12 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home انقلاب مهدوی

قاسطین و جنگ صفین

0
SHARES
5
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

دست درازی به حجازعلی رغم اینکه امیرمؤمنان (ع) کوشش می کرد، مشکلی به نام معاویه با مسالمت حل شود و او بدون خونریزی، در برابر حق و عدالت تسلیم گردد، «معاویه» با جدیت تمام سعی در برهم زدن اوضاع و ایجاد دو دستگی و اختلاف در میان مسلمانان داشت و تلاش می کرد برای تقویت توان سیاسی خود – از طریق نوشتن نامه برای افراد سرشناس و رؤسای قبایل – به حجاز نیز دست یابد.در این باره با «عمروعاص» مشورت کرد و افزود با این کار به یکی از دو نتیجه می رسیم: یا به مقصود خود می رسیم و آنان را همراه خویش می کنیم. و یا حداقل دچار شک و تردید می شوند و از یاری رساندن به علی علیه السلام باز می مانند.«عمروعاص» این کار را غیرمؤثر دانست؛ چون معتقد بود این افراد یا از یاران علی (ع) هستند، در این صورت نوشتن نامه بینش آنان را زیادتر می کند، و یا متمایل به عثمان هستند که نامه بیش از آنچه که هستند در آنان تأثیری نمی کند. و اگر جزو کناره گیران باشند آنها نیز به علی بیش از تو اطمینان دارند.ولی معاویه همچنان بر تصمیم خود جدی بود. سرانجام مشترکا نامه ای به مردم مدینه نوشتند و در آن امیرمؤمنان (ع) را متهم به قتل عثمان کردند و از او خواستار تسلیم قاتلان خلیفه شدند و از مردم مدینه – در این رابطه – تقاضای کمک کردند.(۱)علاوه بر نامه ی فوق، نامه های خصوصی نیز برای افراد سرشناسی که از امیرالمؤمنین (ع) کناره گیری کرده بودند مانند سعد بن ابی وقاص، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه نوشت.معاویه با این کار می خواست حکومت حضرت علی (ع) را از درون متزلزل سازد و با مشکلات و کشمکشهای داخلی روبه رو کند؛ چون در صورت کسب موفقیت به دو پیروزی مهم دست می یافت: نخست جلب حمایت شخصیتهای سرشناس و دیگر ضربه زدن به حکومت مرکزی.ولی وی در اجرای این سیاست – همانگونه که عمرو عاص پیش بینی کرده بود – موفقیتی به دست نیاورد؛ چون هر یک از کسانی که وی برای آنان نامه نوشته بود با بیانی مستدل و منطقی پاسخ رد به درخواست او دادند. (۲)
اعزام نمایندهامیرمؤمنان (ع) پیش از آنکه کار به جنگ برسد، از هر نیرویی برای بیدار کردن مردم شام و بازداشتن معاویه از تمرد و سرکشی بهره جست از جمله: «خفاف بن عبدالله» را که دارای طبع شعر و زبان گویایی بود، نزد معاویه فرستاد. او پس از ورود به شام پسرعموی خود «حابس بن سعد» رئیس طایفه ی طی را نیز با خود همراه کرد و دو نفری نزد معاویه رفتند و مشروح جریان قتل عثمان را برای او بازگو کردند. پس از آن، ماجرای روی آوردن مردم برای بیعت با امیرمؤمنان (ع) و حرکت آن حضرت به سوی بصره و کوفه را شرح گفت و اضافه کرد: بصره هم اکنون در کف باکفایت اوست و در کوفه تمام طبقات حتی بچه ها و پیرزنان و نوعروسان با حالت شادی و اشتیاق به سویش شتافتند. و من در وقتی از او جدا شدم که هدفی جز شام نداشت. (۳)معاویه با شنیدن این کلمات دچار حالت ترس و وحشت شد و در نظر اطرافیان شکست خورد، ناچار به «حابس» گفت: من گمان می کنم این مرد جاسوس علی است. او را از خودت دور کن! مبادا اهل شام را فاسد کند.(۴)
مشورت با مهاجران و انصاربا قطعی شدن طغیان و عدم بازگشت معاویه امام (ع) ناچار مصمم شد به مقابله ی وی برخیزد، حضرت همچون رسول گرامی اسلام (ص)، پیش از آغاز جنگ، با اصحاب خود – از مهاجران و انصار – در این باره مشورت کرد و از آنان نظرخواهی نمود. یاران امام (ع) آرای مختلفی ابراز کردند که بیشتر به تسریع در اقدام و عدم آن مربوط می شد. برخی می گفتند: هر چه زودتر باید با آنان برخورد قاطعی شود. برخی دیگر معتقد بودند نخست باید از طریق مسالمت پیش رفت، اگر به عناد و سرکشی خود ادامه دادند نبرد آغاز شود. (۵)در پایان، «سهل بن حنیف» به نمایندگی از حاضران برخاست و گفت:«ای امیرمؤمنان! شما با هر که سلم باشی ما نیز سلم و با هر که ستیز نمایی ما نیز می جنگیم. رأی ما، رأی توست. ما همانند دست راستت مطیع و فرمانبر توایم…» (6)پس از آن امیرمؤمنان (ع) برای آمادگی عموم مردم، خطبه ای ایراد کرد و مردم را برای جهاد و حرکت به سوی صفین تهییج کرد و فرمود:«سیروا الی أعداء الله، سیروا الی اعداء السنن و القرآن و سیروا الی بقیه الاحزاب، قتله المهاجرین و الانصار…» (7)بروید به سوی دشمنان خدا، بروید به سوی دشمنان قرآن و سنت، بروید به سوی باقیمانده ی احزاب باطل، قاتلان مهاجر و انصار.
بسیج عمومیامیرمؤمنان (ع) پس از آماده کردن افکار عمومی برای جهاد با طغیانگران، نامه هایی به کارگزاران خود در مناطق مختلف و همچنین به فرماندهان نظامی و مسؤولان خراج و مالیات نوشت و از آنان برای بسیج مردم مناطق حوزه مسؤولیت خود و شرکت در این جهاد مقدس دعوت فرمود. (۸)خود نیز برای تقویت روح اخلاص و فداکاری در مردم به منبر رفت و خطابه ای ایراد کرد. در بخشی از سخنانش فرمود:«معاویه و سپاهش همان گروه باغی و سرکش هستند که شیطان زمامشان را در دست گرفته و با وعده های فریبنده آنان را به گمراهی واداشته است. شما داناترین مردم به حلال و حرام خدا هستید. پس به آنچه می دانید اکتفا کنید و از آنچه خداوند شما را از آن برحذر داشته اجتناب ورزید» (9)برای نشان دادن اهمیت مسأله پس از سخنرانی امیرمؤمنان (ع)، فرزندان بزرگوارش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نیز به ترتیب برخاستند و سخنانی ایراد کردند. (۱۰)با پایان گرفتن سخنان علی (ع) و فرزندان بزرگوارش، اکثر مردم برای نبرد آماده شدند.
تشکیل تیپها و تعیین فرماندهانامیرمؤمنان (ع) پس از انجام کارهای مقدماتی تصمیم به حرکت گرفت. از این رو حارث بن اعور، طبق فرمان امام علیه السلام اعلام کرد: همه نیروها به سمت «نخیله» بیرون بروند و در آنجا خیمه زنند. «مالک بن حبیب» رئیس شهربانی کوفه نیز مأموریت هماهنگی و اعزام نیرو به قرارگاه را یافت و عقبه بن عمرو انصاری به جانشینی امام (ع) در کوفه ماند.امیرمؤمنان علیه السلام پس از این اقدامات به طرف قرارگاه حرکت کرد. نیروها نیز به همراه آن حضرت حرکت کردند. (۱۱)پس از اجتماع سپاهیان، آنان را به هفت تیپ قسمت کرد و برای هر یک فرماندهی به شرح زیر تعیین فرمود:۱- سعد بن مسعود ثقفی را بر نیروهای قیس و عبدالقیس.۲- معقل بن قیس یربوعی را بر قبایل: تمیم، ضبه، رباب، قریش، کنانه و اسد.۳- مخنف بن سلیم را بر قبایل: ازد، بجیله، خثعم، انصار و خزاعه.۴- حجر بن عدی را به فرماندهی قبایل: کنده، حضرموت، قضاعه و مهره.۵- زیاد بن نضر را بر طوائف: مذحج و اشعری.۶- سعید بن قیس همدانی را بر مردم همدان و قبیله ی حمیر.۷- عدی بن حاتم را بر طایفه ی طی، گماشت. (۱۲)ابن عباس نیز «ابوالاسود دئلی» را به جانشینی خود در بصره گذاشت و به همراه لشکری متشکل از پنج تیپ در «نخیله» به امیرمؤمنان (ع) پیوست.(۱۳)امیرالمؤمنین (ع) پس از تعیین فرماندهان و تنظیم نیروها «زیاد بن نضر» (فرمانده تیپ مذحج و اشعریان) و شریح بن هانی را خواست و پس از تذکرات و سفارشهای لازم، آنان را همراه دوازده هزار سرباز، پیشاپیش فرستاد و دستور داد: گزارشها و اخبار را به حضرت برسانند. (۱۴)
حرکت به سوی صفینبه دنبال عزیمت پیشتازان سپاه، امیرمؤمنان (ع) نیز روز چهارشنبه پنجم شوال، سال ۳۶ هجری با لشکر عظیمی که تعدادشان (به اضافه ی پیشروان) نود هزار نفر می شد(۱۵) «نخیله» را به عزم صفین ترک کرد.پس از رسیدن سپاه اسلام به ساحل فرات، گروهی پیشنهاد کردند برای اتمام حجت و دعوت معاویه به ترک لغزشهایش، صلاح است نامه ای به او نوشته شود. حضرت علی (ع) به پیشنهاد آنان ترتیب اثر داد و برای چندمین بار نامه ی نصیحت آمیزی برای او نوشت.در بخشی از نامه ی امام (ع) آمده است:« (ای معاویه!) سزاوارترین فرد به مقام خلافت کسی است که از همه به پیامبر خدا (ص) نزدیکتر و به کتاب خدا و احکام اسلام داناتر باشد پیش از همه اسلام آورده، و بیشتر و بهتر از هر کس جهاد کرده باشد… من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) و اجتناب از خونریزی این امت دعوت می کنم.»معاویه، جواب امیرمؤمنان (ع) را تنها با یک شعر تهدیدآمیز داد که حاصل مضمون آن چنین است:«میان من و تو، بجز شمشیر و جنگ چیز دیگری حاکم نیست.»(16)
اعلام حالت فوق العاده در شاممعاویه چون خبر حرکت لشکر عراق به سوی شام را شنید، فهمید که کار از مرحله نامه به مرحله ی حادتری رسیده است. از این رو دستور داد مردم در مسجد اجتماع کنند. حدود هفتاد هزار نفر گرد آمدند. معاویه در حالی که پیراهن خون آلود عثمان را در برابر دیدگان مردم قرار داده بود بر فراز منبر رفت و گفت:«ای مردم شام! شما قبلا مرا در جریان علی تکذیب می کردید ولی اینک برای همه روشن شده که قاتل خلیفه جز علی کس دیگر نیست. او بود که دستور قتل را صادر کرد و قاتلان او را پناه داد. و امروز از همانان ارتشی را تشکیل داده و برای نابودی شما به سوی شام حرکت کرده است.» (17)مردم پس از خاتمه سخنان مهیج معاویه از هر سو به وی روی آوردند و سخنانش را تأیید کردند. او نیز با استفاده از فرصت، مردم را گروه گروه مسلح کرد و به سمت «صفین»(18) گسیل داشت. در سراسر شام نیز اعلام وضعیت فوق العاده کرد و دستور بسیج عمومی داد.نیروهای شام – که بالغ بر ۸۵ (۱۹) هزار نفر می شدند – زودتر از سپاه امیرالمؤمنین (ع) به صفین رسیدند و در محل وسیعی که مناسبترین جا برای دسترسی به آب فرات بود (چون باقی نقاط ساحل، مرتفع و دسترسی به آب مشکل بود) اردو زدند.معاویه «ابوالاعور سلمی» را که فرمانده گروه پیشرو بود با چهل هزار سوار بر راه آب گماشت.
اولین برخوردپیشتازان سپاه امیرمؤمنان (ع) پس از اینکه مطلع شدند معاویه با نیروی عظیمی به سوی صفین حرکت کرده است، از بیم اینکه مبادا در محاصره دشمن قرار گیرند، دریا را از محلی به نام «هیت» پشت سر گذاردند و به امیرمؤمنان (ع) ملحق شدند. امام (ع) پس از دریافت گزارش علت بازگشت آنان، از رأی و تدبیر فرماندهانشان تجلیل کرد.(۲۰)سپس مجددا آنان را به خط مقدم اعزام کرد. آنان پس از برخورد با پیشتازان سپاه معاویه جریان را برای حضرت امیر (ع) گزارش کردند و کسب تکلیف نمودند. امام (ع) مالک اشتر را با گروهی به یاری آنان فرستاد و به وی دستور داد:«پس از رسیدن به ایشان تو امیر باش، ولی هرگز ابتدا به جنگ مکن. چون با دشمن برخورد کردی برای اتمام حجت، با او به گفتگو بپرداز و به سخنانشان گوش کن، هرگز کینه و عداوت موجب آغاز جنگ نشود. «زیاد» را بر میمنه و «شریح» را بر میسره ی سپاهت بگمار. نه چندان به دشمن نزدیک شو که تصور کنند تو درصدد افروختن آتش جنگی ، و نه چندان دور بایست که گمان برند از آنان بیمناکی. نامه ای نیز به زیاد و شریح نوشت و از آنان خواست در اطاعت مالک باشند. (۲۱)«مالک» با سرعت حرکت کرد و خود را به مقدمه ی سپاه رساند. چون شب فرارسید «ابوالاعور» – فرمانده سپاه پیشتاز معاویه – بر مالک شبیخون زد؛ ولی چون با مقاومت سرسخت نیروهای اسلام مواجه شد ناچار عقب نشست.روز بعد «هاشم بن عتبه» با «ابوالاعور» به زد و خورد پرداختند و با رد و بدل شدن چند پیام میان فرماندهان دو طرف درگیر و پایان گرفتن روز، درگیری نیز پایان گرفت. و بامداد روز دیگر امیرمؤمنان (ع) رسید و در نزدیکی معاویه فرود آمد. (۲۲)
جلوگیری از آب!امیرالمؤمنین (ع) هر چه تلاش کرد مکان مناسبی را بیابد که بتواند به فرات دسترسی پیدا کند نیافت، تنها یک راه وجود داشت که آن را هم «ابوالأعور» با چهل هزار نیرو مسدود کرده بود و از ورود سپاهیان اسلام بدانجا جلوگیری می کرد.لشکریان اسلام مدتی تحمل کردند ولی بالأخره تشنگی بر آنان فشار آورد. از امام (ع) کسب تکلیف کردند. حضرت «صعصعه بن صوحان» را نزد معاویه فرستاد و به او پیغام داد:«در این راهی که قدم گذارده ام، دوست ندارم پیش از مذاکره و اتمام حجت، با تو بجنگم. ولی پیشتازان سپاه تو با آغاز کردن جنگ (و حمله به مقدمه ی سپاه ما) و جلوگیری از آب فرات، ستیز و جدال در پیش گرفته اند. به نیروهای خود دستور ده از مسیر آب کنار روند تا با هم درباره ی امری که بدینجا آمده ایم گفتگو کنیم. در عین حال، اگر مایلی هدف اصلی را رها کنیم و بر سر آب با یکدیگر بجنگیم تا آب از آن پیروزمند باشد بحثی نیست.»معاویه پس از دریافت «پیام» با یارانش مشورت کرد. برخی گفتند: همانگونه که آنان آب را بر روی عثمان بستند، تو نیز چنین کن تا از تشنگی هلاک شوند. ولی «عمروعاص» این کار را بی فایده دانست و گفت: علی (ع) تشنه نخواهد ماند در حالی که تو سیراب باشی… تو خود می دانی که او دلاوری بی باک است و مردم عراق و حجاز همراه او هستند. من و تو از او شنیده ایم که – روزی که خانه ی فاطمه علیهاالسلام را تفتیش می کردند – می گفت: اگر چهل نفر همراه من بود قیام می کردم.» (23)با این حال «معاویه» نظر صریحی به نماینده ی امام (ع) نداد و گفت: نظر من به زودی به شما خواهد رسید.صعصعه به حضور امیرمؤمنان (ع) بازگشت و جریان را گزارش داد.«معاویه» پس از رفتن «صعصعه» دسته ای از سپاه خود را به کمک «ابوالاعور» فرستاد و تأکید کرد علی را همچنان از آب منع کن. چون این خبر به امیرمؤمنان (ع) رسید، فرمان جنگ داد.«اشعث بن قیس» پیشنهاد کرد انجام این کار به عهده او گذارده شود. پس از موافقت امام (ع) با گروهی به جانب فرات حرکت کرد و جنگ سختی میان دو طرف درگرفت چندان که پیاپی از سوی فرماندهان دو سپاه، نیروی تازه نفس فرستاده می شد. آتش جنگ لحظه به لحظه شدیدتر می گشت، سرانجام سپاهیان امیرمؤمنان (ع) پیروز شدند و راه منتهی به فرات را به تصرف خود درآوردند.برخی پیشنهاد کردند ما نیز مقابله به مثل کنیم. چون این موضوع به گوش امیرمؤمنان (ع) رسید، دستور داد به قدر نیازتان آب بردارید و سپاه معاویه را نیز برای استفاده ی آب آزاد بگذارید؛ زیرا خداوند شما را پیروز کرده است و ظلم و تجاوز آنان را دفع.(۲۴)
اعزام نمایندهامیرمؤمنان (ع) پس از تصرف راه آب، دو روز صبر کرد، پس از آن، سه نفر از سران سپاه خود به نامهای بشیر بن عمرو، سعید بن قیس و شبث بن ربعی را نزد معاویه فرستاد و به آنان فرمود: «به سوی این مرد بروید و او را به اطاعت خدا و بیعت با من و پیوستن به جماعت فراخوانید.» (25)نمایندگان در اول ذی الحجه بر معاویه وارد شدند و مذاکرات خود را شروع کردند. ابتدا بشیر گفت: ای معاویه! دنیا سپری می شود و آخرت بر تو روی می آورد، و خداوند تو را به عملت پاداش می دهد. بیا و از ایجاد تفرقه میان امت، و خونریزی دست بردار. معاویه سخن او را برید و گفت: چرا این سفارش را به مولایت نکردی؟ بشیر پاسخ داد:او مثل تو نیست، او از نظر دین و فضیلت و سابقه ی در اسلام و قرابت با رسول اکرم (ص) برترین و سزاوارترین فرد به این امر است.پس از او «شبث» نیز سخنانی ایراد کرد. معاویه که از سخنان منطقی و کوبنده ی او جا خورده بود، پاسخی جز ناسزا گفتن نداشت و در حالی که سخت خشمناک شده بود، گفت: برخیزید و دور شوید که میان من و شما تنها شمشیر داوری می کند. «شبث» گفت: ما را از شمشیر می ترسانی؟ به خدا سوگند به زودی تو را در گرداب آن گرفتار می سازیم، سپس برخاستند و نزد حضرت امیر (ع) بازگشتند. (۲۶)امیرمؤمنان (ع) پس از آن به سپاهیانش فرمان داد تا دسته دسته و به نوبت با هماوردان و قبایل هم شأن خود در سپاه معاویه بجنگند.و بدین ترتیب طرفین تا سرتاسر ذی الحجه را به جنگ و زد و خورد پرداختند. (۲۷)
اعزام هیأت مجددفرارسیدن محرم بهانه ی خوبی برای ترک مخاصمه بود؛ از این رو قراردادی مبنی بر ترک جنگ تا پایان محرم بسته شد. بدون تردید حضرت امیر (ع) این فرصت را بهترین وسیله برای انجام اقدامات صلح طلبانه ی خود می دانست؛ بدین منظور هیأتی مرکب از: عدی بن حاتم، یزید بن قیس، شبث بن ربعی و زیاد بن خصفه را به سوی معاویه فرستاد.هر یک از نمایندگان آنچه لازم می دانستند گفتند. ولی «معاویه» منطق همیشگی خود را که »من دست از جنگ برنمی دارم، تنها شمشیر بین من و او حاکم است» تکرار کرد و افزود: جماعتی که شما ما را به اطاعت و پیروی از آنان دعوت می کنید «ما» هستیم نه پیشوای شما چرا که او خلیفه ی ما را کشته و جمعیتمان را پراکنده کرده است. سفرای حضرت امیر (ع) بدون نتیجه گیری بازگشتند. (۲۸)
نمایندگان معاویهمعاویه نیز هیأتی متشکل از: حبیب بن مسلمه، شرحبیل، و معن بن یزید را نزد امیرمؤمنان (ع) فرستاد. آنان موضوع قتل عثمان را مطرح کردند و افزودند: اگر تو در ادعای خود – مبنی بر نکشتن عثمان – صادق هستی، قاتلین او را به ما تسلیم کن. پس از آن نیز از خلافت کناره بگیر تا کار مردم به شورا واگذار شود و مردم با اتفاق، کسی را انتخاب کنند.امیرالمؤمنین (ع)، ضمن تندی با آنان و رد شایستگی شان برای طرح مسائل فوق، جریان قتل عثمان و بیعت مردم با خویش و سوابق بنی امیه – بخصوص معاویه – و خصومت آنان با حق را بیان کرد. نمایندگان معاویه که پاسخی در برابر بیانات امام (ع) نداشتند، از نزد آن حضرت رفتند. (۲۹)
جنگ نهاییبا پایان گرفتن محرم، مذاکرات نیز پایان یافت و دو طرف آماده جنگ شدند. امیرالمؤمنین (ع) فرمان داد خطاب به سپاهیان شام ندا دهند:«ای مردم شام! امیرمؤمنان (ع) می فرماید: من به شما مهلت دادم شاید به سوی حق بازگردید. و به کتاب خدا با شما احتجاج کردم، ولی شما از سرکشی و طغیان دست برنداشتید و دعوت حق را پاسخ نگفتید. پس آماده جنگ شوید که خدا خیانتکاران را دوست ندارد.»آنگاه به تنظیم صفهای لشکرش پرداخت. معاویه نیز نیروهای خود را آراست. (۳۰)امیرمؤمنان (ع) هنگام آراستن سپاه، خطاب به آنان فرمود:«به جنگ آغاز مکنید مگر اینکه دشمن مبادرت ورزد، زیرا شما بحمدالله دارای حجت هستید و آغازگر بودن آنان حجت دیگری است علیه شان؛ پس هرگاه آنان را شکست دادید، آنکه گریخته است نکشید و بر زخمیان نتازید، و عورتی را کشف نکنید، و کشته ای را مثله نسازید. هرگاه به آنان دست یافتید وارد خانه ای نشوید مگر با اجازه من. اموالشان را نگیرید مگر آن قسمتی را که در میدان افتاده باشد. زنان را نیازارید گرچه شما و رؤسا و نیکانتان را ناسزا گویند؛ زیرا آنان ناتوان و کم خرد هستند… .» (31)پس از آن «اشتر» را به فرماندهی سواران کوفه، و «سهل بن حنیف» را به فرماندهی نیروهای بصره منصوب کرد. فرماندهی پیاده نظام کوفه را به «عمار یاسر» و پیاده نظام بصره را به «قیس بن سعد» و فرماندهی قاریان کوفه و بصره را به «مسعر بن فدکی» داد. پرچم را نیز به هاشم مرقال سپرد. (۳۲)در اولین روز ماه صفر، سال ۳۷، جنگ میان دو سپاه آغاز شد. نیروهای کوفه به فرماندهی «مالک» و نیروهای شام تحت فرماندهی «حبیب بن مسلمه» جنگ سختی را شروع کردند که تا بعد از ظهر ادامه یافت.روز بعد «هاشم مرقال» به میدان رفت و با لشکریان شام تحت فرماندهی «ابوالاعور» به نبرد پرداخت. و پس از نبرد سختی با شامیان به اردوگاه خویش بازگشتند.روز سوم «عمار یاسر» همراه بدریان – از مهاجر و انصار – به میدان رفت و در برابر «عمروعاص» به جنگ پرداخت. عمار خطاب به سربازانش گفت:«آیا می خواهید دشمنان خدا و رسول او (ص) را ببینید که با خدا و پیامبر (ص) ستیز کردند و مشرکین را یاری رساندند، و چون خداوند دین خود را گرامی داشت و نصرت بخشید ناچار از روی ترس به اسلام گردن نهادند؟ هنگامی که پیامبر (ص) رحلت کرد، او (معاویه) دشمنی و کینه ی خود را نسبت به مسلمانان آشکار کرد. هان ای مسلمانان! این فرد، معاویه است؛ با او بجنگید. او از کسانی است که آهنگ خاموش کردن نور الهی را دارند.»سپس به فرمانده ی سوار نظام خود «زیاد بن نضر» فرمان داد حمله کند. خود نیز حمله کرد و عمروعاص را عقب نشاند.روز چهارم «محمد حنفیه» فرزند امام (ع) به میدان رفت و با «عبیدالله بن عمر» جنگ کرد. دو طرف نبرد سختی کردند. سرانجام عبیدالله، محمد را به نبرد تن به تن فراخواند. او نیز پیش رفت. ولی حضرت امیر (ع) مانع شد و خود به مبارزه ی عبیدالله رفت. و فرزند عمر حاضر نشد.روز پنجم «عبدالله بن عباس» در برابر «ولید بن عقبه» قرار گرفت و پس از نبرد سختی «ولید» را به مبارزه ی تن به تن دعوت کرد و او ترسید. و سرانجام، سپاه اسلام با پیروزی بازگشت. (۳۳)روز ششم «قیس بن سعد» به جنگ «ذی الکلاع» رفت و پس از نبرد سختی بازگشت.روز هفتم، دوباره «مالک» با رقیب سابق خود رو به رو شد. و ظهر به اردوگاهش بازگشت. (۳۴)
نبرد عمومیامیرمؤمنان (ع) دید یک هفته از جنگ می گذرد و افراد بسیاری از دو طرف – بی آنکه پیروزی نصیب سپاهیان اسلام گردد – کشته شده اند. دستور حمله ی عمومی داد و فرمود: چرا نباید از تمام نیروی خود برای جنگ با اینان بهره جوییم؟از این رو شب چهارشنبه، هشتم صفر، برای سربازان سخنرانی کرد و فرمود:«آگاه باشید که شما فردا با دشمنان رو به رو خواهید شد . پس شب را به قیام و عبادت سپری کنید و قرآن را بسیار بخوانید. و از خداوند صبر و نعمت بخواهید و با تلاش و استواری با آنان رو به رو شوید و راستگو باشید.»سربازان، با پایان گرفتن خطبه ی امیرمؤمنان (ع) به سوی شمشیرها و نیزه ها و زوبین ها شتافتند و آنها را صیقل دادند. حضرت امیر (ع) تا بامداد به آرایش لشکر پرداخت. منادی به فرمان آن حضرت به دشمن اعلان جنگ کرد و گفت: ای شامیان! بامدادان شما را در رزمگاه دیدار می کنیم. (۳۵)صدای منادی در سپاه دشمن ضجه و ولوله افکند. همه با دلهره به معاویه متوجه شدند. او تمام امرا و فرماندهان را احضار کرد و دستور داد نیروهای خود را آماده کنند.امیرمؤمنان (ع) پس از آراستن نیروها به پاخاست و برای تحریض سپاهیان بر جنگ، خطبه ای خواند و فرمود:«خداوند شما را به تجارتی راهبری کرده است که شما را از عذاب می رهاند و به خیر فرامی خواند. و آن تجارت، ایمان به خدا و رسول و جهاد در راه خداست. و پاداش آن را آمرزش گناهان و مسکنهای پاک در بهشت جاودان، و (در نهایت) رضوان خدا که از همه ی اجرها بزرگتر می باشد، قرار داده است. خداوند در قرآن مجید از محبوبش خبر داده و فرموده است: «خداوند مجاهدان راه حق را که همچون بنای استوار در برابر دشمن ایستاده و نبرد می کنند دوست دارد.» (36) صفهای خود را چون بنای محکم و فشرده سازید. زره داران را پیشاپیش و بی زرهان را عقب لشکر بگمارید. دندانها را بفشرید؛ زیرا سبب مصون ماندن جمجمه از ضربات شمشیر و نیرومندی قلب و آرامش دل می گردد. صداها را خاموش کنید؛ زیرا باعث رستن از سستی و شکست می شود و متانت و وقار می آورد… پرچمها را جا به جا نکنید و آنها را فقط به دست دلاوران با حمیت بسپارید؛ کسانی که در مصائب و سختی ها شکیبا هستند و به همه سوی پرچم چیره اند، آن را از راست و چپ و جلو و پشت سر حفظ می کنند…» (37)پس از سخنان امیرمؤمنان (ع) هر یک از اصحاب وی نیز با انجام سخنرانی، نیروهای قبیله ی خود را برای جنگ برانگیختند. از جمله: «سعید بن قیس» در جمع یارانش برخاست و ضمن تجلیل از مقام حضرت امیر (ع) و یاران او ، به معرفی معاویه پرداخت. و یاران خود را به جنگ با او تشویق کرد. (۳۸)پس از آمادگی دو سپاه، نبرد سختی «روز چهارشنبه» درگرفت. با فرارسیدن شب، دو طرف – بدون دستیابی به پیروزی نهایی- به قرارگاه خود بازگشتند.(۳۹)امیرمؤمنان (ع) روز پنج شنبه نماز صبح را خواند و پس از ایراد خطابه و تشویق سربازان به جنگ، اسبی طلبید (۴۰) و پس از سوار شدن، رو به قبله ایستاد و در حالی که دستان خود را به آسمان بلند کرده بود عرضه داشت:«پروردگارا! گامها به سوی تو حرکت می کند و بدنها به رنج می افتد و دلها به وحشت و لرزه می افتد و دستها به سوی تو افراشته می شود و دیدگان، مات تواند. سپس این آیه را خواند. «پروردگارا! میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.» (41)در پایان، خطاب به سپاهیان فرمود:«سیروا علی برکه الله. بروید خدا پشت و پناهتان.» (42)امیرالمؤمنین (ع) پیش از نبرد، نام یکایک قبایل شام را پرسید، سپس به قبایل سپاه خود فرمان داد: هر یک در برابر افراد قبیله ی هم نام و هم شأن خود که در صف دشمن قرار دارند به جنگ پردازند. (۴۳)علامت سربازان اسلام پارچه های سفیدی بود که به سر و بازوهای خود بسته بودند و شعارشان: یا الله، یا احد، یا صمد، یا رب محمد، یا رحمن، و یا رحیم بود.ولی نشانه ی سپاهیان معاویه پارچه های زردی بود که به سر و بازوان خود بسته بودند و شعارشان چنین بود: نحن عبادالله حقا حقا، یا لثارات عثمان.(۴۴)
دعوت به قرآنامیرمؤمنان (ع) پیش از آنکه با نیرنگ «عمرو عاص» روبه رو گردد برای بیدار کردن افکار جمعیت و اتمام حجت به دشمن، آنهم در وقتی که کمترین ضعفی در نیروهای او احساس نمی شد، پیشنهاد کرد: «شخصی قرآن را بگیرد و پس از نزدیک شدن به دشمن آنان را به حکومت قرآن دعوت نماید.» فردی به نام «سعید» برخاست و اعلام آمادگی کرد. امام (ع) بار دیگر پیشنهاد خود را تکرار کرد؛ و تنها همان جوان استقبال کرد؛ چون بیشتر افراد در آن راه کشته شدن را قطعی می دانستند.«سعید» قرآن را گرفت و خطاب به سربازان دشمن گفت:«ای مردم! طغیان و سرکشی را کنار بگذارید. امیرمؤمنان (ع) شما را به حکومت و داوری قرآن دعوت می کند. راه راست اختیار کنید! راهی که مهاجران وانصار رفته اند.»ولی شامیان او را با نیزه و شمشیر قطعه قطعه کردند.(۴۵)امیرمؤمنان (ع) در صحنه ی کارزارامیرمؤمنان (ع) علاوه بر سمت فرماندهی کل سپاه، در بسیاری از صحنه های نبرد – بویژه مواقع حساس – خود پیش می رفت و در برابر حملات دشمن قرار می گرفت. و با اینکه یاران و فرزندانش با حایل شدن میان آن حضرت و دشمن، سعی در محافظت آن بزرگوار داشتند، مانع این کار می شد.به عنوان نمونه در یکی از صحنه های نبرد، غلامی از بنی امیه به نام «احمر» که فردی دلاور بود جلو آمد. وقتی چشم علی (ع) به او افتاد به سوی او حرکت کرد.در این هنگام غلام امام (ع) که «کیسان» نام داشت پیشی گرفت و پس از رد و بدل شدن چند ضربه، به دست احمر کشته شد. سپس به سوی امام (ع) آمد تا حضرت را از پای درآورد. امیرمؤمنان (ع) پیش از انجام هر گونه اقدامی از ناحیه ی رقیب، دست برد، گریبانش را گرفت و از اسب جدا کرد و پس از بلند کردن بالای سر، آن چنان بر زمین زد که شانه و بازویش درهم شکست، سپس در کناری ایستاد و فرزندان علی (ع) (امام حسین (ع) و محمد حنفیه) او را با شمشیر به هلاکت رساندند.راوی اضافه می کند: پس از قتل «احمر» شامیان (که امام (ع) را تنها دیدند) به امیرمؤمنان (ع) نزدیک شدند و قصد جانش را داشتند. ولی نزدیک شدن آنان به حضرت، کوچکترین تأثیری در کیفیت حرکت امام (ع) به سوی لشکر خویش نداشت. (و او همچنان آهسته گام برمی داشت.)امام حسن (ع) خطاب به پدر عرض کرد:«چه زیان دارد اگر به سرعت خود بیفزایی و به یاران خود که در برابر دشمن ایستاده اند ملحق شوی؟»امیرمؤمنان (ع) در پاسخ فرمود:«فرزندم! پدرت برای بدرود این جهان، روز معینی دارد که قابل پس و پیش نیست. همانا پدرت باکی ندارد که مرگ را در آغوش بگیرد یا مرگ او را دریابد.» (46)«سعید بن قیس» نیز در یکی از صحنه های نبرد به امام عرض کرد:«ای امیرمؤمنان! آیا نمی ترسی به خاطر نزدیکی بیش از حد به دشمن مورد سوءقصد قرار گیری؟»فرمود:«هیچ کس نیست مگر آنکه خداوند بر او نگهبانانی گمارده است که او را از فرو افتادن در چاه، یا ویران شدن دیوار بر او، و یا بلاهای دیگر نگاه می دارد. و هر گاه اجل فرارسد این حفظ و مراقبت از میان می رود.» (47)
حمایت از یارانامیرمؤمنان (ع)، ضمن حضور و حتی پیشگام بودن در صحنه ی پیکار، در فرصتهای لازم نیز با به خطر انداختن جان خویش به یاری اصحاب خود می شتافت. از جمله:در یکی از روزها، «غرار بن ادهم» یکی از سواران نامی شام، «عباس بن ربیعه» را به مبارزه ی تن به تن فراخواند. (۴۸) عباس از اسب پایین آمد و با «غرار» به نبرد پرداخت و پس از نبردی سخت سرانجام موفق شد شکافی در زره شامی پدید آورد. سپس با شمشیر بر سینه ی او زد تا کشته شد و فریاد مردم به تکبیر برخاست.ابوالاغر (ناقل داستان) می گوید:«ناگهان شنیدم کسی از پشت سر، این آیه را می خواند: «بکشید آنان را، خداوند به دست شما آنان را عذاب می کند و خوارشان می گرداند و شما را یاری می کند و دل مؤمنان را شفا می بخشد و زنگ از قلوبشان می زداید.» (49)برگشتم. دیدم امیرمؤمنان (ع) است. سپس به من فرمود: چه کسی از ما با دشمن جنگید؟ عرض کردم: پسر برادر شما عباس. حضرت به وی فرمود: مگر تو و ابن عباس را از جنگ نهی نکردم؟ گفت: چرا ولی دشمن، مرا به مبارزه دعوت کرد. فرمود: اگر از پیشوایت اطاعت می کردی شایسته تر بود تا اینکه به دعوت دشمن پاسخ گویی. آنگاه از خدا خواست از لغزش عباس بگذرد و پاداش جهاد به وی عطا فرماید.»کشته شدن «غرار» معاویه را به شدت ناراحت کرد. دو نفر از طایفه ی «لخم» طبق فرمان معاویه و وعده ی جایزه، «عباس بن ربیعه» را به مبارزه طلبیدند. ولی امیرمؤمنان (ع) به وی اجازه نداد و فرمود: معاویه دوست دارد کسی از بنی هاشم را زنده نگذارد. آنگاه خود لباس و سلاح عباس را پوشید و بر اسب او سوار شد و به سوی آن دو آمد و آنان را به هلاکت رسانید. پس از آن، سلاح عباس را به وی برگرداند و فرمود: هر کس تو را برای مبارزه طلب کرد نزد من بیا. (۵۰)این داستان می رساند که امیرمؤمنان (ع) نسبت به بنی هاشم بویژه خاندان رسالت عنایت و توجه خاص داشته و در حفظ جان آنان کوشش می کرد. چنانکه در بحران جنگ وقتی تیرها بر آن حضرت می بارید، و فرزندان آن بزرگوار خود را هدف تیرها قرار می دادند امام (ع) این کار را دوست نمی داشت، خود پیشتر می رفت و تیرها را با دست به این سو و آن سو می انداخت. (۵۱)
توصیه به پایداریدر حالی که قسمت مرکزی لشکر اسلام همچنان در قلب سپاه دشمن به نبردی سخت پرداخته بود؟ جناح راست بر اثر تهاجم سخت «حبیب بن مسلمه» عقب نشستند و پا به فرار گذاشتند. امیرمؤمنان (ع) چون چنین دید به مالک فرمان داد: «به سوی این فراریان برو و به آنان بگو: از مرگ به کجا می گریزید، آیا به سوی حیاتی که ناپایدار است؟» مالک به سوی فراریان رفت و چندبار فریاد زد: مردم! من مالکم. ولی کسی به او توجه نکرد. چون او را بیشتر به نام «اشتر» می شناختند. لذا وقتی فریاد زد: مردم! من مالک اشتر هستم فراریان برگشتند و اطراف او را گرفتند.مالک با سخنان خویش بار دیگر آنان را برای رزم آماده کرد. سپس قبیله ی «مذحج» را که افرادی سلحشور و جنگجو بودند به طور خصوصی دعوت کرد و از آنان خواست مردانگی کنند و دشمن را عقب نشانند. همه ی آنان اعلام آمادگی کردند و گفتند: در فرمان تو هستیم. طایفه ی «همدان» که بالغ بر هشتصد تن می شدند و همچنین عده ای از خردمندان و پرواپیشگان و وفاداران، نزد «اشتر» بازگشتند و دیگر بار جناح راست سپاه منظم گردید. چندان که به هر نیرویی یورش می بردند از میان می رفت و نابود می شد. (۵۲) در نتیجه ی حملات سخت و شدید آنان دشمن وادار به عقب نشینی شد.
سرزنش فراریانامیرمؤمنان (ع) پس از آنکه فراریان بازگشتند، برای جلوگیری از تکرار این عمل خطاب به آنان فرمود:«من، هم چابکی و دلاوری شما را دیدم و هم سر بر تافتن تان را از صفوف دیگر سربازان. اهل «شام» که جفاکارانی بدخو و فرومایه و عربهای بادیه نشین هستند، شما را گریزاندند؛ در حالی که شما برازندگان و نخبگان عرب و خوانندگان قرآن در دل شب هستید. آنگاه که دیگران گمراه بودند، شما مردم را به سوی حق دعوت می کردید. اگر پس از فرار بازنمی گشتید کیفر بزرگی که خداوند برای فراریان از جنگ مقرر داشته است گریبان شما را می گرفت. (۵۳)… باید بدانید آن کس که فرار می کند، خشم خدا را برانگیخته است و خویش را نابود می سازد و مذلت جاودان و ننگ ابدی و سیه روزی را برای خود فراهم می نماید. شخص گریزان نه بر عمرش افزوده می شود و نه موجب رضامندی پروردگارش می شود. پس مرگ، بسی گواراتر از یافتن این صفات ذمیمه است.» (54)
چهره ی مالک در جنگ«مالک اشتر» مردی بلند قامت و درشت استخوان و لاغر ولی بسیار قوی و نیرومند بود «منقذ» و «حمیر» (فرزندان قیس) درباره ی مالک گفتگو می کردند. منقذ گفت: اگر قصد مالک چون عملش باشد. در میان عرب همتایی ندارد. «حمیر» گفت: عمل او بیانگر نیت (خالصانه ی ) اوست. (۵۵)«مالک» غرق در سلاح بود؛ چندانکه شناخته نمی شد. شمشیری یمانی به کف داشت که هر گاه در دست او می چرخید گمان می رفت که در آن، آبی جاری می جوشد و هر زمان هوا را می شکافت در پرتو آن چشمها را خیره می ساخت. (۵۶)«ابن جمهان»، وقتی دید آتش از شمشیر او می بارد و بهت آور به دشمن می تازد، از پیکارش در شگفت ماند . به وی گفت: «خداوند، در برابر این فداکاری در راه دفاع از امیرمؤمنان (ع) و مسلمانان به تو پاداش خیر دهد.» (57)«مالک» به همراه همدانیان بر صفوف پنجگانه ای که چون حصارهایی معاویه را در محاصره ی خود درآورده بودند و در این راه با او پیمان مرگ بسته بودند، یورش برد، و موفق شد چهار صف را درهم شکند. (۵۸)وجود این فرمانده ی لایق در میان سپاهیان، موجب تقویت روحیه و دلگرمی آنان در جهاد می شد. او به هر لشکری یورش می برد می گریخت و هر نیروی پراکنده را تشکل می بخشید وقتی دید دو تن از فرماندهان و پرچمداران میمنه ی سپاه اسلام، پس از نبردی سخت به شهادت رسیدند، گفت:«سوگند به خدا! این صبری جمیل و عملی کریمانه است. آیا نباید کسی که از جنگ روی برمی تابد بی آنکه کسی را بکشد، یا کشته شود – شرمگین باشد؟» (59)
پیشنهاد نهاییتوقف دو لشکر در سرزمین «صفین» به طول انجامید و در این مدت، دو طرف، تلفات سنگینی متحمل شدند. امیرمؤمنان (ع) در یکی از صحنه های نبرد، پس از اینکه چند تن از دلاوران دشمن را یکی پس از دیگری به هلاکت رساند، مبارز طلبید؛ اما کسی به میدان نیامد. امام (ع) درحالی که سوار بر اسب بود پیش آمد و در برابر سپاه شام قرار گرفت و معاویه را فراخواند. معاویه گفت: از او بپرسید چه مطلبی دارد؟ فرمود: «دوست دارم معاویه در برابر من قرار گیرد تا سخنی با او در میان بگذارم.» معاویه به اتفاق عمروعاص پیش آمد.امیرمؤمنان (ع) فرمود:«وای بر تو! چرا میان مردم کشتار براه انداخته ای؟ تا کی باید این دو سپاه بر روی هم شمشیر بکشند؟ بیا با یکدیگر تن به تن بجنگیم، هر که غالب شد، حکومت از آن او باشد.»«معاویه» به عمرو گفت: نظر تو چیست، آیا با او مبارزه کنم؟ عمرو گفت: پیشنهاد منصفانه ای است. اگر از این کار سر بر تابی، هماره خود و دودمانت گرفتار ننگ ابدی خواهید شد.معاویه گفت:«مانند من، هرگز فریب نمی خورد. سوگند به خدا، علی بن ابی طالب با کسی درنیفتاده مگر اینکه زمین را از خون او سیراب کرده است.»(60)این را گفت و چنان واپس نشست که در انتهای صفوف لشکر خود قرار گرفت. امیرالمؤمنین از دیدن این منظره خندید و به جایگاه خود بازگشت. (۶۱)
اعتراف سران دشمنبرخی از سران لشکر «شام» همچون عمروعاص، عتبه، ولید، عبدالله بن عامر و پسر طلحه شبی نزد معاویه جمع شدند و درباره ی امیرمؤمنان (ع) به گفتگو پرداختند. عتبه گفت: جریان ما با علی شگفت انگیز است؛ زیرا هیچ یک از ما نیست که مورد ستم او قرار نگرفته باشد. اما نسبت به من، جدم عتبه و برادرم حنظله را کشته و در خون عمویم «شیبه» نیز شرکت داشته است. اما نسبت به تو ای «ولید»! پدرت را به قتل رسانده است. و تو ای مروان بگونه ای دیگر از علی ضربه خورده ای.معاویه گفت: «اینها اعترافات شما درباره ی علی است، شما در مقابل او چه کردید؟»مروان گفت: «می خواهی چه کار کنیم؟» گفت: او را با نیزه ها قطعه قطعه کنید. مروان پاسخ داد: «گویا قصد شوخی داری و می خواهی خودت را از ما آسوده کنی.»ولید نیز اشعاری سرود که مضمونش چنین است:«معاویه به ما می گوید آیا کسی نیست که بر ابوالحسن حمله کند و انتقام کشتگان را از او بگیرد. ولی گویا پسر هند شوخی می کند و یا همچون شخص غریبی است که علی را نمی شناسد. آیا می خواهی ما را گرفتار ماری کنی که در شکم بیابانها جا داشته است که اگر بگزد راه علاج ندارد. ما در برابر علی همچون کفتاری هستیم که در دشت پهناوری گرفتار شیر مهیب و درنده ای شده باشد. این عمروعاص بود که توانست با حیله جانش را نجات دهد در حالی که دلش از ترس می طپید.»عمروعاص از اشعار ولید به خشم آمد و در پاسخ او گفت:«ولید فریاد مهیب و ترسناک علی را به یاد من آورد، حال آنکه هرگاه «قریش» دلاوریهای او را در جنگها به یاد می آورد دلهای قوی از ترس او پرواز می کند. معاویه و ولید از رو به رو شدن با او وحشت دارند در عین حال مرا سرزنش می کنند. تو ای ولید اگر راست می گویی و سوار دلیری هستی، با علی (ع) رو برو شو. سوگند به خدا اگر صدای علی را بشنوی، قلبت از جا کنده می شود و رگهایت باد می کند و زنها برایت عزاداری می کنند.»(62)
شدت نبردروز نهم، در حالی که پرچم در دست هاشم مرقال بود، جنگ میان طایفه ی «مذحج» از سپاه سلام و طوایف «عک»، «لخم» و «اشعریون» از سپاه شام به شدت خود رسید. امیرالمؤمنین (ع) با شمشیر بیش از پانصد نفر از بزرگان و دلاوران عرب را کشت؛ چندانکه شمشیرش کج شد.راوی گوید: ما شمشیر را می گرفتیم و راست می کردیم سپس آن حضرت از دست ما می گرفت و در صف دشمن فرو می رفت. به خدا سوگند هیچ شجاعی نسبت به دشمن سخت تر از او نبود. (۶۳)در این روز، دو لشکر سخت به جان هم افتادند. نخست با تیر و سنگ، سپس با نیزه ها می جنگیدند، و چون نیزه ها شکست، با شمشیرها و گرزهای آهنین بر یکدیگر تاختند؛ بگونه ای که صدایی جز چکاچک سلاحها به گوش نمی رسید. صدای هولناکی که از بانگ صاعقه ها و بهم خوردن کوهها رعب آورتر بود. خورشید در اثر شدت گرد و غبار به زوال گرایید و پرچمها و بیرقها گم شد. اشتر میان میمنه و میسره ی سپاه در حرکت بود و به هر قبیله و لشکری که می رسید به ادامه ی نبرد تشویق می کرد.نبرد تا نیمه شب ادامه داشت. دیگر فرصت نماز خواندن هم نبود. (۶۴) اشتر همچنان پیش می رفت تا آنکه عرصه ی جنگ را پشت سر نهاد.امام مجتبی (ع) پیش تاخت تا بر دشمن یورش برد؛ ولی امیرمؤمنان (ع) فرمود(۶۵): «از این فرزند جلوگیری کنید! من نسبت به حفظ این دو (حسن و حسین علیهماالسلام) عنایت خاص دارم تا مبادا نسل پیامبر (ص) در روی زمین از بین برود.»امیرمؤمنان (ع) در قلب لشکر و پیشاپیش همه قرار داشت. مالک درجناح راست و ابن عباس در جناح چپ سپاه بودند. سرانجام روز نهم و شب دهم که به «لیله الهریر» معروف است با تحمل تلفات سنگین از دو طرف(۶۶) و خستگی جنگجویان، سپری شد. ولی خستگی در اهل شام و نشانه های فتح و ظفر در سپاه عراق آشکار بود.
شهادت دو فرمانده ی سپاه اسلامیکی از حوادث دردناک روز نهم، شهادت دو تن از دلاوران و فرماندهان سپاه امام (ع) به نامهای «عمار یاسر» و «هاشم مرقال» بود. عمار بیش از نود سال از عمرش می گذشت ولی بقدری چابک و دلیر بود و از خود مردی و خروش نشان می داد که مایه ی دلگرمی جوانان شده بود.«عمار» هنگامی که به سوی میدان رفت دستها را بلند کرد و عرضه داشت:«پروردگارا! تو خود گواهی که اگر بدانم رضای تو در آنست که خود را در آغوش دریا افکنم، البته چنین خواهم کرد. و اگر بدانم خشنودی تو در آن است که تیزی شمشیر را با دل و سینه ی خویش آشنا کنم بگونه ای که از پشتم، سر برون آرد بی گمان چنین خواهم کرد. ولی براساس آنچه که به من آموخته ای می دانم که امروز هیچ عملی همچون جهاد با تبهکاران، تو را خشنود نمی سازد…» (67)«عمار» دلاور مخلص و جنگجوی نستوهی بود که عاشقانه می جنگید و شمشیر مرگبارش مخالفان حق را به جهنم می فرستاد و برای مدافعان حق قوت قلب بود؛ زیرا او بر پایه ی سخن رسول گرامی (ص) که فرموده بود: «عمار با حق می زید و حق با عمار است»(68) میزان حق بود و هر کس در جبهه ی او جهاد می کرد یقین داشت که مدافع حق است و در صورت کشته شدن جایگاهش بهشت است.میزان حق بودن «عمار» میان مسلمانان معروف بود؛ چندانکه گاهی برای تشخیص جبهه ی حق از باطل، به عمل و حضور عمار استناد می کردند. از جمله «ذی الکلاع حمیری» شامی، عموزاده ی خود را که در سپاه عراق بود فراخواند و گفت: تو را فراخواندم تا درباره ی حدیثی که عمروعاص از رسول خدا (ص) نقل کرده است سخن گویم. سپس حدیث را چنین نقل کرد که رسول خدا (ص) فرمود: «مردم شام و عراق رو در روی هم قرار می گیرند. در حالی که در یکی از دو لشکر، حق و پیشوای هدایت است و عمار درکنار اوست.» (69)«ابونوح» گفت:«سوگند به خدا عمار در میان ماست و بیش از همه درجنگ با شما اصرار دارد. دوست داشتم همه شما یک تن بودید و من آن را ذبح می کردم و نخست از تو که پسرعمویم هستی آغاز می نمودم… چون ما برحقیم و شما بر باطل.»سپس به درخواست «ذوالکلاع» نزد «عمروعاص» رفت تا او را نیز از وجود عمار در جبهه ی امیرالمؤمنین (ع) و جدیتش نسبت به جهاد با شامیان آگاه کند؛ شاید وجدان و فطرتش بیدار شود.«عمروعاص» نیز ضمن سخنان خود اعتراف کرد که از رسول خدا (ص) شنیده است که «عمار را گروه جفاکار و باغی می کشند». آنگاه به پیشنهاد «عمروعاص» ترتیب ملاقات وی با عمار داده شد. ابتدا عمرو، عمار را موعظه کرد و او را به خودداری از جنگ و خونریزی دعوت کرد و از خدا و قبله و قرآن و پیامبر مشترک سخن گفت. عمار گفت:«خدا را سپاس که تو را به این اقرارها واداشت همه ی اینها که گفتی به من و یارانم مربوط می شود، نه شما. اینک به تو می گویم که چرا من با شما می جنگم: رسول خدا فرمان داد تا با «ناکثین» بجنگم من نیز چنین کردم. به من دستور داد تا با «قاسطین» جهاد کنم و شما همانان هستید.» (70)سرانجام گفتگوها به جایی نرسید و عمار در برابر نیروهای دشمن که تحت فرماندهی عمروعاص بودند قرار گرفت. وقتی چشمش به پرچم عمروعاص افتاد گفت:«سوگند به خدا با این پرچم سه بار (در برابر دیگران – بجز عمروعاص) جنگیده ام و این، راه بجایی نمی برد و راه یافته تر از آنها نیست. (۷۱)عمار در میان یاران خود فریاد می زد: کجایند کسانی که رضوان پروردگار را می خواهند و به مال و اولاد تعلق ندارند.(۷۲) آنگاه خطاب به افرادی که برای شهادت در راه خدا پیشگام شده بودندگفت: ای مردم! همراه ما به مصاف کسانی بشتابید که به گمان خود، در پی خونخواهی عثمان هستند… (۷۳)عمار پیوسته هاشم مرقال را که پرچمدارش بود به پیشتازی تشویق می کرد. او نیز با دلاوری کم نظیری راه را برجنگجویان می گشود. و هر گاه نیزه اش می شکست: «عمار» نیزه دیگری به او می داد. نبرد بی امان و حماسی این دو فرمانده چنان رعب و وحشتی در دل عمروعاص افکنده بود که فریاد زد: «اینکه پرچم سیاه به دست گرفته اگر به همین شکل پیش رود، تمام عرب، هم امروز به هلاکت می رسد» (74)سرانجام «عمار» این اسوه ی شهادت پس از به هلاکت رساندن تعداد بسیاری از شامیان، در درگیری با دو تن از دلاوران سپاه معاویه، بر اثر ضربه های نیزه ی یکی از آنان، از پای درآمد و آن دیگری سرش را از تن جدا کرد (۷۵)، و بدین ترتیب «عمار» سری را که در آستان معبود خویش بر خاک ساییده بود، در میدان جهاد تقدیم او کرد.«هاشم بن عتبه» قهرمان دیگر این صحنه بود که دو زره بر تن داشت. امیر مؤمنان (ع) هنگامی که پرچم را به وی داد از روی مزاح فرمود: آیا نمی ترسی که یک چشمی(۷۶) ترسو باشی؟ عرض کرد:«خواهی دانست ای امیرمؤمنان (ع). سوگند به خدا چنان جمجمه های آنان را درهم پیچم؛ بسان کسی که قصد رفتن به دنیای دیگری را دارد.»سپس نیزه ای گرفت و به شدت تکان داد تا شکست. نیزه دیگری برایش آوردند ولی چون خشک بود انداخت. سرانجام نیزه ی نرمی خواست و پرچم خود را بر آن آویخت و حمله ی خود را به سمت خیمه ای که معاویه و عمروعاص و یاران معاویه در آن بودند، متمرکز ساخت. آن روز بقدری کشتار زیاد بود که هیچ کس مانند آن را ندیده بود و بخاطر نمی آورد. (۷۷)آخرین بار که امیرمؤمنان (ع) پرچم سیاه را به هاشم داد و از او خواست جنگ را یکسره کند، به او فرمود: «ای هاشم! تا چند باید بخوری و بیاشامی؟» عرض کرد: «چندان در این راه جهاد خواهم کرد که دیگر برنگردم.» فرمود: در برابر تو ذی الکلاع است، و در نزد او مرگ است، مرگ سرخ».«هاشم» پیش رفت و چون به معاویه نزدیک شد. معاویه پرسید: «این کیست که در حال پیشروی است؟» گفته شد: «هاشم مرقال(۷۸) است.» گفت: «همان یک چشم بنی زهره؟ خدا او را بکشد.»(79)هاشم همراه یارانش که از قاریان قرآن و عاشقان لقای پروردگار بودند، چندین بار صف دشمن را درهم شکست، تا وقتی که به پرچم طایفه ی «تنوخ» رسید. حدود ده نفر از دلاوران آنان را به هلاکت رسانید. (۸۰) و پرچمدار معاویه را نیز که فردی از طایفه ی «عذره» بود کشت. آن گاه ذوالکلاع به جنگ او برخاست و در اثر ضرباتی که میان آن دو رد و بدل شد هر دو کشته شدند. فرزندش «عبدالله» بی درنگ بیرق پدر را برداشت و به جهاد پرداخت. (۸۱)
بازتاب شهادت عمارشهادت «عمار یاسر» و «هاشم مرقال» هرچند امیرمؤمنان (ع) و یارانش را متأثر کرد؛ بگونه ای که در سوگش گریست و شعری سرود که« ای مرگی که رهایم نخواهی کرد, مرا نیز راحت کن. زیرا تمام دوستانم را از من گرفتی، می بینم دوستانم را خوب می شناسی. گویا به کمک راهنما به سراغشان می روی» (82)ولی مرگ وی چهره ی باطل را نیز برملا ساخت و روحیه ی جمعی از سپاهیان شام را متزلزل کرد؛ چندانکه عده ای از آنان، از جمله عبدالله بن سوید – با یادآوری حدیثی که رسول خدا (ص) درباره ی عمار فرموده بود – باغی و باطل بودن معاویه برایشان آشکار شد و از یاری او دست کشیدند و به امیرمؤمنان (ع) پیوستند.شهادت عمار بقدری وضع سپاه دشمن را متزلزل کرد که عمروعاص مجبور شد برای خنثی کردن آثار آن، دست به نیرنگ و دروغ پردازی زند. از این رو اعلام کرد: «قاتل عمار ما نیستیم؛ بلکه قاتل او علی است که او را به جبهه و جنگ کشانده است.»معاویه نیز به جرم اینکه عمروعاص درباره ی عمار حدیثی از رسول خدا (ص) نقل کرده و با این کار، سپاه شام را به تباهی کشانده است، او را مورد سرزنش قرار داد و گفت: مردم شام را علیه من شوراندی! آیا لازم است هر چه از رسول خدا (ص) شنیده ای بیان کنی؟ گفت:« من چه می دانستم روزی جنگ صفین رخ خواهدداد . آن روز که این حدیث را نقل کردم عمار همراه و موافق من و تو بود. و تازه خود و تو نیز عین آنچه که من از رسول خدا (ص) نقل کرده ام، بر زبان آورده ای (اگر منکری) از مردم شام بپرس»معاویه بیشتر خشمگین شد عمرو را مورد سرزنش قرار داد. (۸۳)
پی نوشت :

۱- وقعه صفین، ص ۶۲-۶۳ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۱۰۹٫۲- برای آگاهی از پاسخهای آنان به کتاب وقعه صفین صفحات ۶۳، ۷۱، ۷۲، ۷۵ و ۷۶ مراجعه شود.۳- وقعه صفین، ص ۶۴-۶۵٫۴- همان مدرک، ص ۶۸٫۵- همان مدرک، ص ۹۲٫۶- همان مدرک، ص ۹۳٫۷- وقعه صفین، ص ۹۴٫۸- برای آگاهی از متن نامه های امام (ع) به کتاب وقعه صفین، ص ۱۰۴-۱۰۸ مراجعه شود.۹- همان مدرک، ص ۱۱۳٫۱۰- همان مدرک.۱۱- وقعه صفین، ص ۱۲۱٫۱۲- همان مدرک، ص ۱۱۷٫۱۳- وقعه صفین، ص ۱۱۷٫۱۴- همان مدرک، ص ۱۲۱-۱۲۲٫۱۵- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۵٫ البته رقمهای دیگری نیز گفته شده از قبیل یکصد هزار، یکصد و پنجاه هزار و… (وقعه صفین، ص ۱۵۶ و اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۴۷۹).۱۶- وقعه صفین، ص ۱۴۹-۱۵۱٫لیس بینی و بین قیس عتابغیر طعن الکلی و ضرب الرقاب.۱۷- همان مدرک، ص ۱۲۷٫۱۸- صفین قریه ای ویران از بناهای روم بود و از آنجا تا فرات به قدر سیر یک تیر فاصله بود و کنار شط در مقابل صفین قریب دو فرسخ بیشه ای قرار داشت که پوشیده از نی بود. و در طول این دو فرسخ تنها یک راه مفروش از سنگ به شط وجود داشت که برای برداشتن آب استفاده می شد. (اخبار الطوال، ص ۱۶۷).۱۹- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۵، اختلافی که در مورد رقم لشکر حضرت علی (ع) نقل شده در مورد سپاه معاویه نیز وجود دارد.۲۰- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۲ و وقعه صفین، ص ۱۵۲٫۲۱- همان مدرک.۲۲- وقعه صفین، ص ۱۵۴-۱۵۵٫۲۳- وقعه صفین، ص ۱۶۳٫۲۴- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۲-۲۸۵ و وقعه صفین، ص ۱۶۰-۱۶۷٫۲۵- أئتوا هذا الرجل و ادعوه الی الله و الی الطاعه و الی الجماعه.۲۶- وقعه صفین، ص ۱۸۷-۱۸۸ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۵٫۲۷- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۶ و وقعه صفین، ص ۱۹۵٫۲۸- وقعه صفین، ص ۱۹۷-۱۹۸٫۲۹- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۹۱-۲۹۳، تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷ و وقعه صفین، ص ۲۰۱-۲۰۲٫۳۰- وقعه صفین، ص ۲۰۳-۲۰۴٫۳۱- وقعه صفین، ص ۲۰۳-۲۰۴٫۳۲- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۹۴ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۱؛ ولی وقعه صفین، ص ۲۰۵ نقل کرده: فرماندهی سواره نظام به عمار و پیاده نظام به عبدالله بدیل واگذار شد.۳۳- کامل، ج ۳، ص ۲۹۴؛ ولی در وقعه صفین، ص ۲۲۲ نقل شده: دو سپاه بدون کسب پیروزی بازگشتند.۳۴- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۹، کامل، ج ۳، ص ۲۹۴-۲۹۵ و وقعه صفین، ص ۲۱۴-۲۲۳٫۳۵- وقعه صفین، ص ۲۲۶٫۳۶- صف، آیه ۴ ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص.۳۷- قسمتی از خطبه ۱۲۴ نهج البلاغه و وقعه صفین، ص ۲۳۵٫۳۸- وقعه صفین، ص ۲۳۶٫۳۹- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۹۶٫۴۰- پیش از این، مرکب امام (ع) استر بود، اما آن روز دستور داد اسبی که پر و درازدم بود و به خاطر نیرومندی اش دو لجامه بود و زمین را با دو دست می کاوید، برای آن حضرت آماده کنند.۴۱- اعراف، آیه ۸۸ «ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین»42- وقعه صفین، ص ۲۳۰ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۷۶٫۴۳- وقعه صفین، ص ۲۲۹؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۹۸؛ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۴ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۸۶٫۴۴- وقعه صفین، ص ۳۳۲٫۴۵- وقعه صفین، ص ۲۴۴ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۹۶٫ نکته ی قابل توجه در این قضیه اینکه در قبال این اقدام خیرخواهانه ی امام (ع) هیچ یک از سربازان معاویه در تصمیم خود مبنی بر جنگ تردید نکردند؛ بلکه با آن جوان چنان برخورد کردند. ولی وقتی جبهه ی معاویه با شکست مواجه شد و سران برای جبران شکست خود قرآنها را روی نیزه کردند و به دروغ، سپاهیان عراق را به حکومت قرآن دعوت کردند، عده ای از سربازان فریب خورده به امام (ع) گفتند: دستور ده مالک برگردد و جنگ پایان پذیرد و گرنه تو را می کشیم.۴۶- وقعه صفین، ص ۲۴۹ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۹۸٫۴۷- همان مدرک، ص ۲۵۰ و ۱۹۹٫۴۸- عباس، فرزند ربیعه، فرزند حارث، فرزند عبدالمطلب بود.۴۹- توبه، آیه ۱۴ «قاتلوهم یعذبهم الله بأیدیکم و یخزهم و ینصرکم علیهم و یشف صدور قوم مؤمنین».50- شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۱۹٫۵۱- وقعه صفین، ص ۲۴۹ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۹۸٫۵۲- وقعه صفین، ص ۲۵۰-۲۵۳٫۵۳- شاید اشاره به آیه ۱۴ و ۱۵ از سوره ی انفال باشد که خداوند می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الأدبار و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئه فقد باء بغضب من الله و ماءواه جهنم و بئس المصیر.»54- وقعه صفین، ص ۲۵۶، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۰۴، تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۵ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۰۴٫۵۵- وقعه صفین، ص ۲۵۴-۲۵۵٫۵۶- همان مدرک.۵۷- همان مدرک.۵۸- کامل ابن اثیر، ص ۳۰۲ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۴٫۵۹- وقعه صفین، ص ۲۵۳-۲۵۴ «الا یستحی الرجل ان ینصرف لم یقتل و لم یقتل؟»60- و الله ما بارز ابن ابیطالب رجلا قط الا سقی الارض من دمه.۶۱- وقعه صفین، ص۲۷۴-۲۷۵ و ۳۱۶، شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۱۷٫ قابل توجه است که این بخش از تاریخ، بیان کننده ی تفاوت روش امام علی (ع) و معاویه، در برخورد با سپاهیانش می باشد. امام (ع) بارها در خط مقدم حاضر شده، حتی از یاران خود دفاع می کرد، ولی برعکس، معاویه تمام همش حفظ جان خود بود و در همین جریان فوق به عمروعاص گفت: «تو چقدر نادانی؟ آیا من به جنگ علی روم در حالی که قبایل عک و اشعریان و جذام را در کنار خود دارم!؟» (وقعه صفین، ص ۲۷۵).۶۲- وقعه صفین، ص ۴۱۷٫۶۳- همان مدرک، ص ۴۷۷٫۶۴- همان مدرک، ص ۴۷۵؛ ولی در ص ۳۹۲ همچنین شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۴۹ آمده: اکثر سپاهیان نماز را به اشاره خواندند.۶۵- نهج البلاغه، خ ۱۹۸, فیض الاسلام.۶۶- نصر بن مزاحم در وقعه صفین، ص ۴۷۵ تلفات آن روز و شب را هفتاد هزار کشته ذکر کرده است.۶۷- وقعه صفین، ص ۳۲۰ و شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۵۳٫۶۸- برای آگاهی بیشتر از سخنان پیامبر (ص) درباره عمار به معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۶۷، طبقات ابن سعد، ج ۳، ص ۱۸۷، استیعاب، ج ۲، ص ۴۳۶ و وقعه صفین، ص ۳۴۲ مراجعه شود.۶۹- یلتق أهل الشام و اهل العراق و فی احدی الکتیبتین الحق وامام الهدی و معه عمار بن یاسر.۷۰- وقعه صفین، ص ۳۳۳- ۳۴۰٫۷۱- و الله ان هذه الرایه قاتلتها ثلاث عرکات و ما هذه بأرشدهن، وقعه صفین، ص ۳۴۰٫۷۲- این من یبغی رضوان ربه و لا یؤب الی مال و لا ولد.۷۳- همان مدرک، ص ۳۲۶٫۷۴- همان مدرک، ص ۳۲۸٫۷۵- همان مدرک، ص ۳۴۰٫۷۶- حضرت اشاره دارد به آنکه مرقال یکی از دو چشم خویش را از دست داده بود.۷۷- وقعه صفین، ص ۳۲۸٫۷۸- وی را از این جهت مرقال می گفتند که بسیار چالاک و سریع بود و چون یکی از چشمانش را از دست داده بود، به او اعور می گفتند.۷۹- همان مدرک، ص ۳۴۶٫۸۰- وقعه صفین، ص ۳۵۵٫۸۱- همان مدرک، ص ۳۴۸٫۸۲- الا ایها الموت الذی لست تارکیارحنی فقد افنیت کل خلیل.اراک بصیرا بالذین احبهمکأنک تنحو نحوه بدلیل.۸۳- وقعه صفین، ص ۳۴۵٫
منبع: کتاب تاریخ اسلام در عصر امامت امام علی علیه السلام

 

نوشته قبلی

ناکثین و جنگ جمل

نوشته‌ی بعدی

ظهور خوارج یا مارقین

مرتبط نوشته ها

وکلاى حضرت مهدى (عج)
انقلاب مهدوی

وکلاى حضرت مهدى (عج)

ضرورت تشکیل حکومت جهانی
انقلاب مهدوی

ضرورت تشکیل حکومت جهانی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)
انقلاب مهدوی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

چرا امام قائم (عج) در قرآن نيامده است‌؟
انقلاب مهدوی

جهانی شدن و حکومت جهانی مهدی (عج)

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى
انقلاب مهدوی

نقش انتظار در پویایى جامعه اسلامى

اهل کتاب در دولت مهدوی (عج)
انقلاب مهدوی

جهانی شدن و حکومت جهانی حضرت مهدی (عج)

نوشته‌ی بعدی

ظهور خوارج یا مارقین

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

امام باقر (ع) و فرق و مذاهب

امام باقر (ع) و فرق و مذاهب

نقطه‌زنی سفارت‌ها در نبرد روایت‌ها

نقطه‌زنی سفارت‌ها در نبرد روایت‌ها

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا