بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۴
منتصر و اهلبیت:
شاید کسى تصور کند که بنا بر کینهاى که منتصر از پدر دربارهى اهانتهاى او نسبت به على داشت؛ او پس از روى کار آمدن، اوضاع را به سود علویان و اهلبیت دگرگون کرد؛ حال آنکه این چنین نبود؛ زیرا نخست اینکه دوران او ـ همانگونه که گذشت ـ به سال هم نکشید و در همان مدت نیمسال حکومتش، درگیر مسائل درون دربارى و نزاع با ترکان بود. دوم اینکه دشمنى عباسیان با اهلبیت شدت و ضعف داشت، ولى برطرف شدنى نبود. براى نمونه «کندى»([۱]) در کتاب «تاریخ ولاهًْ مصر» مىگوید:
«وتوفّی المتوکّل لیله الخمیس لخمس خلون من شوّال سنه ۲۴۷ و بویع محمد المنتصر و توفّی الفتح بن خاقان وأقرّ المنتصر یزید بن عبدالله علیها؛([۲])
ثمّ ورد کتاب المنتصر «بأن لایقبل علوی» ضیعه ولا یرکب فرسا ولایسافر من الفسطاط إلى طرف من أطرافها؛ و أن یُمنعوا من اتخاذ العبید إلاّ العبد الواحد؛ وإن کانت بینه وبین أحد من الطالبیین خصومه من سائر الناس، قُبل قول خصمه فیه ولم یُطالب ببیّنه. وکتب المنتصر إلى العمّال بذلک»([۳])
یعنى اینکه منتصر به حاکم خود در مصر دستور داد با علویان بر اساس قواعد زیر برخورد کند:
الف) به هیچ یک از علویان، هیچ گونه ملکى داده نشود.
ب) اجازهى اسب سوارى به آنها داده نشود.
ج) کسى از «فسطاط» به شهرهاى دیگر مسافرت نکند.
د) به هیچ یک از علویان جواز داشتن بیش از یک برده داده نشود.
هـ) چنانچه دعوایى مابین یک علوى و غیرعلوى صورت گرفت، قاضى، نخست به سخن غیرعلوى گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفت وگو با علوى آن را بپذیرد و بینه نخواهد.([۴])
همانگونه که مشاهده مىشود منتصر این دستورها را براى همهى عاملانش در سراسر سرزمینهاى اسلامى نیز نوشته است.
آرى! شاید اگر حکومت منتصر استوار مىشد و به درازا مىکشید او نیز روى پدرانش را در ظلم نسبت به اهلبیت سپید مىکرد.
پس نباید فریب سخن برخى را خورد که منتصر را دوستدار آل على مىداند. براى نمونه، ابوالفرج اصفهانى مىگوید:
«و کان المنتصر یظهر المیل إلى أهل هذا البیت، و یخالف أباه أفعاله، فلم یجر منه على أحد منهم قتل أو حبس و لا مکروه فیما بلغنا، والله أعلم»([۵])
دربارهى سخن ابوالفرج باید گفت:
نخست: همان گونه که یادآورى شد او به حاکم مصر و دیگر شهرها، نامهى آنچنانى نوشت.
دوم: متوکل آنقدر نسبت به اهل بیت جنایت کرد و مرتکب ظلم شد، که نرمى اندک منتصر با ایشان، بزرگ جلوه مىکرد.
سوم: منتصر براى مدتى هم که شده، به حمایت اهلبیت و علویان نیاز داشت تا کار ترکان را بسازد. یعنى نرمى او با آل على یک حرکت سیاسى بود و نه جز آن. از اینرو و بنابر گفته مسعودى او کارهایى را به نفع آل ابىطالب انجام داد.
در «مروج الذهب» مىخوانیم:
«… و کان آل أبی طالب قبل خلافته فی محنه عظیمه وخوف على دمائهم، قد مُنعوا زیاره قبر الحسین و الغریّ من أرض کوفه، و کذلک منع غیرهم من شیعتهم حضور هذه المشاهد و کان الأمر بذلک من المتوکل سنه ۲۳۶ه… و لم یزل الأمور على ما ذکرنا إلى أن استخلف المنتصر، فأمن الناس، و تقدم بالکف على آل أبی طالب وترک البحث من أخبارهم، و أن لایمنع أحد زیاره الحیره لقبر الحسین رضی الله تعالى عنه، ولا قبر غیره من آل أبیطالب، و أمر بردّ فدک إلى ولد الحسن و الحسین وأطلق أوقاف آل أبی طالب، و ترک التعرض لشیعتهم ودفع الأذى عنهم…»([۶])
این را نیز نباید فراموش کرد که او قاتل پدرش متوکل بود؛ و اگر بنا بود او نیز کارهاى پدر را ادامه دهد انگشت اتهام همواره به سوى او دراز بود. از این رو او بر علویان آسان گرفت تا قتل پدر را بتواند توجیه کند.
در هر صورت، حتى اگر کارهاى منتصر تنها به سبب دوستى او با علویان بوده باشد، کار او چندان نپایید و اثر چندانى در فضاى سیاسى و اجتماعى آن روزگار نگذاشت.
دوران مستعین عباسى (۲۴۸ـ ۲۵۲هـ):
پس از منتصر، پسر عمویش، با گزینش سرداران ترک، بر تخت نشست. او را که احمد بن محمد بن معتصم بود «المستعین بالله» لقب دادند. او بسیار ضعیف و بىاراده بود و آنچنان بازیچهى دست ترکان بود که شاعران او را ضربالمثل کرده بودند. مسعودى گوید:
«… والمستعین لاأمر له، والأمر لبُغا و وصیف… و فی المستعین بالله یقول بعض الشعراء فی هذا العصر:
خلیـفه فی قفـصٍ بیـن وصیف و بُغـا
یقـول ما قالا لـه کمـا یقـول الببّغـا»
در دوران چهار سالهى او، بار دیگر علویان و طالبیان در فشار قرار گرفتند. در همان سال نخست، یعنى ۲۴۸هـ ، «یحیى بن عمر»([۷]) که هم از پدر و هم از مادر، نسب از عبدالله بن جعفر طیار مىبُرد، در کوفه کشته شد و سر از بدنش جدا گشت. بدنش را به دار کشیدند و سر را به بغداد نزد خلیفه بردند.
مستعین خود فرمان داد تا سر یحیى را از جایى بیاویزند.
أحمد بن طاهر شاعر در رثاى او گفت:
| سلام على الاسلام فهو مودّع أتجمع عینٌ بین نوم و مضجع فقد أقفرت دار النّبی محمد و قتّل آل المصطفى کیف تصطفى لکم کل یوم مشرب من دمائهم لکن مرتع فی دار آل محمّد |
إذا ما مضى آل النّبی فودعوا لابن رسول الله فی الترب مضجع من الدین و الإسلام فالدار بلقَعُ نفوسَهُمُ أمّ المنون فتتبع و غلّتها من شربها لیس تنقع و دارکم للترک و الجیش مرتع |
و شاعر دیگر در رثایش چنین سرود:
| بکت الخیل شجوهَا بعد یحیى و بکه العراق شرقا و غربا و لیحیى الفتى بقلبی غلیلٌ قتله مذکر لقتل علی فصلاه الاله وقفا علیهم |
و بکاه المهنّد المصقولُ و بکاه الکتاب و التنزیلُ کیف یؤذى بالجسم ذاک الغلیلُ و حسین و یوم أودى الرسول ما بکى مرجَعٌ و حَنَّ ثکولُ([۸]) |
در روزگار نه چندان طولانى مستعین، علویان زیادى شورش کردند که او همگى آنان را سرکوب کرد یا به زندان انداخت یا کشت. کسانى مانند: «حسن بن زید علوى»([۹])، «أحمد بن عیسى علوى»([۱۰]) و «حسین بن محمد علوى»([۱۱])
در زمان مستعین نیز، یزید بن عبدالله که دشمنى او با طالبیان مشهور است، هنوز والى مصر بود. او در سال ۲۵۰هـ، طى دو مرحله، یکى در ماه رمضان و دیگرى در ماه رجب، گروهى از طالبیان را از مصر اخراج کرد و آنها را به عراق فرستاد.([۱۲])
در هر صورت، ترکان مستعین را نیز پس از چهار سال، به قتل رساندند. اگر مستعین جنایتى را جز آنچه با یحیى بن عمر کرد، نکرده بود، کافى است تا شدت فشار بر طالبیان، از سوى حکومت او روشن شود.
اصفهانى، ورود اصحاب یحیى را در حال اسارت به بغداد اینگونه مىگوید:
«… وکونوا یساقون و هم حفاه، سوقا عنیفا، فمن تأخّر ضربت عنقه، فورد کتاب المستعین بتخلیه سبیلهم فخلوا، إلاّ رجلاً یعرف بإسحاق بن جناح، کان صاحب شرطه، یحیى بن عمر… فإنه لم یزل محبوسا حتى مات، فخرج توقیع محمد بن عبدالله بن طاهر([۱۳]) «فی أمره»: یدفن الرجل النجس، إسحاق بن جناح مع الیهود، ولا یدفن مع المسلمین، ولا یصلی علیه، ولا یغسل، ولا یکفن…»
اسحاق را پس از مرگ، بر روى زمین انداختند و دیوارى را بر روى او خراب کردند.([۱۴])
دوران معتزّ عباسى (۲۵۲ـ ۲۵۵هـ):
پس از قتل مستعین، ترکان، زبیر بن متوکل([۱۵]) را با لقب «المعتز بالله»، بر تخت نشاندند. خلافت او با بیم و هراس آغاز گردید؛ زیرا پس از آنکه ترکان سه تن از خلفاى پیش از وى را به قتل رساندند، مسند خلافت براستى ناامن گردید. هم بدین سبب بود که معتز از ترس ترکان، هیچگاه، حتى در خواب، سلاح از خود دور نمىکرد و با جامهى خلافت مىخوابید؛ و همواره مىگفت: نمىدانم سرانجام سر من در دست بُغا یا سر او در دست من خواهد بود؛ و نیز مىگفت: بیم آن دارم که بغا از آسمان یا از زیر زمین بر من درآید. این در حالى بود که سرداران ترک، هر کدام صاحب اختیار شده بودند و براى خود پیروان و طرفدارانى داشتند و براى به دست آوردن قدرت، همواره مىجنگیدند؛ و هرچند یک بار، به نام مطالبهى مستمرى و مواجب، به وزیر و خزانهى خالى هجوم مىآوردند و اوضاع را بیش از پیش آشفته مىکردند. معتز بر آن شد تا با استفاده از این اوضاع آشفته، خود را از سلطهى ترکان نجات دهد؛ از اینرو به سپاهیان مغربى روى آورد، امّا این کوشش نیز مانند کوششهاى اسلاف او به نتیجه نرسید؛ لذا درصدد برآمد تا سران ترک را از میان بردارد. در این زمان، سپاه خلیفه بر وصیفِ ترک بشوریدند و او را به قتل رساندند؛ و ولید مغربى به تحریک معتز، بغا را در سال ۲۵۴ هـ از پاى درآورد. وقتى ترکان چنین دیدند، بر خلع و قتل خلیفه همداستان شدند؛ پس بىاجازه وارد قصر او شده و پایش را بگرفتند و تا درِ اتاق کشیدند و سر و تنش را با چماق فرو کوفتند و پیراهنش را دریدند و در صحن خانه، در مقابل آفتاب نگه داشتند. گرما چنان بود که خلیفهى بیچاره از تفتیدگى زمین، یک پا را بر زمین مىنهاد و دیگرى را برمىداشت و ترکان سیلىاش مىزدند و او چهرهى خود را با دست مىپوشاند؛ آنگاه سه روز آب و غذا را از او باز داشتند و سپس زنده به گورش کردند([۱۶]).
در دوران سه سالهى او نیز بسیارى از علویان و طالبیان یا کشته یا به زندان افکنده یا آواره شدند؛ کسانى مانند: «أحمد بن عبدالله»، «حسن بن یوسف»، «جعفر بن عیسى»، «عیسى بن اسماعیل»، «جعفر بن محمد بن جعفر» و «احمد بن محمد»([۱۷])
اما بزرگترین جنایتى که در زمان معتز رخ داد، همانا شهادت امام دهم، علىبن محمد هادى بود.([۱۸])
ابن صباغ مالکى گوید:
«… استشهد فی آخر ملکه أبو الحسن، لأنّه یقال إنه مات مسموما…»([۱۹])
دوران مهتدى عباسى (۲۵۵ـ ۲۵۶ هـ):
محمد بن واثق ملقب به «المهتدى بالله»، پس از معتز بر تخت نشست. هنگامى که او به حکومت رسید، فساد و تباهى، ارکان دولت عباسى را فرا گرفته بود و امنیت داخلى و یکپارچگى آن دستخوش ضعف و سستى شده بود. کارگزاران و سرداران سپاه به سبب سرگرم شدن به لذتهاى دنیوى و ارتکاب منکرات، در امور دولت اهمال مىکردند.([۲۰]) تاریخ، مهتدى را خلیفهاى پرهیزگار معرفى کرده است. ابن ثیر مىگوید:
«کان المهتدی بالله من أحسن الخلفاء مذهبا وأجملهم طریقه و أظهرهم ودعا و اکثرهم عباده…»([۲۱])
ذهبى از او به «الخلیفهًْ الصالح» یاد کرده است.([۲۲]) گویا مهتدى نیز سخت تحت تأثیر اهل حدیث و امام ایشان یعنى احمد بن حنبل بوده است.
«… رحم الله أحمد بن حنبل، والله لو جاز لی أن أتبرأ من أبی، لتبرّأت منه»([۲۳])
گویا منظور او، معتزلى بودن پدرش واثق و اینکه او قائل به خلق قرآن بوده است. مسعودى، مهتدى را به عمر بن عبدالعزیز تشبیه کرده و مىگوید:
«وکان ودعا، کاد أن یکون فی بنی العباس مثل عمر بن عبدالعزیز فی بنی أمیّه، هدیا و فضلاً و قصدا و دینا…»([۲۴])
از او نقل است که گفت:
«…إنّى أستحیی أن یکون بنی أمیّه مثله([۲۵]) ولا یکون فی بنی العباس»([۲۶])
در زمان مهتدى نیز علویان و طالبیان در فشار بودند؛ چرا که در عمل کار در دست او نبود و در ثانى اساساً خلافت او به درازا نکشید و کوتاه بود.
یعقوبى خلافت مهتدى را از یکسال هم کمتر مىداند:
«… و کانت خلافته سنه إلاّ أحد عشر یوما»([۲۷])
ابو الفرج الاصفهانى به کسانى از طالبیان و علویان که در زمان مهتدى کشته یا به زندان افکنده شدند اشاره کرده است. از کسانى همچون: «على بن زید بن الحسین» از فرزندان امام حسین؛ «محمد بن قاسم» از فرزندان عباس؛ «جعفر بن اسحاق بن موسى به جعفر» و غیره.([۲۸])
او دربارهى «ابراهیم بن موسى» که از فرزندان امام حسن بود، مىگوید:
«… حبسه محمد بن أحمد بن عیسى بن المنصور، عامل المهتدی على المدینه، فمات فی حبسه و دفن فی البقیع»([۲۹])
در هر صورت کار مهتدى نیز به درازا نکشید و راهى گور خویش شد. ترکان او را نیز مانند دیگر خلفاى پیش از او کشتند و از سر راهشان برداشتند.
یعقوبى مىگوید:
«… و تنکّر المهتدى للأتراک و عزم على تقدیم الأبناء، فلمّا علموا بذلک، استوحشوا منه…»([۳۰])
دوران معتمد عباسى (۲۵۶ـ ۲۷۹هـ):
پس از مهتدى، ترکان احمد بن متوکل را که در زندان به سر مىبرد، بر تخت نشاندند او را «المعتمد على الله» خواندند. او در سال ۲۶۲هـ پایتخت را از سامرا به بغداد منتقل کرد([۳۱]). معتمد بسیار بىکفایت بود و به همان میزان عیّاش و بادهگسار؛ از اینرو، کارها به دست برادرش طلحه، مقلب به «موثق» بود. او مردى کاردان و با شهامت بود و جبران ضعف و سستى خلیفه را مىکرد. ابن طقطقى گوید:
«… و کانت دوله المعتمد، دوله عجیبه الوضع، کان هو و أخوه الموثق طلحه، کالشریکین فی الخلافه، للمعتمد الخطبه و السکه و التسمّی بإمره المؤمنین، ولأخیه طلحه الأمور و النهی وقود العساکر و محاربه الأعداء و مرابطه الثغور و ترتیب الوزراء و الأمراء، و کان المعتمد مشغولاً عن ذلک بلذّاته»([۳۲])
موثق، براى چیره شدن بر مشکلات همواره تلاش مىکرد. او با شایستگى، گروههاى مختلف سپاه را گرد آورد و از آنان براى دفع شورشیان و مدعیان قدرت، سود جست. بدین ترتیب، او با مشغول کردن امرا و لشکریان ترک، آنان را از تهدید و تعرض نسبت به خلافت و خلیفه بازداشت و نیروى آنان را متوجه مخالفان کرد.([۳۳])
همان گونه که گذشت، معتمد از ۲۵۶ تا ۲۷۹، یعنى نزدیک به ۲۳ سال خلیفه بود. مدتى بسیار طولانى. دوران خلافت او از مجموع خلافت متوکل، منتصر، مستعین، معتز ومهتدى هم بیشتر بود؛ ازاینرو شایسته است تا به او و دورانش بیشتر پرداخته شود تا روشن شود درمدت طولانى حکومت او وبرادرش موثق، چه گذشت.
وزارت وزیر متوکل:
معتمد فرزند متوکل بود و متوکل، ناصبى. از اینکه معتمد وزیر متوکل را مجدداً به وزارت منسوب کرد برمىآید که او نیز هم کاسهى پدربوده است.
یعقوبى مىگوید:
«و صیّر المعتمد، عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیرا، وقلّده أموره…»([۳۴])
مسعودى نیز مىگوید:
«ولمّا أفضت الخلافه إلى المعتمد على الله استوزر عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر المتوکل…»([۳۵])
خروج «صاحب الزنج» (۲۵۵هـ):
در دوران مهتدى و در شوال سال ۲۵۵هـ کسى که خود را «على بن محمد بن احمد بن عیسى بن زید بن على بن حسین بن على بن ابىطالب»([۳۶]) مىخواند در بصره شورش کرد. البته در نسب او تردید است؛ و بنابر نقل ابن اثیر از ابو جعفر طبرى، او «على بن محمد بن عبدالرحیم» و از طایفهى «عبد القیس» بوده.([۳۷]) البته طبرى، تاریخ او را زیر عنوان «خروج أوّل علوی بالبصرهًْ» نقل کرده است.
در ترجمه تاریخ ابن اثیر مىخوانیم: «… مردى در فرات بصره ظهور و ادعا کرد که نامش محمد([۳۸]) بن احمد… است. او زنگیان را (سپاهیانى که اغلب آنها بندهى زرخرید بودند)([۳۹]) که ساکن (یا کارگر زمینهاى شورهزار، چنانکه در تاریخ طبرى آمده) شورهزار بودند، گرد خود جمع و به پیروی از خود دعوت نمود. (او مردى علوى، شجاع، ادیب و داراى شهامت و عزت نفس بود. از ایران به عراق رفت و بنى العبّاس منکر نسب او بودند؛ زیرا خلافت آنها را متزلزل کرد و نزدیک بود منقرض کند. اغلب سرداران و مشاوران او ایرانى بودند و نهضت او ایرانى محسوب مىشد ولى اغلب سپاهیانش سیاهپوست بودند که به نام تساوى نژاد و آزادى بندگان آنها را جمع کرده بود)…»([۴۰])
در هر صورت او به اعتبار اینکه علوى است، داعیهى امامت داشت. او در جوانى مدتى آموزگار بود؛ و چندى پس از آن به منتصر عباسى پیوست و از نزدیکان او گشت. سپس به «احساء» و «بحرین» رفت و مدعى امامت شد و گروهى از فقیران و بینوایان را که خارجى مشرب بودند، گرد خود جمع کرد و سپس به دعوت زنگیان مردابهاى میان واسط و بصره پرداخت و سوگند خورد تا حقوق آنان را از عباسیان ظالم و ستمگر بازستاند. او با استفاده از اوضاع آشفته دورهى مهتدى، سپاه خلیفه را شکست داد؛ چرا که مهتدى گرفتار کار ترکان بود و نتوانست به او بپردازد. پس از مرگ مهتدى، کار صاحب الزنج بالا گرفت و چون یارانش زیاد شدند، در روز عید فطر با آنان نماز گزارد و از ستم و بدبختىای که مىکشیدند سخن گفت و به آنان نوید پیروزى و آزادى داد. او به یاران خود دستور داد تا بر صاحبان خویش بشورند و اموال ایشان را غارت کرده، زنان و دختران آنها را به اسارت گیرند و در بازارها بفروشند. سپاه زنگ به سرعت در عراق و خوزستان پراکنده شد و قادسیه و آبادان و اهواز را به خطر انداخت. سالار زنگیان شهرى به نام «مُختاره» ساخت و آنرا پایتخت حکومت خود خواند و با آنکه خود را از دودمان على مىدانست، با گستاخى، آن امام و نیز معاویه، عثمان و طلحه و زبیر و عایشه را بر منبر لعن مىکرد([۴۱]).
سیوطى مىگوید:
«… و کان له منبر فی مدینه یصعد علیه ویسب عثمان وعلیا ومعاویه وطلحه والزبیر وعائشه، رضىالله عنهم»([۴۲])
در هر صورت، کار زنگیان در سال ۲۷۰ هـ پس از نزدیک به پانزده سال([۴۳])، با کشته شدن رهبرشان به پایان رسید. گویا او بر اساس شواهد تاریخى، انسانهاى زیادى را کشت و شهرها و بناهاى زیادى را سوزاند و ویران کرد.
مسعودى مىگوید:
«… و تنوزع([۴۴]) فی عده من قتل من أصحاب السلطان وغیرهم من الرجال والنساء و الصبیان بالسیف و الحرق والغرق والجوع، فمنهم من یقول أن ذلک ألف ألف وأکثرهم یرى أن ذلک لایحیط به الإحساء…»([۴۵])
باید گفت، هرچند در نسب او اختلاف است؛ ولى در هر صورت کارهاى او سبب شد تا علویان و طالبیان در فشار و تنگنایى بیش از پیش قرار بگیرند و دستگاه خلافت، او و کارهایش را بهانه قرار دهد و به سرکوبى آل على بپردازد. از اینرو و بنابر نقل ابوالفرج اصفهانى، بسیارى از علویان و طالبیان در زمان معتمد، کشته، آواره و زندانى شدند. کسانى مانند: «احمد بن محمد بن عبدالله» که از فرزندان امام حسن بود.
ابوالفرج مىگوید:
«قتله أحمد بن طولون على باب أسوان، و حمل رأسه إلى المعتمد»([۴۶])
یا «محمد بن احمد بن محمد» که از فرزندان على بود و درباره وى گفت:
«ضرب عبدالعزیز بن «أبی» دلف عنقه صبرا…»([۴۷])
نیز «حمزهًْ بن الحسن» که از فرزندان جعفربن ابىطالب ‘ بود و درباره وى مىخوانیم:
«قتله صلاب الترکى صبرا و مثل به([۴۸])…»([۴۹])
رویدادهاى دیگر:
در دوران طولانى خلافت معتمد عباسى رویدادهاى مهم دیگرى نیز به وقوع پیوست که در صورت لزوم در آینده از آنها استفاده مىشود. رویدادهایى مانند:
شهادت امام حسن عسکرى در سال ۲۶۰هـ؛
تأسیس دولت طولونى در مصر «۲۵۴ـ ۲۹۲هـ)؛
تأسیس دولت صفارى (۲۵۲ـ ۲۹۸هـ)؛
آغاز کار قرمطیان و تأسیس دولت سامانى (۲۶۱ـ ۳۹۵هـ)([۵۰])
در پایان یادآور مىشود که پنج تن از صاحبان صحاح در زمان معتمد از دنیا رفتهاند. سیوطى در این باره مىگوید:
«وممن مات فی أیامه من الأعلام: البخارى ومسلم وأبو داود والترمذی وابن ماجه…»([۵۱])
جمعبندى و نتیجهگیرى:
در اینجا به نگاهى گذرا به تاریخ خلافت پایان مىدهیم و از سال ۲۷۹ ه، یعنى سال مرگ معتمد که مصادف با وفات ترمذى نیز هست؛ فراتر نمىرویم؛ چرا که صاحبان صحاح همگى([۵۲]) در فضاى خلافت عباسى مىزیستند و کتابهاى حدیثى خود را نیز در همان فضا نگاشتهاند و از طرفى همه آنان میراثدار محدثانى بودند که در فضاى خلافت اموى ـ مروانى و سالهاى آغازین خلافت عباسى زندگى مىکردند.
پیش از این گفته شد که، سیاست قدرت حاکم را مىتوان علت و انگیزهى کلى کمى روایات فضائل اهلبیت دانست. با توجه به شواهد تاریخى که بیان شد، جاى هیچگونه سخنى نمىماند که فشارهاى سیاسى معاویه و حزب اموى ـ مروانى، که با بنىهاشم و اهلبیت دشمنى داشتند، باعث شد تا بسیارى از فضائل اهلبیت نقل نشود یا به دست فراموشى سپرده شود. پس از بنىامیه نیز، با روى کار آمدن عباسیان و پس از استوار شدن قدرت و حکومت آنان بار دیگر فشارهاى سیاسى بر اهلبیت از سر گرفته شد؛ و باز این سیاست سبب شد تا فضائل ایشان گسترش نیابد یا حداقل، محدثان، فضائل ایشان را نقل نکنند و در کتابهاى حدیثشان ثبت ننمایند.
از طرفى، پس از روى کار آمدن مأمون عباسى و پس از او معتصم و واثق، و قدرت گرفتن معتزله، اهل حدیث دچار سستى و ضعف شدند و در جامعهى آن روز و به ویژه در بغداد، نتوانستند به تبلیغ عقاید و افکار خود که منشاء آن، حدیث بود، بپردازند. ولى این پایان کار نبود؛ چرا که با روى کار آمدن متوکل، که خلیفهاى ناصبى بود، ورق به سود افرادى که به اصطلاح اهل حدیث خوانده مىشدند، برگشت و آنان بر آن شدند تا انتقام خود را از معتزله بگیرند؛ از اینرو و با حمایت متوکل، به ترویج و نشر و نقل احادیث پرداختند و در این راه به گونهاى مىگفتند و مىنوشتند که عقاید معتزله را رد و دچار ضعف و سستى کنند.
در این میان، یکى از عقاید معتزله، عقیدهی تفضیل على بود که اهل حدیث به هیچوجه نمىخواستند زیر بار آن بروند. آنان، افضلیت را شایسته ابوبکر و پس از او عمر و پس از او عثمان مىدانستند و معتقد بودند که افضلیت بر اساس خلافت است و نه خلافت بر اساس و پایهى افضلیت؛ یعنى اینکه، چون عثمان زودتر از على به خلافت رسید پس افضل از على است. به عبارت دیگر اگر در روز شورا کار به گونهاى پیش مىرفت که مثلاً على خلیفه مىشد، او افضل از عثمان بود؛ ولى چون عثمان خلیفه شد پس او افضل است.(؟!!!)
این عقیده کاملاً و به روشنى در کلام احمد بن حنبل دیده مىشود. او که پس از دوران محنت، امام اهل حدیث و مورد توجه متوکل و سیاست عباسى قرار گرفت، در کتاب خود با نام «اصول السنّهًْ» مىگوید:
«… و خیر هذه الأمّه بعد نبیها أبوبکر الصدیق، ثم عمر بن الخطاب ثم عثمان بن عفان، یقدّم هؤلاء الثلاثه کما قدمهم أصحاب رسولالله صلىالله علیه و سلم، لم یختلفوا فی ذلک.
ثم بعد هؤلاء الثلاثه، أصحاب الشورى الخمسه: على بن أبی طالب، والزبیر، و عبدالرحمن بن عوف، و سعد، کلهم للخلافه و کلهم إمام.
و یذهب فی ذلک إلى حدیث ابن عمر: کنا نعد و رسولالله حی و أصحابه متوافرون: أبوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم نسکت!!»([۵۳])
از اینروست که در همهى کتابهاى اهل حدیث، اگر به مناقب و فضائل صحابه پرداخته شده باشد، ابتدا به ابوبکر پرداخته شده و پس از آن به عمر و عثمان، و در چهارمین مرحله فضائل امیر المؤمنین، ذکر شده است. از طرفى دیگر محدثان که عقیده به افضلیت بر اساس خلافت داشتند، نمىتوانستند روایات را به گونهاى بیاورند که از آنها مثلاً بوى افضلیت عثمان بر عمر یا على بر ابوبکر و عمر و عثمان به مشام برسد؛ از اینرو بسیارى از فضائل على یا اهلبیت را که على نیز در آنها شریک است یا اساسا ذکر نکردهاند یا ناقص ذکر کردهاند.([۵۴])
اینها همه، بیانگر دشمنى خلفاى عباسى با اهلبیت بود. همان گونه که گذشت، متوکل سخت ناصبى بود و نصر بن على جهضمى را به دلیل نقل حدیثى در فضیلت حضرت على، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین ۱۰۰۰ تازیانه زد. روشن است که در چنین فضایى تکلیف احمد حنبل، ابو داود، ابن ماجه، ترمذى، مسلم، بخارى و نسائى چیست؟
از طرفى دیگر ـ همانگونه که گفته شد ـ صاحبان صحاح میراثدار محدثان پیش از خود بودند و همگى بر سر سفرهى آنان نشسته بودند. کسانى مانند «ابن شهاب زهرى»، «شعبى» و مانند اینان، که در آینده به آنها پرداخته خواهد شد. اگر به روایات صحاح روى آورده شود، دیده خواهد که در سند بسیارى از آنها زهرى و شعبى و… وجود دارند. کسانى که سر در آخور خلافت اموى ـ مروانى داشتند و آنچنان مىگفتند و مىنوشتند که دستگاه خلاف خشنود شود نه خدا.
دیگر اینکه بسیارى از محدثان و راویان که در سلسله سند روایات صحاح آمدهاند، یا خارجى بودند یا مشربى خارجى داشتند یا تحت تأثیر خوارج بودند که در آینده به آنان نیز خواهیم پرداخت. روشن است که خارجیان دشمن على بودند و زبان گفتن فضائل على و اهلبیت را نداشتند؛ مانند عکرمه که در بخش دوّم دربارهى او سخن به میان آمد.
سیاست منع تدوین حدیث:
در فرضیهى دوّم این رساله، که در پیشگفتار گذشت؛ به اثر منع تدوین حدیث در اندک بودن روایات فضائل در صحاح اشاره شد. نگارنده بر آن بود که براى بررسى این بخش از فرضیهى دوّم، صفحاتى را اختصاص دهد؛ ولى پس از برخورد با کتاب ارزشمند «تدوین السنّهًْ الشریفهًْ»، نوشتهى سید بزرگوار و دانشمند ارجمند، جناب آقاى سید محمدرضا حسینى جلالى، که به حق یکى از بهترین نوشتههایى است که در زمینهى تدوین حدیث و منع آن نگاشته شده؛ از این کار منصرف شد. از این رو، خوانندهى گرامى را به آن کتاب ارجاع مىدهیم تا اثر منع تدوین حدیث بر قلّت روایات فضائل اهلبیت نه تنها در صحاح، بلکه در بیشتر کتابهاى حدیثى اهل سنت روشن شود.
در اینجا تنها به گوشهاى از آنچه در این کتاب آمده اشاره مىشود. ایشان در فصل ششم کتاب خود آوردهاند:
«الفصل السادس، القول الفصل فی سبب المنع:
و بعد هذا التجوال الطویل ـ فی هذه الفصول الخمسه ـ اتضحت لنا ـ بالقطع و الیقین ـ الحقیقه التالیه: أنّ تلک التبریرات([۵۵]) ـ کلّها ـ لا تصحّ أن تکون سببا واقعیا لمنع تدوین الحدیث و إن تذرّع بها المانعون، و لیس فی واحد منها تقنعٌ، للاجابه على السؤال الذی طرحناه: لماذا منعوا عن تدوین الحدیث؟([۵۶])
… و إنّما خصَّ أهل البیت بذلک([۵۷])… ولا شکّ فی أن کثیرا من أحادیث النبی صلىالله علیه و آله و سلم کانت تُشیر بعلی ـ زعیم أهل بیت النبی ـ علیه و آله الصلاه و السلام ـ و تنص علیه بالولایه والامامه، وکانت النصوص غضّه و نضره، تنبض مشاهدُها بالحیاه ویَرنّ صداها فی الأسماع.
… فالمصلحه المنشوده من هذا التدبیر، هی إخفاء الأحادیث النبویّه التی تدلّ علی خلافه علیّ و إمامه أهل البیت بعد النبی صلىالله علیه و آله و سلم.([۵۸])
… صحَّ القول بأنّ الهدف هو التدبیر السیاسیّ المذکور ضدّ علی و أبنائه… و إنّ ممّا یؤکّد رأینا بأن المصلحه لمنع تدوین الحدیث هو إخفاء الأحادیث النبویّه، الدّالّه على إمامه علیّ وأهلالبیت، هو أنّ الحکّام لم یکتفوا بمنع التدوین فقط، وإنّما منعوا روایه الحدیث و نقله بشدّه…([۵۹])
… و أما نحن: فنعتقد أنّ الهدف الأساس من منع روایه الحدیث و نقله، هو الهدف من منع تدوینه و تقییده و ضبطه، و هو إخفاء الأحادیث الدّالّه على إمامه أمیر المؤمنین علی وعلى أساس سیاسه مدبّره…([۶۰])
… انّ المصلحه التی کان یطلبها عمر و من اتّبعه فی سنّه منع الحدیث هی السیاسه التى کان یدبّرها من أجل إبعاد أهلالبیت عن الحکم و هی التی اتبعها بعده عثمان و معاویه… القول الفصل فی سبب منع الحدیث تدوینا و روایه… هو إخفاء الأحادیث النبویّه الدّاله على خلافه علی و أهل بیته ([۶۱])
… فضاعت أکثر فضائل الامام بین سندان المنع من التدوین و الروایه و مِطرقه التهدید و السجن و التعذیب و القتل و المطارده»([۶۲])
یادآورى مىشود که ایشان بر پایهى شواهد و وثائق فراوان روایى و تاریخى، به این نتیجه رسیدهاند که علاقه مندان با مطالعهى کتاب ایشان بر آنها واقف خواهند شد.
در اینجا لازم به یاد آوری است که دانشمند محقق، جناب آقاى «محمدعلى مهدوى راد»، طى مقالاتى در فصلنامهى علمى ـ تخصصى «علوم حدیث»([۶۳])، تحت عنوان «تدوین حدیث»، به این موضوع پرداختهاند و به خوبى از عهدهى آن برآمدهاند. ایشان در مقالهى ششم خود، با عنوان «منع تدوین حدیث، رازها و رمزها»، به جلوگیرى از نشر فضائل على و اهلبیتاشاره کردهاند. در مقالهى ایشان مىخوانیم:
«… گفتیم پیامبر بر جایگاه والاى رهبرى تأکید کرده بود و چهرهى شایستهى رهبرى پس از خود را بارها و بارها در پیش دید مردمان و در مناسبتهاى مختلف فراوان آورده بود؛ فراوان در فضائل و مناقب مولا سخن گفته بود…([۶۴])
… از این روى چون زمام امور را به دست گرفتند([۶۵])… و چون کسى به نشر آموزههاى نبوى دربارهى على و اهلبیت همت مىگماشت و مآلاً در جامعه سؤال مىآفرید، باید جواب مىدادند؛ سیاستمدارى(!)، جامعهدارى(!)، حراست از حکومت(!) و مصلحت اندیشى(!) اقتضا مىکرد که آنچه را که بوده است یکسره از صفحهى ذهنها و صحنهى زندگىها بزدایند و خود را آسوده دارند…([۶۶])
… تأمل در تاریخ اسلام و چگونگى مواضع حاکمان، همه و همه نشانگر آن است که براى حکومت، على و چگونگى حضور خانوادهى او در صحنهى اجتماع و سیاست، مشکلی بس جدّى بوده است؛ و منع تدوین حدیث، از جمله براى جلوگیرى از نشر مناقب و فضائل على و اهلبیت، تدبیرى بود سیاستمدارانه و دقیقاً در جهت حفظ پایههاى حکومت و بیرون راندن رقیب از صحنه…»([۶۷]).
ایشان همچنین در مقالهى هفتم خود، با عنوان «منع تدوین حدیث؛ پىآمدها و بازتابها»؛ به تباه شدن بسیارى از احادیث و نیز گسترش وضع و جعل در احادیث اشاره مىکنند.([۶۸])
در پایان باید گفت که دانشمند محقق و سید بزرگوار، جناب آقاى «سید مرتضى عسکرى» نیز به شکلى شایسته به بحث منع کتابت سنت رسولالله، پرداختهاند.([۶۹]) ایشان در پایان مطالب خود در این موضوع مىگویند:
«… ولا یفوتنا أخیرا أن نقول: إن المنع کان بقصد منع نشر فضائل الامام علی على المسلمین، خاصّه على عهد معاویه الذی کان یأمر بلعن الامام فی خطب الجمعه على منابر المسلمین، کما مرّ بنا فی الجزء الاول([۷۰])، فصل: کتمان فضائل الامام علی، و نشر سبّه و لعنه»([۷۱])
[۱]) ابوعمر، محمد بن یوسف الکندی المصری م ۳۵۰ هـ.
[۲]) یعنى بر مصر.
[۳]) ص۱۵۹٫
[۴]) ترجمه از کتاب «سیرهى پیشوایان»؛ مهدى پیشوایى؛ ص۵۹۳ (یادآور مىشود که در این کتاب، این دستورها به اشتباه، به متوکل نسبت داده شده است!؟!).
[۵]) مقاتل الطالبیین؛ ص۵۰۴٫
[۶]) ج۴، ص۵۱٫
[۷]) دربارهى او نک: مقاتل الطالبیین؛ الاصفهانی، ص۵۰۶ (ابو الفرج قصیدهاى در رثاى یحیى، از علیبن عباس رومى «م ۲۸۳ هـ» آورده که بسیارى طولانى است ـ ۱۱۰ بیت).
[۸]) نک: همان؛ صص ۶۳ ـ ۶۵٫
[۹]) همان؛ ص۶۸٫
[۱۰]) همان؛ ص۶۹٫
[۱۱]) همان.
[۱۲]) تاریخ ولاه مصر؛ الکندی؛ ص۱۶۰٫
[۱۳]) فرماندهى لشکر مستعین.
[۱۴]) مقاتل الطالبیین؛ ص۵۱۰٫
[۱۵]) مروج الذهب؛ المسعودی، ج۴، ص۸۱٫
[۱۶]) تاریخ خلافت عباسى، از آغاز تا آل بویه؛ خضرى؛ ص۱۰۲٫
[۱۷]) نک: مقاتل الطالبیین؛ الاصفهانی؛ صص۵۲۴ـ۵۲۶؛ نیز نک: مروج الذهب؛ المسعودی؛ ج۴، ص۹۴ و ۹۵٫
[۱۸]) نور الأبصارق الشبلنجی؛ ص۳۷۷٫
[۱۹]) الفصول المهمّه؛ ج۲، ص۱۰۷۵٫
[۲۰]) تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص۱۰۳٫
[۲۱]) الکامل فی التاریخ؛ ج۶، ص۲۲۳٫
[۲۲]) تاریخ الإسلام؛ ج۱۹، ص۳۲۶٫
[۲۳]) همان؛ ص۳۲۷٫
[۲۴]) التنبیه و الإشراف؛ ص۳۳۴٫
[۲۵]) یعنى مثل عمر بن عبدالعزیز.
[۲۶]) الفخری فى الأداب السلطانیه و الدول الإسلامیه؛ محمدبن علىبن طباطبا ابن الطقطقى / م ۷۰۹هـ؛ ص۲۴۶٫
[۲۷]) تاریخ الیعقوبی؛ ج۲، ۵۰۶٫
[۲۸]) مقاتل الطالبیین؛ صص ۵۲۸ ـ ۵۳۳٫
[۲۹]) همان؛ ص۵۳۲٫
[۳۰]) تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۰۶٫
[۳۱]) التنبیه والإشراف؛ المسعودی؛ ص۳۳۵٫
[۳۲]) الفخری؛ ص۲۵۰٫
[۳۳]) تاریخ خلافت عباسى از آغاز تا پایان آل بویه؛ خضرى؛ ص۱۰۵٫
[۳۴]) تاریخ الیعقوبی؛ ج۲، ص۵۰۷٫
[۳۵]) مروج الذهب؛ ج۴، ص۱۱۱٫
[۳۶]) الکامل فی التاریخ؛ ابن الاثیر؛ ج۶، ص۲۰۶٫
[۳۷]) همان؛ نیز نک: تاریخ الطبری، ج۹، ص۴۱۰٫
[۳۸]) على بن محمد بن احمد، درست است.
[۳۹]) عبارات داخل پرانتر از مترجم است.
[۴۰]) کامل، تاریخ بزرگ اسلام و ایران؛ عباس خلیلى؛ ج۴، ص۶۸٫
[۴۱]) تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص۱۰۶٫
[۴۲]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۶۴٫
[۴۳]) ۱۴ سال و ۴ ماه (التنبیه و الإشراف؛ المسعودی، ص۳۳۵).
[۴۴]) یعنى اختلاف شده است فعل مجهول است.
[۴۵]) همان.
[۴۶]) مقاتل الطالبیین؛ ص۵۳۶٫
[۴۷]) همان؛ ص۵۳۷٫
[۴۸]) یعنى او را مثله کرد.
[۴۹]) همان.
[۵۰]) نک: تاریخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ صص ۱۰۷ـ ۱۱۶٫
[۵۱]) تاریخ الخلفاء؛ ص۳۶۷٫
[۵۲]) البته مىدانیم که نسائى، سالها بعد، یعنى در ۳۰۳ ه از دنیا رفت.
[۵۳]) ص۷۷؛ (بخارى در صحیح روایت مىکند: … کنّا فی زمن النبی صلىالله علیه و سلم لانعدل بأبیبکر أحدا، ثم عمر، ثم عثمان، ثم نترک أصحاب النبی صلىالله علیه و سلم لانفاضل بینهم!!!؛ ص۶۲۲؛ دارالاسلام و دار الفیحاء).
[۵۴]) در آینده به این روایات اشاره خواهد شد.
[۵۵]) مراد، توجیهاتى است که اهل سنت براى منع تدوین حدیث آوردهاند.
[۵۶]) تدوین السنه الشریفه، سید محمدرضا حسینى، ص۴۰۹٫
[۵۷]) همان، ص۴۱۴٫
[۵۸]) همان، ص۴۱۵٫
[۵۹]) همان، ص۴۲۱٫
[۶۰]) همان، ص۴۷۰
[۶۱]) همان، ص۴۷۸٫
[۶۲]) همان، ص۴۹۷٫
[۶۳]) شمارههاى: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۸ و ۹٫
[۶۴]) شمارهى ۸، ص۹٫
[۶۵]) منظور، خلفاى پس از پیامبر اکرم’ هستند.
[۶۶]) ص۱۰٫
[۶۷]) ص۲۲٫
[۶۸]) شمارهى ۹، صص ۹ـ ۲۸٫
[۶۹]) نک: معالم المدرستین؛ ج۲، صص ۴۶ـ ۶۵٫
[۷۰]) همان؛ ج۱، ص۳۴۵٫
[۷۱]) همان؛ ج۲، ص۶۴٫
منبع؛ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت در صحاح سته؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد