شورشهاى ضد اموى
از محرکهاى قوى که در انقراض و فروپاشى حکومتهاى اموى نقش مؤثرى داشته، شورشهاى ضد اموى بوده است و گروههاى گوناگونى به منظور دفع زیان یا جلب منفعت خویش، با هم به رقابت پرداخته و یا متحد شدهاند. برخى از این گروهها به قدرت رسیدهاند، گر چه این رقابتهاى قوى عاملى اساسى در تکوین حوادث و رخدادهاى تاریخ اسلام به شمار مىآید، اما نمىتوان انگیزهها و نیتهاى خالصی را که با هدف حفظ ارزشها و به دور از تعصبهاى گروهى وارد عمل شدهاند و منشأ اثر خیر شدهاند را نادیده گرفت.
بدیهى است شناخت این گروهها و جناحهاى سیاسى، در شناساندن واقعیتهاى تاریخ به ما کمک مىکند. بدین ترتیب بسیارى از رقابتهاى کوچک و بزرگ در میان قدرتهاى قرون اولیه اسلامى ناشى از اختلافهاى دیرین عرب قحطانى و عدنانی است؛ به طورى که رقابتهاى گروهى بین مکه و مدینه و بین مهاجر و انصار، قریش و غیر قریش، باعث به قدرت رسیدن ابوبکر، عمر و عثمان، به عنوان جانشینان رسولخدا شد!
عثمان با روى کار آوردن عمو و پسرعموى خود، حَکَم و مروان، در واقع دست جناح بزرگى از امویان را در داخل حکومت گشود، که سرآغاز تحولها و رقابتها و ضدیتهاى عمیقى در جهان اسلام شد.
خلفاى بنىامیه که با اسلام و ارزشهاى آن مخالف بودند، آن چنان با کینه و تعصب جاهلى به رقابت با مخالفان برخاستند که واکنشهاى شدیدى را به همراه داشت.
علت مخالفت آنان، رقابتهاى قبلى در زمان «بنىهاشم» و «بنىعبدشمس» و نیز محتواى درونى خود اسلام بود که ابوسفیان و خلفاى بنىامیه، آن را به مذاق خوش نمىداشتند.
زمانى که بنىامیه به قدرت رسیدند، خاندان پیامبر به دو دلیل زیر با آنان به مخالفت برخاستند:
الف) به خاطر حفظ ارزشها که به دست بنىامیه در حال ویرانى بود؛
ب) طبق دستورات قرآن و ابلاغ پیامبر اکرم، حکومت را حق خویش مىدانستند.
در پایان جنگ صفین، گروهى حکمیت را مطرح کرده و از دایره یاران حضرت على خارج شدند، که خوارج بودند. در طول زمان حکومت امویان و به خاطر سیاستهاى نادرست آنان و نارضایتىهاى عمومى، گروه دیگرى تحت عنوان موالى نیز شکل گرفتند.
۱٫ عوامل ایجاد احزاب مختلف در دوره بنىامیه
الف) اختلاف بر سر مسئله خلافت؛
ب) نارضایتى مردم از عملکرد امویان.
مىتوان گفت، این دو عامل اساسى در کنار دیگر، عوامل حاشیهاى را که در دیگر فصول به آنها پرداخته مىشود، شورشهایى از جانب احزاب و گروههاى مختلف بوجود آورد که از عوامل سقوط امویان به شمار میروند.
۲٫ احزاب در دوره بنی امیه
الف) یاران بنىامیه، که بیشتر آنها اهل تسنن بودند؛
ب) یاران علویان که از شیعیان بودند؛
ج) گروه خوارج؛
د) گروه موالى؛
هـ) عباسیان.
گروه اوّل، یعنى بنىامیه را در مبحث جداگانهاى مورد بررسى قرار خواهیم داد، اما چهار گروه به اضافه دو گروه دیگر را تحت عنوان؛ مرجئه و اشرافیت ناراضى عرب مطرح میکنیم.
الف) شیعیان
همه کسانى که عقیده دارند خلافت حق خاندان پیغمبر است و پس از پیامبراکرم؛ حضرت على به حق و بر طبق وصیت پیامبراکرم جانشین بلافصل وى بود و این حق در خاندان على است، شیعه نامیده مىشود.([۱])
این اعتقاد برگرفته از توجه به حقیقت قرآن و راهنمایىهاى پیامبراسلام است که در طى دوران نبوت خود در موارد متعددى به جانشینى بلافصل حضرت علىبن ابىطالب و فرزندان معصوم آن حضرت که در احادیث مورد اتفاق مسلمانان است، تصریح فرموده است و در واقعه عظیم غدیر خم که در پایان حجهًْ الوداع اتفاق افتاد، آن را به مسلمانان اعلام فرمودند و رسماً از جمع کثیرى که در آنجا حضور داشتند به عنوان ولایت و خلافت براى آن حضرت بیعت گرفتند و آنها را مأمور ابلاغ به دیگر مسلمانان فرمودند.
البته آنچه مسلم است اینکه علم کامل به حقایق قرآن و عصمت در حفظ و اجراى آن، لازمه عقلى جانشین حقیقى رسول مکرّم اسلام است.([۲])
در طول یک قرن، که از شروع فتح جبال و خراسان مىگذشت، خلفا و حکام اموى، خلافت اسلامى را به وضعى در آوردند که جز حکومت عربى اسم دیگرى نمىتوان بر آن گذاشت و آن شوق و آرمان دینى که در مسلمانان عهد آغاز فتوح بود، تا حدى در این مدت ضعیف شد. شیعیان ناراضى، اخلاص کاملى به خاندان پیامبر داشتند.
بنابراین، خطاهاى امویان را نسبت به على و فرزندان وى و غصب خلافت، نابخشودنى مىدانستند که بیشتر مردم عراق اینگونه بودند.([۳])
از اینرو، قیامهاى متعددى در این دوره برپا شد:
۱٫ قیام حُجربنعدى
حکام اموى بنا به سفارش معاویه، از لعن و نفرین حضرت على کوتاهى نمىکردند. این موضوع، که در بالاى منبرها و هنگام ایراد خطبهها عنوان مىشد، دل شیعیان را بیش از گذشته شکسته و غیرت و احساسات مذهبى آنان را برمىانگیخت.
زمانى که «مغیره» و پس از او «زیاد» در کوفه به حکومت رسیدند و اِعْمالِ چنین روشى را معمول و مرسوم کردند، حجر و یارانش در مقابل آنان به پا خواستند و لعن و نفرین را به خودشان باز گرداندند. حاکم کوفه، «حجربن عدى» و سیزده تن دیگر را دستگیر کرد و نزد معاویه به دمشق فرستاد.
معاویه پس از آگاهى از ماجرا، فردى را نزد حجربن عدى و یارانش فرستاد و پیش از ورود به دمشق، در محلى به نام «مرج عذراء»، هفتتن از آنان از جمله حجر را گردن زدند.([۴])
بدین ترتیب شاید بتوان اعتراض و خروج حجر را نخستین حرکت مردمى منظم و متشکل در دفاع از حقانیت حضرت على دانست که با خونریزى و قتل قیام کنندگان همراه بود.
چند روز پس از ماجراى حجربن عدى، در سال دهم خلافت معاویه، امام حسن مجتبى و سعدبن ابىوقاص از دنیا رفتند و بسیارى از مردم معتقد بودند که هر دو را معاویه مسموم کرده است.([۵])
۲٫ قیام حسین بن على
تلخى شهادت امام على و امام حسن و به قدرت رسیدن بنىامیه و سختگیرى آنان بر شیعیان و مردم عراق، آنان را براى یک حرکت همگانى برضد حکام اموى آماده مىکرد.
روى کار آمدن یزید این فرصت را به همه داد تا بتوانند خشم و نفرت خود را آشکار سازند. اقدام یزید براى بیعت گرفتن از امام حسین و امتناع آن حضرت از بیعت، شروع ماجرا بود.
هنگامى که معاویه در ماه رجب سال ۶۰ هـ هلاک شد، یزید به فرماندار مدینه، ولیدبن عتبه بن ابوسفیان، نامهاى نوشت و به او دستور داد که براى من از همه اهل مدینه به خصوص از حسین بیعت بگیر.
ولید پس از آن مأمورى فرستاد و امام حسین را به خانه خویش فرا خواند([۶]) و بر آن شد تا از امام بیعت بگیرد.
امام فرمود: اى امیر! ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم. خداوند نبوت را با ما آغاز کرده است و به ما خاتمه داده است.
یزید مردى فاسق و شراب خوار است و قاتل نفوس محترم بوده و کسى است که علناً به فسق مىپردازد. شخصى چون من با فردى چون او بیعت نخواهم کرد.([۷])
امام وقتى با اصرار مروان که در آنجا حاضر بود مواجه شد، فرمود: «انا لله وانا الیه راجعون»؛ آنگاه که امت اسلام با حاکم و سلطانى مانند یزید بیعت کنند، باید فاتحه اسلام را خواند([۸]) و پس از آن، بیعت را به حضور در جمع مردم موکول کرد. آنگاه امام از فرماندارى بیرون آمد و تصمیم گرفت از مدینه به طرف مکه حرکت کند. امام همراه برادران و برادر زادگان و اهل بیتش، در شب ۲۸ رجب از مدینه به طرف مکه حرکت کرد و در شب جمعه سوّم شعبان به مکه رسید.
امام حسین و همراهان وى حدود ۹۵ روز در مکه ماندند. در این مدت نامههاى فراوانى از کوفه براى آن حضرت رسید.
امام حسین در آغاز، حضرت مسلم را به طرف کوفه روانه کرد.
حضرت مسلم پنجم شوال سال ۶۰ هـ. ق وارد کوفه شد و در روز نهم ذیحجه سال ۶۰ هـ. ق به شهادت رسید.([۹])
زمانى این خبر به امام رسید که در راه کوفه بود. عمربن سعد بن ابىوقاص، راه را بر حضرت بست. امام حسین و یارانش در این مبارزه شهید شدند و اهل بیت محترم ایشان را به اسارت بردند. چنین حادثهاى چهره اصلى امویان را آشکار کرد.
با یک نگاه به حوادث تاریخ تشیع در دوران تسلط امویان، در مییابیم که فاجعه کربلا، شیعیان را بیش از پیش متحد کرد و آنان را براى گرفتن انتقام خون امام حسین ترغیب کرد و تشیع را ـ که تا آن روزگار مظلوم و محجور نگهداشته شده بود ـ در دلها نفوذ داد و زمینه را براى بسط و استقرار آن فراهم آورد.
مذهب شیعه بعد از حادثه کربلا به سرعت در ایران و دیگر نقاط جهان گسترش یافت.
قیام امام حسین زمینه ساز چند تحول بزرگ و قیام اجتماعى شد که اثرهاى آن تا امروز نیز بر جاى مانده است.
ابنطباطبا مىنویسد:
«… در این واقعه چندان شکیبایى و امید به خداوند، شجاعت، پرهیزگارى، بلاغت و کاردانى در فنون جنگ از امام حسین دیدم و همچنین یارى و جانبازى و ناخوش داشتن زندگى پس از وى و جنگ در مقابل او از روى بینایى از یاران و خویشانش به ظهور پیوست که هرگز کسى مانند آن ندیده است.»([۱۰])
الف) تأثیر نهضت امام حسین در سقوط امویان
در زوال و سقوط یک دولت، یک سرى عوامل نزدیک و دور وجود دارد، که هر دو در جاى خود اهمیت دارد.
عوامل دور ممکن است از نظر زمانى با زمان سقوط فاصله داشته باشد اما بىتردید و به دلایل تاریخى، نقش مهمى در زوال یک دولت دارد.
بنىامیه سال ۴۱ هـ.ق به قدرت رسیدند. سال ۶۱ هـ.ق انقلاب عاشورا بود، سال ۱۳۲ هـ.ق یعنى هفتاد و یک سال بعد، امویان سقوط کردند.
اکنون پرسش این است که عاشورا چه تأثیرى بر سقوط امویان داشت؟
این قیام، اسلامى بودن بنىامیه را زیر سؤال برد. در همان ابتدا که مسئله بیعت با امام مطرح شد، امام فرمود: «وعلی الاسلام السلام.» و با استدلال به آیه شریفه تطهیر، لیاقت اهل بیت را براى احراز خلافت اظهار کرد.([۱۱])
امام روى سگ بازى و مشروب خوارى یزید انگشت مىگذارد و او را فاسق معرفى مىکند و اسلامى بودن حکومت چنین فردى را زیر سؤال مىبرد.
معاویه و جانشینان وى خود را از نوادگان و جانشینان پیامبر اسلام مىدانستند و تظاهر به اسلام مىکردند که امام حسین بر ظاهرنمایىهاى آنان خط بطلان کشید.
پس از رحلت پیامبر گرامىاسلام، دو گروه خود را مدعیان جانشینى مىدانستند و طى حوادث به وقوع پیوسته، که قبلاً مطرح کردیم، بنىامیه موفق به تصاحب قدرت سیاسى شدند. در حالىکه جانشینان اصلى رسولخدا، بنىهاشم بودند.
بنابراین، بنىهاشم تنها رقیب آنان محسوب میشد که شهادت مظلومانه امام على و امام حسن مجتبى این مسئله را ثابت مىکند، اما شهادت امام حسین نشان داد که جریان حقانیت خلافت همچنان در صحنه حاضر است و رهبرى جریان مخالف را بر عهده دارد و آماده است تا با ساقط کردن حکومت اموى، یک دولت علوى و هاشمى تأسیس کند. چنان که این مسئله آن قدر اهل بیت را در میان عامه مردم محبوب کرد که در سالهاى پایانى خلافت اموى شعار «الرضا من اهل بیت» مطرح بود که این شعار جوهره رهبرى را در مبارزه سیاسى، برضد امویان تعریف کرد([۱۲]) اما این مسئله تنها علت سقوط امویان نیست بلکه عوامل دیگرى نیز دارد.
ب) تأثیر مستقیم قیام امام حسین بر دیگر قیامهاى پس از آن
هدف امام حسین از قیام، امر به معروف و نهى از منکر بود ولى در اصل خط بطلانى بر مشروعیت سلطنت بنىامیه بود و ثابت کرد که امامت حق امویان نیست.
این شعار سرلوحه کار دیگر علویان مانند زیدبن على و فرزندش، یحیى، و دیگر قیام کنندگان بود.
این قیام تأثیرات دیگرى نیز داشت که در این مقال نمىگنجد و در جاى دیگرى باید از آن سخن گفت.
۳٫ قیام مردم مدینه
فاجعه کربلا در اولین سال حکومت یزید رخ داده بود و سال بعد «واقعه حره» اتفاق افتاد.
قیام مردم مدینه و واقعه حرّه، در واقع واکنش آنان در برابر تحقیرى بود که یزید و بنىامیه نسبت به آنان و مسلمانان روا مىداشتند.
مردم مدینه مروانبن حکم، عامل یزید را از شهر بیرون و یزید را از خلافت خلع کردند. یزید نیز مسلمبن عقبه، پیرمرد سفاک اموى را به مدینه روانه کرد.
او با مردم جنگید و بعد از شکست مدافعان شهر، مال و ناموس مسلمین را به دستور یزید تا سه روز براى سپاه خود مباح دانست و سپاهیان اموى مردم را مىکشتند و اموال آنها را غارت مىکردند.([۱۳])
او مردم مدینه را تحت این شرایط به بیعت یزید مىخواند. بردگان او باشند و او آنچه به جان و مال و ناموسشان خواست حکم کند! پس هر کس امتناع مىکرد، کشته مىشد.([۱۴])
غیر از علىبن الحسینبن علىبن ابىالطالب و علىبن عبداللهبن عباسبن عبدالمطلب، بیش از ۴۰۰۰ نفر از بنىهاشم و قریش و انصار در این جنگ کشته شدند.([۱۵])
وى پس از این جنایت هولناک براى نبرد با ابنزبیر از مدینه عازم مکه شد که در راه مُرد و کار را به «حُصینبن نمیر» سپرد. او نیز به مکه رفت و خانه کعبه را آتش زد.([۱۶])
بسیارى از محققان، نقش حضرت زینب÷ را در تحریک احساسات و عواطف مردم مدینه و قیام آنان برضد امویان، مؤثر مىدانند. گذشته از آن، سخنان آتشین عبداللهبن حنظلهبن ابوعامر انصارى، که رهبرى قیام را بر عهده داشت و خود و فرزندش در این راه کشته شدند، در این امر بسیار مؤثر بود.([۱۷])
هر چند این قیام با شکست مردم و بیعت خفت بار آنان همراه بود، اما سند دیگرى براى رسوایى بنىامیه شد. این حادثه در حالى رخ داد که هنوز برخى از صحابه رسول خدا چون ابوسعیدخدرى حضور داشتند و از ترس شامیان به کوه پناه برده بودند.([۱۸])
۴٫ قیام توابین
انگیزه اصلى این قیام، که در سال ۶۴ هجرى آغاز شد و در سال ۶۵ هجرى به اوج رسید، خونخواهى امام حسین و توبه به درگاه خدا بود. رهبر این قیام «سلیمانبن صُرد خزاعى»، از صحابه پیامبر و یاران امام على بود.
تعداد توابین ابتدا زیاد بود، اما گویا بر اثر مخالفت مختار به حدود چهار هزار تن رسید، که بیشتر آنان حتى سلیمان کشته شدند. دو سپاه در منطقه عینالورده با هم روبرو شدند. مروان، عبیدالله بنزیاد را فرستاد و گفت: اگر بر عراق دست یافتى امیر آن باش!([۱۹]) آنان ریختن خون در راه خدا را تنها وسیله بخشایش گناه خویش مىدانستند. قیام توابین متأسفانه زمانى رخ داد که شهر کوفه در دست زبیریان بود و آنان با بنىهاشم میانه خوبى نداشتند، ضمن اینکه خطر بنىامیه نیز آنان را تهدید مىکرد.
بنابراین، به نظر مىرسد مصعببن زبیر با سوق دادن توابین به یک نبرد شتابزده مىکوشید با مشغول کردن دشمنان مشترک به یکدیگر، خود را تقویت کند.
۵٫ قیام مختار
از دیگر قیامهاى مردمى در زمان اموى، قیام مختار است. مختار که در سال ۶۶ هـ.ق در کوفه قیام کرد به مدت یک سال اوضاع شهر و حوالى آن را در دست داشت.
او با وارد کردن ضربه سخت و مهلک به بنىامیه، از قاتلان امام حسین و خاندان اهل بیت انتقام سختى گرفت و عمر سعد را به هلاکت رساند.([۲۰])
بدین ترتیب نه تنها دل امام سجاد را شاد کرد، بلکه جرقه امید و نشاط را در قلب بسیارى از شیعیان بارور کرد.
پایه اساسى قیام مختار بر مبناى استفاده از افراد ایرانى و موالى ساکن در عراق بود. هر چند، فرماندهى سپاه او بر عهده ابراهیم بنمالک اشتر بود، اما مختار سعى کرد تا بیشتر از غیر اعراب استفاده کند و شاید همین موضوع نیز باعث رشد سریع نهضت او و همچنین شکست زودرس آن شد.
در منابع تاریخى، نشانههاى فراوانى از نارضایتى اشراف کوفه از بىاعتنایى مختار به آنان در دست است. گفته مىشود او به نام محمدبن حنفیه قیام کرد و خود را نماینده او مىدانست. این در حالى بود که امام سجاد پیشنهاد او را رد کرده بود، اما اینکه محمدبن حنفیه دستگاهى در مقابل امام چهارم ایجاد کرده باشد، بسیار جاى تردید است. شخصیت محمد بن حنفیّه و اعتراف وى به امامت ائمه مورد تأیید فراوان است و بیشتر منابع تاریخى شیعى با او به عنوان فردى موجّه و قابل اعتماد برخورد کردهاند و وى را از هرگونه دعوى خلاف مبرا دانستهاند.([۲۱])
البته شخصیت خود مختار در هالهاى از ابهام و اخبارهاى ضد و نقیض گم شده است که در اینجا مجال پرداختن به آن نیست اما اخبارى در دست است که امام سجاد فرموده است:
«خداوند به مختار جزاى خیر عطا کند.»
امام باقر هم فرمود:
«درباره او (مختار) بدگویى نکنید، که او قاتلان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و…».([۲۲])
قیام مختار در سال ۶۸ هـ.ق یعنى هفت سال پس از قیام امام حسین به دست مصعببن زبیر، و با یارى اشراف کوفه شکست خورد و خود او نیز کشته شد.([۲۳])
۶٫ قیام زید بنعلى بن الحسین
زید، فرزند بزرگوار امام سجاد و برادر امام باقر، در مقابل ستمکاریهاى هشام، خلیفه اموى و کارگزارانش به پا خاست و بر ضد امویان قیام کرد.
زید که براى شکایت از یوسفبن عمرو، حاکم عراق به دمشق نزد هشام رفته بود، مورد تحقیر و سرزنش هشام واقع شد. و پس از بازگشت از دمشق، در کوفه شیعیان اطراف او را گرفتند و او را به قیام برضدِ بنىامیه ترغیب کردند ولى با مجروح شدن وى در جنگ، قیامش به شکست انجامید و خودش نیز به شهادت رسید.
خروج و نبرد زید در شب چهارشنبه بیست و سوّم محرم سال ۱۲۱ هـ.ق و پیش از موعدى بود که زید تعیین کرده بود.([۲۴])
ابوبکربن عباس و جمعى از اخباریان گفتهاند، که زید پنجاه ماه برهنه بر دار بود. در دوران ولیدبن یزیدبن عبدالملک، که یحیى پسر زید در خراسان ظهور کرد، ولید به حاکم کوفه نوشت که زید را با دارش بسوزاند و او نیز چنین کرد و خاکسترش را بر ساحل فرات به باد داد.([۲۵])
زید در جایى از سخنانش اهداف اصلى قیام خویش را آشکار کرد و به مردم کوفه گفت:
«خدا را شکر که دین مرا کامل کرد، در حالى که من شرم داشتم بر جدم رسول خدا در کنار حوض کوثر حاضر شوم و براى دین او، امر به معروف و نهى از منکر نکرده باشم.»([۲۶])
۷٫ قیام یحیىبن زیدبن علی بن الحسین
بعد از شهادت زید در سال ۱۲۱ هـ.ق، پسرش یحیى، دنبال کار پدر را گرفت و از راه مدائن به خراسان رفت و مدتى در شهر بلخ به صورت ناشناس زیست. تا اینکه نصربن سیار او را دستگیر کرد و مدتى در زندان بود و بعد از مرگ خلیفه اموى، یحیی از زندان گریخت و مردم زیادى از شیعیان خراسان اطراف او جمع شدند.
او به طرف نیشابور آمد و با حاکم آنجا، عمربن زراره قسرى، جنگید و او را شکست داد ولى سرانجام در سال ۱۲۵ هـ.ق در جوزجان، هنگام جنگ با سپاه بنىامیه، تیرى به پیشانیش برخورد کرد و در میدان جنگ کشته شد و نیروهایش پراکنده شدند.([۲۷]) سرش را بریدند و پیش ولید فرستادند و پیکرش را در جوزجان به دار آویختند و هم چنان آویخته بود تا ابومسلم، بنیانگذار دولت عباسى، قیام کرد و یحیى را پایین آورد و بر او نماز گزارد و وى را دفن کرد.([۲۸])
سلسله قیامهاى علویان که در اواخر حکومت امویان رخ داد، با نهضت عباسیان در ارتباط بود؛ زیرا بنىهاشم، اعم از علویان و عباسیان، در دوره بنىامیه متحد بودند و اختلافى بین آنها نبود ولى پس از پیروزى عباسیان، تعداد زیادى از علویان به دست عباسیان کشته شدند.
در طول قرن دوّم هجرى قیامهاى علویان بیشتر بر اساس ایدئولوژى زیدى با هم مرتبط بودند، اگرچه عباسیان بیشترین استفاده را از قیام زید بردند.
ب) خوارج
خوارج به حکومت موروثى، به عنوان اساس نظام حکومتى، اعتقاد نداشتند و خلافت را منحصر در خاندان مشخصى نمىدانستند، بلکه عقیده داشتند اختیار اساس خلافت، باید بر عهده امت باشد.
آنان ناراحتى و نفرت خود را از حکام شرور و نیتهاى خود علنى کردند. از این رو، خوارج با شیوه اموى مخالف بودند و به همین دلیل افراد خارجى در آشوبهایى که در برابر حکومت اموى ایجاد مىشد، شرکت داشتند.
هم چنین عده زیادى از آنان در مناطقى که از مرکز خلافت، در دمشق، دور بود پراکنده شدند. این اختلافها، که به درگیریهاى خونینى منجر شد، بسیارى از فعالیتهاى امویان را به خود مشغول کرد و آنان را از پاى در آورد.
آنان بعدها به یکى از عناصر مهم مخالف تبدیل شدند که از نام آنان بهره بردند تا بهانهاى دینى براى شعارهایى باشد که داعیان بنىعباس مطرح کردند.([۲۹])
این فرقه در حقیقت طرفداران دمکراسى افراطى بودند و مىگفتند هر عرب نژادِ آزاد، خلیفه پیغمبر خواهد بود.
بعضى از خارجیان این نظریه را تعدیل کرده و به جاى عرب و آزاد بودن، اسلام و عدالت را شرط خلافت مىشمردند.
قیام بالسیف، امر به معروف و نهى از منکر و عدم تقیه از اصول فکرى خوارج به شمار مىرود.([۳۰])
با اعتقاد به چنین اصولى بود که خوارج در طول تاریخ، قیامهاى خونینى را به راه انداختهاند که همگى با شکست روبهرو شده است.
خوارج معتقد بودند که اداى تکلیف مهم است نه نتیجه.
این مذهب، که در بدو پیدایش خود از عناصر عربى خالص به وجود آمد، بعدها نزد موالى هم طرفداران جدى یافت و در محدوده نژاد خاصى متوقف نماند. در عین حال و در طول زمان به فرقههاى متعددى هم تقسیم شد، اما در طول دوران أموى و قسمتى از عهد عباسى همچنان مخالف سرسخت خلافت و محرک مخالفتهاى دایم برضد خلیفه وقت باقى ماند.([۳۱])
شورشهاى خوارج یکى از عوامل فروپاشى و سقوط بنىامیه به شمار میرود؛ چرا که این شورشها از ابتدا تا انتهاى حکومت بنىامیه، آنان را تهدید مىکرد و بخش عظیمى از قواى انسانى و اقتصادى آنان را به تحلیل برد.
خوارج از منطقه عراق برخاسته بودند، از این رو، نخستین خاستگاه آنان در عراق و کوفه بود. به دلیل حضور موالى در ایران، و نزدیکى ایران به سرزمین عراق، رفته رفته خوارج به ایران نیز کشیده شدند.
حضور خوارج در ایران
حضور خوارج در ایران را در ۴ مرحله مىتوان بررسى کرد:
فاصله زمانى نزدیک به بیست سال یعنی از سال ۵۸ ـ ۳۸ هـ.ق و از فرداى جنگ نهروان و ابتداى قدرت یافتن معاویه تا اواخر حکومت او را دوره آغازین حرکت خوارج مىنامیم.
در این دوره شاهد قیامهاى متعددى از خوارج در عراق هستیم و با توجه به سابقه تاریخى این منطقه، که بسیارى از عناصر ایرانى را در خود جاى داده بود و نیز با توجه به همکارى موالىِ آن مناطق با خوارج، این قسمت نیز قابل بحث است.([۳۲])
در این دوره هنوز شاهد انشعابهای خوارج نیستیم. قیام در کوفه و اطراف آن آغاز شد و سپس به طرف بصره و جنوب ایران گسترش یافت.
ضحاک بن قیس پس از داستان حکمین و قبل از جنگ نهروان، شورش کرد. وى به تحریک معاویه هرکسى را که مىدید مىکشت و غارت مىکرد.
حجربن عدى از طرف امام مأمور مقابله با او شد ولى ضحاک شبانه گریخت.([۳۳])
خریتبن راشد ناجى نیز از دیگر خوارج بود که در این دوره قیام کرد و تا عمان پیش رفت.([۳۴])
قیامهاى دیگرى نیز در زمان امام على رخ داد که جاى بحث ندارد.
دو مورد مذکور نیز به خاطر بیان سیر حضور خوارج در عرصه ذکر شدند.
در دوره معاویه شاهد چندین قیام از خوارج هستیم؛ یکى از آنها، که ظاهراً نخستین قیام در دوره معاویه است، «قیام فروهًْ بن نوفلاشجعى» در سال ۴۰ هـ.ق است. او با گروهى از خارجیان در شهر زور بود. وقتى خبر شهادت امامعلى و پیروزى معاویه را شنید، با لشکرش به نخیله رفت و در نبرد مردم کوفه با لشکریانش کشته شد.([۳۵])
عُمّال معاویه اعم از مغیرهبن شعبه، حجّاجبن یوسف ثقفى، زیاد بنابیه و… به شیوه وحشیانه و خشونت بارى قیام خوارج را سرکوب و آنان را به بدترین وجه مىکشتند. عبیداللهبن زیاد، که پس از پدرش به حکومت رسید، سیاست پدر را دنبال کرد. وى روشهاى ابداعى و وحشیانهاى را در کشتار و شکنجه خوارج بنیان نهاد. به طورى که یک بار گروهى از خوارج را به زندان انداخت و به آنان وعده داد که اگر بعضى از یاران خود را بکشند آنان را آزاد خواهد کرد. برخى از آنان چنین کردند ولى بعد پشیمان شدند و در سال ۵۸ هـ.ق به رهبرى طوافبن غلاق قیام کردند ولى سرکوب شدند و همگى به قتل رسیدند.([۳۶])
شبیببن بجره اشجعى نیز در زمان خلافت معاویه و زمامدارى مغیره، در کوفه قیام کرد و وقتی به شام آمد خود را شریک ابنملجم، در شهادت امامعلى معرفى کرد.
معاویه وى را تهدید کرد که دیگر او را نبیند. او نیز به کوفه رفت و علیه مغیره قیام کرد و سرانجام کشته شد.([۳۷])
حوثره اسدى نیز در سال چهل و یکم هجرى بر علیه معاویه قیام کرد و کشته شد.
قریب بن مره و زحاف طائى نیز از دیگر خوارخى بودند که در زمان معاویه و در امارت زیاد بر بصره قیام کردند و در نهایت کشته شدند.([۳۸])
متور بن علفه تیمى از «تیم الرباب» در سال ۴۳ هـ. ق قیام کرد و کشته شد.
پس از وى ابوالمستور معاذ بن جوین طائى قیام کرد و کشته شد.
قیام ابوعلى کوفى، مولاى بنى حارث بن کعب، نخستین قیام خوارج بود که موالى در آن حضور داشتند.([۳۹]) علىرغم شدت عمل عاملان معاویه برضد خوارج، سیر صعودى قیامهاى خوارج تا اواخر حکومت معاویه ادامه داشت.
جنوب ایران به ویژه اهواز یکى از پایگاههاى خارجى محسوب مىشد که از عراق به آنجا عقب نشینى مىکردند.
مرداسبن ادیه معروف به ابوبلال با چهل تن از یارانش به اهواز رفت و در آنجا دور از دسترس ابنزیاد مىزیست.([۴۰])
ابن زیاد، عباسبن اخضرمازنى را به جنگ او فرستاد و او ویارانش را کشت.([۴۱])
با مرگ ابوبلال یک مرحله از مراحل قیامهاى خوارج در ایران پایان یافت.
زیاد و فرزندش عبیدالله براى مدتى کوتاه خوارج را سرکوب کردند ولى نتوانستند براى همیشه آنان را نابود کنند. از سال ۶۴ـ۵۸ هـ.ق که مرگ یزید رخ داد، خوارج در انزوا به سر مىبردند و هیچ گونه فعالیتى به جز همکارى با عبداللهبن زبیر در حجاز نداشتند. خوارج این دوره ۶ ساله را دوره فترت مىنامیدند.([۴۲])
پس از مرگ یزید در سال ۶۴ هجرى قیام خوارج از سرگرفته شد. در این دوران پانزده ساله شاهد درگیرى خوارج با اشراف بصره، عمال عبداللهبن زبیر و عبدالملک مروان هستیم. در این دوره خوارج در بیشتر شهرهاى ایران مانند اهواز، فارس، کرمان، سیستان، اصفهان، رى، طبرستان و… دیده مىشوند.
تعداد افراد خوارج در این دوره بیشتر مىشود. همچنین آنان در سرزمینهاى تصرف شده، جوامع خودگردان تشکیل دادند و مالیات و خراج گرفته و درآمد خود و سپاه را تأمین مىکردند. در این دوره شاهد جدایى و پراکندگى در صف خوارج هستیم. حضور موالى و نو مسلمانان در قیامهاى خوارج در این دوره بیشتر مىشود.([۴۳])
گروهى از خوارج پس از اینکه از «ابن زبیر» جدا شدند، به بصره آمدند و تحت نظر و رهبرى «نافعبن ازرق» در آمدند. وى فرقه «ازارقه» را به وجود آورد.([۴۴])
«مهلببن ابىصفره»، خوارج شورشى ـ که رئیس آنان نافعبن ازرق بود ـ را از بصره بیرون راند.([۴۵])
نافعبن ازرق در جنگ «دولاب» کشته شد.([۴۶]) پس از او عبیداللهبن بشیربن ماحوزىبوعلى عهدهدار رهبری خوارج شد.([۴۷])
مهلب در تعقیب سران ازارقه به منطقه «سلى» رسید. در این منطقه نبردى در گرفت و ابنماحوز کشته شد.
بعد از او، ازارقه با «زبیربن ماحوز» بیعت کردند.([۴۸])
زبیربن ماحوز در اصفهان به قتل رسید و آنان با «قطرى بن فجادهًْ» بیعت کردند.([۴۹]) قطرى نیز مدتى با مهلب جنگید.
حجّاج نامهاى به عبدالملک نوشت و کار خوارج و قطرى را سخت وانمود کرد.([۵۰])
پس از قطرى گروهى از خوارج که با او اختلاف نظر پیدا کردند، با «عبدربه صغیر» بیعت کردند.([۵۱]) عبدالملک در سال ۷۲ هـ.ق توانست با سرکوب مصعببن زبیر و اشراف کوفه، عراق را از دست زبیریان باز پس بگیرد. سال بعد یعنى در سال ۷۳ هـ. ق حجّاج توانست با قتل عبدالله بنزبیر منطقه حجاز را هم به امویان باز گرداند. در همین سال «عبدالله بن خازم» که از حامیان عبداللهبن زبیر بود و از اطاعت عبدالملک سرپیچى کرده بود، در یک کشمکش قبیلهاى به قتل رسید و بدین ترتیب براى نخستین بار بود که حکومت جان تازه گرفت.
او حجّاج را به امارت منطقه شرق خلافت برگزید.([۵۲]) حجّاج با سیاست ارعاب، تهدید، قتل و کشتار مردم، حدود بیست سال حاکم شرق شد و در سال ۷۹ هجرى، در طبرستان به قتل رسید.([۵۳])
خوارج صفریه طى سالهاى ۷۸ ـ ۷۶ هـ.ق، شمال و مرکز عراق و عاقبت جنوب ایران را به منطقه فعالیتهاى خویش تبدیل کردند.
در سال ۷۵ هـ.ق، «صالح بن مسرح»، در موصل قیام کرد و به دست سپاه حجّاج سرکوب شد.([۵۴]) با مرگ او، یارانش با شبیببن یزید شیبانى بیعت کردند. شبیب چندین بار با حجّاج جنگید و در سال هفتاد و هفت، حجّاج به سوى کوفه گریخت. سپاهى از طرف عبدالملک به فرماندهى سفیانبن ابرد کلبى براى جنگ با شبیب فرستاده شد.
در این نبرد مادر و همسر شبیب کشته شدند و وى به اهواز گریخت و آنجا در رودخانه افتاد و مرد.([۵۵])
پس از سرکوب قیامهاى «شبیب» و «قطرى»، خوارج در حالت رکود فرو رفته و حدود بیست سال از صحنه رقابتهاى نظامى ـ سیاسى کناره گرفتند.
در پىسیاستِ ایجاد حکومت مرکزى از طرف عبدالملک، حجّاج توانست با سرکوب مخالفان، زمینه را براى حکومت «ولیدبن عبدالملک» فراهم کند.
دوره ولید دوره ثبات و آرامش بود. در این دوره خوارج مخفیانه مىزیستند. برخى از آنان نیز به سیستان گریختند.
سیستان به دلیل صعب العبور بودن جادههاى ارتباطى، بُعد مسافت نسبت به مرکز خلافت و نیز شرایط دشوار زیست، همیشه مأمن مخالفان اموى و عباسى بود. به خصوص که خاندان «رتبیل» در سیستان همیشه با خلفا سر ناسازگارى داشتند.([۵۶])
حجّاج در نبرد با ازارقه اصرار داشت و مهلب عامل او در نبرد با آنان مىکوشید و «عطیهًْ بن أسود حیفى» از رؤساى خوارج را در سیستان کشت([۵۷]) اما ابناثیر معتقد است که خوارج او را کشتند.([۵۸])
تاریخ سیستان از قیام خارجى دیگرى به نام «همام بنعدى سدوسى» در سال ۸۲ هـ.ق خبر مىدهد.([۵۹])
اما طبرى و ابناثیر، این شخص را «همام بن عدى سدوسى» معرفى مىکنند.([۶۰])
آخرین حرکت خارجى در سیستان در این دوره، قیام «ابوخلده خارجى» در سال ۸۶ هـ.ق علیه حجّاج در سیستان است که ابوخلده دستگیر و به نزد حجّاج فرستاده شد.([۶۱])
عمربن عبدالعزیر در سال ۹۹ هـ.ق به خلافت رسید. وى، همان گونه که قبلاً گفتیم، سیاستِ مدارا با خوارج را در پیش گرفت. در نتیجه همین تصمیم وى بود که خوارج بار دیگر در سال ۱۰۰ هـ.ق قوت یافته و تا سال ۱۳۲ هـ.ق بر همین وضع بودند. خوارج به این نتیجه رسیده بودند که براى وارد کردن ضربه نهایى بر بنىامیه باید ائتلاف کنند. بنابراین، خوارج حاضر شدند در کنار گروههایى چون اشرافیت ناراضى عرب، علویان، مرجئه، عباسیان و حتى بخشى از بدنه ناراضى حاکمیت اموى قرار گیرند.
این مرحله خود شامل چند مقطع زمانى زیر است:
الف) احیاى قیام (۱۰۵ ـ ۱۰۰ هجرى)
همانگونه که قبلاً اشاره کردیم، عمر بنعبدالعزیز در روند اصلاحات سیاسى اقتصادى خویش روش مدارا با خوارج را در پیش گرفت و به جاى نبرد با آنان راه منطقى و استدلال را در پیش گرفت. چنان که در مباحث پیشین به مناظره وى با شوذب خارجى اشاره کردیم.([۶۲])
در سایه چنین سیاستى بود که خوارج در دوران حکومت وى هم تحرکات خاصى نداشتند، اما در سال ۱۰۱ هجرى که عمربن عبدالعزیز از قدرت بر کنار شد و یزیدبن عبدالملک به خلافت رسید و اصلاحات عمر را کنار گذاشت، تحرکات خوارج نیز از سرگرفته شد و خوارج در کنار یزیدبن مهلب و اشراف عراق و مردم قرار گرفتند و علیه یزیدبن عبدالملک قیام کردند.([۶۳])
ب) افت و خیز در قیامها (۱۲۵ ـ ۱۰۵ هجرى)
پس از یزیدبن عبدالملک، برادرش هشامبنعبدالملک در سال ۱۰۵ هجرى به خلافت رسید. وى با اعمال سیاستهاى خشونتآمیز از طرف خالدبن عبدالله قسرى عامل هشام در شرق خلافت، چنان جَوى از اختناق ایجاد کرد که عراق و ایران مرکزى تا حدود سال ۱۲۰ هـ.ق از وجود مخالفان و از جمله خوارج خالى بود.([۶۴]) تنها در سال ۱۱۹ بود که قیامهاى محدودى از طرف بهلوبن بشر در موصل، بخترى صاحب الشهب در کنار فرات، وزیر سختیانى در اطراف حیره و صحارى بن شبیب در ناحیه جبال صورت گرفت، ولى همه سرکوب شدند.([۶۵])
گروهى از خوارج سیستان، بر یزیدبن غریف همدانى، والى شام در سیستان، شوریدند و او را کشتند. فرستاده خالدبن عبدالله قسرى به نام افصحبن عبدالله کلبى نیز که براى سرکوب آنان رفته بود، کشته شد.([۶۶])
هشام، ابتدا در تعقیب خارجیان اصرار مىکرد امّا زمانى که با آنان نشست و آنها را مورد موعظه قرار داد، آنان نیز با او بیعت کردند، ولی پس از مرگ او بهلول بن عمیر شیبانى قیام کرد و خالدبن عبدالله قسرى را کشت.([۶۷]) در خراسان هم مهمترین قیام خوارج، قیام «صبیح» و «خالد» خارجى بود که هر دو سرکوب شدند.([۶۸])
ج) اوجگیرى حرکت (۱۳۲ ـ ۱۲۵ هجرى)
دوران پایانى حکومت اموى دورانى آشفته و پر از شورش و جنگ بود.
نفاق و اختلاف میان امویان راه یافته بود و مرجئه، شیعه و بنى عباس، از هر طرف در کمین آنان بودند.
تعصبات قبیلهاى در شهرهاى مختلف سر برداشت، دشمنان و مخالفان آنان این پراکندگى و ناتوانى را غنیمت شمرده سر به شورش برداشتند و برای براندازى بنىامیه کوشیدند.
امویان نیز در مقابل آنان ایستادگى کردند و نابود شدند. یکى از این شورشیان خوارج بودند که در اوضاع ایجاد شده باز هم آشکار شدند و سر به طغیان برداشتند.
در سال ۱۲۷ هجرى ضحاک بن قیس حرورى، در زمان مروان بنمحمد، بر ناحیه عراق مسلط شد و در جریان درگیرىهایى که با مروان داشت، کشته شد و خوارج به فرقههاى زیادی تقسیم شدند.
ضحاک موفق شد چندین بار لشکریان مروان را شکست دهد و حتى مروان را از تختش بر کنار کرد و خود بر آن نشست.([۶۹])
پس از ضحاکبن قیس، خوارج با «ابو دلفاء شیبانى» بیعت کردند. او نیز در عمان کشته شد. جانشین دیگر ضحاک، ابو عبیده نیز در عراق کشته شد.
مروان با نعیمبن ثابت جذامى، که از دیار طبریه و اردن از قلمرو شام قیام کرده بود، جنگید تا اینکه در سال ۱۲۸ هجرى او را کشت.
در همین زمان بود که نصربن سیار، حاکم خراسان، نامهاى به مروان نوشت و از امور خراسان و دعوت داعیان عباسى، نسبت به او هشدار داد ولى مروان قضیه را زیاد جدى نگرفت.([۷۰])
در سال ۱۲۹ هجرى، خوارج یمن به سرپرستى ابوحمزه مختاربن عوف ازدى و بلخبن عقبه أزدى وارد مکه و مدینه شدند و افرادى را به سوی عبداللهبن یحیى دعوت مىکردند. در سال ۱۳۰ هـ.ق سپاهى از جانب مروان به فرماندهى عبدالملکبن محمدبن عطیه سعدى فرستاده شد که در وادىالقرى با خوارج روبرو شدند، بلجبن عقبه کشته شد و ابوحمزه با بقیه سپاه به مکه رفت و عبدالملک به یمن رفت.
عبداللهبن یحیى کندى هم از صنعا بیرون آمد و در جنگى که رخ داد کشته شد و بقیه سپاه او به حضرموت گریختند.([۷۱])
مروان در صنعا مشغول فتنه خوارج بود که خبر فتنه جدید خوارج به وى رسید.
مىبینیم که خوارج در نابودی قدرت امویان آن قدر تأثیر داشتند که حتى در آخرین لحظات فروپاشى حکومت امویان، باز هم درگیر خوارج بودند و نتوانستند تجدید قوا کرده و به سرکوب داعیان عباسى بپردازند. به خصوص که در اواخر حکومت بنىامیه، خوارج تحرکات بیشترى را از سرگرفته بودند.
ج) مرجئه و نومسلمانان
مرجئه برخلاف خارجیان، عثمان، على، معاویه و یاران آنها را به کفر متهم نمىکنند، بلکه مىگویند هر کس که به وحدانیت خدا ایمان دارد، هر گناهى مرتکب شود و هر عقیدهاى اظهار کند، کافرش نتوان گفت. این قضیه مربوط به خداست که روز رستاخیز درباره آن قضاوت خواهد کرد.
کلمه «مرجئه» از ماده «ارجاء» به معنى تأخیر است و اینان قضاوت درباره فرق مختلف اسلامى را تا هنگام رستخیز و قضاوت الهى به تأخیر میاندازند و در این مورد قضاوتى نمىکنند.([۷۲])
یکى از مسائل پیچیده آن عصر، قضیه نو مسلمانان بود و مرجئه در کار توفیق قضایاى مورد اختلاف بین عرب و مسلمانان نقش مهمى داشتند؛ زیرا در آن ایام که شدت اختلاف در کار خلافت، به سستى گراییده بود، چگونگی برخورد با نو مسلمانان، از مشکلات بزرگ حکومتى و سیاسى وقت بود.
مرجئه مىگفتند: دولت حق ندارد با نومسلمانان مانند کافران رفتار کند؛ زیرا اینان مسلمان شدهاند و از همه حقوق و وظایف مسلمانان بهرهمند هستند.([۷۳])
در شرایطى که امویان، به خاطر کاهش درآمدهاى مالیاتى ناشى از فرار روستاییان به شهرها و معاف شدن نومسلمانان از پرداخت جزیه، به بهانههاى گوناگون مسلمانى، آنان را تحت فشار قرار داده و از آنان جزیه مىگرفتند، برخى از مرجئه، کسانى را که به هر دلیل، و حتى به ظاهر، اسلام مىآوردند حمایت و تأیید مىکردند و خواهان استفاده آنها از حقوق یک فرد مسلمان از معافیت از جزیه بودند.([۷۴]) به همین دلیل و به دلیل آنکه مرجئه طرفدار مساوات در اسلام بودند و از انحراف امویان عیبجویى مىکردند، در اکثر قیامها شرکت مىکردند و خودشان نیز قیامها و شورشهایى را علیه امویان به راه انداختند.
مرجئه در قیام «ابناشعث»، که علیه حجّاج بود، شرکت کردند.([۷۵])
سعیدبن جبیرکوفى، ابو رؤبه، ثابتقطنه أزدى خراسانى و ابو صیدا صالحبن طریف از رهبران مرجئه بودند که برخى از آنان در این راه کشته شدند.([۷۶])
معروفترین قیامهاى مرجئه
در سال۱۱۰ هجرى اشرسبن عبدالله، حاکم خراسان، با وعده نگرفتن جزیه، آنها را به اسلام دعوت کرد.
او ابوالصیدا صالحبن طریف را، که از مرجئه بود، مأمور دعوت مردم به اسلام کرد، اما وقتى که تعداد مسلمانان زیاد شد و از میزان درآمد کاسته شد، اشرس به قول خود عمل نکرد و اعلام کرد که مردم باید جزیه بدهند که این امر باعث خشم ابوصیدا و نومسلمانان شد.
ابوصیدا همراه با یارانش ـ که هفت هزار نفر از نومسلمانان بودند ـ شورش کردند ولى نتیجهاى نگرفتند و سرانجام ابوصیدا دستگیر و زندانى شد.([۷۷])
از دیگر رهبران مرجئه، حارث بنسریج تمیمى بود. او در سال۱۱۰هـ. ق علیه عاصمبن عبدالله هلالى در خراسان قیام کرد و در نبردهایى که بین او و عمال اموى در گرفت، چیزى نمانده بود که پایتخت خراسان را فتح کند ولى عاصم مانع او شد. حارث مدتى با عاصم برخورد مسالمت داشت ولى بعد از مدتى نبرد را از سرگرفت. عاصم وقتى خبر عزل خویش را از طرف هشامبن عبدالملک شنید و فهمید که اسدبن عبدالله قسمرى جانشین او در خراسان شده است، با حارث صلح کرد اما اسد موفق شد حارث را از خراسان بیرون کند.
پس از مدتى حارث به جُدیعبن على کرمانى، بزرگ یمنیها، پیوست. آن دو علیه نصربن سیار و هواداران مصرى او جنگیدند و قلمرو شاه جهان را تصرف کردند ولى کرمانى به حارث خیانت کرد و او را در سال ۱۲۸ هجرى به قتل رساند.
در واقع مىتوان گفت که حارث قربانى درگیرىهاى قبیلهاى در خراسان شد.([۷۸])
جهم بنصفوان نیز یکى از رهبران مرجئه بود. وی به قیام حارث پیوست و دبیر و وزیر و قاضى او بود. وى همراه حارث با نصربن سیار، آخرین کارگزار خراسان، آن قدر جنگید تا به اسارت در آمد.([۷۹])
حارث بن سریج، میدان را از شر استثمارگران، به سود طبقات ضعیف و کشاورزان پاک مىکرد و راه مسلمان شدن آنان را هموار مىکرد. از این رو، اکثر پیروانِ حارث را کشاورزان فقیر و ضعفا، که از دست اشراف ایرانى قدیم و اشراف عرب، رنج فراوان کشیده بودند، تشکیل مىدادند.([۸۰])
د) موالى
مولى، جمع آن موالى و در زبان عرب از اضداد و به معناى ارباب، مخدوم، آزاد کننده برده، آزاد شده و… است([۸۱]) اما پس از فتوحات اعراب، این اصطلاح بیشتر به نومسلمانان غیرعرب اطلاق مىشد که با مسلمان شدن، از قید بندگى نجات مىیافتند و در عین حال با نام «مولى»، تحت حمایت صاحبان اولیه خود باقى مىماندند.
با توجه به اینکه به موجب قوانین اسلام، مسلمان بنده نمىشود، بندگان آزاد شده وضعیتى بین بندگى و آزادى پیدا مىکردند و شرایط و مقررات ویژهاى براى آنها وضع مىشد.([۸۲])
تقسیمبندى موالی
موالى در یک تقسیمبندى کلى به چند دسته زیر تقسیم مىشوند:
موالى قرابت؛
موالى حلف؛
موالى جوار؛
موالى عتق.
موالى قرابت؛ نخستین جایگاه اجتماعى و احترام را داشتند و دیگر موالیان در درجه دوّم قرار مىگرفتند و نسبت به موالی قرابت از حقوق کمترى برخوردار بودند.([۸۳])
در حقیقت برخى از غیر عرب خود را به سبب یکى از این شیوهها که نام بردیم، موالى حلف را با فاتحان هم پیمان کرده یا از طریق موالى قرابت به یکى از قبایل عرب انتساب مىیافتند و بدین گونه از مولى محسوب مىشدند و با این کار فقط کمى از بار فشار اعراب را از دوش خود برمیداشتند.
در دوره امویان، چنان که در مباحث پیشین بدان اشاره شد، فتوحات گسترش یافت و به تبع آن سرزمینهاى مفتوحه زیاد شد و در نتیجه موالى نیز افزایش یافتند. عمال اموى و خلفاى آنان در معامله با عناصر غیرعرب از مقتضاى عدالت و از آنچه مساوات اسلامى خوانده مىشد، منحرف مىشدند.
اگر دوره خلافت بنى امیه را با حقیقت حکومت اسلامى مقایسه کنیم، حاکمان بنى امیه چیزى جز ارتجاع و واکنش شرک جاهلى در مقابل اسلام نبودند.
به دلیل فسق و فجور، ظلم و بىعدالتى، تعصبات قومى عرب و تحقیر موالى، ـ مسلمانان غیرعرب ـ با حکومت اموى آشکارا به مخالفت برخاستند و با احزاب مخالف اموى، به خصوص شیعه و خوارج، هم پیمان شدند. هر چند در مبارزات شیعه، قیام حُجربن عدى ۵۱ هـ.ق، واقعه عاشورا و قیام امام حسین ۶۱ هـ.ق، کسی از موالى نبود و شاید به این علت بود که در دورههاى پیش هنوز تبعیض بر ضد موالى اعمال نمىشده است و همچنین تعداد موالى نیز در این دوره اندک بوده است.
با ظهور نهضت مختاربن عبید ثقفى، موالى نیز وارد معرکه مخالفت با امویها شدند، چنان که مىگویند در لشکر مختار بیست هزار نفر از موالى کوفه حضور داشتند. تعصب در مورد موالى بین مختار و مخالفانش کار را به جایى کشاند که وقتى مصعببن زبیر، مختار را شکست داد، دست اعراب را بر موالى باز گذاشت و در کشتن موالى و مخالفان چنان افراط کرد که او را قصاب خواندند.
در ماجراى خوارج نیز موالى از همان اوایل با مخالفان دستگاه خلافت به همکارى پرداختند و چون دعوى عدالتجویى و مساواتطلبى آنان را با احساسات خویش موافق مىدیدند، بیشتر در صفوف آنان وارد مىشدند و در کنار آنان مىجنگیدند.
در قیام ابناشعث هم نقش موالى انعکاس نارضایتىهاى آنان از حکومت اموى و تبعیض نژادى آنان بود.
هسته اصلى قیام زیدبنعلى نیز از موالى تشکیل مىشد. در قیام حارثبنسریج نیز شاهد حضور تعداد زیادى از موالى هستیم.([۸۴])
هرگاه بعضى از اعراب جنازهاى را مىدیدند مىپرسیدند این مرده که بوده است؟ اگر گفته مىشد از قریش، مىگفتند: واقوماه! اگر گفته مىشد عرب بود، فریاد مىزدند: وابلدتاه! اما اگر خبر مىرسید که از موالى بوده است، مىگفتند: باکى نیست، جزء اموال الهى است، هرچه را مىخواهد مىبرد و هر چه را مىخواهد مىگذارد. این موالى در زمان بنىامیه کنیه نداشتند و به نام یا لقب خوانده مىشدند و عربها با آنان در یک ردیف راه نمىرفتند و آنان را «علوج» (جمع علج، یعنى خدا نشناس و نادان) مىگفتند.
دیگر از تعصبات امویها نسبت به عربها، پست و زبون داشتن دیگر ملتها بود و اینکه هر کجا فتح مىشد آن سرزمین و مردم آن و هر چه داشتند روزىِ پاک و پاکیزه فرمانروایان عرب به شمار مىرفت.([۸۵])
موالى از هر کار و شغل آبرومندى محروم بودند، آنان حق نداشتند سلاح بسازند و بر اسب بنشینند و حتى دختری از بیابان نشینان بىنام و نشان عرب را به زنى بگیرند.
حکومت و قضاوت و امامت نیز همه جا مخصوص عرب بود.
اعراب اموى بر این اعتقاد بودند که براى آقایى و فرمانروایى آفریده شدهاند و دیگر کارها مخصوص موالى و ذمىهاست.([۸۶]) حتى خلافت را بر غیرعرب حرام مىدانستند؛ زیرا مایل نبودند کنیززادگان عهدهدار خلافت شوند.([۸۷])
حجّاجبن یوسف ثقفى، عامل بنىامیه، سیاست خشن و تعصب نژادى اموى را برضد موالى در دوره حکومتش با خشونت و قساوت بسیار دنبال مىکرد.
بنابراین، در عراق و بینالنهرین عده زیادى از ایرانیان و دیگر مسلمانان غیرعرب را به قتل رسانید و دستهاى آنان (موالى) را براى تحقیر، نشان داغ مىنهاد؛ به طورى که یکى از شعراى عرب در هجو موالى مىگوید:
تو کسى هستى که عجلى دست تو را نقش و نگار کرده است و پیشواى تو از میدان گریخت.([۸۸])
نتیجه این تحقیر و ظلم و ستم این بود که موالى به ستوه آمدند و در هر نهضتى که برضد حکومت استبدادى اموى به وجود آمد، شرکت مىکردند.
پیدایش شیعه و خوارج در عراق و اختلاف قبایل عرب با دولت اموى و ظهور شعوبیه در بصره، باعث شد که مشکل موالى در عراق بیشتر از دیگر شهرها آشکار شود.([۸۹])
[۱]) حسن ابراهیم حسن، همان، ج ۲، ص ۱۹٫
[۲]) براى آگاهى بیشتر به کتاب الحجج البالغهًْ فى حقانیهًْ التشیع، نوشته عطائى اصفهانى که به اهتمام مجمع جهانى شیعهشناسى منتشر شده است، مراجعه کنید.
[۳]) فلیپ حتى، همان، ص ۳۵۶٫
[۴]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۶۲٫
[۵]) ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ترجمه هاشم رسولى محلاتى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۸۰، ص ۷۰٫
[۶]) على بن موسى بن طاووس سید بن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ترجمه عقیقى بخشایشى، چاپ ششم، قم: نوید اسلام، ۱۳۷۷، ص ۳۹٫
[۷]) رسول جعفریان، تأملى در نهضت عاشورا، قم، انصاریان، ۱۳۸۱، ص ۱۶۴٫
[۸]) همان، ص ۴۳٫
[۹]) همان، ص ۷۷٫
[۱۰]) محمد بنعلىبن طباطباابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه: محمد وحید گلپایگانى، ج ۲، ص ۱۵۷، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰٫
[۱۱]) سید بن طاووس، پیشین، ص ۴۳٫
[۱۲]) رسول جعفریان، تأملى در نهضت عاشورا، پیشین، ص۲۴۷٫
[۱۳]) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۷۷٫
[۱۴]) ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، چاپ بیروت، انتشارات دارالمعرفه، ج ۳، ص ۵۶۳٫
[۱۵]) مسعودى، مروج الذهب و معاون الجوهر، ج ۳، ص ۲۶۸، شماره ۱۹۲۵٫
[۱۶]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۹۱٫
[۱۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص۳۸۲٫
[۱۸]) محمد بن على بن طباطبا، پیشین، ص ۱۵۹٫
[۱۹]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۰۰٫
[۲۰]) پیشین، ج ۲، صص ۲۰۳ـ۲۰۲٫
[۲۱]) رسول جعفریان، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ص ۲۶۸٫
[۲۲]) همان، ص۱۷۷٫ به نقل از رجال الکشى، صص ۱۲۸ـ۱۲۷٫
[۲۳]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۰۹٫
[۲۴]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معدن الجوهر، ج ۲، صص ۲۱۰ـ۲۰۹٫
[۲۵]) همان، ص ۲۱۱٫
[۲۶]) محمد بن طباطبا، پیشین، ص ۱۷۹٫
[۲۷]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۳۰۶ـ۲۹۹٫
[۲۸]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۲۱۶٫
[۲۹]) محمد سهیل طقوش، پیشین، ص ۲۰۹٫
[۳۰]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، تهران: مرکز بازشناسى اسلام و ایران، ۱۳۷۹، ص ۸۱٫
[۳۱]) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران از پایان ساسانیان تا پایان آل بویه، چاپ پنجم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۷، ج ۲، ص۱۴۸٫
[۳۲]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۷۵٫
[۳۳]) ابن ابىالحدید، پیشین، صص ۲۵۸ـ۲۵۴٫
[۳۴]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۰۰٫
[۳۵]) همان، ج۲، ص۱۴۴٫
[۳۶]) على ابن اثیر، پیشین، وقایع سال ۵۸ هـ. ق.
[۳۷]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۴۹٫
[۳۸]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، صص ۲۹۹ـ۲۹۸٫
[۳۹]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۱۴۹٫
[۴۰]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۲۸۷۲٫
[۴۱]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۰٫
[۴۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۷، ص ۳۱۱۷٫
[۴۳]) حسین مفتخرى، پیشین، ص ۸۷٫
[۴۴]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۰٫
[۴۵]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۱۱٫
[۴۶]) ابوحنیفه دینورى، پیشین، صص ۳۱۸ـ۳۱۴٫
[۴۷]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۰۶٫
[۴۸]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۲، ص ۳۲۱۸٫
[۴۹]) همان، ج ۸، ص ۳۴۲۵٫
[۵۰]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۷۱٫
[۵۱]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۲، ص ۳۶۵٫
[۵۲]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، صص ۲۱۳ـ۲۱۱ و ۲۲۳٫
[۵۳]) همان، ج ۲، ص ۲۲۶٫
[۵۴]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۸، ص ۳۵۱۸٫
[۵۵]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۱۴۱٫
[۵۶]) تاریخ سیستان، به تصحیح ملک الشعراى بهار، چاپ دوّم، تهران: پدیده، ۱۳۶۶، ص ۱۱۷٫
[۵۷]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۲۶٫
[۵۸]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، وقایع سال ۶۵ هـ. ق.
[۵۹]) تاریخ سیستان، پیشین، ص ۱۱۳٫
[۶۰]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۸، ص ۳۶۶۷٫
[۶۱]) تاریخ سیستان، ص ۱۱۸٫
[۶۲]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۲، ص ۱۹۳٫
[۶۳]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۹۵٫
[۶۴]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۱۱۸٫
[۶۵]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۹۳٫
[۶۶]) همان، ج ۲، ص ۲۸۹٫
[۶۷]) همان، ج ۲، ص ۲۹۳٫
[۶۸]) حسین مفتخرى، خوارج در ایران، ص ۱۲۰٫
[۶۹]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۱۴٫
[۷۰]) علىبن حسینمسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، انتشارات شریف رضى، ج ۴، صص ۸۳ـ۸۰، شماره ۲۲۹۲ـ۲۲۸۷٫
[۷۱]) همان، ج ۴، ص ۸۲، شماره ۲۲۹۰٫
[۷۲]) حسن ابراهیم حسن، پیشین، ج ۲، ص ۲۲٫
[۷۳]) همان، ص ۲۳٫
[۷۴]) حسین مفتخرى، حسین زمانى، تاریخ ایران از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، تهران: سمت، ۱۳۸۱، ص ۹۲٫
[۷۵]) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران، ج ۲، ص ۳۳٫
[۷۶]) حسین عطوان، فرقه هاى اسلامى در سرزمین شام در عصر اموى، ترجمه: حمیدرضا شیخى، مشهد: بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ۱۳۷۱، صص ۱۰۲ـ۱۰۱٫
[۷۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۴۰۹۳٫
[۷۸]) همان، ج ۹، ص ۴۱۴۱٫
[۷۹]) همان، ج ۱۰، صص ۴۴۸۸ به بعد.
[۸۰]) عبدالله مهدى الخطیب، پیشین، صص ۱۲۰ـ۱۱۹٫
[۸۱]) جمال جوده، اوضاع اجتماعى ـ اقتصادى موالى در صدر اسلام، مترجم: مصطفى جبارى و مسلم زمانى، تهران، نشر نى، ۱۳۸۲، ص ۷٫
[۸۲]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۵، ص ۶۸۶٫
[۸۳]) جمال جوده، پیشین، ص ۶۴٫
[۸۴]) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران، ج ۲، ص ۳۲٫
[۸۵]) جرجى زیدان، پیشین، ج ۲، صص ۲۲۹ـ۲۲۷٫
[۸۶]) داود الهامى، پیشین، ص ۴۲۸٫
[۸۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص ۳۰۷٫
[۸۸]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۴، ص ۱۳۳٫
[۸۹]) جمال جوده، پیشین، ص ۲۱۸٫
منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد