نخستین شاهد بر این مطلب، نامهای است که یزید به ابن زیاد نوشته است.
یزید در این نامه به ابن زیاد اینگونه نوشت: «… قد بلغني أنّ أهل الكوفة قد كتبوا إلى الحسين في القدوم عليهم وأنّه قد خرج من مكّة متوجّهاً نحوهم وقد بلي به بلدك من بين البلدان وأيّامك من بين الأيّام، فإن قتلته وإلاّ رجعت إلى نسبك وإلى أبيك عبيد، فاحذر أن يفوتك». (تاریخ یعقوبی2/242)
… به من خبر رسیده که اهل کوفه حسین را به شهرشان دعوت کردهاند و او نیز به قصد اجابت دعوت آنان از مکه حرکت کرده است. زمان ولایت تو بر کوفه زمان امتحان توست. اگر او را کشتی که هیچ و در غیر این صورت اعلام میکنم که تو پدر و مادر درستی نداری و نسبت تو را به پدرت عُبید بر میگردانم و میگویم خودت و پدرت زیاد بن ابیه از آل قریش نیستید و نَسب سابق تو را که ولد الزنا هستی، به گوش همگان میرسانم. پس مبادا حسین جان سالم به در برد.
یزید در این نامه بر نقطۀ ضعف عبیدالله دست میگذارد؛ چرا که این فرد در جامعۀ آن روز به واسطۀ نسبتی که به ابوسفیان پیدا کرده بود، شرافت و عزّتی در نزد مردم به دست آورده بود. اگرچه قبیلهای که به آن منسوب شده بود همان شجرۀ خبیثه بود؛ ولی در آن زمان، بنو امیّه عنوان و سمتی معروف بودند و هرچه بود، عبیدالله را از ولد زنا بودن خارج میساخت.
بلاذری و دیگران در این باره مینویسند: یزید در نامهاش به ابن زیاد نوشت: «بلغني مسير حسين إلى الكوفة وقد ابتلي به زمانك من بين الأزمان، وبلدك من بين البلدان، وابتليت به من بين العمال، وعندها تعتق أو تعاود عبداً كما يعتبد العبيد».(أنساب الاشراف: 3/160؛ تاریخ مدینة دمشق: 14/214 و 65/396؛ المعجم الكبير: 3/115؛ سير أعلام النبلاء: 3/305؛ تاريخ الاسلام: 5/10؛ البداية والنهاية: 8/178؛ مجمع الزوائد: 9/193؛ الوافي بالوفيات: 12/263 ـ 264 و منابع ديگر)
خبر حرکت حسین به کوفه به من رسیده است. در میان والیان، تو گرفتار امتحان شدهای. اگر حسین را کشتی، آقا، آزاده و شخصیتی محترم هستی وگرنه بر میگردی به همان نسب بیارزش، گمنام، ولد الزنا و… .
طبرانی نیز به سند خود روایت کرده مینویسد:
یزید در نامهای به ابن زیاد نوشت: اگر حسین را نکشی به نسب سابق خود برخواهی گشت. از اینرو، عبیدالله بن زیاد، حسین(ع) را به قتل رساند و سر مبارک آن جناب را برای یزید فرستاد. وقتی یزید سر آن حضرت را دید، آن اشعار کفرآمیز را خواند. (المعجم الکبیر: 3/115 ـ 116، حدیث 2846)
هیثمی با تصریح به صحّت سند، این نامه را روایت میکند. ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق، ذهبی در سیر أعلام النبلاء، ابو الفرج ابن جوزی حنبلی در الردّ علی المتعصّب العنید، سیوطی در تاریخ الخلفاء و دیگران مینویسند: یزید در نامهاش به ابن زیاد دستور داد که حسین را به قتل برسان. (مجمع الزوائد: 9/193؛ تاریخ مدینة دمشق: 14/214؛ سیر أعلام النبلاء: 3/305؛ الردّ علی المتعصب العنید المانع من ذمّ الیزید: 49؛ تاریخ الخلفاء: 207)
بنابراین، پیروان ابن تیمیّه و احتیاط ورزانی که دربارۀ لعن یزید تقدّس میورزند، باید بدانند که یزید امام حسین(ع) را کشته است؛ زیرا که او دستور به قتل آن حضرت داده است.
چگونه غزالی در احیاء الدین درباره قاتل بودن یزید تردید کرده، احتیاط و تقدّس ورزیده و به خود اجازه نداده که یزید را لعن کند، در حالی که دانشمندان پیش از او و عالمان پس از او، همه نوشتهاند که یزید در نامهاش به ابن زیاد دستور قتل امام حسین(ع) را صادر کرده است؟ به راستی، با این حال باز هم باید احتیاط کرد و لعن او را جایز ندانست؟!
نامۀ ابن عبّاس به یزید
شاهدی دیگر بر این مطلب این است که وقتی ابن زبیر در مکّه آسوده شد و اعلام خلافت کرد و مشغول بیعت گرفتن از مردم شد؛ ابن عبّاس و شخصیتهای دیگر با او بیعت نکردند.
یزید با آگاهی از این ماجرا، در نامهای از ابن عبّاس به جهت بیعت نکردنش با ابن زبیر تشکّر کرد و نوشت: ابن عبّاس! تو با بیعت نکردنت رابطۀ خود را با من حفظ کردی و خدا پاداش کسانی را که صلۀ رحم میکنند به تو بدهد و ما این لطف تو را فراموش نمیکنیم و به زودی محبّت تو را جبران خواهیم کرد.
یزید در ادامه نامه نوشت: از تو میخواهم حقیقت را به دیگر مردم بگویی و نگذاری که با ابن زبیر بیعت کنند و کاری کن که مردم مرا دوست داشته و طرفدار من باشند؛ زیرا که تو نزد مردم فردی مورد قبول هستی و از تو میپذیرند.
ابن عبّاس پاسخ ارزشمندی به نامۀ یزید داد. وی در پاسخ او نوشت:
«أمّا بعد، فقد جاءني كتابك، فأمّا تركي بيعة ابن الزبير فو الله ما أرجو بذلك برّك ولا حمدك، ولكن الله بالّذي أنوي عليم. وزعمت أنّك لست بناس برّي، فاحبس أيّها الإنسان! برّك عنّي فإنّي حابس عنك برّي»
وسألت أن أحبّب الناس إليك… كيف؟ وقد قتلت حسيناً وفتيان عبدالمطّلب مصابيح الهدى ونجوم الأعلام، … فما أنس من الأشياء فلست بناس اطّرادك حسيناً من حرم رسول الله(ص) إلى حرم الله، وتسييرك الخيول إليه، فمازلت بذلك حتّى أشخصته إلى العراق، فخرج خائفاً يترقّب، فنزلت به خيلك عداوة منك لله ولرسوله ولأهل بيته الّذين أذهب الله عنهم الرجس وطهّرهم تطهيرا… فاغتنمتم قلّة أنصاره واستئصال أهل بته وتعاونتم عليه كأنّكم قتلتم أهل بيت من الشرك والكفر. فلا شيء أعجب عندي من طلبتك ودّي وقد قتلت ولد أبي وسيفك يقطر من دمي، وأنت أحد ثاري. (تاریخ یعقوبی: 2/247 ـ 249؛ الکامل فی التاریخ: 4/127 ـ 128)
ای یزید!… این که من با ابن زبیر بیعت نکردهام، به خدا سوگند به جهت محبّت به تو نبوده است و خداوند به نیت من آگاه است. تو دست نگهدار و به من خوبی نکن؛ چرا که از من خوبی نخواهی دید.
چگونه من از تو حمایت کنم؟ تو حسین(ع) و فرزندان خاندان عبدالمطلب را که چراغهای هدایت و ستارگان دانش بودند به قتل رساندهای و همه اینان در عراق به دستور تو به قتل رسیدهاند… .
هرگز فراموش نمىكنم كه شما حسين(ع) را تحت تعقيب قرار داديد تا آن بزرگوار از حرم پيامبر خدا به مكّه فرار كند. او را فرارى داديد تا از حجاز بيرون برود و وارد خاك عراق شود.
اين كلمات، به نكات دقيق و ناگفتههاى عاشورا اشاره دارند؛ ناگفتههايى كه از حقيقتها و نكتههايى چنين ظريف و تاريخى سرچشمه مىگيرند.
البته برخى از اين مطلب تعجب خواهند كرد، ولى با تحمّل و دقّت، به اين نكتهها و حقايق پى خواهند برد. آنان كارى كردند كه سيّدالشهداء(ع) از حجاز خارج شود و آن حضرت را تعقيب كنند.
ابن عبّاس در ادامه مى نويسد: امام حسین(ع) را با خوف، ارعاب و نگرانی از حرم رسول خد(ص) خارج کردید. سربازان تو در آن جا به جهت دشمنی با رسول خد(ص) و اهل بیت او(ع)، از فرصت استفاده كردند و با وجود كمى ياران او، همانند كشتار اهل شرک و كفر، آنان را به قتل رساندند!اى يزيد! بعد از اين همه مصيبت، تو از من توقع محبّت دارى؟خون خاندان من از شمشير تو مىچكد و من بايد از تو انتقام بگيرم.
اين نامه از جمله اسناد تاريخى مهم، در داستان عاشوراست. نكاتى در بر دارد كه به دو نكته مهم آن اشاره مىشود:
1. يزيد موجب شد كه امام حسين(ع) مدينه را ترک گويد؛ چرا كه سربازان حكومتى آن حضرت را تعقيب و تحت فشار قرار دادند؛
2. گرفتن انتقام از يزيد، چون او قاتل امام حسين(ع) است.
سخنرانى معاويه، فرزند يزيد
يكى ديگر از شواهدى كه قاتل بودن يزيد را اثبات مى كند، سخنرانى معاويه فرزند يزيد است. وقتى يزيد مرد، معاوية بن يزيد كه در توصيف او مى گويند: جوان صالحى بوده، در نخستين سخنرانى خود گفت: پدرم قاتل حسين(ع) است(!)، جدّم غاصب خلافت بوده و من كارى به خلافت ندارم.
ابن حجر مكّى در كتاب الصواعق المحرقه كه در دفاع از شيخين و ردّ بر شيعه نوشته، چنين مى نگارد:
معاوية بن يزيد به ميان مردم نيامد و نماز جماعت به امامت او برگزار نشد و در امور حكومت دخالت نكرد و فقط چهل روز حاكميّت داشت و از ويژگى هايى كه بر خوبى او دلالت دارد، اين است كه وقتى بر فراز منبر رفت، گفت:
لّه وإنّ جدّي معاوية نازع الأمر أهله ومن هو أحقّ به منه علي بن أبي طالب، وركب بكم ما تعلمون… ثم قلّد للّه عليه وآله… ؛
همانا اين خلافت، ريسمان الهى است و جدّم معاويه آن را به ناحق از على بن ابى طالب گرفت و آن چه را خواست انجام داد… سپس نوبت به پدرم رسيد كه او نيز اهليّت تصدّى خلافت را نداشت و با فرزند دختر للّه عليه وآله به دشمنى پرداخت… .
او در حالى كه گريه مى كرد، افزود:
للّه لئن كانت الدنيا خيراً… ولئن كانت شرّاً فكفى ذرّية أبي سفيان ما أصابوا منها (الصواعق المحرقه/ج2/ص642-641)
بنابراين سخنرانى، فرزند يزيد به قاتل بودن پدرش اقرار كرده است. او حتى به نتيجه اين جنايت كه ورود به دوزخ است نيز اعتراف كرده و بعد هم دست از خلافت برداشته و گفته است: خودتان مى دانيد و من به خير و شر حكومت كارى ندارم.
اقرار ابن زياد
شاهد ديگر بر اين موضوع اقرار خود ابن زياد است. وى مى گويد:
وأمّا قتلي الحسين، فإنّه أشار إليّ يزيد بقتله أو قتلي، فاخترت قتله… (الكامل فى التاريخ/ج 4 /ص 140)
من بين دو امر مخيّر بودم؛ يا حسين را بكشم و يا خودم كشته شوم، پس من قتل او را برگزيدم.
به راستى كجا هستند كسانى كه ادّعا مى كنند كه اين جنايت ها بدون علم و اطّلاع يزيد بوده است؟ يا آن كه مى گويند: ما در قاتل بودن يزيد ترديد داريم(!)
بنابراين، كسانى كه با شعائر حسينى مبارزه مى نمايند و در بعضى از كارها در اين باره خدشه مى كنند، يا نادان هستند و يا با برخى از بيگانگان ارتباط دارند و از اين رو، مسئوليت ما سنگين تر مى شود.
شادى يزيد در شهادت حضرت مسلم
شاهد ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه همه مدارك و منابع تاريخى بدان اشاره كرده اند؛ پس از آن كه ابن زياد به دستور يزيد، مسلم و هانى بن عروه را به شهادت رسانيد، سر مطهّر آن دو بزرگوار را به شام فرستاد و يزيد نامه تشكّرى براى ابن زياد فرستاد و اظهار سرور نمود (انساب الاشراف: 2 / 78، جمل من انساب الاشراف: 2 / 335، تاريخ طبرى: 5 / 357، المنتظم: 5 / 325، الفتوح: 5 / 60، تهذيب التهذيب: 2 / 349، تهذيب الكمال: 6 / 423، الاخبار الطوال: 233، السيرة النبوية ابن حبّان: 2 / 307 و…
فرستادن سرهاى مطهّر برای يزيد
پنجمين شاهد اين است كه ابن زياد پيش از اين كه سر مطهّر امام حسين(ع) را به شام بفرستد، زحر بن قيس را نزد يزيد فرستاد تا به او خبر دهد. . الطبقات الكبرى: شرح حال امام حسين(ع)، 81 و 82 ، تاريخ طبرى: 5 / 506 ، الكامل فى التاريخ: 4 / 87 ، سير اعلام النبلاء: 3 / 317
خدا هرگز ابن تيمّيه را نبخشد و نخواهد بخشيد. او مى گويد كه اصلاً اسارتى در كار نبوده! و سر مطهّر امام حسين(ع) را در شهرها نگردانده اند و به شام نبرده اند. در حالى كه ابن سعد با سند خودش از فرد بزرگى به نام زر بن حبيش نقل مى كند كه نخستين سرى كه روى نيزه رفت، سر مطهّر سيّدالشهداء(ع) بوده است. . الطبقات الكبرى، شرح حال امام حسين(ع): 81
بلاذرى در اين باره مى نويسد:
نصب ابن زياد رأس الحسين بالكوفة وجعل يدار به فيها. ثمّ دعا زحر بن قيس الجعفي فسرّح معه برأس الحسين ورؤوس أصحابه وأهل بيته إلى يزيد بن معاوية… ؛ انساب الاشراف (شرح حال امام حسن و امام حسين عليهما السلام): 217، حديث 214
ابن زياد سر سيّدالشهداء(ع) را در كوفه نصب كرد… سپس زحر بن قيس جعفى را به همراه سر مطهّر امام حسين(ع) و سرهاى اصحاب آن حضرت را به همراهى اهل بيت ايشان، براى يزيد بن معاويه فرستاد.
ابن كثيردر اين باره مى نويسد:
ثمّ امر ـ ابن زياد ـ برأس الحسين(ع) فنصب بالكوفة وطيف به في أزقتها ثمّ سيّره مع زحر بن قيس و… فخرجوا حتّى قدموا بالرؤوس كلّها على يزيد بن معاوية؛ البداية والنهايه: 8 / 191
طبق دستور ابن زياد سر مطهّر امام حسين(ع) را در كوفه نصب كردند و در كوچه هاى كوفه گرداندند. سپس به همراه زحر بن قيس با ساير سرهاى اصحاب به سوى يزيد فرستادند… و آن ها از كوفه خارج شدند تا اين كه بر يزيد بن معاويه وارد شدند
اسارت كودكان و بانوان حرم و ارسال آنان به يزيد
ششمين شاهد فرمانى است كه یزید در اسارت اهل حرم صادر نمود.
ابن زياد، مخفر بن ثعلبة و شمر بن ذى الجوشن را به نزد خود خواست و گفت: زنان و كودكان را به همراه سر حسين به سوى اميرالمؤمنين (يزيد بن معاويه) ببرند. سپس آنان خارج شدند تا اين كه به يزيد رسيدند… وقتى يزيد به سر امام حسين(ع) نگاه كرد، اين بيت شعر را خواند:
يفلّقن هاماً من رجال أعزّة *** علينا وهم كانوا أعق وأظلما؛ (تاريخ طبرى/ج 5 / 463).
سرهايى از پيشواى بزرگان و عزيزان جدا شد كه آنان از فرمان ما سرپيچى نمودند.
ابن سعد در اين باره مى نويسد:
لّه أن يرسل إليه بثقل الحسين ومن بقي من ولده وأهل بيته ونسائه… ( الطبقات الكبرى/ص 81) .
امر كرد كه سر حسين و خانواده اى را كه از او باقى مانده اند، به سوى يزيد بن معاويه بفرستد.
ابن جوزى نيز چنين مطلب را نقل مى كند. ( الردّ على المتعصّب العنيد/ص 56) .
شهاب الدين آلوسى كه در حدود دويست سال بعد از واقعه كربلا زندگى مى كرده، در اين زمينه مى گويد: اسيران را نزد يزيد آوردند. او در حالى اطفال و بانوان خاندان اميرالمؤمنين و امام حسين عليهما السلام را مى ديد كه سرهاى به نيزه زده شده در كنار آنان بود. كلاغى در آن جا سر و صدا كرد، يزيد اين اشعار را در آن حال سرود:
لمّا بدت تلك الحمول وأشرفت *** تلك الرؤوس على ربى جيروننعق الغراب فقلت: نح أو لا تنح *** فلقد قضيت من النبي ديوني(روح المعانى/ج 26 /ص 72 ).
آنان تصريح مى كنند كه با ورود اسيران اهل بيت(ع) و سرهاى شهيدان كربلا يزيد اظهار سرور و شادمانى كرد و به همين مناسبت، مجلس شراب برپا كرد.
ابن سعد در الطبقات الكبرى به اين موضوع مى پردازد و مى افزايد كه يزيد با چوب خيزران به دو لب امام حسين(ع) مى زد و اين شعر را مى خواند:
يفلّقن هاماً من رجال أعزّة *** علينا وهم كانوا أعق وأظلما
مردى از انصار در آن مجلس بود، او به يزيد رو كرد و گفت:
لّه عليه وآله يقبّل الموضع الّذي وضعته عليه(الطبقات الكبرى/ص 82) .
لّه عليه وآله آن موضعى را كه تو با چوب مى زنى مى بوسيد!
اين مطلب را طبرى، بلاذرى، ابن جوزى كه دشمنى فراوانى با اهل بيت(ع) دارد و سخنان بسيارى عليه ائمّه(ع) گفته است، نقل كرده اند. (تاريخ طبرى/ج 5 /ص 463، انساب الاشراف/ص 219/ ح 217). ابن جوزى در اين باره مى نويسد:
آن گاه كه سرها را به شام آوردند، يزيد مجلسى برپا كرد و بزرگان اهل شام را دعوت كرد و آنان نزد او بودند كه با چوب بر آن سر مى زد و مى گفت:… . .( الردّ على المتعصّب العنيد/ص 57 ـ 59).
ابن سعد در الطبقات الكبرى مى نويسد:
ثمّ اُتي يزيد بن معاوية بثَقَل الحسين ومن بقي من أهله ونسائه، فاُدخلوا عليه قد قرنوا في الحبال، فوقّفوا بين يديه(الطبقات الكبرى/ص 83) .
اسيران را در حالى كه با طناب دست هايشان را بسته بودند، در مقابل يزيد ايستاندند.
در بحار الأنوار اين حقايق را نقل كرده اند، اين مطالب تاريخى مخصوص شيعيان نيست؛ بلكه كسانى كه هيچ ارتباطى با اهل بيت(ع) ندارند نيز وقايع رخ داده را تا آن جايى كه مى توانسته اند نقل كرده اند.
آرى، خدا نخواسته اين حقايق مخفى بماند. خدا نخواسته ظلمى كه در كربلا به سيّدالشهداء(ع) به وقوع پيوسته، مخفى بماند. اين اراده الهى است كه نمى گذارد اين نور خاموش شود و « إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ). (توبه/ 32).
و صحنه دل خراش مجلس يزيد را به تصوير مى كشد و مى نويسد:
اسيران را به نزد يزيد فرستادند… امام سجّاد(ع) در زنجير بود. در دست يزيد چوب… و مى گفت:… .
در اين هنگام امام سجّاد(ع) اين آيه از قرآن را تلاوت فرمودند:
(ما أَصابَ مِنْ مُصيبَة فِي اْلأَرْضِ وَلا في أَنْفُسِكُمْ إِلاّ في كِتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها) (حديد/ 22).
اين امر بر يزيد گران تمام شد؛ چرا كه او به شعر تمثيل مى كرد و امام سجّاد(ع) به آيه قرآن. يزيد به ناچار در پاسخ آن حضرت، اين آيه را خواند: (وَما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَة فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثير) (شورى/ 30).كنايه از اين كه آن چه بر سر حسين آمده، به دليل عملش بوده است.
ما را در اين وضعيّت مشاهده مى كرد، ما را از اين غل و زنجيرها آزاد مى نمود. (تاريخ الاسلام/ حوادث 61 ، مختصر تاريخ مدينة دمشق/ج 20 / 353).
آيا اين قضايا را شيعيان ساخته اند؟
هرگز اين طور نيست. اين كه بزرگان از علماى شيعه بر فراز منبرها مطالبى در شهادت سيّدالشهداء(ع) مى گويند، همه و همه حق است و كسى نبايد تشكيك كند.
طبرى در اين باره مى نويسد: اسيرانى را كه شامل زنان و كودكان بودند، در حالى كه وضع بسيار نامناسب داشتند، در نزد يزيد حاضر كردند (تاریخ الطبری/ج4/ص353).
اين حقايق و اسارت بانوان و كودكان اهل بيت(ع) از كتاب هاى كهن اهل سنّت بيان شد تا سرّ و راز آمدن زنان و كودكان با سيّدالشهداء(ع) مشخص شود.
گفتنى است كه رجوع شيعيان به كتاب هاى اهل سنّت دو دليل دارد:
1 . دفع شبهات و اتّهامات اهل تسنّن كه با نگاه به كتاب هاى خودشان به ناچار بايد پاسخ را بپذيرند؛
2 . براى اين كه همگان بدانند اين اتّفاقات و قضايا در كتاب هاى شيعى و سنّى موجود است.
البتّه گفتنى است كه عالمان سنّى تمام قضايايى را كه در تاريخِ اهل بيت(ع) اتفاق افتاده، نقل نكرده اند.
(برگرفته از کتاب ناگفته هایی از حقایق عاشورا تالیف آیت الله سیدعلی حسینی میلانی).















هیچ نظری وجود ندارد