در این نوشتار، پس از نگاهى اجمالى به آیات صفات خبرى خداوند، تفکر ظاهرنگرى نسبت به آیات صفات، منشأ پیدایش و شکلگیرى این تفکر، اوج و افولهاى آن در مقاطع مختلف تاریخ، پیامدها و آثار منفى آن در فرهنگ اعتقادى مسلمانان به تصویر کشیده شده است. از صاحب نظران و فرقههاى کلامى و مذهبى که در پرورش اندیشه ظاهر نگرى و انتساب صفات ظاهرى انسان گونه به خداوند تلاش مىورزیدند، یاد مىشود. از همفکران جریان ظاهرنگرى که در بسترهاى گوناگون تاریخى در جهت تعدیل دیدگاههاى دیگر همسانان خود تلاشهاى لازم را به عمل مىآورند، نیز سخن گفته شده است. متکلمان اسلامى صفات خداوند را به دو دسته تقسیم کردهاند: ۱- صفات ذاتیه یعنى صفاتى که با قطع نظر از این که قرآن از آن صفات خبر بدهد یا ندهد عقل به خودى خود آن را براى خداوند ثابت مىکند. مانند علم، قدرت، حیات، اراده، قدیم، و ازلىبودن و… ۲- صفات خبریه و آن صفاتى هستند که عقل براى خداوند ثابت نمىکند؛ بلکه قرآن و احادیث نبوى از آن صفتها خبر مىدهد. مانند صورت، چشم، دست، پا و… و مانند قرارگرفتن خدا بر عرش، وارد شدن خدا در بهشت در میان صفوف ملائکه و… در قرآن کریم آیاتى هستند که از صفات خبریه خداوند خبر مىدهند. مانند آیات زیر : «خلقت بیدىّ» (ص / ۷۵) «به دست خود آفریدم» «بل یداه مبسوطتان» (مائده / ۶۴) «بلکه دو دوست خداوند گسترده است» «و یبقى وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام» (الرحمن / ۲۷) «و تنها صورت پروردگارت که داراى جلال و اکرام است، باقى خواهد ماند» «الرحمن علىالعرش استوى» (طه / ۵) «خداوند رحمان بر عرش خود استقرار دارد» «و جاء ربّک و الملک صفّاً صفّاً» (فجر / ۲۱) «و پروردگار تو مىآید در حالى که فرشتگان صف اندر صف از او استقبال مىکنند.» «هل ینظرون إّلا ان یأتیهم اللّه فى ظللٍ من الغمام والملائکه و قضى الامر و إلى اللّه ترجع الامور» (بقره / ۲۱۰) «آیا نظر مىکنند جز این که خدا در زیر سایه ابرها و همراه با ملائکه بر آنان وارد مىشوند و قضاوت به حق مىشود و بازگشت همه امور به سوى خداوند خواهد بود.» متکلمان اسلامى این دسته از آیات را «آیات صفات» نامیدهاند. مفسران و قرآنپژوهان و نحلههاى کلامى و فرقههاى مذهبى در چگونگى فهم آیات صفات، دیدگاههاى مختلف و گاهى متناقضى را ابراز نموده و از زوایاى مختلفى به این مسئله نگریستهاند. ما در این نوشتار به بررسى تاریخى ظاهرنگرى به آیات صفات از دیدگاه دو فرقه اهل حدیث و اشاعره نشسته و به سیر تطورات، و فراز و نشیب صاحبان این دیدگاه در بستر تاریخ و نیز تبیین پیامدهاى این نظریات خواهیم پرداخت. پیدایش ظاهرنگرى در آیات صفات در میان فرقههاى مختلف مذهبى و فقهى و نحلههاى گوناگون کلامى، مسلکها و مشربهایى شکل گرفتند که در فهم آیات متشابه، از جمله آیات صفات الهى تأویل را بدعت و ناروا دانسته و این دسته از آیات قرآن کریم را با ظاهرشان تفسیر مىکردند و تمام صفات ظاهرى را که از ویژگىهاى ممکنات و آفریدهها مىباشد، از قبیل صورت، چشم، دست، پا، نیازمندى به مکان و… به خداوند نسبت مىدادند و در نتیجه خداوند را، جسم مىدانستند. البته عدهاى از آنان به دلیل گریز از تشبیه خداوند به خلق، قید «بلاکیف» (یعنى جسم خدا کیفیت ندارد( را بر اعضا و جوارح خدا مىافزود و بعضى جمله «الکیفیه مجهوله» (یعنى چگونگى جسم خدا بر ما پوشیده( را بر آن مىافزودند و جمعى دیگر نیز صریحاً خداوند را به خلق او تشبیه مىکردند. اکنون پرسشى که از ین مجمل رخ مىنمایاند، این است که نخستین شبهه ظاهرنگرى در آیات صفات الهى، در فرهنگ اعتقادى مسلمانان از چه مقطع تاریخى و توسط چه فرقههایى پدید آمد؟ برخى بر این باورند که نخستین جرقّههاى ظاهرنگرى در آیات صفات در نیمه اول قرن دوم توسط اهل حدیث زده شد. البته تردیدى نیست که تفکر ظاهرنگرى در کانون فکرى اهل حدیث پرورش یافته و به ثمر رسیده ولى تکاپو در متون معتبر دینى، تاریخى و آثار قرآنپژوهى، اعم از تفسیر و علوم قرآن و اظهارات پیشوایان فرقههاى کلامى و مذهبى و صاحبان نوشتههاى ملل و نحل، مىنمایاند که نخستین بذر ظاهرنگرى در صفات الهى و آیات صفات و بطور کلى آیات متشابه قرآن در عهد خلافت عثمان توسط دانشمندان یهود در کانون فرهنگى – دینى مسلمانان کاشته شد. چون دانشمندان یهود از شکست اسلام در صحنه جنگهاى نظامى مأیوس شدند و از سویى با پیشرفت روزافزون آیین اسلام و مسلمانان و گسترش حکومت اسلامى تا فراسوى سرزمینهاى عربى آن روز مواجه مىشدند و مىدیدند که مردم دستهدسته از هر طرف به اسلام و مسلمانان روى مىآورند، بر آن شدند تا با وارد شدن در جرگه مسلمانان و قبول اسلام ظاهرى، به تحریف معنوى قرآن و متون دینى مسلمانان بپردازند و اگر بتوانند تفکرات ناب و آسمانى مسلمانان را با اندیشههاى ساختگى وجعلى بیالایند و اعتقادات مسلمانان را خدشهدار کنند. بدینسان کسانى مانند کعبالاحبار و امثال او که در زمان صحابه، تظاهر به اسلام مىکردند، با اظهار نظر در مسائل اسلامى و اقدام به صدور فتوى، بسیارى از فتنهها را در دنیاى اسلام پدید آوردند و دیگر علماى یهود در دورههاى پس از صحابه با جعل مطالب از زبان آنان به تحریف عقائد مسلمانان همت مىگماشتند. اینک نمونههایى از تلاشهاى یهود در این زمینه را یاد مىکنیم. ابن جریر طبرى در تفسیر خود مىنویسد: «حسینابن محمد از ابومشعر از محمدابن قیس روایت مىکند : شخصى نزد کعبالاحبار آمد و پرسید خداى ما کجاست؟ مردم به او گفتند این چه سؤالى است که مىکنى؟ خدا بالاتر از اینها است. کعب الاحبار گفت: رهایش کنید. اگر جاهل باشد یاد مىگیرید، اگر عالم باشد علمش افزون گردد. مىپرسى خدایمان کجاست؟ خدا بر عرش تکیه داده و یک پایش را روى پاى دیگر انداخته است… و خداوند بر عرش تکیه داده و آسمانها از سنگینى او در حال ترکیدن است. اگر بخواهید مىتوانید این آیه را در این رابطه بخوانید: «تکاد السماوات یتفطّرن من فوقهنّ» (شورى / ۵) نزدیک است آسمان از سنگینى خدا بترکد»1 عبداللّه فرزند احمدابن حنبل در کتاب خود بنام «السنه» نقل مىکند : «کعب الاحبار» در تفسیر آیه «خلقت بیدى» مىگوید: «إنّ اللّه لم یمّس بیده شیئاً إلا ثلاثا خلق الآدم بیده و غرس الجنته بیده و کتب التورات بیده» خداوند با دست خود جز ۳ چیز هیچ امر دیگر را لمس نکرد.انسان را با دست آفرید و بهشت را با دست خود بنا نهاد و تورات را با دست خویش نوشت.»2 شبیه اینگونه مطالب جعلى و خرافى در زمینه تفسیر آیات قرآن کریم، در کتابهاى تفسیرى و روایى اهل سنت و جماعت، فراوان به چشم مىخورد که در این مقطع از نوشتار به نقل یک مورد دیگر بسنده مىکنیم. محمدابن عبدالوهاب در تفسیر آیه «و الارض جمیعا قبضته یوم القیامه» (زمر / ۶۷) مىنویسد : «ابن مسعود گوید: یک تن از عماى یهود نزد رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم آمد و گفت یا محمدصلى الله علیه وآله وسلم ما معتقدیم خداوند آسمانها را بر یک انگشت و آب را بر یک انگشت و خاک را بر یک انگشت و سایر مخلوقات را بر انگشت دیگر نگاه داشته و گوید ملک منم و پادشاه منم، پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم به نشانه تصدیق آن یهودى آنچنان خندید که دندانهاى مبارکش نمایان گشت.»3 گرچه تا نیمه اول قرن دوم از نفى تأویل آیات صفات و تفسیر آن به معناى ظاهرى و انتساب صفات ظاهرى انسانگونه به خداوند، به گونه صریح و بىپرده در مجامع قرآنى و دینى مسلمانان سخن به میان نمىرفت و یا به صورت محدود مطرح مىشد، ولى بىتردید این سخنان موهوم که از سوى علماى یهود جعل مىشد و نتیجه آن هم تجسیم و هم تشبیه خدا به خلق بود، به صورت گسترده جعل و در میان کتابهاى روایى اهل سنت وجماعت، جا گرفت. عصر فقیهان، پیشوایان اهل حدیث و ابوالحسن اشعرى چنان که از عنوان این فصل پیداست در این قسمت از نوشتار به بررسى دیدگاه فقیهان معروف و شناخته شده اهل سنت و جماعت ونظریه پیشوایان اهل حدیث و ابوالحسن اشعرى پیشواى فرقه کلامى اشاعره خواهیم پرداخت. با ناپایدارى و سرانجام سقوط حکومت بنىامیه و انتقال حکومت به بنىعباس، فرصت و زمینه مناسبى براى صاحبنظران پیشآمد تا باورها و برداشتهاى خود از آموزههاى دینى را آزادانه و بىپروا بازگو کنند. سخن گفتن از جسمیت خدا و انتساب صفات ظاهرى به او، با استناد به روایتهاى (به اصطلاح) تفسیرى در رأس دیگر مسائل معرفتى، در آن روزها به شدت رایج شده بود. شخصیتهاى معروف و به نام هر یک به نوبه خود، پیش از هر مطلب معرفتى دیگر، در زمینه صفات خداوند اظهارنظر مىکردند. دیدگاه ابوحنیفه از شخصیتهاى بلند آوازه اهل سنت و جماعت، نخستین کسى که از نفى تأویل آیات صفات و تفسیر آن آیات با ظاهر سطحى و در نتیجه انتساب صفات مخلوقگونه به خداوند بىپرده و با صراحت سخن گفت، فقیه عقلگراى عامه، نعمان ابنثابت زوطى کوفى امام اعظم ابوحنیفه (۱۵۰-۸۰ ه ق( پیشواى مذهبى حنفیان بود. ابوحنیفه با این که از پیشوایان «اصحاب رأى» در کوفه و بغداد و در تقابل با اهل حدیث بود و در استنباط مسائل فقهى علاوه بر کتاب و سنت از عقل و قیاس به میزان قابل ملاحظهاى سود مىجست. آیاتى را که بر صفات خبریه خداوند دلالت مىکند، با ظاهر حرفى تفسیر مىکرد و تأویل را در آیات صفات، نفى و مغایر با قرآن مىدانست و پیرو این برداشت از آیات صفات، صفتهاى ظاهرى را به خداوند نسبت مىداد. او در کتاب «الفقه الاکبر» مىگوید: «و له ید و وجه و نفس کما ذکره تعالى فىالقرآن فما ذکره اللّه تعالى فى القرآن من ذکر الید و الوجه و النفس فهو له صفات بلا کیف و لا یقال ان یده قدرته او نعمته لانّ فیه ابطال الصفه».4 «و براى خدا دست و صورت و نفس است. همانگونه که خداوند متعال خود در قرآن هر یک از صفات یاد شده را براى خویش ذکر کرده است. پس آنچه را که خداوند از دست و صورت و نفس در قرآن براى خود ذکر نموده، از آن خود او است. اما صفتهاى بدون کیفیت، نمىتوان گفت که دست خدا در قرآن به قدرت یا نعمت او تأویل مىشود. زیرا این تأویل به معناى ابطال صفت خواهد بود.» و نیز از ابوحنیفه پرسیده شد: آیا براى خداوند دست و پا و صورت و چشم و گوش و نفس و… هست؟ در پاسخ گفت : «بله چون خداوند در قرآن کریم همه این صفتها را براى خود ثابت کرده است. مثل «خلقت بیدى» «به دست خود آفریدم» و مانند قول خداوند «بل یداه مبسوطتان» «بلکه دو دست او گسترده است» و…»5 چنان که یاد شد، ابوحنیفه در مسائل فقهى براى عقل و حتى قیاس، اعتبار ویژهاى قائل است. بنابراین نادیده پنداشته شدن عقل از سوى او در مسائل اعتقادى و تفسیرى به ویژه تفسیر آیات، بعید مىنماید و این امر این حقیقت را آشکار مىکند که روایتهاى اسرائیلى و ساخته و پرداخته یهود که از همان دهههاى نخستین قرن اول هجرى زیرکانه طراحى و با روایتهاى اسلامى عجین شدند، در پیدایش پارهاى از اعتقادات غیردینى براى مسلمانان آن هم در رابطه با صفات الهى، خالى از تأثیر نبوده است. مطالبى را که در فصول بعد به ارزیابى مىنشینیم، گواه روشن این مدعا خواهد بود. پیشوایان اهل حدیث پیشوایان اهل حدیث که مرکزیتشان در حجاز و از نظر زمان اندکى متأخرتر از ابوحنیفه، پیشواى اصحاب رأى بودند، یکى از دو جریان عمده فقهى اهل سنت و جماعت بودند که در واقع در برابر «اصحاب رأى» و تفکر عقلگرایانه ایشان، شکل گرفته بودند. آنان مسائل فقهى خود را تنها از ظاهر قرآن و حدیث به دست مىآوردند و در این امر لااقل یک قدم از ابوحنیفه و پیروانش عقب افتاده بودند و مخالفت آنان با اصحاب رأى دقیقاً به خاطر همین موضوع بود. اهل حدیث روش فقهى خود را در مسائل اعتقادى و از جمله صفات الهى و… نیز تعمیم داده بودند. آنان آیاتى را که به اصطلاح متکلمان از صفات خبریه خداوند، خبر مىدهد، با معناى ظاهرى آن تفسیر مىکردند. و در نتیجه براى خداوند، بسان انسان و هر مخلوق دیگر، صفات ظاهرى قائل بودند، اهل حدیث در مقاطع تاریخى گستردهاى ابراز وجود نموده، و طیفى از مسلمانان را با خود همراه کردند. (بدین مناسبت دیدگاه اهل حدیث در این نوشتار در چند مقطع تاریخى بررسى مىشود) اما پیشوایان اصلى و بنیانگذاران نخستین اهل حدیث را به ترتیب تاریخ و عصر زندگى، مالک ابن انس ابن مالک ابن ابوعامر (۹۵ – ۱۷۹ ه ق( پیشواى مذهب مالکى، محمدابن ادریس شافعى (۲۰۴-۱۵۰ ه ق(، پیشواى مذهب شافعى و احمد ابن حنبل (م ۳۳۰ ه ق)، پیشواى مذهب حنبلى و دیگر همفکرانشان چون داود ابن على اصفهانى و… تشکیل مىدهند. در این فراز از این نوشتار، به صورت گذرا مرورى به دیدگاه پیشوایان اهل حدیث از مالک ابن انس تا احمدابن حنبل در رابطه با آیات صفات الهى خواهیم داشت. همانگونه که در آغاز این فصل یاد شد، پیشوایان اهل حدیث همچون ابوحنیفه، آیات صفات را با ظاهر حرفى تفسیر مىکردند و در نتیجه اینگونه تفسیر، همه صفات ظاهرى را به خداوند نسبت مىدادند و به منظور نفى تشبیه خدا به خلق، قید «بلاکیف» بر آن مىافزودند. یعنى این صفات براى انسان از کیفیت ویژه و مشخص برخوردار است، برخلاف صفات الهى که کیفیت ندارد. معروف است شخصى از مالک ابن انس، تفسیر آیه «الرحمن على العرش استوى» (طه /۵) را پرسید. وى در جواب گفت : «یعنى خداوند بر عرش استقرار دارد». پرسش کننده گفت استقرار خدا بر عرش چگونه است؟ مالک چنان خشمناک شد که هرگز چنان خشمناک و عصبانى دیده نشده بود. رنگش تغییر کرد و عرق بر چهرهاش نشست. جمع حاضر همه سرها را به زیر افکندند. پس از چند لحظه مالک سر برداشت و گفت: «الإستواء معلوم و الکیفیه مجهوله و الأیمان به واجب و السؤال عنه بدعه».6 «استواء خداوند بر عرش معلوم، کیفیت آن مجهول، ایمان به این مطلب واجب و سؤال از آن بدعت مىباشد». جمله «الاستواء معلوم و…» از شافعى و احمدابن حنبل و داود ابن على اصفهانى نیز نقل شده است. و نیز شافعى چنین نقل شده است: «آیات قرآن کریم این صفتها را (صفات ظاهرى) براى خداوند ثابت کرده ولى کیفیت را از این صفات نفى کرده است.»7 داود ابن على اصفهانى و گروهى دیگر از پیشوایان سلف نیز صفتهاى ظاهرى را براى خداوند با نفى کیفیت آن نسبت داده و جمله «الاستواء معلوم و…» را بارها تکرار کردهاند.۸ شهرستانى در تشریح نگرش پیشوایان اهل حدیث چنین مىگوید: «بدان که پیشینیان از اصحاب حدیث چون زیادهروى معتزله در علم کلام و مخالفت آنان با سنت به یاد مانده از ائمه راشدین و حمایت از بنىامیه در اعتقاد به قدر و از بعضى بنىعباس، مذاهب نفى صفات و خلق قرآن و… را مشاهده کردند، در تقریر دیدگاه اهل سنت و جماعت نسبت به متشابهات قرآن کریم و اخبار نبوى، دچار تحیر و سرگردانى شدند. امام احمدبن حنبل و داوودبن على اصفهانى و گروهى از امامان سلف، بر راه سلف متقدم بر خود که اصحاب حدیث همچون مالکبن انس و مقاتل بن سلیمان باشند، رهسپار شدند و راه به سلامت پیمودند و گفتند به آنچه که کتاب و سنت آوردهاند، ایمان مىآریم و بعد از قطع به این که خداى عزوجل به هیچ یک از مخلوقاتش شبیه نیست، مرتکب تأویل نمىشویم. و مىگفتند ما در تفسیر و تأویل آیات به دو جهت توقف مىکنیم: ۱- نفیى که در قرآن وارد شده است. «و ما یعلم تأویله الا اللّه و الراسخون فى العلم یقولون آمنّا به کل من عند ربّنا…» (آل عمران/ ۷) پس به این روش (نفى تأویل) از کژى و انحراف دورى مىکنیم. ۲- تأویل به اتفاق، امرى مذموم و غیرقطعى است. و در صفات بارىتعالى اخذ ظن جایز نیست. چه بسا آیه را به معنایى غیر از آنچه مراد خداست تأویل نماییم. و در ورطه انحراف فرو افتیم. چون راسخان در علم مىگویند: همه از جانب پروردگارت است و ما به ظاهر آن ایمان آوردیم و باطن آن را تصدیق مىنماییم و علم آن را به خدا وامىگذاریم و ما مکلف به شناخت اینگونه امور نیستیم؛ چرا که معرفت بدان از شرایط و ارکان ایمان نیست. برخى از ایشان احتیاط بیشترى کردند تا آنجا که واژههایى مانند «ید»، «وجه»، «استوى» و امثال اینها را به غیر عربى برنگردانیدند. در صورت نیاز به ذکر، عین لفظ را بدون هیچگونه توجیهى نقل کردند. اینچنین نگرشى طریق سلامت است. و در آن خبرى از تشبیه نیست.»9 و نیز شهرستانى مىنویسد : «اما سلفیون که به تأویل روى نیاوردند و به تشبیه هم نزدیک نشدند، از ایشان است مالک ابن انس آنجا که مىگوید: «الاستواء معلوم و الکیفیه مجهوله و الایمان به واجب والسؤال عنه بدعه».10 گرچه شهرستانى در تحلیل خود بر این باور است که احمدابن حنبل همچون دیگر سلف خود از گرفتارشدن در تشبیه و تجسیم راه به سلامت پیمود. اما پارهاى از منابع به جاى مانده از نزدیکان احمدابن حنبل، بیانگر این واقعیت است که ایشان نسبت به سلف خود گامى به تشبیه نزدیکتر بوده است. ابن تیمیه به نقل از احمدابن حنبل مىگوید : «آیه شریفه «خلقت بیدى» دلالت دارد بر این که براى خداوند دست است. بنابراین هر که در هنگام خواندن این آیه دست خود را حرکت دهد، دست او باید قطع شود و هر که در وقت خواندن «قلبالمؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن» (قلب مؤمن بیندو انگشت از انگشتان خداوند رحمان قرار دارد( انگشتان خود را حرکت دهد واجب است انگشتان او قطع شود.»11 شهرستانى در قسمت دیگرى از سخنان خود، عین این مطلب را از احمدابن حنبل نقل کرده است.۱۲ تفکر ظاهرنگرى به آیات صفات الهى و دیگر آیات متشابه قرآن از سوى پیشوایان اهل حدیث از مالک ابن انس تا احمدابن حنبل و حتى پیش از اینها از پیشواى اهل رأى ابوحنیفه، آنان را از تأویل و تفسیر آیات متشابه به شیوه دیگر مفسران و یا گرفتن تفسیر واقعى آن از اهل بیت رسولخداعلیهم السلام که سرچشمه اصلى در فهم کلام الهى مىباشند، بازداشت و این امر، ضایعه بزرگ و غیرقابل جبران در تاریخ قرآنپژوهى اسلامى پدید آورد و نیز سبب شد که آنان در گردآورى مطالب القا شده از سوى یهود به عنوان روایتهاى نبوى نهایت کوشش و اهتمام را مبذول نمایند و از سوى دیگر خود آنان در تعارض باورهاى اعتقادى گرفتار آمدند. زیرا از یک طرف روایتهایى را جمعآورى مىنمودند که از تجسیم و تشبیه خداوند به سایر مخلوقات خبر مىداد و از دیگر سوى این امر را برخلاف باور دینى مسلمانان مىیافتند. لذا مىکوشیدند خود را از گودال تشبیه بیرون کشند و از اینرو قید «بلاکیف» را بر اعضا و جوارح خدا مىافزودند تا دچار تشبیه نشوند. با همه اینها این تفکر براى پیروان آنان در سدههاى بعدى موجب انحراف اعتقادى در حد خروج از جرگه مسلمانان گردید که در این نوشتار پس از یک نگاه کوتاه به دیدگاه ابوالحسن اشعرى در چند فصل و در مقطعهاى گوناگون تاریخى به ارزیابى آن مىنشینیم. دیدگاه ابوالحسن اشعرى از آنجا که بین دیدگاه ابوالحسن اشعرى و فرقه کلامى اشاعره در رابطه با آیات صفات، تفاوت آشکار وجود دارد، دیدگاه او را جدا از دیدگاه اشاعره بررسى مىکنیم. «ابوالحسن علىابن اسماعیل اشعرى» (324-260 ه ق( پیشواى فرقه کلامى اشاعره و بنیانگذار این مکتب کلامى است. ابوالحسن اشعرى که با احمدابن حنبل در یک زمان مىزیست، در دوران جوانى به اندیشههاى معتزلى دلبستگى تمام داشت و اصول عقاید اعتزال را نزد معروفترین استاد معتزلى زمان خود «ابوعلى جبایى» (م ۳۰۳ ه ق( فراگرفت و تا سن چهلسالگى از مدافعان مکتب اعتزال به شمار مىرفت و کتابهاى بسیارى نیز به همین منظور نگاشت. در همین دوران بود که به یکباره از اعتزال روى برگرداند و در مقابل معتزله قرار گرفته و همسو با اهل حدیث گردید. او دلیل تغییر عقیده از اعتزال را نزدیککردن آراى معتزله به باورهاى اهل حدیث عنوان مىکرد. ولى به تدریج در بسیارى از اعتقادات تحت تأثیر اهل حدیث قرار گرفت. از جمله موضوعاتى که در آن با اهل حدیث همعقیده شد، نفى تأویل در آیات متشابه و آیات صفات و تفسیر آنها به معناى ظاهرى و انتساب صفات ظاهرى به خداوند بود. اشعرى در کتاب خود بنام «مقالات الاشعریین» دیدگاه اهل حدیث را اینگونه تبیین مىکند: «جمله ما علیه اهل الحدیث و السنه… و أن اللّه سبحانه و تعالى على عرشه کما قال الله «الرحمن على العرش استوى» و ان له ید بلا کیف کما قال : «خلقت بیدى» و کما قال: «بل یداه مبسوطتان» و أن له عینان بلا کیف. کما قال : «تجرى بأعیننا» و أن له وجه کما قال «و یبقى وجه ربک ذوالجلال و الأکرام»13 «پارهاى از عقاید اهل حدیث را بازگو مىکنم… و همانا او بر عرش خود استقرار دارد چنان که خداوند سبحان مىفرماید: «خداوند بر عرش خود استقرار دارد». و براى او دست است، چنان که فرمود: «با دست خود آفریدم». و نیز فرموده است: «بلکه دو دست خداوند گسترده است». و براى او دو چشم است اما بدون کیفیت. چرا که خود فرمود: «در مقابل چشمان ما جارى است». و براى او صورت است. چنان که فرمود : «باقى مىماند صورت پروردگارت که صاحب جلال و اکرام است.» اشعرى نظر خود را در رابطه با صفات الهى چنین بیان مىکند: «خداوند دو دست دارد. اما بدون کیفیت، چنان که فرموده است: «بل یداه مبسوطتان» (مائده / ۴۶) و خداوند دو چشم دارد اما بدون کیفیت، چنان که فرموده است: «تجرى بأعیننا» (قمر / ۱۴) و…»14 ابوالحسن اشعرى رؤیت خدا را ممکن مىداند، ولى رؤیت را مستلزم شباهت خدا به خلق نمىداند. به گفته برخى محققان ابوالحسن اشعرى مىگوید : «خداوند دیده مىشود، اما دیدهشدن خدا مانند دیده شدن سایر اجسام نیست.»15 با نقل این مطالب از خود ابوالحسن اشعرى به روشنى درمىیابیم که بین او و پیشوایان اهل حدیث در رابطه با تفسیر آیات صفات، کمترین اختلافى وجود نداشته است. اما قابل ذکر است که بین اشاعره بعد از ابوالحسن اشعرى و اهل حدیث بعد از احمدابن حنبل در مقاطع گوناگون تاریخى اختلافنظرهاى فراوانى پیش آمد. اهل حدیث تجسیم خداوند را با صراحت به تشبیه او به خلق سرایت دادند. اما اشاعره کما بیش مىکوشیدند تا خداوند را از تجسیم «بلاکیف» هم تبرئه کنند. دیدگاههاى بعضى اشاعره را در فصول بعدى به بررسى خواهیم نشست. آغاز اعتقاد صریح به تجسیم و تشبیه خدا پس از درگذشت احمدابن حنبل، اهل حدیث، حتى نزدیکان او با کمال صراحت از تجسیم و تشبیه خدا به خلق سخن گفتند. عبداللّه ابن احمد ابن حنبل کتابى بنام «السنه» به رشته تحریر درآورده و بیشترین روایتهاى آن کتاب را هم از پدرش احمد نقل مىکند. این کتاب مملو است از روایتهایى ساخته و پرداخته یهود مبنى بر تجسیم و تشبیه خدا. در آن کتاب از خنده، دست، پا، چشم، گوش، و… و دیگر اعضا و جوارح و همچنین لزوم فضا و مکان براى خدا سخن گفته است. مواردى را از مطالب این کتاب در فصلهاى پیشین یاد کردیم و اینک به چند مورد دیگر نیز اشاره مىکنیم: ۱- «انس ابن مالک از رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم نقل کرده است که چون آیه «یوم نقول لجهنم هل امتلأت و تقول هل من مزید» (ق / ۳۰) نازل شد، آن حضرت فرمود: «یلقى فىالنار و تقول هل من مزید حتى یضع قدمه (او رجله) علیها فتقول قطّ قطّ»16 «خداوند انسانها را یکسره در آتش مىاندازد و آتش همواره فریاد مىزند آیا بیشتر از این هم هست؟ تا اینکه خداوند پا یا قدم خود را در جهنم مىگذارد و آتش جهنم فریاد مىزند بس است! بس است!» 2- «اسماعیل ابن معمر از ابوهریره نقل مىکند که رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود: «ضحک ربّنا من رجلین یقتل احدهما صاحبه ثم یصیران الى الجنّه»17 «پروردگار ما از دو مردى به خنده مىآید که یکى از آن دو رفیق خود را کشته باشد و هر دو وارد بهشت گردند.» ابوبکر محمدبن اسحاق ابن خزیمه یکى دیگر از افراد مشهور و به نام اهل حدیث و نزدیکان احمدابن حنبل کتابى به نام «التوحید» نوشته است و آن کتاب مملو از روایتهاى اسرائیلى وساخته و پرداخته یهود و براساس آن مطالب خرافى، تمامى آیات صفات را با ظاهر حرفى تفسیر نموده و در نتیجه آن تفسیر، تمامى صفتهاى ظاهرى از قبیل دست، انگشت، پا، صورت، چشم، گوش، گوشت، خون، نیازمندى به مکان و… را به خداوند نسبت داده است. از این کتاب تنها به نقل یک مورد بسنده مىکنیم: «از معاذ عنبرى پرسیدم : آیا خداوند را صورتى هست؟ در جواب گفت: آرى. سپس تمامى اعضا و جوارح و اندامهاى خداوند را از قبیل بینى و دهان و سینه و شکم برشمردم و او پاسخ مثبت داد ولى خجالت کشیدم که شرمگاه خداوند را از او بپرسم، لذا با دست اشاره کردم و او گفت: آرى، پرسیدم: آیا خداوند مذکر است یا مؤنث؟ در جواب گفت: مذکر. این مطلب برایم گران آمد. برخى از اصحاب او گفتند: این مطلب (مذکر بودن خدا) در قرآن مذکور است آنجا که مىفرماید: «و لیس الذکر کالانثى» این سخن مرا خوش آمد و متوجه غفلت خویش شدم.»18 بعضى از اهل حدیث، اشاره با دست به سوى خداوند و مصاحفه و معانقه با او را تجویز مىکنند. جرجانى در شرح المواقف گوید: «بعضى از اهل حدیث مانند مضمر، کهمس، احمد هجیمى و… گفتهاند که مخلصان و مؤمنان در دنیا و آخرت با خدا معانقه و روبوسى مىکنند.۱۹ به گفته شهرستانى یک مشبّهه متجرّى گفته است : «من از اثبات فرج و لحیه براى خدا حیا مىکنم غیر از این دو، دیگر هرچه از اعضا و جوارح براى خدا تصور شود از من بپرسید، من همه را ثابت مىکنم چون قرآن همه راثابت کرده است.۲۰ شهرستانى در تبیین باورهاى اهل حدیث در مورد آیات صفات و همچنین در تفسیر از صفات خبریه خداوند، مطلبى مفصل دارد که قسمتهایى از آن را یاد مىکنیم : «اما فرقه مشبّهه حشویه، جمعى از آنان چون مضمر و کهمس و احمد هجیمى گفتهاند که مىتوان خدا را لمس کرد و با او مصافحه و معانقه کرد و مسلمانان مخلص مىتوانند در دنیا و آخرت خدا را در آغوش بگیرند و با او معانقه نمایند. البته در صورتى که در زهد و ریاضت و کوشش در جهت خودسازى در حد اخلاص و اتحاد برسند. کعبى از برخى علماى اهل سنت نقل مىکند، که گوید حتى در همین دنیا هم مىتوان خدا را دید و او را زیارت کرد و او هم به دیدار ما بیاید و از داوود جوارى نقل شده است که گوید: «خداى من جسم است اما نه مانند دیگر اجسام، گوشت و خون و اعضا و جوارح چون دست و پا و چشم و گوش و صورت و… دارد، گوشت و خون او مانند دیگر گوشتها و خونها نیست. … (سپس وچه مفارقت خدا با دیگر مخلوقات را این گونه شرح مىدهد) : خداوند از بالا تا سینه میان تهى است و درون باقى اعضاى او پر است و موهاى سیاه و انبوه دارد و موهایش مجعد است.» اینان آیاتى را که در قرآن آمده است مانند این که مىگوید : خداوند بر فراز عرش خویش نشسته است و یا مانند این که دو دست خدا گسترده است و آیات دلالت کننده بر دست و صورت و پا و چشم و گوش و پهلو و بالابودن و پایین آمدن و… را به همان معناى ظاهرى تفسیر مىکنند. یعنى مضامینى را که به اجسام نسبت داده مىشود، به همان شکل ظاهرى به خدا نسبت مىدهند… آنان اخبار و روایات بسیار دیگرى را به دروغ به رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم نسبت دادهاند که بیشتر آنها را از یهودیان گرفتهاند. آنان آنقدر در تشبیه خدا مبالغه کردهاند که گفتند: هر دو چشم خدا درد مىکرد، فرشتگان به عیادت خدا آمدند و یا این که خداوند در طوفان نوح آنقدر گریست که هر دو چشمش به درد آمد و این که عرش در زیر خداوند، صدایى همانند رحل آهن مىدهد و به اندازه چهار انگشت از چهار طرف گسترده است. همچنین مشبّهه از پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل کردهاند که پروردگارم با من ملاقات کرد و به من دست داد و از من استقبال کرد و دستش را میان دو کتف من نهاد به حدى که من سردى انگشتانش را به خوبى روى سینهام احساس کردهام.»21 شهرستانى گوید : «مشبّهه همه، اهل حدیث بودند و خود را از پیروان احمدبن حنبل مىنامیدند.»22 توجه به مطالب یاد شده و صدها نسبت ناروا به خداوند بىهمتا از سوى اهل حدیث که در این نوشته مجالى براى بیان آن نیست، به روشنى مىنمایاند که تلاشهاى یهود در رابطه با تحریف معنوى قرآن کریم که از عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کودنى و نادانى پیشوایان اهل حدیث و اهتمام آنان در گردآورى جعلیات یهود به عنوان روایت و خوددارى از روشهاى تفسیرى درست، کاملاً به ثمر رسید و خرافههاى مغایر با حقایق دینى و قرآنى و نسبتهاى ناروا به ذات اقدس الهى در متون تفسیرى و روایى مسلمانان راه یافت و امت اسلامى را علاوه بر چالشهاى سیاسى و فقهى با اختلافات اعتقادى فوقالعادهاى آن هم در رابطه با صفات الهى گرفتار کرد. اشاعره و اصلاح دیدگاه اهل حدیث در فهم آیات صفات چنانکه در یکى از فصلهاى پیشین یاد شد، ابوالحسن اشعرى با ادعاى تعدیل در مذهب اهل حدیث و نزدیک ساختن دیدگاه اعتزال به اهل حدیث به آنان نزدیک شد. ولى در جهت تعدیل دیدگاهها و باورهاى اهل حدیث نه تنها کارى از پیش نبرد که خود تحت تأثیر اندیشه آنان قرار گرفت. اما پیروان او که از آنان به اشاعره یاد مىشود، پس از سپرىشدن عصر حیات ابوالحسن اشعرى براى تعدیل دیدگاههاى او و اهل حدیث و در عین حال براى ترویج مذهب کلامى او در بین علماى عامه کوششهاى قابل توجّهى را مبذول داشتند. صاحبنظران اشاعره هرچند متأخرتر از او قرار گرفته و با پیشوایشان فاصله زمانى بیشترى پیدا کرده، دیدگاههاى صائبتر و معتدلترى ابراز مىکردند. یکى از شارحان در تبیین دیدگاه اشاعره در زمینه فهم آیات صفات مىنویسد: «اشاعره معتقدند که خداوند جسم نیست و در جهتى قرار ندارد، از این رو شرایطى مانند مواجهه و تأثر حدقه و… محال است. با این حال مىتواند مانند ماه شب چهارده بر بندگانش منکشف شود و به دیده درآید… دلیل ما هم عقل است و هم نقل و اما اصل در این باره نقل است.»23 در این بیان جسمیت خداوند نفى شده، ولى رؤیت او ممکن دانسته شده، با همه اینها این بیان هم با دیدگاه خود اشعرى و پیشوایان اهل حدیث که جسمیت بلاکیف را براى خدا قائل بودند، متفاوت است و هم تشبیه خدا به خلق در آن راه ندارد. دیدگاههاى ابوالحسن اشعرى در ابتدا به دلیل تأثیرپذیرى محض از اهلحدیث مورد پذیرش علماى اهل سنت و جماعت قرار نگرفت؛ بهگونهاى که در جاى جاى جهان اسلام با او به مخالفت برمىخواستند. اما با تعدیلى که طرفداران او بعد از خودش به نظریات و دیدگاههاى او به وجود آوردند، تدریجاً بر حوزههاى فکرى اهل سنت و جماعت چیره گشت. نخستین شخصیتى که پس از اشعرى از این حوزه برخاست و در جهت تعدیل آن کوشید، ابوبکر باقلانى (م ۴۰۳ ه ق) بود. او آراى اشعرى را که به اجمال در دو کتابش به نامهاى «الابانه» و «اللمع» آمده با تعدیل و شرح و بسط بیشترى مطرح ساخت و آن را در قالب یک نظام کلامى مطرح ساخت. اما بیشترین تعدیل در مذهب اشعرى توسط امامالحرمین جوینى (م ۴۷۸ ه ق) صورت گرفت. جوینى از سویى شیخالاسلام و امام مکه و مدینه بود و نظریاتش در سراسر عالم اسلام مورد احترام و پذیرش قرار مىگرفت و از سوى دیگر پس از تأسیس مدرسه نظامیه بغداد به سال ۴۵۹ ه ق به دستور خواجه نظامالملک به آنجا فرا خوانده شد و مدت سىسال در آن مدرسه به تدریس مشغول بود. و از ناحیه دیگر او مکتب اشاعره را با اصلاح و تعدیل و تلاش در جهت دور ساختن از تفکر اهل حدیث، ترویج مىکرد. این سه عامل سبب شد که او در جهت معرفى کردن مکتب کلامى اشاعره، نقش بیشترى ایفا کند. امام محمد غزالى (م ۵۰۵ ه ق) یکى دیگر از رجال معروف و به نام اشاعره و از شاگردان امامالحرمین جوینى بود که در تعدیل مکتب اشاعره و تفسیر آیات صفات و تخطئه دیدگاههاى اهل حدیث، گامهاى مؤثرى برداشت. غزالى که در یک تحول روحى به عرفان نیز گرایید، بر مبناى تفکر کلامى اشاعره، یک تفسیر عرفانى به نگارش کشید. دیدگاه ابوحامد غزالى از ویژگىهاى زیر برخوردار است: ۱- با این که وى به عرفان روى آورد، اما برخلاف اعتقاد همه عرفا در آیات صفات، از تأویل آیات سخن به میان نیاورد. ۲- اعتقاد به جسمیت خدا را غیرممکن، محال، بتپرستى و کفر خواند. ۳- در فهم آیات صفات از فرهنگ واژگان عرب سود جسته و معتقد است که واژگان قرآنى و روایى که بیانگر صفات الهى مىباشند، در مورد خدا به معناى مجازى و کنایه به کار مىروند؛ نه به معناى موضوع له اصلى و حقیقى. مثلا «یداللّه» به معناى قدرت خدا و «وجه اللّه» به معناى ذات خدا مىباشد. و فرهنگ واژگان عرب استعمال لفظ بر معناى کنایى و مجازى را مىپذیرد. غزالى مىنویسد: «الفاظى که در عبارات قرآنى و احادیث نبوى در مورد صفات خدا به کار مىروند، براى آن الفاظ، معانى ظاهرى است و آن همان معانى حسیه است که ما آن را مىبینیم. آن معانى بر خداى تعالى محال است و براى آن الفاظ، معانى مجازى و مشهور دیگرى نیز هست که عربها آن معانى را بدون تأویل مىشناسند و تفسیر الفاظ به معناى مجازى محال نیست. پس در سخنان پیامبرخداصلى الله علیه وآله وسلم که فرمود : «ان اللَّه خمّر آدم بیده» «خداوند گل آدم را به دست خود سرشت» هرگاه مخاطب، واژه «ید» را مىشنود و نیز سخنان دیگر آن حضرت که فرمود: «إنّ قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن» «قلب مؤمن بین دو انگشت از انگشتان خداوند است». واژه «اصابع الرحمن» را مورد توجه قرار دهد، شایسته است بداند که این واژهها بر دو معنا استعمال مىشود… یکى از این دو معنا، «موضوع له» اصلى این الفاظ است که همان عضو مرکب از گوشت و استخوان و عصب مىباشد. و گاهى این الفاظ از باب استعاره به معناى دیگر استعمال مىشود و آن معنى هرگز دلالت بر جسمیت ندارد. چونکه گاهى گفته مىشود: «شهر در دست امیر است» یعنى شهر در تحت حمایت امیر است و الا ممکن است، اصلاً دست امیر قطع شده باشد، پس عامى و دانشمند قطعاً و یقیناً باید بداند که پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم با آن الفاظ در مورد خدا جسم را اراده نکرده است و باید بدانند که ادعاى جسمبودن در حق خداوند، محال است. پس در ذهن هر کس خطور کند که خدا مرکب از چند عضو است، پرستنده بت خواهد بود؛ زیرا هر جسمى مخلوق است و پرستش مخلوق، کفر است و پرستش بت کفر است. زیرا بت مخلوق است.»24 پس از غزالى مىتوان از امام فخرالدین رازى (م ۶۰۶ ه ق) در نفى تجسیم و تشبیه از خدا و تعدیل دیدگاه اهل حدیث و پیشواى اشاعره ابوالحسن اشعرى نام برد. فخر رازى در ضمن دفاع از مکتب اشعرى و تلاش براى تثبیت و کوشش براى تعدیل آن، با تفکر فلسفى که داشت، به آن رنگ فلسفى بخشید. فخر رازى آیات صفات را از آیات متشابه مىداند و معتقد است که تأویل آیات متشابه به خداوند واگذار شده است و از سوى دیگر حمل آیات صفات را به معناى ظاهرى آن جایز نمىشمارد. او مىگوید : «این آیات (آیات صفات) از آیات متشابه قرآن است و اعتقاد به این که مراد خداوند از این آیات چیزى غیر از ظاهر آیات مىباشد، واجب است. همچنان که اعتقاد به «تفویض». فهم مراد این آیات به خداوند واجب است. و فرو رفتن در تفسیر آن آیات جایز نیست.»25 از اظهارات فخرالدین رازى چنین برمىآید که او جسمیت خدا و انتساب صفات ظاهرى به ذات پروردگار را نفى مىکند. ولى فهمیدن آیات صفات را ممکن نمىداند و معتقد است که فهم این آیات به خود خداوند واگذار شده است. نتیجه آنچه گذشت این است : که پیروان ابوالحسن اشعرى گرچه آراى همسانى نداشتهاند، ولى همه اینها این تلاش را مبذول داشتهاند که بگویند انتساب صفات ظاهرى به ذات پروردگار جایز نیست. دیدگاه ابن تیمیه با سرزنش شدن فرقه مجسّمه و مشبّهه از سوى دیگر مسلمانان و گاهى تکفیر شدن آنان از سوى دیگر فرق و مذاهب اسلامى و کوشش بعضى از اشاعره و اهل حدیث براى پوشاندن دیدگاههاى شرکآمیز آنان و حتى تلاش در جهت تعدیل نظریات پیشوایان و بنیانگذاران اهل حدیث و اشاعره در زمینه تفسیر آیات صفات با ظاهر حرفى، سخن گفتن از تجسیم و تشبیه خدا به خلق، کمکم به دست فراموشى سپرده مىشد و هیچ صاحبنظرى به خود اجازه نمىداد که با صراحت در مجامع علمى مسلمانان از تشبیه خدا به خلق، سخن به لب راند. اما ناگهان ابوالعباس احمد تقىالدین بن عبدالحلیم بن خضر معروف به ابن تیمیه حرانى دمشقى (م ۷۲۸ ه ق) که در آن هنگام خود را پرچمدار مذهب حنبلى مىدانست، قد برافراشت و با نهایت جرأت و جسارت بار دیگر از جسمیت خدا و شباهت او به خلق سخن گفت. ابن تیمیه به گفته بسیارى از محققان از جمله «عمر عبدالسلام» از پژوهشگران معاصر، مردى جسور، گستاخ و لجوج بود و مىکوشید که پندارها و ادعاهاى خود را با صراحت و سماجت به پیروان خویش تلقین کند.۲۶ ابن تیمیه، اندیشه خود در زمینه صفات الهى را به ظاهر آیات و روایات استناد مىکرد و در تفسیر آیات، تمسک به فراتر از ظاهر را بدعت مىدانست. ابن تیمیه بحث تجسیم و تشبیه را در بیشتر آثار و کتابهاى خود متعرض شده است و به صورت عمده در کتابهاى «منهاج السنه فى الرد على الرافضه و القدریه»، «رساله العقیده الحمویه»، «رساله العقیده الواسطیه»، «مجموع الرسائل الکبرى و الفتاوى الکبرى» و «مجموعه الرسائل و المسائل» از این باور جانبدارى کرده است. او در جلد پنجم کتاب «الرسائل و المسائل» فصل مستقلى تحت عنوان «الطرق المشبّهه فى اطلاق لفظ العرض و الجسم على اللّه» (راههاى مشبّهه در اثبات لفظ عرض و جسم براى خدا( اختصاص داده و از اثبات جسمیت خدا و عارضهپذیرى و وجود طول و عرض براى او در آن به تفصیل سخن گفته است.۲۷ ابن تیمیه در تفسیر سوره مبارکه «نور» مىنویسد : «اما مطلبى را که تاکنون نه در درسهایم گفته بودم و نه در جواب پرسشکنندگان نوشته بودم و اکنون هم مىگویم و هم مىنویسم، این است که هیچ یک از صحابه و تابعان کمترین تردیدى ندارند که همه آیات صفات الهى که در قرآن کریم آمدهاند، تأویل نمىشوند. من همه تفسیرها و همه روایتهایى را که صحابه نقل کردهاند، مطالعه کردهام. من ماشاءاللّه بر بیش از صدکتاب بزرگ و کوچک در تفسیر دست یافتهام، پس تاکنون از هیج یک از صحابه و تابعان نشنیدهام که آیات صفات و یا حدیثهایى را که در صفات الهى وارد شدهاند، به غیر از مقتضاى ظاهرى آنها تأویل کنند.»28 ابن تیمیه در یکى از کتابهاى خود به نام «مجموعه الکبرى فى مجموعه الرسائل الکبرى» مىنویسد: «هیچ یک از صحابه و سلف صالح، با رأى و اجتهاد خود، صفات الهى را با صفات خلق او همانند نکردهاند. ولى آنچه را که خداوند در قرآن کریم، خویش را به آن ستوده و یا پیامبر خدا براى خداوند بیان کرده است، نفى نکردهاند. پس نه قرآن و نه سنت، جسمیت خدا و حلول او را در مکان نفى نکرده است و به پیروى از آن دو (قرآن و سنت) هیچ یک از سلف صالح و تابعان و صحابه، نگفته است که خداوند نه در عرش است و نه در آسمان و نه در جاى دیگر. و نگفته است که خداوند نسبت به همه مکانها مساوى است و نگفته است که خدا در خارج عالم هستى است یا در داخل این عالم. و نگفته است خدا متصل به این عالم است یا منفصل از این عالم و نگفته است که اشاره حسیه به سوى خداوند جایز نیست.»29 همو مىنویسد: «اگر به کسى ضرب و شتم وارد کردید به صورت او وارد نکنید. زیرا خداوند انسان را به صورت خویش آفریده است.»30 در کتاب دیگر خود بنام «فتاوى الکبرى» مىنویسد: «إن اللّه ینزّل فى کل لیله الى الأرض ثم یعود الى عرشه اول الصّباح»31 «خداوند هر شب بر زمین فرود مىآید. سپس اول صبح به عرش خود باز مىگردد.» او در کتاب یاد شده مىنویسد: «إنّه لیس فى شىء من ذالک (اى الآیات و الاحادیث) نفى الجهه و التحیز عن اللّه و لا صفه بما یستلزم لزوم بیّناً نفى ذالک».32 «در هیچ یک از آیات و روایات نفى جهت و مکان از خدا نشده است و نیز وصف خداوند، بهگونهاى که مستلزم نفى جهت و مکان باشد، در قرآن و حدیث نیامده است.» همو مىنویسد: «انّه غضب على الموحّدین ممن قال : ان اللّه لیس بجسم»33 «خداوند بر دستهاى از موحدانى که جسمیت خدا را نفى مىکنند، غضبناک مىشود.» او مىنویسد: «لم ینطق القرآن و لا السنه و لا الاجماع، بأن اللّه لیس بجسم و لم ینفى التشبیه»34 «هیچ یک از قرآن و سنت و اجماع، از جسمیت خداوند سخن نگفته است و هیچ یک از اینها، تشبیه خدا به خلق او را نفى نکرده است.» سخنان و اظهارات ابن تیمیه در زمینه تجسیم و تشبیه خدا، زیاد و افزون از حد است و به نقل بیش از این نیاز نخواهد بود. بنابراین، سخن در این فصل را با نقل مطلبى از سفرنامه ابنبطوطه جهان گرد معروف مسلمان عرب به پایان مىبریم. ابنبطوطه که در سفر به شام با حضور در منبر وعظ و خطابه ابن تیمیه در مسجد جامع شام قسمتى از گفتار و رفتار او را از نزدیک دیده بود، اینگونه شرح مىدهد: «تقىالدین ابنتیمیه از معروفترین فقیهان در شام بود که در دمشق سکونت داشت. گرچه او از هر علم مطلبى مىدانست ولى به کلى ناقص العقل و دور از خرد بود. روز جمعهاى در مسجد دمشق پاى منبر او حاضر شدم. مردم را موعظه مىکرد. در قسمتى از سخنان خود مىگفت: خدا از آسمان پایین مىآید و بعد بالا مىرود و همانگونه که من از منبر پایین مىآیم و بعد بالا مىروم. سپس چند پله از منبر پایین آمد و برگشت. فقیه مالکى بنام ابنالزهرا به او اعتراض کرد و ادعاهاى او را تکذیب کرد. اما مریدان ابن تیمیه به او هجوم آوردند و با مشت و لگد به قدرى او را کوبیدند که عمامهاش بر زمین افتاد.»35 به گفته عمر عبدالسلام، ابن تیمیه به قدرى در الحاد خود پافشارى کرد که علماى مذاهب چهارگانه اهل سنت و جماعت به صورت اجماع حکم تکفیر او را صادر کردند و در نتیجه آن حکم، پادشاه زمان، ابن تیمیه را زندانى کرد تا این که در زندان مرد.۳۶ ابن قیم جوزى در اعتقاد به جسمیت خدا و شباهت او به خلق، همعقیده ابن تیمیه بود. وى در کتاب خود به نام «مختصر الصواعق المرسله» مطالب زیادى در این رابطه نوشته است. ابنقیم در کتاب یاد شده، بابى تحت عنوان «ثبوت الانتقال و الحرکه للّه» تدوین کرده و در آن باب در رابطه با طول و عرض و شکل و صورت و بالارفتن و پایین آمدن خدا مطالبى نگاشته است. او عقاید خود را به ظاهر آیات و روایات مستند مىکند و تأویل در آیات را جایز نمىداند.۳۷ عصر دیگر براى اصلاح اظهارات ابنتیمیه و طرفداران محدود او پتکى بود که بر مغز اهل حدیث و حنابله فرود مىآمد. اینبار صاحبنظران اهل حدیث در صدد شدند که اهل حدیث و در رأس آنان «سلفیون» را از این آراء تبرئه کنند. از جمله کسانى که با تفکر ابن تیمیه در رابطه با تجسیم و تشبیه خدا به خلق به مبارزه برخاست، فقیه و امام حنابله خطیب ابنجوزى بود. ابنجوزى در رابطه با اعتقاد حنابله و اهل حدیث، مطالب مبسوطى بیان کرده و به منادیان این اندیشه به شدت تاخته است. ابنجوزى، نخست از فقیه معروف حنبلى قاضى ابویعلى متوفى به سال ۴۷۵ ه ق که خود از ترویجکنندگان تجسیم و تشبیه بود، به شدت انتقاد کرده و سپس از ابنتیمیه به عنوان تجدید کننده این اندیشه نام مىبرد. ابن جوزى مىنویسد: «ابویعلى حنبلى در دریاى بیکران معارف اسلامى عقیدهاى را شناور ساخت که آبهاى دریاها از تطهیر آن عاجز است و در عین حال آن عقیده الحادى را به حنابله نسبت داد. پیروان حنابله و اهل حدیث مىکوشیدند که این عقیده را تطهیر کنند و لااقل بپوشانند که ناگهان ابنتیمیه با جرأت خاص و منحصر به فرد خود بار دیگر در صدد ترویج و آشکار ساختن این عقیده برآمد.»38 ابو زهره از حنبلیان معاصر نیز دامن زدن ابن تیمیه به تجسیم و تشبیه را مورد نکوهش قرار داده و مىگوید : «ابن تیمیه پنداشته بود که اثبات تمام صفات ظاهرى براى خداوند که در قرآن آمده از قبیل فوقیت و تحتیت و استوا بر عرش و صورت و دست و چشم و گوش و محبت و بغض و هرچه ازاین قبیل در کتاب الهى آمده، بدون تأمل در فهم درست آیات آن و با ظاهر حرفى، درست است. و این مطلب را به سلف هم نسبت مىدهند. آیا به راستى این رأى، همان رأى مذهب سلف است؟ در پاسخ این پندار مىگوییم: حنابله در قرن چهارم چنین سخنانى را مىگفتند و آن را به سلف نسبت مىدادند و صاحبنظران اسلامى در آن روز با آنان به مقابله برخاستند و مىگفتند این پندارها تجسیم و تشبیه را ساقط مىکند. و به راستى اگر اشاره حسیه به سوى خدا درست باشد، چگونه ممکن است که به تجسیم و تشبیه منجر نگردد؟»39 سپس ابوزهره به تخطئه افکار ابنتیمیه از سوى خطیب ابن جوزى پرداخته و مىگوید: «چون امام و فقیه حنبلى خطیب ابنجوزى پرچمدار مذهب حنابله گردید نسبت دادن پندارهاى ابنتیمیه و امثال او را به مذهب سلف نفى کرد.»40 فرقه وهابیت، منادى تجسیم و تشبیه اندیشه ابنتیمیه در زمینه صفات الهى و نفى تأویل، از آیات صفات و تفسیر آن آیات با ظاهر حرفى با مخالفت علماى اسلامى روبرو گردید و اندکاندک روبه خاموشى گراییده بود و بسیارى از صاحبنظران حنابله مىکوشیدند تا مذهب اهل حدیث و حنابله را از دیدگاههاى افراطى او تبرئه کنند. اما در قرن دوازدهم ه ق محمدابن عبدالوهّاب بر مبناى تفکر ابنتیمیه، مذهب جدیدى را در عالم اسلام تأسیس کرد و در قالب مذهب به ارث رسیده خود از ابنتیمیه، تمام گفتههاى او را در همه عرصههاى اعتقادى از جمله تفسیر آیات صفات، زنده کرد. محمدابن عبدالوهاب در بسیارى از کتابها و رسالههاى خود، چون: رساله «التوحید»، «کشف الشبهات»، «تسع رسائل» و… تأویل آیات صفات را بدعت شمرده و فرارفتن از ظاهر قرآن کریم را کفر یاد کرده است. وى در کتاب «التوحید» مىنویسد: «تأویل آیات قرآن از بدعتهاى رافضه است. نه پیغمبر و نه صحابه هیچ یک تأویل را جایز ندانستهاند.»41 محمدبن عبدالوهاب تمام اعتقادات و گفتههاى خود را به مطالب اسرائیلى و گفتههاى معلم فکرى خود ابنتیمیه استناد مىکند. محمدبن عبدالوهاب، تمام مطالبى را که به عنوان روایت از یهود دریافته است، واجبالطاعه مىداند ولى مطلبى را که نزدیک به عقاید شیعه باشد بدعت و موجب کفر مىخواند. او در تفسیر آیه کریمه : «و ما قدروا اللّه حق قدره و الارض جمیعاً قبضته یومالقیامه» (زمر / ۶۷) مىگوید: «ابن مسعود گوید : یک تن از علماى یهود نزد رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم آمد و گفت یا محمد ما معتقدیم خداوند آسمانها را بر یک انگشت و زمین را بر یک انگشت و آب را بر یک انگشت و خاک را بر یک انگشت و سایر مخلوقات را بر یک انگشت خود نگه داشته است و مىگوید پادشاه منم و ملک منم. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به نشانه تصدیق اعتقادات آن یهودى چنان خندید که دندانهاى مبارکش نمایان شد و آیه یاد شده را تلاوت فرمود.»42 او به تأیید مطلب یاد شده چندین مطلب دیگر را به عنوان مؤید به نام روایت نقل مىکند سپس از مجموع آنها چنین نتیجه مىگیرد : ۱ – تفسیر آیه «و الارض جمیعاً قبضته یومالقیامه» در کلام آن یهودى صورت گرفت. ۲- تمام آن علوم (در معرفت و تفسیر آیات الهى) و امثال آن علوم تا عصر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در نزد یهودیان موجود بود که رسول خدا نه آن علوم را رد کرد و نه تأویل، یعنى همه آن علوم را با ظاهر آنها پذیرفت. ۳- رسول خدا سخنان آن عالم یهودى را تصدیق کرد و آیه شریفه یاد شده را در تصدیق آن تلاوت فرمود. ۴- خنده رضایتآمیز رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم از دانش پرقیمت و گرانسنگ آن یهودى بیانگر اهمیت دانش اوست. ۵- تصریح یهودى به وجود دست براى خدا که آسمان را بر یک انگشت و زمین را بر یک انگشت و… و تأیید پیامبر ازآن تصریح، بیانگر اعضا و جوارح براى خداست. ۶- تصریح به سمت راست و چپ براى خدا نشاندهنده مکان و فضا براى خدا و تعلق گرفتن جاى خاص براى حضرت بارىتعالى است. … و سرانجام این که خداوند بالاى عرش خود نشسته است و گاهى مثل هرموجود زنده از آن پایین مىشود.»43 عبدالله بن باز یکى از پیروان محمدبن عبدالوهاب تأویل آیات صفات را بدعت خوانده است. او در کتاب «العقیده الصحیحه و نواقض الاسلام» با استناد به سخنان ابن تیمیه تأویل قرآن را عمل کفرآمیز یاد مىکند.۴۴ ابن باز بسان معلم فکرى خود ابن تیمیه و مشبّهه پیش از او، براى خدا اعضا و جوارح بسان مخلوق و انسان قایل است. ابن باز در تفسیر آیه شریفه «و یبقى وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (رحمن/۲۷) گوید: «سؤال : در روایتى از پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم آمده که صورت کسى را زشت نخوانید زیرا خداوند سبحان انسان را به صورت خودش خلق کرده است. جواب : این حدیث از پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم ثابت است اگر کسى را (کتک) مىزنید مواظب صورتش باشید. زیرا خداوند انسان را به صورت خودش آفریده است.۴۵ دیدگاه ابوزهره تفکر فرقه وهابیت در تأویل آیات صفات که از اندیشه ابنتیمیه نشأت گرفته است از منظر حنبلیان معاصر ضربه مهلکى است که بر پیکره حنابله و اهل حدیث وارد مىشود و انتساب دیدگاههاى آنان به حنابله بار دیگر مذهب حنابله را به گرایش به تجسیم – که بارها کوشیده شده بود از آن تبرئه گردد – نزدیک کرد. از آنجا که زندهشدن این تفکر بر حنابله گران مىآمد در تلاش افتادند که شیوه تفسیرى مناسبى براى آیات صفات جستجو کنند. در این میان مىتوان از حنبلى معاصر «ابوزهره» نام برد. ابو زهره براى دورى از اعتقاد به تجسیم به راهى وارد مىشود که غزالى آن را پیموده بود. او واژگانى ظاهرى را که به خداوند نسبت داده مىشود به معناى کنایى آن تفسیر مىکند و معتقد است که لغت عرب گنجایش اینگونه تفسیر را دارد. وى مىنویسد: «براى ما در تفسیر آیات صفات، دیدگاه دیگرى است و ما به این دیدگاه از ناحیه فرهنگ واژگان عرب (اهل لغت) دست یافتهایم. خداوند فرموده است: «ید اللّه فوق ایدیهم» و فرموده است: «کل شىء هالک الا وجهه». آیا از این واژگان تنها معانى حسیهاى که حنابله ادعا مىکنند فهمیده مىشود؟ یا اینکه معناى دیگرى که مناسب است و شایسته بارىتعالى باشد، نیز فهمیده مىشود؟ پس تفسیر «ید» به «قدرت» از باب کنایه و استعاره صحیح است و تفسیر «وجه» به «ذات» درست است. و درست است که «نزول پروردگار به آسمان دنیا» به معناى نزدیک بودن حساب او و نزدیک بودن ذات بارى تعالى به خلق تفسیر گردد. لغت گنجایش اینگونه تفسیرها را دارد و الفاظ یاد شده در قرآن اینگونه معانى را مىپذیرد. تفسیر این الفاظ به معانى که ما یاد کردیم نسبت به ذات بارى تعالى از تفاسیر حنابله مناسبتر است. حنابله مىگویند: براى خداود «ید» (دست( هست ولى ما کیفیت آن را نمىدانیم. خداوند در آسمان زمین فرود مىآید ولى مانند فرود آمدن ما نیست…. و این تفسیرها احالههایى است به مجهولات که ما نه بازگشت آنها را مىفهمیم و نه نهایت آن را. اما اگر آن الفاظ به معنایى که ما بیان کردیم تفسیر شوند که همه اهل لغت آن را مىپذیرند و هم مرجع و بازگشت آن از لغت بیگانه نیست همانا ما به امورى دست پیدا مىکنیم که در تنزیه خداوند تعالى از تجسیم نزدیکتر باشد و در آن تجسیم نباشد.»46 از آنچه یاد شد به روشنى درمىیابیم که پیروان حنابله و اهل حدیث در قرنهاى بعدى خود نیز از اعتقاد حنابله به صفات الهى به شدت رنج مىبرده و آن تفکر را موجب اهانت به ذات بارىتعالى و گمراهى مردم مىدانسته و براى اصلاح آن قیام کردند. دیدگاه ابو زهره در رابطه با کفرآمیز بودن برداشتهاى ابنتیمیه از آیات صفات و اعتقاد او به تجسیم و تشبیه را در فصل مربوط به خودش بیان کردیم. تفکر حسگرایى سوگمندانه تفکر حنبلىگرى با سبک جدیدترى تحت عنوان «حسگرایى» هماکنون توسط مفسران روشنفکر امروزین اهل سنت و جماعت به صورت جدى دنبال مىشود. در میان این روشنفکران مىتوان از نویسندگانى چون ابوالحسن ندوى و فرید وجدى و شخصیتهایى چون سیدقطب و محمدقطب نام برد. فرید وجدى در کتاب خود به نام «فى ظلال مسائل المادى» و سید ابوالحسن ندوى در کتابهاى خود به نامهاى «ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمین» و «فصل عبور مسلمانان از جاهلیت به اسلام» و سید قطب و محمد قطب در بسیارى از آثار و نوشته هایشان تأمل در آیات متشابه قرآن از جمله آیات صفات و فرورفتن در اینگونه آیات را کارى عبث و باطل و دلیل بزرگى بر عقب افتادگى مسلمانان یاد کردهاند. ابوالحسن ندوى در کتاب «فصل عبور مسلمانان از جاهلیت به اسلام» تحت عنوان «المحکمات و البینات فىالالهیات» مىگوید : «پیامبران مردم را از ذات خدا و صفات او و آغاز و انجام جهان و سرنوشت بشر آگاه کردند و در این زمینهها اطلاعاتى به رایگان در اختیار بشر قرار دادند و بشر را از بحث در مسایلى که مبادى و مقدمات آن مسائل در اختیار بشر نیست (زیرا این علوم ماوراء حس و طبیعت است)، بىنیاز ساختند. اما مردم این نعمت را قدر ندانستند و به بحث و فحص پیرامون این مسائل که جز گام نهادن در منطقههاى تاریک و مجهول نیست پرداختند.»47 متفکر شهید مرتضى مطهرى در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم دیدگاههاى تنى چند از این نویسندگان حسگرا را بررسى کرده و مىگوید: «دیدگاههاى امثال ندوى و فرید وجدى رجعت حنبلىگرى است ولى به صورت مدرن امروزى و پیوند خورده با فلسفه حسى غربى.»48 گفتنى است که این نویسندگان همانگونه که شهید مطهرى هم اشاره کرده است خود را از حنابله و اهل حدیث نمىدانند ولى با توجه به حسگرایى غربى که دارند مانند حنابله تأمل در آیات صفات را روا نمىدانند. نگاهى نقادانه به ظاهرنگرى اندیشه ظاهرنگرى در آیات الهى با قطع نظر از تطورات آن در مقاطع گوناگون تاریخى به صورت کلى به دیدگاههاى زیر تقسیم مىشوند: ۱- اعتقاد به جسمیت خدا با تشبیه او به خلق (اعتقاد عدهاى از اهل حدیث و از جمله ابن تیمیه و فرقه وهابیت) ۲- اعتقاد به جسمیت خدا با قید «بلا کیف» و یا قید «الکیفیه مجهوله (باور اصحاب رأى و عدهاى از اهل حدیث چون احمد ابن حنبل و… و طیفى از اشاعره) ۳- تفسیر آیات صفات با سودجستن از استعاره ۴- دیدگاه حسگرایان اکنون هر یک از این دیدگاهها را در یک نگاه اجمالى به ارزیابى مىنشینیم: تجسیم و تشبیه همانگونه که در فصلهاى پیشین یاد شد منشأ اعتقاد به تجسیم خدا و به دنبال آن تشبیه خدا به خلق، تلاشهاى دانشمندان یهود بود. شواهد تاریخى نشان مىدهد که یهود در طرح و القاء جسمیت خدا و شباهت او به خلق نقش عمده داشت. با قطع نظر از منشأ این باور، اعتقاد به تجسیم و تشبیه خداوند با خلق، با اصول و مبانى دینى و اعتقادى مسلمانان ناسازگار بوده و قرآن کریم و احادیث نبوى با آن مخالفند. در قرآن کریم آیاتى هست که از نفى «نمونه»، «مثل» و «کفو» براى خدا خبر مىدهد : «لیس کمثله شىء» (شورى / ۱۱) «هیچ چیزى مثل خدا نیست» و نیز آیه کریمه: «وللّه المثل الاعلى» (نحل / ۶۰) «براى خداوند مثل بالاتر (از نظام هستى و موجودات) هست که در تصور انسانها نمىگنجد.» و نیز آیه کریمه: «لم یکن له کفواً أحد» (توحید / ۴) «براى خداوند همتاى نیست و او واحد است». این آیات و دهها آیات دیگر، ساحت ربالعالمین را از تشبیه و تجسیم منزه مىکند. آیات پرشمار دیگرى احاطه شدن خداوند و استقرار او در مکان معین را نفى مىکند.» «و کان اللّه بکل شىء محیطاً» (نساء / ۱۲۶) «و خداوند بر همه هستى احاطه دارد.» چگونه ممکن است که خداوند در عین این که «محیط» (احاطه کننده( به همه هستى و کائنات باشد، احاطه شده در عرش که جزیى از کائنات است باشد؟ «فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه» (بقره / ۱۱۵) «به هر کجا روآورید خدا در آنجاست». این آیه کریمه نیز به روشنى استقرار خدا در مکان معین را نفى مىکند. عمر عبدالسلام پس از نقل این آیات و چندین آیه دیگر مىگوید : «اگر خداوند جسم بود، همانا در جهت خاص مکانى را اشغال مىکرد. پس هرگاه انسان به آن مکان رو نیاورد به خدا رو نیاورده است و خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر نمىباشد و خداوند در غیر آن مکان با انسان نخواهد بود و احاطه کننده بر همه هستى هم نیست و بلکه او مکان خاصى را اشغال کرده و سایر مکانها از او خالى خواهد بود.»49 متون روایى مسلمانان، مملو است از روایتهایى که ذات اقدس حضرت پروردگار (اجل و على) را از تجسیم و تشبیه منزه دانسته و اعتقاد به تجسیم را شرک یاد مىکند. صاحبنظران اسلامى در قدیم و جدید چون جاراللّه زمخشرى،۵۰ ابوالفرج ابنجوزى،۵۱ ابوحامد غزالى،۵۲ ابوزهره،۵۳ علامه سید محمود آلوسى و… و صاحبنظران شیعه با اتفاق نظر، اعتقاد به تشبیه و تجسیم را شرک و کفر خواندهاند. عمر عبدالسلام از محققان معاصر اهل سنت، ابن تیمیه را به دلیل اعتقادش به تجسیم خدا و تشبیه او به خلق تکفیر کرده است. جزیرى نویسنده «الفقه على المذاهب الاربعه» اعتقاد به تجسیم خدا را کفر خوانده و گوید: «اعتقاد به تجسم خداى تعالى و باور به آنچه که موجب تجسیم گردد، مستوجب کفر است و کسى که به تجسیم اعتقاد داشته باشد، کافر و مشرک است.»54 عمر عبدالسلام پس از نقل این مطلب گوید : «فابن تیمیه والوهابیون مشرکون عندالمذاهب الأربعه»55 «ابن تیمیه و وهابیون نزد مذاهب اربعه مشرکاند.» با توجه به معضل پیدایش تجسیم و تشبیه مىتوان به صراحت و روشنى به این نتیجه دست یافت که در تفسیر آیات صفات، جز تمسک به تأویل آن هم با ضوابطى که پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم و اهل بیت گرامى آن حضرت براى تأویل تعیین کردهاند، راه دیگرى نیست و ما در فصل پایانى این نوشتار در این زمینه سخنان گستردهترى خواهیم داشت. صفات «بلاکیف» و اما انتساب صفات ظاهرى به خداوند با اعتقاد به مجهول بودن کیفیت آن صفات که به اثبات «بلاکیف» معروف شده و بیشتر اشاعره و اهل حدیث و اصحاب رأى چون ابوحنیفه آن را پذیرفتهاند، نیز از این معضل اعتقادى گره نمىگشاید. بدون تردید اگر آیات صفات را با معناى ظاهرى آن تفسیر کنیم و استقرار خداوند بر عرش و پایینآمدن او بر آسمان دنیا را بپذیریم و براى او دست و صورت و چشم و شکم و مکان و جهت و حبّ و بعض و… قائل شویم، در کیفیت آن هیچ ابهامى باقى نمىماند. همه مىدانند که عرش به معناى تخت و استقرار بر عرش، نشستن بر آن مىباشد و نیز دست و صورت و پا و چشم و بالا و پایین آمدن، ابهامى ندارد. پس اگر این صفات را در مورد خدا با معناى ظاهرى آنها قبول کنیم، در کیفیت آن نباید تردید روا داریم. بنابراین، سخنان مشبّهه و مجسّمه در قیاس با این رأى، نزدیکتر به ثواب خواهد بود. بسیارى از اندیشهوران و صاحبنظران به این تفسیرها با دیده تعجب نگریسته و آن را موجب گمراهى مردم و شرک به خدا یاد کردهاند. در این میان مىتوان از مفسر بلند آوازه معتزلى، جاراللّه زمخشرى نام برد. زمخشرى جمله «بلاکیف» را در تنزیه خداوند از تجسیم هرگز کافى نمىداند. او معتقد است با انتساب اعضا و جوارح براى خداوند، تجسیم خدا و تشبیه او به خلق استفاده مىشود. چه جمله «بلاکیف» را بر آن ضمیمه کنیم یا نکنیم. جاراللّه زمخشرى گوید: و قد شبّهوه بخلقه و تخوفوا شنع الورى فتسترا با لبلکفه لیت شعرى، لو کنت هذه اللقطه فى دفع التجسیم و التشبیه، فلیکف فى مجالات آخر بان یقال فى حقه سبحانه انّ له جسماً لا کسائر الاجسام و ان له دماً لا کسائر الدماء و لحماً لا کسائر اللّحوم و…»56 «خداوند را به خلق او تشبیه کردند و چون از سرزنش مردم به بیم افتادند تشبیه را به جمله بلاکیف پوشانیدند. به جان خودم سوگند، اگر تعبیر بلاکیف در دفع تجسیم و تشبیه کافى باشد، پس در مجالهاى دیگر کافى است در حق خداى تعالى بگوییم براى او جسم است اما نه مانند دیگر جسمها و براى او خون است نه مانند دیگر خونها و براى او گوشت است نه مانند دیگر گوشتها و…» ابوزهره نیز گوید : «براستى اگر اشاره حسیّه به سوى خداوند درست باشد، چگونه ممکن است به تجسیم و تشبیه منجر نگردد؟»57 استعاره و کنایه سود جستن از معناى مجازى آیات که متأخران براى درک آیات صفات پیشنهاد کردهاند نیز هرگز راه را به مقصود نمىگشاید؛ زیرا اولاً آیات صفات از آیات متشابه قرآن است و مفسران دستیابى به فهم آیات متشابه را از راه «علم لغت» میسر نمىدانند. بلکه متشابهات را با رجوع به محکمات تفسیر مىکنند و اینگونه از تفسیر، خود همان تأویل است. مفسرانى چون آلوسى و طباطبایى از کسانى هستند که متشابهات را از طریق ارجاع به محکمات تفسیر مىکنند. گذشته از این، معناى مجازى را در صورتى مىتوان بر معناى حقیقى و موضوع له اصلى لفظ ترجیح داد که دلیل محکم و استوار بر آن ترجیح، دلالت کند. صاحبنظرانى چون صدرالمتألهین، سید محمود آلوسى و علامه طباطبایى بر این مطلب تأکید ورزیدهاند که در آیات صفات، چگونه ممکن است صرفاً با ادعاى سود جستن از معناى مجازى، به یک مشکل اعتقادى مهم پاسخ گفت. چنان که یاد شد، راهحل، تنها ارجاع این آیات به محکمات است که خود نوعى تأویل به شمار مىرود. حسگرایى تأمل در قرآن کریم و نصوص معتبر دینى به خوبى نشان مىدهد که اندیشه این فرقه در زمینه نفى تأمل در آیات صفات، با وجود پیامدهاى آن، نه از خود قرآن به دست آمده و نه احادیث نبوى بر آن دلالت دارد؛ بلکه قرآن و احادیث درست برخلاف آن دلالت دارد. در قرآن کریم براى دستیابى به بعضى از مسائل اعتقادى مهم به صورت رسمى استدلال عقلى محض بکار رفته است. مانند : «لو کان فیهما آلهه الا اللّه لفسدتا» (انبیاء / ۲۲) «اگر در آسمان و زمین بیش از یک خدا مىبود آن دو (آسمان و زمین) فاسد مىشدند.» طیف گستردهاى از آیات، خلقت آسمان و زمین و اختلاف شب و روز و تسخیر پدیدههاى طبیعت براى انسان و دیگر آیات آفاقى و انفسى خدا بر بندگان را، مایه تفکر و اندیشیدن صاحبان خرد، براى دستیافتن به حقایق اعتقادى یاد مىکنند. مفهوم و پیام اینگونه آیات، این است که قرآن کریم، بشر را به فهمیدن مسائل مهم اعتقادى و ماوراء طبیعت دعوت مىکنند. بیشترین آیات قرآن کریم در رابطه با پروردگار جهان و بیان ذات و صفات و منزلت او نسبت به مخلوقات نازل شده است که از باب نمونه مىتوان به آیات زیر اشاره کرد : «اللّه لا اله الا هو الحىّ القیّوم لا تأخذه سنه و لا نوم» (بقره / ۲۵۵) «هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شىءٍ علیم» (حدید / ۳) «و ان من شىءٍ إلاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلوم» (حجر / ۲۱) «و عنده مفاتحالغیب لایعلمها الا هو… و لارطبٍ و لا یابسٍ إلاّ فى کتابٍ مبین» (انعام / ۵۹) و نیز آیات حشر / ۲۳، رعد / ۱۱، توحید / ۴-۱، بقره ۲۸۴، رعد / ۳۹، ذاریات / ۴، نازعات / ۵، نحل / ۱۰۲، اسراء / ۸۵، شعراء / ۱۹۳، انعام / ۳۰، و دهها آیه دیگر را مىتوان برشمرد. بدون تردید، مسائل فوق از آن جمله است که مسلمانان باید به باطن آن راه یابند. در غیر این صورت، اینگونه آیات را باید به عنوان «مجهولات لا ینحل» بپذیریم و فرض کنیم که قرآن از ذکر آنها هدفى نداشته و تنها خواسته است که یک سلسله مطالب غیرقابل فهم را براى گیجکردن انسانها بیان کند. به این ترتیب مردم هم باید بدون تأویل – آنگونه که مسیحیت به تثلیث اعتقاد دارد – با چشم بسته به آن ایمان بیاورند. قرآن از سویى این مسائل اعتقادى را مطرح کرده و از سوى دیگر، بشر را در تدبّر در فهمیدن قرآن کریم و درک آیات دعوت کرده است : «کتاب انزلناه الیک مبارک لیدّبّروا آیاته و لیتذکّروا اولوا الألباب» (ص / ۲۹) «این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کردیم تا در آیات آن تدبر کنند و خردمندان متذکر شوند.» «افلا یتدبّرون القرآن ام على قلوبٍ اقفالها» (محمد / ۲۴) «آیا آن ها در قرآن مجید تدبّر نمىکنند؟ یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است؟» بدون تردید دعوت قرآن به تدبر در آن کتاب آسمانى، تدبر در ظاهر این آیات نیست؛ چه این که فهم ظاهر این آیات با یک نگاه سطحى نیز میسر است. بلکه مقصود از تدبر در قرآن، تدبر در بطون قرآن و راه یافتن به مقصود آن مىباشد. از طرفى دیگر، وقتى که به سیره شخصى رسول اکرمصلى الله علیه وآله وسلم و خاندانش مراجعه مىکنیم، هرگز به جوابهاى آمرانه و تحکّمانه برنمىخوریم. درهیچ موردى سؤال را محکوم نکرده و جمله «السئوال بدعه» را که نشانه ضعف است، شعار خود قرار نداده است. درباره آیه «الرحمن على العرش استوى» و این که معنى عرش چیست و استواء بر عرش چه معنایى دارد، مکررا از ائمه اطهارعلیهم السلام پرسشهایى شده است و در همه موارد به شرح و توصیف آن پرداختهاند. در توحید صدوق و اصول کافى، بابى تحت همین عنوان باز شده است و احادیث زیادى نقل گردیده که در همه آنها از همین موضوع سؤالاتى شده و ائمه اطهارعلیهم السلام پاسخ گفتهاند. مرحوم علامه طباطبایى(ره) در تفسیر آیه ۵۴ سوره اعراف با الهام از آیات کریمه قرآنى و روایاتى که از ائمه اهلبیتعلیهم السلام در این زمینه رسیده است، بحث ژرف و محققانهاى درباره این مطلب انجام داده است. در قسمتى از سخنان مرحوم علامه آمده است: «معنى ندارد که به مقدمهاى که مستلزم نتیجهاى است امر شود، اما خود نتیجه ممنوع باشد، دعوت به تذکر و تفکر براى معرفت است نه براى چیز دیگر.»58
پی نوشت ها: ۱- طبرى، محمدبن جریر، تفسیر طبرى، ۶۲/ ۲۵٫ ۲- عبداللّه بن احمد، السنه، /۲۰۹٫ ۳- محمدابن عبدالوهاب، رساله التوحید، تصحیح شیخ سالم محمدحسین، /۲۱۴٫ ۴- شرح الفقه الاکبر، امام اعظم ابوحنیفه، و شرح کتاب امام ملاعلى قارى حنفى،/ ۶۶٫ ۵- علاقه الاثبات و التفویض،/ ۴۶٫ ۶- علاقه الاثبات و التفویض، / ۴۶ و ملل و نحل شهرستانى،/ ۸۲٫ ۷- همان. ۸- همان. ۹- شهرستانى، عبدالکریم، ملل و نحل، ۸۲/۱٫ ۱۰- همان. ۱۱- ابوالعباس احمدتقى الدین ابن تیمیه، المجموعه الکبرى،/ ۲۰۱٫ ۱۲- شهرستانى، ملل و نحل،/ ۸۲٫ ۱۳- اشعرى، على ابن اسماعیل، مقالات اشعریین، تحقیق از محمد یحیىالدین عبدالحمید، مکتبه العصریه، بیروت، ۱۴۱۹ ه ق، ۲۱۸ /۱٫ ۱۴- اشعرى، على ابن اسماعیل، الأبانه،/ ۲۲٫ ۱۵- اللمع،/ ۳۲۱٫ ۱۶- عبداللّه ابن احمد، السنه، /۱۸۴٫ ۱۷ همان،/ ۱۶۶٫ ۱۸- شرحى بر نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید، ۲۲۳ /۳، به نقل از التوحید ابن خزیمه این کتاب امروزه در دو جلد چاپ و منتشر مىشود و از منابع عمده فرقه وهابیت قرار گرفته است. محققان اهل سنت که چنین مطالب مبتذل و جسمانگارى صریح در مورد خداوند را در آن برنمىتابیدند، به جرح و تخطئه و رد آن کتاب و تکفیر صاحب آن برخاستهاند. مثلاً فخر رازى در تفسیر آیه شریفه «لیس کمثله شىء» (شورى / ۱۲) از ابنخزیمه و کتاب التوحید او یاد کرده و کتاب را ضاله و مطالب آن را بدعت و نویسنده آن (ابن خزیمه) را مشرک، جاهل، مسکین، کمعقل و … یاد کرده است. ۱۹- جرجانى، شرح المواقف، ۹ /۸٫ ۲۰- شهرستانى، ملل و نحل ۱۵۰ /۱٫ ۲۱- همان ۸۴ -۸۲ /۱٫ ۲۲- همان. ۲۳- جرجانى، شرح المواقف، ۱۱۶ -۱۱۵ /۸٫ ۲۴- المکى عاملى، شیخ حسن، الالهیات على هدى الکلمات، الکتاب و السنه و العقل (محاضرات جعفر سبحانى)، /۳۲۳٫ ۲۵- فخر رازى، اساسالتقدیس، /۲۶۳٫ ۲۶- عمر عبدالسلام، مخالفه الوهابیه للقرآن و السنه، /۷۲۲٫ ۲۷- ابن تیمیه، احمد تقىالدین، الرسائل و المسائل، ۲۰۹ /۵٫ ۲۸- ابن تیمیه، تفسیر سوره متبرکه نور، /۱۷۹ – ۷۸٫ ۲۹- ابن تیمیه، احمد تقىالدین، مجموع الکبرى فى مجموعه الرسائل الکبرى، /۴۸۹٫ ۳۰- همان. ۳۱- ابن تیمیه، احمد تقىالدین، الفتاوى الکبرى، بیروت، دارالمعرفه، ۲۳-۲۱ /۵٫ ۳۲- همان. ۳۳- همان. ۳۴- ابن تیمیه، الرسائل و المسائل، فصل الطرق المثبه فى اثبات اطلاق لفظ العرض و الجسم علىاللّه، ۱۰۹/۵٫ ۳۵- ابنبطوطه، سفرنامه ابنبطوطه،/۹۰٫ ۳۶- عمر عبدالسلام، مخالفه الوهابیه للقرآن والسنه، /۷۲٫ ۳۷- جوزى، ابن قیم، مختصرالصواعق المرسله، چاپ اول، بیروت، ۱۴۰۵ ه ق، /۱۱۲٫ ۳۸- تاریخ المذاهب الاسلامى، ۲۱۸ /۱٫ ۳۹- همان. ۴۰- همان. ۴۱- محمدبن عبدالوهاب، رساله التوحید،/ ۲۱۵٫ ۴۲- همان. ۴۳- همان. ۴۴- عبداللّهبن باز، العقیده الصحیح و نواقض الاسلام،/ ۲۵٫ ۴۵- عبداللّه بن باز، فتاوى ابن باز، ۲۲۶ /۴٫ ۴۶- تاریخ المذاهب الاسلامى،۲۱۹ /۱ و ۲۲۰٫ ۴۷- سید ابوالحسن ندوى، ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمین، چاپ چهارم، /۹۷٫ ۴۸- شهید مرتضى مطهرى، مقدمه بر جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم، /۲۶۴٫ ۴۹- عمر عبدالسلام، مخالفه الوهابیه للقرآن و السنه،/ ۹٫ ۵۰- الالهیات على هدى الکتاب، (محاضرات سبحانى)، / ۳۲ به نقل ملل و نحل شهرستانى. ۵۱- تاریخ المذاهب الاسلامى، ۲۱۸ /۱٫ ۵۲- الالهیات على هدى الکتاب، /۲۳۵٫ ۵۳- همان. ۵۴- عمر عبدالسلام، مخالفه الوهابیه للقرآن و السنه،/ ۱۰۵٫ ۵۵- همان. ۵۶- الالهیات على هدى الکتاب (محاضرات سبحانى)/ ۳۲۱٫ ۵۷- تاریخ المذاهب الاسلامى،۲۱۸ /۱٫ ۵۸- طباطبایى، سیدمحمد حسین ، المیزان، ۱۵۷ /۸٫
منبع: www.maarefquran.com

















هیچ نظری وجود ندارد