شیوه حکومتدارى امویان
در حکومت امویان هیچ یک از ویژگىهاى حکومت اسلامى را نمىتوان یافت؛ زیرا آنان، یک حکومت پادشاهى استبدادى بودند.
به برخى از ویژگىهای اصلى حکومت آنان اشاره مىکنیم:
۱٫ استبداد
خلافت بنىامیه در حقیقت یک امپراطورى استبدادى محض محسوب مىشد که نام حکومت اسلامى بر آن گذارده شده بود و هیچ شباهتى با حکومت الهى و خلافت معنوى اسلام نداشت.
این زمامداران خودسر که به غلط خود را خلیفه مسلمانان مىخواندند، مخالفان خود را به وسیله بذل و بخشش و دادن حکومت و ولایت و پستهاى دولتى راضى مىکردند و یا آنان را به دست عمال شقى خویش مانند بُسربن ارطاهًْ، زیاد بنابیه، عبیداللهبن زیاد، حجاج بن یوسف و دژخیمان دیگر مىکوبیدند و از بین مىبردند.
امویان به دست دژخیمان خود به قدرى شدت عمل به خرج مىدادند و با مردم چنان با خشونت و بىرحمى و قساوت رفتار مىکردند که مردم از ستمگرىهاى آنان به جان مىآمدند و مىگریستند و فریاد وامحمداه! سر مىدادند و نمىدانستند چه کنند و به کجا پناه ببرند؟
بارها در اثر بیدادگرى و بدرفتارىِ بنىامیه، سادات علوى و قهرمانان دلاور دیگر، بر ضد آنان سر به شورش بر مىداشتند و با قیامهاى حقطلبانه و مبارزات خونین، سکوت مرگبار را مىشکستند و با از دست دادن عزیزان خود و تحمل زجر و شکنجه، خواهان برقرارى حکومت عدل الهى و قسط اسلامى شدند، ولى این قیامها یکى پس از دیگرى با شکست مواجه مىشد و حکومت بىپرواى بنىامیه، بر ظلم و فشار و اختناق خود مىافزود و در پایمال کردن حق مردم مسلمان و خصوصاً فرزندان پیامبر اکرم از هیچ کوششی فروگذار نمىکردند.
اختناق و استبداد در این دستگاه، کار را به جایى رساند که مردم در انتخاب و بیان عقاید خود آزاد نبودند و نمىتوانستند با انتخاب خود کسى را یارى کنند؛ به طورى که در جریان کربلا، مردم کوفه بر خلاف میل باطنى خویش و با وجود حمایتهاى اولیه از امام حسین، در برابر استبداد ابنزیاد، طاقت نیاوردند و در برابر امام ایستادند.([۱])
یکى از کوفیانى که به امام ملحق شد، مىگفت:
«دلهاى مردم با توست اما شمشیرها علیه تو، تو دوست داشتنىترین فرد در نزد مردم هستى اما قضا در آسمان است و شمشیرها نیز در کنار بنىامیه.»([۲])
دوره حکومت استبدادى و رعبانگیز اموى، که نزدیک به هفتاد سال طول کشید، همراه با ظلم و اختناق بود.
در زندان حجاجبن یوسف، که یکى از جلادان هولناک رژیم منفور اموى بود و چیرگى وى بر مردم به منزله تازیانه عقوبت و شکنجه تعبیر مىشد، چند هزار نفر از قاریان و فقیهان و اشراف و بزرگان محبوس بودند، و او دستور داده بود تا به آنان آب آمیخته به نمک و آهک بدهند.([۳])
حجّاج بیست سال در عراق حکومت کرد. در این مدت کسانى را که او کشت، جز آنان که در جنگ با او کشته شدند، اگر بتوان قول مورخان را باور کرد، حدود یکصد و بیست هزار نفر بود. مورخان نوشتهاند به هنگام مرگِ حجّاج، ۵۰ هزار مرد و ۳۰ هزار زن در زندان او بودند.([۴])
عبداللهبن هشام السلولى درباره مظالم بنىامیه در شعرى مىگوید:
«به قدرى از امویان خشمگینم که اگر خون آنان را بنوشم خشمم فرو نمىنشیند. همه مردم از دست رفتند ولى بنىامیه هنوز مشغول شکار خرگوشند.»
یکى از شاعران عرب مىگوید:
«مردم از سیاست نادرست شما به تنگ آمدند؛ بیایید پرهیزگارى و دیندارى پیشه کنید تا کى و تا چند، با پستترین افراد مىسازید؟ اینان شما را نابود مىکنند، تا کى با دست خود شکم خویش را مىدرید؟ روزى مىآید که پشیمانى سودى ندارد».([۵])
۲٫ تجمل پرستى و اسراف در بیت المال
نه تنها تشریفات، تجملگرایى و اسراف در بیت المال و سوء استفاده از امکانات عمومى، در حکومت امویان دیده مىشود، بلکه آنان دوام سلطنت خود را در آن مىدیدند.
امویها، به جز عمربن عبدالعزیز، همه تجملگرا و تشریفاتى بودند و دوران پر شکوه و پرزرق و برقشان چشمها را خیره مىکرد.
معاویه؛ بنیانگذار رژیم اموى، که خلافت اسلامى را تبدیل به سلطنت موروثى کرد، به تقلید از سلاطین روم شرقى، براى خود تشکیلات تشریفاتى دربارى ساخت.([۶])
جرجىزیدان مىنویسد:
نخستین فرد از بزرگان اسلام که لباس فاخر پوشید، معاویه بود. همین که عمر او را با آن حال دید بر وى اعتراض کرد و گفت: معاویه! مانند کسرى (پادشاه ایران) لباس پوشیدهاى!.([۷])
عملکرد معاویه به حدى تجمل گرایانه بود که مکرر مورد اعتراض عمر، قرار گرفته بود اما هر بار معاویه با سیاست و مکر و حیلهاى که داشت با توجیهات واهى وى را فریب مىداد و متقاعد مىکرد.
ابنابىالحدید مىنویسد:
خلیفه گفت: اى پسر هند! بسیار خوشگذران و عیاشى، لباسهاى خوب و نعمت فراوان دارى! شنیدهام که حاجتمندان و بیچارگان بر در خانهات گرد آمدهاند و منتظر اجازه تو هستند و دربان و حاجب دارى؟
معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین! در کنار شهرهاى دشمنانِ اسلام هستیم (روم)، دوست داریم که نعمت خدا را در ما ببینند و اینکه مردم را راه نمىدهیم، مىترسیم که ملت ما، جرى شوند.
عمر گفت: چیزى از تو نپرسیدم، مگر اینکه، مرا در تنگناى سخن انداختى. اگر راست گفته باشى، نظرت عاقلانه است ولى پاسخ ادیبانهاى دادى».([۸])
معاویه دستور داد تختهایى از آبنوس، صندل، عاج، طلا و نقره ساختند و پردهها را از حریر و خز تهیه کردند. آنان فرشهاى زربفت گستردند. اشعار و تصاویر زیبا بر در و دیوار اتاقها نگاشتند.([۹])
معاویه کاخ با عظمتى در شهر دمشق بر افراشت و تخت خلافت را در تالارِ سلام کاخ براى جلوس خود گذاشت و به رسم شهریارانِ بیگانه، دربانان و سرایدارانى در آنجا گماشت. هنگامى که بیرون مىرفت گارد مخصوصش وى را اسکورت مىکردند.([۱۰])
تشریفات مجالس معاویه در مقایسه با مجالس خلفاى پیشین پر رنگتر جلوهگر مىشد. این خلفا در مسجد روى حصیر یا پوست گوسفند مىنشستند و با سادگى، در حالى که عبا یا ردایى به خود پیچیده بودند، به مسجد مىآمدند. و ضمن برگزارى مراسم مذهبى و عبادى به کار مردم مىپرداختند.
خلیفه را با نامى عادى و معمولى خطاب مىکردند. مأموران خلفا هم در ممالک تابعه اسلامى به همین طرز رفتار مىکردند اما کمکم عاملانى که در ممالک روم و ایران اقامت داشتند، به تجملات بزرگان آن دیار اقتداء مىکردند ولى به محض اینکه خلیفه اطلاع مىیافت، بساط تجمل او را بر هم مىزد. چنان که عمر پس از اطلاع از کاخ و دربان سعدبن ابىوقاص، دستور داد کاخِ سعد را آتش زدند و درب آن را کندند.([۱۱])
اما عاملان معاویه و دیگر خلفاى اموى در مصر و عراق و… مانند وى رفتار مىکردند و دستگاه تجملى و سلطنتى دایر مىکردند. چنان که زیاد بن ابیه، امیر عراق به عادت و رسم ایرانیان قباى حریر مىپوشید و چکمههاى ساخت بصره به پا مىکرد.
ابنخلدون مىنویسد:
حجّاج بنیوسف براى با شکوهتر شدن ختنه سوران پسرش، جشنهاى پر خرج و پر تجمل ایرانیان را بر پا کرد.([۱۲])
رویه تجملگرایى و اسراف در بیتالمال، که در میان امویان و کارگزاران آنان متداوّل شده بود، باعث شد تا آن ملت پیوسته دستخوش غارت، و دولت نیز همراه آن فرسوده شود و رو به انحطاط رود.
۳٫ عیاشى و خوشگذرانى
خلفاى اموى را عادت بر این بود که به جاى خواندن قرآن و رعایت مصالح دولت، همه به شکار و شراب و شعر و موسیقى مىپرداختند.
بهترین نمونه این کار، یزید دوّم بود و سپس رسم خواجه دارى و طبعاً رسم حرمسرا به دنبال آن بود.
دیگر، خاندانِ حکومت مانند قبل به خود نمىبالید که فرزندانش خون پاکِ عربى دارند. یزید سوّم ۱۲۷ هـ. ق (۷۴۴٫ م.) نخستین خلیفهاى بود که از کنیزى زاده شد.([۱۳]) دو خلیفه پس از او نیز از کنیززادگان بودند.([۱۴])
رواج این عقاید در طبقه حاکمان از انحطاط اخلاق عمومى بود، و رذائل خاص تمدن، به خصوص شراب خوارى و زنبارگى، به فرزندان صحرا تسلط یافته بود و کار خود را براى محو آن نیروى حیاتى که جامعه نوپاى عرب داشت، آغاز کرده بود.([۱۵])
به گفته مسعودى، یزیدبن معاویه به عیاشى و شرابخوارى شهره بود و حیوانات شکارى فراوانى داشت.([۱۶])
عیاشى و خوشگذرانى یکى از عوامل مهم در انقراض دولت اموى بوده است. یزیدبن عبدالملک مردى عیاش بود و به حبابه عشق مىورزید، تا اینکه خواست عاقل شود و روش عمربن عبدالعزیز را پیش گیرد، امّا حبابه ترسید یزید را از دست بدهد، از این رو، از یکى از شعرا خواست اشعارى بسراید و یزید را به عیاشى ترغیب کند. شاعر دو شعر سرود و حبابه آن را براى یزید خواند. همین که یزید اشعار را شنید آن را تکرار کرد و عشق بازى حبابه را از سر گرفت.
ولید پسر او نیز به عیاشى و بذله گویى معروف بود، وى شاعر بود و اشعار بسیارى در عتاب و غزل مىسرود.([۱۷])
حال با این همه تجملات، عیاشى و خوشگذرانى، آیا فرصتى براى رسیدگى به امور مملکت و کشوردارى مىماند؟! پاسخ این پرسش را به عهده خواننده فهیم مىگذاریم که خود در این موضوع حکم کند. به طور حتم این تجملات، زیاد کردن مالیاتها، افزایش خراج، جزیه و… را در پی داشت که همگى باعث نارضایتى مردم در سطوح گسترده مىشود و در ادامه این مبحث به آن اشاراتى خواهیم داشت، اما خلاصه کلام را درباره کشوردارى امویان باید از زبان عدالتِ قلم نویسندهاى عادل بشنویم که مقایسهاى میان عصر پیامبر با زمان حکومت اموى انجام داده است و تغییراتى را بر مىشمرد که فقط در روش حکومت دارى اسلامى صورت گرفته است؛
الف) تغییر در قانون تعیین امام و خلیفه؛
به این صورت که سلطنت اموى جانشین خلافت شد. (حتى با توجه به فرمایشات اهل بیت عصمت و طهارت مىتوان گفت: خلافت را به جاى ولایت و امامت جایگزین کردند).
ب) دگرگونى در روش زندگى خلفاء و حاکمان؛
ج) تغییر در کیفیت استفاده از بیت المال؛
د) پایان آزادى بیان عقیده؛
به طورى که دیگر کسى نمىتوانست با استفاده از اصل امر به معروف و نهى از منکر به حاکمان اندرز دهد؛ زیرا همانند امامحسین جانش را از دست مىداد؛
هـ) پایان آزادى قضاوت؛
نهادهاى قضایى طبق میل سلاطین اموى و سپس خلفاى عباسى حرکت مىکردند و توان محاکمه شخص حاکم و اطرافیان او را نداشتند و راه براى هرگونه تخلف و ظلمى باز بود؛
و) ایجاد حاکمیت استبداد در امور حکومت:
با خردمندان و اهل حل و عقد و نخبگان جامعه اسلامى مشورت نمىشد؛
ز) ظهور و غلبه تعصبهاى نژادى و قومى به جاى ارزشهاى اسلامى؛
ح) نابودى اصل برترى قانون.([۱۸])
۴٫ بىاعتنایى بنىامیه به تعالیم دینى
هیچ کدام از خلفاى بنىامیه، به جز عمربن عبدالعزیز، به امور دینى و مذهبى علاقه نشان نمىدادند و بعضى از آنان حتى به رعایت ظواهر اسلام نیز بىاعتنایى مىکردند.
به طور قطع، همین بىتوجهى آنان به عقاید دینى مردم و اعمال ضدِ دینىِ صریح آنان، یکى از عوامل سقوط امویان بود و همین امر باعث مىشد تا افرادى که به دین پایبند بودند، علیه آنان به پاخیزند.
طبرى درباره ولیدبن یزید، یکى از پادشاهان اموى، مىنویسد:
روایاتى که درباره اهانت ولید به دین، به دست ما رسیده است فراوان است، اما طبرى براى اینکه مطالب کتابش طولانى نشود از ذکر آنها خوددارى کرده است.([۱۹])
معاویه در آغاز خلافتش دروغهاى فراوانى به پیغمبر نسبت مىداد:
من از پیامبر شنیدم که به من فرمود: تو به زودى بعد از من به خلافت مىرسى، پس براى دارالخلافه، ارض مقدس (شام) را اختیار کن، بنابراین، من شام را اختیار کردم پس لعنت کنید بر ابوتراب.([۲۰])
معاویه با این سخن ساختگى و دروغ، که تا آن روز کسى آن را نشنیده بود، پایههاى لرزان حکومت خود را استحکام بخشید و خلافت را از حجاز به شام منتقل کرد و لعن و نفرین امیرمؤمنان، على را در قنوت نمازها و در خطبهها سنت قرار داد. بعد از او بنىامیه و بنىمروان نیز بر این کار تأکید بیشترى کردند. قومى از بنىامیه به معاویه گفتند: یا امیرالمومنین! تو که به آمال و آرزوى خود رسیدى، دیگر دست از على بردار. گفت: نه، والله به این کار ادامه مىدهم تا کودک بر آن بزرگ شود و بزرگ در آن پیر و کهن شود و کسى براى او فضیلتى ذکر نکند.([۲۱])
در ایام خلافت بنىامیه، بیشتر از هفتاد هزار منبر بود که بر بالاى آنها علىبنابىطالب را ـ طبق سنتى که معاویه گذارده بود ـ لعن مىکردند.([۲۲])
حسن بصرى مىگفت، معاویه دست به اعمال ننگینى زده است که تا ابد او را گرفتار خشم و غضب الهى خواهد کرد که یکى از آنها این بود که وى زیادبن ابیه را ـ که از راه نامشروع متولد شده بود ـ برادر خود معرفى کرد، در حالى که پیامبر فرموده بود:
«الولد للفراش و للعاهر الحجر».
فرزند متعلق به شوهر زن است و زناکار باید سنگسار شود.([۲۳])
جسارت یزید بن معاویه در قتل امام حسین، که فرزند پیغمبر خدا بود و اقدام وى در اهانت به حرمهاى شریف مکه و مدینه در واقعه حرّه، نزد همه مسلمانان با نفرت تلقى مىشود. آنان نه تنها براى خانه خدا، بلکه براى قرآن نیز احترامى قائل نبودند. هنگامى که مژده خلیفه شدن به عبدالملکبن مروان رسید، او در اتاق خویش مشغول خواندن قرآن بود، تا آن خبر را شنید، قرآن را بست و گفت:
«از این پس دیگر با تو کارى ندارم و تا زنده هستم از تو جدا هستم.»([۲۴])
یزیدبن ولید، شبى مست و بىباک، قرآن را برداشت و تفأل زد، این آیه را سر صفحه دید:
«وَاستفتَحوا وخابَ کل جَبارٍ عَنید مِن ورائه جَهنم ویُسقی من ماءٍ صَدید».([۲۵])
و طلب فتح کردند و نومید شد هر ستمگر خودپسند، از پیش رویش دوزخ است و آب داده مىشود از آبى که خون جراحت دارد.
یزید وقتى چنین دید، دستور داد قرآنها را آویخته و هدف سازند. سپس، تیر و کمان برداشت و آنها را پاره پاره کرد و اشعارى بدین مضمون آورد:
آیا مرا به عنوان ستمگر خود پسند خوانده و تهدید مىکنى؟ آرى! من همان ستمگر خودپسندم و هرگاه روز واپسین، خداى خود را دیدى بگو یزید مرا پاره کرد.([۲۶])
در حکومت بنىامیه کار به جایى رسید که ولید را جانشین پیامبر مىشمردند. وی بىمحابا تصمیم گرفت بالاى خانه کعبه غرفهاى بسازد تا در موسم حج در آنجا به خوشگذرانى بپردازد.([۲۷])
اهانت و بىاحترامى به اسلام و خاندان پیامبر چنان بود که حتی فردى مانند حسن بصرى، آنان را گمراه، بدخواه و بىدین خواند و گفت:
«به خدا سوگند میل دارم که زمین شکافته شود و همه آنان (بنىامیه) را فرو برد».([۲۸])
دیگر حکام اموى، به جز عمربن عبدالعزیز، به قدرى از تأثیر تربیت اسلامى دور بودند که مىتوان گفت دوره خلافت آنان چیزى جز ارتجاع وبازگشت به حیات عرب جاهلیت نبود و حکومت این چهارده نفر ـ که نزدیک به ۷۰ سال ادامه داشت ـ روزگار تیره و شومى را براى اسلام و مسلمانان به ارمغان آورد.
[۱]) ر. ک. رسول جعفریان، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، چاپ سوّم، قم: انصاریان، ۱۳۷۹، صص ۱۹۵ـ۱۹۳٫
[۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۲۹۶۹٫
[۳]) هندوشاه نخجوانى، تجارب السلف، به تصحیح و اهتمام عباس اقبال آشتیانى، ص ۷۵٫
[۴]) ابوالحسن على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، پیشین، ص ۲۹۷٫
[۵]) جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، چاپ پنجم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۶، ج۴، ص ۷۴۸٫
[۶]) ر. ک. گوستاو لوبرن، تاریخ تمدن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسینى، چاپ سوّم، تهران: اسلامیه، ۱۳۵۸، ص ۱۶۵٫
[۷]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۵، ص ۹۷۳٫
[۸]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، ص ۱۰٫
[۹]) حسینعلى ممتحن، تاریخ سیاسى اسلام در عصر امویان، تهران: دانشگاه شهید بهشتى، ۱۳۸۱، ص ۴۳؛ به نقل از مختصر الدول، ابن عربى، ص ۱۷۰٫
[۱۰]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۱، ص ۶۳٫
[۱۱]) همان، ج ۵، ص ۱۰۰۰٫
[۱۲]) عبدالرحمان ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروین گنابادى، چاپ چهارم، تهران: علمى و فرهنگى، ۱۳۶۲، ج ۱، ص ۳۳۰٫
[۱۳]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۱۰، ص ۴۴۳۷٫ (در این قبیل مسائل به وضوح از بین رفتن عصبیت قبیلهاى امویان را، که سابقه آن را داشتند و به شدت آن را حفظ مىکردند مشاهده مىکنیم.)
[۱۴]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۲۱۳ـ۲۱۲٫
[۱۵]) فیلیپ حتى، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: انتشارات آگاه، ۱۳۶۶، ص ۶۰٫
[۱۶]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و المعادن الجوهر، پیشین، ج ۲، ص ۷۱٫
[۱۷]) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج ۱، ص ۴۳۰٫
[۱۸]) ابوالأعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ترجمه خلیل احمد حامدى، تهران: انتشارات بیان، ۱۴۰۵ ق، صص ۲۰۹ـ۲۸۷٫
[۱۹]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۱۰، ص ۴۳۱۵٫
[۲۰]) داود الهامى، اسلامى و ایران، قم: مکتب اسلام، ۱۳۷۴، ص ۴۲۲٫
[۲۱]) عبدالحسین امینى، پیشین، ج ۲، ص ۱۰۲٫
[۲۲]) همان، ج ۱۰، ص ۲۵۷٫
[۲۳]) داود الهامى، پیشین، ص ۴۲۰٫
[۲۴]) همان، ص ۴۲۳٫
[۲۵]) ابراهیم: ۱۹ـ۱۸٫
[۲۶]) على ابن اثیر، همان، ج ۴٫
[۲۷]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، همان، ج ۲، ص ۳۰۸٫
[۲۸]) حسینعلى ممتحن، نهضت شعوبیه، چاپ دوّم، تهران: انتشارات باورداران، ۱۳۶۸، ص ۱۵۴، به نقل از تاریخ ابن خلکان، ج ۲،ص ۴۰۸٫
منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد