بررسى و نقد تکفیر مسلمانان از جانب وهابیان
مهدى پیشوایى*[۱]
چکیده
از آغاز ظهور وهابیت، «کفر» و «ایمان» و «توحید» و «شرک» محور اصلى اعتقادات آنها بوده است. وهابیان، توحید و شرک را به طرز خاصى و با معیارهاى خود تعریف، و بدون اثبات کردنش آن را تفسیر مىکنند. آنها از جنبههاى گوناگون به فرقه خوارج شبیهاند. مهمترین وجه شباهت این دو گروه این است که هر دو فقط خود را مسلمان مىدانند و سایر مسلمانان را تکفیر مىکنند؛ همچنین دایره ایمان را تنگتر و حیطه کفر را وسیعتر ترسیم مىکنند. در این مقاله، ملاکها و مرزهایى که وهابیان در خصوص کفر و ایمان مطرح مىکنند با استناد به احادیث نبوى و نظریات علماى بزرگ اسلامى نقد شده، گوشههایى از جنایتها و کشتارهاى آنها، که بر اثر همین تعریف نادرست از توحید و شرک صورت گرفته، بیان مىشود.
کلیدواژگان: شرک، ایمان، کفر، وهابیت، تکفیر.
مقدمه
پیامبر اسلام (ص)، که براى هدایت بشریت از طرف خداوند به پیامبرى رسید، مردم را به اصول اعتقادى روشن و سادهاى دعوت کرد که پیچیدگى بسیارى از ادیان و مذاهب و فلسفهها را نداشت. او مردم را به ترک بتپرستى و پرستش خداى یکتا و پذیرفتن نبوت خویش دعوت کرد. هر کس این اصول را مىپذیرفت، مسلمان تلقى مىشد و پیامبر از او نمىخواست که در خصوص آن اصول، دقت و موشکافى علمى و فلسفى داشته باشد.
البته به تدریج وظایف و تکلیفهاى عملى نیز، مانند به جاى آوردن نماز، پرداخت زکات، گرفتن روزه و … واجب شد، اما در پذیرش اصل اسلام، التزام و پاىبندى به اصول اعتقادى یادشده کافى بود. مطالعه در تاریخ این مسائل و چگونگى پذیرش اسلام از طرف بتپرستان، این مطلب را به روشنى اثبات مىکند. مطالعه سیره پیامبر نشان مىدهد که وقتى افراد به محضر او مىآمدند و شهادتین مىگفتند و به خواندن نماز و پرداخت زکات ملتزم مىشدند، پیامبر از آنها مىپذیرفت.
براى آنکه تعریف روشنى از «اسلام» و شرایط «مسلمان» داشته باشیم، چند نمونه حدیث از کتابهاى مهم اهلسنت در این زمینه نقل مىکنیم:
-
پیامبر اسلام (ص) فرمود:
[از طرف خداوند] مأموریت یافتم که با مردم [کافر] بجنگم تا شهادت دهند که خدایى جز الله نیست و محمد فرستاده خداست و نماز بخوانند و زکات بپردازند. وقتى که چنین کردند، جانها و اموالشان از ناحیه من محفوظ خواهد بود، مگر آنکه آن را بر هم زنند و حسابشان با خداست (راست و دروغشان و نهانشان را تنها خدا مىداند.[۲]
-
باز حضرت فرمود:
[از طرف خداوند] مأموریت یافتم که با مردم [کافر] بجنگم تا بگویند: لااله الا الله. وقتى که این جمله را گفتند، جانها و اموالشان از ناحیه من محفوظ خواهد ماند مگر آنکه آن را بر هم زنند و حسابشان با خداست (راست و دروغشان و نهانشان را تنها خدا مىداند).[۳]
-
همچنین آن حضرت فرمود:
[از طرف خداوند] مأموریت یافتم که با مردم [کافر] بجنگم تا شهادت دهند که خدایى جز الله نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و قبله ما را قبول کنند و از ذبیحه ما بخورند و مثل ما نماز بخوانند. وقتى که چنین کردند، جانها و اموالشان بر ما حرام خواهد بود، مگر آنکه آن را بر هم زنند. در این صورت در نفع و ضرر با مسلمانان یکسان خواهند بود.[۴]
-
و نیز فرمود:
[از طرف خداوند] مأموریت یافتم که با مردم [کافر] بجنگم تا شهادت دهند که خدایى جز الله نیست و به [نبوت] من و آیینى که آوردم، ایمان بیاورند. وقتى که چنین کردند، جانها واموالشان از جانب من محفوظ خواهد بود، مگر آنکه آن را بر هم زنند و حسابشان با خداست.
راست و دروغ و نهانشان را تنها خدا مىداند.[۵]
حرمت تکفیر مسلمان
از طرف دیگر، پیامبر اسلام (ص) از تکفیر مسلمانان نهى کرده و در این زمینه هشدار داده است. بر اساس برخى روایات، تکفیر مسلمان را همچون قتل او معرفى کرده است که براى نمونه به نقل چند حدیث اکتفا مىکنیم:
-
پیامبر اسلام (ص) فرمود: «هر کس به برادر [مسلمان] خود بگوید اى کافر! یکى از آن دو، گرفتار آن مىگردد».[۶]
-
ابوذر مىگوید: «از پیامبر اسلام (ص) شنیدم که مىفرمود: «اگر شخصى، دیگرى را به فسق یا کفر متهم کند، اگر او چنین نباشد به خود گوینده باز مىگردد؛ خود او گرفتار فسق یا کفر مىشود».[۷]
-
پیامبر اسلام (ص) فرمود: «لعن مؤمن مثل کشتن اوست و هر کس مؤمنى را به کفر متهم کند، مثل این مىباشد که او را کشته است».[۸]
-
حافظ محمد بن احمد ذهبى (۶۶۳- ۷۴۸ ق.) در کتاب الکبائر، که درباره گناهان کبیره تألیف کرده است، یکى از گناهان کبیره را اذیت و آزار مسلمانان و ناسزاگویى به آنان مىشمارد، و ذیل عنوان «اذیه المسلمین وشتمهم» از پیامبر (ص) نقل مىکند که فرمود:
مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج۲، ص: ۱۹۵
«هر کس شخصى را کافر صدا کند یا دشمن خدا بنامد در حالى که چنین نباشد، خود وى به آن گرفتار مىشود».[۹]
-
پیامبر اسلام (ص) فرمود: «هر فرد مسلمانى که مسلمان دیگر را کافر بشمارد، اگر او کافر نباشد، خود گوینده کافر خواهد بود».[۱۰]
-
بر اساس روایت دیگرى حضرت فرمود:
سه چیز از پایههاى ایمان است: نخستین آنها خوددارى از [آزار و اذیت] کسى است که بگوید لا اله الا الله. چنین کسى را نباید به علت ارتکاب گناهى، کافر شمرد و نباید او را به سبب عملى، خارج از اسلام دانست.[۱۱]
-
باز آن حضرت فرمود: «هر کس مؤمنى را به کفر متهم کند، مثل قاتل اوست».[۱۲]
محمد بن على شوکانى، که از فقهاى حنبلى است و با وهابیان هممسلک است، از «ابوسعید خدرى» از پیامبر اسلام (ص) نقل مىکند که على (ع)، که از طرف
پیامبر اسلام (ص) جهت تبلیغ به یمن اعزام شده بود، اندکى طلا براى پیامبر فرستاد. حضرت آن را بین چهار نفر تقسیم کرد. شخصى گفت: یا رسولالله! تقوا پیشه کن. حضرت فرمود: واى بر تو! آیا من شایستهترین فرد روى زمین براى رعایت تقوا نیستم؟! آن شخص محضر پیامبر را ترک کرد [و] حرکت نمود که برود. خالد بن ولید به حضرت گفت: آیا گردن او را بزنم؟ حضرت فرمود: نه، شاید نماز مىخواند. خالد گفت: چه بسا نمازگزار که چیزى به زبان مىگوید که در دلش نیست. حضرت فرمود: من اجازه ندارم که دلهاى مردم را سوراخ و شکمشان را پاره کنم تا ببینم در دل آنها چیست.[۱۳]
نظریات علماى اسلام در خصوص تکفیر
بر اساس همین تأکیدهاى پیامبر اسلام (ص)، فقها و علماى اسلام از گذشته تا کنون به شدت از تکفیر مسلمانان و هر گونه متهم کردن آنها به انحراف و گمراهى خوددارى مىکردند و به مسلمانان هشدار مىدادند که چنین نکنند. در ادامه، براى نمونه، نظریات چند نفر از علماى اهلسنت را در این باره مىآوریم:
-
نووى، عالم و محدث بزرگ اهلسنت، مىگوید:
بدان که عقیده اهل حق بر این است که هیچ یک از اهل قبله به خاطر گناه، کافر شمرده نمىشود. همچنین پیروان آرا و مذاهب و بدعتها نیز کافر محسوب نمىشوند. [فقط] کسى که یکى از ضروریات اسلام را انکار کند، حکم به کفر و ارتداد او صادر مىشود، مگر آنکه تازه مسلمان باشد.[۱۴]
-
فخر رازى مىگوید: «کفر عبارت است از انکار یکى از ضروریات اسلام. بنابراین، ما هیچ
یک از اهل قبله را تکفیر نمىکنیم، زیرا منکر بودن آنها به ضروریات اسلام معلوم نیست».[۱۵]
-
ابوالحسن اشعرى، مؤسس مذهب اشعرى، مىنویسد:
بعد از پیامبر اسلام، میان مسلمانان در بسیارى از امور اختلاف پدید آمد، به طورى که برخى از آنان، بعضى دیگر را گمراه شمردند و از آنان تبرا جستند، و با اینکه به فرقههاى مختلف و گروههاى پراکنده تقسیم شدند، ولى اسلام همه را فرا مىگیرد و همه را شامل مىشود؛ همه مسلمان هستند.[۱۶]
-
تفتازانى مىگوید:
مخالف حق از اهل قبله، کافر شمرده نمىشود، مگر اینکه ضروریات دین، مانند حدوث عالم، قیامت و حشر ابدان را انکار کند … پیامبر و صحابه از عقاید مردم تفتیش نمىکردند و آن را که به ظاهر حق بود، مىپذیرفتند.[۱۷]
باید توجه داشت که موارد اختلاف مسلمانان، غالباً در امور نظرى و اجتهادى است که امکان خطا و اشتباه در آنها هست و گاه نظریه طرفین با استناد به اخبار، ظنى یا قابل تأویل است که احتمال جعل و کذب نیز در آنها وجود دارد. بنابراین، جایز نیست در چنین مواردى، یکدیگر را تکفیر کنند. با این وضع، چگونه پذیرفتنى است که مسلمانان را که اهل قبله هستند و اصول اعتقادى مشترک دارند، به علت اختلاف در برخى امور اجتهادى تکفیر کنند.
روش سلف در خصوص تکفیر
ابنتیمیه، بنیانگذار وهابیت، در فتاواى خود مىگوید:
پیشوایان اهلسنت و جماعت، مردم را مجبور نمىکردند که در موارد اجتهادى، رأى آنها را بپذیرند. به همین جهت وقتى هارون (خلیفه عباسى) از مالک بن انس نظرخواهى کرد که مردم را وادار کند که از فتاواى او در کتاب موطأ پیروى کنند، وى گفت: «این کار را نکن، زیرا اصحاب پیامبر در مناطق مختلف پراکنده شدهاند و هر گروه مسائل فقهى را از شخصى، که نزد آنان بوده است [گرفته] و من فقط علم مردم شهر خود را گرد آوردهام.[۱۸]
به گفته ابنتیمیه، مالک مىگفت: «من بشرى بیش نیستم. ممکن است رأى من درست باشد و ممکن است اشتباه کنم. گفتار مرا به قرآن و سنت عرضه کنید [تا صحت و سقم آن روشن شود]».[۱۹]
همچنین ابنتیمیه از ابوحنیفه نقل مىکند که مىگفت: «این رأى من است. هر کس رأیى بهتر از من براى ما بیاورد، از او مىپذیریم». به گفته وى، مزنى، در اول کتاب مختصر، نوشته است: «این کتابى است که علم شافعى را در آن براى کسانى که مىخواهند با آن آشنا شوند، تلخیص کردهام، ولى اعلام مىکنم که خود شافعى مردم را از تقلید وى یا تقلید سایر علما نهى کرده است».[۲۰]
احمد بن حنبل نیز گفته است: «سزاوار نیست که فقیه، مردم را به پیروى از مذهب خویش وادارد و در این راه بر آنها سخت گیرد». همچنین گفته است: «در دین خود از اشخاص تقلید نکن، زیرا آنها از خطا و اشتباه محفوظ نیستند».[۲۱]
ابنقیّم، که پس از ابنتیمیه بزرگترین پیشوا و مقتداى وهابیان است، مىگوید:
مسلمانان درباره بعضى از احکام اختلاف نظر پیدا مىکنند، ولى این باعث نمىشود که بگوییم از اسلام خارج شدهاند. صحابه پیامبر در بسیارى از مسائل و احکام اختلاف نظر داشتند، در حالى که آنها سرآمد مؤمنان و از نظر ایمان کاملترین امت بودند.
مقصود این است که مسلمانان هر وقت در پارهاى از احکام و مسائل اختلاف نظر پیدا کردند، اگر طبق دستور خدا که فرموده است «و هر گاه در چیزى نزاع کردید آن را به خدا و پیامبر ارجاع، دهید اگر ایمان به خدا و روز رستاخیز دارید»،[۲۲] آن را به خدا و پیامبر ارجاع کنند، از حقیقت اسلام خارج نمىگردند.[۲۳]
رشید رضا، که طرفدارى او از وهابیت بر اهل فضل و اطلاع پوشیده نیست، در مقدمهاى که درباره فواید کتاب المغنى تألیف «ابنقدامه» (در فقه حنبلى) نوشته از اختلاف مسلمانان در مسائل اجتهادى، سخت انتقاد مىکند و آنها را به وحدت و خوددارى از تکفیر یکدیگر فرا مىخواند. او مىنویسد:
در اواخر قرن گذشته، آزار بعضى از متعصبان در طرابلس شام به دست بعضى دیگر از مسلمانان به جایى رسید که یکى از علماى بزرگ شافعى نزد مفتى و رئیس علما رفت و شکایت کرد که مساجد را بین ما و حنفىها تقسیم کن، زیرا فلان فقیه حنفى، ما را مثل اهل ذمه محسوب مىکند. وى اضافه کرد: امروزه مسئله ازدواج مرد حنفى با زن شافعى بر سر زبانها افتاده است. برخى آن را جایز نمىدانند و بعضى تجویز مىکنند و مىگویند چنین زنى مثل زن ذمیه است!
همچنین مىگوید:
این تعصب و آزار دیگران و جدایى بین مسلمانان به علت آراى اجتهادى کجا، و تساهل و اغماض سلف صالح کجا، که سهلگیرى در شریعت و فقدان عسر و حرج را که خدا خواسته است، شیوه خود قرار داده بودند و از ایجاد تفرقه در میان مسلمانان با دلایل ظنى اجتهادى (که هر کس آن را به نصوص شرعى یا حکمت شارع نزدیکتر ببیند، به نحوى آن را ترجیح مىدهد) خوددارى مىکردند، به طورى که مشهورترین پیشوایان فقه و حدیث جایز نمىدانستند که به صورت قطعى فتوا دهند؛ مثلًا مىگفتند: این کار را بد مىدانم یا مىترسم چنین باشد یا سزاوار نیست، یا دوست ندارم یا آن را نمىپسندم و در مقابل مىگفتند: انسان احتیاطاً چنین عمل کند. امام احمد بن حنبل نیز در مسائل اجتهادى همینگونه که نقل کردیم، مىگفت.[۲۴]
رشید رضا در بخشى دیگر از این مقدمه مىنویسد:
واقعیت این است که اکثر مطالب کتب فقهى، مسائل اجتهادى و آراى ظنى مىباشد که بعضى از آنها از سخنان فقها و برخى دیگر، از دلایل دقیق قیاسى استنباط شده است[۲۵] که بیشتر علماى سلف صالح امثال آنها را قبول ندارند. پس چنین آرا و فتواهایى به همان اندازه محترم است که فتواهاى مخالف آنها در مذاهب دیگر و این از باب احترام به علم و استقلال رأى و براى پرهیز از تبدیل اختلاف نظر به اسباب عداوت و دشمنى در میان امت واحده است که به حفظ اتحاد و اتفاق موظفاند، ولى هیچ یک از این آرا و فتواها نباید پایه اسلام و ایمان شمرده شود یا منکر آن کافر به حساب آید یا گناهکار شمرده شود، چه در انکار آن مجتهد باشد یا مقلد.
رشید رضا اضافه مىکند:
بزرگان علماى صحابه و تابعان و سایر مجتهدان سلف پرهیز داشتند که اجتهادهاى ظنى خود را حکم خدا و شرع خدا بنامند، بلکه بلندپایهترین و دانشمندترین آنها مىگفتند: این مقتضاى علم و اجتهاد من است، اگر درست باشد از خداست و از لطف اوست و اگر اشتباه باشد، از من است و از شیطان.[۲۶]
محمد بن عبدالوهاب، در یکى از کتابهاى خود مىگوید:
بدان که جایز نیست انسان از روى هواى نفسانى یا تعصب یا به دلیل انکار بعضى از مسائل مورد اختلاف مردم، مسلمانى را منافق بنامد. انسان باید در این کار سخت بر حذر باشد، زیرا در حدیث صحیح از پیامبر (ص) نقل شده است: هر کس مسلمانى را به کفر متهم کند، مثل این است که او را کشته است.[۲۷]
موارد تکفیر مسلمانان از جانب بزرگان وهابیت
-
با همه دلایلى که در خصوص منع تکفیر تا به اینجا گفته شد، ابنقیم، توسل مسلمانان به پیامبر و صالحان را شرک معرفى کرده، با این اتهام به مسلمانان مىتازد. او مىنویسد:
پیامبر اسلام قبرهاى اصحاب خود را براى این زیارت مىکرد که براى آنها دعا کند و بر آنها رحمت فرستد، ولى مشرکان (یعنى مسلمانانى که توسل را جایز مىدانند) برخلاف روش رسول خدا مرده را مىخوانند و او را شریک خدا قرار مىدهند و خدا را به او سوگند مىدهند و حوائج خود را از او مىخواهند و از او استغاثه و به او توجه مىکنند. روش اینان، شرک و اهانت به خودشان و به مرده است.[۲۸]
البته موضوع توسل در کتابهاى مرتبط، بررسى، و پاسخ این اتهام داده شده است. در اینجا سخن ابنقیم را فقط از نظر متهم کردن مسلمانان به کفر و شرک نقل کردیم. عجیب است که ابنقیم در یکى از کتابهایش درباره احتیاط و پرهیز صحابه و تابعان در دادن فتوا داد سخن مىدهد و مىگوید:
صحابه و تابعان، فتوا دادن را بد مىدانستند و هر کدام دوست داشتند که دیگرى مسئولیت فتوا دادن را عهدهدار شود و فقط وقتى که بر آنان واجب عینى مىشد، اجتهاد خود را در فهم حکم مسئله از کتاب و سنت و سخنان خلفاى راشدین به کار مىبردند و آنگاه فتوا مىدادند.[۲۹]
با این حال، چنانکه گذشت، ابنقیم، برعکس گفته خویش، در تکفیر مسلمانان شتاب دارد و اى کاش مثل صحابه عمل مىکرد و اجازه مىداد در این باره دیگران فتوا بدهند.
-
محمد بن عبدالوهاب (که هشدار او در خصوص تکفیر مسلمانان قبلًا ذکر شد)، در پاسخ نامهاى که به گفته خودش از «عمان» براى وى رسیده بود، مىنویسد: «سوألاتى از عمان به ما رسیده که یک نفر جهمى گمراه نوشته است».[۳۰] آنگاه در پاسخ آن، ضمن اصرار بر جسمیت خدا و استقرار او بر عرش مىگوید: «ولى پیروان جَهم، این اسناد و دلایل را انکار کردهاند و در تکذیب آنها عناد ورزیدهاند و از این جهت از نظر اکثر اهلسنت و جماعت کافر شدهاند».[۳۱]
وهابیان اصرار عجیبى بر اثبات کفر مسلمانان دارند. آنان به جاى کوشش براى رفع اشتباه یا ابهام و در عوض طرح دلایل علمى، طرف مقابل را به کفر و شرک متهم
مىکنند. محمد بن عبدالوهاب
در اوایل فعالیت خود در نجد، در پاسخ یکى از علماى جزیرهالعرب به نام سلیمان بن سخیم چنین نوشت: «پیش از پاسخ، به تو مىگوییم که تو و پدرت تصریح مىکنید که کافر و مشرک و منافق هستید». آنگاه در ادامه نامه نوشت: «اما دلایل اینکه تو شخصى معاند و از روى علم و آگاهى، گمراه هستى و کفر را بر اسلام برگزیدهاى چند تاست». سپس کوشیده است با چند دلیل، کفر سلیمان را اثبات کند.[۳۲]
راستى این چه شیوهاى است که وهابیان برگزیدهاند که به جاى اثبات بطلان فکر و حرف و سخن طرف مقابل، به صاحب فکر و سخن حمله کرده، او را ترور شخصیت مىکنند؟! آیا این همان «مجادله احسن» است که خداوند در قرآن به آن توصیه کرده است؟!
-
امیر صنعانى (محمد بن اسماعیل)، یکى دیگر از سلفیان، درخواست کنندگان شفاعت از پیامبر و صالحان را کافر و کفر آنها را کفر اصلى معرفى مىکند. وى پس از ذکر این گروه مىنویسد:
اگر بگویى این قبرپرستان مىگویند «ما به خدا شرک نمىورزیم و براى او شریک قائل نیستیم، توسل به اولیا که شرک نیست»، مىگویم: «بلى، آنها چیزى را که در دل ندارند با زبان مىگویند، ولى این نشان مىدهد که آنها اصلًا معناى شرک را نفهمیدهاند». اگر بگویى «آنها نمىدانند که به واسطه کارى که مىکنند، مشرکاند»، مىگویم «فقها در کتابهاى فقه درباره ارتداد آوردهاند که هر کس کلمه کفر را بر زبان آورد، کافر مىشود، هرچند معناى آن را نفهمد و این گواه بر این است که آنها نه حقیقت اسلام و نه ماهیت توحید را مىدانند، بنابراین کافر شدهاند، آن هم کافر اصلى».[۳۳]
آیا استدلالى محکمتر از این هم پیدا مىشود؟ کسى که کافر است، آن هم کافر اصلى، تکلیفش روشن است و مسلمانان دیگر حرفى با او ندارند و دیگر زحمت استدلال و بحث و گفتوگو با او از همه برداشته شده است! بر اساس این استدلال، اگر صنعانى سخنى بگوید که مضمون آن کفر باشد، وى کافر شده است، هرچند معناى سخن خود را نفهمیده باشد! چنانکه بر اساس احادیثى که در آغاز این بخش از پیامبر اسلام (ص) نقل کردیم، چون صنعانى مسلمانان را تکفیر کرده است، این کفر به خود او باز مىگردد. آیا نباید پرسید که چگونه صنعانى و امثال او هشدار «ابنتیمیه» و «ابنقیم» و سایر رهبران وهابیت را در خصوص تکفیر مسلمانان نادیده گرفته و مىگیرند؟ این سخنان متناقض سران وهابیت چگونه قابل توجیه است؟!
اعتراض علماى اسلام به وهابیت
از همان آغاز ظهور وهابیت، علماى اسلام با حربه کفر و شرک وهابیت به شدت مخالفت، و آنان را به علت تکفیر مسلمانان محکوم کردهاند. در اینجا درباره مخالفت علماى اسلام با محمد بن عبدالوهاب اندکى توضیح مىدهیم. در این زمینه براى نمونه، اعتراض سخت دو نفر از علماى آن عصر به وى را ذکر مىکنیم: یکى برادرش، شیخ سلیمان و دیگرى استادش، شیخ محمد بن سلیمان کردى.
-
شیخ سلیمان، برادر محمد بن عبدالوهاب، که یکى از مخالفان بزرگ وى بود، کتابى به نام الصواعق الألهیه در رد او نوشت. وى در این کتاب، سخنان برادرش را نقد و رد مىکند و در خصوص تکفیر مسلمانان به وى هشدار مىدهد و مىنویسد:
این امور (امورى که محمد بن عبدالوهاب موجب شرک و کفر معرفى مىکند) قبلًا در
زمان امام احمد حنبل و در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود و بعضى آن را انکار کردند، ولى همچنان رواج یافت، به طورى که همه بلاد اسلام را پر کرد. همه این کارهایى که شما مردم را به سبب آنها تکفیر مىکنید، صورت گرفت، ولى از هیچ یک از پیشوایان اسلام نقل نشده است که مرتکبان این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند یا بلاد مسلمانان را آنگونه که شما مىگویید، بلاد شرک یا بلاد حرب نامیده باشند. شما کسانى را نیز که این کارها را کفر ندانند، تکفیر مىکنید، گرچه خودشان آنها را انجام نداده باشند. آیا شما گمان مىکنید که این امور (توسل، طلب شفاعت و …) واسطه قرار دادن در عبادت است و انجامدهنده آن اجماعاً کافر است، در حالى که هشتصد سال از زمان پیشوایان اسلام[۳۴] مىگذرد، ولى از هیچ عالمى از علماى اسلام نقل نشده است که این امور را کفر دانسته باشند؛ و اصولًا هیچ عاقلى چنین گمانى نمىکند. به خدا سوگند، لازمه سخن شما این است که تمام امت اسلام بعد از زمان احمد حنبل چه عالمان، چه امرا و چه عامه مردم همه کافر و مرتدند، انا لله و انا الیه راجعون. فغان و فریاد از دست شما، به خدا پناه مىبریم. آیا شما آنگونه که عوامتان مىگویند، معتقدید که حجت فقط به وسیله شما تمام و دین اسلام فقط به وسیله شما شناخته شده است؟! اى بندگان خدا بس کنید.[۳۵]
-
سید احمد زینى دحلان، مفتى مکه، مىنویسد: «یکى از کسانى که در رد ابنعبدالوهاب کتاب نوشت، بزرگترین استادش، شیخ محمد بن سلیمان
کردى است. او ضمن سخنانى به ابنعبدالوهاب گفت:
من تو را به خاطر خدا نصیحت مىکنم که زبان خود را از [تکفیر] مسلمانان باز دارى. اگر از شخصى شنیدى که بر این عقیده دارد که هنگام توسل و استغاثه، شخص مورد استغاثه و توسل اثر مىگذارد نه خدا، راه درست را به او نشان بده و با دلیل براى او بیان کن که غیر از خدا هیچ کس و هیچ چیز تأثیر ندارد. و اگر خوددارى ورزید، آنگاه فقط او را تکفیر کن، اما راهى براى تکفیر اکثریت مسلمانان ندارى، زیرا این تو هستى که با اکثریت مسلمانان به مخالفت برخاستهاى و شذوذ و تکروى مىکنى و کسى که تکروى مىکند به کفر نزدیکتر است، زیرا او از راهى غیر از راه مؤمنان پیروى مىکند. چنانکه خداوند مىفرماید: وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً:[۳۶] کسى که بعد از آشکار شدن حق، با پیامبر مخالفت کند و از راهى جز راه مؤمنان پیروى نماید، ما او را به همان راه که مىرود مىبریم و به دوزخ وارد مىکنیم و چنین کسى جایگاه بدى دارد.[۳۷]
شیعه، آماج تیر تکفیر و تهمت وهابیان
تندترین، و بىپایهترین و کینه توزانهترین اظهار نظرها و داورىهاى وهابیان، درباره شیعیان است. آنان شیعیان را بیش از دیگران تکفیر مىکنند و سخنانشان در مورد آنها آکنده از کینه، تعصب، حمله، نیش، ناسزا، حقکشى و تحریف حقائق است. در این زمینه، چند نمونه از سخنان سران وهابیت را نقل مىکنیم:
-
ابنتیمیه از شیعیان با طعنه به عنوان «رافضه» یاد مىکند و در یکى از تألیفاتش مىگوید:
شرک و سایر بدعتها بر دروغ و افترا استوار است. و لذا هر کس که از توحید و سنت دورتر باشد، به شرک و پیروى از بدعت نزدیکتر است؛ مانند رافضه که دروغگوترین گروههاى پیرو آرا و مذاهب و مشرکترین آنها هستند. در میان پیروان آرا و مذاهب، هیچ گروهى دروغگوتر از آنها و دورتر از توحید یافت نمىشود.[۳۸]
-
صنعانى، درخواست کنندگان شفاعت (پیامبر) را کافر و کفر آنها را کفر اصلى مىداند.[۳۹]
-
از ابنجبرین، که از مفتیان بزرگ سعودى است، پرسیدند: «آیا به فتواى شما به فقراى شیعه مىتوان زکات داد؟»، پاسخ داد: «طبق نظر علماى اسلام، به کافر نمىشود زکات داد و شیعیان بدون شک کافرند».[۴۰]
-
«هیئت عالى افتاى سعودى» در پاسخ به پرسشى درباره شیعه نوشته است: «همانگونه که در پرسش آمده است، آنان (جعفریه) که یا على، یا حسن و یا حسین مىگویند، مشرک و مرتد و از دین خارجاند».[۴۱]
تکفیر توسط خوارج زمان
وهابیان از جهات گوناگون به فرقه خوارج شباهت دارند،[۴۲] اما مهمترین وجه شباهت این دو گروه این است که هر دو فقط خود را مسلمان
مىدانند و سایر مسلمانان را تکفیر مىکنند. خوارج که در جنگ صفین، على (ع) را به پذیرش آتشبس و حکمیت وا داشتند، بعداً از سخن خود برگشتند و قبول حکمیت را خطا و گناه اعلام کردند و با شعار «لاحکم الا لله»[۴۳] (حکم فقط از آن خداست) در برابر امیرمؤمنان (ع) عَلَم مخالفت برافراشتند. آنها در ابتداى امر، عقاید خاصى نداشتند و تنها با اعتراض به مسئله حکمیت و اینکه در دین خدا نمىتوان اشخاص را حَکَم قرار داد، از امیرمؤمنان (ع) جدا شدند و کل آرا و اندیشههاى آنان در شعار، «لا حکم الا الله» خلاصه مىشد، اما به تدریج به گروهى کوتهفکر، خودمحور، تنگنظر و افراطى تبدیل شدند و عقاید خاص کلامى پیدا کردند. اصول عقاید آنها، که محور کل موضعگیرىها و مجادلاتشان بود، از این قرار است:
-
على، عثمان، عمروعاص، ابوموسى اشعرى، شرکتکنندگان در جنگ جمل و تمام کسانى که به حکمیت راضى شدهاند، کافرند.[۴۴] اکثر گروه خوارج معتقد بودند ارتکاب گناه کبیره موجب کفر است[۴۵] و مرتکب گناه کبیره، اگرچه ایمان قلبى داشته باشد و نماز هم بخواند، کافر است و جان و مال او احترام ندارد.
بدینترتیب، موضوع «کفر» و «ایمان»، اساس تفکر آنها را تشکیل مىداد و این دو کلمه را به طرز خاصى تفسیر مىکردند و دامنه کفر را توسعه مىدادند. خوارج براى اثبات پندار خود مبنى بر کفر مرتکبان گناه کبیره، به ظاهر آیاتى از قرآن مجید استناد مىکردند؛ مانند آیه ۹۷ سوره آلعمران، ۸۷ سوره یوسف و ۵۵ سوره نور و با دستآویز قرار دادن آنها، مخالفان خود را کافر اعلام مىکردند، در حالى که با دقت و تدبر در مضامین آیات یادشده، معلوم مىشود که آنها بر
گفتههاى خوارج دلالتى ندارد و با عقیده آنها نیز مرتبط نیست.[۴۶]
خوارج کمکم به جایى رسیدند که جز خود، همه مسلمانان را کافر اعلام مىکردند. عقیده سخیف خوارج در خصوص تکفیر مسلمانان، آثار ویرانگرى در جامعه اسلامى به بار آورد و سبب شد با بهانههاى واهى، خون مسلمانان را بریزند. خوارج، که خود را نمایندگان و متولیان اسلام مىدانستند، هر مسلمانى را که با آنها همعقیده نبود، تکفیر مىکردند و مىکشتند. یک نمونه آن، قتل «عبدالله» پسر «خبّاب بن ارَتّ»،[۴۷] صحابى پیامبر اسلام است که به پارسایى و خیر و صلاح شهرت داشت.[۴۸] خوارج وقتى با او روبهرو شدند، پرسشهایى از وى کردند؛ از جمله نظر او را درباره على (ع) پرسیدند. او پاسخ داد: «على خدا را بهتر از شما شناخته است و او از شما دیندارتر و با بصیرتتراست».[۴۹] به جرم این سخن، او و همسر باردارش را کشتند[۵۰] و شکم همسرش را دریدند[۵۱] و سه زن دیگر را، که یکى از آنها صحابیّهاى به نام «امسنان» بود، به قتل رساندند.[۵۲]
بررسى عملکرد و رفتار وهابیان با سایر مسلمانان نشان مىدهد که آنان عیناً مانند خوارج هستند، هم از لحاظ عقیده، و هم از لحاظ رفتار. آنها مانند خوارج، غیر از خودشان همه را کافر مىدانند و در کشتن مسلمانان هیچ تردیدى نمىکنند. ذیلًا شواهد این موضوع را مىآوریم:
آیا مسلمانان از یهود و نصارا کافرترند؟!
طبق آنچه گذشت، ابنتیمیه مىگوید: «پیشوایان اهلسنت، مردم را مجبور نمىکردند که در موارد اجتهادى، رأى آنان را بپذیرند». وى چنان چوب تکفیر بر سر مخالفان نظریه خود فرود مىآورد که گویى چنین سخنى از او نیست! وى همچنین درباره درخواست شفاعت از پیامبر و صالحان مىگوید: «هر کس میان خود و خدا واسطههایى قرار دهد و آنها را بخواند و از آنها شفاعت بخواهد و متوسلشان شود، بالاجماع کافر شده است».[۵۳]
البته باید یادآورى کرد که کسانى که به پیامبر و صالحان توسل مىجویند، در واقع چون مسلماناند به خداى یگانه متوسل مىشوند و پیامبر و صالحان را وسیله قرار مىدهند؛ و توسل جستن صرف به آنها تهمتى است که ابنتیمیه و پیروان او بر مسلمانان وارد مىکنند.
یکى از نویسندگان وهابى در حاشیه سخن ابنتیمیه در خصوص مخالفت با بزرگداشت پیامبر و جشن سالروز میلاد آن حضرت مىگوید: «اینگونه اعیاد شرکآلود را فقط عُبیدیان (فاطمیان) به وجود آوردهاند که امت بر زندیق بودن آنها و نیز بر اینکه آنها از یهود و نصارا کافرترند و مایه گرفتارى مسلماناناند، اجماع و اتفاق نظر دارند».[۵۴]
وهابیان، موضوع «توحید» و «شرک» را به طرز خاصى تفسیر مىکنند و غیر از گروه خود، همه مسلمانان را کافر مىدانند و به ظاهر آیاتى از قرآن کریم استناد مىکنند که به بتپرستان و مشرکان مربوط است، ولى آنها را با مسلمانان تطبیق مىکنند. شاید کسانى که از تفکر و عقاید
این گروه اطلاع دقیق ندارند، این سخن را حمل بر مبالغه و داورى متعصبانه کنند، اما مطالعه اسناد و شواهد تاریخى مربوط به این گروه، به ویژه اظهارات دانشمندانى که با رهبران وهابیت معاصر یا به زمان آنان نزدیک بودند، این مسئله را با قاطعیت اثبات مىکند.
پیامدهاى تکفیر مسلمانان از جانب وهابیت
طبعاً تفکر تکفیرى، پیامدهاى ویرانگر و خطرناکى دارد که ذیلًا برخى از آنها را بیان مىکنیم:
-
کشتار مسلمانان شهر طائف
احمد زینى دحلان (۱۲۳۱- ۱۳۰۴ ه. ق)، فقیه و مفتى شافعیه در مکه که بیست و پنج سال پس از فوت محمد بن عبدالوهاب (۱۲۰۶ ق.) متولد شده و بنابراین به عصر وى نزدیک بوده است، درباره تکفیرىهاى وهابیان در مکه و نجد و اطراف آن مىنویسد:
وقتى کسى مىخواست از روى میل و اراده یا از روى اجبار آیین وهابیت را بپذیرد، پیروان محمد بن عبدالوهاب به او دستور مىدادند که ابتدا شهادتین بگوید. آنگاه به وى مىگفتند: گواهى بده که تو کافر بودهاى، و نیز شهادت بده که پدر و مادرت نیز کافر بودهاند. سپس گروهى از بزرگترین علماى گذشته را نام مىبردند و مىگفتند: شهادت بده که اینها نیز کافر بودهاند. اگر شهادت مىداد، مىپذیرفتند وگرنه دستور قتل او را صادر مىکردند. آنان صراحتاً امت اسلامى را از ششصد سال پیش تا آن زمان کافر اعلام مىکردند. نخستین کسى که این معنا را ادعا کرد، محمد بن عبدالوهاب بود و بعداً، پیروانش از وى تبعیت کردند. کسى که مذهب آنان را مىپذیرفت اگر قبل از آن حج به جا آورده بود، به وى مىگفتند باید دوباره حج به جا آورى،
زیرا حج اول را زمانى انجام دادهاى که مشرک بودهاى، پس تکلیف حج از تو ساقط نشده است. کسانى را که از خارج نجد به آنان مىپیوستند، مهاجران و کسانى را که از خود آن منطقه بودند، انصار مىنامیدند.[۵۵]
زینى دحلان در یکى دیگر از تألیفات خود مىنویسد:
در سال ۱۲۱۷ وهابیان با سپاه انبوهى به طائف حمله کردند و در ماه ذىالقعده آن سال، این شهر را به محاصره درآوردند و سپس این شهر را تصرف کرده، اهالى آن را از زن و مرد و کوچک و بزرگ به قتل رساندند و جز تعداد اندکى از مردم شهر نجات نیافتند و تمام اموال مردم شهر را غارت کردند.[۵۶]
-
حمله به کربلا با شعار «اقتلوا المشرکین»
به گفته «میرزا ابوطالبخان»، که یازده ماه پس از حمله وهابیان به کربلا وارد این شهر شده،[۵۷] شعار وهابیان هنگام یورش به این شهر و قتلعام مردم مسلمان آن «اقتلوا المشرکین و اذبحوا الکافرین» بوده است. وى در این باره چنین مىنویسد:
هجدهم ذىحجه، روز غدیر خم که اکثر مردم معتبر کربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، قریب بیست و پنج هزار وهابى، سوار اسبهاى عربى و شترهاى نجیب وارد نواحى شهر کربلا شدند. چون بعضى از آنها در لباس زوار، قبل از این داخل شهر شده بودند و عمر آغاى حاکم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت،[۵۸] به حمله اول اندرون شهر درآمده، صداى اقتلوا المشرکین و آوازه اذبحوا الکافرین در دادند
و عمر آغا به دیهى گریخته، آخر کار به فرمان سلیمان پاشا به قصاص رسید. بعد قتل و اسرِ عام مىخواستند که خشتههاى طلاى گنبد را کنده، ببرند، از غایت استحکام، میسر نیامد. لهذا قبر اندرون گنبد را به کلنگ و تبر خراب کرده، قریب به شام، بى خوف و سببى ظاهر به وطن خود برگشتند. زیاده از پنج هزار نفر کشته شد و زخمىها را خود حساب نیست. از آن جمله میرزا حسن نام، شاهزاده ایرانى و میرزا محمد، طبیب لکنهویى و على نقى خان لاهورى معه برادرش، میرزا قنبر على و کنیز و غلام و آنچه اسباب کارآمدنى بود، خصوص طلا و نقره، از سرکار حضرت و سایر سکنه شهر به تمام، به جاروب غارت پاک رُفتند. در صحن عباس و گنبد آن جناب، کسى از آن بلیه رهایى نیافت. و شدت آن حادثه به جایى رسید که من بعد یازده ماه از آن وارد آن شهر شدم، هنوز آنقدر تازگى داشت که به جز نقل آن حدیثى دیگر در شهر نبوده و روات در اثناى حکایت مىگریستند، و از استماع آن موها بر اندام راست مىشد، اما مقتولین این حادثه اکثرى به نامردى کشته شدند، بلکه چون گوسفندان، دست و پا بربسته خود را به قصاب بىرحم سپردند.[۵۹]
در بعضى از منابع تاریخى آمده است که دوازده هزار نفر سپاه وهابیان وارد کربلا شدند، در حالى که بیشتر مردم کربلا به مناسبت عید غدیر براى زیارت امیرالمؤمنین (ع) به نجف اشرف رفته بودند و در شهر جز عده اندکى از افراد ناتوان باقى نمانده بود. وهابیان به هر کس که برخوردند، کشتند، به طورى که تعداد کشتهها در یک روز به سه هزار نفر رسید. اموال غارتشده از کربلا وصفشدنى نبود و گفته مىشد به اندازه
دویست بار سنگین شتر از کربلا، اموال و کالاهاى قیمتى به غارت بردند.[۶۰]
-
گرفتارى حاجیان یمنى
گواه دیگر بر این موضوع، گزارش محمد بن على شوکانى است. وى، که معاصر محمد بن عبدالوهاب و ساکن یمن بوده و گزارش فعالیتهاى او و حاکم نجد، «عبدالعزیز بن سعود» را دریافت مىکرده، ضمن شرح حال عبدالعزیز بن سعود، پس از تجلیل از او به علت اینکه مردم را به اقامه نماز و شعائر اسلام در منطقه حکومت خود وا داشته، با لحن ملایمى به انتقاد مىپردازد و مىنویسد:
ولى آنان (پیروان عبدالعزیز) معتقدند هر کس تابع حکومت حاکم نجد و مطیع اوامر او نباشد، از اسلام خارج است. امیرالحاج یمن، سید محمد بن حسین مراجل کبسى به من خبر داد که گروهى از آنان، او و همراهانش را که حاجیان یمن بودند، کافر خطاب کردند و گفتند ناگریز باید نزد حاکم نجد بروید تا او درباره مسلمان بودن شما نظر بدهد. امیر الحاج و همراهانش پس از زحمات زیاد از چنگ آنان رهایى یافته بودند.
البته باید توجه داشت که در آن زمان «عبدالعزیز بن سعود» و «محمد بن عبدالوهاب» با هم همکارى مىکردند، که اولى حاکم و دومى مفتى بود. شوکانى سپس مىافزاید:
برخى از مردم معتقدند عبدالعزیز عقاید خوارج را دارد، ولى من گمان نمىکنم این موضوع صحیح باشد. زیرا حاکم نجد و همه پیروانش به آنچه از محمد بن عبدالوهاب یاد گرفتهاند، عمل مىکنند و او حنبلى بود و در مدینه حدیث آموخته و به نجد بازگشته بود. او بر اساس اجتهادهاى گروهى از حنبلیان متأخر، مانند ابنتیمیه و ابنقیم و امثال اینها عمل مىکرد.[۶۱]
اعتراف هواداران وهابیت به تکفیرى بودن وهابیان
گویا بر اساس همین دلایل و شواهد انکارناپذیر است که گولدزیهر (۱۸۵۰- ۱۹۲۱ م.)، مستشرق مشهور مجارستانى که در آثارش از وهابیان طرفدارى مىکند، به شباهت وهابیان با خوارج از نظر جمود اعتقادى و تکفیر مسلمانان تصریح مىکند:
هدف و مقصود وهابیان، فقط تجدید و احیاى اسلام نخستین به همان صورت اولیه است. این موضوع گرچه از لحاظ نظرى غالباً حتى از طرف علما با موافقت و تسلیم مواجه مىشود، اما از لحاظ علمى، اهلسنت ناگریز باید آنها را از خوارج بدانند که از مسلمانان منشعب شدند … بنابراین، وهابیان گروهى هستند که از حوزه اسلام سنتى خارج شدند و همان کارها را کردند که خوارج در دورههاى اولیه اسلام کردند.[۶۲]
چنانکه اشاره شد، برخى از طرفداران وهابیت، از تندروىهاى وهابیان انتقاد کردهاند. یکى از آنان، محمود شکرى آلوسى است. وى که آشکارا به وهابیت گرایش دارد و کتاب تاریخ نجد را به این دلیل نوشته که نجد خاستگاه امیر سعود و شیخ محمد بن عبدالوهاب بوده است، پس از آنکه در این کتاب از درگذشت امیر سعود و جانشینى پسرش عبدالعزیز و موفقیتهاى نظامى وى یاد مىکند، مىنویسد:
چیزى که هست او (عبدالعزیز) از انجام دادن حج جلوگیرى و علیه سلطان قیام کرد، در تکفیر مخالفانشان افراط ورزید و در برخى از احکام سختگیرى نمود. نجدیان (وهابیان) بسیارى از امور را به ظاهرشان حمل کردند.[۶۳] چنانکه مردم نیز در نکوهش آنان افراط نمودند، در حالى که مقتضاى انصاف، انتخاب روش میانه و معتدل است. نه تندروى و سختگیرىهایى که علماى نجد و مردمش در پیش گرفتند، درست است که حملههاى خود مسلمانان را جهاد فى سبیل الله نامیدند و مانع انجام دادن حج شدند و نه سهلگیرى مردم عراق و شامات و دیگران درست است که به غیرخدا قسم یاد مىکنند و بر فراز قبرهاى صالحان، بقعههاى مزین به طلا و نقره و رنگهاى مختلف مىسازند و براى آنها نذر مىکنند و یک سلسله کارهاى دیگر انجام مىدهند که شارع از آنها نهى کرده است.[۶۴] خلاصه آنکه افراط و تفریط در کار دین، شایسته شأن مسلمان نیست، بلکه سزاوار این است که از روش سلف صالح پیروى کنند. تکفیر مسلمان، از طرف مسلمان موجب خشم و کینه در میان آنان مىشود.[۶۵]
نتیجهگیرى
محور کار وهابیان، «ایمان» و «کفر» و «توحید» و «شرک» است و ملاک و مرزهایى که در خصوص کفر و ایمان معرفى مىکنند، با احادیث نبوى و علماى بزرگ اسلامى سازگار نیست. وهابیان هر کس را که با عقیده آنها مخالف باشد، کافر و مشرک معرفى مىکنند. این گروه از این نظر شباهت زیادى با خوارج دارند که دایره ایمان را تنگ و دایره کفر را گسترده کرده بودند و با دستآویزهاى بىاساس، مخالفان خود را خارج از دایره ایمان معرفى مىکردند و خون آنها را مىریختند. وهابیان نیز بر سر هر مسئله اختلافى،
مخالفان خود را خارج از دایره اسلام معرفى مىکنند و خون آنها را هدر مىدانند و در این زمینه، بیشترین دشمنى را با شیعه دارند. در این مقاله، تکفیر مسلمانان از جانب وهابیان با دلایل علمى بررسى و نقد شد.
منابع
-
قرآن کریم.
-
ابنابىالحدید، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: دار احیاء الکتب العربیه، قاهره ۱۳۷۸ ق.
-
ابناعثم کوفى، الفتوح، چاپ اول: دار الکتب العلمیه، بیروت ۱۴۰۶ ق.
-
ابنتیمیه، احمد بنعبدالحلیم، اقتضاء الصراط المستقیم مخالفه اصحاب الجحیم، دار الفکر، بیروت [بىتا].
۵٫-، الفتاوى الکبرى، چاپ اول: دار القلم، بیروت ۱۴۰۷ ق.
-
ابنعبد ربه، العقد الفرید، دار الکتاب العربى، بیروت ۱۴۰۳ ق.
-
ابنقتیبه دینورى، الامامه والسیاسه، چاپ سوم: مکتبه مصطفى البابى الحلبى، قاهره ۱۳۸۲ ق.
-
ابنقدامه، المغنى، دار الکتاب العربى، بیروت ۱۴۰۳ ق.
-
ابنقیم جوزیه، اعلام الموقعین، دار الجیل، بیروت ۱۹۷۳ م.
۱۰٫-، زاد المعاد فى هدى خیر العباد، دار احیاء التراث العربى، بیروت [بىتا].
-
ابنماجه، محمد بن یزید، سنن ابن ماجه، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، دار احیاء التراث العربى، بیروت [بىتا].
-
ابىداوود سجستانى، سلیمان ابن اشعث، سنن ابى داود، دار الفکر، بیروت [بىتا].
-
احمد بن حنبل، مسند احمد، دار الفکر، بیروت [بىتا].
-
اشعرى، ابوالحسن على بن اسماعیل، مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین، ترجمه محسن مؤیدى، انتشارات امیرکبیر، تهران ۱۳۶۲ ش.
-
آلوسى، سید محمود شکرى، تاریخ نجد، چاپ دوم، المطبعه السلفیه، قاهره ۱۳۴۷ ق.
-
امین، سید محسن، کشف الارتیاب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب، دار الغدیر، بیروت [بىتا].
-
بخارى، اسماعیل، صحیح البخارى، شرح شیخ قاسم شماعى رفاعى، دار القلم، بیروت ۱۴۰۷ ق.
-
بغدادى، عبد القاهر، الفرق بین الفرق، دار المعرفه، بیروت [بىتا].
-
ترمذى، محمد، سنن ترمذى (الجامع الصحیح)، تحقیق احمد محمد شاکر، دار احیاء التراث العربى، بیروت [بىتا].
-
تفتازانى، مسعود بن عمر، شرح المقاصد، منشورات الشریف الرضى، قم ۱۴۰۹ ق.
-
جعفرى، یعقوب، خوارج در تاریخ، چاپ اول: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران ۱۳۷۱ ش.
-
حسینى قزوینى، سید محمد، وهابیت از منظر عقل و شرع، مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)، قم [بىتا].
-
خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، دار الکتاب العربى، بیروت [بىتا].
-
خلف شیخ خزعل، حسین، تاریخ الجزیره العربیه فى عصر الشیخ محمد بن عبدالوهاب، دار الهلال، بیروت [بىتا].
-
ذهبى، شمس الدین، الکبائر، چاپ سوم: مکتبه المؤید، ۱۴۱۱ ق.
-
زینى دحلان، احمد، الدرر السنیه فى الرد على الوهابیه، چاپ سوم: مکتبه مصطفى البابى الحلبى، قاهره، ۱۳۸۶ ق.
-
زینى دحلان، احمد، الفتوحات الاسلامیه بعد مضىّ الفتوحات النبویه، مکتبه التجاریه الکبرى، قاهره [بىتا].
-
سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیه، چاپ سوم، مکتبه ایشیق، استانبول ۱۳۹۷ ق.
-
شوکانى، محمد على، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، دار المعرفه، بیروت [بىتا].
-
شوکانى، محمد على، نیل الاوطار، دار الجیل، بیروت [بىتا].
-
صنعانى، ابن الامیر، تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد، ضمن مجموعه الجامع الفرید، مدینه [بىتا].
-
طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، دار القاموس الحدیث، بیروت [بىتا].
-
فخر رازى، محمد بن عمر، محصل افکار المتقدمین والمتأخرین من العلماء والحکماء والمتکلّمین، چاپ اول: دار الکتاب العربى، بیروت، ۱۴۰۴ ق.
-
فقیهى، علىاصغر، وهابیان، چاپ دوم، انتشارات اسماعیلیان، قم ۱۳۶۴ ش.
-
گلدزیهر، ایگناس، العقیده والشریعه فى الاسلام، تحقیق محمد یوسف موسى و غیره، چاپ دوم: دار الکتب الحدیثه، قاهره [بىتا].
-
متقى هندى، کنز العمال، مکتبه التراث الاسلامى، حلب [بىتا].
-
محمد بن عبدالوهاب، القواعد الواسطیه، ضمن مجموعه التوحید، دار الفکر، بیروت [بىتا].
-
محمد بن عبدالوهاب، مجموعه التوحید، دار الفکر، بیروت [بىتا].
-
محمد بن عبدالوهاب، نواقض الاسلام، ضمن مجموعه التوحید، دارالفکر، بیروت [بىتا].
-
میرزا ابوطالب خان، مسیر طالبى یا سفرنامه میرزا ابوطالبخان، به کوشش حسین خدیوجم، چاپ دوم، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران ۱۳۶۳ ش.
-
نسائى، حافظ، سنن نسائى، شرح: حافظ جلال الدین سیوطى، دار احیاء التراث العربى، بیروت [بىتا].
-
نیشابورى، مسلم، صحیح مسلم، شرح الامام النووى، دار الفکر، بیروت ۱۴۰۱ ق.
[۱] * استاد تاریخ حوزه علمیه قم
[۲] .« أمرت ان اقاتل الناس حتى یشهدوا ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و یقیموا الصلاه و یؤتوا الزکاه فاذا فعلوا ذلک عصموا منى دماءهم و اموالهم الا بحق الاسلام و حسابهم على الله»( اسماعیل بخارى، صحیح البخارى، ج ۱، باب ۱۷، ص ۷۵، ح ۲۴). متقى هندى پس از نقل این حدیث از بخارى، مسلم، ابىداود، ترمذى، نسائى و ابنماجه مىگوید:« این حدیث متواتر است»( متقى هندى، کنز العمال، ج ۱، ص ۸۸). مقصود از جمله« بحق الاسلام» در این حدیث این است که مرتکب زنا شود یا مرتد گردد یا مرتکب قتل شود( همان، ص ۸۹).
[۳] . محمد ترمذى، سنن ترمذى، ج ۵، کتاب الایمان، ص ۳، ح ۲۶۰۶؛ ابىداوود سجستانى، سنن ابىداود، ج ۳، ص ۴۴، ح ۲۶۴۰؛ حافظ نسائى، سنن نسائى، ج ۷، ص ۷۹٫
[۴] . محمد ترمذى، سنن ترمذى، ج ۵، کتاب الایمان، ص ۴، ح ۲۶۰۸؛ حافظ نسائى، سنن نسائى، ج ۷، ص ۷۶( از همان طریق و با همان مضمون با اندکى تفاوت در الفاظ. همچنین حدیث شماره ۲۶۴۲ در سنن ابىداود به همین مضمون، حدیث ۲ در سنن نسائى، ج ۷، ص ۷۹ از طریق جابر و ابىصالح از ابوهریره و قریب به این مضمون در سنن نسائى، ج ۷، ص ۷۵، ج ۶، ص ۷، ج ۷، ص ۷۶، ج ۷، ص ۸۱، ج ۷، ص ۷۶، ج ۳، ص ۱۴، ج ۶، ص ۴ و ۵۶، ج ۷، ص ۷۸، ج ۷، ص ۷۷ و ۷۹، ج ۷، ص ۷۷).
[۵] .« امرت ان اقاتل الناس حتى یشهدوا ان لا اله الا الله یؤمنوا بى و بما جئت به فاذا فعلوا ذلک عصموا منى دماءهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم على الله عزوجل»( مسلم نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۲۱۰؛ متقى هندى، کنز العمال، ج ۱، الفصل الخامس فى حکم الاسلام، ص ۸۸ و احادیث مشابه دیگر در: ج ۱، ص ۸۷ و ۸۹).
[۶] . ایمّا رجل قال لأخیه: یا کافر، فقد باء به احدهما( اسماعیل بخارى، صحیح البخارى، ج ۸، کتاب الأدب، باب ۵۹۵، ح ۹۸۲؛ احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۲، ص ۶۰ از طریق عبدالله بن عمر، ابنماجه، سنن ابنماجه، ج ۵، کتاب الایمان، باب ۱۶، ح ۱۶۳۷). در مسند احمد، به جاى« ایما رجل»،« ایماء امرء» آمده است که از نظر معنا فرقى با هم ندارند. مسلم این حدیث را از طریق« عبدالله بن دینار» نقل کرده که ذیل آن چنین آمده است:« ان کان کما قال و الارجعت علیه( مسلم نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۲، ص ۴۹). همچنین احادیثى با همین مضمون در مسند احمد، ج ۲، ص ۱۴۲ و ص ۲۳ و صحیح مسلم، ج ۲، ص ۴۹ از طریق« ابنعمر» و صحیح بخارى، ج ۸، کتاب الادب، باب ۵۹۵، ح ۹۸۱ از طریق ابوهریره از پیامبر نقل شده است.
[۷] . عن ابى ذر انه سمع من رسول الله یقول:« لایرمى رجل رجلًا بالفسق و لایرمیه بالکفر الا ارتدت علیه ان لم یکن صاحبه کذلک»( اسماعیل بخارى، صحیح بخارى، ج ۸، کتاب الادب، باب ۵۶۶، باب ما ینهى عنه من السباب و اللعن، ص ۳۳۶، ح ۹۲۷ و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۵، ص ۱۸۱).
[۸] .« لعن المؤمن کقتله و من رمى مؤمنأ بکفر فهو کقتله»( اسماعیل بخارى، صحیح بخارى، ج ۸، کتاب الایمان و النذور، باب ۸۴۶، ح ۱۵۰۵).
[۹] . شمس الدین ذهبى، الکبائر، ص ۱۱۰ و ۱۱۱( به نقل از بخارى مسلم و احمد حنبل).
[۱۰] . ایما رجل مسلم اکفر رجلًا مسلماً، فان کان کافراً و الا کان هو الکافر»( ابىداوود سجستانى، سنن ابىداود، ج ۴، کتاب السنه، باب الدلیل على زیاده الأیمان و نقصه، ص ۲۲۱، ح ۴۶۸۷).
[۱۱] .« ثلاثه من اصل الایمان: الکف عمن قال لا اله الا الله و لا تکفره بذنب و لا تخرجه من الاسلام بعمل»( ابىداوود سجستانى، سنن ابىداود، ج ۳، کتاب الجهاد، باب الغز مع ائمه الجور، ص ۱۸، ح ۲۵۳۲).
[۱۲] .« و من قذف مؤمنا بکفر فهو کقاتله»( ابنماجه، سنن ابنماجه، ج ۵، کتاب الایمان، باب ۱۶، ح ۲۶۳۶).
[۱۳] .« فقال رسول الله: انى لم اومر ان انقب عن قلوب الناس و لا اشق بطونهم»( محمد على شوکانى، نیل الاوطار، ج ۱، ص ۲۸۹). شوکانى پس از نقل این حدیث میگوید:« این حدیث مورد اتفاق محدثان است».
[۱۴] . نووى، شرح صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۵۰٫
[۱۵] .« الکفر عباره عن انکار ما علم بالضروره مجیى الرسول به. فعلى هذا لا نکفر احداً من اهل القبله لأن کونهم منکرین لما جاء به الرسول غیر معلوم ضروره بل نظراً»( فخر رازى، محصل افکار المتقدمین والمتأخرین، ص ۳۵۰).
[۱۶] . ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین، ص ۲٫
[۱۷] . مسعود بن عمر تفتازانى، شرح المقاصد، ج ۵، ص ۲۲۷٫
[۱۸] . ابنتیمیه، الفتاوى الکبرى، ج ۵، ص ۱۸٫
[۱۹] . همان.
[۲۰] . همان.
[۲۱] . همان.
[۲۲] . … فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِى شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ …( نساء، آیه ۵۹).
[۲۳] . ابنقیم جوزیه، اعلام الموقعین، ج ۱، ص ۴۹٫
[۲۴] . ابنقدامه، المغنى، ج ۱، ص ۱۲ و ۱۳٫
[۲۵] . مقصود رشید رضا، فقه اهلسنت است.
[۲۶] . ابنقدامه، المغنى، ص ۱۹ و ۲۰٫
[۲۷] .« قد صح فى ذلک الحدیث عن النبى( ص) فى من رمى مؤمنا بکفر فهو کقتله»( محمد بن عبدالوهاب، نواقض الاسلام ضمن مجموعه التوحید، ص ۵۰). متن حدیث در صحیح بخارى بدین صورت است:« من رمى مؤمنا بکفر فهو کقتله»( ج ۸، ص ۳۵۴).
[۲۸] . ابنقیم جوزیه، زاد المعاد، ج ۱، ص ۱۷۹٫
[۲۹] . همو، اعلام الموقعین، ج ۱، ص ۳۳٫
[۳۰] .« فقد وردت علینا اسئله من عمان صدرت من جَهمى ضالّ».
[۳۱] . بمجموعه التوحید، الرساله الحادیه عشر، ص ۴۰ و ۴۴٫
[۳۲] . حسین خلف شیخ خزعل، تاریخ الجزیره العربیه فى عصر الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص ۹۴- ۹۶٫
[۳۳] . ابنامیر صنعانى، تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد، ضمن مجموعه الجامع الفرید، ص ۵۰۳٫
[۳۴] . مقصود شیخ سلیمان از پیشوایان، چهار پیشواى اهلسنت و دیگر کسانى هستند که اهلسنت سخن آنان را حجت مىدانند و مقصود او از هشتصد سال، فاصله میان قرن سوم تا زمان شیخ محمد بن عبدالوهاب، یعنى قرن دوازدهم، است.
[۳۵] . سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیه، ص ۳۸؛ علىاصغر فقیهى، وهابیان، ص ۲۴۰ و ۲۴۱٫
[۳۶] . نساء، آیه ۱۱۵٫ علماى علم اصول فقه اهلسنت، این آیه را از دلایل حجیت اجماع شمردهاند. مقصود زینى دحلان این است که محمد بن عبدالوهاب با اجماع علماى اسلام مخالفت مىکند.
[۳۷] . احمد زینى دحلان، الفتوحات الاسلامیه بعد مضىّ الفتوحات النبویه، ج ۲، ص ۲۴۴ و ۲۴۵٫
[۳۸] . ابنتیمیه، اقتضاء الصراط المستقیم مخالفه اصحاب الجحیم، ص ۳۹۱٫
[۳۹] . محمد بن اسماعیل الصنعانى، تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد، ضمن مجموعه الجامع الفرید، ص ۵۰۳٫
[۴۰] . سید محمد حسینى قزوینى، وهابیت از منظر عقل و شرع، ص ۱۶۶( به نقل از: اللؤلؤ المکین من فتاوى فضیله الشیخ ابنجبرین، ص ۳۹).
[۴۱] . همان، ص ۱۷۰( به نقل از: فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلمیه والافتاء، ج ۳، ص ۳۷۳، فتواى شماره ۳۰۰۸).
[۴۲] . سید محسن امین، کشف الارتیاب، ص ۱۱۴- ۱۲۶٫
[۴۳] . نهجالبلاغه، خطبه ۴۰٫
[۴۴] . عبدالقاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۷۳٫
[۴۵] . همان، ص ۷۳٫
[۴۶] . یعقوب جعفرى، خوارج در تاریخ، ص ۲۵۵ و ۲۵۶٫
[۴۷] . ابن اعثم کوفى، الفتوح، ج ۴، ص ۲۵۳٫
[۴۸] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۲۰۵٫
[۴۹] .« ان علیاً اعلم بکتاب الله منکم و اشدّ توقیاً على دینه و ابعد بصیره».
[۵۰] . ابنعبد ربه، العقد الفرید، ج ۲، ص ۳۹۰؛ ابنابىالحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۸۲٫
[۵۱] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ص ۲۰۶؛ محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۴۶؛ ابنقتیبه دینورى، الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۴۷٫
[۵۲] . محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ص ۴۶؛ ابنقتیبه دینورى، الامامه والسیاسه، ص ۱۴۷٫
[۵۳] . محمد بن عبدالوهاب، القواعد الواسطیه، ضمن مجموعه التوحید، ص ۹۳٫
[۵۴] . ما احدث هذه الاعیاد الشرکیه الا العبیدیون الذین اجمعت الامه على زندقتهم و انهم کانوا اکفر من الیهود و النصارى وانهم کانوا وبالا على المسلمین»( ابنتیمیه، اقتضاء الصراط المستقیم، ص ۲۹۴).
[۵۵] . احمد زینى دحلان، الدرر السنیه فى الرد على الوهابیه، ص ۵۰٫
[۵۶] . همو، الفتوحات الاسلامیه بعد مضىّ الفتوحات النبویه، ص ۲۴۶٫
[۵۷] . ورود وى به کربلا بر اساس تاریخى که به دست مىدهد در شوال ۱۲۷۱ ق. بوده است.
[۵۸] . یعنى با آنها همزبان بود و تبانى داشت.
[۵۹] . میرزا ابوطالبخان، مسیر طالبى یا سفرنامه میرزا ابوطالبخان، به کوشش: حسین خدیوجم، ص ۴۰۸ و ۴۰۹٫
[۶۰] . سید محمد حسینى قزوینى، وهابیت از منظر عقل و شرع، ص ۱۰۸( به نقل از کتاب تاریخ العربیه السعودیه، ص ۱۲۶).
[۶۱] . محمد على شوکانى، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، ج ۲، ص ۵ و ۶٫
[۶۲] . گلدزیهر، ایگناس، العقیده والشریعه فى الاسلام، ص ۲۶۷٫
[۶۳] . گویا مقصود آلوسى، استناد وهابیان به ظواهر آیات و روایات است.
[۶۴] . در خصوص سوگند به غیرخدا، ساختن بقعه و چند موضوع دیگر که آلوسى آنها را حرام معرفى کرده در کتابهاى مربوط به نقد آرا و عقاید وهابیان بحث شده و بىپایگى حرمت آنها ثابت شده است( براى نمونه: جعفر سبحانى، آیین وهابیت).
[۶۵] . سید محمود شکرى آلوسى، تاریخ نجد، ص ۹۸٫
منبع:


















هیچ نظری وجود ندارد