24 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home ائمه شیعه پیامبر اکرم (ص)

بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۷

بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۱
0
SHARES
11
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۷

توثیق و تعدیل راویان ناصبى و خارجى:

از دیگر عواملى که موجب کاهش روایات فضائل اهل‏بیت در کتاب‌ها حدیثى اهل سنت و به ویژه صحاح است، توثیق و تعدیل راویانى است که دشمنى آنان با حضرت على و اهل‏بیت روشن است. اینان در اسناد احادیث جاى مى‏گرفتند و روشن است که دشمن اهل‏بیت، فضیلت ایشان را یا اساسا نقل نمى‏کند و یا کم‏نقل کرده یا در آن دست برده، تحریف لفظى و معنوى در روایت صورت مى‏گیرد.

در اینجا به ذکر تعدادى از این راویان پرداخته مى‏شود تا مراد بهتر روشن شود:

حریز بن عثمان:

او یکى از راویانى است که روایاتش در صحاح دیده مى‏شود و تنها مسلم از او نقل نکرده است. ابن حجر درباره وى مى‏نویسد:

«حریز… ابن عثمان الرحبی… ثقه ثبت، دُمی بالنصب…»([۱])

در پاورقى شرح حال او مى‏خوانیم:

«قال العجلی، شامی ثقه، قال أبوحاتم: حسن الحدیث…»

اکنون بنگرید که ابن حبان درباره‏ى او چه مى‏گوید:

«حریز بن عثمان… وکان یلعن على بن طالب([۲]) رضوان‏الله‏ علیه بالغداه سبعین مره و بالعشی سبعین مرّه، فقیل له فی ذلک، فقال: هو القاطع رءوس آبائی و أجدادی بالقوس… ثنا إسماعیل بن عیاش قال: خرجت مع حریز بن عثمان و کنت زمیله فسمعته یقع فی علی فقلت: مهلاً یا أبا عثمان ابن عمّ رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم وزوج ابنته. فقال: أسکت یا رأس الحمار لأضرب صدرک…»([۳])

ابن ابى‏الحدید درباره‏ى حریز چنین مى‏گوید:

«وقد کان فی المحدثین من یُبغضه و یروی فیه الأحادیث المنکره؛ منهم حریز بن عثمان، کان یُبغضه و ینتقصه، ویروی فیه أخبارا مکذوبه… وکان مولىً لبنی أمیّه، وکان مؤذنا عشرین سنه… قال: حضرت حریز بن عثمان، و ذکر علی بن أبی‌طالب، فقال: ذاک الذی أحلّ حرم رسول‏الله‏ حتى کاد أن یقع…»([۴])

وقتى که صاحبان صحاح، به شخص سست فطرتى مانند حریز و به روایتش احتجاج مى‏کنند و او را ثقه و ثبت مى‏دانند؛ چه توقعى مى‏توان از آنها داشت؟

اسحاق بن سوید:

شیخ الاسلام در تقریب علامت خ د س م را براى او آورده و درباره‏اش مى‏گوید: «صدق تکلم فیه للنصب»([۵])

در پاورقى شرح حال او آمده است:

«قال ابن حنبل: شیخ ثقه، قال ابن معین: ثقه، قال النسائی: ثقه، قال ابن سعد: کان ثقه إن شاء الله‏، قال ابو حاتم: صالح الحدیث، قال العجلی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»

سیوطى درباره‏ى او و امثال او مى‏گوید:

«هؤلاء رُموا بالنّصب، و هو بغض علیّ رضى‏الله‏عنه…»([۶])

بَهز بن اُسد:

در تقریب علامت ع دارد؛ و ثقهًْ و ثبت معرفى شده است. در پاورقى شرح حال او آمده است:

«قال أبوحاتم: صدق ثقه، قال ابن سعد کان ثقه کثیر الحدیث، قال العجلی: بصری ثقه ثبت فی الحدیث، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۷])

سیوطى او را نیز از ناصبیان دانسته که کینه‏ى على را در دل داشته است.([۸]) جالب اینکه احمد درباره وى مى‏گوید:

«إلیه المنتهى فی الثبت»([۹])

خالد بن سلمهًْ:

نشان او در تقریب بخ م ۴ است. ابن حجر مى‏گوید:

«… المعروف بالفأفأ… صدوق، رمی بالارجاء والنصب… قُتل… بواسط لما زالت دوله بنی أمیّه»([۱۰])

در پاورى شرح حال وى آمده است:

«قال ابن حنبل: ثقه، قال ابن معین: ثقه، قال ابن المدینی: ثقه، قال النسائی: ثقه، قال ابو حاتم: شیخ یکتب حدیثه، قال ابن عدی: لاأرى بروایته بأسا، ذکره ابن حبان فی الثقات»

ذهبى در میزان مى‏گوید:

«… فعن جریر قال: کان مرجئا یُبغض علیّا…»([۱۱])

عبدالله‏ بن سالم اشعرى:

در تقریب آمده است:

«… ثقه، رُمی بالنصب…»([۱۲])

در زیرنویس شرح حال او مى‏خوانیم:

«قال النسائی: لیس به بأس، ذکره ابن حبان فی الثقات»

مزى درباره وى مى‏گوید:

«… کان یقول علیّ أعان على قتل أبی بکر و عمر، وجعل یذمه أبوداود»([۱۳])

ذهبى نیز مى‏گوید:

«قال أبوداود: کان یقول: علیّ أعان على قتل أبی بکر و عمر، و جعل یذمّه أبوداود ـ یعنى أنه ناصبی»([۱۴])

قیس بن ابى‏حازم:

در تقریب مى‏گوید:

«… ثقه… مخضرم و یقال: له رؤیه…»

در پاورقى شرح حال آمده است:

«… قال ابن معین: هو أوثق من الزهری…»([۱۵])

در میزان الاعتدال مى‏خوانیم:

«… ثقه حجّه، کاد أن یکون صحابیّا… وقیل: کان یحمل على علیّ رضى الله عنه»([۱۶])

احمد بن عبدهًْ:

او نیز ناصبى و دشمن على و اهل‏بیت بوده و مسلم و صاحبان سنن اربعه از او نقل کرده‏اند. در تقریب گوید:

«… رُمی بالنصب…»([۱۷])

در پاورقى شرح حال آمده است:

«قال أبوحاتم: ثقه، قال النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»

بنابر گزارش ابن حجر در «تهذیب التهذیب»، بخارى در جاهاى دیگر از او نقل کرده است.([۱۸])

عکرمه:

پیش از این گفته شد که خوارج نیز در اندک بودن فضائل اهل‏بیتمؤثرند؛ چرا که آنان از حضرت على و به تبع آن از اهل‏بیت بیزارى مى‏جستند؛ ولى با وجود این بسیارى از آنان از دیدگاه بزرگان اهل حدیث ثقهًْ و ثبت‏اند و روایات‏شان حجت است. از جمله‏ى ایشان عکرمه، غلام ابن عباس رضى‏الله‏عنه است که در بخش دوّم درباره‏ى او سخن به میان آمد. در «تقریب التهذیب» درباره‏ى او مى‏خوانیم:

«عکرمه ابو عبدالله‏، مولى ابن عباس… ثقه ثبت…»([۱۹])

همان گونه که مشاهده مى‏شود همه‏ى صاحبان صحاح از او نقل کرده‏اند. در زیرنویس شرح حال او آمده است:

«قال العجلی: مکی تابعى ثقه، قال النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»

ولید بن کثیر مخزومى:

او نیز از خوارج است؛ ولى صاحبان صحاح، همگى از او روایت کرده‏اند:

«… صدوق… رمی برأى الخوارج… / … قال ابن معین: ثقه، قال أبو داود ثقه،… ذکره ابن حبان فی الثقات»([۲۰])

ذهبى درباره‏ى او مى‏گوید:

«… ثقه صدوق. حدیثه فی الصحاح… قال ابوداود: ثقه إلاّ أنه أباضی…»([۲۱])

عمران بن حِطّان:

او نیز از خارجیان است و از على بیزارى مى‏جسته و بلکه دشمن او بوده است؛ درباره‏ى او مى‏خوانیم:

«… صدوق، إلا أنّه کان على مذهبى الخوارج…. /… قال العجلی: بصرى تابعی ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات، قال العقیلی: لا یتابع، قال الدار قطنی:متروک لسوء إعتقاده»([۲۲])

همان گونه که مشاهده مى‏کنیم، بخارى به حدیث او احتجاج کرده است!؟ عمران بن حطان کسى است که ابن ملجم مرادى را با اشعارى ستوده و مى‏گوید:

یا ضربه من تقی مـا أراد بهـا  إلاّ لیبلغ من ذی العرش رضوانا

إنّـی لأذکـره حینـا و أحسبـه   أو فـی البریـه عنـدالله‏ میـزانـا

عمر بن سعد، قاتل امام حسین

«عجلى»([۲۳]) او را در کتاب «تاریخ الثقات» آورده و درباره‏اش مى‏گوید:

«کان یروی عن أبیه أحادیث، و روى الناس عنه، وهو الذی قتل الحسین…»([۲۴])

مروان بن حکم:

جز مسلم، دیگر صاحبان صحاح از او روایت کرده‏اند. ابن حجر مى‏نویسد:

«… و عاب الاسماعیلی على البخاری تخریج حدیثه…»([۲۵])

زهیر بن معاویه:

همه صاحبان صحاح حدیث او را تخریج کرده‏اند. در «تقریب التهذیب» آمده:

«… ثقه ثبت …/ … قال ابن معین: ثقه، قال أبو زرعه: قال العجلی: ثقه مأمون، قال النسائی: ثقه ثبت، قال ابن سعد: کان ثقه، قال ابزار: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۲۶])

بد نیست بدانیم که او نگهبان آن تخته چوبى بوده که زید بن على  را از آن آویزان کرده بودند!

عسقلانى مى‏گوید:

«… قال شعیب بن حرب: کان زهیر أحفظ من عشرین مثل شعبه… عن أحمد: کان من معادن الصدق. و قال صالح بن أحمد، عن أبیه: زهیر فیما روى عن المشایخ ثبت بَخٍ بَخٍ… و کان حافظا متقنا، و کان أهل العراق یُقدّمونه فی الاتقان على أقرانه… و کان أهل العراق یقولون فی أیام الثوری: إذا مات الثوری ففی زهیر خلف و کانوا یقدمونه فی الاتقان على غیره… کان ممن یحرس خشبه زید بن علی لمّا صلب»([۲۷])

خالد بن عبدالله‏ قسرى:

بخارى در «خلق أفعال العباد» و أبو داود در سنن به او احتجاج کرده‏اند.([۲۸]) ابن حبان او را در کتاب «الثقات» ذکر کرده است.([۲۹]) ابن حجر در شرح حال او آورده است:

«… قیل لسیار: تروى عن خالد؟ قال: إنّه کان أشرف من أن یکذب… ولاّه هشام بن عبدالملک… یحیى بن معین قال: خالد بن عبدالله‏ القسری کان والیا لبنی أمیه و کان رجل سوء و کان یقع فی علی بن أبی‌طالب رضى‏الله‏عنه… وله أخبار شهیره و أقوال فظیعه»([۳۰])

ابو الفرج در «اغانى» داستانهایى در دشمنى او با على آورده؛ از جمله اینکه به فراس بن جعده گفت: على را لعن کن که به هر لعنتى تو را دینارى دهم. پس فراس بکرد و خالد بداد.([۳۱])

او کارگر یا کارگزارى به نام خالد بن اُمى داشت که به او مى‏گفت:

«و الله‏ لخالد بن اُمّی أفضل أمانه من علی بن أبی‌طالب…»([۳۲])

وى زمانى که مى‏خواست على را لعن کند مى‏گفت: لعنت بر على، پسر عم نبى و همسر دخترش فاطمه و پدر حسن و حسین.([۳۳])

آرى! ابن حبان او را ثقه دانسته؟!! خدا او را با خالد محشور کند!

همان گونه که مى‏بینیم در میان محدثان و ارباب جرح و تعدیل نیز مسائلى مى‏گذشت که همگى در کاهش آمار روایات فضائل اهل‏بیت در کتابهاى حدیثى و از جمله صحاح مؤثر بودند. تهمت رفض و تشیع به هر آنکس که کوچکترین تمایلى نسبت به اهل‏بیت از خود نشان مى‏داد؛ توثیق و تعدیل راویانى که کینه و بغض خود نسبت به ایشان را آشکارا بیان مى‏کردند و روایت از راویانى که از خوارج بودند.

اینها همه افزون بر جرح رواتى بود که به دلیل نقل کردن فضائل حضرت على و اهل‏بیت، از گردونه‏ى توثیق و تعدیل و وثاقت و عدالت بیرون انداخته مى‏شدند.([۳۴])

فرآیندى شگفت؟!

چیز بسیار عجیب و غریبى که در عالم حدیث اهل سنت به روشنى به چشم مى‏خورد و در کاهش روایت فضائل اهل‏بیت در صحاح و به ویژه بخارى و مسلم، مؤثر است؛ دور باطلى است که اهل حدیث خود را به آن مبتلا کرده‏اند. توضیح مطلب اینکه، ما اگر بخواهیم روایتى را بررسى کنیم و حکم به صحت، حسن یا ضعف آن دهیم؛ سراغ رجال سند آن روایت را مى‏گیریم و ایشان را بررسى مى‏کنیم و در صورت قابل اعتماد بودن راویان، حکم به صحت روایت مى‏دهیم؛ ولى با کمال تعجب مى‏بینیم که اهل سنت، راوى را با حدیث جرح و تعدیل مى‏کنند و نه اینکه صحت و ضعف حدیث را با راوى!؟ براى نمونه، به این حدیث توجه کنید:

«حدثنا عبدالله‏ قال حدثنی أبی حدثنا ابن نمیر و أبو أحمد هو الزبیری قالا: ناالعلاء بن صالح عن المنهال بن عمرو عن عباد بن عبدالله‏ قال: سمعت علیّا یقول: «أنا عبدالله‏ وأخو رسوله»، قال ابن نمیر فی حدیثه: «و أنا الصدیق الأکبر لایقولها بعد» قال أبو أحمد: «و لقد أسلمت قبل الناس بسبع سنین»

این روایت را احمد در فضائل آورده است.([۳۵])

در زیرنویس این حدیث و در تخریج آن مى‏خوانیم:

«هذا إسناد منکر لأجل عباد بن عبدالله‏ الأسدی الکوفی، قال البخاری: فیه نظر و قال ابن المدینی: ضعیف الحدیث…»

اکنون این پرسش مطرح مى‏شود که چرا عباد ضعیف است؟ آیا او دروغگو بوده است؟ آیا او مدلس بوده؟ آیا او رافضى بوده؟

پاسخ همه‏ى این پرسش‌ها منفى است. علت ضعف عباد خود این حدیث است! یعنى عباد چون این حدیث را نقل کرده تضعیف شده!

ابن جوزى مى‏گوید:

«ضرب أحمد على حدیثه عن علی أنا الصدیق الأکبر و قال هو منکر»([۳۶])

حال پرسش دیگر مطرح مى‏شود؛ و آن اینکه چرا عباد به خاطر این حدیث تضعیف شده است؟ پاسخ روشن است؛ زیرا حدیث در فضیلت على است؟!!

اکنون که او ضعیف است و بخارى درباره‏اش مى‏گوید: «فیه نظر»، دیگر این روایت را در صحیح بخارى نمى‏بینیم؛ و این یعنى کاهش آمار روایات فضائل.

همان گونه که دیدیم گناه عباد نقل این روایت است؛ و ضعف این روایت در واقع به خاطر عباد نیست؛ بلکه به خاطر متن آن است که فضیلتى درباره‏ى علىاست! روایت منکر است چون سخن از على است؛ و اگر عباد این روایت را نقل نمى‏کرد ثقه بود؛ و روایاتش حجت.

ذهبى در شرح حال عباد و پس از آوردن روایت او مى‏گوید:

«قلت: هذا کذب على علیّ»([۳۷])

باید پرسید ذهبى چگونه فهمیده این روایت دروغ است؟ و اساسا چرا دروغ است؟ و آنکه این دروغ را بسته کیست؟ و اساساً چرا باید کسى این دروغ را به على ببندد؟ شاید ذهبى اگر کمى جرأت داشت، به جاى اینکه بگوید: هذا کذب على علیّ، مى‏گفت: هذا کذب من علیّ! ولى او و امثال او، یعنى بخارى و احمد و… این جرأت را نداشتند که بگویند على دروغ گفته است؛ از این‏رو عباد را دروغگو معرّفى کرده‏اند! یا شاید آنها مى‏دانند این سخن را به واقع على گفته و عباد نیز دروغگو نیست؛ ولى در ذهن خود گفته‏اند: چه دیوارى از دیوار عباد کوتاهتر؟ به ویژه که او از بنى‏اسد و کوفى است.

نمونه‏اى دیگر (عمرو بن طلحه):

«حدثنا عبدالله‏ بن محمد بن عبدالعزیز حدثنا احمد بن منصور و علی بن مسلم و غیرها قالوا نا عمرو بن طلحه القناد حدثنا اسباط عن سمائک عن عکرمه عن ابن عباس ان علیا کان یقول فی حیاه رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم انّ الله‏ عزوجل یقول «أفإن مات أو قتل انقلبتم على اعقابکم»([۳۸]) والله‏ لا ننقلب على أعقابنا بعد إذ هدانا الله‏ و لئن مات او قتل لا قاتلن على ما قاتل علیه حتى اموت والله‏ انی لأخوه و ولیه و ابن عمه و وارثه و من احق به منی؟»([۳۹])

این حدیث هم، چون با مذاق برخى سازگار نبوده است، منکر شده است. جالب این است که از نظر اهل حدیث نکات متن این حدیث به عهده‏ى یکى از راویان آن یعنى عمرو بن طلحه است. درباره‏ى این حدیث مى‏خوانیم:

«هذا حدیث منکر و العهده فیه على عمرو بن طلحه القناد فانه صدوق لکن رمی بالرفض…»([۴۰])

در هر صورت این حدیث صحیح است.([۴۱])

نمونه‏اى دیگر (زکریا بن یحیى):

یکى از روات احادیث که نام او در «میزان الاعتدال» دیده مى‏شود «زکریا بن یحیى کسائى» است که ـ اتفاقاً؟! ـ کوفى نیز هست. ابن معین درباره‏ى او مى‏گوید:

«رجل سوء، یحدّث بأحادیث سوء»([۴۲]).

روشن است که مراد یحیى از احادیث سوء چیست؟ و چرا زکریا رجل سوء است. زیرا ابویعلاى موصلى مى‏گوید:

«حدثنا زکریا الکسائی، حدثنا على بن القاسم، عن معلى بن عرفان، عن شقیق، عن عبدالله‏، قال: رأیت النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم أخذ بید علی رضى‏الله‏عنه و هو یقول: الله‏ ولیی، و أنا ولیّک و معادٍ من عاداک و مسالم من سالمت»([۴۳])

جالب اینجاست که هرگاه سخن از حدیث سوء و رجل سوء در میان مى‏آید، بلافاصله روایتى در فضیلت على یا اهل‏بیت نیز مى‏آید؟! آیا این عجیب نیست؟! چه رابطه‏اى میان بد شدن راوى با فضیلت اهل‏بیت وجود دارد؟

براى نمونه در خلال شرح حال زکریاى کسائى در «میزان الاعتدال» این روایات نیز به چشم مى‏خورد:

«… مکتوب على باب الجنّه محمد رسول‏الله‏ أیدته بعلی… على باب الجنّه: لا إله إلا الله‏ محمد رسول‏الله‏، علی أخو رسول‏الله‏ قبل أن یخلق الله‏ السموات بألفی عام»([۴۴])

باز جالب است که همین رجل سوء، در حدیثى که احمد آن را روایت کرده مى‏گوید:

«… عن عکرمه، عن ابن عباس قال سمعته یقول: لیس من آیه فی القرآن یا أیها الذین آمنوا إلا و علی رأسها و أمیرها و شریفها، ولقد عاتب الله‏ أصحاب محمد فی القرآن و ما ذکر علیا إلا بخیر»

در بررسى سندى این روایت آمده است:

«إسناده ضعیف جدّا لأجل زکریا بن یحیى الکسائی»([۴۵])

صاحبان صحاح، به خاطر همین روایات، به زکریا، احتجاج نکرده‏اند و از اینرو بسیارى از روایات فضائل را که از طریق او به دست ایشان رسید، در کتابهاى خود به ثبت نرساندند.

نمونه‏اى دیگر (عطیهًْ بن سعد):

او عطیه بن سعد بن جُناده‏ى عوفى جدلى ـ و باز اتفاقا!؟ ـ کوفى است. ابو داود، ترمذى و ابن ماجه به او احتجاج کرده‏اند و بخارى در صحیح از او نقل نکرده است.

ابن حجر درباره‏ى او مى‏گوید:

«… أبو الحسن، صدوق یخطى‏ء کثیرا، کان شیعیا مدلّسا…»([۴۶])

احمد در فضائل الصحابهًْ روایتى را این چنین نقل مى‏کند:

«…نا وکیع نا الأعمش عن عطیه‏بن سعدالعوفی قال: دخلنا على جابربن عبدالله‏ وقد سقط حاجباه على عینیه فسألناه عن علی فقلت: اخبرنا عنه، قال: فرفع حاجبیه بیدیه فقال: ذاک من خیر البشر»([۴۷])

این روایت هیچ مشکلى ندارد؛ و تنها مشکلش عطیه است؛ و مشکل عطیه هم این است که این روایت و مانند آن را در فضائل اهل‏بیت نقل مى‏کرد؛ از این رو در بررسى سندى این حدیث گفته‏اند:

«إسناده ضعیف لضعف عطیه… و الباقون ثقات»([۴۸])

از این‏رو، مسلم و بخارى به حدیث عطیه احتجاج نکردند و لذا صحیحین از این روایت که فضیلتى براى على باشد تهى است و این یعنى کاهش آمار فضایل اهل‏بیت!

جالب اینکه بزرگان جرح و تعدیل به راستگو بودن او اعتراف کرده‏اند؛ ولى چون روایات او بیانگر فضائل اهل‏بیت بود در «میزان الاعتدال» درباره‏ى او مى‏خوانیم:

«… تابعی شهیر ضعیف. عن ابن عباس، و أبی سعید، و ابن عُمر… قال أبو حاتم، یکتب حدیثه، ضعیف. و قال سالم المرادی: کان عطیّه یتشیّع. وقال ابن معین: صالح. و قال أحمد: ضعیف الحدیث… وقال النسائی و جماعه: ضعیف»([۴۹])

از دیدگاه نگارنده شاید یکى از مهمترین علل ضعف عطیه، نزد سنیان، نقل حدیث ثقلین از ابوسعید خدرى به وسیله‌ی اوست که ترمذى آنرا در جامع نقل کرده ولى بخارى آن را نیاورده است.

احمد بن حنبل مى‏گوید:

«… ثنا ابن نمیر حدثنا عبدالملک بن ابی سلیمان عن عطیه العوفی عن ابی سعید الخدری قال: قال رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم: إنى قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا بعدی: الثقلین واحد منهما أکبر من الآخر کتاب الله‏ حبل ممدود من السماء إلى الارض و عترتی اهل بیتی ألا و انهما لن یفترقا حتى یردا علیّ الحوض. قال ابن نمیر: قال بعض أصحابنا عن الأعمش قال انظروا کیف تخلفونی فیهما»([۵۰])

آرى بخارى این حدیث را در صحیح نیاورده است؛ و ناگزیر اگر از او پرسیده شود چرا؟ خواهد گفت: علتش عطیه است و اگر از او پرسیده شود علت عطیه چیست؟ خواهد گفت: خود این حدیث؟!

نمونه‏اى دیگر (شهر بن حوشب):

بخارى روایت او را در صحیح نیاورده است. درباره‏ى او مى‏خوانیم:

«… الأشعری الشامی… صدوق کثیر الارسال والأوهام… قال ابن معین: ثبت، قال العجلی: شامی تابعی ثقه، قال أبو زرعه: لابأس به، قال ابن حبان: کان ممن یروی عن الثقات المعضلات، قال ابن عدی: ضعیف جدّا»([۵۱])

همان گونه که مشاهده مى‏شود در وثاقت او اختلاف است. او راوى حدیث کساء است که احمد حنبل آنرا در فضائل الصحابه نقل کرده است!([۵۲])

بخارى حدیث کساء را که از احادیث متواتر است در صحیح نیاورده است!؟

نمونه‏اى دیگر (على بن زید بن جدعان):

جز بخارى دیگر صاحبان صحاح از او نقل کرده‏اند. علامت او در تقریب، بخ م۴ است؛ و ابن حجر از او به «ضعیف» یاد کرده است.([۵۳])

او یکى از بزرگترین فقهاى تابعى بصره بوده است و زمانى که حسن درگذشت به او پیشنهاد شد تا جاى او بنشیند([۵۴]). با وجود این، او مورد بى‏مهرى ارباب جرح و تعدیل و اهل سنت قرار گرفته است! چرا؟ زیرا او راوى این حدیث است:

«… کنا مع رسول‏الله‏  فی سفر منزلنا بغدیر خم، فنودی فینا الصلاه جامعه و کسح لرسول‏الله‏ تحت شجرتین فصلى الظهر و أخذ بید علی فقال: ألستم تعلمون انی أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ قال([۵۵]): بلى؛ قال: ألستم تعلمون انی أولى بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى؛ قال: فأخذ بید علی فقال: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئا لک یا ابن أبی‌طالب أصبحت وأمسیت مولى کل مؤمن ومؤمنه»([۵۶])

نمونه‏اى دیگر (عمر بن عبدالله‏):

او نزد اهل حدیث ضعیف است؛ و جالب است که بدانیم او نیز ـ اتفاقا؟! ـ کوفى است. اهل جرح و تعدیل او را «منکر الحدیث» خوانده‏اند:

«قال أحمد: منکر الحدیث، قال ابن معین: منکر الحدیث، قال أبوحاتم: منکر الحدیث، قال النسائی: منکر الحدیث، قال أبو زرعه: لیس بالقوی، قال الدار قطنی: متروک»([۵۷])

بخارى درباره‏ى او مى‏گوید: «یتکلمون فیه»([۵۸]). چرا؟ زیرا او این حدیث را نقل کرده است:

«إنّ النّبی  اخى بین الناس و ترک علیّا، حتى بقی آخرهم لایرى له أخا، فقال: یا رسول‏الله‏ آخیت بین الناس و ترکتنی؟ قال: ولم ترانی ترکتک، إنّما ترکتک لنفسی، أمنت أخی و أنا أخوک، فإن ذاکرک أحدٌ فقل أنا عبدالله‏ و أخو رسوله لایدعیها بعد إلا کذاب»([۵۹])

على سخن پیامبر را اطاعت کرد؛ و زمانى که مى‏خواستند به زور شمشیر و تهدید از او بیعت بگیرند گفت: من بنده‏ى خدا و برادر رسول خدا هستم؛ ولى به او گفتند تو دروغ مى‏گویى!

نمونه‏اى دیگر (محمد بن عمر بن عبدالله‏):

او را به «ابن الرومى» مى‏شناسند. تنها ترمذى از او نقل کرده و ابن حجر او را «لین الحدیث» خوانده است.([۶۰])

ترمذى روایت «أنا دارالحکمهًْ و علی بابها» را با سند او آورده و همین روایت کار دست رومى داده و او را از وثاقت انداخته است.

این روایت را احمد نیز نقل کرده است:

«حدثنا ابراهیم قال نا محمد بن عبدالله‏ الرومی قال ناشریک عن سلمه بن کهیل عن الصُنابحی عن علی بن أبی‌طالب قال: قال رسول‏الله‏: أنا دار الحکمه وعلی بابها»([۶۱])

ذهبى درباره‏ى این حدیث مى‏گوید: «فما أدری من وضعه؟»([۶۲])

ابوحاتم نیز درباره‏ى رومى مى‏گوید: «صدوق قدیم، روى عن شریک حدیثا منکرا»([۶۳])

مراد ابوحاتم از حدیث منکر، همین حدیث است! باید پرسید چرا این حدیث منکر است؟ مگر پیامبر در این روایت چه چیزى گفته که منکر است؟

همان گونه که مى‏بینیم همه‏ى این راویان که ذکر آنان گذشت و مورد جرح قرار گرفته‏اند از ناقلان فضائل اهل‏بیت هستند.

نمونه‏اى دیگر (ابان بن تغلب):

شاید ابان یک نمونه آرمانى براى بحث ما باشد. او در تقریب، مدال افتخار «ع» را یدک مى‏کشد و درباره‏ى او آمده است:

«قال ابن حنبل: ثقه، قال أبوحاتم: ثقه، قال النسائی: ثقه… قال ابن سعد: کان ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»

ابن حجر با آنکه از او به «ثقهًْ» یاد کرده و تاب نیاورده و در ادامه مى‏گوید: «تکلّم فیه للتشیع»([۶۴]). اکنون خواننده‏ى گرامى باید حدس زده باشد که بنابراین او را در «میزان الاعتدال» مى‏توان یافت. حدس خواننده درست است؛ زیرا ذهبى در پیشگفتار میزان مى‏گوید:

«وفیه من تکلّم فیه مع ثقته و جلالته بأدنى لینٍ أو بأقلّ تجریح…»([۶۵])

عقیل درباره‏ى ابان مى‏گوید:

«… أدب و عقل و صحه حدیث، إلا أنّه کان فیه غُلُوّ فی التشیّع»([۶۶])

بنگرید که چگونه با لفظ «إلاّ» خواننده را نسبت به ابان حساس کرده‏اند.

نمونه‏اى دیگر (جابر جعفى):

ابن حجر در تهذیب مى‏گوید:

«… عن الثوری: إذا قال جابر «حدثنا» و «أخبرنا» فذاک([۶۷]) و قال ابن مهدی، عن سفیان: ما رأیت أورع فی الحدیث منه. و قال ابن علیه، عن شعبه: جابر صدوق فی الحدیث. و قال یحیى بن أبی بکیر عن زهیر بن معاویه: کان إذا قال «سمعت أو «سألت» فهو من أصدق الناس، و قال وکیع: مهما شککتم فی شیء فلا تشکوا فی أن جابر ثقه… عن شعبه: کان جابر إذا قال «حدثنا» أو «سمعت» فهو من أصدق الناس»([۶۸])

با همه‏ى این توصیفات جابر بن یزید ضعیف است و او را رافضى دانسته‏اند.([۶۹]) شاید علت ضعف او از سخنى که ابن حجر در تهذیب آورده روشن شود. او مى‏گوید:

«… قال الحمیدی…: سمعت رجلاً یسأل سفیان: أرأیت یا أبا محمد الذین عابوا على جابر الجعفی قوله: «حدثنی وصی الأوصیاء » فقال سفیان: هذا أهونه»([۷۰])

نمونه‏اى دیگر (حسن بن صالح):

شأن او به گونه‏اى است که بخارى در صحیح از او نقل نکرده. همه اهل جرح و تعدیل او را ثقه مى‏دانند([۷۱])؛ ولى با وجود این نتوانسته‏اند از نسبت دادن تشیع به او خوددارى کنند و شیعى بودن او را گوشزد کرده‏اند تا کسانى که مى‏خواهند حدیث او را نقل کنند آن را بدانند و اگر احیاناً حدیثى در فضائل اهل‏بیت از او رسیده باشد، کمى در آن تأمل کنند. از اینرو عجلى درباره وى مى‏گوید:

«… کان حسن الفقه من أسنان الثوری، ثقه ثبتا متعبدا، وکان یتشیّع، إلا أن ابن المبارک کان یحمل علیه بعض الحمل لمحال التشیّع»([۷۲])

نمونه‏اى دیگر (داود بن ابى‏عوف):

ابن حنبل، ابن معین، ابو حاتم و ابن حبان او را ثقه مى‏دانند؛ ولى چون او نیز تمایلاتى شیعى داشته ابن حجر از او به «صدوق» یاد کرده و لفظ «ثقه» را براى او به کار نبرده است. مسلم، بخارى و ابوداود نیز حدیث او را نیاورده‏اند([۷۳]).

عقیلى، تنها و تنها او را به سبب شیعى بودن در کتاب «الضعفا» آورده است و همه‏ى آنچه درباره‏ى او گفته این است:

«داود بن أبی عوف أبو الجحاف: حدثنا بشر بن موسى، قال: حدثنا الحمیدی، قال: حدثنا سفیان، قال حدثنا أبو الجحاف، و کان من الشیعه»([۷۴])

همان گونه که مشاهده مى‏شود تنها سبب جرح او تشیع اوست. حتى بخارى در جرح او نیز چیزى نگفته است!([۷۵]) ابن عدى درباره وى مى‏گوید:

«… له أحادیث و هو من غالیه التشیّع و عامّه حدیثه فی أهل البیت، و هو عندی لیس بالقوی ولا یحتج به»([۷۶])

نمونه‏اى دیگر (عباد بن عبدالصمد):

او را نیز به سبب نقل فضائل اهل‏بیت و تشیعش جرح کرده و ضعیف خوانده‏اند. عقیلى درباره‏اش مى‏گوید:

«أحادیثه مناکیر، لا یُعرف أکثرها إلاّ به»([۷۷])

ابن عدى درباره‏اش مى‏گوید:

«… عامّه ما یرویه فی فضائل علی؛ و هو ضعیف غال فی التشیّع»([۷۸])

ذهبى براى اینکه ضعف عباد را نشان دهد روایتى را از او نقل مى‏کند:

«… عباد بن عبدالصمد، عن أنس، قال رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم: صلّت علیّ الملائکه وعلى علیّ بن أبی‌طالب سبع سنین، ولم یرتفع شهاده أن لا إله إلاّ الله‏ من الارض إلى السماء إلاّ منّی و من علی. و هذا إفکٌ بیّن»([۷۹])

ذهبى بر پایه تعصب خود که ابوبکر نخستین مسلمان بوده، به این نتیجه رسیده که عباد این روایت را ساخته است، پس ضعیف است.

نمونه‏اى دیگر (عمار بن محمد ثورى):

او ثقه است و مسلم، ترمذى و قزوینى از او نقل کرده‏اند. ذهبى درباره‏ى او نوشته است:

«… إبن أخت سفیان الثوری، أحد الأولیاء… ثقه… و عنه أحمد… قال الحسن بن عرفه: کان لایضحک، و کنا لا نشک أندرس الأبدال…»([۸۰])

با وجود این در تقریب مى‏گوید: «صدوق یخطیء …»([۸۱])

علت چیست؟ سیوطى پاسخ مى‏دهد:

«… عمار بن أخت سفیان عن طریف الحنظلی عن أبی جعفر محمد بن على قال: نادى مناد من السماء یوم بدر یقال له رضوان. لاسیف إلا ذوالفقار و لافتى إلا على. عمار مستروک (قلت): کلا بل ثقه ثبت حجّه من رجال مسلم و أحد الأولیاء الأبدال…»([۸۲])

بار دیگر پاى فضیلتى از فضائل على به میان مى‏آید! از این‏روست که ابن حبان درباره‏ى عمار مى‏گوید: «کان ممن فَحُش خطؤه و کثر وهمه حتى استحق الترک من أجله»!([۸۳])

بخارى نیز درباره‏اش مى‏گوید: «مجهول، حدیثه منکر»([۸۴])

چه کسى مى‏تواند باور کند که بخارى، عمار را نمى‏شناخته و براى او مجهول بوده؟! آرى! چون حدیث او از دیدگاه بخارى منکر بوده، و بخارى راهى براى جرح عمار نداشته، متوسل به تجاهل نسبت به او شده است!

نمونه‏اى دیگر (عباد بن یعقوب):

بخارى، ترمذى و ابن ماجه از او نقل کرده‏اند. ابن حجر او را با عنوان «صدوق» معرفى کرده ولى نتوانسته از لفظ «رافضى» درباره‏ى او چشم‏پوشى کند! او چون رافضى بوده از وثاقت افتاده و تنها به راستگویى مدح شده؛ حال آنکه ابوحاتم او را توثیق کرده است.([۸۵])

ذهبى در میزان مى‏گوید:

«… من غلاه الشیعه و رؤوس البدع، لکنه صادق فی الحدیث… قال ابن خزیمه: حدثنا الثقه فی روایته، المتهم فی دینه عبّاد… قال ابن عدی: روی أحادیث فی الفضائل أنکرت علیه… کان عبّاد بن یعقوب یشتم عثمان و سمعته یقول: الله‏ أعدل من أن یدخل طلحه و الزبیر الجنّه قاتلا علیا بعد أن بایعاه… محمد بن جریر، سمعت عبادا یقول: من لم یتبرأ فی صلاته کل یوم من أعدا آل محمد حشر معهم… و هو الذی روی عن شریک، عن عاصم عن زِرّ، عن عبدالله‏، قال رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم: إذا رأیتم معاویه على منبری فاقتلوه… وقال الدار قطنی: عباد بن یعقوب شیعی صدوق»([۸۶])

از آنچه ذهبى گفته، روشن مى‏شود چرا عباد از وثاقت افتاده و در نتیجه احادیثش در بسیارى از کتاب‌هاى حدیثى نیامده. او راوى این روایت است:

«… عن النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم أنه قال لعلی بن أبی‌طالب: أنت أول من آمن بی وأنت أول من یصافحنی یوم القیامه وأنت الصدیق الأکبر وأنت الفاروق تفرق بین الحق والباطل وأنت یعسوب المؤمنین والمال یعسوب الکفار»([۸۷])

نمونه‏اى دیگر (عبادهًْ بن زیاد اسدى):

او نیز از کسانى است که به گناه دوستى اهل‏بیت حدیثش در هیچ‏یک از صحاح نیامده است. علامت او در تقریب «کد» است؛ و شیخ الاسلام او را با «صدوق، رمى بالقدر و التشیع» معرفى کرده است.([۸۸])

ذهبى آشکارا او را تنها و تنها به سبب تشیعش متهم ساخته و مى‏گوید:

«… قال محمد بن محمد بن عمرو النیسابوری الحافظ: عباده بن زیاد مُجْمَعٌ على کذبه. قلت: هذا قول مردود، وعباده لابأس به غیر التشیّع»!([۸۹])

نمونه‏اى دیگر (عبادهًْ، ابو یحیى):

عقیلى او را در زمره ضعفا آورده و در توجیه جرح او متوسل به این حدیث شده است:

«… عن عباده أبو یحیى، قال: سمعت أبا داود یحدث، عن أبی الحمراء، فقال حفظت من رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم سبعه أشهر، أو ثمانیه أشهر یأتی ألى باب علیّ وفاطمه والحسن فیقول: الصلاه یرحمْکم الله‏، إنما یرید الله‏ لیذهب عنکم الرجس أهل‏البیت و یطهّرکم تطهیرا»([۹۰])

ذهبى نیز مى‏گوید: «کان عباده یرمیه بالکذب»؛ و سپس بلافاصله این حدیث شریف را آورده تا به خواننده بفهماند که یکى از اکاذیب عباده همین روایت است.([۹۱])

مسلم و بخارى در صحیح به او احتجاج نکرده‏اند؛ از این‏رو این روایت در صحیحین دیده نمى‏شود.

جالب اینکه ابن حبان در ثقات او را توثیق کرده ولى گویا پشیمان شده و در مجروحین درباره‏اش مى‏گوید: «منکر الحدیث، ساقط الاحتجاج لما یرویه»([۹۲]).

عبادهًْ چه روایاتى را مى‏گفته که به سبب آن ساقط الاحتجاج و منکر الحدیث شده؟! در هر صورت او ثقه است([۹۳]).

نمونه‏اى دیگر (عمار بن معاویه):

لقب او «دُهنى» است. مسلم و صاحبان سنن اربعه از او روایت کرده‏اند ولى بخارى نه! ابن حجر او را: «صدوق یتشیّع» معرفى کرده و دیگران درباره‏ى او چنین گفته‏اند:

«… أحمد: ثقه… ابن معین: ثقه… أبو حاتم: ثقه… النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»([۹۴])

عقیلى او را تنها و تنها به سبب تشیّعش در کتاب «الضعفاء» آورده است.([۹۵])

ذهبى در میزان مى‏گوید:

«… وقال ابن عُبینه: قطع بِشر بن مروان عرقوبیه فی التشیّع»([۹۶])

«عرقوبیه»، یعنى تعصب و تمایلش.

آرى! شیخ الاسلام به سبب تشیع عمار در تقریب او را ثقه نخوانده و به «صدوق» بسنده کرده است!

نمونه‏اى دیگر (حبهًْ بن جوین عرنى):

او را نیز به سبب تشیعش از وثاقت انداخته‏اند؛ هرچند عجلى او را ثقه دانسته است.

ابن حجر او را این‏گونه معرفى مى‏کند:

«صدوق، له أعظاط و کان غالیا فی التشیّع»([۹۷])

بنگرید که عقیلى چه سخنى را از یحیى درباره‏ى او نقل کرده است:

«… حدثنا… سمعت یحیى یقول: قد رأى الشعبی رشیدا الهجری و حبه العرنی والأصبغ بن نباته و لیس یسوى هؤلاء کلهم شیئا»([۹۸])

ابن عدى نیز سخن جالبى درباره‏ى حبّه دارد؛ او مى‏گوید:

«ما رأیت له منکرا، قد جاوز الحد»؛ یعنى اینکه روایتى که از خط قرمزهاى ما بگذرد از حبّه ندیده‏ام. مراد او از خط قرمز، بیان از فضائل اهل‏بیتاست.

حبّه، رواى این حدیث است:

«… عن علی قال: عبدت الله‏ مع رسوله قبل أن یعبده رجل من هذه الأمّه خمس سنین أو سبع سنین»([۹۹])

نمونه‏اى دیگر (ابوصلت، عبدالسلام بن صالح هروى):

اگر بخواهیم همه‏اى آنانى را که به سبب تشیع و دوستى اهل‏بیت پیامبر اسلام و نقل روایت فضائل آنان، از طرف اهل حدیث از وثاقت افتاده‏اند، نام بریم به «الغدیر»ى دیگر نیاز است؛ از اینرو به همین مقدار بسنده مى‏کنیم و در پایان به ابوصلت هروى مى‏پردازیم که در جرح او از سوى اهل حدیث، مراد ما به خوبى روشن است. از میان صاحبان صحاح، تنها ابن ماجه از او نقل کرده! و شاید از اینروست که سنن ابن ماجه را در میان سنن در جایگاه چهارم جاى داده‏اند!

ابو صلت هروى ساکن نیشابور و خادم امام على بن موسى الرضا بوده است.

مشکل ابوصلت تشیع و نقل روایات فضائل اهل‏بیت بوده است.

حسن بن على بن مالک مى‏گوید:

«… سألت ابن معین عن أبی صلت، فقال: ثقه صدوق إلا أنه یتشیّع»([۱۰۰])

ابن عدى درباره‏ى او مى‏گوید:

«له أحادیث مناکیر فی فضل أهل البیت وهو متهم فیها»([۱۰۱])

آرى! او فضائل اهل‏بیت را نقل مى‏کرد؛ از این‏رو عقیلى درباره‏ى او مى‏گوید:

«کان رافضیا خبیثا!!»([۱۰۲])

ابن حبان او را در بخش مجروحین ذکر کرده و در همان آغاز جرح او مى‏گوید:

«یروى عن حماد بن زید و أهل العراق العجائب فی فضائل علی و أهل بیته… و هو الذی روى… أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد المدینه فلیأت من قبل الباب…»([۱۰۳])

سیوطى نیز سخن شگفتى آورده که خواندنى است؛ او مى‏گوید:

«… العباس بن محمد الدوری یقول: سألت ابن معین عن أبا الصلت، فقال: ثقه. فقلت: ألیس قد حدّث عن أبی معاویه، أنا مدینه العلم؟…»([۱۰۴])

بنگرید که چگونه «دورى» انگشت بر فضیلتى از فضائل امام مى‏گذارد. از این روایت دورى روشن مى‏شود که یکى از ملاکهاى جرح روات از همان آغاز، نقل روایات فضائل اهل‏بیت بوده است؛ و تنها خدا مى‏داند که چه روایاتى بر پایه‏ى همین ملاکها از قلم محدثان سنى افتاده و در تصانیفشان نیامده است؛ احادیثى که کسانى مانند ابوالفرج و ابن جوزى آنها را موضوعه دانسته‏اند و بیشتر آنها در صحاح سته نیامده است. احادیثى مانند:

۱ـ إذا رأیتم معاویه على منبرى فاقتلوه.([۱۰۵])

۲ـ اللهم اردد الشمس على علیّ حتى یصلی فرجعت الشمس لموضعها.([۱۰۶])

۳ـ اللهم أعط علیّا فضیله لم تعطها أحدا قبله.([۱۰۷])

۴ـ اللهم أنزل على آل محمد کما أنزلت على مریم.([۱۰۸])

۵ـ أما بعد فإنى أمرت بسد هذه الأبواب غیر باب علی.([۱۰۹])

۶ـ أما أمنت فإنّه یحلّ لک فی مسجدی ما یحل لی و یحرم علیک ما یحرم علیّ.([۱۱۰])

۷ـ أمر رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم بسد الأبواب إلاباب علیّ.([۱۱۱])

۸ـ إنّ الله‏ تعالى أمرنی أن أزوج فاطمه فمن علی.([۱۱۲])

۹ـ إن الله‏ عزوجل عهد إلیّ فی علىّ عهدا…([۱۱۳])

۱۰ـ أنا دارالحکمه و علی بابها.([۱۱۴])

۱۱ـ إن آل محمد شجره النبوه و آل الرحمه و موضع الرساله.([۱۱۵])

۱۲ـ أنا الشجره وفاطمه فرعها و علی لقاحها و الحسن والحسین ثمرتها.([۱۱۶])

۱۳ـ أنا منه و هو منی، ثم سمعنا صائحا فی السماء یقول: لاسیف إلا ذوالفقار ولافتى إلا علی.([۱۱۷])

۱۴ـ أنا وعلی وفاطمه والحسن والحسین یوم القیامه فی قبه تحت العرش.([۱۱۸])

۱۵ـ أنت ولیّی فی الدنیا و الآخره.([۱۱۹])

۱۶ـ أنت و شیعتک فی الجنه.([۱۲۰])

۱۷ـ إن فاطمه أحصنت فرجها فحرمها الله‏ و ذریتها على النّار.([۱۲۱])

۱۸ـ إنما سمیت فاطمه لأن الله‏ تعالى فطم محبیها عن النار.([۱۲۲])

۱۹ـ إن المدینه لاتصلح إلاّ بی أو بک و أنت منی بمنزله هارون من موسى.([۱۲۳])

۲۰ـ إن النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم قال لعلی: أنت وارثی.([۱۲۴])

۲۱ـ إن النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم کان یوحى إلیه و رأسه فی حجر علی.([۱۲۵])

۲۲ـ إن النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم قال لعلی: لایحل لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیرى و غیرک.([۱۲۶])

۲۳ـ أوّلکم ورودا على الحوض، أوّلکم إسلاما علی بن أبی‌طالب.([۱۲۷])

۲۴ـ خلقت أنا و علی من نور و کنا على یمین العرش.([۱۲۸])

۲۵ـ قالوا یا رسول‏الله‏: من یحمل رایتک یوم القیامه؟ قال: الذی حملها فی الدنیا علی بن أبی‌طالب.([۱۲۹])

۲۶ـ ستکون من بعدى فتنه فإذا کان ذلک فالزموا علی بن أبی‌طالب فانّه أول من یرانی و أول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الأکبر و هو فاروق هذه الأمه یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین و المال یعسوب المنافقین.([۱۳۰])

۲۷ـ فإنّ وصیی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی و خیر من أخلف بعدی علی.([۱۳۱])

۲۸ـ لکل نبی وصی و إن علیا وصیی و وارثی.([۱۳۲])

۲۹ـ من أبغضنا أهل البیت حشره الله‏ یوم القیامه یهودیا.([۱۳۳])

۳۰ـ من أحبنی فلیحب علیا ومن أحب علیا فلیحب فاطمه و من أحب فاطمه فلیحب الحسن و الحسین و إن أهل الجنّه لیتباشرون و یسارعون إلى رؤیتهم ینظرون إلیهم، محبتهم إیمان و بغضهم نفاق و من أبغض أحدا من أهل بیتی فقد حرم شفاعتی فإننی نبی کریم بعثنی الله‏ بالصدق فأحبوا أهلی و أحبوا علیّا.([۱۳۴])

۳۱ـ من مات و من قلبه بغض لعلی بن أبی‌طالب، فلیمت یهودیا أو نصرانیا.([۱۳۵])

۳۲ـ النظر إلى علی بن أبی‌طالب عباده.([۱۳۶])

۳۳ـ سمعت رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم یوم الحدیبیه و هو آخذ بید على یقول: هذا أمیر البرره و قاتل الفجره، منصور من نصره، مخذول من خذله ـ یمد بها صوته ـ أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب.([۱۳۷])

۳۴ـ هذه (یعنى فاطمه سلام‏الله‏ علیها) منی، فمن أکرمها فقد أکرمنی و من أهانها فقد أهاننی…([۱۳۸])

۳۵ـ وصیی و موضع سری و خلیفتی فی أهلی و خیر من أخلف بعدی علی.([۱۳۹])

۳۶ـ یا أنس! أول من یدخل علیک من هذه الباب أمیر المؤمنین و سید المسلمین وقائد الغرّ المحجلین و خاتم الوصیین. فقلت: اللهم اجعله رجلاً من الأنصار و کتمته؛ إذا جاء علی، فقال: من هذا یا أنس؟ فقلت: علی. فقام متبشرا فاعتنقه…([۱۴۰])

۳۷ـ ینادى منادٍ یوم القیامه غضوا أبصارکم حتى تمرّ فاطمه.([۱۴۱])

۳۸ـ یولد لابنی هذا (یعنى حسین) ولد یقال له علی، إذا کان یوم القیامه نادى منادٍ من بطنان العرش: ألا لیقم سید العابدین فیقوم هو. و یولد له ولد یقال له محمد، إذا رأیته یا جابر فاقرأ علیه منى السلام…([۱۴۲])

۳۹ـ قال علی یوم الشورى: أنشدکم بالله‏ هل فیکم من ردت له الشمس غیری؟([۱۴۳])

۴۰ـ کنا حول النبی صلى‏الله‏ علیه وسلم فأقبل علی بن أبی‌طالب فأدام رسول‏الله‏ صلى‏الله‏ علیه وسلم النظر إلیه، ثم قال: من أراد أن ینظر إلى آدم فی علمه و إلى نوح فی حکمه و إلى إبراهیم فی حلمه فلینظر إلى هذا.([۱۴۴])

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[۱]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۶۲٫

[۲]) ابى‏طالب، صحیح است.

[۳]) کتاب المجروحین؛ ج۱، ص۲۶۸٫

[۴]) شرح نهج‏البلاغه؛ ج۱، ص۴۸۰٫

[۵]) ج۱، ص۷۰٫

[۶]) تدریب الراوی؛ ج۱، ص۳۲۸٫

[۷]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۱۱۷٫

[۸]) تدریب الراوی؛ ج۱، ص۳۲۸٫

[۹]) میزان الاعتدال؛ الذهبی؛ ج۱، ص۳۵۳٫

[۱۰]) ج۱، ص۲۱۲٫

[۱۱]) ج۱، ص۶۳۱، نیز نک: تهذیب الکمال؛ المزی، ج۸، ص۸۶ مؤسسهًْ الرسالهًْ.

[۱۲]) ج۱، ص۳۹۵٫

[۱۳]) تهذیب الکمال؛ ج۱۴، ص۵۵۰٫

[۱۴]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۴۲۶٫

[۱۵]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۱۳۴٫

[۱۶]) ج۳، ص۳۹۲، نیزنک: تهذیب الکمال؛ ج۲، ص۱۴٫

[۱۷]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۳۹٫

[۱۸]) تقریب التهذیب، ج۱، ص۵۴٫

[۱۹]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۳۵٫

[۲۰]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۳۴۲٫

[۲۱]) میزان الاعتدال؛ ج۴، ص۳۴۵٫

[۲۲]) تقریب التهذب؛ ج۲، ص۸۸٫

[۲۳]) أبو الحسن أحمد بن عبدالله‏ بن صالح العجلی الکوفی ۱۸۲ ـ ۲۶۱ هـ؛ تذکره الحفاظ؛ الذهبی؛ ج۲، ص۵۶۰٫

[۲۴]) تاریخ الثقات، ص۳۵۷٫

[۲۵]) تهذیب التهذیب، ج۱۰، ص۸۳٫

[۲۶]) ج۱، ص۲۵۹٫

[۲۷]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۳۱۱٫

[۲۸]) تقریب التهذیب؛ ابن حجر؛ ج۱، ص۲۱۳٫

[۲۹]) ج۶، ص۲۵۶٫

[۳۰]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۹۵٫

[۳۱]) الاغانى، ج۲۲، ص۲۲٫

[۳۲]) همان.

[۳۳]) همان؛ ص۲۵٫

[۳۴]) در سرتاسر کتاب میزان الاعتدال و نیز لسان المیزان، مى‏توان آنها را یافت.

[۳۵]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۶٫

[۳۶]) همان؛ زیرنویس؛ نیز نک: تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۸۸٫

[۳۷]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۸٫

[۳۸]) آل عمران / ۱۴۴٫

[۳۹]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۵۲٫

[۴۰]) همان؛ زیرنویس.

[۴۱]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۷۴٫

[۴۲]) میزان الاعتدال، ج۲، ص۷۵٫

[۴۳]) همان.

[۴۴]) همان، ص۷۶٫

[۴۵]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۵۴٫

[۴۶]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۸٫

[۴۷]) ذلک خیر البشر نیز آمده.

[۴۸]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۶۴٫

[۴۹]) ج۳، ص۷۹٫

[۵۰]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۵٫

[۵۱]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۴۱٫

[۵۲]) ج۲، ص۵۸۸٫

[۵۳]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۴۳٫

[۵۴]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۲۷٫

[۵۵]) قالوا: درست است.

[۵۶]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۹۶٫

[۵۷]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۶۵٫

[۵۸]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۲۱۱٫

[۵۹]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۱۷٫

[۶۰]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۰۲٫

[۶۱]) ج۲، ص۶۳۵٫

[۶۲]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۶۶۸٫

[۶۳]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۳۴٫

[۶۴]) همان.

[۶۵]) ج۱، ص۲٫

[۶۶]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۳۷٫

[۶۷]) یعنى حدیثش صحیح است.

[۶۸]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۴۳٫

[۶۹]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۲۸٫

[۷۰]) ج۲، ص۴۵٫

[۷۱]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۶۸٫

[۷۲]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۲۶۳٫

[۷۳]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۲۳۰٫

[۷۴]) الضعفاء الکبیر، ج۲، ص۳۷٫

[۷۵]) التاریخ الکبیر؛ ج۳، ص۲۳۵٫

[۷۶]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۱۷۷٫

[۷۷]) ضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۱۳۸٫

[۷۸]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۹٫

[۷۹]) همان.

[۸۰]) همان؛ ج۳، ص۱۶۸٫

[۸۱]) ج۳، ص۵۴٫

[۸۲]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۶۵٫

[۸۳]) المجروحین، ج۲، ص۱۹۵٫

[۸۴]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۱۶۸٫

[۸۵]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۷۶ با زیرنویس.

[۸۶]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۳۷۹٫

[۸۷]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۴٫

[۸۸]) تقریب، ج۱، ص۳۷۳ در تقریب نام او عباد، ذکر شده.

[۸۹]) میزان الاعتدال؛ ج۱، ص۳۸۱٫

[۹۰]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۱۳۱٫

[۹۱]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۳۸۱٫

[۹۲]) تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۱۰۰٫

[۹۳]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۳۷۶٫

[۹۴]) نک: همان؛ ج۲، ص۵۴٫

[۹۵]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۳۲۳٫

[۹۶]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۷۰٫

[۹۷]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۱۵۰٫

[۹۸]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۲۹۵٫

[۹۹]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۲٫

[۱۰۰]) تهذیب التهذیب؛ ابن حجر؛ ج۶، ص۲۸۲٫

[۱۰۱]) همان، ص۲۸۳٫

[۱۰۲]) الضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۷۰٫

[۱۰۳]) المجروحین، ابن حبان، ج۲، ص۱۵۱٫

[۱۰۴]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۳۱٫

[۱۰۵]) فهارس اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه، ص۱۰٫

[۱۰۶]) همان، ص۲۴٫

[۱۰۷]) همان.

[۱۰۸]) همان.

[۱۰۹]) همان؛ ص۲۵٫

[۱۱۰]) همان.

[۱۱۱]) همان، ص۲۶٫

[۱۱۲]) همان؛ ص۲۹٫

[۱۱۳]) همان؛ ص۳۰٫

[۱۱۴]) همان؛ ص۳۲٫

[۱۱۵]) همان.

[۱۱۶]) همان.

[۱۱۷]) همان؛ ص۳۳٫

[۱۱۸]) همان.

[۱۱۹]) همان؛ ص۳۴٫

[۱۲۰]) همان.

[۱۲۱]) همان؛ ص۳۷٫

[۱۲۲]) همان؛ ص۴۱٫

[۱۲۳]) همان.

[۱۲۴]) همان؛ ص۴۴٫

[۱۲۵]) همان.

[۱۲۶]) همان.

[۱۲۷]) همان؛ ص۴۵٫

[۱۲۸]) همان؛ ص۵۸٫

[۱۲۹]) همان؛ ص۶۰٫

[۱۳۰]) همان؛ ص۶۳٫

[۱۳۱]) همان؛ ص۷۳٫

[۱۳۲]) همان؛ ص۸۶٫

[۱۳۳]) همان؛ ص۱۰۲٫

[۱۳۴]) همان؛ ص۱۰۴٫

[۱۳۵]) همان؛ ص۱۲۴٫

[۱۳۶]) همان؛ ص۱۲۹٫

[۱۳۷]) همان؛ ص۱۳۲٫

[۱۳۸]) همان؛ ص۱۳۳٫

[۱۳۹]) همان؛ ص۱۳۶٫

[۱۴۰]) همان؛ ص۱۴۰٫

[۱۴۱]) همان؛ ص۱۵۱٫

[۱۴۲]) همان.

[۱۴۳]) همان؛ ص۱۸۵٫

[۱۴۴]) همان؛ ص۱۹۱٫

منبع؛ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت در صحاح سته؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.

برچسب ها: صحاح سته
نوشته قبلی

بررسی آمار روایات فضائل اهل بیت در صحاح ۶

نوشته‌ی بعدی

مروری بر حکومت عباسیان

مرتبط نوشته ها

بعثت در كلام خاندان رسالت
پیامبر اکرم (ص)

بعثت در كلام خاندان رسالت

پیامبر اکرم (ص) از نگاه امام صادق (ع)
پیامبر اکرم (ص)

پیامبر اکرم (ص) از نگاه امام صادق (ع)

عدالت صحابه از منظر فریقین و مسئله عصمت
پیامبر اکرم (ص)

عدالت صحابه از منظر فریقین و مسئله عصمت

معنای امامت در اسلام
پیامبر اکرم (ص)

امامان دوازده ‎گانه در احادیث نبوی

تصریح پیامبر (ص) به دوازده امام شیعه
پیامبر اکرم (ص)

تصریح پیامبر (ص) به دوازده امام شیعه

دو یادگار گرانسنگ پیامبر (ص)
پیامبر اکرم (ص)

دو یادگار گرانسنگ پیامبر (ص)

نوشته‌ی بعدی
مروری بر حکومت عباسیان

مروری بر حکومت عباسیان

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین (ع)

نهضت کربلا از دیدگاه اهل سنت

مناجات شعبانیه و سند آن

مناجات شعبانیه و سند آن

آزادى از منظر شیعه

آزادى از منظر شیعه

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا