پيامبر مظهر قدرت خداوند است دست او دست خداست و با اشاره همين دست است که ماه را دو نيم مي کند،«اِقتَرَبَتِ السَّاعةُ وَ انشَقَّ القَمَرُ»(1/54):تا محال از دست من حالي شودمرغ پر برکنده را بالي شودچون يدالله فَوقَ اَيديهم بُوددست ما را دست خود فرمود احددست من بنمود بر گردون هنرمُقربا! بر خوان که: انشَقَّ القمر(همان،دفتر 2:ب1921)او حاتم «روح بخشان» است، بي مثل و مانند است و «گشاد اندر گشاد»:بهر اين خاتم شده ست او که به جودمثل او نه بود و نه خواهند بودچون که در صنعت برد استاد دستنه تو گويي: ختم صنعت بر تو استدر گشاد ختم ها تو خاتميدر جهان روح بخشان حاتميهست اشارات محمد المرادکل گشاد اندر گشاد اندر گشادصد هزاران آفرين بر جان اوبر قدوم و دور و فرزندان او(همان،دفتر 6:ب173)پيامبر(ص) «آواز خدا» را مي شنيد هم چون موسي که از درخت «اني انا الله» را:گفت پيغمبر که آواز خدامي رسد در گوش من هم چون صدانک، صريح آواز حق مي آيدمهم چو صاف از دُرد مي پالايدمهم چنين که موسي از سوي درختبانگ حق بشنيد کاي مسعود بختاز درخت اني انا الله مي شنيدبا کلام انوار مي آمد پديد(همان،دفتر 2:ب2891)ديگر از جلوه هاي حضرت رسول (ص)در سخن مولوي نقل احاديث رسيده از آن بزرگوار است، به صورت هاي گوناگون از تضمين، ترجمه، تلميح و… حدود 800 حديث که آوردن آن ها به داراز مي کشد فقط چند نمونه ذکر مي شود:گفت پيغمبر که هر که سر نهفتزود گردد با مراد خويش جفت(همان،دفتر1:ب176)گفت: اي نور حق و دفع حرجمعني الصبرُ مفتاحُ الفرج(همان،دفتر 6:ب19)گفت پيغمبر: رکوع است و سجودبر در حق کوفتن حلقه وجودحلقه آن در هر آن کو مي زندبهر او دولت سري بيرون کند(همان،دفتر 5:ب2050)آن که کف را ديد سرگويان بودآن که دريا ديد او حيران بود(همان:ب2910)به چند مورد از تجليات حضرت ختمي مرتبت در آثار ديگر مولوي نيز اشاره اي مي کنيم:ور دمي مدرسه احمد امي ديديرو حلال است بر فضل و هنر خنديدنآمد شه معراجي شب رفت ز محتاجيگردون به نثار او با دامن زر آمد…به هر شبي چو محمد به جانب معراجبراق عشقي ابد را به زير زين کشداچنان که کرد خداوند در شب معراجبه نور مطلق بر مصطفي سلام عليکحجاب چشم بگشايي که سبحان الذي اسريجمال خويش بنماي که سبحان الذي اسريدر تيره شب چون مصطفي مي رو طلب مي کن صفاکان شه ز معراج شبي بي مثل و بي اشباه شدحق مر او را برگزيد از انس و جانرحمة للعالمينش خواند از آنزاغ ايشان گر به صورت زاغ بودباز همت آمد و ما زاغ شد(عباس زاده، 1385)در آن چه به نبوت خاصه تعلق دارد، مولانا مکرر به اين معني که وجود پيغمبر ما جامع مرتبه تمام انبيا و غايت بعثت جميع آن هاست اشارت دارد:[پس سري که مغز آن افلاک بوداندر آخر خواجه لولاک بود]و سبق غايي وجود وي را بر ساير انبيا متضمن خاتميت او نيز نشان مي دهد. در واقع خاتميت وي در نزد مولانا مبني بر اين معني است که حقيقت محمدي جامع مراتب کمال است. از اين رو ساير انبيا شؤون مختلف نام وي محسوبند چون به فحواي حديث کُنتُ اول النبيين في الخلق و آخرهم فيِ البعثِ، غايت بعثت انبيا وجود وي بود. سلسله نبوت هم در وجود وي انتها پذيرفت و در قياس با ساير انبيا وجود وي حکم صد را در مقابل مراتب اعداد مادون پيدا کرد»(زرين کوب،1364:657)، «او کسي است که مقصد و معناي همه دين هاي پيشين است»(شميل ،1380:135).از درم ها نام شاهان بر کنندنام احمد تا ابد بر مي زنندنام احمد نام جمله انبياستچون که صد آمد نود هم پيش ماست(مولوي،دفتر 1:ب1105)پيامبر (ص) ثمره درخت آفرينش، فخر جهان هستي و هدف نهايي آن است.ظاهراً آن شاخ اصل ميوه استباطناً بهر ثمر شد شاخ هستگر نبودي ميل و اميد ثمرکي نشاند باغبان بيخ شجر؟پس به معني آن شجر از ميوه زادگر به صورت از شجر بودش ولادمصطفي زين گفت کادم و انبياخلف من باشند در زير لوابهر اين فرموده است آن ذوفنونرمز نحن الآخرونَ السابقونگر به صورت من ز آدم زاده اممن به معني جَدّ جد افتاده امپس زمن زاييد در معني پدرپس ز ميوه زاد در معني شجر(همان،دفتر4:ب524و)بخت جوان يار ما دادن جان کار ماقافله سالار ما، فخر جهان مصطفي است(مولوي، ج1:ب4915)او شمعي است که از نور وحي شعشعي برخوردار است و در شب جهالت و بي خبري قيام کرده تا پناه شيران راه حق شود (پور خالقي چترودي،1370:136)هين! مشو پنهان ز ننگ مدعيکه تو داري شمع وحي شعشعيهين! قم الليل که شمعي اي همامشمع اندر شب بود اندر قيامبي فروغت روز روشن هم شب استبي پناهت شير اسير ارنب است(مولوي،دفتر 4:ب1456)کج طبعاني نيز بوده اند که رسول خدا را به گونه هاي مختلف آزار داده اند از استهزا کردن تا به جانش قصد کردن و به گمان سست خود مي خواسته اند مانع ترويج دين اسلام شوند هم چون بعضي سياست ها و نوعلمان هزاره سوم غافل ازاين که:هر که بر شمع خدا آرد پف اوشمع کي ميرد؟ بسوزد پوز او(همان،دفتر 1:ب2089)مولوي به اين موارد نيز اشاره ها دارد:مولوي به داستان هايي که در طي زمان برگرد شخصيت آن حضرت شکل گرفته نيز اشارات فراوان دارد از آن جمله داستان دل انگيز ناليدن استون حنانه است، که گر چه از معجزات آن وجود مبارک است البته از سويي گوياي شور و عشق کاينات است به اين «سرور کاينات و مفخر موجودات و رحمت عالميان» (سعدي،1378:15).استن حنانه از هجر رسولناله مي زد هم چو ارباب عقولگفت پيغمبر چه خواهي اي ستونگفت جانم از فراقت گشت خونمسندت من بودم از من تاختيبر سر منبر تو مسند خاستيگفت مي خواهي تو را نخلي کنندشرقي و غربي ز تو ميوه چننديا در آن عالم حقت سروي کندتا تر و تازه بماني تا ابدگفت آن خواهم که دايم شد بقاشبشنو اي غافل کم از چوبي مباش(مولوي،دفتر 1:ب2124)مولوي در اين سخن خود پرده از چهره منافق بر مي دارد ،آيا دل انسان کمتر از يک قطعه چوب خشک است و نمي تواند پذيراي عشق و محبت باشد. کسي که اين عشق را رد کند کجا مي تواند در صف اولياي خدا قرار گيرد:فلسفي کو منکر حنانه استاز حواس اوليا بيگانه است(همان:ب3280)براي مولانا حضرت محمد (ص) يک سرو گردن بلندتر از ديگر پيامبران است او «مغيث هر دو کون»است:اندر آن وادي گروهي از عربخشک شد از قحط باران شان قِرَبدر ميان آن بيابان ماندهکارواني مرگ خود برخواندهناگهاني آن مُغيث هر دو کونمصطفي پيدا شده از ره بهر عون(همان،دفتر 3:ب3132)مولوي از ارتباطات اجتماعي، خانوادگي و خصوصي رسول خدا(ص) نيز در مثنوي شواهدي آورده است که با اين نشانه ها گويي خواسته است که انسان ها را به اين روابط آشنا کند. در داستان اعرابي و زنش بعد از چالش هاي لفظي زن و اعرابي نهايت اعرابي تسليم مي شود و مولوي سخن را به اين جا مي رساند که:زين للناس حق آراسته استزآن چه حق آراست چون دانند جستچون پي يسکن اليه اش آفريدکي تواند آدم از حوا بريد؟آن که عالم مست گفتش آمديکلميني يا حميرا مي زديبعد يک مسأله مهم اجتماعي، خانوادگي را مبتني بر روايتي از رسول خدا(ص) بيان مي کند:گفت پيغمبر که: زن بر عاقلانغالب آيد سخت و بر صاحب دلانباز بر زن جاهلان چيره شوندز ان که ايشان تند و بس خيره روندکم بُودشان رقت و لطف و ودادز آن که حيواني است غالب بر نهاد(همان،دفتر 1:ب2436و)نورش بر هر آن چه بتابد آن را بارور مي سازد، حتي دستار او در تنور نمي سوزداز انس فرزند مالک آمده ستکه به مهماني او شخصي شده ستبعد از صرف غذا انس دستمال سفره را زرد فام مي بيند تصميم مي گيرد آن را در تنور اندازد و بسوزاند:او حکايت کرد کز بعد طعامديد انس دستار خوان را زرد فامدر تنور پر ز آتش در فکندآن زمان دستار خوان را هوشمندبعد يک ساعت برآورد از تنورپاک و اسپيد و از آن اَوساخ دوردستار را در تنور انداخت و بعد از ساعتي بي آن که بسوزد سفيد و پاک بيرون مي آورد از او مي پرسند اين چيست:گفت ز آن که مصطفي دست و دهانبس بماليد اندر اين دستار خوان(همان،دفتر 3:ب 3112)وجود احمد(ص) کيمياست، مس وجود اشخاص را به طلا مبدل مي سازد:که نمي ماند به ما، گر چه زماستما همه مسّيم و احمد کيمياستاوست که قفل هاي هنوز ناگشوده را با دست اِنّا فتَحنا مي گشايد:ختم هايي کانبيا بگذاشتندآن به دين احمدي برداشتندقفل هاي ناگشاده مانده بوداز کف «انا فتحنا» برگشود(همان، دفتر 6:ب167)او پيامبري است که در ذات خداوندي مستغرق بود و چنان که مولانا مي گويد: روزني است که از درون آن مي توان خالق را ديد. از اين جاست که مولانا به دفعات چه مستقيماً و چه به تلميح آيه «ما رميت اذ رميت» را در شعر خود مي آورد تا تأکيد کند که پيامبر واسطه اي بود که خداوند کار خود را به دست او انجام مي داد:ما رميت اذ رميت، احمد بدستديدن او ديدن خالق شدستخدمت او خدمت حق کردن استروز ديدن، ديدن اين روزن است(همان:ب3207)محمد، جامي بود که شراب وحي از طريق او براي مردم جهان ريخته مي شد:بيار ساقي، بادت فدا سرو دستارزهر کجا که دهد دست جام جان دست آرچه باده بود که موسي به ساحران در ريختکه دست و پاي بدادند مست و بي خودوار؟صحابيان که برهنه به پيش تيغ شدندخراب و مست بدند از محمدمختارغلط محمد ساقي نبود جامي بودپر از شراب و خدا بود ساقي ابرار(مولوي،ج3:ب12019)مولانا، محمد را همان عقل اول مي داند با اين همه نفس اول و عقل اول در مقايسه او چه باشند؟اي شهسوار امر قل اي پيش عقلت نفس کلچون کودکي کز کودکي وز جهل خايد آستين(همان:ب18827)محمد (ص) «اسرافيل وقت» است بلکه خود «قيامت» است محيي و زنده کننده «يا اَيُّها الَّذينَ امَنُوا استَجيبُوا للهِ و لِلرسُولِ اِذا دَعاکُم لِما يُحييکُم …»(24/8) مولوي در مصراع آخر منکر را به پاسخ نشسته است:خيز در دم تو به صورت سهمناکتا هزاران مرده بررويد زخاکچون تو اسرافيل وقتي، راستخيزرستخيزي ساز پيش از رستخيزهر که گويد: کو قيامت؟ اي صنمخويش بنما که: قيامت نک منمدر نگر اي سائل محنت زدهزين قيامت صد جهان قايم شدهور نباشد اهل اين ذکر و قنوتپس جواب الاحمق اي سلطان! سکوت(مولوي،دفتر 4:ب1479).
منابع و مآخذ:قرآن مجيد، ترجمه ناصر مکارم شيرازي، انتشارات آستان قدس رضوي،[بي تا].1ـ الهي قمشه اي، حسين:1366،گزيده ي فيه ما فيه،انتشارات آموزش انقلاب اسلامي2ـ انصاري،خواجه عبدالله ، 1361رباعيات، محمود مدبري، انتشارات زوار3ـ پور خالقي چترودي، مه دخت:1371فرهنگ قصه هاي پيامبران،انتشارات استان قد رضوي4ـ ترمزي، ابوعيسي محمدبن عيسي:1383،شمائل النبي،ترجمه محمود مهدوي دامغاني ،نشر ني5ـ خير آبادي،عباس:1384،ظرف آب زندگي ،انتشارات پاژ6ـ راشد محصل، محمد رضا:1380،پرتوهايي از قرآن ،انتشارات آستان قدس رضوي7ـ زرين کوب،عبدالحسين :1367،بحر در کوزه،انتشارات علمي8ـ زرين کوب،عبدالحسين 1364سر ني ،انتشارات علمي9ـ سعدي،مصلح الدين:1378گلستان تصحيح غلامحسين يوسفي انتشارات خوارزمي10ـ شيمل،آن ماري:1280شکوه شمس ،ترجمه حسن لاهوتي11ـ عباس زاده،محسن:1385قرآن ادب و هنر،بنياد پژوهش هاي قرآن حوزه و دانشگاه12ـ مظاهري،حسين:1366،چهارده معصوم انتشارت کانون پرورش فکري13ـ مولوي،جلال الدين محمد:1370،مثنوي،تصحيح محمد استعلامي،انتشارات زوار،دفتر 514،ـ مولوي،جلال الدين محمد:1370،مثنوي،تصحيح محمد استعلامي،انتشارات زوار،دفتر 415ـ مولوي،جلال الدين محمد :1362،مثنوي،تصحيح محمد استعلامي انتشارات زوار،دفتر 216ـ مولوي، جلال الدين محمد،1370مثنوي، تصحيح محمد استعلامي انتشارات زواردفتر 617ـ مولوي،جلال الدين محمد: ديوان شمس، تصحيح بديع الزمان فروزانفر،انتشارات امير کبير18ـ مولوي،جلال الدين محمد:1363مثنوي، تصحيح محمد استعلامي،انتشارات زوار،دفتر 319__،______1363مثنوي ،تصحيح محمد استعلامي ،انتشارات زوار دفتر 120ـ وزير نژاد ابوالفضل: 1382در سايه سار احاديث، انتشارات سخن گستر.21ـ همداني (قاضي ابرقوه) رفيع الدين اسحق بن محمد :1361سيرت رسول الله تصحيح اصغر مهدوي،انتشارات خوارزمي.
منبع: www.noormags.com















هیچ نظری وجود ندارد