گزینش عمومى در جامعه قبیلهاى
با دلائل روشن قائلان به تنصیص آشنا شدیم، اکنون وقت آن رسیده است که با منطق قائلان به انتخاب امت آشنا شویم.
آنان معتقدند: رسول خدا کسى را جانشین خود قرار نداد، بلکه رهبرى امت را به خود آنان واگذار نمود تا خود رهبر را از طریق رجوع به افکار عمومى گزینش کنند و به اصطلاح دموکراسى را به تدریج تجربه کنند.
این نظر به ظاهر بسیار زیبا و دلکش است امّا سخن این جا است که آیا در جامعه آن روز چنین اندیشهاى قابل اجراء بود.
بررسى یاد شده در زیر به روشنى ثابت مىکند که در جامعههاى قبیلهاى، افکار عمومى کوچکترین ارزشى ندارد فقط رأى یک نفر نافذ است. اینک بیان این مطلب:
انتخابات عمومى و جامعۀ قبیلهاى شیوۀ زندگى مردم شبهجزیرۀ عربستان، کاملاً زندگى قبیلهاى بود و در محیط مدینه دو قبیلۀ بزرگ به نامهاى «اوس» و «خزرج»، زندگى مىکردند و جمعیت مهاجر نسبت به آنها بسیار اندک بود.
در چنین محیطى تصمیم گیرنده در تمام مسائل سیاسى و اجتماعى و اقتصادى رئیس قبیله است. البته ممکن است شمار جمعیت بسیار زیاد باشد، ولى هیچ یک از آنها حق رأى نخواهد داشت. حق رأى فقط از آنِ بزرگ قبیله است، که حرف اول و آخر را او مىزند.
در چنین محیطى سخن گفتن از «افکار عمومى» یا آراء مردم بىمعنى است.
بنابراین، نظریۀ انتخاب خلیفه از طریق آراى مردم در مدینه منوره، امکانپذیر نبود. فقط دو نفر حق رأى داشتند، آن هم «سعد بن عباده» از طرف خزرجیان، و «اُسید بن حضیر» از طرف اوسیان، دومى در میان قبیلۀ خود، رقیب نداشت، ولى سعد بن عباده در داخل قبیله با رقیبى به نام «بشیر بن سعد»، روبرو بود.
اجتماعى که در سقیفۀ بنىساعده تشکیل شد، و اوس و خزرج، حضور صددرصد داشتند، پس از سخنرانى «سعد بن عباده» عقربۀ انتخاب در حال حرکت به سوى سعد بن عباده بود، ولى این مطلب، براى پسر عموى او و نیز رئیس اوسیان، بسیار سنگین و غیر قابل تحمّل بود، به حکم مثل معروف «کرم سیب از خود سیب است» رقیب سعد بن عباده براى ناکام گذاردن وى، برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و رئیس اوسیان نیز براى اینکه خزرجیان را محروم سازد، با وى بیعت نمود چون سعد بن عباده، با چنین صحنهاى روبرو شد، خزرجیان بدون بیعت با کسى صحنه را ترک کردند و حتى گروهى فریاد زدند که ما فقط با على علیه السلام بیعت مىکنیم.[۱]
نتیجه این که «رأس» در سقیفه فراوان بود، ولى حق رأى از آن رئیس به نام اسید بن حضیر از اوسیان و نیمه رئیس به نام بشیر بن سعد بود.
در این جا سؤال مىشود که آیا مىتوان در این شرایط از «تز» دموکراسى یا افکار عمومى یا مراجعه به آراى مردم سخن گفت؟ یا این نوع «تز» ها از آن ملّتى است که از استقلال فکرى برخوردار بوده و به اصطلاح در میان آنها «آقا بالاسرى» وجود نداشته باشد؟!
***
خطّ حاکم براى رسیدن به کرسى خلافت، در تمام ادوار تا آخرین خلیفۀ عباسى خطّ انتصاب بود، نه انتخاب. انتصاب از ناحیۀ رئیس قبیله در مورد ابوبکر یا انتصاب از سوى خلیفۀ قبلى در مورد عمر و به نوعى عثمان و یا از طریق وراثت در مورد اموىها و عباسىها.
الفاظ «اتو کشیده» مانند «دموکراسى»، «شوراى حلّ و عقد»، اندیشههایى است که بعداً در کتابهاى کلامى مطرح شد و از این طریق خواستند، خلافت خلفا را توجیه کنند، در حالى که خلیفۀ دوم، دربارۀ خلافت ابىبکر، مىگوید:
واللّٰهِ ما کانتْ بیعهُ ابى بکر إلّافلْتهَ وقَى اللّٰهُ شرَّها و مَنْ بَایعَ رجُلاً مِنْ غیر مَشْوره المسلِمین لا بیعهَ له».[۲]
«به خدا سوگند، بیعت با ابى بکر، بدون مشورت با مسلمانان نوعى لغزش و کار بىاساس بود، خدا مسلمانان را از شر آن حفظ کرد و هر کس بدون مشورت با مسلمانان بیعت کند، بیعت او بىارزش خواهد بود».
شیوۀ انتخاب دیگر خلفا
هرگاه خلیفۀ نخست، با آراى محدودى، زمام خلافت را به دست گرفت و بعداً افرادى، بر اثر وعد و وعید دور او را گرفتند، امّا خلیفۀ دوم با وصیت خلیفۀ اول بر اریکۀ خلافت تکیه زد، اینک مشروح جریان:
هنگامى که ابوبکر در بستر بیمارى افتاده بود، احساس کرد که اجل وى فرا رسیده و هر چه زودتر باید از این جهان رخت بربندد، از این جهت براى تعیین جانشین، عثمان را به عنوان نویسنده احضار کرد و به او دستور داد که بنویسد:
این وصیت عبداللّٰه فرزند عثمان است به مسلمانان…
هنگامى که سخن ابوبکر به اینجا رسید، اغماء به او دست داد و از حال رفت. نویسندۀ وصیّت از فرصت استفاده کرد و فوراً نوشت:
قد استخلفت علیکم عُمر بن الخطّاب.
«من عمر را جانشین خود در میان شما قرار دادم».
وقتى ابوبکر از حال اغماء بیرون آمد عثمان جملهاى را که افزوده بود، براى ابوبکر خواند. وى از کار عثمان سخت خوشحال گشت، و بىاختیار تکبیر گفت و کار خودسرانۀ عثمان را چنین توجیه کرد که عثمان ترسید من در این غشوه بمیرم و مسلمانان بر سر تعیین خلیفه دچار اختلاف و دودستگى گردند، از این جهت مصلحت دید که عمر را به عنوان خلیفه در وصیت من بنویسد.
عمل خلیفه، مورد انتقاد برخى از بزرگان صحابه قرار گرفت، حتى طلحه به ابىبکر اعتراض کرد که مرد سنگدلى را بر ما مسلط نمودى، وى در پاسخ طلحه گفت: اگر خدا از من بازخواست کند، مىگویم: من زمام کار را به دست بهترین مردم سپردم.[۳]
راستى اگر تعیین جانشین، رافع اختلاف و دودستگى است، چرا به عقیده دانشمندان اهل تسنّن، پیامبر گرامى به این اصل حیاتى توجه ننموده و وصى و جانشینى براى خود تعیین نکرد؟
***
انتخاب خلیفۀ سوم از طریق شورا
انتخاب خلیفۀ سوم عثمان را در فصل چهارم به تفصیل مىخوانید و روشن مىشود که شورا قربانى هوى و هوس بوده است.
مستندات:
[۱] . سیرۀ ابن هشام، ج ۲، ص ۶۵ و ۶۶۰.
[۲] . سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۶۵۸؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۲۰۵.
[۳] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۶۵.
منبع: سبحانی تبریزی، جعفر، سقیفه، صفحه: ۲۵، توحید، قم – ایران، ۱۳۹۴ ه.ش.


















هیچ نظری وجود ندارد