یک شب مهلت براى راز و نیازپس عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن باز گشت و از آنها شب عاشورا را – براى نماز و عبادت – مهلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشکریان خود پرسید که: چه باید کرد ؟!عمرو بن حجاج گفت:سبحان الله! اگر اهل دیلم (کنایه از مردم بیگانه) و کفار از تو چنین تقاضایى مىکردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنى!قیس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت کن، بجان خودم سوگند که آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید.ابن سعد گفت: بخدا سوگند که اگر بدانم چنین کنند، و هرگز با درخواست آنها موافقت نکنم(۱).و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیهالسلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مىدهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سرباز زدید، دست از شما بر نخواهیم داشت(۲).
خطبه امام علیهالسلام شب عاشوراامام علیهالسلام یاران خود را نزدیک غروب به نزد خود فراخواند.على بن الحسین علیهالسلام مىفرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى که بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مىفرمود:اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوْ و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئدْ و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لک من الشاکرین، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى و لا خیرا من اصحابى و لا اهل بیت ابر و لا اوصل من اهل بیتى فجزاکم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لکم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیکم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه و جملا و لیاخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل بیتى فجزاکم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادکم و مدائنکم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى(۳).خداى را ستایش مىکنم بهترین ستایشها و او را سپاس مىگویم در خوشى و نا خوشى. بار خدایا! تو را سپاسگزاریم که ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دین را به ما کرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بینا و دلى آگاه به ما عطا کردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من یارانى بهتر و باوفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل بیتم نمى شناسم، خدا شما را بخاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مىدانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مىدهم و بیعت خود را از شما بر مىدارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن از اهل بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست یابند با شما کارى ندارند.
پاسخ یاران امام علیهالسلامبرادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زینب علیها السلام) به امام عرض کردند: ما براى چه دست از تو برداریم ؟ براى اینکه پس از تو زنده بمانیم ؟! خدا نکند که هرگز چنین روزى را ببینیم.ابتدا عباس بن على علیهالسلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى کردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.پس امام علیهالسلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را کشته شدن مسلم کافى است، بروید که من شما را اذن دادم.آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مىگویند ؟! مىگویند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود که بهترین مردم بودند در دست دشمن رها کردیم و با آنها به طرف دشمن تیرى رها نکردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به کار نبردیم!! نه! بخدا سوگند چنین نکنیم، بلکه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازیم و در کنار تو بجنگیم و هر جا که روى کنى با تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چیست ؟! بخدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله کنم، و اگر سلاحى نداشته باشم که با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مىکنم، بخدا سوگند که ما تو را رها نکنیم تا خدا بداند که حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، بخدا قسم اگر بدانم که کشته مىشوم و بعد زنده مىشوم و سپس مرا مىسوزانند و دیگر بار زنده مىگردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم کوبیده مىشود و تا هفتاد بار این کار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نکنم که کشته شدن یک بار است و پس از آن کرامتى است که پایانى ندارد.پس از او زهیر بن قین برخاست و گفت: بخدا سوگند دوست دارم کشته شوم، باز زنده گردم، و سپس کشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل بیت تو را از کشته شدن در امان دارد!و بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى کردند، و امام علیهالسلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود باز گشت(۴). (۵)
محمد بن بشیردر شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرمى خبر دادند که فرزندت در سر حد رى اسیر شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصیبت او و خود را از خداى متعال آرزو مىکنم و دوست ندارم که فرزندم اسیر باشد و من بعد از او زنده بمانم.امام حسین علیهالسلام چون سخن او را شنید، فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهایى فرزندت از اسارت بکوش.محمد بن بشیر گفت: در حالى که زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنین کنم و از تو جدا شوم.امام علیهالسلام فرمود: پس این لباسها را به فرزندت که همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.نوشتهاند که: امام پنج جامه به او داد که هزار دینار ارزش داشت(۶).
مرگ از عسل شیرینتر استقاسم بن حسن علیهالسلام به امام علیهالسلام عرض کرد: آیا من هم در شمار شهیدانم ؟امام علیهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است ؟عرض کرد: اى عمو! مرگ در کام من از عسل شرینتر است!امام علیهالسلام فرمود: عمویت به فداى تو باد! آرى تو نیز از شهیدان خواهى بود آنهم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نیز کشته خواهد شد.قاسم گفت: اى عمو! مگر لشکر دشمن به خیمهها هم حمله مىکنند تا عبدالله شیرخوار هم شهید شود ؟!امام علیهالسلام فرمود: عمویت به فدایت تو باد! عبدالله کشته خواهد شد هنگامى که دهانم از شدت عطش خشک شود و به خیمهها آمده آب با شیر طلب کنم و چیزى نیابم، فرزندم عبدالله را طلب مىکنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آنکه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پیشهاى از لشکریان دشمن، گلوى فرزند شیر خوارم را با تیر پاره کند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است که دست به آسمان بلند کنم و از خداطلب صبر نمایم و به ثواب او دل بندم، در این حال نیزههاى دشمن مرا بسوى خود خواند و آتش از خندق پشت خیمهها زبانه کشد و من بر آنها حمله خواهم کرد و آن لحظه، تلخترین لحظه دنیاست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.على بن الحسین علیهالسلام فرمود: قاسم با شنیدن این سخنان زار زار گریست و ما نیز گریستیم و بانگ شیون و زارى از خیمهها بلند شد(۷).
ایستادگى تا مرز شهادتاز على بن الحسین علیهالسلام نقل شده است که فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند که بیعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستید، اصحاب و یاران آن حضرت بر فداکارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در کنار امام پافشارى نمودند.امام در حق آنها دعا کرده فرمودند: سرهاى خود را بلند کنید و جایگاه خود را ببینید! یاران و اصحاب امام نظر کرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده کردند و امام علیهالسلام منزلت رفیع هر کدام را به آنها نشان مىداد(۸).بعد از این معجزه امام علیهالسلام بود که اصحاب با سینههاى فراخ و صورتهاى بر افروخته به استقبال نیزهها و شمشیرها مىرفتند تا زودتر به جایگاهى که در بهشت دارند، برسند(۹).
حفر حندق در اطراف خیامامام علیهالسلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى که در پشت خیمهها بود، در محلى که اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خیمهها حفر کرده بودند، بریزند، زیرا هر لحظه احتمال شبیخون دشمن از پشت خیمهها مىرفت. امام علیهالسلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوبها و نىها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خیمهها قطع شود و فقط از یک قسمت که یاران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذیرد، و این تدبیر براى اصحاب امام بسیار سودمند بود(۱۰).
تحکیم مواضعامام علیهالسلام از خیمه بیرون آمد و به اصحاب فرمان داد که خیمهها را نزدیک یکدیگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض دیگر ببرند و لشکر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خیمهها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند بگونهاى که خیمهها در سه طرف آنها قرار بگیرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند(۱۱). سپس امام و یارانش به جایگاه خود باز گشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى کردند و آن شب اصلاً نخوابیدند(۱۲).
غسل شهادتامام علیهالسلام حضرت على اکبر را با سى نفر سواره و بیست نفر پیاده فرستاد تا آب آوردند، و خود اشعارى که بعداً ذکر خواهیم کرد، مىخواندند، آنگاه روى به یاران خود نموده و فرمودند: برخیزید و آب بنوشید که این آخرین توشه شماست، و وضو گرفته و غسل کنید و لباسهاى خود را بشوئید تا کفن شما باشد(۱۳).
اشعار امام علیهالسلامعلى بن الحسین علیهالسلام مىگوید: من شب عاشورا در کنارى نشسته بودم و عمهام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مىکرد، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین(۱۴) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مىکرد، و پدرم این اشعار را مىخواند:یا دهر اف لک من خلیلکم لک بالاشراق و الاصیلمن صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیلو انما الامر الى الجلیلو کل حى سالک سبیلى(۱۵)این اشعار را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد، من مقصود او را یافتم، پس گریه گلویم را گرفت ولى خوددارى کرده و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل گردیده است. اما عمهام زینب چون اشعار امام را شنید بخاطر رقت قلب و احساس لطیفى که داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى که لباسش به زمین کشیده مىشد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از این مصیبت! اى کاش مرا مرگ در کام خود مىگرفت و زندگانى مرا تمام مىکرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در کنارم نیستند، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.پس امام حسین علیهالسلام بسوى خواهر نگریست و فرمود: خواهرم! شکیبایى تو را شیطان نرباید! و چشمان آن حضرت را اشک فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مىخوابید(۱۶).عمهام گفت: آیا تو را به ستم خواهند کشت و این دل مرا بیشتر جریحه دار کرده و مىسوزانند ؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاک کرد و بیهوش افتاد.امام حسین علیهالسلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه کن و به شکیبایى خود را تسلى ده و بدان که اهل زمین مىمیرند و اهل آسمان نمى مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سر مشق بگیریم و در بلاها و مصیبتها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.امام علیهالسلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را بخدا که در مصیبت من گریبان خود را چاک مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شیون و زارى مکن.على بن الحسین علیهالسلام مىگوید: پس از اینکه عمهام آرام گرفت پدرم او را در کنار من نشانید(۱۷).
پیوستن گروهى به امام علیهالسلامنوشتهاند: سى نفر از اهل کوفه که در لشکر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى که فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد مىکند تا جنگى در نگیرد، شما هیچکدام را نمى پذیرید ؟! و پس از این اعتراض، از لشکر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پیوستند(۱۸).
بریر و ابو حرب سبیعىضحاک بن عبدالله مشرقى مىگوید: چون شب فرا رسید، امام حسین علیهالسلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.گروهى از سواره نظام ابن سعد که شبانه نگهبانى مىدادند در اول شب از کنار خیمههاى ما گذشتند در حالى که امام حسین علیهالسلام این آیه را تلاوت مىفرمود (و لا یحسبن الذین کفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزادادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطیب) (۱۹)، یکى از آنها گفت: بخداى کعبه قسم که ما همان پاکان هستیم که از شما جدا گردیدهایم!! او مىگوید: من او را شناختم به بریر بن خضیر گفتم: این مرد را مىشناسى ؟ بریر گفت: نه.گفتم: او ابو حرب سبیعى است که عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعید بن قیس بعلت جنایتى که انجام داده بود او را به زندان افکند.بریر بن خضیر به او گفت: اى فاسق! گمان مىکنى که خدا تو را در زمره پاکان قرار داده است ؟!او به بریر بن خضیر گفت: تو کیستى ؟! گفت: من بریر بن خضیرم.او گفت اى بریر! بخدا سوگند که بر من بسیار گران است که به دست من هلاک شوى.بریر گفت: آیا مىتوانى از آن گناهان بزرگى که مرتکب شدهاى، توبه کنى و بسوى خدا باز گردى ؟ بخدا قسم که پاکیزگان مائیم و شما همه پلیدید.گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مىدهم!ضحاک بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! این معرفت چه سودى به حال تو دارد ؟!گفت: فدایت شوم! پس چه کسى ندیم یزید بن عذره باشد که هم اکنون با من است ؟!بریر گفت: تو مردى سفیه و نادانى، پس او باز گشت.نگهبانان ما آن شب عزرْ بن قیس احمسى و سواران او بودند(۲۰).
در تدارک لقاءامام علیهالسلام دستور دادند تا خیمهاى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در آن خیمه به نوبت ایستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت کنند. بریر با عبدالرحمن مزاح و شوخى مىکرد! عبدالرحمن گفت که: حالا وقت مزاح نیست! بریر گفت: خویشان من مىدانند که من هرگز نه در جوانى و نه در کهولت، اهل شوخى نبودهام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله میان خود و بهشت را جز شهادت نمى بینم(۲۱).
نافع بن هلال و امام علیهالسلامامام در نیمه شب بیرون آمد و خیمهها و تپههاى اطراف را نگاه مىکرد، نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده و به دنبال حضرت حرکت مىکرد، امام از نافع پرسید: چرا به دنبال من مىآیى ؟!نافع گفت: یابن رسول الله! دیدم که شما به طرف لشکر دشمن مىروید، بر جان شما بیمناک شدم.امام فرمود: من اطراف را بررسى مىکنم تا ببنیم که فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد.نافع مىگوید که: امام علیهالسلام باز گشت در حالى که دست مرا گرفته و مىفرمود: بخدا سوگند این و عدهاى است که در آن خلافى نیست ؛ پس به من فرمود: این راه را که در میان دو کوه قرار گرفته، مشاهده مىکنى ؟ هم اکنون در این تارکى شب، از این راه برو خود را نجات بده!نافع بن هلال خود را بر قدمهاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگرید اگر چنین کنم، خدا بر من منت نهاده که در جوار تو شهید شوم.سپس امام علیهالسلام داخل خیمه زینب گردید، نافع مىگوید: من در بیرون خیمه ایستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنیدم که حضرت زینب به امام مىگفت: آیا از تصمیم یارانت آگاهى ؟ و مىدانى که تو را فردا رها نخواهند کرد ؟!امام علیهالسلام فرمود: همانگونه که کودک به پستان مادر علاقمند است، آنها نیز به شهادت علاقه دارند!نافع مىگوید: چون این سخن را شنیدم نزد حبیب بن مظاهر آمده و او را از جریان امر آگاه ساختم، حبیب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همین الان به دشمن حمله مىکردم.نافع مىگوید: به او گفتم: امام هم اکنون نزد خواهرش زینب است، آیا ممکن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگویند که زنها آرامش پیدا کنند ؟حبیب، یاران اما را صدا کرد، همگى آمدند و در کنار خیمههاى آل البیت فریاد بر آوردند که: اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى ماست، قسم خوردهایم که آنها را در غلاف نکرده و با دشمن شما مبارزه کنیم، و این نیزههاى ماست که در سینه دشمن قرار خواهد گرفت.پس زنان از خیمهها بیرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاک سرشت! از دختران پیامبر و فرزندان امیر المؤمنین حمایت کنید.و به دنبال این سخن، همه اصحاب گریستند(۲۲).
رؤیاى امام علیهالسلامبه هنگام سحر، امام حسین علیهالسلام به خوابى سبک فرو رفت، و چون بیدار شد فرمود: یاران من! مىدانید هم اکنون در خواب چه دیدم ؟ اصحاب گفتند: یابن رسول الله چه دیدى ؟فرمود: سگانى را دیدم که به من حمله مىکردند تا مرا پاره پاره کنند، و در میان آنها سکى دو رنگ را دیدم که نسبت به من از دیگر سگان وحشىتر و خون آشامتر بود! گمان مىکنم آن مرا خواهد کشت مردى باشد ابرص! و در دنباله این خواب، جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم که تعداى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهید آل محمدى و اهل آسمانها و کروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مىکنند و امشب بهنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز! این فرشتهاى است که از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شیشه سبز رنگى قرار دهد.یاران من! این خواب گویاى آن است که اجل نزدیک و بى تردید هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانى فرا رسیده است(۲۳)
روز عاشورا(۲۴)سپیده دم امام علیهالسلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مبارکش را بسوى آسمان برداشت و گفت:اللهم انت ثقتى فى کل کرب و رجائى فى کل شدْ، و انت لى فى کل امر نزل بى ثقْ وعدْ، کم من هم یضعف فیه الفواد و تقلّ فیه الحیلْ و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو نزلته بک و شکوته الیک رغبتْ منى الیک عمن سواک ففرجته و کشفته فانت ولى کل نعمْ و صاحب کل حسنْ و منتهى کل رغبْ.خداوندا! تو پناه منى در مشکلها، و امید منى در سختیها، و ملجأ و یاورم هستى در آنچه که بر من نازل شود ؛ پرودگارا! از چه دل زخمهاى رنج آورى که قلب را شکسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نیش دشمن را به همراه، به تو شکایت مىکنم که امید به تو بى نیازى از دل دادن با دیگرى است، پس بگشاى دربهاى بسته را و بنماى روزنههاى امید را که تو راست تمام نعمتها و از آن توست همه خوبیها و تویى تنها مقصود آرزوها.سپس امام علیهالسلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد که صبر و شکیبایى را پیشه خود سازید(۲۵).
تعداد یاران امام علیهالسلامتعداد اصحاب امام علیهالسلام در روز عاشورا سى دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده که پیادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سید ابن طاووس از امام باقر علیهالسلام نقل کرده است که تعداد یاران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پیاده بودند(۲۶).امام حسین علیهالسلام زهیر بن قین را در میمنه سپاه خود قرار داد، و حبیب بن مظاهر را بر میسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس علیهالسلام سپرد، و خیمهها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر کرد خندقى را که در پشت خیمهها حفر کرده بودند از نى و هیزم انباشته و آنها را آتش زدند که دشمن نتواند از پشت حمله کند(۲۷).
سپاه عمر بن سعدعمر بن سعد نیز عبدالله بن زهیر ازدى را بر جمعى از سپاهیان که اهل مدینه بودند(۲۸)، امیر کرد، و قیس بن اشعث بن قیس را فرماندهى قبیله ربیعه و کنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهیان مذحجى و اسدى، و حر بن یزید ریاحى را به فرماندهى قبیله تمیم و همدان گمارد (و تمامى این گروهها در صحنه جنگ با امام حسین علیهالسلام حضور داشتند بجز حر بن یزید که توبه کرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسید).بعد از این تقسیم مسئولیتها – که ریشه قومى داشت – عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبیدى را بر میمنه لشکر، و شمر بن ذى الجوشن را بر میسره، و عروْ بن قیس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پیاده نظام خود گمارد، و پرچم را به درید، غلامش سپرد(۲۹).
حرکت سپاه دشمنسپاه عمر بن سعد رو بسوى خیمهها نموده و اطراف خیام امام حسین علیهالسلام را محاصره کردند با خندقى که به دستور امام علیهالسلام در اطراف خیمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد کردند، شمر بن ذى الجوشن (علیه اللعنْ) نعره بر آورد که: اى حسین! پیش از فرا رسیدن قیامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى! ؟! امام حسین علیهالسلام فرمود: این کیست ؟ گویا شمر بن ذى الجوسن است!گفتند: آرى. اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.مسلم بن عوسجه تصمیم گرفت که شمر را هدف تیر قرار دهد، امام حسین علیهالسلام او را از این کار باز داشت !عرض کرد: بگذارید تا این فاسق را که از سردمدران ستمکاران است به تیر بزنم که فرصت خوبى است.امام علیهالسلام فرمود: او را به تیر مزن زیرا من دوست ندارم که آغازگر جنگ با این گروه باشم(۳۰).
خطبه امام علیهالسلامامام حسین علیهالسلام مرکب خود را طلب کرد و بر آن سوار شد و با صداى بلند ندا کرد بطورى که بیشتر مردم حاضر در لشکر عمر بن سعد صداى آن حضرت را مىشنیدند:ایها الناس اسمعوا قولى و لا تعجلوا حتى اعظکم بما هو حق لکم علىّ، و حتى اعتذر الیکم من مقدمى علیکم، فان قبلتم عذرى و صدقتم قولى و اعطیتمونى النصف من انفسکم کنتم بذلک اسعد و لم یکن لکم علىّ سبیل، و ان لم تقبلوا منى العذر و لم تعطوا النصف من انفسکم (فاجمعوا امرکم و شرکأ کم ثم لا یکن امرکم علیکم غمْ ثم اقضوا الىّ و لا تنظرون)(۳۱). (ان ولیى الله الذى نزل الکتاب و هو یتولى الصالحین)(۳۲).اى مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مکنید تا شما را به چیزى که اداى آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه کنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم، اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف کنارهگرفتید، تصمیم خود را عملى سازید و با ما بجنگید، خداى بزرگ ولى و صاحب اختیار من است، همان خدایى که قرآن را نازل فرمود و اختیار نیکوکاران بدست اوست.اهل حرم (خواهران و دختران آن حضرت) چون سخنان امام را شنیدند، به گریستن و شیون پرداختند، امام علیهالسلام برادرش عباس و فرزندش على اکبر را به خیمهها فرستاد تا آنان را خاموش سازند و فرمود: بجان خودم سوگند که بعد از این بسیار خواهند گریست!چون آنها ساکت شدند، حمد و سپاس الهى را بجا آورد و در نهایت فصاحت، خدا را یاد کرد و بر پیامبر گرامى اسلام و فرشتگان خدا و پیامبران الهى درود فرستاد. و در ادامه سخنان خود فرمود:ایها الناس! انسبونى من انا ثم ارجعوا الى انفسکم و عاتبوها انظروا هل یحل لکم قتلى و انتهاک حرمتى ؟ الست ابن بنت نبیکم و ابن و صیه و ابن عمه و اول المؤمنین بالله و المصدق لرسوله بما جأ من عند ربه ؟ اولیس حمزْ سید الشهدأ عم ابى ؟ اولیس جعفر الطیار عمى ؟ اولم یبلغکم قول رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم لى ولاحى: هذان سید شباب اهل الجنْ ؟ فان صدقتمونى بما اقول و هو الحق، و الله ما تعمدت الکذب منذ علمت ان الله یمقت علیه اهله، و یضر به من اختلقه، و ان کذبتمونى فان فیکم من اذا سالتموه اخبرکم، سلوا جابر بن عبدالله الانصارى و ابا سعید الخذرى و سهل بن سعد الساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالک یخبروکم انهم سمعوا هذه المقالْ من رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم لى ولاخى، اما فى هذا حاجز لکم عن سفک دمى ؟!نسب مرا به یاد آرید و ببنید که کیستم ؟ و به خود آیید و خود را ملامت کنید و نگاه کنید که آیا کشتن و شکستن حرمت من رواست ؟!آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عم او نیستم ؟! همان کسى که بیشتر از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصدیق کرد ؟!آیا حمزه سید الشهدأ عموى من نیست ؟!و آیا جعفر طیار که خداوند دو بال به او کرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آید عموى من نیست ؟!آیا شما نمى دانید که رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشتند ؟!اگر کلام مرا باور نکرده و در صداقت گفتار من شک دارید، بخدا قسم از زمانى که دانستم خداوند، دروغگویى را دشمن مىدارد، هرگز سخنى به دروغ نگفتهام، در میان شما هستند افرادى که به درستى و راستى مشهورند و گفتار مرا تأیید مىکنند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعید خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا براى شما آنچه را که از رسول خدا شنیدهاند، باز گو کنند تا صدق گفتار من براى شما ثابت گردد. آیا این گواهیها و شهادتها مانع از ریختن خون من نمى شود ؟!(۳۳)
گفتگو شمر با امام علیهالسلامدر اینجا شمر بن ذى الجوشن گفت: اگر چنین است که تو مىگویى، من هرگز خداى را با عقیدْ راسخ عبادت نکرده باشم!!جبیب بن مظاهر گفت: بخدا سوگند که تو را مىبینم خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش مىکنى! و من گواهى مىدهم که تو راست مىگویى و نمى دانى که امام چه مىگوید!! خداى بزرگ بر دل تو مهر غفلت زده است.امام علیهالسلام فرمود: آیا شما در این هم شک دارید که من پسر دختر پیامبر شما هستم ؟!! بخدا سوگند که در فاصله مشرق و مغرب عالم، فرزند دختر پیامبرى، بجز من نیست. واى بر شما! آیا از شما کسى را کشتهام که از من خوبنهاى او را مىخواهید ؟! آیا مالى از شما تباه ساخته و یا قصاصى بر گردن من است که آن را مطالبه مىکنید ؟! آنها سکوت کرده و خاموش بودند، چرا که حرفى براى گفتن نداشتند.بعد، امام علیهالسلام فریاد برآورد و فرمود: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قیس بن اشعث! اى یزید بن حارث! آیا شما براى من نامه ننوشتید که میوهها رسید، و زمینها سبز شده، اگر بیایى لشکرى آراسته در خدمت تو خواهد بود ؟!!قیس بن اشعث گفت: ما نمى دانیم چه مىگویى!! ولى اگر به فرمان بنى عم خود تسلیم شوى جز نیکى نخواهى دید!امام حسین علیهالسلام فرمود: نه! بخدا سوگند دستم را همانند افراد ذلیل و پست در دست شما نخواهم گذاشت، و از پیش روى شما همانند بردگان فرار نخواهم کرد(۳۴).سپس امام علیهالسلام فرمود: اى بندگان خدا! من به خداى خود و خداى شما پناه مىبرم، ولى بیزارم از گردنکشانى که به روز قیامت ایمان ندارند، و از گزند آنان نیز به خدا پناه مىبرم.آنگاه مرکب خود را خواباند و به عقبْ بن سمعان دستور داد تا زانوان مرکب را ببندد(۳۵).
ابن ابى جویریه و تمیم بن حصیندر این هنگام مردى از لشکر عمر بن سعد که او را ابن ابى جویریه مىنامیدند در حالى که بر اسبى سوار بود، رو بسوى خیمهها کرد، و چون نظرش به آتش افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى که در دنیا بر افروختهاید!امام حسین علیهالسلام فرمود: این مرد کیست ؟گفتند: ابن ابى جویریه مزنى!امام حسین علیهالسلام دعا کردند که: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان! و هنوز سخن امام تمام نشده بود که اسبش او را در آتش خندق افکند!!و بعد، مرد دیگرى از لشکر عمر بن سعد نزدیک آمد به نام تمیم بن حصین فزارى و فریاد برآورد که: اى حسین! و اى اصحاب حسین! فرات را نمىبینید که همانند شکم مار بخود مىپیچد ؟! بخدا سوگند که قطرهاى از آن را نخواهید چشید تا تلخى مرگ را در کام خود احساس کنید!امام علیهالسلام فرمود: این کیست ؟گفتند: تمیم بن حصین است.امام علیهالسلام فرمود: این مرد و پدرش از اهل آتشند، خدایا او را در نهایت عطش بمیران!و نوشتهاند که عطشى بى سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاکت رسید(۳۶).
عبدالله بن حوزهگروهى از سپاهیان بسوى امام علیهالسلام حرکت کردند و در میان آنها عبدالله بن حوزه تمیمى فریاد بر آورد که: حسین در میان شماست ؟!اصحاب امام حسین پاسخ دادند: این امام حسین است، چه مىخواهى ؟!گفت: اى حسین! تو را به آتش بشارت مىدهم!امام فرمود: سخنى دروغ گفتى، من نزد پروردگار بخشنده و شفیع و مطاع مىروم، تو کسیتى ؟گفت: من ابن حوزه هستم.امام علیهالسلام در حالى که دستهاى مبارک را بلند کرد به حدى که سپیدى زیر بغلش نمایان گشت گفت: خدایا! او را در آتش بسوزان.آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم کرد و ابن حوزه بر زمین سقوط کرد در حالى که پایش به رکاب اسب گیر کرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاک کشیده شد که قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت دیگر به رکاب اسب آویزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقیمانده بدنش به سنگ، در میان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشید.امام علیهالسلام بخاطر استجابت دعایش، سجده شکر بجاى آورد و دستانش را برداشت و عرض کرد: اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل بیت پیامبر تو و ذریه او هستیم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، بدرستى که تو شنوا و از هر کس به مخلوق خود نزدیکترى.محمد بن اشعث گفت: چه قرابتى بین تو و پیامبر است ؟!!امام حسین علیهالسلام گفت: خدایا! محمد بن اشعث مىگوید در میان من و پیامبرت نسبتى نیست، خدایا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببینم.این دعاى امام نیز مستجاب شد، و محمد بن اشعث بجهت قضاى حاجت از اسب پیاده شد و عقربى او را گزید و با لباسى آلوده به هلاکت رسید(۳۷). (۳۸)
تنبیه مسروقمسروق بن وائل حضر مىگوید: من در پیش روى لشکر ابن سعد بودم به این امید که سر حسین را گرفته و نزد عبیدالله بن زیاد برده و جایزه بگیرم!! اما چون اجابت دعاى آن حضرت را درباره ابن حوزه مشاهده کردم، دانستم که این خاندان را حرمت و منزلتى است نزد خدا، لذا از لشکر عمر بن سعد جدا شده و بازگشتم، و بخاطر چیزهایى که از این خاندان مشاهده کردم هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد(۳۹).
خطبه زهیر بن قینزهیر بن قین به طرف لشکر دشمن خارج شد در حاى که سوار بر اسب بوده و لباس جنگ به تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم کوفه! از عذاب خدا بترسید، حق مسلمان بر مسلمان این است که برادرش را نصیحت کند، ما هم اکنون برادریم و بر یک دین، مادامى که جنگى بین ما رخ نداده است، و چون کار به مقاتله کشد شما یک امت و ما امت دیگرى خواهیم بود ؛ خدا ما را بوسلیه خاندان رسولش در مقام آزمونى بزرگ قرار داده تا ما را بیازماید، من شما را به یارى این خاندان و ترک یارى یزید و عبیدالله بن زیاد فرا مىخوانم زیرا شما در حکومت اینان جز سؤ رفتار و قتل و کشتار و بدار آویختن و کشتن قاریان قرآن همانند حجر بن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او، ندیدهاید.سپاهیان عمر بن سعد به زهیر ناسزا گفتند و عبیدالله را مدح و دعا کردند، سپس گفتند: ما از این مکان نمى رویم تا حسین و یارانش را بکشیم و یا آنها را نزد عبیدالله ببریم!زهیر گفت: اى بندگان خدا! فرزند فاطمه به محبت و یارى سزاوارتر از پسر سمیه (عبیدالله بن زیاد) است، اگر او را یارى نمى کنید، دست خود را به خون او آلوده نکنید، او را رها کنید تا یزید هر چه مىخواهد، با او رفتار کند، بجان خودم سوگند که یزید بدون کشتن حسین نیز از شما خوشنود خواهد بود.در این اثنأ، شمر تیرى بسوى زهیر پرتاب کرد و گفت: ساکت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند، تو ما را به زیادى سخنت آزردى.زهیر در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگویم، تو حیوانى بیش نیستى! من گمان ندارم حتى دو آیه از کتاب خدا را بدانى، مژده باد تو را به رسوایى روز قیامت و عذاب دردناک الهى.شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد کشت!زهیر گفت: مرا از مرگ مىترسانى ؟! بخدا سوگند در نظر من شهادت با حسین بهتر از زندگى جاودانه با شماست. سپس زهیر رو به مردم کرده و با صدایى بلند گفت: اى بندگاه خدا! این مرد درشت خوى، شما را نفریید، بخدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى که خون فرزندان و اهل بیت او را بریزند و یاران آنها را بکشند، نخواهد رسید(۴۰).پس مردى از یاران امام بانگ برداشت: اى زهیر! بازگرد، امام علیهالسلام مىفرماید: بجان خودم سوگند همانگونه که مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت کرد، تو نیز در نصیحت این گمراهان انجام وظیفه کردى و در دعوت آنها به راه مستقیم پافشارى نمودى، اگر سودى داشته باشد!(۴۱)
خطبه بریربریر بن خضیر از امام حسین علیهالسلام اجازه گرفت که با سپاه کوفه صحبت کند. امام او را اجازه داد، و او نزدیک سپاه کوفه آمد و گفت: اى گروه مردم! خدا پیامبر را مبعوث کرد و او مردم را به توحید و یکتا پرستى فراخواند، هم بشیر بود و هم نذیر، هم بشارت مىداد و هم از آتش دوزخ مىهراساند، او مشعل تابناکى بود فرا راه انسانها ؛ این آب فرات است که حیوانات بیابان از آن مىنوشند ولى آن را از پسر دختر پیامبر مضایفه مىکنید!! پاداش رسول خدا این است ؟!(۴۲) (۴۳)محمد بن ابى طالب نقل کرده است که: سپاه دشمن بر مرکبهاى خود سوار شدند و امام علیهالسلام نیز با جمعى از اصحاب سوار بر اسب شدند و در پیشاپیش آنها بریر حرکت مىکرد، امام به او فرمودند: با این قوم صحبت کن.بریر پیش آمد و گفت: اى مردم! تقواى خدا را پیشه سازید، این خاندان پیامبر است که مقابل شماست، و اینها فرزندان و دختران و حرم پیامبرند، چه تصمیمى در باره آنها گرفتهاید ؟پاسخ دادند که: ما آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مىکنیم تا او درباره آنها حکم کند!بریر گفت: آیا نمى پذیرید به همان مکانى که از آنجا آمدهاند، باز گردند ؟ اى مردم کوفه! واى بر شما! آیا نامهها و پیمانهاى خود را فراموش کردهاید ؟ واى بر شما! اهل بیت پیامبر را دعوت مىکنید و تعهد مىکنید که خود را فداى آنها کنید و هنگامى که به نزد شما آمدند، آنها را به عبیدالله بن زیاد تسلیم مىکنید ؟!! او درباره آنها از فرات هم مضایقه مىکنید ؟! چه بد پاس حرمت پیامبر را نگاه داشیتد! شما را چه مىشود ؟! خدا شما را در قیامت سیراب نگرداند که بد مردمى هستید!مردى از سپاه کوفه گفت: ما نمى دانیم چه مىگویى!بریر گفت: خدا را سپاس مىگویم که بصیرتم را درباره شما زیاده کرد، بارالها! به درگاه تو بیزارى مىجویم از اعمال این گروه، بارالها! ترس خود را در میان ایشان افکن، و چنان کن که چون تو را ملاقات کنند از آنها خشمناک باشى.سپس سپاه کوفه او را هدف تیر قرار دادند و بریر بازگشت(۴۴).
آشوب و همهمهچون عمر بن سعد سپاه خود را براى محاربه با امام حسین آماده کرد و پرچمها را در جاى خود قرار داد و میمنه و میسره لشکر را منظم نمود، به افرادى که در قلب لشکر بودند گفت: در جاى خود ثابت بمانید و حسین را از هر طرف احاطه کنید تا او را همانند حلقه انگشترى در میان بگیرید!در این اثنأ، امام علیهالسلام در برابر سپاه کوفه ایستاد و از آنها خواست که خاموش شوند، ولى آنها ساکت نشدند!! امام به آنها فرمود:و یلکم ما علیکم ان تنصتوا الى فتسمعوا قولى و انما ادعوکم الى سبیل الرشاد فمن اطاعنى کان من المرشدین و من عصانى کان من المهلکین و کلکم عص لا مرى غیر مستمع قولى فقد ملئت بطونکم من الحرام و طبع على قلوبکم. و یلکم الا تنصتون! الا تسمعون ؟!واى بر شما! چه زیان مىبرید اگر سخن مرا بشنوید ؟! من شما را به راه راست مىخوانم، هر کس فرمان من برد بر راه صواب باشد، و هر که نافرمانى من کند هلاک شود، شما از همه فرامین من سرباز مىزنید و سخن مرا گوش نمى دهید چرا که شکمهاى شما از مال حرام پر شده و بر دلهاى شما مهر شقاوت نهاده شده است، واى بر شما! آیا خاموش نمى شوید و گوش نمى دهید ؟!پس اصحاب عمر بن سعد یکدیگر را ملامت کرده و گفتند: گوش دهید!!
خطبه دوم امام علیهالسلامپس از سکوت سپاه دشمن، امام علیهالسلام فرمود:اى مردم! هلاک و اندوه بر شما باد که با آن شور و شعف زاید الوصف ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم، و ما شتابان براى فریادرسى شما آمدیم، ولى شما شمشیرى را که خود در دست شما نهاده بودیم به روى ما کشیدید، و آتشى که ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بودیم براى ما فروزان کردید! و در جنگ با دوستانتان، به یارى دشمنانتان برخاستید! با اینکه آنان در میان شما نه به عدل رفتار کردند و نه امید خیرى از آنان دارید و بدون آنکه از ما امرى صادر شده باشد که سزاوار این دشمنى و تهاجم باشیم. واى بر شما! چرا آنگاه که شمشیرها در غلاف و دلها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نکردید ؟! و همانند مگس بسوى فتنه پریدید و همانند پروانهها به جان هم افتادید، هلاک باد شما را اى بندگان کنیز! و بازماندگان احزاب! و رها کنندگان کتاب! و اى تحریف کنندگان کلمات خدا! و فراموش کنندگان سنت رسول! و کشندگان فرزندان انبیا و عترت اوصیاى پیامبران! و ملحق کنندگان ناکسان به صاحبان انساب! و آزار کنندگان مؤمنین! و فریادگران رهبران که قرآن را پاره کردند!آرى بخدا سوگند بیوفایى و پیمان شکنى، عادت شماست، ریشه شما با مکر و بیوفایى درهم آمیخته است، شاخههاى شما بر آن پروریده است. شما خبیثترین میوهاید، گلوگیر در کام باغبان خود و گورا در کام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پیمان شکنانى که میثاقهاى محکم شده را شکستند، خدا را کفیل خود قرار داده بودید، و بخدا سوگند که آن پیمان شکنان شمائید! اینک این دعى ابن دعى (عبیدالله بن زیاد) مرا در میان دو چیز مخیر کرده است: یا شمشیر کشیدن و یا خوار شدن! و هیهات که ما به ذلت تن نخواهیم داد، خدا و رسول او و مؤمنان براى ما هرگز زبونى نپسندند، دامنهاى پاکى که ما را پروراندهاند و سرهاى پرشور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را بر کشته شدن مردانه ترجیح ندهند، و من با این جماعت اندکى با شما مىجنگم هر چند یاوران، مرا تنها گذاشتند(۴۵).سپس اشعارى را قرائت فرمود که ترجمهاش این است:«اگر پیروز شویم، دیر زمانى است که پیروز بودهایم ؛ و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشدهایم. عادت ماترس نیست ولى کشته شدن ما با دولت دیگران قرین است».سپس فرمود: بخدا سوگند اى گروه کفران پیشه! پس از من چندان زمانى نخواهد گذشت مگر به مقدارى که سوارهاى بر مرکبش سوار شود، که روزگار چون سنگ آسیا بر شما بگردد، و شما در دلهره و اضطرابى عمیق فرو برد، و این عهدى است که پدرم از طرف جدم با من بسته است، پس رأى خویش و همراهان خود را بار دیگر ارزیابى کنید تا روزگار بر شما غم و اندوه نبارد! من کار خویش را بر عهده خدا نهادم و مىدانم که چیزى بر زمین نجنبد مگر به دست قدرت بالغه الهى.بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ کن، و بر ایشان تنگى و قحطى پدید آور، و آن غلام ثقفى را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد، که اینان ما را تکذیب کردند و بى یاور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، بسوى تو رو آوردیم و بر تو توکل نمودیم و باز گشت ما بسوى توست(۴۶).
خبر دادن امام علیهالسلام از عاقبت امر عمر بن سعدسپس امام علیهالسلام فرمود: عمر بن سعد کجاست ؟ او را نزد من بخوانید.عمر بن سعد در حالى که دوست نداشت این ملاقات صورت پذیرد، به نزد امام آمد. امام به او گفت: تو مرا مىکشى ؟! گمان نمى کنى که دعى بن دعى (ابن زیاد) حکومت رى و گرگان را به تو ارزانى دارد ؟! بخدا سوگند که چنین نخواهد شد، و این عهدى است معهود! هر چه خواهى بکن که پس از من نه در دنیا و نه در آخرت، شاد نگردى، و گویى مىبینم سر تو را که در کوفه بر نیزه نصب کرده و کودکان بر آن سنگ مىزنند و آن را هدف قرا مىدهند ؟!عمر بن سعد خشمگین شد و روى بگرداند! و سپاه خود را گفت: در انتظار چه هستید ؟! همه یکباره بر او حمله کنید که اینان یک لقمه بیش نیستند!!(۴۷)
خطبه دیگرى از امام علیهالسلام(۴۸)پس آن حضرت برابر سپاه دشمن آمد در حالى که به صفوف آنها مىنگریست که همانند سیل مىخروشیدند و به عمر بن سعد نظر کرد که در میان اشراف کوفه ایستاده بود، پس فرمود:الحمد لله الذى خلق الدنیا فجعلها دار فنأ وزوال، متصرفْ باهلها حالا بعد حال، فالمغرور من غرته و الشقى من فتنته، فلا تغرنکم هذه الدنیا فانها تقطع رجأ من رکن الیها و تخیب طمع من طمع فیها، و اراکم قد اجتمعتم على امر قد اسخطتم الله فیه علیکم و اعرض بوجهه الکریم عنکم و احل بکم نقمته و جنبکم رحمته، فنعم الرب ربنا و بئس العبید انتم، اقررتم بالطاعْ و آمنتم بالرسول محمد صلى الله علیه و آله و سلم ثم انکم زحفتم الى ذریته و عترته تریدون قتلهم، لقد اسحوذ علیکم الشیطان فانساکم ذکر الله العظیم، فتباًلکم و لما تریدون، انا للّه و انا الیه راجعون، هؤلأ قوم کفروا بعد ایمانکم فبعداً للقوم الظالمین.خدایى را حمد مىکنم که دنیا را آفرید و آن را خانه فنا و زوال مقرر نمود و اهل دنیا را در احوالى مختلف و گوناگون قرار داد، آن که فریب دنیا را خورد بى خرد است و آن که فریفته دنیا گردد نگون بخت است، مبادا دنیا شما را فریب دهد که دنیا امید هر کس را که بدان گراید، قطع کند و طمع آنکس را که بدان دل بندد به ناامیدى مبدل نماید. شما را مىبینم براى انجام کارى در اینجا اجتماع کردید که خدا را به خشم آوردهاید، و روى از شما برتافته و عقابش را بر شما نازل کرده و از رحمت خود شما را دور ساخته است. نیکو پروردگارى است خداى ما، و شما بد بندگانى هستید که به طاعت او اقرار کرده و به رسولش ایمان آورده ولى بر سر ذریه و عنزت او تاختید و تصممى بر قتل آنها گرفتید، شیطان بر شما غالب گردید و خداى بزرگ را از یاد بردید، هلاک باد شماو آنچه مىخواهید. انا لله و انا الیه راجعون. اینان جماعتى هستند که پس از ایمان کافر شدند، دور باد رحمت پروردگار از ستمگران.در این اثنأ عمر بن سعد رو به اشراف کوفه کرد و گفت: واى بر شما! با او تکلم کنید، بخدا سوگند این پسر همان پدر است که اگر یک روز هم ادامه سخن دهد از سخن گفتن عاجز نشود!پس شمر پیش آمد و گفت: اى حسین! این چه سخن است که مىگویى ؟ به ما تفهیم کن تا بفهمیم!امام علیهالسلام فرمود: مىگویم از خدا بترسید و مرا مکشید، زیرا کشتن و هتک حرمت من، جایز نیست، من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه همسر پیغمبر شماست، و شاید سخن پیامبر به شما رسیده باشد که فرمود: حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتند(۴۹).
حربن یزید(۵۰)امام علیهالسلام از مرکب پیاده شد و به عقبْ بن سمعان دستور داد که آن را ببندد، در این اثنأ سپاه کوفه براى جنگ و قتال به طرف امام و اصحاب امام روى آورد!حربن یزید ریاحى هنگامى که آن گروه را مصمم به جنگ دید(۵۱)، نزد عمر بن سعد آمد و گفت: آیا با حسین جنگ مىکنى ؟!گفت: آرى، بخدا سوگند، قتالى که کمترینش این باشد که سرها و دستها جدا گردد!!حر گفت: آنچه حسین بیان کرد، براى شما کافى نبود ؟!عمر بن سعد گفت: اگر کار بدست من بود، مىپذیرفتم، ولى امیر تو عبیدالله نمى پذیرید!!حر بازگشت و مردى از قبیلهاش همراه او بود به نام قرْ بن قیس، حربن یزید به او گفت: اى قره! آیا اسب خویش را آب دادهاى ؟ گفت: ندادهام. قرْ مىگوید: من احساس کردم که او مىخواهد از جنگ کناره گیرد و اگر از قصدش مرا آگاه مىکرد، من هم به او مىپیوستم.پس حربن یزید کم کم بسوى خرگاه حسین نزدیک مىشد، مردى(۵۲) به او گفت: این چه حالتى است که در تو مىبینم ؟حر گفت: بخدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ مىبینم، و بخدا قسم چیزى رابر بهشت برنمى گزینم اگر چه مرا پاره کرده و در آتشم بسوزانند. سپس بر اسب خود نهیب زده و به امام حسین علیهالسلام پیوست(۵۳)، و به آن حضرت عرض کرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من کسى بودم که بر تو سخت گرفته و در این مکان فرود آوردم، و گمان نمى کردم که این گروه با تو چنین رفتار نمایند و سخن تو را نپذیرند، بخدا سوگند اگر مىدانستم که این گروه با تو چنین خواهند کرد هرگز دست به چنین کارى نمى زدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مىکنم از آنچه که انجام دادهام، آیا توبه من پذیرفته مىشود ؟امام حسین علیهالسلام فرمود: آرى، خدا توبْ تو را مىپذیرد، پیاده شو!حر بن یزید گفت: من براى تو سواره باشم به از آن است که پیاده شوم، روى این اسب مدتى مبارزه مىکنم و در پایان کار فرود خواهم آمد.امام حسین علیهالسلام فرمود: خداى تو را بیامرزد! آنچه را که تصمیم گرفتهاى انجام ده.سپس حر مقابل لشکر کوفه ایستاد و گفت: اى اهل کوفه! مادرتان در سوگتان بگرید، این بنده صالح خدا را خواندید و گفتند در راه تو جان خواهیم باخت، ولى اینک شمشیرهاى خود را بر روى او کشیده و او را از هر طرف احاطه کردهاید و نمى گذارید که در این زمین پهناور به هر کجا که مىخواهد، برود، و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع کردید در حالى که قوم یهود و نصارى از آن مىنوشند و حتى بهائم در آن مىغلطند، و اینان از عطش بجان آمدهاند! شما پاس حرمت پیامبر را درباره عترت او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگى شما را سیراب نگرداند.در این حال گروهى با تیر بر او حمله ور شدند، او پیش آمده و در مقابل امام حسین عیله السلام ایستاد(۵۴).
هاتفى از غیبنوشتهاند که: حر به امام حسین علیهالسلام گفت: هنگامى که عبیدالله بن زیاد مرا سوى تو روانه کرد، و از قصر بیرون آمدم، از پشت سر آوازى شنیدم که مىگفت: اى حر! شاد باش که به خیرى روى آوردى! چون به پشت سرم نگریستم، کسى را ندیدم! با خود گفتم: این چه بشارتى است که من به پیکار حسین علیهالسلام مىروم ؟! و هرگز تصور نمى کردم که سرانجام از شما پیروى خواهم کرد.امام علیهالسلام فرمود: به راه خیر هدایت شدى(۵۵). (۵۶)
فرمان یورشعمرم بن حجاج فریاد بر آورد به سپاه کوفه گفت: اى نادانان! شما مىدانید که با چه کسانى مىجنگید ؟! اینان شجاعان و دلاوران کوفه هستند! شما با کسانى مىجنگید که خود را آماده مرگ ساختهاند! کسى به تنهایى به میدان آنها نرود، اینها تعدادشان کم است و زمان کوتاهى باقى خواهند ماند، بخدا سوگند اگر آنها را سنگباران کنید، کشته خواهند شد!!عمر بن سعد گفت: راست گفتى، رأى تو صحیح است، کسى را بفرست تا به سپاهیان کوفه بگوید که به تنهایى به میدان آنان نرود(۵۷).امام علیهالسلام در این هنگام دست بر محاسن گرفت و گفت: خدا بر قوم یهود آنگاه خشم گرفت که براى او فرزند قائل شدند، و بر امت مسیح آن هنگام که او را یکى از سه خداى خود دانستند، و بر زرتشتیان وقتى که بندگى ماه و خورشید پذیرفتند، و غضب خدا اینک به نهایت رسید درباره این قوم که بر کشتن پسر دختر پیغمبر خود یکدل و یکزبان متفق شدند! بخدا قسم آنچه از من مىخواهند، اجابت نخواهم کرد تا آنکه در خون خود آغشته به لقاى پروردگار نائل شوم(۵۸).ادامه دارد…….
پی نوشت:
-۱ الملهوف ۳۸٫-۲ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۱٫-۳ کامل ابن اثیر ۴/۵۷٫-۴ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۲٫-۵ چه زیباست کلام خداوندى که فرمود (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (سوره احزاب: ۲۳)، همچنین (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فى الباسأ و الضرأ و حین الباس) (سوره بقره: ۱۷۷)، که از مصادیق بارز این آیات همین رادمردانى هستند که با ایثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاویدان نمودند و ابدیت را کسب نمودند و هم درس وفادارى و تسلیم در برابر حق و بردبارى و فداکارى را به انسانها آموختند.-۶ الملهوف ۳۹٫-۷ نفس المهوم ۲۳۰٫-۸ خرائج ۲/۸۴۸٫و الخیل بین مدعِّس و مکَرْدِس-پ قوم اذا نودو لدفع ملمّْیتهافتون على ذهاب الانفسلبسوا القلوب على الدروع کانما-۱۰ الامام الحسین و اصحابه ۲۵۷٫-۱۱ امام علیهالسلام امر کرد که اصحاب و یارانش بین خیمهها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خیمهها احاطه نماید، و این شیوه براى این بود که دشمن نتواند بوسیله تیر، یاران آن حضرت را هدف قرار دهد.-۱۲ انساب الاشراف ۳/۱۸۶٫-۱۳ امالى شیخ صدوق، مجلس ۳۰٫-۱۴ این نام را بلاذرى «انساب الاشراف» حوى ذکر کرده و ما آنچه آوردهایم بر اساس نقل ارشاد است.-۱۵ «اى روزگار! اف بر تو باد که دوست بدى هستى، چه بسیار صبح و شام که صاحب و طالب حق کشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى پذیرد ؛ و امور به خداى بزرگ باز مىگردد، و هر ذى وجودى از این راه که من رفتم، رفتنى است».-16 این مثل را در جائى بکار مىبرند که کسى مجبور بر انجام امرى شود که آن را مکروه بدارد.-۱۷ ارشاد سیخ مفید ۲/۹۳٫-۱۸ العقد الفرید ۴/۱۶۸٫-۱۹ سوره آل عمران: ۱۷۸، ۱۷۹٫ «گمان نکنند آنان که به راه کفر رفتند که مهلتى که ما به آنان دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلکه مهلت براى امتحان مىدهیم تا بر سرکشى بیفزایند و آنان را عذابى است خوار و ذلیل کننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدینحال کنونى، تا آنکه آزمایش کند بد سرشت را از پاک گوهر».-20 البدایْ و النهایْ ۸/۱۹۲٫-۲۱ الامام الحسین و اصحابه ۲۵۹-۲۲ مقتل الحسین مقرم ۲۸۱٫-۲۳ بحار الانوار ۴۵/۳٫-۲۴ در حدیث مناجات موسى علیهالسلام آمده است که گفت: خدایا! چرا امت پیامبر خود محمد را بر دیگر امتها فضیلت دادى ؟خداى تعالى فرمود: آنان را بجهت ۱۰ خصلت فضلیت دادم: نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.موسى سؤال کرد: عاشورا چیست ؟خداى تعالى فرمود: گریستن بر فرزند محمد صلى الله علیه و آله و سلم و مرثیه و عزادارى بر فرزند پیامبر برگزیده. اى موسى! هر بندهاى از بندگانم در آن زمان که او بگرید و یا تباکى کند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هیچ بندهاى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پیامبر صرف ننماید مگر اینکه پاداش هر درهم را هفتا درهم در دنیا عطا کنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، بعزت و جلالم سوگند هیچ زن یا مردى قطرهاى از اشکش در روز عاشورا و یا غیر آن جارى نگردد مگر اینکه او را پاداش صد شهید عطا نمایم. (مجمع البحرین ۳/۴۰۵ – لغْ عشر).-۲۵ اثبات الوصیْ ۱۲۶ ؛ مختصر تاریخ ابن عساکر ۷/۱۴۶ ؛ و در اثبات الهداْ ۲/۵۸۳ همین مطلب را حلبى از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است.-۲۶ بحار الانوار ۴۵/۴٫-۲۷ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۵٫-۲۸ ممکن است مراد از مدینه در اینجا، کوفه باشد، زیرا بعید بنظر مىرسد که اهالى مدینه در لشکر عبیدالله شرکت کرده باشند ؛ و شاید هم گروهى از اهل مدینه که به کوفه آمده و در آنجا سکنى گزیدند مراد باشد، زیرا کوفه شهرى بود که سکنه آن را ملیتهاى مختلف تشکیل مىداد.-۲۹ کامل ابن اثیر ۴/۶۰٫-۳۰ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۶٫-۳۱ سوره یونس: ۷۱٫-۳۲ سوره اعراف: ۱۹۶٫-۳۳ حیاْ الامام الحسین ۳/۱۸۴٫-۳۴ «لا و الله لا اعطیکم بیدى اعطأ الذلیل و لا افر فرار العبید».-35 ارشاد شیخ مفید ۲/۹۷٫-۳۶ جلأ العیون شبر ۲/۱۷۳٫-۳۷ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۰۲٫-۳۸ خوارزمى نیز از حاکم جشمى نقل مىکند که همان روز محمد بن اشعث به هلاکت رسید، بعد مىگوید: این صحیح نیست بلکه محمد بن اشعث تا زمان حکومت مختار زنده بود و مختار او را کشت، ولى در اثر همان علت خانه نشین شده بود. (مقتل الحسین خوارزمى ۱/۳۴۹).-۳۹ کامل ابن اثیر ۴/۶۶٫-۴۰ کامل ابن اثیر ۴/۶۳٫-۴۱ نفس المهموم ۲۴۳٫-۴۲ یعنى خداى متعال در قرآن اجر رسالت را مودت اقربأ مقرر نموده و شما به فرزند دختر رسولش آب نمى دهید در حالى که حتى حیوانات بیابان نیز از آن بهرهمند مىباشند.-۴۳ ابصار العین ۷۱٫-۴۴ بحار الانوار ۴۵/۵٫-۴۵ تحف العقول ۴/۱۷۴٫ الاحتجاج ۲/۹۹٫ متقل الحسین خوارزمى /۲/۶٫-۴۶ بحارالانوار /۴۵/۹٫-۴۷ بحار الانوار ۴۵/۱۰٫-۴۸ در اینکه امام عیله السلام روز عاشورا چند مرتبه به میدان آمده و با سپاه کوفه صحبت کرده است، تاریخ گویا نیست، ما در اینجا سه خطبه از آن حصرت نقل کردیم و روشن نیست آن بزرگوار این سخنان را یک بار انشأ کردهاند و اهل تاریخ آن را از هم مجزا نمودهاند، یا آنکه در چند نوبت ایراد کردهاند، و بعضى تعداد این خطبهها را بیش از سه ذکر کردهاند. (وسلیْ الدارین ۲۹۸).-۴۹ بحار الانوار ۴۵/۵٫-۵۰ او حربن یزید بن ناجیْ بن عتاب است. او در میان قوم خویش چه در جاهلیت و چه در اسلام، شریف بوده است، و جد او (عتاب) ردیف و ندیم نعمان بن منذر پادشاه حیره بوده، حر پسر عموى «احوص» شاعر که از اصحاب رسول خداست مىباشد، و نسب شیخ حر عاملى صاحب «وسائل» به او منتهى مىگردد. (وسلیْ الدارین ۱۲۷).-۵۱ خوارزمى نقل کرده است: چون امام فریاد برآورد «اما من مغیث یغیثنا لوجه الله تعالى ؟ اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله ؟» و حربن یزید استغاثه امام را شنید قلبش مضطرب و اشک از چشمانش جارى شد و نزد عمر بن سعد آمد. (مقتل الحسین خوارزمى ۲/۹).-۵۲ نام این مرد مهاجر بن اوس است.-۵۳ و با حربن یزید غلام ترک او نیز همراه بود و به امام ملحق گردید. (مقتل الحسین خوارزمى ۲/۱۰).-۵۴ اعلام الورى ۲۳۸٫-۵۵ مثیر الاحزان ۵۹٫-۵۶ و در نقل دیگر آمده است که حر به حضرت عرض کرد: اى سید من! پدرم را در خواب دیدم به من گفت: در این ایام کجائى ؟ گفتم:بیرون آمدم تا سر راه حسین قرار بگیرم، او بر من فریاد زد: واویلا تو را چکار با فرزند رسول خدا ؟ اگر مىخواهى معذب و در آتش خالد باشى به جنگ او بیرون رو و اگر دوست دارى که جد او شفیع تو باشد و در قیامت با او محشور گردى او را یارى نما و در راه او مجاهده کن. (وسیله الدارین ۱۲۷).-۵۷ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۰۳٫-۵۸ الملهوف ۴۲٫
منبع:قصّه کربلا-بضمیمه قصّه انتقام ، پایگاه بلاغ

















هیچ نظری وجود ندارد