23 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

حکاياتي شگرف از امام کاظم(عليه السلام)

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

احتجاج و غلبه بر رقيبمرحوم طبرسي در كتاب شريف خود به نام احتجاج آورده است : روزي مهدي عبّاسي با حضور بعضي از علماء اهل سنّت و از آن جمله ابويوسف – كه يكي از علماء برجسته دربار به حساب مي آمد، جلسه اي تشكيل داد؛ و حضرت ابوالحسن امام موسي كاظم عليه السلام را نيز در آن جلسه دعوت كرد. امام كاظم عليه السلام پس از ورود، از ابويوسف مطلبي را پرسيد؛ ولي او نتوانست جواب سئوال حضرت را بدهد. پس از آن ، خطاب به حضرت كرده و اجازه گرفت تا سئوالي را مطرح كند؟ امام عليه السلام فرمود: آنچه مايل هستي سؤ ال و مطرح كن .ابويوسف پرسيد: درباره حاجي كه در حال احرام باشد، آيا شرعاً مي تواند از سايه بان استفاده كند؟ حضرت فرمود: خير، صحيح نيست . پرسيد: چنانچه خيمه اي را نصب كند و داخل آن رود، چه حكمي دارد؟ فرمود: در آن اشكالي نيست . پرسيد: چه فرقي بين آن دو وجود دارد؟!حضرت فرمود: درباره زن حايض چه مي گوئي ، آيا نمازهاي خود را بايد قضا كند يا خير؟ جواب داد: خير.فرمود: آيا روزه هاي خود را بايد قضا نمايد؟ گفت : بلي . فرمود: چه فرقي بين نماز و روزه مي باشد؟ گفت : در شريعت اسلام حكم آن چنين وارد شده است . امام موسي كاظم عليه السلام فرمود: درباره احكام شخص حاجي در حال احرام نيز چنان وارد شده است . در اين لحظه مهدي عبّاسي خطاب به ابويوسف كرد و گفت : اي ابويوسف ! چه كردي ؟ كاري كه نتوانستي انجام دهي ؟!ابويوسف گفت : او يعني ؛ امام كاظم عليه السلام – مرا با يك استدلال از پاي درآورد.ارزش كارعلي بن ابي حمزه گويد: امام كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول كار و فعاليت در زمين خودش بود به گونه اي كه عرق بر بدنش جاري بود به او عرض كردم فدايت شوم ديگران كجا هستند كه شما اينگونه به زحمت افتاديد؟ حضرت فرمودند: اي علي ! كسي كه بهتر از من و پدرم بود با دست خود در زمين كار مي كرد. عرض كردم : او چه كسي بود؟امام عليه السلام فرمود: رسول خدا اميرالمومنين عليه السلام و پدران من همه بادست خود كار مي كردند و البته كار كردن عمل پيامبران و جانشينان آنها و بندگان شايسته خداوند است.اسوه عبادتاحمد بن عبدالله از پدرش نقل مي كند كه گفت : نزد فضل بن ربيع (از سران حكومت عباسي) رفتم (در آن وقت كه امام موسي كاظم (عليه السلام) تحت نظر او بود) ديدم بر پشت بام نشسته است ، به من گفت : بيا اينجا به اين خانه نگاه كن ببين چه مي بيني ؟ رفتم ديدم و گفتم : يك لباس افتاده مي بينم ، گفت : خوب نگاه كن ، خوب نگاه كردم ، گفتم : مردي را در حال سجده مي بينم . گفت : آيا اين مرد را مي شناسي ؟ اين موسي بن جعفر (عليه السلام) است ، كه شب و روز او را در اين حال مي بينم ، او نماز صبح را دراول وقت مي خواند سپس تعقيب نماز را مي خواند تا خورشيد طلوع نمايد، سپس به سجده مي افتد و همچنان در سجده است تا ظهر شود، كسي را وكيل كرده كه وقت نماز را به او خبر دهد، وقتي كه از ناحيه او با خبر مي شد كه ظهر شده بلند مي شد و بدون تجديد وضو، نماز مي خواند (معلوم مي شود كه از صبح تا ظهر خوابش نبرده است) وقتي شب مي شود پس از نماز عشاء غذائي ميل مي كند، سپس تجديد وضو نموده به سجده مي افتد و همواره در دل شب نماز مي خواند تا طلوع فجر. بعضي از مامورين مي گفت : بسيار شنيدم كه آن حضرت در دعايش مي گفت :خدايا من از تو مي خواستم فراغت و فرصتي براي عبادت تو بيابم ، خواسته ام را برآوردي ، تو را بر اين كار حمد و سپاس مي گويم . و در سجده خود مي گفت : قبح الدنب من عبدك فليحسن العفو و التجاوز من عندك . زشت است گناه از بنده تو، پس عفو و گذشت نيك از جانب تو مي باشد. و از دعاهاي معروف او است :اللهم اني اسالك الراحه عند الموت و العفو عند الحساب خداوندا از درگاه تو آسايش هنگام مرگ و بخشش هنگام حساب را مي خواهم.آفرينش مافوق تصوّرمرحوم شيخ مفيد رحمه اللّه عليه آورده است :امام موسي بن جعفر عليه السلام فرمود: همانا خداوند متعال دو جهان مرتبط با يكديگر آفريده است ، كه يكي از آن ها عُليا و ديگري سُفلي مي باشد. و آفرينش تشكيلاتي هر دو جهان را در انسان ايجاد نموده است ؛ همان طور كه اين جهان را كروي شكل آفريده است ، همچنين سر انسان را نيز چون گنبد، كروي شكل قرار داده و موهاي سر انسان به منزله ستارگان ؛ و چشمانش همانند خورشيد و ماه ؛ و مجراي تنفّس او را چون شمال و جنوب ؛ و دو گوش انسان را چون مشرق و مغرب قرار داده است . همچنين چشم بر هم زدن انسان ، مانند جرقّه و برق ، سخن و كلام او مانند رعد و صداي آسماني ، راه رفتن او همچون حركت ستارگان سياره است . همچنين نشست و نگاه انسان همانند إشراف ستارگان ؛ و خواب انسان مانند هبوط آن ها؛ و نيز مرگ او همانند فناء و نابودي آن ستارگان خواهد بود. خداوند كريم در پشت انسان 24 فقره و مهره استخواني همانند 24 ساعت شبانه روز، و درون او 30 روده به تعداد روزهاي ماه قرار داده است ؛ و بدن او را متشكّل از 12 عضو به مقدار حدّ اكثر حمل او در شكم مادر آفريده است . و درون انسان چهار نوع آب وجود دارد كه عبارتند از:آب شور در چشمانش تا در گرما و سرما محفوظ و سالم بماند. آب تلخ در گوش هايش تا جلوگيري از ورود حشرات باشد. آب مَني در صلب و كمرش تا او را از فساد و ديگر عوارض مصون و سالم نگه دارد. آب صاف در دهان و زبانش تا كمك در جهات مختلف دهان و درون باشد. و به همين جهت هنگامي كه حضرت آدم عليه السلام لب به سخن گشود، شهادت به يگانگي خداوند سبحان داد. همچنين خداوند حكيم انسان را از نفس و جسم و روح آفريد، كه به وسيله نفس ، خواب هاي مختلف مي بيند؛ و جسمش مورد انواع بلاها و امراض گوناگون قرار مي گيرد، كه در نهايت به خاك باز مي گردد؛ و روح تا زماني كه جسم بر روي زمين باشد، با او است و پس از آن جدا خواهد شد.بد گماني به شوهرسليمان بن عبداللّه حكايت كند:روزي با عدّه اي به منزل حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام وارد شديم و در حضور آن حضرت نشستيم . پس از لحظاتي ، زني را كه صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند كه او را معالجه نمايد. امام كاظم عليه السلام دست راست مبارك خود را بر پيشاني زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبيعي برگرداند؛ و زن سالم شد. سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از اين مرتكب چنين خلافي نشوي . افراد در مجلس سئوال كردند: يا ابن رسول اللّه ! اين زن چه كار خلافي را انجام داده ، كه دچار اين عقاب شده است ؟ امام عليه السلام فرمود: نبايد راز او فاش گردد، مگر آن كه خودش مطرح كند. هنگامي كه از زن سئوال شد كه چه عملي انجام داده بودي ؟ گفت : شوهرم غير از من همسر ديگري دارد و هر دو در يك منزل هستيم ، در حالي كه هووي من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حركت كرد و رفت ، من گمان كردم پيش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببينم چه مي كنند، هوويم را تنها ديدم و شوهرم حضور نداشت . و چون چنين گمان خلافي را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصيبت گرفتار شدم و به دست مبارك مولايم ، آن عقاب برطرف شد و توبه كردم.برخورد با بدگويانيكي از فرزندان عمربن خطاب كه در مدينه زندگي مي كرد امام كاظم عليه السلام را آزار مي داد و هر گاه به او مي رسيد بدگوئي مي كرد و اميرالمومنين عليه السلام را نيز مورد طعن قرار مي داد. بعضي از ياران حضرت عرض كردند اجازه دهيد ما اين فاسق را بكشيم ، اما امام عليه السلام به شدت آنها را نهي كرده و آدرس محل كار و مزرعه آن مرد را سوال كرد. گفته شد امام درآن ناحيه از مركب خود پياده شد و نزد او نشست و بارويي گشاده با او صحبت كرد و خنديد. آنگاه سوال كرد: چقدر براي زراعت خود خرج كرده اي ؟او در جواب گفت : صد دينار حضرت فرمود: اميد داري چقدر سود نصيب تو گردد؟ گفت : علم غيب نمي دانم . حضرت فرمود: گفتم : اميد داري چه اندازه سود ببري ؟ گفت : اميدوارم دويست دينار سود ببرم . امام عليه السلام كيسه اي به او داد كه سيصد دينار در آن بود فرمود: زراعت هم مال خودت باشد و خداوند آنچه اميد داري نصيب مي كند. آن مرد سر امام عليه السلام را بوسيد و از او خواست كه از خطايش در گذرد. امام عليه السلام بر او لبخندي زد و بازگشت . وقتي امام عليه السلام به مسجد رفت آن مرد را ديد كه نشسته است ، وقتي چشمش به امام عليه السلام افتاد: گفت : اللّه اعلم حيث يجعل رسالته خداوند داناتر است كه رسالتش را در چه كسي قرار دهد. اصحاب آن حضرت پرسيدند قضيه چيست ؟ امام عليه السلام فرمود شما چيز ديگري مي گفتي حال شنيديد الان چه گفت ؟ وقتي امام عليه السلام به منزل خود رفت به يارانش كه از اوخواسته بودند اجازه دهد آن مرد را بكشند فرمود: كداميك بهتر بود آنچه شما مي خواستيد انجام دهيد يا آنچه من مي خواستم انجام دهم ؟ من با مبلغي او را اصلاح كردم و با اين شراو را از خود دور كردم.پاداش پاسخ نيکفقيري به حضور امام كاظم (عليه السلام) آمد و عرض كرد: تهيدست هستم مرا از تهي دستي و فقر نجات بده ، اگر صد درهم پول داشته باشم ، با تجارت و خريد و فروش خود را از فقر و ناداري نجات مي دهم . امام كاظم (عليه السلام) با روي خوش و لبخند، به او فرمود: من از تو يك سؤ ال مي كنم ، اگر پاسخ صحيح دادي ، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد. فقير عرض كرد: بپرسيد.امام كاظم (عليه السلام) فرمود: اگر بنا باشد تو در دنيا براي خود آرزوئي كني ، چه آرزو مي كني؟ فقير گفت : آرزو مي كنم توفيق انجام حقوق برادران ديني بيابم ، و براي حفظ دين و برادران ديني ، قانون تقيه را رعايت كنم . امام كاظم (عليه السلام) فرمود: چرا دوستي با ما خاندان را، آرزو نمي كني . او عرض كرد: اين صفت در من هست ، خدا را برداشتن چنين نعمتي سپاس مي گويم ، و از درگاهش مي خواهم ، تا خصال نيكي كه ندارم به من بدهد. امام كاظم (عليه السلام) فرمود: پاسخ نيكي دادي ، آنگاه دو هزار درهم (كه 20 برابر خواسته او بود) به او داد و فرمود: اين پول را در خريد و فروش مازور به كار ببريد زيرا كالاي خشك است (و كمتر آسيب پذير است (. به اين ترتيب به او كمك كرد، و او را براي تجارت و كسب و كار تشويق و راهنمايي فرمود.پرسش از کودکمرحوم قطب الدّين راوندي و ديگر بزرگان به نقل از عيسي شَلمقاني آورده اند: روزي بر محضر مبارك امام صادق عليه السلام وارد شدم و تصميم داشتم كه درباره شخصي به نام ابوالخطّاب سؤال كنم . همين كه داخل منزل حضرت رفتم و سلام كردم ، امام عليه السلام فرمود: اي عيسي ! چرا نزد فرزندم موسي – كاظم عليه السلام – نمي روي ، تا آنچه كه مي خواهي از او سؤ ال كني؟! من ديگر سخني نگفتم و براي يافتن حضرت موسي كاظم عليه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مكتب خانه يافتم ، كه نشسته بود و مدادي در دست داشت . چون چشم آن كودك معصوم بر من افتاد، اظهار داشت : اي عيسي ! خداوند متعال در روز ازل از تمامي پيغمبران و خلايق ، بر نبوّت محمّد بن عبداللّه صلي الله عليه و آله ؛ و نيز خلافت و جانشيني اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام عهد و ميثاق گرفته است ؛ و همگان نسبت به آن وفادار و ثابت هستند. وليكن عدّه اي از افراد، ايمانشان حقيقت و واقعيت ندارد، بلكه ايمان آن ها عاريه و ظاهري است ، كه ابوالخطّاب نيز از جمله همين افراد مي باشد. عيسي شلمقاني گويد: چون از آن كودك ، چنين سخني عظيم را شنيدم ، خصوصاً كه از نيت و قصد دروني من آگاه بود، بسيار خوشحال شدم ؛ و آن حضرت را در آغوش گرفته و پيشاني او را بوسيدم و اظهار داشتم : ذرّيه رسول اللّه صلوات اللّه عليهم ، بعضي از بعضي ارث مي برند و همگان يكي مي باشند. و پس از آن ، نزد امام صادق عليه السلام بازگشتم و جريان را برايش بازگو كردم ؛ و افزودم بر اين كه همانا او حجّت خدا و خليفه بر حقّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله است . سپس امام صادق عليه السلام فرمود: چنانچه هر مطلب و سؤالي كه داشتي ، از اين فرزندم – كه او را مشاهده نمودي – سؤال مي كردي ، تو را پاسخ كافي و كامل مي داد.تاثير نماز بر كنيزامام موسي كاظم (عليه السلام) در طول 35 سال امامت، به زندگي اجتماعي و سياسي جامعة مسلمين توجه عميق داشت، همواره تلاش مي‌‌كرد كه مسلمانان را از زير يوغ طاغوتها نجات دهد، و حقوق از دست رفتة آنها را به آنها بازگرداند، آن بزرگمرد آزاده در اين راستا بسيار صدمه ديد. به خصوص در عصر حكومت طاغوتي هارون همواره در زندانهاي تاريك و سخت تحت شكنجه و فشار بود، سرانجام به دستور هارون او را در زندان مسموم نموده و به شهادت رساندند.در آن هنگام كه امام كاظم (عليه السلام) در زندان سندي بن شاهك (بغداد) بود، هارون كنيزي خوش قامت و زيباچهره را به عنوان خدمتگزار به زندان فرستاد. امام كاظم (عليه السلام) آن كنيز را نپذيرفت و به عامري (كسي كه واسطه رساندن كنيز شده بود) فرمود :”به هارون بگو: بلكه شما هستيد كه به هدايايتان شاد هستيد، من نيازي به آن هديه ندارم”عامري بازگشت و جريان را به هارون گزارش كرد. هارون خشمگين شد و به او گفت :”به زندان برو، به موسي بن جعفر (عليه السلام) بگو:”نه ما با رضايت تو، تو را زنداني كرده‌ايم و نه با رضايت تو، تو را دستگير نموده‌ايم، قطعاً‌ بايد كنيز در زندان باشد.”به اين ترتيب، كنيز را در زندان باقي گذاشتند، هارون جاسوسي را بر او گماشت تا چگونگي كار كنيز را به او گزارش دهد.كنيز در زندان، آنچنان تحت تاثير معنويت امام (عليه السلام) قرار گرفت كه همواره به سجده مي‌رفت و مي‌گفت : “‌قدوس، سبحانك سبحانك…” اي خداي پاك و بي عيب كه از هر گونه عيب، منزه و پاك هستي…آن جاسوس، ماجرا را به هارون گزارش داد. هارون گفت :به خدا سوگند موسي بن جعفر (عليه السلام) كنيز را با جادوي خود، سحر زده كرد، برو آن كنيز را نزد من بياور. كنيز در حالي كه لرزه بر اندام داشت و بهت زده بود نزد هارون آمد، هارون احوال او را پرسيد.كنيز گفت : امام (عليه السلام) را ديدم، شب و روز سرگرم نماز و عبادت و تسبيح بود، به او گفتم اي آقاي من، من براي خدمتگزاري تو به اينجا آمده‌ام، چه حاجت داري تا تو را ياري كنم.فرمود :”‌اينها (هارون و اطرافيان او) دربارة من چه فكري مي‌كنند؟ناگهان به سويي متوجه شد، من نيز به آن سو نگريستم، باغي شاداب و پر درخت و باصفا با حوريان ديدم، بي‌اختيار به سجده افتادم تا اينكه غلام شما آمد و مرا به اينجا آورد.هارون گفت :” اي زن خبيث، تو در سجده به خواب رفته‌اي و آن چيزها را ديده‌اي. سپس دستور داد كه آن كنيز را تحت نظر قرار دادند تا وقايع زندان را به كسي نگويد، او همچنان تحت نظر مشغول عبادت بود تا از دنيا رفت”حدود فدكمهدي عباسي (سومين خليفه مقتدر عباسي براي سر پوش گذاشتن به جنايات خود و خاموش ساختن جنبشهاي آزاديبخش) اعلام عمومي كرد كه مي خواهم مظالم عباد و حقوقي كه مردم برگردن من دارند به صاحبانشان بدهم . امام كاظم (عليه السلام) اين اعلام را شنيد، نزد مهدي عباسي رفت و ديد او در ظاهر مشغول اداي حقوق مردم است به او رو كرد و فرمود: ما بال مظلمتنا لا ترد: چرا حقوق از دست رفته ما به ما باز نمي گردد؟. مهدي گفت : حقوق شما چيست ؟ امام فرمود: فدك .مهدي گفت : حدود فدك را مشخص كن تا به شما باز گردانم . امام فرمود: حد اول آن ، كوه احد است ، حد دوم آن ، عريش مصر است ، حد سوم آن سيف البحر(حدود درياي خزر) است . و حد چهارمش دومه الجندل(عراق) است . مهدي گفت : همه اينها از حدود فدك است ؟امام فرمود: آري . مهدي آنچنان ناراحت شد كه آثار خشم در چهره اش آشكار گرديد، چرا كه امام با اين پاسخها، به او فهماند كه زمام حكومت بر همه دنياي اسلام بايد در دست ما باشد. مهدي برخاست و از آنجا رفت در حالي كه مي گفت : اين حدود بسيار است بايد پيرامون آن بينديشم . به اين ترتيب ، امام هفتم، نقشه مرموز مهدي عباسي را نقش بر آب ساخت . از گفتار امام كاظم (عليه السلام) است : الرفق نصف العيش.رفاقت و صميميت بامردم ، نصف زندگي (سالم) است.حرمت برادر مومنعبدالمومن انصاري گويد: به محضر امام كاظم عليه السلام رسيدم و محمد بن عبداللّه جعفري هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمي كردم امام كه مشاهده مي كرد فرمود: او را دوست داري ؟ عرض كردم : بله ، البته بخاطر شما او را دوست دارم . امام عليه السلام فرمود: او برادر توست و مومن برادر مادري و پدري مومن است اگر چه از يك پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند). ملعون است كسي كه به برادرش تهمت زند. ملعون است كسي كه به برادرش خيانت كند. ملعون است كسي كه برادرش را (از كجروي) پند و اندرز ندهد.ملعون است كسي كه از برادرش غيبت كند.خاصيت قطع و صله رحمعلي بن ابوحمزه (رحمت الله عليه) از شاگردان امام كاظم (عليه السلام) بود، روزي امام كاظم (عليه السلام) به او فرمود: بزودي شخصي از مردم مغرب ، با تو ملاقات مي كند، و از تو درباره من سوالي مي كند در پاسخ بگو؛او امام ما است كه امام صادق (عليه السلام) او را به امامت بعد از خود تعيين نموده است ، و مسائلي از حلال و حرام مي پرسد، جواب مسائل او را بده . علي بن ابوحمزه گفت : نشانه آن مرد مغربي چيست ؟ امام كاظم (عليه السلام) فرمود: او بلند قامت و تنومند است و نامش يعقوب بن يزيد مي باشد كه رئيس قوم خود است ، اگر خواست ، نزد من بيايد، او را نزد من بياور. علي بن ابوحمزه (ره) مي گويد: كنار كعبه رفتم و مشغول طواف بودم ، ناگاه مرد بلند قامت و تنومندي نزد من آمد و گفت : مي خواهم درباره صاحب تو، سؤال كنم . گفتم : درباره كداميك از اصحاب ؟گفت : درباره موسي بن جعفر (عليه السلام) گفتم : نامت چيست ؟ گفت : يعقوب بن يزيد گفتم : اهل كجا هستي ؟ گفت : اهل مغرب گفتم : چگونه مرا شناختي ؟ گفت : در عالم خواب ديدم ، شخصي به من گفت : با علي بن ابوحمزه ملاقات كن ، آنچه سؤال كردي ، از او بپرس ، جوياي حال تو شدم سرانجام در اينجا تو را پيدا كردم . گفتم : همين جا اندكي بنشين تا من طواف خود را تمام كنم و سپس نزد تو مي آيم ، طواف را به پايان رسانيدم و نزد يعقوب آمدم و با او مقداري گفتگو نمودم ، فهميدم كه مردي خردمند و هشيار است ، از من خواست او را به حضور امام كاظم (عليه السلام) ببرم ، او را به محضر امام ع آوردم . وقتي كه امام كاظم (عليه السلام) او را ديد، فرمود: اي يعقوب بن يزيد، ديروز آمدي ، و در فلان محل بين تو و برادرت ، درگيري شد و به همديگر ناسزا گفتيد، چنين برخورد و روش از دين من و دين پيروانم نيست ، و ما به هيچيك از شيعيان خود نگفته ايم كه رفتارشان چنين باشد، از خدا بترس ، بين شما بزودي (به خاطر قطع رحم) بر اثر مرگ جدايي مي افتد، برادرت در همين سفر، قبل از آنكه به وطن برسد مي ميرد، و تو از كرده خود پشيمان مي شوي ، شما قطع رحم نموده ايد و نسبت به همديگر قهر هستيد، خداوند عمر شما را كوتاه نمود. يعقوب گفت : اي پسر رسول خدا! تكليف من چه مي شود، و مرگ من كي فرا مي رسد؟ اما كاظم (عليه السلام) فرمود: مرگ تو نيز (به خاطر قطع رحم) فرا رسيده بود، ولي تو در فلان منزل ، نسبت به عمه ات صله رحم كردي ، خداوند بيست حج (سال) عمر تو را تاءخير انداخت . علي بن حمزه مي گويد: سال بعد، يعقوب را در مكه ديدم و به من خبر داد كه برادرم قبل از رسيدن به وطن از دنيا رفت و در همان راه ، او را دفن كردم.دو رويداد خواندنيمرحوم شيخ حرّ عاملي و راوندي و ديگران بزرگان آورده اند:پس از آن كه امام جعفر صادق عليه السلام به شهادت رسيد، يكي از فرزندانش به نام عبداللّه – كه بزرگ ترين فرزند حضرت بود – ادّعاي امامت كرد. امام موسي كاظم عليه السلام دستور داد تا مقدار زيادي هيزم وسط حياط منزلش جمع كنند؛ و سپس شخصي را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نمايد. چون عبداللّه وارد شد، ديد كه جمعي از اصحاب و شيعيان سرشناس نيز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه كنار برادر خود امام كاظم عليه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هيزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هيزم ها، آتش زيادي تهيه گرديد. تمامي افراد حاضر در مجلس ، در حيرت و تعجّب فرو رفته بودند و از يكديگر مي پرسيدند كه چرا امام موسي كاظم عليه السلام چنين كاري را در آن محلّ و مجلس انجام مي دهد. آن گاه حضرت از جاي خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاكره گرديد. پس از گذشت ساعتي بلند شد و لباس هاي خود را تكان داد و آمد در جايگاه اوّليه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان داري بر اين كه تو بعد از پدرت امام جعفر صادق عليه السلام امام و خليفه هستي ، بلند شو و همانند من در ميان آتش بنشين . عبداللّه چون چنان صحنه اي را ديد و چنين سخني را شنيد، رنگ چهره اش دگرگون شد و بدون آن كه پاسخي دهد با ناراحتي برخاست و مجلس را ترك كرد. همچنين داود رقّي حكايت كند:روزي به محضر مبارك امام جعفر صادق عليه السلام شرفياب شدم و پس از عرض سلام در كناري نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليهما السلام وارد شد و از شدّت سردي هوا، لباس هاي خويش را به دور خود پيچيده بود. همين كه امام موسي كاظم عليه السلام نزد پدر آمد، امام صادق عليه السلام اظهار داشت : اي فرزندم ! در چه حالتي هستي ؟ پاسخ داد: در سايه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اي پدر! من اشتهاي مقداري انگور و انار دارم ؟ داود رقّي گويد: من با خود گفتم : چگونه حضرت در اين فصل زمستان و سرماي شديد اشتها و ميل به تناول اين نوع ميوه ها را دارد، ولي حضرت از افكار دروني من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چيز و هر كاري قدرت دارد. و سپس به من فرمود: اي داود! بلند شو و برو داخل حياط منزل ببين چه خبر است ؛ و در باغ چه مي بيني؟ پس ، از جاي خود برخاستم و به طرف حياط حركت كردم ، همين كه وارد حياط شدم ، با حالت تعجّب ديدم درخت انگور و انار پر از ميوه است . با ديدن اين صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ايمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اكنون به اسرار و علوم اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم كامل گرديد. سپس مقداري از انگور و تعدادي انار چيدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسي كاظم عليه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت : اين از فضل پروردگار است ، كه ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامي داشته است.زنداني اما آزاد!علي بن المسيب گفت : مرا و مولاي من ، موسي بن جعفر عليه السلام را از مدينه به بغداد آوردند و محبوس كردند (و مدت حبس درازا كشيد.) مشتاق اهل بيت و عيال شدم . موسي بن جعفر عليه السلام بدانست ، گفت : دلت با اهل و عيال است كه در مدينه اند؟ گفتم : بلي . يابن رسول الله ! گفت : (در آن پوشش رو و) غسل كن و پيش من آي . چنان كردم . برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و گفت : بگو: بسم الله و دست به من ده و چشم برهم نه . چنان كردم . گفت : چشم باز كن . باز كردم . بر سر تربت حسين عليه السلام بودم . گفت : اين تربت جدم حسين است . نماز كرد و نماز كردم . گفت : چشم بر هم نه . بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم . بر سر تربت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام بودم . گفت : چشم بر هم نه . چشم بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم . بر سر تربت رسول الله بودم . گفت : تربت جدم رسول صلي الله عليه و آله و سلم است . اينكه سراي تو برو و عهد تازه كن . در رفتم و ايشان را ملاقات كردم و به تعجيل با پيش وي آمدم . گفت : دست به من ده و چشم بر هم نه . چنان كردم . گفت : بگشا. بگشادم . خود را به سر كوه ديدم كه از آسمان آب بدان كوه ريخته مي شد. بدان آب وضو كرديم و آن حضرت بانگ نماز بگفت و در نماز ايستاد. چهل مرد ديدم كه در عقب سر وي نماز مي كردند. چون نماز بگزاردم ، گفت : كوه قاف است و اينان اوليا و اصفيااند. از حق تعالي در خواسته اند تا ميان من و ايشان ملاقات شود. پس آن قوم را وداع كرديم و مرا گفت : چشم بر هم نه . چنان كردم . باز كردم . در زندان بغداد بودم . دوستي وي در دل من ثابت شد.كرامتي از امام كاظم (عليه السلام)امام كاظم (عليه السلام) از مني (نزديك مكه) عبور مي كرد، ديد بانويي گريه مي كند و چند كودك در اطراف او نيز گريه مي كنند. امام (عليه السلام) نزديك آن بانو رفت و علت گريه را پرسيد، او گفت : من چند كودك يتيم دارم ، يك گاو داشتيم زندگي آنها را باشير آن گاو تاءمين مي كردم اكنون آن گاو مرده است . امام كاظم (عليه السلام) فرمود: آيا مي خواهي آن گاو را زنده كنم . آن بانو گفت : آري اي بنده خدا! امام كاظم (عليه السلام) به كنار رفت دو ركعت نماز خواند، سپس دست دعا بلند كرد، و پس از دعا، برخاست و كنار جسد گاو آمد، فرياد كشيد با چوبي به آن زد (يا با پاي خود به آن زد) بي درنگ گاو برخاست وقتي كه آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد، و فرياد كشيد و سوگند به خداي كعبه اين آقا عيسي بن مريم (عليه السلام) است . مردم اجتماع كردند وقتي كه شلوغ شد آن حضرت بي آنكه آنها متوجه شوند از ميان آنها رفت.گلي از درخت نبوتابوحنيفه رئيس مذهب حنفي مي گويد: به خانه امام صادق (عليه السلام) رفتم ، پسرش موسي (عليه السلام) را در دالان حياط ديدم كه آن وقت كودك خردسال بود، پرسيدم : اگر شخص غريب خواسته باشد قضاء حاجت كند (به دستشويي برود) كجا برود؟ به من نگاه كرد و سپس فرمود: پشت ديوار برود، در جايي كه همسايه ها او را نبينند، و از كنار نهرها، و محل افتادن ميوه ها از درخت دور شود، و از حريم خانه ها و جاده ها و مسجدها، كنار برود، رو به قبله و پشت به قبله ننشيند، آنگاه تخلي كند. از بيانات جامع و شيواي او، يك جهان شكوه و عظمت از او بر قلبم جاي گرفت ، او را فوق العاده فرزانه يافتم ، پرسيدم : فدايت گردم بشر كه گناه مي كند، گناه او را چه كسي انجام مي دهد؟ فرمود: آنكس كه گناه مي كند، از سه حال خارج نيست : 1 – يا خود بنده گناه مي كند2- يا خدا گناه مي كند. 3 – يا هم بنده و هم خدا، اگر بگوئيم ، خدا گناه مي كند او با انصافتر و عادلتر از آن است كه خود گناه كند و سپس بنده اش را به خاطر گناه ، مجازات نمايد، زيرا خلاف عدل و انصاف است كه خدا به بنده اش ، به خاطر كاري كه او انجام نداده ظلم كند. و اگر گناه را هر دو (هم بنده و هم خدا) انجام دهند، در اين صورت خدا در گناه كردن با بنده اش شريك است ، شريكي كه نسبت به بنده قوي است ، مجازات كردن قوي به خاطر گناه مقدمتر از مجازات ضعيف است ، (در صورتي كه خدا، مجازات را به بنده گنهكار وعده داده) و اگر بنده گناه مي كند، بنابراين رواست كه امر و نهي الهي ، متوجه بنده گردد، و پاداش و كيفر نيز مربوط به او باشد، و بهشت يا دوزخ عايد او گردد ابوحنيفه آنچنان مرعوب برهان و سخنان منطقي و محكم آن كود موسي بن جعفر (عليه السلام) قرار گرفت كه گفت : ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليمآنها فرزنداني بودند كه (از نظر پاكي و كمال) بعضي از بعض ديگر گرفته شده اند وخداوند شنوا و دانا است (آل عمران – 34). يعني اين گل از درخت نبوت و رسالت است ، كه اين گونه ، سخن مي گويد.لطف امام کاظم(عليه السلام) به كشاورزمحمدبن مغيث از كشاورزان سالخورده مدينه بود مي گويد: يك سال خربزه و خيار و كدو در زمين مزروعي خود در كنار چاه عظام كاشتم ، زراعت خوب شد، ولي وقت فرارسيدن محصول نزديك گرديد، ملخ ‌هاي بسيار آمدند، و همه زراعت مرا خوردند، دو شترم نيز از بين رفت و در مجموع 120 دينار خسارت ديدم . در همين بحران در جايي نشسته بودم ، ناگهان امام كاظم (عليه السلام) را ديدم به پيش آمد و سلام كرد و فرمود: حالت چطور است ؟ از زراعت چه خبر؟ گفتم : صبح كردم مانند كسي كه همه زراعتش درو شده ، و چيزي باقي نمانده است ملخ ‌ها، ريختند و همه را نابود كردند . فرمود: چقدر خسارت ديده اي ؟عرض كردم : 120 دينار خسارت ديده ام . به غلامش عرفه فرمود: براي ابن مغيث 150 دينار به اضافه دو شتر جدا كن و به او تحويل بده آنگاه به من فرمود: 30 دينار با دو شتر اضافه بر خسارت تو دادم . عرض كردم : مبارك باشدت به اينجا تشريف بياوريد و براي من دعا كنيد وارد شد و براي من دعا كرد… آن دو شتر بر اثر زاد و ولد بسيار شدند و آنها را به ده هزار دينار فروختم و زندگيم پربركت گرديد .نماز در زندان هارونامام موسي كاظم (عليه السلام) در زندان “‌سندي بن شاهك” به سر مي‌برد.يك روز هارون مأموري فرستاد كه از احوال آن حضرت سؤال نمايد. خود سندي نيز وارد زندان شد وقتي كه مأمور وارد شد، امام پرسيد: ” چه كار داري” ؟مأمور گفت : “‌خليفه مرا فرستاد تا احوالي از تو بپرسم”.امام (عليه السلام) فرمود :” از طرف من به او بگو هر روز كه از اين روزهاي سخت بر من مي‌گذرد، يكي از روزهاي خوشي تو هم سپري مي‌شود تا آن روزي برسد كه من و تو در يك جا به هم برسيم، آنجا كه اهل باطل به زيانكاري خود واقف مي‌شوند”.يك روز ديگر، “‌فضل بن ربيع” وزير خليفه، مأمور رساندن پيغامي از طرف هارون به آن حضرت گرديد. وقتي كه وارد شد، ديد امام نماز مي‌خواهند.هيبت حضرت مانع شد كه بنشيند. نماز ايشان كه تمام شد، به وي اعتنا نكرد و بلافاصله نماز ديگري آغاز نمود. مرتب همين كار را ادامه مي‌داد.آخر كار، وقتي كه يكي از نمازها تمام شد، قبل از آنكه نماز ديگر را شروع كند؛ فضل بن ربيع لب باز كرد:”برادرت هارون سلام مي‌رساند و مي گويد: خبرهايي از تو به ما رسيده كه موجب سؤتفاهمي شده است. اكنون معلوم گرديد كه شما تقصيري نداريد، ولي من ميل ندارم كه شما هميشه نزد من باشيد و به مدينه نرويد. حالا كه بناست پيش ما بمانيد، خواهش مي‌كنم از لحاظ برنامه غذايي – هر نوع غذايي كه خودتان مي‌پسنديد دستور دهيد؛ و فضل مأمور پذيرايي شماست.حضرت جواب فضل را به دو كلمه داد:”از مال خودم چيزي را در اينجا نيست كه از آن استفاده نمايم. و خداوند مرا اهل تقاضا و خواهش هم نيافريده، كه از شما تقاضا و خواهشي داشته باشم”بعد از گفتن آن كلمه فوراً‌ از جا حركت كرد و فرمود: “‌ا… اكبر” و نماز خود را آغاز نمود.وارث علم پيامبران!مامون عباسي (هفتمين خليفه عباسي) گويد: روزي عده اي با اجازه وارد بر پدرم هارون الرشيد شدند، موسي بن جعفر نيز به مناسبتي به آنجا آمده بود، پدرم تا او را ديد به او نگريست و از همه جا غافل گرديد و تنها چشم به او دوخته بود تا او وارد گرديد، وقتي كه نزديك آمد، پدرم كمال احترام را به او كرد و دو زانو در برابرش نشست و احوالش را پرسيد و او (امام) فرمود: خير است . هنگام خداحافظي پدرم با كمال احترام او را بدرقه كرد. به پدرم گفتم : ديدم به گونه اي با اين مرد ناشناس رفتار كردي كه با هيچ كس رفتار ننموده اي ! اين مرد چه كسي بود؟. هارون گفت : بني هذا وارث علم النبيين ، هذا موسي بن جعفر بن محمد: پسرم اين وارث علم پيامبران ، موسي بن جعفر بن محمد بود، اگر علم صحيح و استوار مي خواهي در نزد اين شخص است . مامون گويد: در همين هنگام محبت دودمان پيامبر در دلم جاي گرفت . ولي امان از غرور و رياست دنيا كه مانع از آن شد تا اين پدر و پسر، حق محبت را ادا كنند، بلكه به عكس ، امامان بحق را شهيد كردند.هم نشيني با ضعفاامام كاظم عليه السلام بر مرد سياه پوست و زشت رويي گذر كرد، بر او سلام كرد و نزد او فرود آمد و مدتي طولاني با او گفتگو كرد. آنگاه فرمود: اگر حاجتي براي او پيش آمد آن را بر آورده مي كند. در اين هنگام شخصي گفت : يا بن رسول اللّه شما با آن منزلتي كه داريد نزد اين مرد فرود مي آييد آنگاه از نيازهايش سوال مي كنيد در حالي كه او به شما محتاج تر است . امام عليه السلام فرمود: بنده اي از بندگان خداست كه به حكم قرآن برادر ماست و در زمين خدا حركت مي كند و با او از يك پدريم و او آدم است و يك دين داريم كه اسلام است و شايد روزگار ما را نيازمند او كند و پس از اينكه بر او باليديم ما را در برابر خود متواضع بيند.منابع:داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)، آيت الله محمد محمدي اشتهاردي(رحمت الله عليه)چهل داستان و چهل حديث از امام موسي كاظم(عليه السلام)، عبدالله صالحيقصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام)، محمد رضا اکبريداستان صاحبدلان / آيت الله محمد محمدي اشتهاردي(رحمت الله عليه)داستان عارفان، کاظم مقدم

نوشته قبلی

شهادت امام موسي بن جعفر (ع)

نوشته‌ی بعدی

امام رضا (ع) نماد فضيلت ها

مرتبط نوشته ها

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن
محور مقاومت

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین (ع)
نهضت حسینی

نهضت کربلا از دیدگاه اهل سنت

مناجات شعبانیه و سند آن
عقاید شیعه

مناجات شعبانیه و سند آن

آزادى از منظر شیعه
علوم شیعه

آزادى از منظر شیعه

ایران هوشیار است.
محور مقاومت

ایران هوشیار است.

مذهب شیعه چرا مذهب جعفری نامیده شد؟
شیعه شناسی

مذهب شیعه چرا مذهب جعفری نامیده شد؟

نوشته‌ی بعدی

امام رضا (ع) نماد فضيلت ها

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن

جنگ‌ داخلی؛ خواب شوم دشمن

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین (ع)

نهضت کربلا از دیدگاه اهل سنت

مناجات شعبانیه و سند آن

مناجات شعبانیه و سند آن

آزادى از منظر شیعه

آزادى از منظر شیعه

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا