتلهم در زمان جاهلیت هم در زمان اسلام عمر براى کشتن عدهاى سعى و تلاش نمود، و اول کسى را در دوران جاهلیت سعى کرد به قتل برساند نبىّ مکرّم اسلام حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بود و براى به قتل رساندن على (علیه السلام) نیز دعوت کرد.(۳۰)عمر با این جمله فتوى به قتل کسانى را داد که زیر درخت ]بیعت[ رضوان نماز مىخوانند: آگاه باشد، از امروز نمىآورند برایم کسى را که به چنین کارى برگردد مگر آنکه او را با شمشیر بکشم همانطوریکه مرتد کشته مىشود، سپس دستور داد و درخت را قطع کردند.(۳۱)این درخت همان درختى بود که مسلمانان زیر آن با رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بیعت کردند و بر دفاع از او و اهل بیت او عهد بستند!عمر در سقیفه فریاد به قتل سعد بن عباده مىزد و مىگفت: او را بکشید خدا لعنتش کند، و همچنین درخواست قتل حباب بن منذر و على (علیه السلام) را نمود و گفت: اگر بیعت نکنى گردنت را مىزنیم.(۳۲)بلاذرى مىگوید: سعد با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، پس عمر مردى (محمد بن مسلمه) را فرستاد و گفت: او را به بیعت کردن دعوت کن و فریب ده اما اگر خوددارى کرد براى کشتن او از خدا کمک بگیر. آن مرد به شام رفت و سعد را در باغى در حوارین پیدا کرد و او را به بیعت دعوت نمود.سعد گفت: هرگز با قریش بیعت نمىکنم. مرد گفت: بنابراین حتماً با تو جنگ و قتال مىکنم. سعد گفت: گرچه با من جنگ و قتال کنى.مرد گفت: آیا تو از چیزى که امّت در آن وارد شدهاند خارج شدهاى؟ سعد گفت: اگر منظور تو بیعت باشد، من خارج شدهام، پس تیرى به سعد زد و او را کشت.(۳۳)در کتاب «تبصرهالعوام» آمده است که در آن زمان خالد در شام بسر مىبرد و (عمر) در کشتن او کمک نمود… و عبدالفتاح عبدالمقصود، سعد بن عباده را یاد مىکند و مىگوید: عمر بن الخطاب قاتل او را برانگیخته بود.(۳۴)هنگامى که خالد بن سعید بن العاص از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد، عمر (به ابوبکر) گفت: او را به من واگذار کن، لکن ابوبکر موافقت نکرد. و منظور او این بود که مىخواست خالد را بکشد!(۳۵)و عمر گفت: بیعت با ابوبکر اشتباهى بزرگ بود، خدا مسلمانان را از شر آن در امان بدارد. هرکس به چنین بیعتى باز گردد او را بکشید.(۳۶)این تهدید عمر براى مقابله با عمّار بن یاسر و امثال او بود که گفته بودند: اگر امیرالمؤمنین (ابوبکر) بمیرد با فلانى (یعنى على (علیه السلام)) بیعت مىکنیم.(۳۷)این سخن، تهدید به مرگ بود براى هر مسلمانى که مىخواست سقیفهى دوّمى را ایجاد کند. زیرا پایهها و ستونهاى سقیفهى اوّل استوار و پایدار بود، بنابراین پىآمدهاى سقیفهى دوم درست بر ضد پیامدهاى سقیفه اوّل خواهد بود! زیرا سقیفهى اوّل یک انقلاب بود و سقیفهى دوّم انقلابى متضاد با سقیفهى اول است.عمر شوراى شش نفرهاى را که براى تعیین خلیفهى بعد از خود معین کرده بود تهدید کرد، و همین مطلب را دمیرى ذکر نمود و گفت: (عمر)، مسور بن مخرمه را بهمراه سى نفر از انصار مأمور کرد و گفت: اگر تا سه روز بر یک نفر توافق کردند (چه بهتر) والا تمامى آنها را گردن بزنید زیرا در آنان خیرى براى مسلمانان نخواهد بود، و اگر دو گروه شدند قول گروهى را به پذیرید که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست.(۳۸)عمر بن الخطاب به ابوطلحه، زید بن سهل انصارى گفت: اگر چهار نفر راضى شدند و دو نفر مخالفت کردند، پس گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر راضى شدند و سه نفر مخالفت کردند، پس آن سه نفرى که در میان آنها عبدالرحمن بن عوف وجود ندارد گردن بزن. و اگر سه روز گذشت و راضى باحدى نشدند همگى را گردن بزن.(۳۹) بنابراین اگر على (علیه السلام) به تنهائى مخالفت کند سرنوشت او قتل است و اگر دو نفر از اهل شورى هم او را تأیید کنند سرنوشت همگى آنها قتل است!در نتیجه اولین کسى را که عمر خواستار قتل او شد و آخرین آنها همان على (علیه السلام)است در حالیکه عمر دربارهى على (علیه السلام) گفته است که او مولاى من و مولاى هر زن و مرد مؤمن است.(۴۰) دیدگاه عمر نسبت به مردمعمر بعد از بیعت گرفتن، به سختگیرى و خشونت خود اعتراف کرد و گفت: بار خدایا من سختگیر و خشن هستم، پس مرا نرم کن و ضعیفم پس مرا قوى کن و بخیل هستم، پس مرا سخى کن.(۴۱)روزى عمر نشسته بود و تازیانهى معروف خود را بهمراه داشت و مردم دور او را گرفته بودند، ناگاه جارود عامرى وارد شد، پس مردى گفت: او سرور (قبیلهى) ریبعه است، عمر و اطرافیان او این سخن را شنیدند و خود جارود هم شنید و چون به او نزدیک شد، با تازیانه کتکش زد. جارود گفت: با تو چه کردهام اى امیرالمؤمنین؟ عمر گفت: مرا با تو چه کار در حالیکه سخن را شنیدى، گفت: شنیده باشم، مگر چه شده است؟عمر گفت: ترسیدم بین مردم بروى و بگویند: او امیر است، پس خواستم قدر و منزلت تو را بکاهم.(۴۲)و عمر بن الخطاب گفت: از فلانى بدم مىآید، پس به آن مرد گفتند: چرا عمر تو را دوست ندارد؟ و هنگامى که مردم در خانه زیاد شدند (آن مرد) وارد شد و گفت: اى عمر، آیا در اسلام شکافى بوجود آوردهام؟عمر گفت: نهگفت: جنایتى مرتکب شدهام؟ گفت: نهگفت: بدعتى بوجود آوردهام؟ گفت: نهگفت: براى چه از من بدت مىآید؟ در حالیکه خداوند فرموده است (وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً)(۴۳)یعنى «و کسانى که مردان و زنان بىتقصیر و گناه را بیازارند (بترسند) که دانسته گناه و تهمت بزرگى را مرتکب شدهاند» مسلماً مرا آزار دادى خدا تو را نیامرزد.عمر گفت: بخدا سوگند راست گفت. بنابراین عمر براى آن مرد اعتراف کرد که وى را آزار داده است.(۴۴)دمیرى مىگوید: و چون به عمر خبر رسید که مردم از او مىترسند و با او مأنوس نمىشوند، آنان را جمع کرد و بر منبر، همانجائى که ابوبکر پاى خود را مىگذاشت ایستاد و حمد ثناى الهى را به نحوى که شایسته خداست بجا آورد و بر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)درود فرستاد و گفت: به من رسیده است که مردم از سختگیرى من وحشتزده شدهاند و از خشونت من ترسیدهاند و گفتهاند در زمان حیات رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) عمر بر ما سخت مىگرفت و در زمان ولایت ابوبکر بر ما سخت گرفت، و حال که زمام امور در دست او قرار گرفته حال ما چگونه خواهد بود؟ بجان خود قسم هر کس چنین گفته مسلماً راست مىگوید.(۴۵)احنف بن قیس مىگوید: گفتیم اى امیرمؤمنان ما فتح عظیمى را بدست آوردیم… سپس برگشت و بهمراه او بودیم، پس مردى با او برخورد کرد و گفت: اى امیرمؤمنان همراه من بیا و مرا بر فلان شخص نصرت ده زیرا بمن ظلم کرده است، پس عمر تازیانه را بلند کرد و بر سر او زد، و گفت: وقتى عمر خود را در معرض شما قرار مىدهد رهایش مىکنید، و چون مشغول به امرى از امور مسلمانان شود به نزدش مىآیید (و مىگوئید) یاریم کن، یاریم کن، پس آن مرد با ناراحتى دور شد، پس عمر گفت: آن مرد را بیاورید (و چون مرد را آوردند) تازیانه را به دست او سپرد و گفت: تلافى کن، مرد گفت: نه، بخاطر خدا و بخاطر تو صرفنظر مىکنم.عمر گفت: چنین نیست. یا بخاطر خدا و امید پاداش الهى صرف نظر مىکنى یا بخاطر من، باید بدانم. مرد گفت: براى خدا صرفنظر کردم. عمر گفت: بروسپس مشغول قدم زدن شد تا به منزل خود داخل گردید و ما در آنجا بودیم، پس به نماز ایستاد و دو رکعت نماز خواند سپس نشست و گفت: اى فرزندِ خطاب! پست و بىارزش بودى و خدا تو را بالا برد، گمراه بودى و خدا تو را هدایت کرد، ذلیل بودى و خدا تو را عزیز نمود، آنگاه تو را بر مسلمان مسلط نمود و چون مردى به نزدت آمد و از تو یارى طلبید او را زدى! فردا که در پیشگاه پروردگارت وارد مىشوى چه جوابى دارى؟ و به ملامت و سرزنش خویش به صورتى جدّى مشغول شد که گمان بردم او بهترین اهل زمین است.(۴۶)جصّاص مىگوید: از عمر روایت شده است که او ربیعه بن امیّه بن خلف را ـ بخاطر شراب ـ به خیبر تبعید کرد، و امیّه به هِرقل ملحق شد. پس عمر گفت: بعد از این هرگز کسى را تبعید نمى کنم.(۴۷)بسیارى از صحابه بر نصب عمر به خلافت مسلمانان اعتراض کردند و این مطلب را در مقابل ابوبکر و در مقابل خود عمر و در مقابل مردم بیان کردند. ابن قتیبه مىگوید: عمر مردى سختگیر و خشن بود که نفس کشیدن را بر قریش تنگ کرد.و سعد بن عباده به عمر گفت: به خدا سوگند ناپسندتر و مبغوضتر از تو احدى در همسایگى من قرار نگرفت.(۴۸)و از عامر شعبى روایت شده است که گفت: عمر بن الخطاب کشته نشد مگر زمانى که قریش از او به ستوه آمده و خلافت او را طولانى دانستند.(۴۹)ابن قتیبه در کتاب خود ذکر مىکند که: مردى به عمر گفت: نزدیک شوم; من به تو حاجتى دارم؟ عمر گفت: نهمرد گفت: بنابراین مىروم و خداوند مرا از تو بىنیاز مىکند و از آنجا فرار کرد. پس عمر به دنبال او رفت و لباس او را گرفت و گفت: چه حاجتى دارى؟مرد گفت: مردم تو را مبغوض مىدارند، مردم تو را مبغوض مىدارند، مردم تو را نمىپسندند ـ سه مرتبه این کلام را تکرار کرد ـ .عمر گفت: چرا، واى بر تو؟مرد گفت: بخاطر زبان و عصاى تو.(۵۰)ابن ابى الحدید می گوید: در اخلاق و سخن گفتن عمر، جفا، بىحیائى، سنگدلى شدید، سختگیرى، خشونت برخورد و ترشروئى دائمى وجود داشت.(۵۱)و ابن ابى الحدید نیز گفته است که: عمر بشدت درشتخو، سختگیر و داراى برخورد خشن و ترشروئى دائمى بود، و اعتقاد داشت دارا بودن چنین صفاتى فضیلت و نداشتن آنها نقص است.(۵۲)عمر بر بدى رساندن شتاب مىکرد و پیشانى درهم داشت و ناسزا و دشنام بسیار مىداد.(۵۳)امام على (علیه السلام) وصیت ابوبکر را براى عمر توصیف کرده میفرماید: سرانجام اوّلى حکومت را به راهى پرخشونت درآورد که به سختى لمس مىشد و زمین خوردن در آن و معذرتخواهى از آن بسیار بود.(۵۴)و ابوبکر خود (دربارهى اینکه عمر عهدهدار خلافت شود) در مقابل عایشه و فرزند خود عبدالرحمن گفت: براى او (عمر) بهتر است امر امّت را بعهده نگیرد.(۵۵)و از آنجائى که وصیّت ابوبکر براى عمر از گذشتهها معلوم بود، عمر همواره در انتظار مرگ ابوبکر بسر مى برد. و عبدالرحمن بن ابوبکر با وصیت پدر مخالفت کرد و به عمر گفت: قریش عثمان بن عفان را بر او (عمر) ترجیح مىدهند.این عبارت بیان مىکند که خود قریش از خشونت عمر مىترسید. و طلحه و زبیر به ابوبکر گفتند: به پروردگار خود چه مىگوئى که با وجود درشتخوئى او، متصدى امر خلافتش کردهاى؟اما دربارهى بیعت با عمر، مسلمانان، گروهى با رضایت و گروهى با اکراه و گروهى با اطمینان و گروهى با نگرانى با وى بیعت نمودند، و همگى آنان منتظر بودند در روزگارِ جدیدِ او چه پیش مىآید، آیا آنان را بر سیاست عمرى خود وادار مىکند که از دیرباز با آن آشنا بودند؟ یا مردم او را بر نرمخوئى و رقتّى که از ابوبکر سراغ داشتند وادار خواهند کرد؟ و امر هر چه بود بعد از تمام شدن بیعت براى عمر موجى هولناک از ناتوانى و شکست، مردم را احاطه کرد. و فضائى از جمود و خستگى بر سرشان سایه افکند. مردم نمىدانستند عمر بر سرشان چه مىآورد؟ بعد بر منبر بالا رفت و چون ابوبکر نشست و گفت: براى من کافى است که جایگاه نشستنم در جاى قرار گرفتن دو پاى ابوبکر باشد.(۵۶)عمر گفت: مردم از سختگیرى من وحشت کردهاند و از درشتخوئى من هراسان شدهاند.و بلال به أسلم گفت: عمر را چگونه مىیابید؟ اسلم گفت: بهترین مردم است اما زمانى که غضبناک شود کار، بسیار عظیم و سخت است.(۵۷)عبدالرحمن بن عوف او را براى ابوبکر توصیف کرد و گفت: در او درشتى و غلظت وجود دارد.(۵۸)عمر رأى خود را در شیوهى حکومتدارى بیان نمود و گفت: این امر اصلاح نمىشود مگر با شدت و سختگیرى که در آن تکبّر نباشد و نرمشى که در آن سستى نباشد.(۵۹)و در مشاجرهاى که بین طلحه و عمر درگرفته بود آمده است که:(عمر) به او گفت: بگویم یا ساکت باشم؟(طلحه) گفت: بگو زیرا تو از خیر و نیکى سخنى نمىگوئى.(۶۰)و عمر با بکارگیرى دست خود (براى ظلم و تعدى) در زمان جاهلیت و بکار بردن تازیانهى خود در زمان خلافت باعث اعتراض مردم بر خود شد. لذا چنین گفتند: تازیانهى عمر از شمشیر حجاج وحشتناکتر بود.(۶۱)خلاصه آنکه بسیارى از مهاجرین و انصار بخاطر تندخوئى عمر تمایلى به خلیفه شدن او نداشتند. و چون مدّت خلافت او طولانى شد تعداد مخالفین او رو به ازدیاد نهادند.رفتار عمر با زیردستانعمر بسیارى از مردم را کتک زد، که از خانوادهى او و مهاجرین و انصار و دیگران بودند و ما در همین کتاب با ذکر مآخذ، آنها را یادآور شدهایم.عمر خواهر خود فاطمه را بخاطر اسلام آوردن کتک زد و مجروح نمود. و داماد خود (شوهر فاطمه) را بخاطر اسلام آوردن کتک زد. و کنیز بنى مؤمل و ام عبدالله بنت حنتمه را بخاطر اسلام آوردن کتک زد.(۶۲)و عمر دست پسرش عبیدالله را بخاطر آنکه کنیهى خود را ابوعیسى گذاشته بود گاز گرفت.(۶۳)و همسر خود را کتک زد و اشعث بن قیس بر او اعتراض نمود، و دَرِ خانه را بر فاطمه دختر محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) فشار داد و موجب سقط جنین او شد، و ام فروه، دختر ابوقحافه را کتک زد.و رئیس قبیلهى ربیعه را کتک زد.و مردى را که از تفسیر قرآن سؤال کرد کتک زد.و ابوهریره را بخاطر نقل حدیث از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) کتک زد. و تمام کسانى را که مىخواستند حدیثى ذکر کنند، با تازیانهى خود تهدید نمود.و زنى را که در مجلس عزا نوحهسرائى مىکرد چنان زد که روسرى او افتاد.و کنیزى را بخاطر آنکه لباس زنان آزاد را پوشیده بود کتک زد.(۶۴)و زنان مسلمان را در زمان جاهلیّت کتک زد.(۶۵)و زنانى را که در وفات زینب دختر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) گریه مىکردند کتک زد. و بریده بن الحصیب اسلمى را کتک زد چون بر سوزاندن خانه فاطمه (علیها السلام)بدست عمر احتجاج و اعتراض نمود، پس عمر دستور داد او را بزنند و از مدینه خارج نمایند. و او به مرو رفت و در همانجا از دنیا رفت.(۶۶)و کسى که تمام عمر را روزه گرفت کتک زد.(۶۷)و کسى که بعد از وقتِ عصر نماز خواند کتک زد.(۶۸)و کسى که نام پیامبران را بر خود گذاشته بود کتک زد. و کسانى را که در ماه رجب روزهدار بودند کتک زد. و کسى را که دو روز پى در پى گوشت خریده بود کتک زد.(۶۹)و مردى را که به زیارت بیتالمقدس رفته بود کتک زد. و مردى را که نزد او خمیازه کشید کتک زد. و سعد بن عباده را زیر پا فشار داد و بینى حبّاب بن منذر را در سقیفه کوبید.(۷۰)خلاصه آنکه عمر تعداد زیادى از مردم را کتک زد، و طبیعتاً، چنین کارهائى موجبِ ازدیادِ دشمنان او مىشد.مالک بن ابى عامر مىگوید: در اطراف جمره، عمر را دیدم که سنگى به او اصابت نمود و او را مجروح کرد. و مردى به مرد دیگر گفت: اى خلیفه و مردى از قبیله خثعم گفت: بخدا قسم خلیفه ى شما نابود و از خون رنگین شد.و چون سال دیگر پیش آمد (سال دوّم حج) عمر کشته شد.(۷۱)و عادتاً موسم حج مملوِ از حجاج مسلمان است و براحتى میتوانستند خلیفه را در عرفه یا مشعر بزنند، اما آنها او را نزدیک جمره سنگ زدند و اگر عمر آنها را مىشناخت حتماً از آنها انتقام مى گرفت، لکن قادر به شناسائى آنها نبود.عمر بسیارى از مردم را با تازیانه و با دست خود کتک زد و طبیعى است که چنین عکسالعملى بوجود بیاورد. و گفتهاند که براى هر عملى عکسالعملى وجود دارد که از نظر قدرت و توان با آن عمل برابرى کرده و از نظر جهت با او مخالف است. و چون مردم از شدت عمل عمر در مدینه مىترسیدند و مسلّم مىدانستند که با بىرحمى او مواجه مىشوند به چنین عملى در حج آن هم در هنگام رمى جمرات اقدام کردند.* * *[۱]- تاریخ المدینه المنوره، ۲/۷۵۰[۲]- تاریخ الخلفاء سیوطى، ص ۱۴۱[۳]- همان مصدر ۱۳۵[۴]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ۹/۲۶۴[۵]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۹/۱۵[۶]- نهجالبلاغه، حضرت على (علیه السلام) ۳/۳[۷]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۲۰[۸]- الشیخان، بلاذرى ص ۲۳۷[۹]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۹/۱۶[۱۰]- به موضوع مقتل عمر بن الخطاب در همین کناب مراجعه کنید.[۱۱]- تاریخ طبرى ۲/۶۲۲. و عمر، ابن ابى وقاص را کتک زد، الشیخان، ص ۲۱۸[۱۲]- طبقات ابن سعد ۵/۶۰[۱۳]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، تاریخ المدینه المنوره ۲/۶۸۶[۱۴]- عمده القارى ۷/۱۴۳، شرح ابن الحدید ۳/۱۰۴[۱۵]- الغدیر ۶/۲۷۸[۱۶]- مجمعالزوائد، حافظ هیثمى ۵/۳۵[۱۷]- هیثمى این مطلب را در مجمعالزوائد تصحیح کرده است. صحیح مسلم ۱/۳۱۰ ، مسند احمد ۴/۱۰۲[۱۸]- سیره عمر بن الخطاب، ابن جوزى ۱۷۴[۱۹]- کنزالعمال ۴/۳۳۴[۲۰]- الغدیر ۶/۲۸۲[۲۱]- کنزالعمال ۲/۲۲۲، منتخبالکنز حاشیه مسند احمد ۲/۲۳۱[۲۲]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ۱۸/۲۹۷[۲۳]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ۱۷۱[۲۴]- اضواء على السنه المحمدیه ۴۵[۲۵]- الحواصم من القواصم، ابوبکر بن العربى ص ۷۵ و ۷۶، تذکره الحفّاظ، ذهبى ۱/۲[۲۶]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۱۰، مناقب امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب د. السید الجمیلى ۲۵[۲۷]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۱۱[۲۸]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۱۰[۲۹]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۱۱ و بزار و طبرانى و ابونعیم در حلیه و بیهقى در دلائل همین حدیث را نقل کردهاند.[۳۰]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ۶/۲۶۹، الطبقات، ابن سعد ۳/۱۹۱، صفوه الصفوه، ابن الجوزى ۱/۲۶۹[۳۱]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۱/۵۹[۳۲]- الامامه و السیاسه ۱/۱۱-۱۳[۳۳]- انساب الاشراف، بلاذرى ۱/۵۸۰[۳۴]- السقیفه و الخلافه، عبدالفتاح عبدالمقصود ۱۳[۳۵]- شرح نهجالبلاغه ۲/۵۸، ۶/۴۱[۳۶]- مسند احمد بن حنبل ۱/۵۵، صحیح بخارى ۴/۱۱۱، تاریخ طبرى ۲/۴۴۶[۳۷]- الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ۲/۳۲۶[۳۸]- حیاه الحیوان الکبرى، دمیرى ۱/۳۴۶[۳۹]- تاریخ یعقوبى ۲/۱۶۰[۴۰]- ینابیع الموده ۱/۳۰، عمده الاخبار من مدینه المختار ص ۲۱۹، شواهد التنزیل ۱/۱۵۷، و ترمذى و ابن ماجه حدیث را از حاشیه کتاب سر العاملین ۱/۱۳ نقل کردهاند و نسائى هم آنرا روایت کرده است.[۴۱]- تاریخ الخمیس ۲/۲۴۱[۴۲]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۳/۱۱۲[۴۳]- احزاب، ۵۸[۴۴]- حیاه الصحابه ۲/۴۱۹[۴۵]- حیاه الحیوان، دمیرى ۱/۴۹[۴۶]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ص ۸۳[۴۷]- تاریخ المدینه المنوره ۷۳۱-۷۳۳[۴۸]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۲/۴[۴۹]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۱/۵۸[۵۰]- الامامه و السیاسه، ابن قتیبه ۱/۲۰[۵۱]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ۱/۶۱، صحاح، جوهرى ۵/۲۱۰۸[۵۲]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ۲/۱۱۵[۵۳]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ۲/۱۱۵، ۴/۴۵۷[۵۴]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید، خطبه شقشقیه ۳/۴۰۹[۵۵]- کتاب الثقات، ابن حبّان ۲/۱۹۲[۵۶]- عمر بن الخطاب ۷۶[۵۷]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۳۰[۵۸]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ۱/۵۵[۵۹]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ۱۴۰[۶۰]- کتاب السفیانیّه، جاحظ[۶۱]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید، تاریخ المدینه المنوره ۲/۶۸۶[۶۲]- طبقات ابن سعد ۳/۱۹۱[۶۳]- عمده القارى ۷/۱۴۳، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ۳/۱۰۴[۶۴]- عبقریه عمر، العقاد ص ۱۳[۶۵]- السیره النبویه، بن دحلان ۱/۳۳۹[۶۶]- المعارف، ابن قتیبه ص ۳۰۰[۶۷]- کنزالعمال ۴/۳۳۴، سیرهى عمر بن الخطاب، ابن جوزى ۱۷۴[۶۸]- صحیح مسلم ۱/۳۱۰، سیرهى عمر بنالخطاب، ابن جوزى ۱۷۴[۶۹]- مجمعالزوائد، حافظ هیثمى ۵/۳۵[۷۰]- کنزالعمال ۳/۲۳۴۶، ۱۳۶۳[۷۱]- طبقات ابن سعد ۵/۶۴
















هیچ نظری وجود ندارد