6. حسینبنعلی؛ شهید فخّ (169ق)
با روی كار آمدن هادی عباسی (170 ـ 169ق)، فشار شدیدی بر علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد شد، چندان كه علویان را به ستوه آورد و منجر به قیام یكی از نوادگان امام حسن(علیهالسلام) به نام حسینبنعلی شد. وی همراه با عده ای از علویان و شیعیان، تدارك قیام را دیدند و در هنگام صبح به همراه عده ای از علویان با شعار «احد احد» به مسجد پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) ریختند و مؤذن را وادار به گفتن جمله «حی علی خیر العمل» در اذان كردند. وی از مردم براساس كتاب خدا و سنت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بیعت گرفت و آنان را به رضای آلمحمد دعوت كرد. در ذیالقعده سال 169ق، حسینبنعلی به همراه سیصد نفر به سوی مكه حركت كرد. سرانجام در سرزمین فخّ ـ كه نام چاهی در یك فرسخی غرب مكه است ـ در جنگ سختی كه بین نیروهای حسین و عباسیان صورت گرفت، حسینبنعلی و عده زیادی از یارانش به شهادت رسیدند و سرهای آنان برای خلیفه به بغداد فرستاده شد.(47)
ائمه(علیهمالسلام) و قیام حسینبنعلی (شهید فخّ)
درباره قیام شهید فخ، احادیثی از پیامبر اكرم(صلیاللهعلیهوآله)، امام صادق(علیهالسلام) امام كاظم(علیهالسلام) و امام جواد(علیهالسلام) رسیده است كه بیشتر دلالت بر مدح وی دارد و اخباری كه دال بر ذم او باشد، كم است. پیامبر گرامی اسلام و برخی از ائمه به مناسبتهای مختلف از قیام حسینبنعلی یاد كرده و او و یارانش را مورد تمجید و تأیید قرار داده اند. در اینجا به چند مورد اشاره میشود:
1. پیامبر اكرم(صلیاللهعلیهوآله) در یكی از سفرهایش، هنگامی كه به «فخّ» رسید، با اصحاب نماز مسافر خواند و سپس فرمود:
در اینجا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان باایمان كشته خواهند شد كه كفنها و حنوط آنها از بهشت بیاید و روانهای آنها پیش از بدنهایشان به سوی بهشت خواهد شتافت.(48)
2. امام صادق(علیهالسلام) نیز چون به «فخّ» رسید فرمود:
در این سرزمین مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنان كشته خواهند شد كه روانهای آنها پیش از بدنهایشان به بهشت میشتابد.(49)
ناقل این دو روایت (كه جنبه پیشگویی دارد) ابوالفرج اصفهانی است و از اینرو چندان نمیتوان به آنها اعتماد كرد. این روایات بر فرض صحت نیز عظمت و مقام شهید را بیان میكنند و در اینكه حسین و یارانش در راه خدا كشته شدند و شهید بودهاند، و در آخرت هم مستحق چنین پاداشی باشند، جای هیچ شكی نیست؛ اما نمیتوان از آنها تأیید قیام او را ثابت كرد.
3. هنگامی كه حسینبنعلی به موسیبنجعفر(علیهالسلام) تكلیف كرد كه با او خروج و قیام كند و آن حضرت هم نپذیرفت؛ در نهایت بدو فرمود:
بدان كه تو كشته خواهی شد، پس در كار خود (جهاد و پیكار) جدی و كوشا و آماده باش. و به كسی اعتماد مكن، زیرا این مردم فاسقانی هستند كه اظهار ایمان میكنند ولی در باطن منافق و مشركاند و ـ انا لله وانا الیه راجعون ـ و در مصیبت شما گروه فامیل من پاداش خود را نزد خدای عزّوجلّ میجویم.(50)
علامه مامقانی با توجه به این روایت، در اینباره میگوید:
گرچه امام كاظم(علیهالسلام) به ظاهر دعوت را نپذیرفت، اما دلسوزی و خیرخواهی و دعا برای حسین و یارانش بیانگر این نكته است كه ایشان از روی تقیه، دعوت را نپذیرفته و چون از نتیجه آن آگاه بوده برای جلوگیری از شرارت بنیعباس، ناگزیر در حضور مردم، دعوت را رد كرده است تا بعدها ارتباط امام و قیامكنندگان فاش و مشخص نشود.(51)
علامه مجلسی نیز در توضیح جملات امام كاظم(علیهالسلام) در رد بیعت، جمله «در كار خویش جدی باش» را نشانه نیت قلبی امام دانسته، و این را كه امام در شهادت و مصیبت آنها از خداوند طلب پاداش میكند، دلیل بر آن میداند كه آنها نزد خداوند، درجه بالایی دارند.(52)
در پاسخ به سخن علامه مامقانی میتوان گفت:
اولاً: خود علامه قبول دارند كه امام دعوت را، البته به گفته ایشان در ظاهر، نپذیرفته است.
ثانیاً: علامه علت این امر را هم تقیه و جلوگیری از شرارت بنیعباس ذكر میكند تا بعداً دستاویزی برای آنها علیه حضرت نشود. حال باید از علامه سؤال كرد: وقتی امام به شكست آنان قطع و یقین دارد، آیا معقول است از یك طرف قیامشان را تأیید كند و به آنها فرمان قیام بدهد و در این بین هر تعدادی كه كشته شد، اشكالی ندارد، و از طرف دیگر در ظاهر تقیه كند و دعوت را نپذیرد كه مبادا بعدها این رابطه فاش شود و مورد شرارت عباسیان قرار گیرد؟
ثالثاً: بر فرض قبول ادعای شما، آیا با یك تقیه میشود آن سوءظن و بدگمانی را كه خلفای عباسی به ائمه داشتند، از بین برد؟
رابعاً: اگر تقیه در كار بوده و كسی هم از این رابطه مطلع نشده است، آن حضرت هرگز نباید از طرف هادی مورد توبیخ و ملامت قرار میگرفت، در حالی كه تاریخ بیانگر این است كه وقتی هادی سرهای قیامكنندگان را مشاهده كرد و فرمان قتل اسرا را هم صادر كرد، با خشم گفت:
به خدا حسین جز با دستور او (موسیبنجعفر ـ علیهالسلام ـ) بر ضد من قیام نكرده و جز محبت او راه دیگری نپیموده است، زیرا پیشوا و صاحب وصیت در میان این خاندان كسی جز موسیبنجعفر نیست؛ خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم.(53)
گرچه پیشگویی موسیبنجعفر(علیهالسلام) درباره هادی به وقوع پیوست، اما این سخن هادی نشان میدهد كه اگر او نمیمرد، امام از شرارت او در امان نبود.
بنابراین امام كاظم(علیهالسلام) چون از یك طرف شكست این قیام را قطعی میدانست و از طرفی هم برای اینكه جان خود و شیعیان و مكتبی را كه از پدرانش به او رسیده به خطر نیندازد، صلاح نمیدانست كه در قیام شركت كند و یا آن را تأیید نماید. و صرف اینكه حضرت برای آنها دلسوزی و یا دعا كند، دال بر تأیید قیام آنها نیست.
در پاسخ علامه مجلسی هم باید گفت:
وقتی امام كاظم(علیهالسلام) احساس كرد حسین و یارانش در تصمیم خود پافشاری میكنند، به او توصیه كرد كه در كار خود جدی باشد. در مورد قسمت دوم سخن علامه هم (طلب پاداش در مصیبت آنها) باید گفت: به هر حال امام هم انسان است و دارای احساسات، و طبیعی است كه از دست دادن آن تعداد از افراد خاندانش در یك روز، برای او هم سخت و گران باشد. صرف اینكه آنان در آخرت از مقام بلندی برخوردار خواهند بود، دلیل تأیید قیام نمیشود.
4. هنگامی كه سرهای بریده شهدا را به مدینه نزد موسی و عباس آوردند، در مجلسی كه گروهی از خاندان پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) و از جمله موسیبنجعفر(علیهالسلام) حضور داشتند، همه سكوت كرده بودند جز امام كاظم(علیهالسلام) كه چون چشمش به سر بریده حسینبنعلی، رهبر قیام فخّ، افتاد فرمود:
انا لله وانا الیه راجعون، مضی والله مسلماً، صالحاً، صوّاماً، آمراً بالمعروف وناهیاً عن المنكر ما كان فی اهلبیته مثله.(54)
سوگند به خدا او در گذشت در حالی كه مسلمان و درستكار بود، بسیار روزه میگرفت و شبها را به قیام و عبادت میگذرانید و امر به معروف و نهی از منكر میكرد؛ در خاندان وی چون او وجود نداشت.
این روایت هم فقط یك سوی قضیه یعنی فقط شخصیت حسین را تأیید میكند نه قیام او را.
5. ابراهیم بن اسحاق قطان میگوید: من از حسین بن علی و یحیی بن عبدالله شنیدم كه میگفتند:
ما خرجنا حتی شاورنا اهلبیتنا وشاورنا موسیبنجعفر فامرنا بالخروج.(55)
ما تا وقتی كه با خاندان خود مشورت نكردیم اقدام به خروج نكردیم و حتی با موسیبنجعفر(علیهالسلام) مشورت كردیم و او به ما دستور خروج و قیام را داد.
در مورد این حدیث باید گفت:
بر فرض صحت سند حدیث، اگر این روایت با روایت سوم مقایسه شود، میبینیم كه این دو با هم متعارضاند و هیچگونه سازگاری بین آنها وجود ندارد، زیرا:
اولاً: در روایت قبلی آمده با اینكه حسین حضرت را مكلف به خروج میكند، اما ایشان نمیپذیرد و آن توصیهها را به او میكند، ولی در این روایت آمده كه حسین و یحیی از او دستور میگیرند؛ لذا با توجه به این روایت دوم، اگر دستور دهنده و همه كاره امام است، پس اینكه آن حضرت از طرف حسین مكلف به خروج میشود، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ و آیا این وقاحت و بی ادبی حسین را در مورد امام نمیرساند؟
ثانیاً: طبق این روایت، میان حسین و امام از قبل هماهنگی بوده است. بنابراین چرا حسین درصدد بوده كه از امام بیعت بگیرد (آنها كه قبلاً با هم توافق كردهاند) و از طرفی هم چرا امام از بیعت كردن با او خودداری میكند؟ آیا معقول است فكر كنیم كه امام از ابتدا در جریان بوده و وقتی زمان قیام رسیده العیاذ بالله كنار كشیده باشد و با او بیعت نكند؟
بنابراین، تنها راه حل این مشكل این است كه بگوییم: روایت دومی یا ساخته و پرداخته عباسیان بوده تا بدین طریق علیه امام بهانه ای پیدا كنند و رهبری قیام را به او نسبت دهند و یا ساخته و پرداخته زیدیان بوده تا از آن برای تأیید قیامهای خود و جلب شیعیان امامی در قیامهای بعدی استفاده كنند.
6. در حدیثی از امام جواد(علیهالسلام) چنین نقل شده است:
لمیكن بعد الطّفّ مصْرعٌ أعظم من فخّ.(56)
پس از حادثه كربلا هیچ حادثهای برای ما بزرگتر از فاجعه «فخ» نبود.
این روایت نیز قیام را تأیید نمیكند، بلكه فقط میخواهد بگوید: چون تعداد زیادی از علویان در آن كشته شدند، این مصیبت بعد از واقعه عاشورا، بزرگترین مصیبت بوده است. بنابراین به عنوان نتیجه باید گفت: روایات وارد شده بیانگر این است كه امام فقط یك سوی قضیه یعنی شخصیت حسین را تأیید میكند و این غیر از تأیید قیام اوست.
در پایان، به عنوان خلاصه و نتیجهگیری بحث باید گفت: ائمه(علیهمالسلام) از زمان امام سجاد(علیهالسلام) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییر دادند؛ یعنی به جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به كارهای فرهنگی كردند و یك نهضت علمی ـ فكری را در پیش گرفتند كه به تعلیم و تربیت شاگردان و نشر احكام و معارف دینی میپرداخت. از اینرو، آنان در هیچ قیام و حركت ضدحكومتی شركت نكردند و حتی برخی یاران خود را نیز از شركت كردن در چنین حركاتی منع میكردند. زیرا این قیامهای پراكنده كه از سوی شیعیان صورت میگرفت، چندان سنجیده و حساب شده نبود و اتفاقاً به آن حركت حساب شده ائمه(علیهمالسلام) كه به شكل دیگری (نهضت علمی ـ فرهنگی) نمود پیدا كرده بود، ضربات سختی وارد كرد و قیام آنان را ناكام گذاشت و موجبات تفرقه نیروها و از دست رفتن آنها را فراهم كرد.
بنابراین، در اینكه رهبران قیامهای شیعی افرادی مؤمن، متقی، فاضل، ظلمستیز و دارای نیات اصلاحطلبانه بودند، و از این جهت مورد تأیید ائمه(علیهمالسلام) بودند، شك و تردیدی نیست؛ اما این یك سوی مسئله است و دلیل نمیشود كه سوی دیگر مسئله، یعنی قیام و رهبری آنان در آن برهه از زمان، مورد تأیید امام معاصر آنها نیز باشد، چنانكه روایات مطرح شده در این باب هم، همه ناظر به سوی اول مسئله است.
پینوشتها:
1. علت نامگذاری آنان به توابین (توبهكنندگان) این است كه برخی از آنان از جمله خود سلیمان از كسانی بودند كه برای یاری امام حسین(علیهالسلام) و تشكیل خلافت، از آن حضرت برای آمدن به عراق دعوت كرده بودند، اما وقتی امام در كربلا محاصره شد به كمك و یاری او نشتافتند. پس از این عمل خویش نادم و پشیمان بودند و توبه كردند و بدین جهت «توابین» نام گرفتند.
2. تاریخ طبری، محمدبنجریر طبری، ج3، ص390؛ مروج الذهب، حسینبنعلی مسعودی، ج2، ص97؛ الكامل، ابناثیر، ج2، ص624 ـ 625.
3. ای خونخواهان حسین(علیهالسلام).
4. تاریخ یعقوبی، ابنواضح، احمدبنابییعقوب، ج2، ص199؛ مروج الذهب، ج2، ص99 ـ 98؛ الكامل، ج2، ص627 ـ 645.
5. تشیع در مسیر تاریخ، سیدحسین محمدجعفری، ترجمه سیدمحمدتقی آیتاللهی، ص286.
6. تاریخ طبری، ج3، ص395.
7. همان، ص416.
8. حیات فكری سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، چ1، انتشارات انصاریان، قم، 1376ش، ص266.
9. تاریخ طبری، ج3، ص433؛ ذوب النضار فی شرح الثار، ابننما، جعفربنمحمد، ص92؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج45، ص363.
10.تاریخ طبری، ج3، ص437 ـ 436؛ الكامل، ج2، ص663؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96.
11.تاریخ طبری، ج3، ص449 ـ 448؛ الكامل، ج2، ص665 ـ 671.
12.اخبار الطوال، ص343 ـ 340؛ نهایة الارب، شهابالدین احمد نویری، ترجمه محمود مهدویدامغانی، ج6، ص32 ـ 30.
13. ذوب النضار، ص99؛ بحارالانوار، ج45، ص344؛ اختیار معرفة الرجال، محمدبنحسن طوسی، ص127؛ قاموس الرجال، محمدتقی تستری، ج8، ص445؛ معجم الرجال الحدیث، سیدابوالقاسم خویی، ج19، ص104.
14.بحارالانوار، ج45، ص351؛ اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص444؛ معجم الرجال الحدیث، ج19، ص102.
15.همان، ص343؛ همان، ص126؛ همان، ص444 ـ 445؛ همان، ص103.
16.الارشاد، محمدبنمحمدبننعمان، معروف به شیخ مفید، ج2، ص158.
17.ذوب النضار فی شرح الثار، ص60؛ بحارالانوار، ج45، ص350.
18.انساب الاشراف، احمدبنیحیی بلاذری، ج6، ص19 ـ 20؛ تاریخ طبری، ج3، ص491 ـ 492؛ الكامل، ج3، ص18.
19.در حالی كه در منابع آمده است، مختار خانههای چند تن از قاتلان امام حسین(علیهالسلام) را كه فرار كرده بودند، خراب كرد، از جمله خانه محمدبناشعث، و از مصالح آن، خانه حجربنعدی را كه معاویه خراب كرده بود، بازسازی كرد. مقتل الحسین، اخطب خوارزمی، ص202.
20.تنقیح المقال فی احوال الرجال، اسدالله مامقانی، ج3، ص215.
21.تاریخ طبری، ج3، ص436 ـ 437؛ ذوب النضار، ص94 ـ 96؛ الكامل، ج3، ص677.
22.تاریخ طبری، ج3، ص436؛ الكامل، ج3، ص663؛ بحارالانوار، ج45، ص365.
23.اختیار معرفة الرجال، ص125؛ قاموس الرجال، ج8، ص445.
24.معجم رجال الحدیث، ج18، ص96.
25.الارشاد، ج2، ص171.
26.انساب الاشراف، ج3، ص434 ـ 433؛ تاریخ طبری، ج4، ص206؛ مقاتل الطالبیین، ص158؛ عمدة الطالب، سیدجمالالدین احمدبنعلی حسنی معروف به ابنعنبه، ص256.
27.تاریخ یعقوبی، ج2، ص299 ـ 298؛ تاریخ طبری، ج3، ص205 ـ 208؛ مروج الذهب، ج2، ص210؛ الكامل، ج3، ص381 ـ 380.
28.عیون اخبار الرضا، محمدبنعلیبنبابویه، معروف به شیخ صدوق، ترجمه حمیدرضا مستفید و علیاكبر غفاری، ج1، ص516؛ بحارالانوار، ج46، ص174؛ مسعودی در مروج نیز گفتوگوی زید را با امام باقر(علیهالسلام) آورده كه تا حدودی شبیه همین روایت است و امام باقر(علیهالسلام) وقتی اصرار زید را میبیند میفرماید: «انی اخاف علیك یا أخ تكون غدا المصلوب بكناسة الكوفه، وودعه ابوجعفر.» مروج الذهب، ج2، ص209.
29.بحارالانوار، ج46، ص170؛ اختیار معرفة الرجال، ص231 ـ 232.
30.قاموس الرجال، ج4، ص266.
31.انساب الاشراف، ج3، ص436؛ تاریخ طبری، ج4، ص207: الكامل، ج3، ص381.
32.به عنوان نمونه عبداللهبنسبابه میگوید: ما هفت نفر بودیم كه به مدینه و به خدمت حضرت صادق(علیهالسلام) رسیدیم، حضرت فرمودند: آیا از عمویم زید خبری دارید؟ گفتیم او قیام كرده است… وقتی توسط پیكی كه از كوفه آمده بود، از جریان شهادت زید مطلع شدیم، خدمت حضرت رسیدیم و نامه را به ایشان تقدیم كردیم. حضرت نامه را خواند و گریست و سپس فرمودند: «انا لله وانا الیه راجعون، عندالله احتسب عمّی، انه كان نعم العمّ، ان عمی كان رجلا لدنیانا وآخرتنا، مضی والله عمی شهیدا كشهداء استشهدوا مع رسولالله وعلی والحسن والحسین.» عیون اخبار الرضا، ج1، ص521 ـ 522.
33.اختیار معرفة الرجال، ص153.
34.تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، رسول جعفریان، چ2، نشر الهادی، قم، 1378ش، ص682.
35.اختیار معرفة الرجال، ص416.
36.تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، ص684.
37.كفایة الاثر فی شرح النصوص علی الائمة الاثنیعشر، علیبنمحمد خزاز رازیقمی، ص300؛ سیره و قیام زیدبنعلی، حسین كریمان، ص49.
38.تاریخ طبری، ج3، ص422؛ الكامل، ج3، ص564؛ البدایة والنهایة، ابنكثیر، ج10، ص341.
39.تاریخ یعقوبی، ج2، ص365 ـ 368؛ تاریخ طبری، ج3، ص425 ـ 438؛ مروج الذهب، ج2، ص298؛ مقاتل الطالبیین، ص273 ـ 281؛ الكامل، ج3، ص563 ـ 578.
40.تاریخ یعقوبی، ج2، ص369؛ تاریخ طبری، ج3، ص461 ـ 476؛ مروج الذهب، ج2، ص300 ـ 303؛ مقاتل الطالبیین، ص318 ـ 328؛ الكامل، ج3، ص585 ـ 590.
41.عمدة الطالب، ص105.
42.منتهی الـآمال، شیخ عباس قمی، ج1، ص324.
43.مقاتل الطالبیین، ص258 ـ 259.
44.تاریخ یعقوبی، ج2، ص372.
45.مقاتل الطالبیین، ص259.
46.همان، ص283.
47.تاریخ یعقوبی، ج2، ص407؛ تاریخ طبری، ج3، ص598 ـ 600؛ مروج الذهب، ج2، ص332؛ مقاتل الطالبیین، ص429 ـ 438؛ الكامل، ج4، ص11 ـ 12.
48.تاریخ یعقوبی، ج2، ص417.
49.همان، ص418؛ بحارالانوار، ج48، ص170.
50.مقاتل الطالبیین، ص430؛ بحارالانوار، ج48، ص161.
51.تنقیح المقال، ج17، ص237.
52.بحارالانوار، ج48، ص165.
53.همان، ص151.
54.مقاتل الطالبیین، ص438؛ بحارالانوار، ج48، ص165.
55.مقاتل الطالبیین، ص441.
56.عمدة الطالب، ص183؛ بحارالانوار، همان.
ادامة
ائمه(علیهم السلام) و قیامهای شیعی (قسمت اول)
ائمه(علیهم السلام) و قیامهای شیعی (قسمت دوم)
















هیچ نظری وجود ندارد