شاخص های امامت در تفکر شیعی
نقد ونظرامامت،یکی ازآموزه های مهم اسلام است که از دیرزمان، مورد اهتمام و بحث و تحقیق مذاهب و متفکران اسلامی بوده است، درمیان، شیعه امامیه برای امامت، اهداف،رسالت ها و شاخص هایی را تعریف کرده است که به سبب آن ها، امامت در تفکرشیعی از جایگاه و اهمیت ویژه ای بر خوردار شده است و اگر دیگر مذاهب اسلامی،امامت را از واجبات فقهی می دانند، شیعه آن را از اصول اعتقادی می شمارد. اجرای احکام و حدود اسلامی، برقراری امنیت و گسترش عدالت و دفاع از کیان اسلام و مسلمین، از مهم ترین اهداف امامت و مسئولیت های امام است که شیعه و اهل سنت بر آن ها توفق دارند، اما شیعه، علاوه بر اموریاد شده، «تبیین معارف و احکام اسلامی» و صیانت فکری و معنوی اصول و فروع اسلامی را نیز از اهداف امامت و رسالت های امام می شمارد و بلکه آن را مهم ترین فلسفه امامت می داند. بدیهی است که تحقق این آرمان به صورت مطلوب،بدون برخورداری امام از «علم کامل» نسبت به معارف . احکام اسلامی و «عصمت علمی و عملی» او امکان پذیر نخواهد بود. از سوی دیگر، عصمت و علم کامل به شریعت، از صفات درونی است و تشخیص آن برای افراد، از طریق متعارف ممکن نیست؛ بدین جهت را تعیین امام،منحصر در «نصّ شرعی» است و نّص شرعی نیز متفرّع بر «نصب الهی» می باشد. براین اساس، مهم ترین شاخصه های امامت در تفکر شیعی عبارتنداز: علم کامل به احکام و معارف اسلامی، عصمت علمی و عملی،نصب الهی و نصّ شرعی. برتری داشتن امام بر افراد مشمول امامت او نیزاز دیگر شاخص های مهم امامت است که برخی از متکلمان غیر شیعی نیز در حدّ شرط کمال یا شرط لزوم،به صورت مقید پذیرفته اند. در سالیان اخیربرخی از نویسندگان که پیداست مطالعات چندانی در این باره نداشته اند،مدعی شدند که مفهوم امامت، در جهان تشیع دچار استحاله گردیده و در صفات امام و شاخص های امامت، تحول رخ داده است. بدین صورت که در قرآن اول و دوم،امام با اوصافی غیر از آن چه در قرن های سوم و چهارم و پس از آن شهرت و رسمیت یافته است، معرفی شد. آن چه در آن دوران مطرح بود، عمل به قرآن، حق مداری،عدالت، تهذیب نفس، اقامه دین، عقل درایتی در مقابل عقل روایتی و افضلیت علمی بود و از نصب الهی و نّص شرعی، عصمت و علم غیب، به عنوان اوصاف امام و شاخص های امامت سخنی به میان نیامده بود. این اوصاف چهارگانه، توسط متکلمان شیعه در قرن های سوم و چهارم مطرح شده، به تدریج درشمار شاخص های رسمی امامت شیعی قرار گرفته و جزء بدیهیات و مسلّمات مذهب شده است. برای اثبات این مدعا به سه روایت استناد شده است؛ یکی سخن امام علی (ع) در خطبه سوم نهج البلاغه است که هنگامی که مردم برای بیعت با او به عنوان خلیفه پیامبر (ص) اجتماع کرده بودند، فرمود: «اگرحضور شما جمعیت انبوه نبود که با آن حجت بر من تمام شده و در نپذیرفتن مقام خلافت عذری ندارم و نیز اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که بر ستمگری ظالمان و پایمال شدن حقّ مظلومان، سکوت نکنند،مسئولیت خلافت و امامت را نمی پذیرفتم».آن چه در این سخن امام علی(ع) در ارتباط با امامت مطرح شده، دو چیز است: نداشتن عذر سکوت و قعود با وجود یاوران بسیار و مسئولیت عالمان دین در دفاع از حقوق مظلومان و محرومان و مبارزه با ستمگران. نکته مهم این است که امیرالمؤمنین(ع) در این سخن،خود را به عنوان عالم دین معرفی می کند،نه فردی معصوم و منصوب از جانب خداوند.دلیل دوم، سخن امام حسین(ع) است که در معرفی امام فرموده است: «و امام، مجری عدالت و پیرو حق است و نفس خویش را برای خدا به بند کشیده است». در این سخن امام حسین(ع) نیز از اوصاف چهارگانه متکلمان در مورد امامت، ذکری به میان نیامده است.دلیل سوم، سخنی است که هم از امام علی(ع) روایت شده و هم از امام حسین(ع)؛درآن کلام، فلسفه امامت و حکومت بیان شده است که عبارت است از: «اصلاح امورمردم، دفاع از مظلومان و تأمین امنیت آنان در برابر ظالمان،آشکار نمودن معالم(نشانه های) دین و اقامه حدود شرعی»:«لنری المعالم من دینک، و نُظهرالإصلاح فی بلادک،فیأ من المظلومون من عبادک،و تُقام المعطله من حدودک».براساس این گونه سخنان در بیان اوصاف امام و شاخص های امامت از اهل بیت(ع)، شیعیان آن دوران نیز از ویژگی های امام و شاخص های امامت تلقی ای جز مطالب مزبورنداشتند و امام را با اوصاف و شاخص های چهارگانه کلامی (نصب الهی، نّص شرعی، عصمت و علم غیب) نمی شناختند.این دو تلقی از امامت، پی آمد مهم دیگری نیزدر زمینه اسوه بودن امام دارد، زیرا بنابرتلقی اول که اوصاف امام جنبه بشری و عادی دارند،اسوه بودن امام برای مردم کاملا ممکن است،زیرا اسوه بودن، منوط به هم سنخی و مشابهت میان امام و مأموم است و این که مأموم بتواند خود را به رتبه امام برساند.اوصافی در سخنان یاد شده از امام علی و امام حسین(ع) برای امام بیان شده است،همگی قابل تعمیم اند و دیگران هم بتوانند به آن ها دست یازند،ولی اوصافی که متکلمان برای امام بیان کرده اند،جنبه فرابشری و قدسی دارد و دست یافتن به آن برای دیگران ممکن نیست؛دراین صورت چگونه می توانند امام را اسوه زندگی خود قرار داده،به او اقتدارکنند و امام گونه شوند؟
ارزیابی و نقد:۱٫متکلمان امامیه که دراین بحث، مورد نظر می باشند، آن دسته از متکلمانی اند که آثار و آرای کلامی آنان، به عنوان عقاید رسمی شیعه امامیه به شمار می رود.شیخ مفید،سید مرتضی، شیخ طوسی ،ابوالصلاح حلبی، محقق طوسی، ابن میثم بحرانی، سدید الدین حمصی، علامه حلی و فاضل مقداد، از برجسته ترین متکلمان امامیه در قرن های چهارم تا نهم هجری بوده اند،آن چنان که آثار و آرای آنان، همواره مورد توجه و استناد شیعیان امامیه بوده است.اگرچه هیچ یک ازآنان از مقام عصمت برخوردار نبوده و مجال نقد و نظر در آرای کلامی آنان وجود دارد و چه بسا، پاره ای از دیدگاه های آنان نیز مورد نقد پسینیان قرار گرفته است،اما در مجموع، نمایندگان و سخن گویان رسمی کلام شیعه امامیه به شمار می روند. هیچ یک از این متکلمان، علم غیب را به عنوان یکی از اوصاف لازم امام و شاخص های ضروری امامت به شمار نیاورده اند،بلکه آشکارا، آن را رد کرده اند. شیخ مفید گفته است: «امامان اهل بیت (ع) از ضمایربرخی افراد آگاه بودند و حوادث را قبل از وقوع آنان می دانستند، ولی این مطلب،ازصفات لازم و شرایط امامت آنان نیست،درحالی که خداوند آنان را مورد اکرام ویژه خود قرار داده و چنین معرفت هایی را به آنان عطا کرده است تا موجب لطف در اطاعت ازآن ها و موجب تأیید امامت شان باشد. با این حال، نباید آنان را «عالم غیب» نامید،زیرا این نام، مخصوص خداوند است که با لذات آگاه به اشیاء عالم است».(۱)آن چه درمتون کلامی شیعه در باب علم امام، مورد تأکید واقع شده، این است که امام، باید نسبت به معارف و احکام شریعت، علم کامل و بالفعل داشته باشد و نیز باید به مصالح و مفاسد امور مردم و اصول و موازین مدیریت سیاسی،آگاهی کافی داشته باشد. این متکلمان،نه تنها آگاهی امام از حقایق غیبی (جز معارف و احکام شریعت) را از اوصاف لازم امام ندانسته اند، بلکه آگاهی امام از زبان های فنون و حرفه های مختلف را نیز از شرایط لازم امامت نشناخته اند.(۲)البته سخن در شرط بودن این آگاهی ها درامامت است، نه آگاه بودن امام از آن ها.اصولاً عده ای از متکلمان، صفت عصمت را بی نیاز کننده از مطرح نمودن علم، به عنوان یکی از اوصاف امام دانسته و آن را در شمار امام و شرایط امامت بیان نکرده اند.(۳)اینجاست که باید از ایشان خواست تا دلیل خود را مبنی براینکه متکلمان امامیه، علم غیب را یکی از اوصاف امام دانسته اند، بیان کند.۲٫اعتقاد شیعه به نصّ الهی و نّص شرعی در باب امامت، از ابتکارات متکلمان امامیه در قرن های سوم و چهارم نبوده،بلکه از نخستین روزهایی که مسئله امامت،مورد اختلاف مسلمانان قرار گرفت،مورد توجه وتأکید امامان اهل بیت(ع) و شیعیان آنان بوده است. یکی از روشن ترین دلایل تاریخی این مطلب،احتجاج دوازده نفر از بزرگان مهاجرین انصار با ابوبکراست که همراه مشورت با امیرالمؤمنین(ع) و توصیه ایشان در مسجدالنبی و در حضور شماری از مسلمانان انجام گرفت.آنان دراحتجاج خود،بیش از هرچیز بر منصوب بودن امیرالمؤمنین(ع) به مقام امامت توسط پیامبر گرامی(ص) تأکید ورزیده اند.(۴)حدیث غدیر و حدیث منزلت، از مهم ترین نصوص امامان اهل بیت(ع) و نیز شیعیان، درقرن های اول و دوم و قرون ما بعد،به آن استناد کرده اند. امیرالمؤمنین(ع) در شورای شش نفره که توسط خلیفه دوم برای انتخاب خلیفه پس از او تعیین شده بود، با استناد به حدیث غدیر و منزلت و دلایل دیگر، براین که امامت، حق او است،احتجاج کرده اند.(۵)حضرت زهرا(س)،امام حسن (ع)، امام حسین(ع)،عبدالله بن جعفر، عمار بن یاسر، اصبغ بن نباته و دیگران نیز به حدیث غدیر امامت علی (ع)احتجاج کرد.(۶)مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید معتزلی در این باره که امام باید منصوب از جانب خداوند باشد، مشهور است. هشام تصریح کرده است که او، اساس این مناظره را ازامام صادق(ع) آموخته است. امام رضا (ع) با استناد به این که امام،باید از صفات والایی چون عصمت و علم کامل به احکام شریعت برخوردار باشد و شناخت این صفات از توان مردم بیرون است،برلزوم تعیین امام از جانب خداوند و معرفی او توسط پیامبر استدلال کرده است. امام عصر (عج) نیز با استناد به این که غرض از تعیین امام، این است که فردی مصلح که امکان و احتمال تبهکاری در او راه نداشته باشد، به امامت برگزیده شود و گزینش چنین فردی از توان مردم بیرون است،برنظریه انتخاب در امامت،خط بطلان کشیده است.(۷)۳٫دراحادیث بسیاری که از امامان اهل بیت(ع) روایت شده، ضرورت وجود امام و پیشوای معصوم در میان امت اسلامی مورد تأکید قرارگرفته است. اگرچه در بیشتر این روایات،واژه عصمت به کارنرفته، ولی مفاد و مضمون آن بیان شده است، همان گونه که درباره نبوت نیز با این که عصمت نبی، فی الجمله ازمسائل مورد اتفاق مذاهب اسلامی است و آنان بر این مطلب به آیات قرآن استناد می کنند،ولی اصطلاح آن در قرآن نیامده است؛ چنان که در سنت نیز رایج نبوده است.بنابراین،آن چه در بحث عصمت پیامبرو امام مطرح می باشد،حقیقت آن است نه مفهوم و اصطلاح آن و این مضمون متضافرو بلکه متواتراست که زمین هیچ گاه از فردی از خاندان پیامبر(ص) که عالم به احکام دین باشد،تا از تحریف های جاهلان یا معاندان،جلوگیری کند و حق را از باطل بازشناساند،خالی نخواهد شد.(۸) امیرالمؤمنین(ع) در «نهج البلاغه»، در موارد گوناگون بر امامت و مرجعیت علمی اهل بیت (ع)، به دلیل این که حق را به خوبی می شناسند، و گمراهی و انحراف در آنان را ندارد و پیروی از آنان رستگاری و نجات است، تأکید کرده است.(۹)امام رضا(ع)،آشکارا معصوم بودن امام را یادآور شده و تأکید نموده است که پیامبران و امامان،مصداق آیه «أفمن یهدی الی الحقّ أحقّ أن یتّبع امّن لا یهدّی إلاّ أن یُهدی فمالکم کیف تحکمون؛(۱۰)پس آیا کسی که به سوی حق رهبری می کند سزاوارتراست مورد پیروی قرارگیرد،یا کسی که راه نمی یابد مگرآن که هدایت شود؟» می باشند. این آیه،یکی ازدلایل افضلیت و عصمت امام می باشد.امام فرموده است، خداوند بدان جهت پیامبران و امامان را به ویژگی عصمت آراسته است تا حجت او بر مردم باشند. آن حضرت،با استناد به آیه «لاینال عهدی الظالمین؛(۱۱)پیمان من به بیدادگران نمی رسد».برلزوم معصوم بودن و نفی شایستگی غیرمعصوم درعهده دارشدن مقام امامت، استدلال کرده است.(۱۲)یکی ازآیاتی که متکلمان بر عصمت امام بر آن استدلال کرده اند، آیه «أطیعوا الله و أطیعوا الرّسول و أولی الأمر منکم؛(۱۳)ای کسانی که ایمان آورده اید،خدا را اطاعت کنید و پیامبران و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید»، است.در روایات اهل بیت (ع) «اولی الامر»به امیرالمؤمنین (ع) و امامان از نسل او تفسیرشده است.(۱۴)با توجه به دلایل و شواهد یاد شده، چگونه می توان گفت، عصمت به عنوان یکی ازصفات امام در قرن های اول و دوم مطرح و شناخته شده نبوده و در قرن سوم و چهارم توسط متکلمان شیعه مطرح شده است؟!۴٫آشکارساختن نشانه های دین، اصلاح معیشت ومعنویت مردم، دفاع از مظلومان و برقراری امنیت و گسترش عدالت که در سخنان امیرالمؤمنین(ع) و امام حسین(ع) و دیگرامامان معصوم (ع)، به عنوان اهداف امامت و رسالت های امام بیان شده است، اولاً:نافی اهداف دیگری، چون تبیین معارف و احکام اسلام و بازشناساندن حق از باطل نمی باشد؛چنان که این مطالب،دردیگر سخنان آنان بیان شده است و ثانیاً:متکلمان شیعه نیز از این اهداف و وظایف غافل نبوده اند، ولی از آنجا که این مطالب، مورد اتفاق شیعه و اهل سنت بوده است،آنان بر آن چه از مختصات تفکر شیعی به شمار می رود،تأکید بیشتری داشته اند.(۱۵)۵٫آنچه از کلام امام علی (ع) درخطبه شقشقیه که فرمود: «و اگر…خدا علما را نفرموده بود تا ستمکارشکمباره را برنتابند و بر یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند…»، به دست می آید،این است که امام(ع)، یکی از علمای اسلامی است و این که،همه عالمان اسلامی در برابر مظلومان مسئولیت دارند، ولی بر این که علم امام (ع).از نظر کمیت و کیفیت با علم دیگران همانند است و علم او به معارف و احکام اسلامی،جنبه عادی دارد و او از علم لدّنی و نیز ازعلم به حقایق غیبی برخوردار نیست، دلالت ندارد. سخنان امام (ع) در موارد دیگر، خلاف این مطلب را می رساند؛چنان که در خطبه قاصعه آمده است که پیامبر(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمود:«تو آنچه را من می بینم،می بینی و آن چه را من می شنوم، می شنوی،ولی تو پیامبر نیستی».(۱۶) مضافاً دو کاربرد خاص و عام دارد؛ کاربرد خاص آن،به امامان اهل بیت(ع) اختصاص دارد و کاربرد عام آن، دیگرعالمان اسلامی را هم شامل می شود.۶٫ازاین که درسخن امام حسین(ع) دربیان اوصاف امام،از نصب الهی، نصّ شرعی و عصمت به عنوان صفات امام (ع) یاد نشده است، استفاده نمی شود که آن حضرت این اوصاف را برای امام لازم نمی دانسته است، زیرا امام(ع) در مقام بیان همه صفات امام نبوده است.امام حسین (ع) آن سخن را در شرایطی ایراد کرده است که اکثریت مردم،انتخاب و بیعت را به عنوان را تعیین امام پذیرفته بودند، و امام (ع) که در مقام خطابه یا جدال احسن بود،می بایست درباره ی امامت،مطالبی را بیان کند که مورد قبول همگان باشد و حجت را بر آنان تمام کند.چنان که امیرالمؤمنین(ع) نیزدراحتجاج با معاویه و پیروان او،به همین شیوه احتجاج کرده است.۷٫یکی ازنویسندگان درباره اسوه بودن امام برای مردم گفته است:«اسوه بودن زمانی است که سنخیت و تشابهی بین امام و مأموم ممکن باشد. این مشابهت،در امکان رسیدن به مرتبه امام برای مأمومین است.وقتی این صفات درآنها به حدی باشد که متکلمین فرموده اند،دیگر،اسوه بودن از آن وجودهای محترم بر می خیزد».(۱۷)دراینکه سنخیت و مشابهت میان امام و مأموم،نقش تعیین کننده ای در تحقق اهداف امامت و تربیت افراد دارد،سخنی نیست؛بدین جهت است که خداوند،پیامبران را از جنس بشر برگزیده است، نه ازجنس فرشته: «ولو جعلنا ملکاً لجعلناه بشراً»؛(۱۸)و اگر او (پیامبر) را فرشته ای قرار می دادیم حتماً وی را [به صورت] مردی در می آوردیم». ولی این مطلب که الگوپذیری، آنگاه امکان دارد که مأموم بتواند درمرتبه وجودی امام قرار گیرد، هیچ گونه دلیل عقلی، تجربی یا وحیانی ندارد .ادعایی بیش نیست، بلکه دلایل قطعی،آن را مردود می سازد. امیرالمؤمنین(ع) آشکارا یادآورشده است که او، از شیعیان نخواسته است تا درصفات کمال، هم پایه او باشند،زیرا آنان، توانایی آن را ندارند؛«بدانید که شما توان آن را ندارید» آن چه امام (ع) از پیروان خود خواسته و در توان آن هاست، برگزیدن راه پرهیزکاری،پاکدامنی، مجاهدت و سداد است؛ «ولی به وسیله ورع، کوشش در راه تقوی، پاکدامنی و استقامت و پایداری، مرا یاری کنید».(۱۹)وقتی امام سجاد(ع) که از سر آمدان بشر در عبادت و زهد است، درباره امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: «چه کسی توانایی آن را دارد که چون علی(ع) عبادت کند»!.(۲۰)چگونه می توان از دیگران انتظار داشت که خود را به رتبه کمال آن حضرت برسانند؟امام حسین(ع) فرموده است: «در روش و نگرش من برای شما، اسوه است»درجای دیگر،خود را به عنوان یکی از خاندان نبوت معرفی کرده است؛کسانی که خداوند، جهان را به خاطرآنان (یا به واسطه آنان) آفریده و به واسطه یا به خاطر آنان نیز پایان خواهد داد، «بنا فتح الله و بنا یختم»؛ آیا این ویژگی که امام (ع) آن را در احتجاج با حاکم مدینه و مروان بن حکم که از او می خواستند با یزید،به عنوان خلیفه پیامبران و پیشوای مسلمانان بیعت کنند، فرموده است، از اوصاف عادی بشری است و دسترسی به آن برای دیگران امکان پذیر است؟ امیرالمومنین(ع) آشکارا فرموده است که هیچ یک از افراد امت اسلامی را نمی توان با اهل بیت پیامبر(ص) مقایسه کرد؛«لا یقاس بآل محمّد (ص) من هذه الامّه أحدٌ». اگر امکان دسترسی مأموم به رتبه وجودی امام، شرط امکان اسوه بودن امام برای مردم باشد،این مطلب در باب اسوه بودن پیامبر نیز شرط خواهد بود؛ در آن صورت، باید افراد بتوانند خود را به مرتبه وجودی پیامبر برسانند و گیرنده وحامل وحی و شریعت شوند.در نادرستی این مطلب تردیدی نیست و نادرستی لازم، دلیل منطقی بر نادرستی ملزوم است و این سخن که اسوه بودن پیامبر،در جنبه بشری اوست «أنا بشرّ مثلکم» نه در جنبه دریافت وحی و شریعت، که نمی توان چون او شد، اشکال پیشین را برطرف نمی سازد، این حاصل سخن مذکوراین است که با این که افراد نمی توانند از خصلت فوق بشری او الگوبرداری کنند و به آن نایل شوند؛دراین صورت، داشتن صفات فوق بشری در پیامبر،مانع ازاسوه بودن در جنبه بشری نیست. این سخن را در مورد امام نیز می توان گفت. بنابراین، بر متکلمان امامیه در اثبات صفاتی فوق بشری، چون عصمت و علم لدنی برای امام، اشکالی وارد نخواهد بود.
پی نوشت ها:
*برگرفته از: حوزه، ش ۱۰۳٫۱٫بحارالأنوار، ج ۲۵، ص۱۰۴٫۲٫ر.ک:الذخیره فی علم الکلام، ص ۴۲۹؛ الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد،ص ۳۱۰؛تلخیص المحصل، ص ۴۳۰؛ قواعد المرام فی علم الکلام، ص ۱۷۹؛ المنقذ من التقلید،ج ۲،صص ۲۹۰-۲۹۵، الشافی فی الامامه،ج ۱، صص ۱۶۳-۱۶۵٫۳٫ر.ک:کشف المراد، ارشاد الطالبین، اللوامع الإلهیه، تقریب المعارف، شرح الحق،گوهر داد،حق الیقین شبّر.۴٫ر.ک:شیخ صدوق، خصال، ابواب دوازده گانه، حدیث ۴، صص۲۲۸-۲۳۲٫۵٫ر.ک:ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۳۴،علامه امینی، الغدیر، ج۱،صص ۳۲۷-۳۳۱٫۶٫امینی، همان،ج ۱،صص ۳۹۶-۴۱۵٫۷٫طبرسی،الاحتجاج، ج ۲، ص ۴۶۴٫۸٫ر.ک:شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه،ج۱، صص ۳۲۱-۲۲۴٫۹٫نهج البلاغه، خطبه های ۸۷، ۹۷ و۲۳۹٫۱۰٫سوره یونس(۱۰)، آیه ۳۵٫۱۱٫سوره بقره(۲)، آیه ۱۲۴٫۱۲٫کلینی، اصول کافی،ج ۱،ص ۱۵۷، فأبطلت هذه الآیه امامه کلّ ظالمٍ الی یوم القیامه و صارت فی الفوه.۱۳٫سوره نساء(۴)، آیه ۵۹٫۱۴٫طبرسی ، همان، ج۱، ص ۲۹۹؛ کلینی، همان،ج۱، صص۱۴۳ و ۱۴۶، باب «فرض طاعه الائمه»۱۵٫جهت آگاهی بیشتر در این باره به فصلنامه انتظار،شماره۶ مقاله «متکلمان اسلامی و فلسفه امامت»، از نگارنده این سطور رجوع شود.۱۶٫نهج البلاغه،خطبه ۱۹۲ (قاصعه).۱۷٫روزنامه شرق، ش ۷۱۳، مقاله «باز خوانی امامت در پرتو نهضت حسینی».۱۸٫سوره انعام(۶)، آیه۹٫۱۹٫نهج البلاغه، نامه ۴۵٫۲۰٫مقتل الحسین،مقرّم، ص ۱۴۴٫منبع:نشریه موعود،شماره ۱۰۶

















هیچ نظری وجود ندارد