ضديت ميان بنى اميه و بنى هاشـم, كه از بعثت پيامبر تشديد شده بـود, در شهادت امام حسين به اوج خود رسيد. پس از شهادت امام حسيـن(ع) كه بزرگ خاندان علوى بود, دوستداران و شيعيان اهل بيت به سه گروه عمده تقسيـم شدند. گروهى گرد محمد بـن حنفيه, كه فرزند علـى(ع) و از لحاظ سنى بزرگ خاندان علـوى بـود, جمع شـدند, گـروهـى اندك به خانـدان امام حسـن(ع) پيوستند و عده اى انگشت شمار هـم, امام سجاد(ع) را, امام خويـش شمردند.
با روى كار آمدن عبدالملك بـن مروان, حكـومت امـوى نيرويى تازه گرفت و تبليغات بنى اميه بر ضد بنى هاشـم ادامه يافت. از اينرو امكان هيچ گونه تبليغى براى معرفى امام سجاد(ع) و مكتبـش باقى نماند و تعداد يارانـش از شمار انگشتان دو دست تجاوز نكرد. وقتى عمر بـن عبدالعزيز به حكـومت رسيـد, به سبب اصلاحات وى, فضاى بـاز سياسـى تـازه اى ايجاد شـد و امام باقـر(ع) فـرصت يافت تا خـود و مكتب امامت را معرفـى كنـد و بـر شمار يارانـش بيفزايد. امام باقر(ع) در دوران امامتـش بزرگ خانـدان علـوى, بويژه بزرگ خاندان فرزندان امام حسيـن(ع) بود, و علم, بخشندگى, زهد و تقـوايـش زبانزد خاص و عام. فقهاى بزرگ و بنام حجاز در برابـر گنجينه دانش وى, چـون كودكى دانـش آموز مى نمودند و مساءله هاى مشكل خـود را از حضرتش مى پرسيدند. احترامى كه جابر بـن عبدالله انصارى, آخرين بازمانده اصحاب پيامبر(ص) در كـودكى به آن حضرت مى گذاشت بر شهرت و محبـوبيت وى در بيـن دانشمندان و مردم افزود و حكومت اموى را در وحشت فرو برد. از اينرو, پيـوسته وى را زير نظر گرفت و مزاحمتهايى برايـش فراهـم آورد. به طور كلى برخـوردهاى نامناسب با امـام باقـر را مى تـوان در سه بخـش جاى داد: الف) حكومتهاى وقت ب) فرقه هاى مذهبى ج) خويشاوندان و ديگر مردم
الف) برخورد حكومتهاى وقت با امام
بيشتريـن مزاحمتهايى كه از طرف حكومت براى امام فراهم مىآمد, در زمان هشام بـن عبـدالملك بـود. هشـام گاه افـرادى را بـراى مناظره بـا امام مـى فرستاد تا مساءله هاى مشكل را از وى بپـرسنـد, شايـد حضـرت از پاسخ دادن باز ماند و شخصيت معنـوى و نفـوذ گستـرده اش در هـم بشكنـد; ولـى بيشتـر اوقـات كار بـر عكـس مـى شـد و پـاسخهاى مناسب امام بـر عظمت و محبـوبيت وى مـى افزود. گـاه به بهانه هـاى مختلف او را به دمشق احضـار مى كرد و مـى كـوشيـد با تـوبيخ و سـرزنـش وى در جمع بزرگان شام, شخصيت معنـوى اش را خرد كند; ولـى از ايـن كار نيز بهره اى نمـى برد و پاسخهاى امـام, شـوكت ظاهـرى هشـام را درهـم مـى شكست.
ب) فرقه هاى مذهبى
جـابـر بـن عبـدالله انصـارى از طـرف پيـامبـر مـاءمـور بـــود كه سلام آن حضرت را به امام باقر برساند. جابر كه سـن زيادى از وى گذشته بود, پيوسته در مسجد مى نشست و باقر را صدا مى زد. پـس از آنكه امام باقر را در مكتبخانه اى پيدا كرد, هر روز صبح و عصر به منزل امام سجاد مـی آمد; با امام باقر مى نشست سخـن مى گفت و از او علم می آموخت. مردم مدينه, كه به جابر به عنـوان آخريـن صحابى زنده پيامبر بسيار احترام مى گذاشتند, ايـن كار را (رفتـن جابـر به نزد امام) جسارت و بـى ادبـى امام بـاقـر مـى دانستنـد. از آن به بعد, امام بـاقـر به احتـرام جابـر به منزل وى مـى رفت و با او به مذاكـره مـى پـرداخت. چـون امام بـاقـر بـى واسطه از پيامبر(ص) حديث نقل مى كرد, مردم مدينه دروغگـويـش مى خـواندند; و چـون حديث را از طريق جابر نقل مى كرد, او را تصديق مى كردند. از ايـن روى با آنكه جابر از امام باقـر(ع) علـم مـی آمـوخت امام سخنان پيامبـر را از طـريق جابـر نقل مـى كرد. بسيارى از خـوارج و ديگر دانشمنـدان حجاز به حضـور امام می آمـدند و با وى به مناظره مـى پرداختنـد. در برابـر مقام علمى امام سر تعظيـم فرود می آوردند و به ستايـش آن حضرت مـى پرداختند. مناظره هاى امام با رئيـس خـوارج, ابـوحنيفه, عمرو بـن عبيد, راهب مسيح شـامـى, طـاووس يمـانى و … معروف است.
ج) خويشاوندان و دوستان
امام باقر(ع) از طـرف پيروان و دوستانـش نيز آزار مـى ديـد. بـرخـى از پيـروان وى اهل غلـو بـودنـد و ادعاهـاى واهـى كـردند. امـام آن ها را لعنت كـرد, از آنها بيزارى جست و به شيعيان نيز دستـور داد از آنها دورى بجويند. حضرت از سوى خويشاوندانش مانند عبدالله بن حسن, زيد بـن حسـن و ابوهاشم فرزند محمد حنفيه نيز آزار ديد. زيـد بن حسـن كه بر آن حضرت رشك مـى برد, از وى پيـش هشام بـن عبـدالملك سعايت كرد و امام(ع) سرانجام به دستـور هشام و به دست زيد, مسمـوم شد و به شهادت رسيد.

















هیچ نظری وجود ندارد