او «پیامبر اعظم» و چشمه کوثر است، اهل دل که عاشق اند و رعونت ندارند از محمد(ص) سیراب می شوند و سرخ روی که روی و آواز پیمبر معجزه است و بر فرعونیان هم چون نیل ناگوار، از نظر مولوی معجزه برای اقناع دشمن است نه دوست:در دل هر امتی کز حق مزه استروی و آواز پیمبر معجزه استچون پیمبر از برون بانگی زندجان امت در درون سجده کند(همان:ب۳۶۱۳)موجب ایمان نباشد معجزاتبوی جنسیت کند جذب صفاتمعجزات از بهر قهر دشمن استبوی جنسیت پی دل بردن است(همان،دفتر ۶:ب۱۸۱۲)نه تو اعطیناک کوثر خوانده ای؟پس چرا خشکی و تشنه مانده ای؟یا مگر فرعونی و کوثر چو نیلبر تو خون گشته ست و ناخوش ای علیل!هر که را دیدی ز کوثر سرخ رواو محمد خوست با او گیر خوهر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می دار هم چون مرگ و تب(همان ،دفتر۵:ب۱۲۳۴)پیامبر هادی است و راهنما:پس بِکَش تو زین جهان بی قرارجَوق کوران را قطار اندر قطارکار هادی این بود تو هادی ایماتم آخر زمان را شادی ایهین روان کن ای امامُ المتَّقیناین خیال اندیشگان را تا یقینهر که در مکر تو دارد دل گروگردنش را من زنم، تو شاد رو(همان،دفتر ۴:ب۱۴۷۱)از جمله ترفندهای منافقان ساختن مسجدی بود که به مسجد ضرار معروف است و البته برای ایجاد شکاف و تفرقه در صفوف مسلمانان به بنای آن اقدام نمودند.یک مثال دیگر اندر کژ رویشاید ار از نقل قرآن بشنویاین چنین کژ بازیی در جفت و طاقبا نبی می باختند اهل نفاقکز برای عِزَ دین احمدیمسجدی سازیم و بود آن مرتدیاین چنین کژ بازویی می باختندمسجدی جز مسجد او ساختندسقف و فرش و قُبه اش آراستهلیک تفریق جماعت خواستهنزد پیغمبر به لابه آمدند که به مسجد ما بیا تا با قدم شما مبارک شود، رسول خدا(ص)از سر مهربانی دست رد نزد و جواب درشت نداد:چون برآن شد تا روان گردد رسولغیرت حق بانگ زد مشنو ز غولکین خبیثان مکر و حیلت کرده اندجمله مقلوب است آنچ آورده اندقصد ایشان جز سیه رویی نبودخیر دین کی جست ترسا و جهود؟قصدشان تفریق اصحاب رسولفضل حق را کی شناسد هر فضول؟گفت پیغمبر که: آری لیک مابر سر راهیم بر عزم غزازین سفر چون باز گردم آن گهانسوی آن مسجد روان گردم روانچون بیامد از غزا باز آمدندچنگ اندر وعده ی ماضی زدندگفت: ای قوم دغل خامش کنیدتا نگویم رازهاتان تن زنیدرسول خدا(ص) به فرمان خداوند مسجد را آتش می زنند و منافقان رسوا می شوند (همان،دفتر ۲:ب۲۸۳۶)دیگر داستان: داستان بلال است در گرمای حجاز از محبت مصطفی (ص)وقتی که خواجه اش از تعصب جهوی به شاخ خارش می زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون بر می جوشید و او احد احد می گفت:تن فدای خار می کرد آن بلالخواجه اش می زد برای گوش مالکه: چرا تو یاد احمد می کنی؟بنده بد منکر دین منیابوبکر صدای احد احد می شنود به سوی صدا می رود، بلال را می گوید: می توانی اعتقادت را مخفی کنی و به رهی خداوند: عالم اسرار است پنهان دار گام: بلال قبول می کند بار دیگر ابوبکر به کاری بیرون می رود و صدای احد احد را می شنود این بار هم او را پند می دهد.:باز پندش داد باز او توبه کردعشق آمد توبه او را بخورداین کار ادامه دارد لذا مولوی می گوید:توبه کردن زین نمط بسیار شدعاقبت از توبه او بی زار شدچرا که:عشق قهار است و من مقهور عشقچون شکر شیرین شدم از شور عشقعاشقان در سیل تند افتاده اندبر قضای عشق دل بنهاده اندابوبکر قصه را به رسول اکرم (ص) می گوید و مشورت می کند نهایت ابوبکر می گوید او را می خرم.مصطفی گفتش که: اکنون چاره چیستگفت: این بنده مر او را مشتری استرسول خدا ضمن قبول پیشنهاد ابوبکر از او می خواهد که ایشان را در این کار شریک کند. در این جا می بینیم که رسول خدا (ص) مستقیماً به عنوان حامی بردگان و غلامان وارد میدان می شود:مصطفی گفتش که ای اقبال جواندر این من می شوم انباز توتو وکیلم باش، نیمی بهر منمشتری شو قبض کن از من ثمنابوبکر می رود و بلال را می خرد و با خود همراه می کند.بعد از آن بگرفت او دست بلالآن ز زخم ضرس محنت چون خلالبلال به خدمت رسول خدا می رسد:مصطفی اش در کنار خود کشیدکس چه داند بخششی کو را رسید؟ماهی پژمرده در بحر اوفتادکاروان گم شده زد بر رشادرسول مکرم اسلام (ص) به ابوبکر می گوید: چرا من را در این کار شریک نکردی، ابوبکر به سپاس حرمت رسول خدا بلال را آزاد می کند و در این جا یکی دیگر از بزرگواری های رسول خدا جلوه می کند به عنوان رهبری که یارانش برای او حرمت بسیار قایل اند و از هر گونه گذشت و ایثار در راه او دریغ ندارند:گفت: ای صدیق آخر گفتمتکه: مرا انباز کن در مَکرمتگفت: ما دو بندگان کوی توکردمش آزاد من بر روی تو(همان،دفتر ۳:ب۸۹۳)قرآن او معجزه پایدار است آن گونه که «قاصدان را بر عصای موسی دست نیست» دست ناپاکان هم البته به قرآن او نمی رسد:مصطفی را وعده کرد الطاف حقگر بمیری تو نمیرد این سبقمن کتاب و معجزت را رافعمبیش و کم کن را ز قرآن مانعمکس نتاند بیش و کم کردن در اوتوبه از من حافظی دیگر مجوتا قیامت باقیش داریم ماتو مترس از نسخ دین ای مصطفیای رسول ما تو جادو نیستیصادقی هم خرقه ی موسی ستیهست قرآن مر تو را هم چون عصاکفرها را در کشد چون اژدهاتو اگر در زیر خاکی خفته ایچون عصایش دان تو آن چه گفته ایقاصدان را بر عصایت دست نیتو بخسب ای شه! مبارک خفتنی(همان:ب۱۱۹۷)مولوی به معجزات رسول مکرم اسلام نیز اشاراتی دارد به یکی از آن موارد اشاره می شود:سنگ ها اندر کف بوجهل بودگفت: ای احمد بگو این چیست؟زودگر رسولی چیست در مشتم نهان؟چون خبر داری ز راز آسمانگفت چون خواهی؟ بگویم کان چه هاست؟یا بگوید آن که ما حقیم و راستگفت بوجهل این دوم نادرترستگفت: آری حق از آن قادرترستاز میان مشت او هر پاره سنگدر شهادت گفتن آمد بی درنگلا اله گفت، الا الله گفتگوهر احمد رسول الله سفتچون شنید از سنگ ها بوجهل اینزد زخشم آن سنگ ها را بر زمین(همان،دفتر۱:ب۲۱۵۴و)البته محمد (ص) غرض آفرینش و خلقت نیز بود مگر خداوند در حدیث قدسی نمی فرماید: «لَولاکَ لما خلقتُ الافلاک»، او راز آفرینش و حکمت هستی است و هستی طفیل او:آسمان ها بنده ماه وی اندشرق و مغرب جمله نان خواه وی اندز آن که لولاک است بر توقیع اوجمله در انعام و در توزیع اوگر نبودی او نیابیدی فلکگردش و نور و مکانی ملکگر نبودی او نیابیدی بحارهیبت و ماهی و دُرّ شاهوارگر نبودی او نیابیدی زمیندر درونه گنج و بیرون یاسمینرزق ها هم رزق خواران وی اندمیوه ها لب خشک باران وی اند(همان،دفتر ۶:ب۲۱۰۹)آن دم لولاک این باشد که کاراز برای چشم تیز است و نظار(همان:ب۱۶۶۸)گر چه شاخ و برگ و بیخش اول استآن همه از بهر میوه مرسل استپس سری که مغز آن افلاک بوداندر آخر خواجه لولاک بودجمله عالم خود عرض بودند تااندر این معنی بیامد «هَل اَتی:(همان،دفتر ۲ب:۹۷۷)پیامبر منتهای عشق است و شأن لولاک یعنی همین:با محمد بود عشق پاک جفتبهر عشق، او را خدا لولا ک گفتمنتهی در عشق چون او بود فردپس مرا او را ز انبیا تخصیص کردگر نبودی بهر عشق پاک راکی وجودی دادمی افلاک را؟(همان،دفتر۵ب۲۷۳۹)
منبع:www.noormags.com
















هیچ نظری وجود ندارد