بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۷
توثیق و تعدیل راویان ناصبى و خارجى:
از دیگر عواملى که موجب کاهش روایات فضائل اهلبیت در کتابها حدیثى اهل سنت و به ویژه صحاح است، توثیق و تعدیل راویانى است که دشمنى آنان با حضرت على و اهلبیت روشن است. اینان در اسناد احادیث جاى مىگرفتند و روشن است که دشمن اهلبیت، فضیلت ایشان را یا اساسا نقل نمىکند و یا کمنقل کرده یا در آن دست برده، تحریف لفظى و معنوى در روایت صورت مىگیرد.
در اینجا به ذکر تعدادى از این راویان پرداخته مىشود تا مراد بهتر روشن شود:
حریز بن عثمان:
او یکى از راویانى است که روایاتش در صحاح دیده مىشود و تنها مسلم از او نقل نکرده است. ابن حجر درباره وى مىنویسد:
«حریز… ابن عثمان الرحبی… ثقه ثبت، دُمی بالنصب…»([۱])
در پاورقى شرح حال او مىخوانیم:
«قال العجلی، شامی ثقه، قال أبوحاتم: حسن الحدیث…»
اکنون بنگرید که ابن حبان دربارهى او چه مىگوید:
«حریز بن عثمان… وکان یلعن على بن طالب([۲]) رضوانالله علیه بالغداه سبعین مره و بالعشی سبعین مرّه، فقیل له فی ذلک، فقال: هو القاطع رءوس آبائی و أجدادی بالقوس… ثنا إسماعیل بن عیاش قال: خرجت مع حریز بن عثمان و کنت زمیله فسمعته یقع فی علی فقلت: مهلاً یا أبا عثمان ابن عمّ رسولالله صلىالله علیه وسلم وزوج ابنته. فقال: أسکت یا رأس الحمار لأضرب صدرک…»([۳])
ابن ابىالحدید دربارهى حریز چنین مىگوید:
«وقد کان فی المحدثین من یُبغضه و یروی فیه الأحادیث المنکره؛ منهم حریز بن عثمان، کان یُبغضه و ینتقصه، ویروی فیه أخبارا مکذوبه… وکان مولىً لبنی أمیّه، وکان مؤذنا عشرین سنه… قال: حضرت حریز بن عثمان، و ذکر علی بن أبیطالب، فقال: ذاک الذی أحلّ حرم رسولالله حتى کاد أن یقع…»([۴])
وقتى که صاحبان صحاح، به شخص سست فطرتى مانند حریز و به روایتش احتجاج مىکنند و او را ثقه و ثبت مىدانند؛ چه توقعى مىتوان از آنها داشت؟
اسحاق بن سوید:
شیخ الاسلام در تقریب علامت خ د س م را براى او آورده و دربارهاش مىگوید: «صدق تکلم فیه للنصب»([۵])
در پاورقى شرح حال او آمده است:
«قال ابن حنبل: شیخ ثقه، قال ابن معین: ثقه، قال النسائی: ثقه، قال ابن سعد: کان ثقه إن شاء الله، قال ابو حاتم: صالح الحدیث، قال العجلی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»
سیوطى دربارهى او و امثال او مىگوید:
«هؤلاء رُموا بالنّصب، و هو بغض علیّ رضىاللهعنه…»([۶])
بَهز بن اُسد:
در تقریب علامت ع دارد؛ و ثقهًْ و ثبت معرفى شده است. در پاورقى شرح حال او آمده است:
«قال أبوحاتم: صدق ثقه، قال ابن سعد کان ثقه کثیر الحدیث، قال العجلی: بصری ثقه ثبت فی الحدیث، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۷])
سیوطى او را نیز از ناصبیان دانسته که کینهى على را در دل داشته است.([۸]) جالب اینکه احمد درباره وى مىگوید:
«إلیه المنتهى فی الثبت»([۹])
خالد بن سلمهًْ:
نشان او در تقریب بخ م ۴ است. ابن حجر مىگوید:
«… المعروف بالفأفأ… صدوق، رمی بالارجاء والنصب… قُتل… بواسط لما زالت دوله بنی أمیّه»([۱۰])
در پاورى شرح حال وى آمده است:
«قال ابن حنبل: ثقه، قال ابن معین: ثقه، قال ابن المدینی: ثقه، قال النسائی: ثقه، قال ابو حاتم: شیخ یکتب حدیثه، قال ابن عدی: لاأرى بروایته بأسا، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ذهبى در میزان مىگوید:
«… فعن جریر قال: کان مرجئا یُبغض علیّا…»([۱۱])
عبدالله بن سالم اشعرى:
در تقریب آمده است:
«… ثقه، رُمی بالنصب…»([۱۲])
در زیرنویس شرح حال او مىخوانیم:
«قال النسائی: لیس به بأس، ذکره ابن حبان فی الثقات»
مزى درباره وى مىگوید:
«… کان یقول علیّ أعان على قتل أبی بکر و عمر، وجعل یذمه أبوداود»([۱۳])
ذهبى نیز مىگوید:
«قال أبوداود: کان یقول: علیّ أعان على قتل أبی بکر و عمر، و جعل یذمّه أبوداود ـ یعنى أنه ناصبی»([۱۴])
قیس بن ابىحازم:
در تقریب مىگوید:
«… ثقه… مخضرم و یقال: له رؤیه…»
در پاورقى شرح حال آمده است:
«… قال ابن معین: هو أوثق من الزهری…»([۱۵])
در میزان الاعتدال مىخوانیم:
«… ثقه حجّه، کاد أن یکون صحابیّا… وقیل: کان یحمل على علیّ رضى الله عنه»([۱۶])
احمد بن عبدهًْ:
او نیز ناصبى و دشمن على و اهلبیت بوده و مسلم و صاحبان سنن اربعه از او نقل کردهاند. در تقریب گوید:
«… رُمی بالنصب…»([۱۷])
در پاورقى شرح حال آمده است:
«قال أبوحاتم: ثقه، قال النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»
بنابر گزارش ابن حجر در «تهذیب التهذیب»، بخارى در جاهاى دیگر از او نقل کرده است.([۱۸])
عکرمه:
پیش از این گفته شد که خوارج نیز در اندک بودن فضائل اهلبیتمؤثرند؛ چرا که آنان از حضرت على و به تبع آن از اهلبیت بیزارى مىجستند؛ ولى با وجود این بسیارى از آنان از دیدگاه بزرگان اهل حدیث ثقهًْ و ثبتاند و روایاتشان حجت است. از جملهى ایشان عکرمه، غلام ابن عباس رضىاللهعنه است که در بخش دوّم دربارهى او سخن به میان آمد. در «تقریب التهذیب» دربارهى او مىخوانیم:
«عکرمه ابو عبدالله، مولى ابن عباس… ثقه ثبت…»([۱۹])
همان گونه که مشاهده مىشود همهى صاحبان صحاح از او نقل کردهاند. در زیرنویس شرح حال او آمده است:
«قال العجلی: مکی تابعى ثقه، قال النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ولید بن کثیر مخزومى:
او نیز از خوارج است؛ ولى صاحبان صحاح، همگى از او روایت کردهاند:
«… صدوق… رمی برأى الخوارج… / … قال ابن معین: ثقه، قال أبو داود ثقه،… ذکره ابن حبان فی الثقات»([۲۰])
ذهبى دربارهى او مىگوید:
«… ثقه صدوق. حدیثه فی الصحاح… قال ابوداود: ثقه إلاّ أنه أباضی…»([۲۱])
عمران بن حِطّان:
او نیز از خارجیان است و از على بیزارى مىجسته و بلکه دشمن او بوده است؛ دربارهى او مىخوانیم:
«… صدوق، إلا أنّه کان على مذهبى الخوارج…. /… قال العجلی: بصرى تابعی ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات، قال العقیلی: لا یتابع، قال الدار قطنی:متروک لسوء إعتقاده»([۲۲])
همان گونه که مشاهده مىکنیم، بخارى به حدیث او احتجاج کرده است!؟ عمران بن حطان کسى است که ابن ملجم مرادى را با اشعارى ستوده و مىگوید:
یا ضربه من تقی مـا أراد بهـا إلاّ لیبلغ من ذی العرش رضوانا
إنّـی لأذکـره حینـا و أحسبـه أو فـی البریـه عنـدالله میـزانـا
عمر بن سعد، قاتل امام حسین
«عجلى»([۲۳]) او را در کتاب «تاریخ الثقات» آورده و دربارهاش مىگوید:
«کان یروی عن أبیه أحادیث، و روى الناس عنه، وهو الذی قتل الحسین…»([۲۴])
مروان بن حکم:
جز مسلم، دیگر صاحبان صحاح از او روایت کردهاند. ابن حجر مىنویسد:
«… و عاب الاسماعیلی على البخاری تخریج حدیثه…»([۲۵])
زهیر بن معاویه:
همه صاحبان صحاح حدیث او را تخریج کردهاند. در «تقریب التهذیب» آمده:
«… ثقه ثبت …/ … قال ابن معین: ثقه، قال أبو زرعه: قال العجلی: ثقه مأمون، قال النسائی: ثقه ثبت، قال ابن سعد: کان ثقه، قال ابزار: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۲۶])
بد نیست بدانیم که او نگهبان آن تخته چوبى بوده که زید بن على را از آن آویزان کرده بودند!
عسقلانى مىگوید:
«… قال شعیب بن حرب: کان زهیر أحفظ من عشرین مثل شعبه… عن أحمد: کان من معادن الصدق. و قال صالح بن أحمد، عن أبیه: زهیر فیما روى عن المشایخ ثبت بَخٍ بَخٍ… و کان حافظا متقنا، و کان أهل العراق یُقدّمونه فی الاتقان على أقرانه… و کان أهل العراق یقولون فی أیام الثوری: إذا مات الثوری ففی زهیر خلف و کانوا یقدمونه فی الاتقان على غیره… کان ممن یحرس خشبه زید بن علی لمّا صلب»([۲۷])
خالد بن عبدالله قسرى:
بخارى در «خلق أفعال العباد» و أبو داود در سنن به او احتجاج کردهاند.([۲۸]) ابن حبان او را در کتاب «الثقات» ذکر کرده است.([۲۹]) ابن حجر در شرح حال او آورده است:
«… قیل لسیار: تروى عن خالد؟ قال: إنّه کان أشرف من أن یکذب… ولاّه هشام بن عبدالملک… یحیى بن معین قال: خالد بن عبدالله القسری کان والیا لبنی أمیه و کان رجل سوء و کان یقع فی علی بن أبیطالب رضىاللهعنه… وله أخبار شهیره و أقوال فظیعه»([۳۰])
ابو الفرج در «اغانى» داستانهایى در دشمنى او با على آورده؛ از جمله اینکه به فراس بن جعده گفت: على را لعن کن که به هر لعنتى تو را دینارى دهم. پس فراس بکرد و خالد بداد.([۳۱])
او کارگر یا کارگزارى به نام خالد بن اُمى داشت که به او مىگفت:
«و الله لخالد بن اُمّی أفضل أمانه من علی بن أبیطالب…»([۳۲])
وى زمانى که مىخواست على را لعن کند مىگفت: لعنت بر على، پسر عم نبى و همسر دخترش فاطمه و پدر حسن و حسین.([۳۳])
آرى! ابن حبان او را ثقه دانسته؟!! خدا او را با خالد محشور کند!
همان گونه که مىبینیم در میان محدثان و ارباب جرح و تعدیل نیز مسائلى مىگذشت که همگى در کاهش آمار روایات فضائل اهلبیت در کتابهاى حدیثى و از جمله صحاح مؤثر بودند. تهمت رفض و تشیع به هر آنکس که کوچکترین تمایلى نسبت به اهلبیت از خود نشان مىداد؛ توثیق و تعدیل راویانى که کینه و بغض خود نسبت به ایشان را آشکارا بیان مىکردند و روایت از راویانى که از خوارج بودند.
اینها همه افزون بر جرح رواتى بود که به دلیل نقل کردن فضائل حضرت على و اهلبیت، از گردونهى توثیق و تعدیل و وثاقت و عدالت بیرون انداخته مىشدند.([۳۴])
فرآیندى شگفت؟!
چیز بسیار عجیب و غریبى که در عالم حدیث اهل سنت به روشنى به چشم مىخورد و در کاهش روایت فضائل اهلبیت در صحاح و به ویژه بخارى و مسلم، مؤثر است؛ دور باطلى است که اهل حدیث خود را به آن مبتلا کردهاند. توضیح مطلب اینکه، ما اگر بخواهیم روایتى را بررسى کنیم و حکم به صحت، حسن یا ضعف آن دهیم؛ سراغ رجال سند آن روایت را مىگیریم و ایشان را بررسى مىکنیم و در صورت قابل اعتماد بودن راویان، حکم به صحت روایت مىدهیم؛ ولى با کمال تعجب مىبینیم که اهل سنت، راوى را با حدیث جرح و تعدیل مىکنند و نه اینکه صحت و ضعف حدیث را با راوى!؟ براى نمونه، به این حدیث توجه کنید:
«حدثنا عبدالله قال حدثنی أبی حدثنا ابن نمیر و أبو أحمد هو الزبیری قالا: ناالعلاء بن صالح عن المنهال بن عمرو عن عباد بن عبدالله قال: سمعت علیّا یقول: «أنا عبدالله وأخو رسوله»، قال ابن نمیر فی حدیثه: «و أنا الصدیق الأکبر لایقولها بعد» قال أبو أحمد: «و لقد أسلمت قبل الناس بسبع سنین»
این روایت را احمد در فضائل آورده است.([۳۵])
در زیرنویس این حدیث و در تخریج آن مىخوانیم:
«هذا إسناد منکر لأجل عباد بن عبدالله الأسدی الکوفی، قال البخاری: فیه نظر و قال ابن المدینی: ضعیف الحدیث…»
اکنون این پرسش مطرح مىشود که چرا عباد ضعیف است؟ آیا او دروغگو بوده است؟ آیا او مدلس بوده؟ آیا او رافضى بوده؟
پاسخ همهى این پرسشها منفى است. علت ضعف عباد خود این حدیث است! یعنى عباد چون این حدیث را نقل کرده تضعیف شده!
ابن جوزى مىگوید:
«ضرب أحمد على حدیثه عن علی أنا الصدیق الأکبر و قال هو منکر»([۳۶])
حال پرسش دیگر مطرح مىشود؛ و آن اینکه چرا عباد به خاطر این حدیث تضعیف شده است؟ پاسخ روشن است؛ زیرا حدیث در فضیلت على است؟!!
اکنون که او ضعیف است و بخارى دربارهاش مىگوید: «فیه نظر»، دیگر این روایت را در صحیح بخارى نمىبینیم؛ و این یعنى کاهش آمار روایات فضائل.
همان گونه که دیدیم گناه عباد نقل این روایت است؛ و ضعف این روایت در واقع به خاطر عباد نیست؛ بلکه به خاطر متن آن است که فضیلتى دربارهى علىاست! روایت منکر است چون سخن از على است؛ و اگر عباد این روایت را نقل نمىکرد ثقه بود؛ و روایاتش حجت.
ذهبى در شرح حال عباد و پس از آوردن روایت او مىگوید:
«قلت: هذا کذب على علیّ»([۳۷])
باید پرسید ذهبى چگونه فهمیده این روایت دروغ است؟ و اساسا چرا دروغ است؟ و آنکه این دروغ را بسته کیست؟ و اساساً چرا باید کسى این دروغ را به على ببندد؟ شاید ذهبى اگر کمى جرأت داشت، به جاى اینکه بگوید: هذا کذب على علیّ، مىگفت: هذا کذب من علیّ! ولى او و امثال او، یعنى بخارى و احمد و… این جرأت را نداشتند که بگویند على دروغ گفته است؛ از اینرو عباد را دروغگو معرّفى کردهاند! یا شاید آنها مىدانند این سخن را به واقع على گفته و عباد نیز دروغگو نیست؛ ولى در ذهن خود گفتهاند: چه دیوارى از دیوار عباد کوتاهتر؟ به ویژه که او از بنىاسد و کوفى است.
نمونهاى دیگر (عمرو بن طلحه):
«حدثنا عبدالله بن محمد بن عبدالعزیز حدثنا احمد بن منصور و علی بن مسلم و غیرها قالوا نا عمرو بن طلحه القناد حدثنا اسباط عن سمائک عن عکرمه عن ابن عباس ان علیا کان یقول فی حیاه رسولالله صلىالله علیه وسلم انّ الله عزوجل یقول «أفإن مات أو قتل انقلبتم على اعقابکم»([۳۸]) والله لا ننقلب على أعقابنا بعد إذ هدانا الله و لئن مات او قتل لا قاتلن على ما قاتل علیه حتى اموت والله انی لأخوه و ولیه و ابن عمه و وارثه و من احق به منی؟»([۳۹])
این حدیث هم، چون با مذاق برخى سازگار نبوده است، منکر شده است. جالب این است که از نظر اهل حدیث نکات متن این حدیث به عهدهى یکى از راویان آن یعنى عمرو بن طلحه است. دربارهى این حدیث مىخوانیم:
«هذا حدیث منکر و العهده فیه على عمرو بن طلحه القناد فانه صدوق لکن رمی بالرفض…»([۴۰])
در هر صورت این حدیث صحیح است.([۴۱])
نمونهاى دیگر (زکریا بن یحیى):
یکى از روات احادیث که نام او در «میزان الاعتدال» دیده مىشود «زکریا بن یحیى کسائى» است که ـ اتفاقاً؟! ـ کوفى نیز هست. ابن معین دربارهى او مىگوید:
«رجل سوء، یحدّث بأحادیث سوء»([۴۲]).
روشن است که مراد یحیى از احادیث سوء چیست؟ و چرا زکریا رجل سوء است. زیرا ابویعلاى موصلى مىگوید:
«حدثنا زکریا الکسائی، حدثنا على بن القاسم، عن معلى بن عرفان، عن شقیق، عن عبدالله، قال: رأیت النبی صلىالله علیه وسلم أخذ بید علی رضىاللهعنه و هو یقول: الله ولیی، و أنا ولیّک و معادٍ من عاداک و مسالم من سالمت»([۴۳])
جالب اینجاست که هرگاه سخن از حدیث سوء و رجل سوء در میان مىآید، بلافاصله روایتى در فضیلت على یا اهلبیت نیز مىآید؟! آیا این عجیب نیست؟! چه رابطهاى میان بد شدن راوى با فضیلت اهلبیت وجود دارد؟
براى نمونه در خلال شرح حال زکریاى کسائى در «میزان الاعتدال» این روایات نیز به چشم مىخورد:
«… مکتوب على باب الجنّه محمد رسولالله أیدته بعلی… على باب الجنّه: لا إله إلا الله محمد رسولالله، علی أخو رسولالله قبل أن یخلق الله السموات بألفی عام»([۴۴])
باز جالب است که همین رجل سوء، در حدیثى که احمد آن را روایت کرده مىگوید:
«… عن عکرمه، عن ابن عباس قال سمعته یقول: لیس من آیه فی القرآن یا أیها الذین آمنوا إلا و علی رأسها و أمیرها و شریفها، ولقد عاتب الله أصحاب محمد فی القرآن و ما ذکر علیا إلا بخیر»
در بررسى سندى این روایت آمده است:
«إسناده ضعیف جدّا لأجل زکریا بن یحیى الکسائی»([۴۵])
صاحبان صحاح، به خاطر همین روایات، به زکریا، احتجاج نکردهاند و از اینرو بسیارى از روایات فضائل را که از طریق او به دست ایشان رسید، در کتابهاى خود به ثبت نرساندند.
نمونهاى دیگر (عطیهًْ بن سعد):
او عطیه بن سعد بن جُنادهى عوفى جدلى ـ و باز اتفاقا!؟ ـ کوفى است. ابو داود، ترمذى و ابن ماجه به او احتجاج کردهاند و بخارى در صحیح از او نقل نکرده است.
ابن حجر دربارهى او مىگوید:
«… أبو الحسن، صدوق یخطىء کثیرا، کان شیعیا مدلّسا…»([۴۶])
احمد در فضائل الصحابهًْ روایتى را این چنین نقل مىکند:
«…نا وکیع نا الأعمش عن عطیهبن سعدالعوفی قال: دخلنا على جابربن عبدالله وقد سقط حاجباه على عینیه فسألناه عن علی فقلت: اخبرنا عنه، قال: فرفع حاجبیه بیدیه فقال: ذاک من خیر البشر»([۴۷])
این روایت هیچ مشکلى ندارد؛ و تنها مشکلش عطیه است؛ و مشکل عطیه هم این است که این روایت و مانند آن را در فضائل اهلبیت نقل مىکرد؛ از این رو در بررسى سندى این حدیث گفتهاند:
«إسناده ضعیف لضعف عطیه… و الباقون ثقات»([۴۸])
از اینرو، مسلم و بخارى به حدیث عطیه احتجاج نکردند و لذا صحیحین از این روایت که فضیلتى براى على باشد تهى است و این یعنى کاهش آمار فضایل اهلبیت!
جالب اینکه بزرگان جرح و تعدیل به راستگو بودن او اعتراف کردهاند؛ ولى چون روایات او بیانگر فضائل اهلبیت بود در «میزان الاعتدال» دربارهى او مىخوانیم:
«… تابعی شهیر ضعیف. عن ابن عباس، و أبی سعید، و ابن عُمر… قال أبو حاتم، یکتب حدیثه، ضعیف. و قال سالم المرادی: کان عطیّه یتشیّع. وقال ابن معین: صالح. و قال أحمد: ضعیف الحدیث… وقال النسائی و جماعه: ضعیف»([۴۹])
از دیدگاه نگارنده شاید یکى از مهمترین علل ضعف عطیه، نزد سنیان، نقل حدیث ثقلین از ابوسعید خدرى به وسیلهی اوست که ترمذى آنرا در جامع نقل کرده ولى بخارى آن را نیاورده است.
احمد بن حنبل مىگوید:
«… ثنا ابن نمیر حدثنا عبدالملک بن ابی سلیمان عن عطیه العوفی عن ابی سعید الخدری قال: قال رسولالله صلىالله علیه وسلم: إنى قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا بعدی: الثقلین واحد منهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الارض و عترتی اهل بیتی ألا و انهما لن یفترقا حتى یردا علیّ الحوض. قال ابن نمیر: قال بعض أصحابنا عن الأعمش قال انظروا کیف تخلفونی فیهما»([۵۰])
آرى بخارى این حدیث را در صحیح نیاورده است؛ و ناگزیر اگر از او پرسیده شود چرا؟ خواهد گفت: علتش عطیه است و اگر از او پرسیده شود علت عطیه چیست؟ خواهد گفت: خود این حدیث؟!
نمونهاى دیگر (شهر بن حوشب):
بخارى روایت او را در صحیح نیاورده است. دربارهى او مىخوانیم:
«… الأشعری الشامی… صدوق کثیر الارسال والأوهام… قال ابن معین: ثبت، قال العجلی: شامی تابعی ثقه، قال أبو زرعه: لابأس به، قال ابن حبان: کان ممن یروی عن الثقات المعضلات، قال ابن عدی: ضعیف جدّا»([۵۱])
همان گونه که مشاهده مىشود در وثاقت او اختلاف است. او راوى حدیث کساء است که احمد حنبل آنرا در فضائل الصحابه نقل کرده است!([۵۲])
بخارى حدیث کساء را که از احادیث متواتر است در صحیح نیاورده است!؟
نمونهاى دیگر (على بن زید بن جدعان):
جز بخارى دیگر صاحبان صحاح از او نقل کردهاند. علامت او در تقریب، بخ م۴ است؛ و ابن حجر از او به «ضعیف» یاد کرده است.([۵۳])
او یکى از بزرگترین فقهاى تابعى بصره بوده است و زمانى که حسن درگذشت به او پیشنهاد شد تا جاى او بنشیند([۵۴]). با وجود این، او مورد بىمهرى ارباب جرح و تعدیل و اهل سنت قرار گرفته است! چرا؟ زیرا او راوى این حدیث است:
«… کنا مع رسولالله فی سفر منزلنا بغدیر خم، فنودی فینا الصلاه جامعه و کسح لرسولالله تحت شجرتین فصلى الظهر و أخذ بید علی فقال: ألستم تعلمون انی أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ قال([۵۵]): بلى؛ قال: ألستم تعلمون انی أولى بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى؛ قال: فأخذ بید علی فقال: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئا لک یا ابن أبیطالب أصبحت وأمسیت مولى کل مؤمن ومؤمنه»([۵۶])
نمونهاى دیگر (عمر بن عبدالله):
او نزد اهل حدیث ضعیف است؛ و جالب است که بدانیم او نیز ـ اتفاقا؟! ـ کوفى است. اهل جرح و تعدیل او را «منکر الحدیث» خواندهاند:
«قال أحمد: منکر الحدیث، قال ابن معین: منکر الحدیث، قال أبوحاتم: منکر الحدیث، قال النسائی: منکر الحدیث، قال أبو زرعه: لیس بالقوی، قال الدار قطنی: متروک»([۵۷])
بخارى دربارهى او مىگوید: «یتکلمون فیه»([۵۸]). چرا؟ زیرا او این حدیث را نقل کرده است:
«إنّ النّبی اخى بین الناس و ترک علیّا، حتى بقی آخرهم لایرى له أخا، فقال: یا رسولالله آخیت بین الناس و ترکتنی؟ قال: ولم ترانی ترکتک، إنّما ترکتک لنفسی، أمنت أخی و أنا أخوک، فإن ذاکرک أحدٌ فقل أنا عبدالله و أخو رسوله لایدعیها بعد إلا کذاب»([۵۹])
على سخن پیامبر را اطاعت کرد؛ و زمانى که مىخواستند به زور شمشیر و تهدید از او بیعت بگیرند گفت: من بندهى خدا و برادر رسول خدا هستم؛ ولى به او گفتند تو دروغ مىگویى!
نمونهاى دیگر (محمد بن عمر بن عبدالله):
او را به «ابن الرومى» مىشناسند. تنها ترمذى از او نقل کرده و ابن حجر او را «لین الحدیث» خوانده است.([۶۰])
ترمذى روایت «أنا دارالحکمهًْ و علی بابها» را با سند او آورده و همین روایت کار دست رومى داده و او را از وثاقت انداخته است.
این روایت را احمد نیز نقل کرده است:
«حدثنا ابراهیم قال نا محمد بن عبدالله الرومی قال ناشریک عن سلمه بن کهیل عن الصُنابحی عن علی بن أبیطالب قال: قال رسولالله: أنا دار الحکمه وعلی بابها»([۶۱])
ذهبى دربارهى این حدیث مىگوید: «فما أدری من وضعه؟»([۶۲])
ابوحاتم نیز دربارهى رومى مىگوید: «صدوق قدیم، روى عن شریک حدیثا منکرا»([۶۳])
مراد ابوحاتم از حدیث منکر، همین حدیث است! باید پرسید چرا این حدیث منکر است؟ مگر پیامبر در این روایت چه چیزى گفته که منکر است؟
همان گونه که مىبینیم همهى این راویان که ذکر آنان گذشت و مورد جرح قرار گرفتهاند از ناقلان فضائل اهلبیت هستند.
نمونهاى دیگر (ابان بن تغلب):
شاید ابان یک نمونه آرمانى براى بحث ما باشد. او در تقریب، مدال افتخار «ع» را یدک مىکشد و دربارهى او آمده است:
«قال ابن حنبل: ثقه، قال أبوحاتم: ثقه، قال النسائی: ثقه… قال ابن سعد: کان ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ابن حجر با آنکه از او به «ثقهًْ» یاد کرده و تاب نیاورده و در ادامه مىگوید: «تکلّم فیه للتشیع»([۶۴]). اکنون خوانندهى گرامى باید حدس زده باشد که بنابراین او را در «میزان الاعتدال» مىتوان یافت. حدس خواننده درست است؛ زیرا ذهبى در پیشگفتار میزان مىگوید:
«وفیه من تکلّم فیه مع ثقته و جلالته بأدنى لینٍ أو بأقلّ تجریح…»([۶۵])
عقیل دربارهى ابان مىگوید:
«… أدب و عقل و صحه حدیث، إلا أنّه کان فیه غُلُوّ فی التشیّع»([۶۶])
بنگرید که چگونه با لفظ «إلاّ» خواننده را نسبت به ابان حساس کردهاند.
نمونهاى دیگر (جابر جعفى):
ابن حجر در تهذیب مىگوید:
«… عن الثوری: إذا قال جابر «حدثنا» و «أخبرنا» فذاک([۶۷]) و قال ابن مهدی، عن سفیان: ما رأیت أورع فی الحدیث منه. و قال ابن علیه، عن شعبه: جابر صدوق فی الحدیث. و قال یحیى بن أبی بکیر عن زهیر بن معاویه: کان إذا قال «سمعت أو «سألت» فهو من أصدق الناس، و قال وکیع: مهما شککتم فی شیء فلا تشکوا فی أن جابر ثقه… عن شعبه: کان جابر إذا قال «حدثنا» أو «سمعت» فهو من أصدق الناس»([۶۸])
با همهى این توصیفات جابر بن یزید ضعیف است و او را رافضى دانستهاند.([۶۹]) شاید علت ضعف او از سخنى که ابن حجر در تهذیب آورده روشن شود. او مىگوید:
«… قال الحمیدی…: سمعت رجلاً یسأل سفیان: أرأیت یا أبا محمد الذین عابوا على جابر الجعفی قوله: «حدثنی وصی الأوصیاء » فقال سفیان: هذا أهونه»([۷۰])
نمونهاى دیگر (حسن بن صالح):
شأن او به گونهاى است که بخارى در صحیح از او نقل نکرده. همه اهل جرح و تعدیل او را ثقه مىدانند([۷۱])؛ ولى با وجود این نتوانستهاند از نسبت دادن تشیع به او خوددارى کنند و شیعى بودن او را گوشزد کردهاند تا کسانى که مىخواهند حدیث او را نقل کنند آن را بدانند و اگر احیاناً حدیثى در فضائل اهلبیت از او رسیده باشد، کمى در آن تأمل کنند. از اینرو عجلى درباره وى مىگوید:
«… کان حسن الفقه من أسنان الثوری، ثقه ثبتا متعبدا، وکان یتشیّع، إلا أن ابن المبارک کان یحمل علیه بعض الحمل لمحال التشیّع»([۷۲])
نمونهاى دیگر (داود بن ابىعوف):
ابن حنبل، ابن معین، ابو حاتم و ابن حبان او را ثقه مىدانند؛ ولى چون او نیز تمایلاتى شیعى داشته ابن حجر از او به «صدوق» یاد کرده و لفظ «ثقه» را براى او به کار نبرده است. مسلم، بخارى و ابوداود نیز حدیث او را نیاوردهاند([۷۳]).
عقیلى، تنها و تنها او را به سبب شیعى بودن در کتاب «الضعفا» آورده است و همهى آنچه دربارهى او گفته این است:
«داود بن أبی عوف أبو الجحاف: حدثنا بشر بن موسى، قال: حدثنا الحمیدی، قال: حدثنا سفیان، قال حدثنا أبو الجحاف، و کان من الشیعه»([۷۴])
همان گونه که مشاهده مىشود تنها سبب جرح او تشیع اوست. حتى بخارى در جرح او نیز چیزى نگفته است!([۷۵]) ابن عدى درباره وى مىگوید:
«… له أحادیث و هو من غالیه التشیّع و عامّه حدیثه فی أهل البیت، و هو عندی لیس بالقوی ولا یحتج به»([۷۶])
نمونهاى دیگر (عباد بن عبدالصمد):
او را نیز به سبب نقل فضائل اهلبیت و تشیعش جرح کرده و ضعیف خواندهاند. عقیلى دربارهاش مىگوید:
«أحادیثه مناکیر، لا یُعرف أکثرها إلاّ به»([۷۷])
ابن عدى دربارهاش مىگوید:
«… عامّه ما یرویه فی فضائل علی؛ و هو ضعیف غال فی التشیّع»([۷۸])
ذهبى براى اینکه ضعف عباد را نشان دهد روایتى را از او نقل مىکند:
«… عباد بن عبدالصمد، عن أنس، قال رسولالله صلىالله علیه وسلم: صلّت علیّ الملائکه وعلى علیّ بن أبیطالب سبع سنین، ولم یرتفع شهاده أن لا إله إلاّ الله من الارض إلى السماء إلاّ منّی و من علی. و هذا إفکٌ بیّن»([۷۹])
ذهبى بر پایه تعصب خود که ابوبکر نخستین مسلمان بوده، به این نتیجه رسیده که عباد این روایت را ساخته است، پس ضعیف است.
نمونهاى دیگر (عمار بن محمد ثورى):
او ثقه است و مسلم، ترمذى و قزوینى از او نقل کردهاند. ذهبى دربارهى او نوشته است:
«… إبن أخت سفیان الثوری، أحد الأولیاء… ثقه… و عنه أحمد… قال الحسن بن عرفه: کان لایضحک، و کنا لا نشک أندرس الأبدال…»([۸۰])
با وجود این در تقریب مىگوید: «صدوق یخطیء …»([۸۱])
علت چیست؟ سیوطى پاسخ مىدهد:
«… عمار بن أخت سفیان عن طریف الحنظلی عن أبی جعفر محمد بن على قال: نادى مناد من السماء یوم بدر یقال له رضوان. لاسیف إلا ذوالفقار و لافتى إلا على. عمار مستروک (قلت): کلا بل ثقه ثبت حجّه من رجال مسلم و أحد الأولیاء الأبدال…»([۸۲])
بار دیگر پاى فضیلتى از فضائل على به میان مىآید! از اینروست که ابن حبان دربارهى عمار مىگوید: «کان ممن فَحُش خطؤه و کثر وهمه حتى استحق الترک من أجله»!([۸۳])
بخارى نیز دربارهاش مىگوید: «مجهول، حدیثه منکر»([۸۴])
چه کسى مىتواند باور کند که بخارى، عمار را نمىشناخته و براى او مجهول بوده؟! آرى! چون حدیث او از دیدگاه بخارى منکر بوده، و بخارى راهى براى جرح عمار نداشته، متوسل به تجاهل نسبت به او شده است!
نمونهاى دیگر (عباد بن یعقوب):
بخارى، ترمذى و ابن ماجه از او نقل کردهاند. ابن حجر او را با عنوان «صدوق» معرفى کرده ولى نتوانسته از لفظ «رافضى» دربارهى او چشمپوشى کند! او چون رافضى بوده از وثاقت افتاده و تنها به راستگویى مدح شده؛ حال آنکه ابوحاتم او را توثیق کرده است.([۸۵])
ذهبى در میزان مىگوید:
«… من غلاه الشیعه و رؤوس البدع، لکنه صادق فی الحدیث… قال ابن خزیمه: حدثنا الثقه فی روایته، المتهم فی دینه عبّاد… قال ابن عدی: روی أحادیث فی الفضائل أنکرت علیه… کان عبّاد بن یعقوب یشتم عثمان و سمعته یقول: الله أعدل من أن یدخل طلحه و الزبیر الجنّه قاتلا علیا بعد أن بایعاه… محمد بن جریر، سمعت عبادا یقول: من لم یتبرأ فی صلاته کل یوم من أعدا آل محمد حشر معهم… و هو الذی روی عن شریک، عن عاصم عن زِرّ، عن عبدالله، قال رسولالله صلىالله علیه وسلم: إذا رأیتم معاویه على منبری فاقتلوه… وقال الدار قطنی: عباد بن یعقوب شیعی صدوق»([۸۶])
از آنچه ذهبى گفته، روشن مىشود چرا عباد از وثاقت افتاده و در نتیجه احادیثش در بسیارى از کتابهاى حدیثى نیامده. او راوى این روایت است:
«… عن النبی صلىالله علیه وسلم أنه قال لعلی بن أبیطالب: أنت أول من آمن بی وأنت أول من یصافحنی یوم القیامه وأنت الصدیق الأکبر وأنت الفاروق تفرق بین الحق والباطل وأنت یعسوب المؤمنین والمال یعسوب الکفار»([۸۷])
نمونهاى دیگر (عبادهًْ بن زیاد اسدى):
او نیز از کسانى است که به گناه دوستى اهلبیت حدیثش در هیچیک از صحاح نیامده است. علامت او در تقریب «کد» است؛ و شیخ الاسلام او را با «صدوق، رمى بالقدر و التشیع» معرفى کرده است.([۸۸])
ذهبى آشکارا او را تنها و تنها به سبب تشیعش متهم ساخته و مىگوید:
«… قال محمد بن محمد بن عمرو النیسابوری الحافظ: عباده بن زیاد مُجْمَعٌ على کذبه. قلت: هذا قول مردود، وعباده لابأس به غیر التشیّع»!([۸۹])
نمونهاى دیگر (عبادهًْ، ابو یحیى):
عقیلى او را در زمره ضعفا آورده و در توجیه جرح او متوسل به این حدیث شده است:
«… عن عباده أبو یحیى، قال: سمعت أبا داود یحدث، عن أبی الحمراء، فقال حفظت من رسولالله صلىالله علیه وسلم سبعه أشهر، أو ثمانیه أشهر یأتی ألى باب علیّ وفاطمه والحسن فیقول: الصلاه یرحمْکم الله، إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت و یطهّرکم تطهیرا»([۹۰])
ذهبى نیز مىگوید: «کان عباده یرمیه بالکذب»؛ و سپس بلافاصله این حدیث شریف را آورده تا به خواننده بفهماند که یکى از اکاذیب عباده همین روایت است.([۹۱])
مسلم و بخارى در صحیح به او احتجاج نکردهاند؛ از اینرو این روایت در صحیحین دیده نمىشود.
جالب اینکه ابن حبان در ثقات او را توثیق کرده ولى گویا پشیمان شده و در مجروحین دربارهاش مىگوید: «منکر الحدیث، ساقط الاحتجاج لما یرویه»([۹۲]).
عبادهًْ چه روایاتى را مىگفته که به سبب آن ساقط الاحتجاج و منکر الحدیث شده؟! در هر صورت او ثقه است([۹۳]).
نمونهاى دیگر (عمار بن معاویه):
لقب او «دُهنى» است. مسلم و صاحبان سنن اربعه از او روایت کردهاند ولى بخارى نه! ابن حجر او را: «صدوق یتشیّع» معرفى کرده و دیگران دربارهى او چنین گفتهاند:
«… أحمد: ثقه… ابن معین: ثقه… أبو حاتم: ثقه… النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۹۴])
عقیلى او را تنها و تنها به سبب تشیّعش در کتاب «الضعفاء» آورده است.([۹۵])
ذهبى در میزان مىگوید:
«… وقال ابن عُبینه: قطع بِشر بن مروان عرقوبیه فی التشیّع»([۹۶])
«عرقوبیه»، یعنى تعصب و تمایلش.
آرى! شیخ الاسلام به سبب تشیع عمار در تقریب او را ثقه نخوانده و به «صدوق» بسنده کرده است!
نمونهاى دیگر (حبهًْ بن جوین عرنى):
او را نیز به سبب تشیعش از وثاقت انداختهاند؛ هرچند عجلى او را ثقه دانسته است.
ابن حجر او را اینگونه معرفى مىکند:
«صدوق، له أعظاط و کان غالیا فی التشیّع»([۹۷])
بنگرید که عقیلى چه سخنى را از یحیى دربارهى او نقل کرده است:
«… حدثنا… سمعت یحیى یقول: قد رأى الشعبی رشیدا الهجری و حبه العرنی والأصبغ بن نباته و لیس یسوى هؤلاء کلهم شیئا»([۹۸])
ابن عدى نیز سخن جالبى دربارهى حبّه دارد؛ او مىگوید:
«ما رأیت له منکرا، قد جاوز الحد»؛ یعنى اینکه روایتى که از خط قرمزهاى ما بگذرد از حبّه ندیدهام. مراد او از خط قرمز، بیان از فضائل اهلبیتاست.
حبّه، رواى این حدیث است:
«… عن علی قال: عبدت الله مع رسوله قبل أن یعبده رجل من هذه الأمّه خمس سنین أو سبع سنین»([۹۹])
نمونهاى دیگر (ابوصلت، عبدالسلام بن صالح هروى):
اگر بخواهیم همهاى آنانى را که به سبب تشیع و دوستى اهلبیت پیامبر اسلام و نقل روایت فضائل آنان، از طرف اهل حدیث از وثاقت افتادهاند، نام بریم به «الغدیر»ى دیگر نیاز است؛ از اینرو به همین مقدار بسنده مىکنیم و در پایان به ابوصلت هروى مىپردازیم که در جرح او از سوى اهل حدیث، مراد ما به خوبى روشن است. از میان صاحبان صحاح، تنها ابن ماجه از او نقل کرده! و شاید از اینروست که سنن ابن ماجه را در میان سنن در جایگاه چهارم جاى دادهاند!
ابو صلت هروى ساکن نیشابور و خادم امام على بن موسى الرضا بوده است.
مشکل ابوصلت تشیع و نقل روایات فضائل اهلبیت بوده است.
حسن بن على بن مالک مىگوید:
«… سألت ابن معین عن أبی صلت، فقال: ثقه صدوق إلا أنه یتشیّع»([۱۰۰])
ابن عدى دربارهى او مىگوید:
«له أحادیث مناکیر فی فضل أهل البیت وهو متهم فیها»([۱۰۱])
آرى! او فضائل اهلبیت را نقل مىکرد؛ از اینرو عقیلى دربارهى او مىگوید:
«کان رافضیا خبیثا!!»([۱۰۲])
ابن حبان او را در بخش مجروحین ذکر کرده و در همان آغاز جرح او مىگوید:
«یروى عن حماد بن زید و أهل العراق العجائب فی فضائل علی و أهل بیته… و هو الذی روى… أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد المدینه فلیأت من قبل الباب…»([۱۰۳])
سیوطى نیز سخن شگفتى آورده که خواندنى است؛ او مىگوید:
«… العباس بن محمد الدوری یقول: سألت ابن معین عن أبا الصلت، فقال: ثقه. فقلت: ألیس قد حدّث عن أبی معاویه، أنا مدینه العلم؟…»([۱۰۴])
بنگرید که چگونه «دورى» انگشت بر فضیلتى از فضائل امام مىگذارد. از این روایت دورى روشن مىشود که یکى از ملاکهاى جرح روات از همان آغاز، نقل روایات فضائل اهلبیت بوده است؛ و تنها خدا مىداند که چه روایاتى بر پایهى همین ملاکها از قلم محدثان سنى افتاده و در تصانیفشان نیامده است؛ احادیثى که کسانى مانند ابوالفرج و ابن جوزى آنها را موضوعه دانستهاند و بیشتر آنها در صحاح سته نیامده است. احادیثى مانند:
۱ـ إذا رأیتم معاویه على منبرى فاقتلوه.([۱۰۵])
۲ـ اللهم اردد الشمس على علیّ حتى یصلی فرجعت الشمس لموضعها.([۱۰۶])
۳ـ اللهم أعط علیّا فضیله لم تعطها أحدا قبله.([۱۰۷])
۴ـ اللهم أنزل على آل محمد کما أنزلت على مریم.([۱۰۸])
۵ـ أما بعد فإنى أمرت بسد هذه الأبواب غیر باب علی.([۱۰۹])
۶ـ أما أمنت فإنّه یحلّ لک فی مسجدی ما یحل لی و یحرم علیک ما یحرم علیّ.([۱۱۰])
۷ـ أمر رسولالله صلىالله علیه وسلم بسد الأبواب إلاباب علیّ.([۱۱۱])
۸ـ إنّ الله تعالى أمرنی أن أزوج فاطمه فمن علی.([۱۱۲])
۹ـ إن الله عزوجل عهد إلیّ فی علىّ عهدا…([۱۱۳])
۱۰ـ أنا دارالحکمه و علی بابها.([۱۱۴])
۱۱ـ إن آل محمد شجره النبوه و آل الرحمه و موضع الرساله.([۱۱۵])
۱۲ـ أنا الشجره وفاطمه فرعها و علی لقاحها و الحسن والحسین ثمرتها.([۱۱۶])
۱۳ـ أنا منه و هو منی، ثم سمعنا صائحا فی السماء یقول: لاسیف إلا ذوالفقار ولافتى إلا علی.([۱۱۷])
۱۴ـ أنا وعلی وفاطمه والحسن والحسین یوم القیامه فی قبه تحت العرش.([۱۱۸])
۱۵ـ أنت ولیّی فی الدنیا و الآخره.([۱۱۹])
۱۶ـ أنت و شیعتک فی الجنه.([۱۲۰])
۱۷ـ إن فاطمه أحصنت فرجها فحرمها الله و ذریتها على النّار.([۱۲۱])
۱۸ـ إنما سمیت فاطمه لأن الله تعالى فطم محبیها عن النار.([۱۲۲])
۱۹ـ إن المدینه لاتصلح إلاّ بی أو بک و أنت منی بمنزله هارون من موسى.([۱۲۳])
۲۰ـ إن النبی صلىالله علیه وسلم قال لعلی: أنت وارثی.([۱۲۴])
۲۱ـ إن النبی صلىالله علیه وسلم کان یوحى إلیه و رأسه فی حجر علی.([۱۲۵])
۲۲ـ إن النبی صلىالله علیه وسلم قال لعلی: لایحل لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیرى و غیرک.([۱۲۶])
۲۳ـ أوّلکم ورودا على الحوض، أوّلکم إسلاما علی بن أبیطالب.([۱۲۷])
۲۴ـ خلقت أنا و علی من نور و کنا على یمین العرش.([۱۲۸])
۲۵ـ قالوا یا رسولالله: من یحمل رایتک یوم القیامه؟ قال: الذی حملها فی الدنیا علی بن أبیطالب.([۱۲۹])
۲۶ـ ستکون من بعدى فتنه فإذا کان ذلک فالزموا علی بن أبیطالب فانّه أول من یرانی و أول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الأکبر و هو فاروق هذه الأمه یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین و المال یعسوب المنافقین.([۱۳۰])
۲۷ـ فإنّ وصیی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی و خیر من أخلف بعدی علی.([۱۳۱])
۲۸ـ لکل نبی وصی و إن علیا وصیی و وارثی.([۱۳۲])
۲۹ـ من أبغضنا أهل البیت حشره الله یوم القیامه یهودیا.([۱۳۳])
۳۰ـ من أحبنی فلیحب علیا ومن أحب علیا فلیحب فاطمه و من أحب فاطمه فلیحب الحسن و الحسین و إن أهل الجنّه لیتباشرون و یسارعون إلى رؤیتهم ینظرون إلیهم، محبتهم إیمان و بغضهم نفاق و من أبغض أحدا من أهل بیتی فقد حرم شفاعتی فإننی نبی کریم بعثنی الله بالصدق فأحبوا أهلی و أحبوا علیّا.([۱۳۴])
۳۱ـ من مات و من قلبه بغض لعلی بن أبیطالب، فلیمت یهودیا أو نصرانیا.([۱۳۵])
۳۲ـ النظر إلى علی بن أبیطالب عباده.([۱۳۶])
۳۳ـ سمعت رسولالله صلىالله علیه وسلم یوم الحدیبیه و هو آخذ بید على یقول: هذا أمیر البرره و قاتل الفجره، منصور من نصره، مخذول من خذله ـ یمد بها صوته ـ أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب.([۱۳۷])
۳۴ـ هذه (یعنى فاطمه سلامالله علیها) منی، فمن أکرمها فقد أکرمنی و من أهانها فقد أهاننی…([۱۳۸])
۳۵ـ وصیی و موضع سری و خلیفتی فی أهلی و خیر من أخلف بعدی علی.([۱۳۹])
۳۶ـ یا أنس! أول من یدخل علیک من هذه الباب أمیر المؤمنین و سید المسلمین وقائد الغرّ المحجلین و خاتم الوصیین. فقلت: اللهم اجعله رجلاً من الأنصار و کتمته؛ إذا جاء علی، فقال: من هذا یا أنس؟ فقلت: علی. فقام متبشرا فاعتنقه…([۱۴۰])
۳۷ـ ینادى منادٍ یوم القیامه غضوا أبصارکم حتى تمرّ فاطمه.([۱۴۱])
۳۸ـ یولد لابنی هذا (یعنى حسین) ولد یقال له علی، إذا کان یوم القیامه نادى منادٍ من بطنان العرش: ألا لیقم سید العابدین فیقوم هو. و یولد له ولد یقال له محمد، إذا رأیته یا جابر فاقرأ علیه منى السلام…([۱۴۲])
۳۹ـ قال علی یوم الشورى: أنشدکم بالله هل فیکم من ردت له الشمس غیری؟([۱۴۳])
۴۰ـ کنا حول النبی صلىالله علیه وسلم فأقبل علی بن أبیطالب فأدام رسولالله صلىالله علیه وسلم النظر إلیه، ثم قال: من أراد أن ینظر إلى آدم فی علمه و إلى نوح فی حکمه و إلى إبراهیم فی حلمه فلینظر إلى هذا.([۱۴۴])
[۱]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۶۲٫
[۲]) ابىطالب، صحیح است.
[۳]) کتاب المجروحین؛ ج۱، ص۲۶۸٫
[۴]) شرح نهجالبلاغه؛ ج۱، ص۴۸۰٫
[۵]) ج۱، ص۷۰٫
[۶]) تدریب الراوی؛ ج۱، ص۳۲۸٫
[۷]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۱۱۷٫
[۸]) تدریب الراوی؛ ج۱، ص۳۲۸٫
[۹]) میزان الاعتدال؛ الذهبی؛ ج۱، ص۳۵۳٫
[۱۰]) ج۱، ص۲۱۲٫
[۱۱]) ج۱، ص۶۳۱، نیز نک: تهذیب الکمال؛ المزی، ج۸، ص۸۶ مؤسسهًْ الرسالهًْ.
[۱۲]) ج۱، ص۳۹۵٫
[۱۳]) تهذیب الکمال؛ ج۱۴، ص۵۵۰٫
[۱۴]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۴۲۶٫
[۱۵]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۱۳۴٫
[۱۶]) ج۳، ص۳۹۲، نیزنک: تهذیب الکمال؛ ج۲، ص۱۴٫
[۱۷]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۳۹٫
[۱۸]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۵۴٫
[۱۹]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۳۵٫
[۲۰]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۳۴۲٫
[۲۱]) میزان الاعتدال؛ ج۴، ص۳۴۵٫
[۲۲]) تقریب التهذب؛ ج۲، ص۸۸٫
[۲۳]) أبو الحسن أحمد بن عبدالله بن صالح العجلی الکوفی ۱۸۲ ـ ۲۶۱ هـ؛ تذکره الحفاظ؛ الذهبی؛ ج۲، ص۵۶۰٫
[۲۴]) تاریخ الثقات، ص۳۵۷٫
[۲۵]) تهذیب التهذیب، ج۱۰، ص۸۳٫
[۲۶]) ج۱، ص۲۵۹٫
[۲۷]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۳۱۱٫
[۲۸]) تقریب التهذیب؛ ابن حجر؛ ج۱، ص۲۱۳٫
[۲۹]) ج۶، ص۲۵۶٫
[۳۰]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۹۵٫
[۳۱]) الاغانى، ج۲۲، ص۲۲٫
[۳۲]) همان.
[۳۳]) همان؛ ص۲۵٫
[۳۴]) در سرتاسر کتاب میزان الاعتدال و نیز لسان المیزان، مىتوان آنها را یافت.
[۳۵]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۶٫
[۳۶]) همان؛ زیرنویس؛ نیز نک: تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۸۸٫
[۳۷]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۸٫
[۳۸]) آل عمران / ۱۴۴٫
[۳۹]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۵۲٫
[۴۰]) همان؛ زیرنویس.
[۴۱]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۷۴٫
[۴۲]) میزان الاعتدال، ج۲، ص۷۵٫
[۴۳]) همان.
[۴۴]) همان، ص۷۶٫
[۴۵]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۵۴٫
[۴۶]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۸٫
[۴۷]) ذلک خیر البشر نیز آمده.
[۴۸]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۶۴٫
[۴۹]) ج۳، ص۷۹٫
[۵۰]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۵٫
[۵۱]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۴۱٫
[۵۲]) ج۲، ص۵۸۸٫
[۵۳]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۴۳٫
[۵۴]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۲۷٫
[۵۵]) قالوا: درست است.
[۵۶]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۹۶٫
[۵۷]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۶۵٫
[۵۸]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۲۱۱٫
[۵۹]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۱۷٫
[۶۰]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۰۲٫
[۶۱]) ج۲، ص۶۳۵٫
[۶۲]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۶۶۸٫
[۶۳]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۳۴٫
[۶۴]) همان.
[۶۵]) ج۱، ص۲٫
[۶۶]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۳۷٫
[۶۷]) یعنى حدیثش صحیح است.
[۶۸]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۴۳٫
[۶۹]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۲۸٫
[۷۰]) ج۲، ص۴۵٫
[۷۱]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۶۸٫
[۷۲]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۲۶۳٫
[۷۳]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۲۳۰٫
[۷۴]) الضعفاء الکبیر، ج۲، ص۳۷٫
[۷۵]) التاریخ الکبیر؛ ج۳، ص۲۳۵٫
[۷۶]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۱۷۷٫
[۷۷]) ضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۱۳۸٫
[۷۸]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۹٫
[۷۹]) همان.
[۸۰]) همان؛ ج۳، ص۱۶۸٫
[۸۱]) ج۳، ص۵۴٫
[۸۲]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۶۵٫
[۸۳]) المجروحین، ج۲، ص۱۹۵٫
[۸۴]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۱۶۸٫
[۸۵]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۷۶ با زیرنویس.
[۸۶]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۳۷۹٫
[۸۷]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۴٫
[۸۸]) تقریب، ج۱، ص۳۷۳ در تقریب نام او عباد، ذکر شده.
[۸۹]) میزان الاعتدال؛ ج۱، ص۳۸۱٫
[۹۰]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۱۳۱٫
[۹۱]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۳۸۱٫
[۹۲]) تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۱۰۰٫
[۹۳]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۳۷۶٫
[۹۴]) نک: همان؛ ج۲، ص۵۴٫
[۹۵]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۳۲۳٫
[۹۶]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۷۰٫
[۹۷]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۱۵۰٫
[۹۸]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۲۹۵٫
[۹۹]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۲٫
[۱۰۰]) تهذیب التهذیب؛ ابن حجر؛ ج۶، ص۲۸۲٫
[۱۰۱]) همان، ص۲۸۳٫
[۱۰۲]) الضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۷۰٫
[۱۰۳]) المجروحین، ابن حبان، ج۲، ص۱۵۱٫
[۱۰۴]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۳۱٫
[۱۰۵]) فهارس اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه، ص۱۰٫
[۱۰۶]) همان، ص۲۴٫
[۱۰۷]) همان.
[۱۰۸]) همان.
[۱۰۹]) همان؛ ص۲۵٫
[۱۱۰]) همان.
[۱۱۱]) همان، ص۲۶٫
[۱۱۲]) همان؛ ص۲۹٫
[۱۱۳]) همان؛ ص۳۰٫
[۱۱۴]) همان؛ ص۳۲٫
[۱۱۵]) همان.
[۱۱۶]) همان.
[۱۱۷]) همان؛ ص۳۳٫
[۱۱۸]) همان.
[۱۱۹]) همان؛ ص۳۴٫
[۱۲۰]) همان.
[۱۲۱]) همان؛ ص۳۷٫
[۱۲۲]) همان؛ ص۴۱٫
[۱۲۳]) همان.
[۱۲۴]) همان؛ ص۴۴٫
[۱۲۵]) همان.
[۱۲۶]) همان.
[۱۲۷]) همان؛ ص۴۵٫
[۱۲۸]) همان؛ ص۵۸٫
[۱۲۹]) همان؛ ص۶۰٫
[۱۳۰]) همان؛ ص۶۳٫
[۱۳۱]) همان؛ ص۷۳٫
[۱۳۲]) همان؛ ص۸۶٫
[۱۳۳]) همان؛ ص۱۰۲٫
[۱۳۴]) همان؛ ص۱۰۴٫
[۱۳۵]) همان؛ ص۱۲۴٫
[۱۳۶]) همان؛ ص۱۲۹٫
[۱۳۷]) همان؛ ص۱۳۲٫
[۱۳۸]) همان؛ ص۱۳۳٫
[۱۳۹]) همان؛ ص۱۳۶٫
[۱۴۰]) همان؛ ص۱۴۰٫
[۱۴۱]) همان؛ ص۱۵۱٫
[۱۴۲]) همان.
[۱۴۳]) همان؛ ص۱۸۵٫
[۱۴۴]) همان؛ ص۱۹۱٫
منبع؛ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت در صحاح سته؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد