دلائل شبهه آفرینی در مورد آیات ولایت
زندگى امام على × عبرتها و مسائل تاملبرانگيز فراوانى دارد كه انسان را به شگفتى وامىدارد. يكى از اين مسائل قدرت جاذبه و دافعه اوست. امامعلى× در طول تاريخ دوستانى داشته است كه حاضر شدهاند همه هستى، حتى جان خود را، در راه عشق به او فدا كنند ولى كوچكترين اهانتى به او را تحمل نكنند. همچنين دافعه او آن قدر قوى است كه در طول تاريخ دشمنانى داشته است كه تمام تلاش خود را به كار گرفتهاند، كه حتى نام على × برده نشود، اين افراد در همه گروهها، چه رجال سياسى، چه رجال فرهنگى، علمى و… وجود دارند.
اين افراد در هر گروهى تمام توان و ابزارهاى موجود در آن گروه را به كار گرفتهاند تا اگر امام على × در يك زمينه فضيلت و امتيازى داشته است آن امتياز را انكار يا مخفى كنند، تا ديگران از آن اطلاع پيدا نكنند.
امام على × اين واقعيت را اينگونه بيان مىكند:
«لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفى هذا على ان يبغضى ما ابغضنى و لو صببت الدنيا بجمّاتها على المنافق ان يحبّنى ما احبّنى و ذلك انّه قضى فانقضى على لسان النبّى الامّى صلى اللّه عليه و آله انّه قال يا علىّ لا يبغضك مؤمن و لا يحبّك منافق.»([1])
«اگر با اين شمشير بر بينى مؤمن بزنم كه با من دشمن شود، دشمن نمىشود و اگر همه جهان را به منافق بدهم تا مرا دوست داشته باشد، مرا دوست نخواهد داشت و اين بدين سبب است كه قضاى الهى جارى گشت و به زبان نبى | گذشت كه فرمود: اى على! مؤمن تو را دشمن نگيرد و منافق دوستى تو نپذيرد».
اين حقيقت، كه منافقان هرگز به امام على × گرايش نمىيابند و مؤمنان نيز هرگز از او كنارهگيرى نمىكنند، در روايات اهل سنت به فراوانى يافت مىشود.([2])
اين روايات در عصر رسول خدا | به اندازهاى شهرت داشته است كه صحابه رسول خدا | از آن يك قاعده كلى براى شناخت منافقان به دست آورده بودند؛ جابر بن عبدالله انصارى مىگويد:
«ما كنّا نعرف المنافقين الاّ ببغضهم عليّا.»([3])
«ما راهى براى شناخت منافقان نداشتيم جز از طريق كينهتوزى آنان نسبت به على ×.
ابوسعيد خدرى مىگويد:
«كنّا نعرف المنافقين ببغضهم عليّا.»([4])
«ما منافقان را از راه كينهتوزى آنان نسبت به على × مىشناختيم».
دشمنان امام على × – كه در همه جا همه توان خود را براى نابودى فضائل او به كار گرفتهاند – در حوزه علوم اسلامى نيز بيكار ننشستهاند، به خصوص در تفسير، كه جاى شرح و تفسير آياتى است كه درباره او نازل شده، فضائل او را بيان مىكند. آنان كار را به جايى رساندهاند كه در برابر شهرتى كه درباره نزول آيات در شأن امام على × وجود دارد، منكر نزول، حتى يك آية، درباره او شدهاند!
پيشتر از قول حاكم حسكانى درباره انگيزه وی در نوشتن كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» ياد كرديم، ولى این مسئله منحصر به او نيست. آنان در اين ميدان آنقدر تلاش كردهاند كه به رغم تناقض در گفتار خود بدان توجه نكردهاند؛ به عنوان نمونه ابن كثير در تفسيرش به پيروى از، استاد خود، «ابن تيميه» تمام تلاش علمى خود را به كار گرفته است تا ثابت كند كه آيه {انّما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا} در شأن امام على × نازل نشده است و در اين راه، تمام رواياتى كه اين مسئله را نقل كردهاند ياد كرده و سپس همه آنها را به گونهاى نقد كرده است، ولى از عهده نقد يكى از اين روايات برنيامده، مىگويد:
«و هذا اسناد لا يقدح به.»([5])؛
«اين سند قابل نقد نيست».
همين انسان به اصطلاح دانشمند، مفسر، مورخ و…، كه در تفسير چنين قضاوت مىكند، در كتاب تاريخ خود درباره اين آيه و بقيّه آيات چنين قضاوت مىكند:
«و هذا لا يصّح بوجه من الوجوه لضعف اسانيده و لم ينزل فى علىّ شىء من القرآن بخصوصية و كل ما يريدونه فى قوله تعالى انّما انت منذر و لكلّ قوم هادو قوله و يطعمون الطعام… و غير ذلك من الآيات و الاحاديث الواردة فى انّها نزلت فى على لا يصح شىء منها.»([6])
«و اين به هيچ وجه صحيح نيست؛ زيرا سندهاى آن ضعيف است و در قرآن هيچ آيهاى تنها در شأن على × نازل نشده است و آنچه (شيعه) از آياتى مثل «انّما انت منذر و لكل قوم هاد و…» اراده مىكنند و احاديثى كه مىگويد: اين آيات در شأن على × نازل شده است، هيچ يك از آنها صحيح نيست».
به راستى گاهى انسان تعجب مىكند كه آيا عناد و دشمنى با انسانى كه چندين قرن قبل مىزيسته است و او را نديده و آزارى از او به وى نرسيده است، اين اندازه نيرومند است كه انسان همه حقايق تاريخى، تفسيرى، حديثى و… را ناديده بگيرد؟ اين نيست مگر مصداق سخن رسول خدا | که فرمود: یا علی! مؤمن تو را دشمن نگیرد و منافق دوستی تو را نپذیرد.([7])
([2]) مستدرك، حاكم، ج 3، ص 138؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 103 و 315؛ كنوزالحقائق، ج 2، ص 367؛ كفايةالطالب، ص 66؛ نورالابصار، ص 164؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 162؛ ذخائرالعقبى، ص 122 و 164؛ تاريخ الخلفاء، ص 170 و 276؛ الصواعق المحرقه، ص 123؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 135، 180؛ مناقب الاسد الغالب، ص 21؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 1، ص 136 و 153؛ كنزالعمال، ج 11، ص 598؛ ينابيع المودة، ص 213؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 97؛ سير اعلام النبلاء، سيره خلفاء الراشدين، ص 236؛ الكتاب المصنف، ابن ابى شيبه، ج 62، ص 368، الفتوحات الاسلامية، ج 2، ص 454.
([3]) ذخائرالعقبى، ص 165؛ مجمعالزوائد، ج 9: ص 135؛ ينابيع المودة، ص 213؛ سير اعلام النبلاء، سيرة خلفاء الراشدين، ص 236.
([4]) الصواعق المحرقة، ص 122، انساب الاشراف، ج 2، ص 96؛ سير اعلام النبلاء، سيرة خلفاء الراشدين، ص 236؛ نورالابصار، ص 120؛ تاريخ الخلفاء، ص 170.
([5]) تفسير، ابن كثير، ج 2، ص 67.















هیچ نظری وجود ندارد