عثمانیه و اصحاب حدیث قرون نخستین تا ظهور احمد بنحنبل با تأکید بر سیر اعلام النبلاء ذهبىعمَر بنراشد و هشام بنحسّان درباره صحابه میگفتند: «ابوبکر، عمر و عثمان» و سپس ساکت میشدند[۴۱] و یادى از على(علیه السّلام) نمیکردند. عبدالرزاق از مَعمَر بنراشد نقل کرده است که دشمن على(علیه السّلام) دشمن خداست، اما برخى عثمانىمذهبان طاقت نیاورده و گفتهاند که مَعمر برادرزادهاى داشت که رافضى بود. او این حدیث را در کتاب مَعمَر جاسازى کرده است. ذهبى از این سخن ناراحت شده است و میگوید این تهمت به معمر است.[۴۲] سعید بنابىعروبه میگفت: «هر کسى عثمان را سبّ کند به فقر دچار میشود».[43] ابنسعد در طبقات درباره عبدالله بنعون مینویسد: «وى عثمانىمذهب بود[۴۴] و مردم را از پیوستن به قیام ابراهیم بنعبدالله محض منصرف میکرد». یکى از محدثان بزرگ بصره در نیمه اوّل قرن دوم هجرى سلیمان بنطرخان بصرى (م ۱۴۳ق) است که در بصره یک استثنا بود؛ زیرا درباره وى آمده است: «کان مائلاً الى علىّ رضى الله عنه».[45]در طبقات بعدىِ فقها و محدثان بصره حماد بنزید (م ۱۷۹ق)، حماد بنسلمه (م ۱۶۷ق) شُعبه بنحجاج (م ۱۶۰ق) یزید بنزریع (م ۱۸۲ق) یحیى بنسعید قطان (م ۱۹۸ق) عبدالرحمن بنمهدى (م ۱۹۸ق) ابوداوود طیالسى (م ۲۱۵ق) و عفان بنمسلم (م ۲۲۰ق) از دیگران معروفتر و نزد اصحاب حدیث مورد وثوق و احترام بیشترى هستند.ابنسعد در طبقات تصریح میکند که حماد بنزید عثمانىمذهب بود[۴۶] و ابنحجر نقل میکند که ابوداوود سجستانى صاحب سنن ابىداوود، یکى از صحاح سته، وصیت کرد که او را بر طبق فقه حماد بنزید کفن و دفن کنند.[۴۷]شُعبه بنحجاج یکى از محدثانى است که به همراه عبدالله بنعونِ عثمانىمذهب نه تنها در قیام ابراهیم بنعبدالله در بصره در سال ۱۴۵ هجرى شرکت نکردند،[۴۸] بلکه مردم را نیز از شرکت در آن منصرف میکردند. ذهبى نقل کرده است «به شعبه گفتند عبدالرحمن بنابىلیلى گفته است در جنگ صفین هفتاد نفر از اهل بدر همراه على(علیه السّلام) علیه معاویه جنگیدند، او در پاسخ گفت: هیچ یک از اهل بدر در صفین نبود مگر خزیمه بنثابت».[49] ذهبى پس از نقل این سخن میگوید: «عمار یاسر و امام على(علیه السّلام) که بودند». از این سخن شُعبه برداشت میشود که وى دوست نداشته است چنین فضیلتى را براى امام على(علیه السّلام) قائل شود. در مقابل، در خبرى آمده است که شُعبه جزء محدثانى بود که على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم میداشت؛[۵۰] البته باید در این خبر شک کرد و آن را مجعول دانست. در روایت دیگرى نیز آمده است که شُعبه میگفت: «من فقط از چهار نفر از شیعیان کوفه [کسانى که على را بر عثمان مقدم میدارند] حدیث نقل میکنم: حَکَم، سلمه بنکهیل (م ۱۲۱ق)، حبیب بنابىثابت (م ۱۱۹ق) و منصور».[51] این روایت نیز دلیلى بر شیعهبودن او نیست؛ زیرا اگر خود شُعبه شیعه به معناى کوفى آن بود، دلیلى نداشت که فقط از این چهار نفر حدیث نقل کند. شُعبه میگفت: «براى من شک عبدالله بنعونِ عثمانىمذهب از یقین دیگران بهتر است».[52] وى راوى حدیث «صلیتُ خلف النبى، ابىبکر، عمر و عثمان و لماسمع احداً منهم یجهر ببسم الله» است که آن را از قتاده عثمانىمذهب نقل کرده است و در آن فقط نام سه خلیفه اول آمده و یادى از امام على(علیه السّلام) نشده است. یحیى بنسعید قطّان نقل میکند که «شُعبه لایرى فى یوم صفین و لایرى الخروج مع علىّ رضى الله عنه» و نیز نقل میکند که «او همیشه میگفت: نمیدانم خطا کردند یا کار درستى انجام دادند».[53] بنابراین نمیتوان پذیرفت که او علوى است و على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم میکرده است.یحیى بنسعید قطان (م ۱۹۸ق) یکى دیگر از محدثان بصره و رجالشناس بزرگ اصحاب حدیث میگفت: «تمام ائمهحدیث، ابوبکر و عمر را در فضیلت مقدم میکردند».[54]درباره یزید بنزریع (م ۱۸۲ق) عبدالرحمن بنمهدى (م ۱۹۸ق) حماد بنابىسلمه (م ۱۷۹ق)، ابوداوود سلیمان بنداوود طیالسى (م ۲۰۳ق) ـ که از زبیریان بودند ـ و عفان بنمسلم (م ۲۲۰ق) مطلبى نقل نشده است. این افراد از بزرگان اصحاب حدیث بصره بودند.اصمعى (م ۲۱۶ق) در همان زمان درباره بصره گفته است: «البصره کلّها عثمانیه»؛ اما ناشى اکبر در مسائل الامامه مینویسد: «مشایخ اصحاب حدیث بصره و واسط همچون حماد بنسلمه، هشام بنبِشر ، حمّاد بنزید ، یحیى بنسعید قطان و عبدالرحمان بنمهدى گویند: افضل امت بعد از پیامبر ابوبکر، عمر، عثمان، على و سپس اصحاب شورا هستند. [اینان] تولاى تمام اصحاب پیامبر را معتقد بوده و از هیچ یک از اصحاب تبرى نمیجویند… این افراد هر کس را که به زور خلیفه شد، میپذیرند و پشت سرش نماز میخوانند…».[55] بر این عبارت ناشى اکبر سه اشکال وارد است:الف) این دیدگاه، یعنى پذیرش اصحاب به ترتیب خلافت ، نظر اصحاب حدیثِ بعد از احمد بنحنبل است ـ هرچند شاید ریشه در اصحاب حدیث بصره داشته باشد.ب) این دیدگاه با جمله معروف اصمعى که در همان زمان میزیسته، در تضاد است.ج) درباره حماد بنزید تصریح شده است که وى عثمانىمذهب بود.حال با توجه به این اشکالها ، باید کلام عبدالرزاق را بپذیریم که درباره مَعمَر و هشام بنحسّان دو محدّث بزرگ بصره میگفت: «مَعمَر میگفت: ابوبکر، عمر و عثمان و ساکت میشد. هشام بنحسّان نیز مثل مَعمَر قائل بود: ابوبکر، عمر و عثمان».[56] سخن عبدالرزاق نشان میدهد که برخلاف گفته ناشى اکبر، این بزرگان بصره نامى از على(علیه السّلام) نمیبردند.از دیگر بزرگان اصحاب حدیث متأخر در بصره على بنعبدالله بنجعفر (م ۲۳۴ق) معروف به على بنمدینى است. بخارى در توصیف او میگوید: «نزد هیچ کس خودم را کوچک نمیدیدم مگر در نزد على بنمدینى». یحیى بنمعین میگوید: «على بنمدینى وقتى به بغداد میآمد سنّت را اظهار میکرد و هرگاه به بصره میرفت اظهار تشیّع میکرد». ذهبى در توضیح این عبارت مینویسد: «على بنمدینى در بصره مناقب على(علیه السّلام) میگفت؛ زیرا بصریان عثمانىمذهب بودند و درباره على(علیه السّلام) انحرافى داشتند». از این عبارات میتوان چند نکته برداشت کرد:الف) بیان مناقب على(علیه السّلام) نه تنها سنّت نبوده، بلکه تشیّع محسوب میشده است؛ یعنى ضد سنّت.ب) بصره در اوایل قرن سوم هنوز عثمانىمذهب بوده است؛ این مطلب نیز نقضی بر سخن ناشى اکبر ـ که نقل کردیم ـ است.ج) معلوم میشود که یحیى بنمعین ـ که از او روایتى درباره على بنمدینى نقل کردیم ـ به عثمانیه تمایل دارد. در اصحاب حدیث بغداد به یحیى خواهیم پرداخت.د) بیان و اظهار مناقب امام على(علیه السّلام) از سوى یک محدّث معتبر، آن هم در بصره عثمانى، طلیعهاى بود براى پذیرش امام على(علیه السّلام) در نزد اصحاب حدیث و اهلسنت و همچنین نشاندهنده این بود که بصره در حال ترک رویکرد عثمانى خود است.
عثمانیّه و اصحاب حدیث کوفه کوفه یکى از مراکز اصلىِ علم در جهان اسلام در قرون نخستین است و صحابه بسیاری در آن زندگی میکردند. که در دوران حضرت على(علیه السّلام) پایتخت جهان اسلام نیز بود. کثرت محدثان، فقیهان و دیگر عالمان اسلامى در این شهر نشانه گسترش این شهر و رونق علمى آن در آن دوران است کوفه در دوران حضرت علی(علیه السّلام) پایتخت جهان اسلام بود و به دلیل پنج سال حکومت عادلانه امیرمؤمنان(علیه السّلام) در این شهر و شرکت کوفیان در قیام علیه عثمان، جنگ جمل و صفین، بر خلاف بصره، رویکردى علوى داشت و اکثر محدثان بزرگِ اصحاب حدیثِ کوفه رویکردى متشیّعانه داشتند، یعنى على(علیه السّلام) را برتر از عثمان میدانستند و یا نسبت به عثمان سکوت میکردند؛ البته در بین بزرگان کوفه عثمانى مذهبانى نیز وجود داشتند که با حضرت امیر(علیه السّلام) عداوت داشته ، از ناصبیان محسوب میشدند.اما سه نفر از صحابه ـ به ترتیب ـ از بقیه مطرحتر بودند: على(علیه السّلام) ، ابنمسعود و ابوموسى اشعرى. ابنمسعود در نزد اهلسنت مطرحتر است. او پنج شاگرد معروف داشت: علقمه بنقیس نخعى (م ۶۲ق)، شریح قاضى (م ۷۸ق)، مسروق بناجدع (م ۶۳ق)، اسود بنیزید (م ۷۵ق) و عبیده بنعمرو سلمانى (م ۷۲ق).[۵۷]علقمه ـ که عموى کوچک اسود بنیزید و دایى ابراهیم نخعى بود ـ همراه با امام على(علیه السّلام) در جنگ صفین علیه شامیان جنگید.[۵۸] پس از شهادت حضرت امیر(علیه السّلام) نیز تعلقات خود را حفظ کرد و به صف دشمن نپیوست؛ هنگامى که ابوبرده بعد از شهادت على(علیه السّلام) به وى نامه نوشت که با معاویه بیعت کند، جواب داد: «مرا رها کنید».[59] در حالى که درباره ابوالاسود دوئلى (م ۶۹ق) آمده است که با معاویه بیعت کرد[۶۰] و درباره احنف بنقیس (م ۷۲ق)، از یاران على(علیه السّلام) در صفین، نقل شده است که با مصعب بنزبیر دوست بود و با عبیدالله بنزیاد مراوده داشت.[۶۱] وکیع گفته است: «از شاگردان ابنمسعود، مسروق و اسود و ربیع بنخُثَیم (م۶۵ق) از همراهى با على(علیه السّلام) خوددارى کرده و مثل ابوعبدالرحمن سلّمى و ابوموسى اشعرى از جنگ کناره گرفتند». در روایت دیگر درباره مسروق آمده است: «در صفین حاضر شد، ولى نجنگید و مردم را موعظه میکرد». همچنین آمده است که همراه على(علیه السّلام) با حَرْوَریه (خوارج) جنگید و از تأخرش در همراهى با على استغفار میکرد؛[۶۲] ولى در روایتى از شَعبى درباره مسروق آمده است: «اذا قیل لمسروق: أبطأتَ عن علىّ و عن مشاهده و لم یکن شهد معه شیئاً من مشاهده، قال: اذکّرکم باللّه…».[63]شقیق بنسلمه (م ۸۲ق) از دیگر محدثان معروف کوفه و معروف به ابووائل اسدى است. او مدتى خزانهدار عبیدالله بنزیاد در کوفه بود و همواره میگفت: «در ایام گذشته نزد من على بهتر از عثمان بود، اما اکنون عثمان را برتر از على میدانم». در حضور وى حجاج بنیوسف ثقفى را دشنام دادند، گفت: «او را دشنام ندهید، شاید خدا او را بخشیده باشد». همچنین ابوبکر بنعیاش از عاصم نقل میکند که «ابووائل عثمانىمذهب بود اما رِزُّ بنجُبیش علوى».[64]قیس بنابىحازم کوفى (م ۹۸ق) از دیگر عالمان برجسته کوفه بود که عثمان را بر على(علیه السّلام) مقدم میداشت. درباره او گفته شده است: «کان یحمل على علىّ و المشهور انّه کان یقدّم عثمان و لذلک تجنَّب کثیرٌ من قدماء الکوفیین الروایه عنه». گویند برخى از اصحاب حدیثِ عثمانىمذهب نیز به سبب نقل روایت «کلاب حوأب» ـ که علیه عایشه است ـ از وى روگردان شدند.[۶۵]عبدالرحمن بنابىلیلى (م ۸۲ق) یکى دیگر از بزرگترین عالمان و محدثان کوفه بود. او رویکرد علوى داشت. سفیان درباره او گفته است: «عبدالرحمن بنابىلیلى دوستدار على بود اما عبدالله بنعُکیم دوستدار عثمان. در عین حال این دو، برادر و دوست هم بودند… عبدالله بنعکیم به ابنابىلیلى میگفت: اگر صاحبت (حضرت على(علیه السّلام)) صبر میکرد مردم به او رو میآوردند…».[66] ابنابىلیلى میگوید: «در سفر و حَضَر همراه على(علیه السّلام) بودم و اکثر آنچه از وى نقل میکنند باطل است». اعمش میگوید: «حجاج بنیوسف به ابنابىلیلى شلاق میزد و میگفت: کذّابین را لعن کن. ابنابىلیلى میگفت: لعن الله الکذّابین و ادامه میداد: الله الله على بنابىطالب، عبدالله بنزبیر و مختار بنابىعبید ثقفى. گویا اهل شام احمق بودند که نمیفهمیدند ابنابىلیلى این سه نفر را از کذابین خارج میساخت».[67] ابىحصین نیز نقل میکند که حجاج ابتدا ابنابىلیلى را به قضاوت منصوب کرد؛ اما پس از مدتى وى را عزل کرد و تازیانه زد تا اباتراب را سبّ نماید، حال آنکه ابىلیلى در نهروان همراه على(علیه السّلام) بود.[۶۸] اما فرزندش محمد بنعبدالرحمن ابنابىلیلى (م ۱۴۸ق) عامل بنىامیه در کوفه و قاضى یوسف بنعُمَر در کوفه بود.[۶۹]عامر بنشرحبیل معروف به شَعبى (م ۱۰۴ق) از بزرگترین عالمان کوفه در زمان خود بود. او به دربار حجّاج بنیوسف رفت و آمد میکرد و برخى او را عثمانىمذهب میدانند شَعبى میگوید: «امت اسلام چهار دستهاند: دوستدار على و دشمن عثمان؛ دوستدار عثمان و دشمن على؛ دوستدار هر دو؛ و دشمن هر دو». فردى از وى پرسید: «تو از کدام طایفهاى؟» گفت: «من از طایفه پنجم، دشمن دشمنان آن دو»؛[۷۰] ولى گویا حضرت امیر(علیه السّلام) و بالاخص اصحاب وى را دوست نداشته است.روایت ذیل کمى ما را به فضاى فکرى شعبى نزدیک میکند. «مجالد نقل میکند که همراه قیس ارقب بودیم که به شَعبى برخورد کردیم. شَعبى گفت: تقواى الهى را رعایت کن تا به آتش همراهت ]همراهیت با شیعیان] نسوزى. قیس گفت: ما تو را (شَعبى) به سبب دنیادوستىات ترک کردیم. من گفتم: اگر دروغ بگویى خدا تو را لعنت کند. ]گویا قیس میخواست حرفش را ثابت کند و از ارتباط شَعبى با دربار کوفه سخنى بگوید؛ لذا از شعبى پرسید:] آیا اصحاب على را میشناسى؟ شعبى گفت: قبل از اینکه على به کوفه بیاید، فقهاى کوفه همه اصحاب عبدالله بنمسعود بودند. اصحاب ابنمسعود به قنادیل مسجد معروفاند. قیس باز پرسید: آیا اصحاب على را میشناسى؟ شعبى گفت: بله. قیس پرسید: آیا حارث اعور را میشناسى؟ شعبى گفت: بله، حساب فرائض ]ارث] را از او آموختم، ولى بر نفسم از وساوس او ترسیدم. قیس گفت: ابنصبّور را میشناسى؟ شعبى گفت: بله، ولى نه فقیه بود و نه خیرى در او ظاهر. پرسید: صعصعه بنصوحان را میشناسى؟ شعبى گفت: خطیب بود نه فقیه. قیس گفت: رُشَید هجرى را چه؟ گفت: بله، من بر رشید وارد شدم ]و رشید برایم داستانى تعریف کرد] و گفت: من به حج رفتم و وقتى مناسک خود را تمام کردم به مدینه رفتم. درب خانه على(علیه السّلام) را زدم و به مردى که درب را باز کرد گفتم: از سیّد مسلمین برایم اجازه بگیر. گفت: او خواب است. او گمان میکرد من حسن بنعلى(علیه السّلام) را میگویم ولى من گفتم: منظورم حسن(علیه السّلام) نیست بلکه امیرمؤمنان و امام متقین و قائد الغُرّ المُحَجّلین را میخواهم. خادم امام گفت: آیا نمیدانى که او از دنیا رفته است؟ گفتم: به خدا قسم، او اکنون به نَفَسِ حىّ، نَفَس میکشد. خادم گفت: حال که سرّ آلمحمد را دریافتى، داخل شو. پس بر امیرمؤمنان داخل شدم و بر او سلام کردم و او به من از علمش آموخت. شعبى گفت: به رشید گفتم: اگر دروغ میگویى، خدا لعنتت کند. سپس خارج شدم. زیاد بنابیه از این سخن رشید مطلع شد [یا شعبى خود به زیاد این مطلب را گفته است]، لذا زبان رشید را قطع کرد و او را به صلیب کشید».شعبى میگفت: «حبّ ابوبکر و عُمر و شناخت فضل آن دو از سنّت است». شعبى بسیار به دربار حجاج بنیوسف سر میزد و حتى وقتى علیه حجاج در قیام عبدالرحمن بناشعث کندى شرکت کرد، حجاج او را بخشید؛ زیرا او جزو عالمانى بود که مؤید معاویه بودند و از اصحاب على(علیه السّلام) به بدى یاد میکرد. با این اوصاف او روایاتى نیز از حضرت على(علیه السّلام) نقل کرده است که احتمالاًً به خاطر تخریب شخصیت آن حضرت است.در مقابل، سعید بنجبیر (م ۹۵ق) ـ از عالمان بزرگ کوفه و شاگرد معروف ابنعباس ـ در قیام ابناشعث بر ضد حجاج شرکت کرد و گرفتار شد. او را نزد حجاج بردند «حجاج از او پرسید: درباره محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه میگویى؟ سعید جواب داد: او پیامبر رحمت بود. حجاج پرسید: نظرت درباره على چیست؟ در بهشت است یا جهنّم؟ سعید گفت: اگر به بهشت راهت دادند، اهلش را میبینى و آنها را میشناسى! حجاج پرسید: نظرت درباره خلفا چیست؟ سعید گفت: من وکیل آنها نیستم… حجاج گفت: از تصدیق مطالب من امتناع میورزى؟ سعید جواب داد: دوست ندارم تکذیبت کنم… حجاج گفت: از من عفو بخواه، سعید جواب داد: من از خدا میخواهم…»؛[۷۱] لذا حجاج دستور داد که سعید بنجبیر را ذبح کرده و سرش را از تنش جدا سازند. صعب بنعثمان از سعید بنجبیر نقل میکند که: «از زمانى که حسین را کشتند هر شب قرآن میخوانم».[72] مسعود بنحکم نقل کرده است: «على بنحسین [امام سجاد] از من پرسید که آیا به مجالس سعید بنجبیر میروم. گفتم: بله. فرمود: من مجالس و احادیث سعید را دوست دارم. سپس امام سجاد به کوفه اشاره کرد و فرمود: کوفیان به ما نسبتهایی میدهند که در ما نیست».[73]ابراهیم نخعى (م ۹۶ق) از عالمان بزرگ کوفه و استاد استاد ابوحنیفه ـ ولى مخالف مرجئه ـ بود. یحیى بنمَعین دربارهاش گفته است: «مراسیل ابراهیم نخعى از مراسیل شَعبى اعتبار بیشترى دارد». ابراهیم از امویان صله میپذیرفت و جوایز آنها را دریافت میکرد؛ اما با حجاج بنیوسف ثقفى مخالف بود و از دست وى متوارى گردید و مخفى شد. هنگامى که خبر مرگ حجاج را به وى دادند، سجده کرد و از شدت خوشحالى گریست. ابوحمزه ثمالى نقل کرده است «مردى نزد ابراهیم آمد و گفت: حسن بصرى معتقد است اگر دو طایفه از مسلمانان با شمشیر به جان هم بیفتند، قاتل و مقتول در آتش جهنماند. گفت: اصحاب ما از ابنمسعود نقل کردهاند که اگر این جنگ به خاطر دنیا باشد، بله هر دو در جهنماند؛ اما جنگ با اهل بغى اشکال ندارد… به ابراهیم نخعى گفتند: روز زاویه (جنگ با ازارقه) کجا بودى؟ گفت: در منزل. گفتند: روز جماجم (قیام ابناشعث) چه؟ گفت: در منزل. گفتند: علقمه با على(علیه السّلام) در صفین بود. گفت: بخ بخ، مَن لنا مثل على بنابىطالب و رجاله».[74] ابراهیم نخعى، بر خلاف اجماع اهلبیت(علیه السّلام) ، معتقد بود که جهر به بسم الله الرحمن الرحیم بدعت است.[۷۵]طلحه بنمصرف کوفى (م ۱۱۲ق) میگفت: «قد اکثرتم علىَّ فى عثمان و یأبى قلبى إلاّ أن یحبّه». ذهبى درباره وى میگوید: «او عثمان را دوست داشت و این خصلتى است که در کوفه کمیاب است».[76] این سخن نشان میدهد اکثر کوفیان عثمان را دوست نداشتند.حَکَم بنعُتَیبه کوفى (م ۱۱۵ق)، او شاگرد ابراهیم نخعى و از بزرگترین محدثان کوفه و صاحب سنّت بود که در نزد شاگردانش همچون ابنشهاب زهرى احترام زیادی داشت. از شُعبه نقل شده است که حَکَم، على(علیه السّلام) را بر ابوبکر و عمر مقدم میداشت؛ اما ذهبى که نمیتواند این را بپذیرد میگوید: «این روایت ضعیف است و گمان نمیکنم حَکَم به آن معتقد باشد». روایتى در رجال کشى وجود دارد که دیدگاه ذهبى را تقویت میکند: «حمران بناعین میگوید: حکم بنعتیبه از امام سجاد(علیه السّلام) نقل میکرد که على بنحسین میگفت در آیهاىبه علم على(علیه السّلام) اشاره شده است. [من (حمران)] در این باره از حَکَم سؤال کردم، اما جوابم را نداد و نگفت کدام آیه است. از امام باقر(علیه السّلام) سؤال کردم فرمود: على(علیه السّلام) به منزله صاحب سلیمان و صاحب موسى است که نه نبى است و نه رسول و همان محدّثِ آیه «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبىّ و لا محدث» میباشد».[77] در روایت دیگرى آمده است که امام صادق به زراره فرمود: «حکم بنعتیبه بر پدرم دروغ میبست» و على بنحسن بنفضال میگوید: «حَکَم از فقهاى عامه بود که استاد زراره، حمران و طیّار، قبل از اینکه آنها به تشیّع بگروند، بود».[78] در چند روایتى که در رجال کشى درباره حکم آمده از وى به نیکى یاد نشده است؛ بنابراین میتوان پذیرفت که شاید حَکَم، على(علیه السّلام) را بر عثمان مقدم میداشت، اما بر ابوبکر و عمر هرگز.درباره محارب بندثار کوفى (م ۱۱۶ق) آمده است که وى از مرجئه اولى بود و امر على(علیه السّلام) و عثمان را بهخدا واگذار کرده بود و دربارهآنها شهادت بهکفر یا ایمان نمیداد.[۷۹]سلمه بنکهیل کوفى (م ۱۲۱ق) متهم به تشیّع بود. شُعبه میگوید: «من از شیعیان کوفه (کسانى که على را برتر از عثمان میدانستند) فقط از چند نفر حدیث نقل میکنم: حَکَم، سهله بنکهیل، حبیب بنابىثابت (م ۱۱۹ق) و منصور». ذهبى میگوید: «تشیّع او قلیل است».[80]
پی نوشت ها :
[۴۱]. سیر اعلام النبلاء، ج۸، ص۳۶۳٫[۴۲]. همان، ج۸، ص۳۷۰٫[۴۳]. همان، ج۷، ص۶٫[۴۴]. طبقات ابنسعد، ج۷، ص۲۶۱، ذیل طبقه چهارم بصریون؛ سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۵۱۲ـ۵۱۶ و ۳۹۵٫[۴۵]. طبقات ابنسعد، ج۷، ص۲۵۲؛ سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۳۹۷٫[۴۶]. همان، ج۷، ص۲۸۶٫[۴۷]. تهذیب التهذیب، ج۴، ص۱۷۳٫[۴۸]. سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۴۱۷ و ۵۱۶٫[۴۹]. همان، ج۷، ص۱۶۸٫[۵۰]. میزان الاعتدال، ج۲، ص۵۸۸٫[۵۱]. سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۱۱۲٫ ذیل سلمه بنکهیل.[۵۲]. همان، ج۶، ص۵۱۳٫[۵۳]. همان، ج۷، ص۵۵۰٫[۵۴]. همان، ج۸، ص۱۱۲٫[۵۵]. مسائل الامامه، ص۶۵٫[۵۶]. سیر اعلام النبلاء، ج۸، ص۳۶۶٫[۵۷]. برخى علقمه، حارث بنقیس، عَمرو بنشرحبیل، اسود، مسروق و عبیده را بهعنوان شاگردان برجسته ابنمسعود معرفى کردهاند. رک: سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۹۶ ـ ۹۸٫[۵۸]. طبقات ابنسعد، ج۶، ص۸۷٫[۵۹]. سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۹۸٫[۶۰]. همان، ج۵، ص۱۱۶٫[۶۱]. همان، ج۵، ص۱۲۶٫[۶۲]. همان، ج۵، ص۱۰۴ و ۱۰۶؛ طبقات ابنسعد، ج۶، ص۷۸٫[۶۳]. همان، ج۶، ص۷۷٫[۶۴]. سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۱۷۷ـ۱۷۸ و ۱۸۰ـ۱۸۱٫[۶۵]. همان، ج۵، ص۲۰۲ ـ ۲۰۳٫[۶۶]. طبقات ابنسعد، ج۶، ص۱۱۴٫[۶۷]. سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۲۴۶ ـ ۲۴۷٫[۶۸]. همان، ج۵، ص۲۴۹٫[۶۹]. همان، ج۶، ص۴۷۷٫[۷۰]. همان، ج۵، ص۲۷۹٫[۷۱]. همان، ج۵، ص۲۹۳ـ۲۹۴٫ ذهبى این قصه را صحیح نمیداند؛ ولى در ادامه مؤیداتى براى آن میآورد. ذهبى درباره حجاج ین یوسف گوید: او خبیث، سفّاک و ناصبى بود و ما او را سبّ کرده و او را دوست نداریم. او حسناتى داشته که در دریاى گناهانش گم شده است. (ج۵، ص۳۰۳)[۷۲]. همان، ج۵، ص۲۹۸٫[۷۳]. همان، ج۵، ص۳۰۱٫[۷۴]. سیر اعلام النبلاء، ج۵، ص۴۳۱٫[۷۵]. همان، ج۵، ص۴۳۳٫[۷۶]. همان، ج۶، ص۳۱٫[۷۷]. رجال کشى، ص۱۵۷ ـ ۱۵۸، تصحیح قیومى، شماره مسلسل ۳۰۵٫[۷۸]. همان، ص۱۸۳ ـ ۱۸۵، شماره مسلسل ۳۶۸ ـ ۳۷۱٫[۷۹]. سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۴۴٫[۸۰]. همان، ج۶، ص۱۱۱ ـ ۱۱۲٫ منبع:پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب/خ

















هیچ نظری وجود ندارد