12 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home تاریخ شیعه

شيعه در دوران بنى‌اميه

شيعه در دوران بنى‌اميه
0
SHARES
4
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

اگر بگوييم تهاجم بى‌رحمانه‌اى كه براى ريشه كن كردن و نابودى شيعه در جريان بود، در روزگار دولت‌هاى امويان و عباسيان، ابعاد مهم‌تر و خونين‌ترى به خود گرفت، سخن تازه‌اى نگفته‌ايم. هنوز امام على (ع) در شب ۲۱ رمضان با شمشير سنگدل‌ترين مرد روزگار و هم‌پايۀ كشندۀ ناقۀ ثمود، در محراب عبادت دعوت حق را لبيك نگفته بود كه دشمنان امام (ع) و مخالفان تشيع، شروع به قتل، آزار و شكنجۀ ياران اين مذهب و منتسبان به آن كردند. اگرچه شهادت امام على (ع)، به خودى خود، ضربۀ خردكننده‌اى بر پيكر جامعۀ اسلامى به شمار مى‌آمد، ولى عده‌اى از افراد كه در دوران زندگى امام (ع)، از مواضع ايشان انحراف داشتند، از اين حادثۀ جانسوز و دلخراش، ابراز خوشحالى مى‌كردند.

ابن‌اثير نقل مى‌كند كه عايشه، همسر رسول خدا (ص)، با شنيدن اين خبر چنين سرود:

فألفت عصاها واستقرّ بها النوى كما قرّ عيناً بالاياب المسافر

پس عصايش را افكند و به نيت خويش دست يافت؛ همچنان چشمى كه با آمدن مسافر روشن مى‌گردد.

آن‌گاه گفت: «چه كسى او را كشت‌؟» گفتند: «مردى از قبيلۀ مراد». گفت:

فان يك نائياً فلقد نعاه نعى ليس فى فيه التراب

اگرچه دور است، خبر مرگش را آورد؛ خبر آورندۀ چنان مرگى، در دهانش خاك مباد!

زينب دختر ابوسلمه گفت: «آيا اين را براى على مى‌گويى‌؟» گفت: «من فراموش مى‌كنم، هرگاه فراموش كردم، مرا يادآورى كنيد…!»[1]

اما كسى كه بيش از ديگران از اين موضوع خوشحال شد، معاويه بود كه وقتى خبر به او رسيد، گفت: «شيرى كه هنگام جنگ بازوانش را مى‌گشود، مرد». سپس چنين سرود:

قل للأرانب ترعى أينما سرحت وللظباء بلا خوف ولا وجل[2]

به روبهان و آهوان بگو كه هر جا مى‌خواهيد بدون بيم و ترس بچريد.

از سوى ديگر مى‌بينيم كه امام حسن (ع)، فرزند بزرگ امام على (ع) و وارث پدر، براى پدرش در مسجد كوفه به سوگوارى مى‌پردازد و چنين مى‌گويد: بدانيد كه در اين شب مردى از دنيا رفت كه پيشنيان او را درك نكردند و آيندگان همانندش را نخواهند ديد. كسى كه وقتى مى‌جنگيد، جبرئيل سمت راست و ميكائيل سمت چپش حضور داشتند. به خدا سوگند كه او در اين شب از دنيا رفت كه موسى بن عمران نيز در همين شب مرد و عيسى بن مريم در اين شب به آسمان رفت و قرآن در اين شب نازل گرديد. بدانيد كه او هيچ طلا و نقره‌اى از خود به جاى نگذاشته است، مگر هفتصد درهم كه از عطاى وى اضافه مانده است و مى‌خواست با آن براى همسرش خدمه‌اى بخرد.[3]

سپس در پايان خطبه با امام حسن (ع) بيعت شد. نخستين بيعت كننده، قيس‌بن‌سعد انصارى بود و پس از او، مردم يكى پس از ديگرى آمدند و بيعت كردند. چهل هزار نفر از سپاه اميرالمؤمنين تا پاى مرگ با آن حضرت بيعت كرده بودند، اما على (ع) درحالى‌كه براى حركت آماده مى‌شد، به قتل رسيد؛ سپس اين سپاه انبوه با فرزندش حسن بيعت كردند. چون اينان خبر حركت معاويه را همراه اهل شام شنيدند، امام حسن (ع) با همان سپاهى كه با على (ع) بيعت كرده بودند، آمادۀ مقابلۀ با او گشتند و براى رويارويى با معاويه از كوفه حركت كردند.[4]

دلايل زيادى باعث شد امام حسن (ع)، به اهداف واقعى اين حركت بزرگ نرسد. نخستين و مهم‌ترين دليل اين بود كه اهل عراق ايشان را رها كردند و بزرگانى كه با حضرت على (ع) بيعت كرده بودند، به دنبال ثروت و پست و مقام بودند. اين گروه در ايام خلافت امام حسن (ع) جز همان بهره‌اى كه در دوران پدرش داشتند، منفعت ديگرى نبردند.

دليل دوم آنكه، شمار بسيارى از بيعت‌كنندگان با امام حسن (ع)، منافق بودند. آنان با معاويه مكاتبه و نسبت به او اظهار اطاعت و فرمان‌بردارى مى‌كردند.

دليل سوم نيز اين بود كه گروهى از اعضاى سپاه امام، از خوارج يا فرزندانشان بودند. البته علل ديگرى نيز وجود داشت كه امام را وادار ساخت تا با شرايط ويژه‌اى، صلح با معاويه را بپذيرد. اين قرارداد صلح، امنيت و آرامش شيعيان را تضمين مى‌كرد. ولى پس از امضاى صلح، معاويه بدون هيچ ترديدى و به روشنى تمام، پرده از نيات خويش برداشت و بر بالاى منبر كوفه چنين گفت: به خدا سوگند من با شما نجنگيده‌ام كه نماز بخوانيد، روزه بگيريد، يا به حج برويد و يا زكات بپردازيد. شما خود اين كارها را انجام مى‌دهيد. من با شما جنگيده‌ام تا بر شما حكومت كنم. خداوند حكومت بر شما را در حالى به من داد كه شما از آن اكراه داريد. بدانيد من تعهداتى را نسبت به حسن [(ع)] پذيرفتم؛ ولى اينك همه را زير پا مى‌گذارم و به هيچ يك از تعهداتى كه نسبت به او دارم عمل نمى‌كنم.[5]

اين سخنان صريح كه با ابتدايى‌ترين اصول شريعت هم منافات داشت، به معناى آغاز حمله‌اى خونين و بى‌رحمانه براى ريشه كن كردن شيعيان و ياران على (ع) بود و بايد در هر كجا پنهان شده بودند، بيرون كشيده مى‌شدند. كشتار شيعيان حتى پس از مرگ معاويه و تا پايان دولت اموى ادامه يافت. در طول اين دوران، شيعيان هيچ بهره‌اى جز قتل و تبعيد و محروميت نداشتند. اين همان چيزى است كه ما در اين فصل در صدد بيان اجمالى آن هستيم تا خواننده دريابد كه بقاى تشيع، در آن روزگار تاريك، معجزۀ الهى بوده است. همچنين بر خواننده، ميزان نقش خطيرى كه شيعه در ميدان استقامت و مبارزه و مقابلۀ با ستمگران، از روزگار امام تا به امروز ايفا كردند روشن خواهد شد. اكنون به برخى از اسناد جنايات معاويه اشاره مى‌كنيم:

۱. نامه امام حسين (ع) به معاويه

نامه‌ات به من رسيد. در آن يادآور شده‌اى كه اخبارى از من به تو رسيده است كه گمان نمى‌برى كه من از سر رغبت آنها را انجام داده باشم، و جز خداوند كسى به نيكى هدايت نمى‌كند و بر آن ثابت قدم نمى‌دارد. اخبارى را كه مى‌گويى دربارۀ من به تو رسيده، كار چاپلوسان و سخن‌چين‌هايى است كه مى‌خواهند ميان جمع، تفرقه ايجاد كنند. اغواگران منحرف، دروغ مى‌بافند. من سر جنگ و مخالفت با تو را ندارم و از خداوند مى‌ترسم و ضد تو و حزب ستمگر تو و پيروان شيطان رانده شده، دست به اقدامى نمى‌زنم. مگر تو نبودى كه «حجر بن عدى» و ياران پارسا و برگزيده‌اش را كه از بدعت‌ها اظهار نفرت مى‌كردند و به معروف، امر و از منكر، نهى مى‌كردند، به قتل رساندى. تو آنان را ستمگرانه و خصومت‌ورزانه كشتى، درحالى‌كه پيش‌تر با آنها عهد و پيمان‌هاى سخت بسته بودى و با شكستن و بى‌مقدار كردن پيمان الهى، نسبت به خداوند جسارت به خرج دادى. آيا تو نبودى كه «عمرو بن حمق» را كشتى‌؟! او كسى بود كه بر اثر عبادت پيشانى او پينه بسته بود. تو در حالى او را كشتى كه به او چنان وعده‌هايى داده بودى كه اگر بى‌گناهى آن را مى‌فهميد از قلۀ كوه فرود مى‌آمد.

مگر تو نبودى كه در اسلام، مدعى برادرخواندگى «زياد» گشتى و پنداشتى كه او فرزند ابوسفيان است‌؟! درحالى‌كه پيامبر حكم داده بود كه فرزند از آن بستر است و زناكار بايد سنگسار شود! آن‌گاه او را بر مسلمانان مسلط كردى تا آنان را بكشد و دست و پاى مخالفشان را ببرد و آنان را بر نخل‌ها به دار بكشد!

سبحان الله، اى معاويه! گويا تو از اين امت نيستى و آنان از تو نيستند! آيا تو نبودى كه «حضرمى» را كشتى‌؟! او كسى بود كه زياد به تو نوشت كه بر دين على «كرم الله وجهه» است. درحالى‌كه دين على، دين پسر عموى او (ص) است. همان كسى كه تو را به اين مقام فعلى رسانده است. اگر جز اين بود، بزرگ‌ترين شرافت تو و پدرانت، تحمل رنج سفرهاى زمستانى و تابستانى است. خداوند بر شما منت نهاد و به وسيلۀ ما اين رنج را از شما برداشت.

از جمله ديگر گفته‌هايت اين است كه اين امت را به فتنه مينداز. درحالى‌كه من هيچ فتنه‌اى بدتر از فتنۀ حكومت تو بر آنها نمى‌شناسم. ديگر اينكه گفته‌اى به خودت و دينت و امت محمد نگاه كن. به خدا سوگند من هيچ فضيلتى را برتر از جهاد با تو نمى‌شناسم. اگر چنين كنم موجب قرب من به خداوند است و اگر نكنم، براى دينم به درگاه خداوند توبه مى‌برم و از او توفيق انجام آنچه را دوست مى‌دارد و خشنود مى‌شود، مى‌طلبم. ديگر اينكه گفته‌اى هرگاه با تو نيرنگ ببازم، با من نيرنگ مى‌بازى. اى معاويه! هر نيرنگى كه مى‌توانى با من بباز. به جانم سوگند كه هميشه با نيكان باخته مى‌شود. من اميدوارم كه جز به خودت زيان نرسانى و جز عمل خويش را نابود نگردانى. پس هر نيرنگى كه خواهى با من بباز. اى معاويه! از خدا بترس. بدان كه خداوند هيچ كار كوچكى را رها نمى‌كند و آن را مى‌شمرد. بدان كه خداوند از ياد نمى‌برد كه تو كسانى را به گمان كشته‌اى و كسانى را به تهمت دستگير كرده‌اى. تو جوانى را امير ساخته‌اى كه شراب مى‌نوشد و با سگان بازى مى‌كند. مى‌بينم كه تو جان خويش را نابود ساخته‌اى و دينت را نابود گردانيده‌اى و رعيت را خوار گردانيده‌اى. والسلام.[6]

تأمل در جنبه‌هاى گوناگون اين نامه و دقت در اجزاى آن، به خوبى بيانگر نقش منحرفى است كه امويان و در رأس آنها معاويه در مقابله با شيعيان و جنگ با آنان داشتند. همچنين با دقت بيشتر، تصويرى از ميزان فشارى كه شيعه در اين دورۀ زمانى تحمل كرده است، به دست خواهد آمد.

براى روشن‌تر شدن اين موضوع، نامۀ امام محمد باقر (ع) را به يكى از اصحابش بررسى مى‌كنيم آنجا كه مى‌فرمايد: رسول خدا (ص) از دنيا رفت و خبر داد كه ما سزاوارترين مردم به مردم هستيم. قريش ضد ما قيام كرد تا آنجا كه حق از جايگاه اصلى خويش بيرون رفت. قريش با حق و دليل ما، ضد انصار استدلال كرد. آن‌گاه قريش يكى پس از ديگرى آن را دست به دست گردانيدند، تا آنكه به ما بازگشت. سپس بيعت ما را شكست و ضد ما جنگ بر پا كرد. هنوز صاحب آن امر به سختى در حال صعود بود كه كشته شد. پس با فرزندش حسن [(ع)] بيعت گرديد و عهد و پيمان بسته شد. آن‌گاه با او نيرنگ باخته شد و تسليم گرديد. اهل عراق به او حمله كردند و به پهلويش خنجر زدند و اردوگاهش را غارت كردند و خلخال از پاى كنيزكانش كندند. پس او با معاويه ترك مخاصمه كرد و خون خود و خون اهل‌بيتش را حفظ كرد؛ و آنان بسيار بسيار اندك بودند. سپس بيست هزار تن از اهل عراق با حسين [(ع)] بيعت كردند. سپس با او نيرنگ باختند و ضد او قيام كردند و درحالى‌كه بيعتش برگردنشان بود، او را كشتند.

از آن پس ما اهل‌بيت پيوسته خوار مى‌شويم و بر ما ستم مى‌رود و رانده مى‌شويم و به رنج مى‌افتيم. محروم مى‌شويم و كشته مى‌شويم. مى‌ترسيم و بر خون خود و دوستان خود ايمن نيستيم. دروغ‌گويان و منكران از راه دروغ بستن به ما و انكار امامت ما، به دوستانشان و قاضيان و كارگزاران بدكردار در هر شهرى تقرب مى‌جويند. براى آنها احاديث دروغ و ساختگى نقل مى‌كنند و از زبان ما چيزهايى را نقل مى‌كنند – كه ما نه گفته‌ايم و نه انجام داده‌ايم – تا كينۀ مردم را نسبت به ما برانگيزند. اوج چنين رفتارى در دوران معاويه و پس از رحلت حسن [(ع)] بود. از آن پس شمار شيعيان در همۀ شهرها رو به كاستى نهاد و دست و پاهايشان به گمان بريده شد. كسانى كه دوستى و محبت ما را اظهار مى‌كردند يا به زندان افتادند و يا آنكه اموالشان به غارت رفت و يا آنكه خانه‌شان ويران شد. آن‌گاه بلاها روز به روز شدت مى‌گرفت و فزونى مى‌يافت تا هنگام حكومت عبيدالله زياد، قاتل حسين بن على [(ع)]. پس از او حجاج بر سر كار آمد و هرچه توانست از شيعيان كشت و آنان را به گمان و تهمت دستگير كرد؛ تا آنجا كه اگر به كسى زنديق يا كافر مى‌گفتند، بهتر از اين بود كه بگويند شيعۀ على. كار به آنجا كشيد كه مردان خوش‌نام و چه بسا پارسا و راستگو، احاديث مهم و شگفت انگيزى دربارۀ برترى برخى از واليان پيشين نقل مى‌كردند. خداوند هرگز چنين فضايلى را نيافريده بود و نه وجود داشت و نه واقع شده بود. درحالى‌كه مردم به دليل فراوانى نقل آن روايت‌ها از سوى كسانى كه به دروغ يا ناپارسايى شهرت نداشتند، آنها را حق مى‌پنداشتند.[7]

ابن ابى‌الحديد معتزلى نيز در شرح نهج البلاغه‌اش دراين‌باره چنين مى‌گويد: سعد بن سرح، مولاى حبيب بن عبد شمس، از شيعيان على بن ابى‌طالب بود. هنگامى كه زياد همچون والى به كوفه آمد، از او بيمناك گشت. پس زياد وى را طلبيد. اما او نزد حسن بن على (ع) رفت. آن‌گاه زياد به برادر و زن و فرزندش چنگ انداخت و آنان را به زندان افكند. اموالش را گرفت و خانه‌اش را ويران ساخت. آن‌گاه حسن [(ع)] به زياد نوشت: «از حسن بن على به زياد. تو مردى از مسلمانان را مورد تهديد و تهاجم قرار داده‌اى كه در سود و زيان آنان شريك است. خانه‌اش را ويران ساخته، مالش و عيالش را گرفته و آنان را زندانى كرده‌اى. چون نامه‌ام به تو رسيد، خانه‌اش را بساز، مال و عيالش را به او بازگردان. من به او پناه داده‌ام، شفاعت مرا درباره‌اش بپذير».

زياد در پاسخ آن حضرت نوشت: از زياد بن ابى سفيان به حسن [(ع)] فرزند فاطمه [(س)]؛ نامه‌ات به من رسيد. درحالى‌كه تو از من تقاضايى داشتى، نام خودت را پيش از نام من آورده بودى. من سلطان هستم و تو رعيت هستى. تو دربارۀ فاسقى بى‌مقدار به من نامه نوشتى. بدتر از همه اينكه تو و پدرت را دوست دارد. خبردار شده‌ام كه او را به خود نزديك كرده و با وجود سوء نظرش اقامت داده‌اى و او از اين رفتار تو خشنود است. به خدا سوگند تو نمى‌توانى او را از چنگ من برهانى، گرچه ميان پوست و گوشت تو باشد. اگر به برخى مقاصد خويش رسيده‌اى، اين كار ادامه ندارد و هميشه جانب تو نگه داشته نمى‌شود. همانا دوست‌داشتنى‌ترين گوشت‌ها نزد من آن گوشتى است كه تو از آن هستى. او را به خاطر گناهى كه مرتكب گشته به كسى بسپار كه از تو به اين كار سزاوارتر است. اگر تو از گناهش درگذرى من شفاعت تو را دربارۀ او نمى‌پذيرم و اگر او را بكشم، دليلش جز اينكه پدر فاسق تو را دوست مى‌داشت، چيز ديگرى نيست. والسلام.[8]

[مسعودى در مروج الذهب مى‌نويسد:]

زياد مردم كوفه را بر در قصر خويش گرد مى‌آورد و آنان را تشويق مى‌كرد كه على [(ع)] را لعن كنند يا از او بيزارى بجويند. پس مسجد و ميدان از مردم پر مى‌شد و هركس از اين كار سر باز مى‌زد، او را از دم تيغ مى‌گذراند.[9]

در المنتظم ابن جوزى آمده است: وقتى مردم كوفه، زياد را كه در حال خواندن خطبه بر منبر بود، سنگ زدند، دست هشتاد تن از آنها را بريد و درصدد ويران كردن خانه‌ها و نخلستان‌هايشان برآمد. پس آنان را در مسجد جمع كرد به طورى كه مسجد و ميدان پر شد و از آنان خواست كه از على [(ع)] بيزارى بجويند. او فهميد كه آنها از اين كار خوددارى خواهند ورزيد و او مى‌تواند اين را دستاويزى براى ريشه كن كردن و ويران‌سازى شهرشان قرار دهد.[10]

۲. بيانيه معاويه به كارگزارانش

ابوالحسن على بن محمد بن ابى‌سيف مدائنى، در كتاب «الأحداث» چنين نوشته است: معاويه پس از سال جماعت، در دستورالعمل به همۀ كارگزارانش نوشت: «هر كس چيزى دربارۀ فضيلت ابوتراب و خاندانش نقل كند،

از ذمۀ من بيرون است». پس خطيبان در همۀ استان‌ها و همۀ منبرها به لعن و بيزارى جستن از على [(ع)] اقدام كردند و به آن حضرت و خاندانش ناسزا مى‌گفتند. در اين هنگام بيش از همه، مردم كوفه در معرض امتحان قرار گرفتند. چون شيعيان على [(ع)] در آنجا فراوان بودند. معاويه، زياد بن سميه را بر آن شهر گماشت و بصره را نيز به آن ضميمه ساخت. او شيعيان را تحت تعقيب قرار داد و چون در روزگار على [(ع)] از آنان بود، آنان را خوب مى‌شناخت. پس آنها را زير هر سنگ و كلوخى كه بودند، كشت و دست و پاهايشان را بريد. چشم‌ها را ميل كشيد و آنان را بر درختان نخل آويزان كرد. آنان را از عراق راند و پراكنده ساخت و هيچ سرشناسى را از آنان باقى نگذاشت.

معاويه به كارگزاران همۀ شهرها نوشت كه شهادت هيچ يك از شيعيان على [(ع)] و اهل‌بيت او را نافذ ندانيد و به آنان نوشت كه به شيعيان و دوستداران و اهل ولايت عثمان كه پيش شما هستند و نيز كسانى كه فضايل و مناقب او را نقل مى‌كنند، توجه كنيد و به مجالس آنها نزديك شويد و آنان را به خود نزديك كنيد و گرامى بداريد. هرچه را كه هركدامشان روايت مى‌كند، همراه نام او و پدر و قبيله‌اش برايم بنويسيد.

آنان چنين كردند، تا آنكه شمار بسيارى روايت در فضايل و مناقب عثمان نقل شد. معاويه نيز برايشان جايزه و هديه و تيول مى‌فرستاد تا ميان اعراب و موالى تقسيم كنند. اين كار در همۀ شهرها فراوان گشت و مردم بر سر دنيا و پست و مقام با هم به رقابت پرداختند. هر آدم فرومايه‌اى كه نزد يكى از كارگزاران معاويه مى‌آمد و دربارۀ عثمان و فضايل و مناقبش چيزى نقل مى‌كرد، نامش را مى‌نوشت و او را به خود نزديك و از او شفاعت مى‌كرد.

مدتى به اين منوال گذشت؛ آن‌گاه به كارگزارانش نوشت: «دربارۀ عثمان احاديث بسيارى گردآورى شده و در هر شهر و ناحيه‌اى منتشر گشته است. چون اين نامه‌ام به شما رسيد، مردم را فراخوانيد تا دربارۀ فضايل صحابه و خلفاى نخستين روايت گردآورند و هر خبرى را كه هر مسلمانى دربارۀ ابوتراب نقل مى‌كند، بايد شما مخالف آن را دربارۀ صحابه بسازيد. من اين كار را بسيار دوست مى‌دارم و اين كار موجب چشم‌روشنى هرچه بيشتر من است. اين كار منطق ابوتراب و شيعيان او را تضعيف مى‌كند و نسبت به مناقب و فضايل عثمان گران‌تر مى‌آيد».

نامه‌هاى او براى مردم خوانده شد. پس از آن اخبار بسيارى در مناقب صحابه جعل شد كه هيچ حقيقتى نداشت. مردم در جعل روايت‌هايى از اين دست، جديت بسيار به خرج دادند تا آنجا كه بر منبرها كارشان ستايش گشت. به معلمان مكتب‌خانه‌ها نيز چنين القا شد كه كودكان و جوانان را از اين مسائل بسيار بياموزند تا آنها روايت كنند و آن را پا به پاى قرآن بياموزند. حتى اين مطالب را به دختران و زنان و خدم و حشم خود نيز آموختند و مدت بسيارى به همين منوال سپرى گشت.

پس از آن، دستورالعمل ديگرى را به همۀ شهرها ارسال داشت كه در آن آمده بود: «دقت كنيد، هرگاه بيّنه قائم شد بر اينكه فلان شخص على [(ع)] و اهل‌بيتش را دوست مى‌دارد، نامش را از ديوان پاك و عطا و حقوقش را قطع كنيد» و در دستورالعملى كه به آن ضميمه كرد، نوشت: «هركس كه به دوستى اهل‌بيت متهم است، او را خوار كنيد و خانه‌اش را ويران سازيد».

بدبختى در هيچ جايى به اندازۀ عراق و به‌ويژه كوفه نبود. تا آنجا كه اگر فردى از شيعيان على [(ع)] نزد كسى مى‌آمد كه به او اطمينان داشت، او را به خانه‌اش مى‌برد و در پنهان اسرارش را با او مى‌گفت و در همان حال هم از خادم و غلامشان مى‌ترسيدند و با آنها سخن نمى‌گفتند، مگر آنكه آنها را سوگندهاى سخت داده باشند. احاديث جعلى و تهمت‌آميز فراوان گشت و انتشار يافت. اين كار به دست فقيهان، قاضيان و واليان انجام مى‌گرديد. بيش از همه قاريان و رياكاران و مستضعفين به اين كار مبتلا شدند كه در ظاهر خود را اهل فروتنى و تقوا نشان مى‌دادند و جعل حديث مى‌كردند تا نزد واليان مقام و منزلتى پيدا كنند و به مجالسشان نزديك گردند و اموال و ملك و منزل به دست آورند. وقتى اين اخبار به اشخاص متدين رسيد كه دروغ و بهتان را حلال نمى‌دانستند، آنها نيز پذيرفتند و روايت كردند و گمان مى‌بردند كه آن احاديث حق است. اگر مى‌دانستند كه باطل است، آنها را نه نقل مى‌كردند و نه باور مى‌داشتند.

ابن ابى الحديد مى‌نويسد: كار به همين منوال گذشت تا آنكه حسن بن على [(ع)] رحلت كرد. پس از آن بلا و فتنه بيشتر شد. پس هيچ كس از اين قبيل باقى نماند، مگر آنكه بر خونش بيمناك يا در زمين آواره بود.

پس از قتل حسين بن على [(ع)] كار بالا گرفت. عبدالملك مروان به حكومت رسيد و به شيعه سخت گرفت. حجاج بن يوسف به حكومت رسيد و مردمان با تقوا و نيكوكار و ديندار، با دشمنى على و دوستى دشمنانش و دوستى كسانى از مردم كه مدعى دشمنى با على بودند، به او نزديكى جستند. روايت‌هاى بسيارى در فضيلت و پيشينه و مناقب آنان ساخته شد. عيوب فراوانى براى على [(ع)] تراشيدند و در ايشان طعن زدند و به وى دشنام دادند. تا آنجا كه شخصى نزد حجاج آمد كه گفته مى‌شد جدّ اصمعى عبدالملك بن قريب است. او بر سر حجاج فرياد زد: «اى امير! خويشاوندانم مرا عاق كرده و نام على را بر من نهاده‌اند. من تهيدست و بى‌چيز و به جايزۀ امير نيازمندم». حجاج با او خنديد و سپس گفت: «به خاطر لطف آنچه به خاطر آن به ما متوسل شده‌اى، ولايت فلان جا را به تو دادم».

ابن‌عرفه مشهور به «نفطويه»، از بزرگان و اعلام محدثان در تاريخ خويش مطلبى را نقل كرده كه با اين خبر مناسبت دارد. او مى‌گويد: «بيشتر احاديثى كه در فضايل صحابه جعل شد، در دوران بنى‌اميه و براى نزديك شدن به آنها ساخته شد؛ زيرا آنها گمان مى‌كردند كه با اين كار بينى بنى‌هاشم را به خاك مى‌مالند».[11]

انسان به وحشت مى‌افتد وقتى كه مى‌شنود تعداد زيادى از صحابه و تابعان بلندمرتبه و صاحب منزلت كه نقش برجسته‌اى در خدمت به اسلام و مسلمانان داشتند، با شمشير امويان به قتل رسيدند. اينان هيچ گناهى نداشتند، جز آنكه شيعۀ على (ع) بودند. در اينجا به بررسى مختصر زندگى برخى از اين اشخاص مى‌پردازيم:

الف) «حجر بن عدي»؛ زياد، پس از هلاك شدن مغيره در سال ۵۱ ه. ق او را دستگير كرد و با يك شهادت دروغين و افترايى ظالمانه، به شام فرستاد. هدف زياد از اين كار كشتن وى و زدن ضربه‌اى سخت به شيعيان و پاكسازى آنان بود. مسعودى در اين‌باره مى‌گويد:

در سال ۵۳ ه. ق معاويه حجر بن عدى كندى را كشت. او نخستين كس بود كه در اسلام با شكنجه كشته شد. زياد، او را با نه نفر از يارانش از اهل كوفه و چهارتن از ديگران به شام روانه كرد. وقتى مقدارى از كوفه دور شدند، تنها دخترش چنين سرود:

تـرفَّـع أيّـهـا الـقـمـر الـمـنـير لـعـلّـك ان تـرى حُجراً يسير
يـسير إلى معاوية بن حرب لـيـقـتـلـه، كـذا زعـم الـأمير
ويصلبه على بابَى دمشق وتأكل من محاسنه النسور

اى ماه تابان، بالا رو، شايد حجر بن عدى را ببينى

كه او را نزد معاويه پسر حرب مى‌برند تا او را بكشد. امير چنين مى‌پندارد.

او را بر دروازۀ دمشق به دار مى‌كشند و كركس‌ها از محاسنش مى‌خورند.

پس او و يارانش را در مرج عذرا[12]، به شكل دردناك و اندوهبارى كشتند كه داستان اين كشتار در تواريخ آمده است.

ب) «عمرو بن حمق»؛ صحابى بزرگى كه امام حسين (ع) در توصيفش فرمود: «عبادت صورتش را پوسانده بود». معاويه نخست به او امان داد و سپس وى را كشت.[13]

ج) «مالك اشتر»؛ او پادشاه عرب و يكى از شريف‌ترين مردان و قهرمانان بود. او مردى با شهامت و محبوب و فرمانده نيروهاى علوى بود. معاويه وى را در راه رفتن به مصر به دست يكى از كارگزارانش با زهر كشت.[14]

د) «رشيد هجري»؛ وى از شاگردان و خاصان امام (ع) بود. زياد به وى پيشنهاد بيزارى و لعن على (ع) را داد، ولى او نپذيرفت. پس دست و پا و زبانش را بريد و طناب به گردنش انداخت و او را به دار كشيد.[15]

ه) «جويرية بن مسهر عبدي»؛ زياد وى را دستگير كرد و دست و پايش را بريد و او را بر درخت نخل به دار كشيد.[16]

و) «قنبر، غلام اميرالمؤمنين»؛ نقل شده است كه حجاج به يكى از جلادانش گفت: «دوست دارم يكى از ياران على [(ع)] را ببينم». گفتند: «جز غلام او، قنبر، كسى را نمى‌شناسيم كه با او مصاحبت طولانى داشته باشد». پس در جست‌وجوى او فرستاد. پس به او گفت: «تو قنبر هستى‌؟» گفت: «آرى». گفت: «از دين على [(ع)] بيزارى بجوى». گفت: «آيا مرا به سوى دينى بهتر از دين او راهنمايى مى‌كنى‌؟» گفت: «من تو را مى‌كشم. بگو كدام گونه كشته شدن را بيشتر دوست مى‌دارى‌؟» گفت: «اميرالمؤمنين به من خبر داده است كه مرا به ناحق سر خواهند بريد». پس فرمان داد تا او را مانند گوسفند سر بريدند.[17]

ز) «كميل بن زياد»؛ او يكى از شيعيان برگزيده و خاص اميرالمؤمنين (ع) بود. حجاج او را خواست و او فرار كرد. پس خويشاوندانش را از عطا محروم ساخت. چون كميل اوضاع را اين‌گونه ديد، گفت: «من پيرى كهنسالم و عمرم رو به پايان است. سزاوار نيست كه موجب محروميت قوم خويش گردم». پس خود را به حجاج تسليم كرد. حجاج چون وى را ديد، گفت: «دوست داشتم كه راهى بر تو مى‌يافتم». كميل گفت:

براى من اشتلم نخوان. به خدا سوگند از عمر من جز به اندازۀ غبارى نمانده است. به زندگى من پايان بخش كه وعده‌گاه در پيشگاه خداوند متعال است. پس از قتل نوبت حساب است. اميرالمؤمنين به من خبر داده است كه كشندۀ من تويى.

حجاج گفت: «اين استدلال ضد خود توست». گفت: «اگر داور تو باشى همين‌طور است». گفت: «بلى، او را گردن بزنيد».[18]

ح) «سعيد بن جبير»؛ از تابعين مشهور به عفت، زهد و عبادت بود. او پشت سر امام سجاد (ع) نماز مى‌گزارد. وقتى حجاج او را ديد، گفت: «تو بدبخت، فرزند شكسته‌اى‌؟» گفت: «مادرم نام مرا بهتر از تو مى‌داند». چندى پس از دستگيرى، فرمان حجاج مبنى بر قتل وى رسيد. سعيد گفت: وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ‌؛ «من روى به سوى كسى كردم كه گشايندۀ آسمان‌ها و زمين است، درحالى‌كه بر دين حنيف و مسلمانم و از مشركان نيستم». حجاج گفت: «او را به سويى غير از قبله ببنديد». گفت: فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ‌؛ «به هر سوى رو كنيد، آنجا روى خداوند است». گفت: «او را به رو در اندازيد». گفت: مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْرىٰ‌؛ «شما را از آن آفريديم و شما را در آن باز مى‌گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى‌آوريم». آن‌گاه گردنش زده شد.[19]

دربارۀ ماجراى به دار كشيده شدن زيد بن على در روزگار خلافت هشام بن عبدالملك (سال ۱۲۲ ه. ق) نيز، هنگام بحث درباره فرقۀ زيديه سخن خواهيم گفت؛ ان شاءالله تعالى.

اينها مشتى از خروار و اندكى از جنايت‌هاى فراونى بود كه اموى‌ها در دوران حكومتشان، در حق شيعيان انجام دادند. به خدا سوگند! دقت در اين بخش سياه تاريخ، انسان را پريشان و وحشت‌زده مى‌كند. تاريخ هيچ‌گاه از ياد نخواهد برد كه اين خون‌ها به ناحق و از سر جنايت نسبت به حق و اهل حق ريخته شد.

 

مستندات:

[1]  . الكامل، ابن اثير، ج ۳، ص ۳۹۴.

[2] . ناسخ التواريخ، بخش مربوط به زندگى امام على (ع)، ص ۶۹۲.

[3]  . تاريخ اليعقوبى، ج ۲، ص ۱۳.

[4]  . الكامل، ج ۳، ص ۴۰۴.

[5]  . الإرشاد، شيخ مفيد، ص ۱۹۱.

[6]  . الإمامة و السياسة، ج ۱، ص ۱۶۴؛ جمهرة الرسائل، ج ۲، ص ۶۷؛ رجال كشى، صص ۴۸-۵۱؛ بحارالأنوار، مجلسى، ج ۴۴، صص ۲۱۲-۲۱۴.

[7]  . شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، صص ۴۳ و ۴۴.

[8]  . شرح ابن ابي‌الحديد، ج ۱۶، ص ۱۹۳.

[9]  . المنتظم، ج ۵، ص ۲۶۳.

[10]  . مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶.

[11]  . شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، صص ۴۴-۴۶.

[12]  . سير أعلام النبلاء، ج ۴، صص ۳۴ و ۳۵.

[13]  . مروج الذهب، ج ۳، صص ۳ و ۴؛ سير أعلام النبلاء، ج ۳، صص ۴۶۲-۴۶۶.

[14]  . شذرات الذهب، ج ۱، ص ۹۱.

[15]  . شرح نهج البلاغه، ج ۲، صص ۲۹۴ و ۲۹۵.

[16]  . همان، صص ۲۹۰ و ۲۹۱.

[17]  . رجال الكشى، صص ۶۸ و ۶۹؛ الشيعة و الحاكمون، ص ۹۵.

[18]  . شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد، ج ۱۷، ص ۱۴۹؛ الشيعة و الحاكمون، ص ۹۶.

[19]  . سير أعلام النبلاء، ج ۴، صص ۳۲۱-۳۲۸؛ الجرح و التعديل، ج ۴، ص ۹.

 

منبع: سبحانی تبریزی، جعفر، شیعه در گذر تاریخ، صفحه: ۱۳۱، نشر مشعر، تهران – ایران، 1391 ه.ش.

برچسب ها: جعفر سبحانی تبریزی
نوشته قبلی

دیدار با آیت‌الله العظمی مدرسی در قم

نوشته‌ی بعدی

آنگاه هدایت شدم / 5

مرتبط نوشته ها

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام
تاریخ شیعه

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

حدیث سلسله الذهب
تاریخ شیعه

هجرت امام رضا (ع) به ایران

تشیع در عصر غیبت صغری؛ تداوم و تحول
تاریخ شیعه

تشیع در عصر غیبت صغری؛ تداوم و تحول

طبرى و طرق حدیث غدیر
تاریخ شیعه

مظلومیت شیعه در تاریخ

کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه
تاریخ شیعه

کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه

تأثیر خلفا بر جریان سازی فکری و اجتماعی کوفه
تاریخ شیعه

تأثیر خلفا بر جریان سازی فکری و اجتماعی کوفه

نوشته‌ی بعدی
آنگاه هدایت شدم / 1

آنگاه هدایت شدم / 5

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

امام باقر (ع) و فرق و مذاهب

امام باقر (ع) و فرق و مذاهب

نقطه‌زنی سفارت‌ها در نبرد روایت‌ها

نقطه‌زنی سفارت‌ها در نبرد روایت‌ها

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا