بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۵
علل و انگیزههاى فرعى و اقوال اهل حدیث:
در آغاز سخن ـ در این بخش ـ گفته شد که علل و انگیزههاى نقل اندک روایات فضائل اهلبیت در صحاح را مىتوان به دو بخش کلى و جزئى یا فرعى، تقسیم کرد. علت و انگیزهى کلى، همان سیاست قدرت حاکم بود که گذشت؛ و البته باید منع تدوین حدیث را نیز داخل آن دانست؛ چرا که یکى از مظاهر سیاست قدرت حاکم، همین منع از تحدیث و تدوین روایات است.
اما در اینجا باید به علل و انگیزههاى جزئى یا فرعى نیز پرداخته شود. مراد ما از انگیزههاى فرعى یا جزئى، چیزهایی است که میان خود محدثان و اهلسنت گذشته است؛ البته باید گفت که این انگیزهها در واقع جزئى و فرعى نیستند و خود، علل بسیار مهمى در کمى روایات فضائلاند؛ ولى به جهت تقابل این علل با علت و انگیزهى کلى و نیز اهمیت و بزرگى سیاست قدرت حاکم، از آن به جزئى یا فرعى یاد مىشود.
نکتهاى را که نباید در اینجا فراموش کرد آن است که اگر بخواهیم به همهى این انگیزههاى فرعى اشاره کنیم کار به درازا خواهد کشید؛ از اینرو به نمونه هاى قابل توجهى از آنها اشاره مىشود تا حداقل روشن شود که علاوه بر حکام، اهل حدیث نیز، در اندک ثبت و ذکر شدن روایات فضائل اهلبیت مقصرند.
شعبى (م ۳۰۳ـ ۳۱۰هـ):
او، عامر بن شراحبل، ابو عمرو کوفى است که شش سال پس از خلافت عمر به دنیا آمد.([۱]) او یکى از بزرگترین راویان حدیث اهل سنت است که روایات او در سرتاسر کتابها حدیثى و به ویژه صحاح پراکنده است.
ابن حجر در تقریب، درباره وى مىگوید:
«… ثقه مشهور، فقیه فاضل…»([۲])
او خود مىگوید: پانصد تن از اصحاب پیامبر را درک کردم که مىگفتند:
«علیّ و طلحه و الزبیر فی الجنّه»([۳])
همین روایت در دروغگو بودن او کفایت مىکند. با وجود این او را آنقدر بزرگ و ثقه مىدانند که دربارهاش گفتهاند:
«مرسل الشعبی صحیح ولا یکاد یرسل إلا صحیحا»([۴])
او از محدثانى بود که سر در دربار خلفاى اموى ـ مروانى مىجنبانده و مورد عنایت و توجه آنان بوده است. او سالیان درازى از عمر خود را در دمشق، شام و در دوران عبدالملک مروان گذارند، و در آنجا حدیث گفته؛ و روشن است که با توجه به آنچه دربارهى سیاست امویان دربارهى اهلبیت گفته شد؛ او چه احادیثى را مىگفته و چه احادیثى را نمىگفته است. او آنقدر تحت حمایت دستگاه خلافت بود که بىهیچ واهمهاى برخى از صحابه را دروغگو مىخواند.
ذهبى مىگوید:
«… ربیعه بن یزید، قال: قعدت إلى الشعبی بدمشق فی خلافه عبدالملک فحدّث رجل من الصحابه عن رسولالله صلىالله علیه وآله وسلم أنه قال: اعبدوا ربکم ولا تشرکوا به شیئا وأقیموا الصلاه وآتوا الزکاه وأطیعوا الامراء، فان کان خیرا فلکم وإن کان شرا فعلیهم وانتم منه برآء. فقال له الشعبی: کذبت»([۵])
او در زمان عبدالملک، جلیس و انیس خلیفه و مستشار ویژه او بوده؛ تا جایى که عبدالملک، او را به عنوان سفیر خود به دربار پادشاهان، از جمله پادشاه روم([۶])، مىفرستاده است:
«… لما صارت الخلافه إلى عبدالملک بن مروان، کتب رساله إلى الحجاج والیه على العراق یطلب منه أن یبعث إلیه رجلاً یصلح للدین وللدنیا ویتخذه جلیسا وأنیسا، فبعث إلیه الحجاج بعامر الشعبی، فجعله عبدالملک من المقرّبین إلیه، وأخذ یلجأ إلیه فی معضلات الأمور ویعتمد على رأیه فی الأمور ذات الأهمیّه، حتى أصبح فی حکم مستشار خاص له، وکان من المهام الّتی یکلف بها أن یبعث سفیرا بین عبدالملک والملوک…»([۷])
آرى! کسانى مانند شعبى، از بزرگترین محدثان سنت پیامبر مىشوند و روایاتى که او و مانند او نقل کردهاند به نسلهاى پس از خود یعنى کسانى مانند بخارى و مسلم و ابوداود مىرسد و آنها نیز، آن روایات و احادیث را در کتابهاى خود مىآورند. مانند این روایت:
«… حدّثنا أبوداود، عن شعبه، عن منصور الغُدانی، عن الشعبی، قال: أدرکت خمس مئه صحابّی أو أکثر یقولون: أبوبکر وعمر وعثمان وعلیّ»([۸])
زُهرى (م ۱۲۴هـ)، امام اهل حدیث و مأموم بنىامیه:
یکى دیگر از بزرگترین و بلکه بزرگترین و مشهورترین راوى حدیث اهل حدیث، زهرى است. او «محمد بن مسلم بن عُبیدالله بن عبدالله بن شهاب… القُرشیّ الزّهری، أبوبکر المدنی…»([۹]) است. او ساکن بلاد شام، یعنى مرکز سلطنت خلفاى اموى ـ مروانى بوده است([۱۰]). او را به زهرى و نیز «ابن شهاب» مىشناسند. ابوبکربن منجویه درباره وى گفت:
«رأى عشره من أصحاب النبی صلىالله علیه وسلم، وکان من أحفظ أهل زمانه وأحسنهم سیاقا لمتون الأخبار وکان فقیها فاضلاً»([۱۱])
او بسیار مورد احترام اهل حدیث (پیروان خلفا) است و سند او را یکى از بهترین سندهاى حدیث رسول خدا مىدانند؛ تا جایی که از نسائى نقل است: بهترین اسانید روایات چهار سند است که در دو سند ابن شهاب دیده مىشود([۱۲]).
عمرو بن دینار مىگوید:
«ما رأیت أنصّ للحدیث من الزّهری وما رأیت أحدا الدینار والدرهم أهون علیه منه. ما کانت الدنانیر والدراهم عنده إلا بمنزله البَعْر»([۱۳])
از مکحول نقل است که گفت:
«… مابقی علی ظهرها أحدٌ أعلم بسنّه ماضیه من الزّهری»([۱۴])
ابوبکر هُذَلى مقام او را حتى از حسن بصرى و ابن سیرین بالاتر مىداند، آنجا که مىگوید:
«… قد جالستُ الحسن و ابن سیرین، فما رأیت أحدا أعلم منه، یعنی الزهری»([۱۵])
مزى دربارهاش مىگوید:
«ومناقبه وفضائله کثیره جدّا»([۱۶])
او بنابر مشهور در سال ۵۰ هـ.ق چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۴ هـ.ق سر بر زمین نهاد.([۱۷])
همان گونه که مشاهده مىشود، زهرى در اوج قدرت امویان آمد و رفت؛ و همان گونه که گذشت در شام ساکن بوده و حدیث مىگفته است. بنابر گفتهى خودش، مدت ۴۵ سال به شام رفت و آمد داشته است.([۱۸])
دربارهى ابن شهاب زهرى و شخصیت و نیز مکانت علمى او کتابها و مقالههاى زیادى نوشته شده است. برخى، در این نوشتهها از او دفاع کردند و برخى نیز او را محدثى دربارى دانستهاند که در خدمت سیاست امویان و مروانیان بوده است. شواهد و وثائق تاریخى نشان مىدهد که او نیز مانند شعبى، دربارى بوده و حدیث را آنگونه مىگفته و مىنوشته که به مذاق خلفا خوش آید؛ البته او نمىتوانسته غیر از این عمل کند و اگر اینطور نبود نمىتوانست به تقریب خلیفه اموى برسد. او در فضایى قرار گرفته بود که سب و لعن على بن ابى طالب یکى از ارکان منبرها و خطابهها بود و به حدى این امر رسمى بوده که وقتى عمر بن عبدالعزیر این لعن را لغو کرد این کار او را یکى از مهمترین اصلاحات او به شمار آوردند و زمانى بود که به جهت دشمنى حکام، قبر مقدس آن حضرت مخفى بود. پس چطور مىتوانسته با آن موقعیتى که در دربار داشته روایات فضائل حضرت على و خاندان پیامبر اکرم را بیان کند در حالى که حکام زمانه نه تنها این را نمىخواستند بلکه مىخواستند برخلاف آن عمل کند و اینجاست که علماى وابسته آنگونه عمل مىکردند که خواست قدرتمندان زمانه باشد تا با این کار به شهرت یا ثروتى دست پیدا کنند. براى نمونه در «تهذیب التهذیب» و در شرح حال «اعمش»([۱۹]) مىخوانیم:
«… وحکى الحاکم، عن ابن مَعین أنه قال: أجود الأسانید: الأعمش، عن إبراهیم، عن علقمه عن عبدالله. فقال له انسان: الأعمش مثل الزهری؟ فقال برئت من الأعمش أن یکون مثل… الزهری، یرى العرض والاجازه و یعمل لبنی امیّه، والأعمش فقیر صبور، ومجانب للسلطان، ورع، عالم بالقرآن»([۲۰])
ذهبى در شرح حال «خارجهًْ بن مُصعب»، از او روایت کرده و مىگوید:
«… قدمت على الزهری و هو صاحب شرط بنی أمیّه، فرأیته رکب وفی یدیه حربه وبین یدیه الناس فی أیدیهم الکافرکوبات، فقلت: قبّحالله ذا من عالم، فلم أسمع منه…»([۲۱]).
زهرى آنقدر با خلفا و امراى اموى سر و کار داشت که برخى او را دستمال امیران و خلفاى اموى مىدانستهاند:
«قال عمر بن رُدَیح: کنت أمشی مع ابن شهاب الزّهری، فرأنی عمرو بن عُبید، فلقینی بعدُ فقال: مالک ولمندیل الأمراء؛ یعنى ابن شهاب؟!»([۲۲]).
در تاریخ مىخوانیم که هشام بن عبدالملک ۰۰۰/۷۰ دینار را که زهرى مقروض بود ادا کرد([۲۳]). ابن شهاب چه کار کرده بود که کسى مانند هشام دینى بدین سنگینى را از جانب او ادا مىکند؟ هشام کسى است که روایات را علیه حضرت على و اهلبیت جعل مىکرد، که دربارهى او مىخوانیم:
«دخل سلیمان بن یسار على هشام، فقال له: یا سلیمان [من] الذی تولّى کِبرهُ منهم؟ فقال له: عبدالله بن أبّی بن سَلول؛ فقال له: کذبتَ، هو علی بن أبیطالب…»([۲۴])
بنابر گزارش ابن عساکر، زهرى کسى بوده که فضائل اهلبیت را کتمان مىکرده است:
«… أنبأنا جعفر بن إبراهیم الجعفری قال: کنت عند الزهری أسمع منه، فإذا عجوز قد وقفت علیه… فقالت: یا جعفری لاتکتب عنه فإنّه مال إلى بنیأمیّه وأخذ جوائزهم!! فقلت: من هذه؟ قال: أختی رقیه خرفت؟! قالت: [بل] خرفت أنت، کتمتَ فضائل آل محمد…»([۲۵])
سخن دربارهى زهرى و خدمات او به سیاست بنىامیه فراوان است. او متهم به وضع روایاتى است که در آنها پایین آوردن شأن و منزلت اهلبیت و به ویژه على، است. براى آگاهى از این روایات باید به کتاب «الزهرى، أحادیثه و سیرته»، نوشتهى «بدرالدین الحوثى» مراجعه کرد. ایشان در فصل نخست کتاب خود با عنوان: «فی عود من روایات الزهری التی یتهم فیها وأحادیثه التى یعرف الناظر المنصف أنها دلیل على أنه لایوثق به»، به این روایات اشاره کرده است.([۲۶])
لازم به یادآورى است که گستردهترین پژوهشى که تاکنون درباره زهرى و در میان اهل سنت به انجام رسیده کتاب «الإمام الزهری و أثره فی السنّهًْ»، نوشتهى «حارث سلیمان الضّاری» است که به عنوان رسالهى دکترى ایشان به چاپ رسیده است. ایشان در فصل نخست از باب سوّم کتابشان سعى کردهاند به شبهاتى که دربارهى اموى بودن زهرى در کتابهاى گوناگون آمده پاسخ دهند که به هیچوجه در این کار موفق نبودهاند. اگر کسى پاسخ ایشان به این شبهات را بخواند به درستى ادعاى نگارنده واقف خواهد شد.([۲۷])
آرى! کسانى مانند ابن شهاب، پس از یک سده که از تدوین و نگارش حدیث منع شده بود، به امر خلفاى اموى ـ مروانى، با آن سیاست ضدعلوى، مأمور، تدوین حدیث و سنت پیامبر مىشوند؛ و روشن است که نتیجه چه مىشود؛ مدونات حدیثى، تهى از بسیارى از فضائل اهلبیت. و این احادیث و مدونات، بعدها، ارثیهى کسانى همچون بخارى و مسلم و ابوداود شد. «محمد عجاج الخطیب» مىنویسد:
«کان الزهری أوّل من استجاب لطلب الخلیفه عمر بن عبدالعزیز، فدوّن له السنن فی دفاتر، ثم وزع الخلیفه على کل أرض له علیها سلطان دفترا، و أجمع العلماء على أنه کان أول من دوّن السنّه، وقد بینت أنه أوّل من دوّنها رسمیّا بأمر الخلیفه …([۲۸]) وأحادیثه فی الکتب الستّه وفی سنن البیهقی وموطأ الامام مالک، ومسند الامام أحمد، وفی سائر کتب السنن والمسانید…»([۲۹])
آرى! زهرى اموى بود و کسى که اموى است، مناقب و فضائل اهلبیت و به ویژه على را نقل نمىکند؛ از اینروست که «ابن حبان» مىگوید:
«… ولست أحفظ لمالک ولا للزهری فیما رویا من الحدیث شیئا من مناقب علیأصلاً…»([۳۰])
آرى! مالک بن انس نیز سر در آخور خلفاى عباسى و به ویژه منصور دوانیقى ـ دشمن اهلبیت ـ داشت؛ پس او نیز روایتى در فضائل و مناقب على نقل نکرده است.
رجاء بن حَیْوَهًْ، شیخ زهرى (م ۱۱۲هـ):
او نیز از محدثانى است که در دربار شام، منزلتى داشته و از کسانى همچون معاویه و عبدالملک مروان، روایت کرده است!!([۳۱]) شیخ الاسلام او را چنین معرفى مىکند:
«… ثقه، فقیه…»([۳۲])
ذهبى دربارهاش، اینچنین مىنویسد:
«… الشامی، شیخ أهل الشام وکبیر الدوله الامویه، روى عن معاویه، و عبدالله بن عمر…([۳۳])
قال مکحول: رجاء سید أهل الشام… وقال مسلمه الأمیر: برجاء وبامثاله ننصر… قلت: هو الذی أشار على سلیمان باستخلاف عمر بن عبدالعزیز…»([۳۴])
گویا او ارادت ویژهاى به عبدالملک مروان داشته است؛ «مطر ورّاق» مىگوید:
«… ما لقیت شامیا أفضل ـ وفی روایه أفقه ـ من رجاء بن حیوه، إلاّ أنّه إذا حرّکته وجدته شامیّا، و ربّما جرى الشیء فیقول: فعل عبدالملک بن مروان رحمه الله علیه…»([۳۵])
اوزاعى (م ۱۵۷هـ):
یکى دیگر از محدثان دربارى که اهل سنت و حدیث، بسیار به بزرگى از وى یاد مىکنند «بوعمرو، عبدالرحمان بن عمرو»([۳۶])، مشهور به اوزاع است. مزى از او به: «… إمام أهل الشام فی زمانه فی الحدیث والفقه…» یاد کرده است.([۳۷]) از شیوخ او، مىتوان به زهرى اشاره کرد.([۳۸])
دربارهى او گفته شده است:
«… ما کان بالشام أحدا أعلم بالسنّه من الأوزاعی»([۳۹])
او در سال ۸۸هـ، دیده به جهان گشود و تا ماههاى پایانى خلافت منصور عباسى ـ دشمن اهلبیت ـ زنده بود. ذهبى در تذکره، داستانى را میان اوزاعى و سفاح نقل کرده که از آن علاقهى اوزاعى به خلفاى اموى ـ مروانى و اعتقاد او به مشروعیت حکومتشان روشن مىشود.([۴۰]) نیز بنابر گفته ذهبى، شامیان و اهل اندلس مدتى بر مذهب اوزاعى بودهاند.([۴۱])
در هر صورت او در زمان منصور، از مقربان درگاه و بارگاه بود. ذهبى مىگوید:
«قلت: قد کان المنصور یعظّم الاوزاعی و یصغى إلى وعظه و یجلّله»([۴۲])
در تمام صحاح، روایات اوزاعى به چشم مىخورد.
عسقلانى دربارهى او مىگوید: «… ثقه جلیل…»([۴۳])
از او روایات زیادى، نقل شده، ولى در روایات او خبرى از فضائل اهلبیت نیست؛ مگر روایت آیهى تطهیر. على بن محمد جزرى در شرح حال امام حسین بن على مىنویسد:
«وروى الاوزاعی عن شداد بن عبدالله، قال: سمعت واثله بن الأسقع، وقد جیء برأس الحسین، فلعنه رجل من أهل الشام و لعن أباه، فقال واثله: والله لا أزال أحب علیا والحسن والحسین وفاطمه بعد أن سمعت رسول الله صلىالله علیه وسلم یقول فیهم ما قال… ثم قال: «إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا»؛ قلت لواثله: ما الرجس؟ قال: الشک فی الله عزوجل.
قال أبو أحمد العسکری: یقال إن الأوزاعی لم یرو فی الفضائل حدیثا غیر هذا، والله أعلم. قال: وکذلک الزهری لم یرو فیها إلاّ حدیثا واحدا، کانا یخافان بنیامیه»([۴۴])
شعبى، زهرى، رجاء و اوزاعى تنها و تنها مشتى از خروار محدثان دربارى زمان بىامیه و بنىعباس بودند که جامعهى آن روز، آنها را به عنوان عالمان و راویان حدیث پذیرفته بود. آنها بسیارى از فضائل اهلبیت را یا از روى ترس یا از روى تعصب نقل نکردند؛ و از قدیم گفتهاند: «مشت نمونهى خروار است!».
دوستى و نقل روایات اهلبیت و تهمت رفض و تشیع:
تهمت رفض از دیگر عواملى بود که موجب نقل اندک روایات فضائل اهلبیت در صحاح و دیگر کتابهاى حدیثى و محدثان شد؛ به این معنا که اگر محدثى نسبت به اهلبیت، از خود دوستی نشان مىداد یا اینکه روایات فضائل ایشان را بیش از خط قرمزى که محدثان براى خود داشتند نقل مىکرد؛ متهم به رفض و تشیّع مىشد؛ و این اتهام حتى دامان بزرگترین شخصیتهاى علمى را نیز مىگرفت. تاریخ حدیث و محدثان نمونههاى زیادى را به ما معرفى مىکند که ما به چند نمونه اشاره مىکنیم:
شافعى و تهمت رفض به او:
در اینکه شافعى تمایلاتى شیعى داشته و نسبت به اهلبیت ارادت ویژهاى داشته سخنى نیست. او تنها ایشان را دوست مىداشته و روایات صحیحهاى را که در فضائلشان به او رسیده نقل مىکرده ولى این کار براى او بسیار گران بود؛ از اینرو او را متهم به رفض و تشیع مىکردند؛ و او در جواب آنها این اشعار را مىخواند:
| یا راکبا قف بالمحصّب من منىً سَحَرا إذا فاض الحجیج إلى منىً إن کان رفضا حبُّ آل محمّد |
واهتف بقاعد خیفها و الناهض فیضا کملتطم الفرات الفائض فلیشهد الثقلان أنی رافضی([۴۵]) |
این در حالى بود که او بههیچ وجه بر این باور نبود که على خلیفهى نخست یا افضل است؛ بلکه او و اهلبیتش را دوست داشت و در جواب کسانى که دوستى با آل محمد را رفض مىدانستند این شعر را مىخواند و مىگفت اگر دوستى ایشان رفض است پس جن و انس شهادت دهند که من رافضىام، یعنى دوستدار آل پیامبرم.
از شافعى مىگوید:
«أفضل الناس بعد رسولالله صلىالله علیه وسلم أبوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم علىّ… الخلفاء، خمسه، أبوبکر و عمر و عثمان و علی و عمر بن عبدالعزیز»([۴۶])
این اشعار نیز منسوب به اوست:
| شهدت بأنّ الله لاشیء غیرُه و أنّ عُرى الایمان قولٌ مبیّن و أنّ أبابکرٍ خلیفه ربّه و أشهدُ ربّی أنّ عثمان فاضلٌ أئمه قومٍ یُقتدی بهدا هُمُ |
و أشهد أنّ البعث حقّ و أخلصُ و فعلٌ زکیّ، قد یزید و ینقصُ وکان أبو حفص علی الخیر یحرُصُ و أنّ علیّا فضلُهُ تخصّصُّ لحا اللهُ([۴۷]) من إیاهم یَتنقَّصُ([۴۸]) |
آرى! شافعى ـ اگر این سخنان و اشعار را به او نسبت داده باشند ـ این چنین بوده، ولى با وجود این برخى او را به تشیع متهم کردهاند؛ براى نمونه ابنندیم گوید:
«… وکان الشافعی شدیداً فی التشیّع… و حضر ذات یوم مجلسا فیه بعض الطالبیین، فقال: لا أتکلّم فی مجلس یحضره أحدهم، هم أحقّ بالکلام، ولهم الریاسه والفضل…»([۴۹])
در فضایى که اظهار محبت به خاندان پیامبر جرم به شمار مىآید، چگونه مىتوان فضائل ایشان را ذکر کرد. گناه شافعى این بود که دوستدار خاندان پیامبر بود. «فاروق عبدالمعطی» مىنویسد:
«… وکما اُتّهم بخروجه بسبب محبته لعتره النبی صلىالله علیه وسلم… وقد أتّهم أیضا بأنّه رافضی بسبب إعجابه بعلیّ رضىاللهعنه…»([۵۰])
تشیع عبدالرزاق بن همام صنعانى (م ۲۱۱هـ):
او یکى از بزرگان اهل حدیث است. ذهبى از او اینچنین یاد کرده است:
«الحافظ الکبیر… صاحب التصانیف»([۵۱])
ذهبى از او به «امام» یاد نکرده! شاید اگر او متهم به تشیع نبود، ذهبى او را نیز با واژهى امام یاد مىکرد.
در ادامهى شرح حال او مىخوانیم:
«… ونقموا علیه التشیع، وما کان یغلو فیه بل کان یحبّ علیا رضىاللهعنه و یبغض من قاتله»([۵۲])
ابن حجر در تقریب درباره او چنین مىگوید:
«… حافظ، مصنف، شهیر… و کان یتشیّع…»([۵۳])
ابن عدى دربارهاش گفته است:
«حدّث بأحادیث فی الفضائل لم یوافقْه علیها أحد، ومثالب لغیرهم مناکیر، و نسبوه إلى التشیّع»([۵۴])
آرى! صنعانى روایات صحیحهاى را نقل مىکرده که با مزاج برخى سازگار نبوده؛ از جمله:
«قال رسولالله صلىالله علیه وسلم: أن وَلّوا علیّا فهادیا مهدیا»([۵۵])
یا این خبر:
«… انّ رسولالله صلىالله علیه وسلم نظر إلى علیّ فقلا: أنت سیدٌ فی الدنیا و سیّدٌ فی الآخره، من أحبّک فقد أحبّنی، و من أبغضک فقد أبغضنی»
ذهبى دربارهى این حدیث صنعانى مىگوید:
«أوهى ما أتى به… ففی النفس منها شیء»([۵۶])
باید پرسید: «أیّ شیء ؟!»
و نیز این خبر:
«… أما ترضین أنّ الله اطّلع إلى أهل الأرض مرّتین، فاختار منها رجلین، فجعل أحدهما أباک و الآخر بعلک»([۵۷])
و این خبر که: «إذا رأیتم معاویه على منبری فاقتلوه»([۵۸])
روایتى را نیز در «المصنف» او مىبینیم که موجب خشم برخى از افراد شده روایت چنین است:
«عن عبدالله بن مسعود قال: کنت مع النبیّ صلىالله علیه وسلم لیله وفد الجن، قال: فتنفّس، فقلت: ماشأنک یا رسولالله؟ قال: «نُعیت إلیّ نفسی یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف. قال: «من؟». قلت: ابوبکر. قال: فسکت، ثم مضى ساعه ثم تنفّس. قال: فقلت: ماشأنک؟ قال: «نعیت إلیّ نفسی یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف. قال: «من؟». قلت: عمر. قال: فسکت، ثم مضى ساعه ثم تنفّس. قال: فقلت: ماشأنک؟ قال: «نعیت إلی نفسى یا ابن مسعود». قال: قلت: فاستخلف. قال: «من؟» قال: قلت: علی بن أبیطالب. قال: «أما والذی نفسی بیده لئن أطاعوه لیدخلن الجنه أجمعین أکتعین»([۵۹])
ابن عدى نیز این حدیث او را در «الکامل» آورده و دربارهاش مىگوید:
«و لعبد الرزاق بن همام أصناف و حدیث کثیر، وقد رحل إلیه ثقات المسلمین و أئمتهم و کتبوا عنه ولم یروا بحدیثه بأسا إلا أنهم نسبوه إلى التشیع، وقد روى أحادیث فی الفضائل مما لا یوافقه علیها أحد من الثقات فهذا أعظم ما رموه به من روایته لهذه الأحادیث… وأما فی باب الصدق فأرجو أنه لابأس به إلا
أنه قد بق منه أحادیث فی فضائل أهل البیت و مثالب آخرین مناکیر»([۶۰])
یاقوت در معجم، زیر مادهى «صنعاء» مىنویسد:
«… کنا عند عبدالرزاق، فذکر رجل معاویه، فقال: لا تقذّروا مجلسنا بذکر ولد أبی سفیان»([۶۱])
[۱]) تهذیب الکمال؛ المزّی؛ ج۱۴، ص۲۸ مؤسسهًْ الرسالهًْ.
[۲]) ج۱، ص۳۶۹٫
[۳]) تهذیب الکمال؛ ص۳۴٫
[۴]) تذکره الحفاظ؛ الذهبی؛ ج۱، ص۷۹٫
[۵]) همان؛ ص۸۳٫
[۶]) همان؛ ص۸۵٫
[۷]) مشاهیر القضاه؛ الهاشمی؛ ص۱۲۶٫
[۸]) سیر أعلام النبلاء؛ الذهبی؛ ج۴، ص۳۰۱٫
[۹]) تهذیب الکمال؛ المزی؛ ج۲۶، ص۴۱۹ مؤسسهًْ الرّسالهًْ.
[۱۰]) همان؛ ص۴۲۰٫
[۱۱]) همان؛ ص۴۳۲٫
[۱۲]) همان؛ ص۴۳۵٫
[۱۳]) همان.
[۱۴]) همان؛ ص۴۳۶٫
[۱۵]) همان؛ ص۴۳۷٫
[۱۶]) همان؛ ص۴۴۰٫
[۱۷]) همان؛ صص ۴۴۰ـ ۴۴۱٫
[۱۸]) الإمام الزهری وأثره فی السنّه؛ الضّاری؛ ص۵۸٫
[۱۹]) سلیمان بن مِهران.
[۲۰]) ج۴، ص۲۰۴٫
[۲۱]) میزان الاعتدال؛ ج۱، ص۶۲۵٫
[۲۲]) مختصر تاریخ دمشق ابن منظور؛ ج۲۳، ص۲۴۰٫
[۲۳]) همان؛ ص۲۴۱٫
[۲۴]) همان؛ ص۲۴۰٫
[۲۵]) ترجمه الامام على بن أبیطالب من تاریخ مدینه دمشق؛ محمدباقر المحمودی؛ ج۲، ص۷۳٫
[۲۶]) نک: صص ۱۹ـ ۹۲٫
[۲۷]) نک: صص ۴۳۹ـ ۴۵۳٫
[۲۸]) السنّه قبل التدوین؛ ص۴۹۴٫
[۲۹]) همان؛ ص۴۹۹٫
[۳۰]) کتاب المجروحین؛ ج۱، ص۲۵۸٫
[۳۱]) تهذیب الکمال؛ المزی؛ ج۹، ص۱۵۲ مؤسسهًْ الرسالهًْ.
[۳۲]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۲۴۴٫
[۳۳]) روشن است که چه روایت کرده؟!!
[۳۴]) تذکره الحفاظ؛ ج۱، ص۱۱۸٫
[۳۵]) تهذیب الکمال؛ ص۱۵۴٫
[۳۶]) همان؛ ج۱۷، ص۳۰۷٫
[۳۷]) همان؛ ص۳۰۸٫
[۳۸]) همان؛ ص۳۰۹٫
[۳۹]) همان؛ ص۳۱۳٫
[۴۰]) نک: ج۱، صص ۱۸۰ـ ۱۸۱٫
[۴۱]) همان؛ ص۱۸۲٫
[۴۲]) همان، ص۱۸۳٫
[۴۳]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۴۵۸٫
[۴۴]) أسد الغابه فی معرفه الصحابه؛ ابن الأثیر؛ ج۲، ص۲۷٫
[۴۵]) مختصر تاریخ دمشق، ابنمنظور، ج۲۱، ص۳۷۵؛ تاریخ مدینه دمشق، ابنعساکر، ج۵۱، ص۳۱۷٫
[۴۶]) تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۵۱، ص۳۱۶ (محقق).
[۴۷]) یعنى خداوند هلاک و لعنت کند.
[۴۸]) مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور، ج۲۱، ص۳۷۳؛ تاریخ مدینه دمشق، ج۵۱، ص۳۱۲٫
[۴۹]) الفهرست؛ صص ۳۵۲ و ۳۵۳٫
[۵۰]) الامام الشافعی؛ ص۹۱٫
[۵۱]) تذکره الحفاظ؛ ج۱، ص۳۶۴٫
[۵۲]) همان.
[۵۳]) ج۱، ص۴۶۸٫
[۵۴]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۶۱۰٫
[۵۵]) همان؛ ص۶۱۲٫
[۵۶]) همان؛ ص۶۱۳٫
[۵۷]) همان.
[۵۸]) همان.
[۵۹]) ج۱۱، ص۳۱۷٫
[۶۰]) الکامل فی ضعفاء الرجال؛ ج۶، ص۵۴۵٫
[۶۱]) معجم البلدان؛ ج۳، ص۴۲۹٫
منبع؛ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت در صحاح سته؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد