بعد از هلاكت « يزيد بن معويه » و سست شدن پايه هاى حكومت امويان، شيعيان در كوفه به دنبال « فرمانده اى » براى خود بودند، تا جماعت متفرق آنان را جمع نمايد و عقده به جامانده از شهادت حسين (عليه السّلام) را شفا بخشد.
بعد از مدتى، « مختار » برعليه « بنى اميه » قيام نمود، شيعيان به دور او جمع شدند او لشكرى رابه فرماندهى « ابراهيم بن مالك اشتر » به سوى لشكر شام روانه ساخت و آن لشكر را شكست داد و فرمانه اش « ابن زياد » را به قتل رسانيد؛ اين امر آرزوى اهل بيت (عليه السّلام) شيعيان بود.
بعد از شكست لشكريان شام، « مختار » و شيعيان ، قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه در « عقد الفريد »، مختار شيعيان را دستور داد تا در كوچه هاى كوفه، شبانه بگردند و ندا دهند: « يا لثارات الحسين ».[63]
ابو الفداء، در مورد حوادث سال 66 هجرى ، مى نويسد: « در اين سال، مختار در كوفه به طلب خون « حسين (عليه السّلام) » قيام نمود، جماعت زياد دور او جمع شدند، او بر كوفه تسلط پيدا كرد و مردم نيز با او بر كتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهل بيت (عليه السّلام) بيعت نمودند.
خانم « دكتر ليثى » مى نويسد:
« شهادت امام حسين (عليه السّلام) در كربلا، واقعه تاريخى بزرگى بود كه منجر به تبلور جماعت شيعه و ظهور او به عنوان يك فرقه متميّز، كه داراى مبادى سياسى و رنگ دينى است، گرديد … واقعه كربلا، در رشد و نموّ روح شيعه و زياد شدن آنها ، تأثير مهمى گذاشت. جماعت شيعه بعد از شهادت امام حسين (عليه السّلام) به مانند جماعت منظم با رويه سياسى متين ، در جامعه ظهور پيدا نمود.»[64]
از طرفى « عبد الله بن زيبير» در مكه قيام كرده و نُه سال رياست كرد. امويان، در اين نُه سال، با وى درگير بودند. شيعيان در اين موقعيت مناسب ، خدمت حضرت امام سجّاد (عليه السّلام) مى رسيدند و فرصتى براى بيان مظلوميت سيد الشهدا، در ميان مردم، پديد آمد.
بنى مروان، با پيروزى بر « آل زبير » حكومت شبه جزيره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ « عبد الملك مروان » بر بلاد اسلامى و محكم شدن پايه هاى حكومتى او، به فكر مقابله با اهل بيت (عليه السّلام) و شيعيان افتاد. امام شيعيان در آن زمان، امام زين العابدين (عليه السّلام) بود.
عبد الملك، براى اين كه از مقام آن حضرت بكاهد، او را از ميدنه به شام آورد، ولى بعد از ظهور فضائل و معارف از آن حضرت، محبت امام، در ميان مردم بيشتر گرديد.
مركز تجمع شيعيان در آن زمان، كوفه بود. عبد الملك به قصد ريشه كن كردن تشيع از كوفه، شخصى را به نام « حجاج » به آن ايالت فرستاد.
امام باقر (عليه السّلام) مى فرمايد: « حجاج سر كار آمد و تا توانست ، شيعيان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتى آنان را دستگير نمود. كار به جائى رسيد كه اگر كسى به او زنديق يا كافر مى گفتند بهتر بود از اين كه او را شيعه على (عليه السّلام) بگويند.»[65]
ابن ابى الحديد، از « مدائنى » نقل مى كند : « هنگامى كه « عبد الملك بن مروان » به ولايت رسيد، بر شيعه بسيار سخت گرفت و « حجاج بن يوسف » را بر آنان گماشت. مردم به بغض على (عليه السّلام) و موالات دشمنان آن حضرت به او تقرب جستند و هر چه را توانستند در فضل دشمنان عليّ، روايت جعل كردند و در لعن بر على، كوتاهى ننمودند.»[66]
ابن سعد ، در « طبقات »، از « منهال » نقل مى كند: « من بر على بن حسين، وارد شدم و به آن حضرت عرض كردم: چگونه صبح كرديد؟ خدا امر تو را اصلاح كند؟ حضرت فرمود: من پير مردى مثل تو در اين شهر نمى بينم، نمى دانى كه چگونه صبح كرديم؟ اگر نمى دانى، من تو را با خبر نمايم؛ ما در ميان قوم خود به مانند بنى اسرائيل در ميان آل فرعون ( !! ) صبح نموديم، كه فرزندان آنان را ذبح كرده و زنان آنان را به كنيزى مى بردند. كار ما به جايى رسيده كه شيخ و سيد ما را بر بالاى منابر، لعن و دشنام مى دهند و با اين عمل به سوى دشمنان ما تقرب پيدا مى كنند …»[67]
قنبر، غلام امام على (عليه السّلام)، از جمله كسانى است كه به دست حجاج، به شهادت رسيد. حجاج، به بعضى از نزديكان خود مى گويد: « دوست دارم به يكى از اصحاب ابى تراب ( على (عليه السّلام) ) دست پيدا كنم . به او گفتند: ما از قنبر كسى را به على (عليه السّلام) نزديكتر نمى دانيم. حجاج، كسى را به دنبال او فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت، تو قنبري؟ گفت: آرى ! حجاج گفت: از دين على تبرّى بجو! قنبر گفت آيا تو مى توانى مرا به افضل از دين على راهنمايى كني؟ حجاج گفت: من تو را خواهم كشت. كدام قتلى براى تو محبوب تر است، آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت، مرا امير المؤمنين خبر داده است كه بدون حق ذبح خواهم شد. حجاج نيز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمايند.»[68]
كميل بن زياد، از شيعيان و خواص على (عليه السّلام) مى باشد، حجاج در زمان ولايتش در كوفه او را طلب كرد. لكن كميل فرار نمود و در مكانى مخفى گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. كميل، با مشاهده اين وضع، با خود گفت: « من پيرمردى هستم كه عمرم به سر آمده است، سزاوار نيست كه من سبب محروميت قومم گردم. » لذا خود را تسليم حجاج نمود، حجاج، با مشاهده كميل گفت: « من از مدتها منتظر تو بودم» كميل در جواب فرمود: خشنود مباش، زير ااز عمر من چيز باقى نمانده است، هر كارى مى خواهى انجام بده، بازگشت انسان به سوى خداست و بعد از قتل من نيز حسابى هست. امير المؤمنين مرا خبر داده كه تو قاتل منى.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در اين هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.»[69]
از ديگر شيعيان سعيد بن جبير است. او مردى معروف به تشيع و زهد وعبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگير كردند، و بعد از مشاجرات زياد بين اين دو حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا كنند.[70]
در چنين شرائطى، كه تصور نابودى اهل بيت (عليه السّلام) مى رفت، امام سجاد (عليه السّلام) فعاليت را شروع نمود و در اين راه، موفقيت زيادى كسب كرد.[71]
امام سجاد (عليه السّلام) توانست به شيعه، حياتى تازه بخشد. و زمينه رابراى فعاليتهاى امام باقر (عليه السّلام) و امام صادق (عليه السّلام) فراهم آورد. به گاهى تاريخ ، امام سجاد (عليه السّلام) در طول سى و چهار سال فعاليت، شيعه از دشوار ترين بحرانهاى حيات خويش عبور داد؛ بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبد الملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامى، جهت گيرى روشنى براى كوبيدن شيعيان بود…، حجاج كسى بود كه شنيدن لفظ كافر، براى او از شنيدن لفظ شيعه، آرامش بيشترى داشت.[72]
روش فقهى حضرت سجاد (عليه السّلام) نقل احاديث پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ از طريق على (عليه السّلام) بود كه شيعيان تنها آن احاديث را درست مى دانستند. بدين صورت شيعه اولين قدمهاى فقهى خود را در مخالفت با انحرافات موجود براشت.
شهر مدينه با توجه به كجروى هايى كه از آغاز اسلام در آن انجام شده بود عليه شيعه، تحريك گرديده بود. بنابر اين، جاى ممناسب براى رشد شيعه به شمار نمى رفت.
امام سجاد (عليه السّلام) مى فرمود: « دوستداران واقعى ما در مكه و مدينه به بيست نفر نمى رسد.»[73] در عراق، افراد بيشترى به اهل بيت (عليه السّلام) علاقه مند بودند.
پی نوشت:
[63] . العقد الفريد، ج2، ص 230. ، جهاد الشيعه، ص 27.[64] . تاريخ ابى الفداء، ج1، ص 194.[65] . شرح ابن ابى الحديد؛ ج3، ص 15.[66] . شرح ابن ابى الحديد.[67] . طبقات ابن سعد، ج5، ص 219و تهذيب الكمال، ج20، ص 399.[68] . الشيعه و الحاكمون، ص 95.[69] . شرح ابن ابى الحديد، ج17، ص 149.[70] . سير اعلام النبلاء،ج 4، ص 321.[71] . در اسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج1، ص 61.[72] . الامام الصادق، ابوزهره، ص 111.[73] . شرح ابن ابى الحديد، ج4، ص 104.
منبع : شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ص57

















هیچ نظری وجود ندارد