از ارکان جاودانگى قرآن، عصمت آن ازتحریف است ؛ زیرا قرآن کاملترین کتاب آسمانى و خاتم آنهاست و در صورتى که عصمت آن مورد خدشه باشد و یا حتى احتمالتحریف در آن روا باشد، نمىتواند براى عصر حاضر و نسلهاى آینده، نقش هدایتگرى ایفا کند و از این جهت دیگر کتابى جاودانه نخواهد بود. در این فصل نخست به عصمت ذاتى این کتاب خاتم مىپردازیم و سپس درباره دست نخوردگى و عدم تحریف آن سخن خواهیم گفت، البته استیفاى بحث درباره نزاهت قرآن از لوث تحریف نیازمند رسالهاى جداگانه است تا علاوه بر استفاده از دلایل قرآنى، از طریق دلایل بیرونى و براهین عقلى و شواهد تاریخى، بطلان و پوچى سخن مدعیان تحریف، بیش از پیش روشن گردد.
نزول قرآن در مصاحبت حق
خداى سبحان نزول قرآن را در مصاحبت حق معرفى کرده است: «بالحق أنزلناه و بالحق نزل» (1) یعنى، نزول قرآن و انزال آن از سوى ما در صحبت حق است؛ ارتباط این کتاب با مبدأ فاعلى و نیز پیوندى که با مبدأ قابلى دارد حق است. هم در صحبت حق پایین آمده و هم در مصاحبت حق در قلب رسول اکرم (ص) نشسته؛ هم خدا حق گفت و هم رسول خدا حق یافت و هرگز حق و حقیقت از قرآن جدا نشده است. از آغاز تنزل تا انجام نزولش مصاحب حق است و هیچ باطلى در آن راه ندارد: «لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه» (2) . قرآن کریم نه تنها از نظر مبدأ فاعلى و مبدأ قابلى حق است، از نظر علل و اسباب وسطیه و فرشتگان حامل آن نیز جداى از حق نیست و پیک امین الهى بدون هیچ دخل و تصرفى قرآن نازل شده را بر قلب مطهر حضرت رسول (صلی الله علیه واله) وارد مىسازد. خداى سبحان در این باره مىفرماید: «فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً * لیعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم و أحاط بما لدیهم و أحصى کل شىءٍ عدداً» (3) خداى متعالى در مسیر وحى، رصد و نگهبانان و فرشتگان ویژهاى را اعزام مىکند که این راه را بپیمایند و از پیش و پس وحى، آن را کنترل کنند تا در حریم وحى الهى هیچ دخل و تصرفى رخنه نکند و جبرئیل (سلام اللّه علیه) آن را به حرم امن خدا، که قلب رسول اکرم (صلی الله علیه واله) است ،وارد سازد. «نزل به الروح الامین * على قلبک»، (۴) فرشته وحى وصف ممتاز متبوع و مطاع بودن را نسبت به ملائکه نازلتر از خود و صفت بارز امین بودن را نسبت به اطاعت و فرمان برتر از خود، داراست، اطاعت و امانت را داراست که خداوند درباره او مىفرماید: «مطاعٍ ثمّ أمین» (5) . راصدان الهى مراقبت مىکنند که پس از آنکه قلب حضرت رسول (صلی الله علیه واله)، وحى را دریافت کرد، آن را به خوبى حفظ کند و هم به خوبى بر مردم تلاوت کند؛ نه در مقام علم، خطا و جهل داشته باشد و نه در مقام عمل، ضنت و بخل ورزد. البته پس از تلاوت و رساندن وحى الهى به مردم، برخى از انسانها درست برداشت مىکنند و برخى نادرست و ناصواب. خداى سبحان رصد را مىفرستد تا در مقام علم فعلى بداند که مأموران الهى رسالتهاى او را درست ایفا کردهاند: «لیعلم أن قد أبلغوا رسالات ربّهم» (6) . خداى متعالى مىفرماید: «تلک ایات اللّه نتلوها علیک بالحق» (7) در این کریمه، تلاوت آیات بر پیامبر (صلی الله علیه واله) رابراى نخستین بار به خود نسبت مىدهد و مىفرماید: تلاوت این آیات بر پیامبر در مصاحبت حق است؛ زیرا نه خداوند فراموش مىکند «و ما کان ربک نسیا» (8) و نه فرشتگان آن را کم یا زیاد مىکنند «لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» (9) و نه شیطان در حرم امن وحى الهى راه دارد که بتواند فرشتگان را به فراموشى بکشاند و یا تحریف و تصحیف در کلام الهى روا دارد .
عصمت رسول اللّه (صلی الله علیه واله) در مراحل سه گانه
خداى سبحان رسول اکرم (صلی الله علیه واله) را چنین وصف مىکند «یس * و القرآن الحکیم * انک لمن المرسلین * على صراط مستقیم» (10) یعنى سوگند به این کتاب حکیم که تو از مرسلین هستى و بر بستر صراط مستقیم قراردارى. در گذشته، گفته شد «صراط مستقیم» آن است که هم از خطر افراط دور باشد و هم از خطر تفریط و اگر حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه واله) بر صراط مستقیم و بلکه خود، عین صراط مستقیم است. تمام شئون و وظایف آن حضرت (صلی الله علیه واله) نیز عین صراط مستقیم است. تلاوت و تعلیم و تزکیه و تذکره آن حضرت (صلی الله علیه واله)، به دور از افراط و تفریط مىگردد و در خصوص قرآن علاوه بر تلاوت، در اخذ و نگهدارى آن نیز معصوم از خطا و انحراف و نسیان است . به تعبیر استاد علامه طباطبایى (رضوان اللّه تعالى علیه) رسول اکرم (صلی الله علیه واله) در سه جهت رسالتش معصوم است: اول آنکه وحى الهى را درست دریافت مىکند؛ دوم اینکه پس از دریافت درست، آن را به خوبى ضبط و نگهدارى مىکند و سوم این که در ابلاغ به مردم، الفاظ آن را بدون کم و زیاد برمردم تلاوت مىکند، و معارف آن را بدون کاهش و افزایش تبیین مىسازد، پس آن حضرت (صلی الله علیه واله) در هر سه مرحله معصوم از سهو و نسیان و مصون از عصیان است (۱۱) ، که باید هر یک جداگانه روشن گردد.
۱- عصمت پیامبر (صلی الله علیه واله) در اخذ قرآن
مسئله مهم در اینجا آن است که آن حضرت (صلی الله علیه واله) چگونه فهمید که آنچه بر او وحى شده، وحى خداوند است نه کلام شیطان؟ فخر رازى در این زمینه مىگوید: همان گونه که افراد عادى بشربراى شناخت وحى، نیازمند معجزهاند، پیامبر نیز براى تشخیص وحى نیاز به معجزه دارد؛ اگر فرشته وحى براى او معجزهاى ارائه کرد، براى وى ثابت مىشود که آنچه دریافت مىکند وحى الهى است و بدون ارائه معجزه، ثابت نمىشود. درباره فرشته نیز همین سخن را تکرار مىکند که: فرشتهوحى براى اینکه بفهمد آنچه تلقى کرده وحى است نه القائات نفسانى و نه تلبیسهاى شیطانى، نیاز به معجزه دارد. متأسفانه این تفکر نادرست که رسول خدا و فرشته معصوم امین را در حد انسانى عادى پایین مىآورد به طورى که اصل وحى را تشخیص نمىدهد و نیازمند گواهى دیگرى است، به کتابهاى برخى از عالمان شیعه در عصر حاضر نیزسرایت کرده و ایشان مطلبى را که در برخى از تفسیرهاى اهل سنت آمده اقتباس نموده است که وقتى حالت خاص در غار حرا و در آغاز بعثت و رسالت، براى حضرت رسول (صلی الله علیه واله) پیش آمد و صداى وحى را شنید آن حضرت (صلی الله علیه واله) نمىدانست که این حالت، وحى و نبوت است، آنگاه که مسئله را به خدیجه (سلام اللّه علیها) گفت و خدیجه آن را پیش «ورقه بن نوفل» بازگو کرد، ورقه بن نوفل لوازم نبوت و علایم انبیا را بیان کرد و سپس گفت آنچه شما از همسرت نقل مىکنى نشانه نبوت است. آنگاه خدیجه توضیح ورقه را به رسول اللّه (صلی الله علیه واله) رسانید و درآن حال بود که حضرت رسول (صلی الله علیه واله) اطمینان یافت که به مقام نبوت و رسالت رسیده است (۱۲) ! دینى که آورنده آن، حقیقت وحى را نشناسد و نبوت خود را با سخنان یک نفر یهودى، مانند ورقه بن نوفل بشناسد، یک ورق هم ارزش ندارد. چگونه ممکن است کسى آنقدر شخصیت بزرگى داشته باشد و به مقام بلند «لدن» بار یابد و وحى «لدنى» را با علم شهودى بیابد. ولى در حال شک و تردید باشد؟
اقسام علم حصولى و شهودى
علوم حصولى دو قسم است: نظرى و بدیهى ؛ بدیهیات نیز باید به اولى محض منتهى گردند که هیچ احتمال شک و تردید در آن وجود ندارد. کشف و شهود و علم حضورى نیز چنین است ؛ بعضى از کشفها اولى و بالذات و «على بینه من ربه» (13) است و اصلاً تردید بردار نیست و همه شهودها باید به این شهود اولى و بالذات برگردد. خدا چگونه مىداند که خداست؟ آیا او هم نیاز به استدلال دارد تا بداند خداست؟آیا جبرئیل امین وقتى سخن خدا را مىشنود، شک مىکند که کلام خداست؟ باید توجه داشت که فرشتگان معصوم هستند، وشهود آنها نیز معصوم از خطاست و شک بردار نیست. شهود اولیاى الهى یعنى معصومین (سلام اللّه علیهم اجمعین) نیز چنین است و شک و تردید و ابهام در علم حضورى آنان راه ندارد. اگر ما وارد قیامت شدیم آیا شک میکنیم که قیامت است تا براى ما برهان اقامه کنند بر وقوع قیامت یا اینکه در آن نشئه مىکنیم که قیامت است تا براى ما برهان اقامه کنند بر وقوع قیامت یا اینکه در آن نشئه دیگر جایى براى شک و ریب نیست؟ اینکه مىفرماید: «ربنا انک جامع الناس لیوم لا ریب فیه» (14) چند معنى دارد؛ یکى این که اصل قیامت حتماً واقع مىشود و متعلق هیچ تردیدى نمىباشد و معناى دیگر آن است که آن روز، اصلاً ظرف شک در چیزى نیست بلکه روز شهود است که هیچ باطل و شک و تردیدى در ظرف آن راه ندارد و همه چیز حق و مشهود و روشن است و جاى تاریک و مبهمى یافت نمىشود تا براى اهل قیامت تردید آور باشد. حضرت امیرالمؤمنین (سلام اللّه علیه) مىفرماید: «ما شککت فى الحق مذ أریته» (15) از آن هنگام که حق را به من ارائه نمودند هیچ گاه شکى در آن نداشتم. زیرا دیدن حق محض و شنیدن وحى الهى آنقدر روشن است که زمینه شکى در آن وجود ندارد و به همین سبب وقتى برخى از اصحاب امام صادق (سلام اللّه علیه) از آن حضرت پرسیدند که انبیا چگونه مىفهمند پیامبر شدهاند؟ آن حضرت فرمودند: «لوقفوا الذلک» یعنى وحى و نبوت را به روشنى مىدیدندو براى آگاه شدن به حقیقت وحى موفق بوده و مىشدند . خطاو شک و تردید در جایى است که حق و باطل، هر دو ،وجود داشته باشند و انسان درباره مورد خاص نداند که آن شىء حق است یا باطل؛ ولى اگر مقام و مرحلهاى وجود داشت که حق محض بود و باطل در آن هرگز راه نیافت، احتمال خطا و لغزش نیز وجود ندارد و شک و تردید در حق بودن چیزى هم رخ نخواهد داد و طبیعى است که به چنین مقام رفیعى، شیطان نمىتواند بالا برود. مرز وجودى شیطان همان تخیل و توهم است و به حرم امن عقل محض راهى ندارد . انسان کامل اگر به مقام قرب «عند ملیک مقتدر» (16) رسید، شیطان در آن مرحله رجیم و رانده شده و مطرود است. در آن جایگاه بلند، دست بر سینه نامحرم شیطان خورده و اثرى از او و وسوسهاش و یا هر لغزش و خطاى دیگر نیست. رسول اکرم (صلی الله علیه واله) که در پیشگاه خداى حکیم علیم قرآن را تلقى مىکند و جانش به لقاى وحى مىرسد «انک لتلقى القران من لدن حکیم علیم» (17) در نزد خدا جایى براى جهل و تردید و لغزش و خطا وجود ندارد. در آن مرحله حقیقت بسیط قرآن را یکباره دریافت مىکند و در شب قدر نیز توسط جبرئیل (سلام اللّه علیه) فرشته امین ومعصوم وحى، آن را بدون هیچ کم و زیادى اخذ مىکند.
۲- عصمت پیامبر (صلی الله علیه واله) در نگهدارى قرآن
مرحله دوم عصمت رسول اللّه (صلی الله علیه واله) این است که آن حضرت هر چه را که فهمید و از خداوند دریافت داشت، به درستى حفظ و نگهدارى مىکند و سهو و نسیان در قلمرو حفظ او راه ندارد، چنانکه خداى سبحان درباره این شأن ایشان مىفرماید «سنقرئک فلا تنسى» (18) یعنى ما قرآن را بر تو قرائت مىکنیم و تو اهل نسیان و فراموشى نیستى. عبارت «الا ما شاء اللّه» (19) استثنا نیست تا بگوییم در مواردى که خدا بخواهد آن حضرت (صلی الله علیه واله) فراموش مىکند،بلکه براى تأکید مستثنى منه است؛ زیراذات اقدس اله، در مقام امتنان و اطمینان بخشیدن به آن حضرت است که پس از اخذ قرآن فراموش نخواهد کرد و اگر اراده خداوند استثنا شده براى افاده اطلاق قدرت و اختیار خداوند است؛ نظیر آنجا که مىفرماید: «و أما الذین سعدوا ففى الجنه خالدین فیها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربک» (20) اما اهل سعادت پس آنها نیز در بهشت ابدى تاآسمان و زمین باقى است مخلدند مگر آنچه مشیت پروردگار باشد که عطایش ابدى و نا مقطوع است . جمله «الا ما شاء ربک» (21) که در آیه قبل آمدهو مربوط به خلود اهل شقاوت در جهنم است، مىتواند استثنا از خلود باشد یعنى خداوند برخى از تبهکاران را پس از عذاب موقت از جهنم بیرون آورده به بهشت مىبرد و جمله «ان ربک فعال لما یرید» (22) در ذیل آیه مىتواند قرینهاى بر صحت این استثنا باشد که مىفرماید: به راستى پروردگار تو هر چه را که بخواهد انجام مىدهد. ولى تعبیر مزبور در آیهمورد استشهاد که درباره خلود بهشتیان است گرچه ظاهراً استثناست ولى باطناً براى تأکید مستثنى منه آمده است ؛ زیرا خلف وعده از ناحیه خداوند محال است و امکان ندارد که خداى سبحان به مؤمنان وعده خلود بهشت بدهد و آن را عملى نکند! و عبارت پایانى آیه نیز که مىفرماید «عطاءً غیر مجذوذ» (23) : عطاى پروردگار ابدى و غیر قابل انقطاع است، قرینهاى است بر اینکه بهشتیان، براى همیشه در بهشت جاویدند و این استثنا براى تأکید قدرت و مشیت است و مقصود آن است که آنچه محقق مىشود به مشیت و قدرت حق است، نه آنکه از حیطه قدرت او بیرون باشد. مثلا اگر پدر مهربانى به فرزند خردسال خود درسفر بیابانى و پر خطر بگوید تو همواره تحت حمایت من قرار دارى مگر آنکه من نخواهم، در این مورد، با اطمینان به قطعى بودن ارادهپدر مهربان بر حفظ فرزند، استثناى مزبور ناظر به بیان قدرت کفیل است نه راجع به انقطاع مراقبت.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله)، خزانه دار علم الهى
پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله) خزانه دار علم الهى است، چنانکه امیرالمؤمنین (سلام اللّه علیه) در نهج البلاغه درباره آن حضرت (صلی الله علیه واله) مىفرماید: «خازن علمک المخزون» (24) خداوندا! علم مخزون تو در نزد رسول توست و او خزانه دار علم توست. کلیدهاى جهان غیب همگى در نزد خداست «وعنده مفاتح الغیب» (25) و اگر رسول خدا به مقام «لدن» رسید «إنک لتلقىّ القران من لدن حکیم علیم» (26) یا به مقام قرب «دنى فتدلى * فکان قاب قؤسین أو أدنى» (27) نایل آمد و عنداللهى شد «عند ملیک مقتدر» (28) یقیناً کلیدهاى غیب در حضور آن ولى اللّه است و او به اذن خدا داناى علل غیبیه اشیاست و همه علوم جهان در نزد وى خواهد بود، بنابراین، چگونه مىشود سهو ونسیان و خطا در محزن علم الهى و در خزانه وحى رسول اکرم (صلی الله علیه واله) راه داشته باشد؟ در بحثهاى گذشته نیز گفته شد که شیطنت شیطان در محدوده خاص و هم و خیال است که در جایگاه بلند حضرت رسول (صلی الله علیه واله) راه ندارد؛ زیرا در مقام عقل محض، نه و هم درونى مىتواند به عنوان سبب قریب عامل مغالطه، سهو و نسیان شهود و نه ابلیس از بیرون به عنوان سبب بعید مىتواند آسیبى وارد سازد.
۳- عصمت پیامبر (صلی الله علیه واله) در تلاوت قرآن
مرحله سوم عصمت رسول اکرم (صلی الله علیه واله)، عصمت در مقام تلاوت و ابلاغ است. خداى سبحان یکى از شئون رسالت رسول اللّه (صلی الله علیه واله) را تلاوت قرآن بیان فرموده است: «یتلوا علیهم ایاته ویزکیّهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمه» (29) و خود آن حضرت نیز در سوره «نمل» مىفرماید: «انما أمرت أن أعبد رب هذه البلده الذى حرمها وله کل شىء و أمرت أن أکون من المسلمین * و أن أتلو القران» (30) یعنى من مأمور شدهام که پروردگار شهر مکه را که آن را حرم قرار داده و تمام چیزها ملک او است بپرستم و از مسلمین باشم و نیز قرآن را تلاوت کنم یعنى همان طورى که خودم آیات الهى را استماع نمودام عین همان آیات را بدون کاهش یا افزایش به سمع شما برسانم . تلاوت آن حضرت (صلی الله علیه واله) همانند تلاوت خداوند بر ایشان که فرمود «تلک ایات اللّه نتلوها علیک بالحق» (31) از صیانت و حفظ الهى برخوردار است؛ زیرا خداى سبحان رسول خود را در این زمینه به چند صفت ممتاز برجسته ساخته است و مىفرماید: هر چه را که ما گفتیم همان را به مردم مىرساند وچیزى از آن را کتمان نمىکند و هر چه را که او مىگوید، عین وحى است و نه چیز دیگر که این دو صفت در پیامبرشناسى به عنوان دو اصل مهم مطرح است . درباره تفریط نکردن آن حضرت و عصمت از بخل و کاهش در وحى الهى مىفرماید: «و ما هو على الغیب بضنین» (32) پیامبر بر غیب الهى ضنت نمىورزد و بخل نمىکند. آن حضرت در هیچ یک از شئون رسالت خود ضنین نیست چه در تلاوت قرآن و چه در تعلیم و تفسیر آن و چه در تزکیه و تهذیب نفوس و چه در تذکار مؤمنان. بنابراین، مستفاد این آیه کریمه آن است که قرآن سفره خداوند و مأدبهاى است که به دست سخاوتمند پیامبر (صلی الله علیه واله) همچنان گسترده است و هیچ بخششى مانند جود آن حضرت نخواهد بود ؛ زیرا اگر دیگران با مواد غذایى طبیعت انسان را تغذیه مىکنند، پیامبر (صلی الله علیه واله » فطرت و ماوراى طبیعت انسان را با معارف غیبى قرآن، که مأدبه اللّه و غذاى آماده الهى است، شکوفا مىکند و همگان را از روزى معنوى خداوند بهرهمند مىسازد . رسول اللّه (صلی الله علیه واله) در روایتى مىفرماید: «أجود الاجواد اللّه جل جلاله و أنا أجود ولد آدم» یعنى خدا از همه بخشندگان بخشندهتر است و در عالم امکان و فرزندان آدم (علیه السلام) احدى بخشندهتر از من نیست. آن حضرت نه تنها جواد است بلکه جود ممثل و حقیقت سخاوت است، و از اسراف و تبذیر مبرا ست. اسراف و امساک که دو طرف جودند، افراط و تفریط هستند و با جودسازگارى ندارند. اگر کسى بذر را بیجا بپاشد مىگویند تبذیر کرد یعنى بى مورد بذرافشانى کرده و در پاشیدن بذر اسراف کرده است و چنین بذرى جوانه نمىزند، رشد نمىکند، و به بار نمىنشیند. بذرافشان بىحساب را مىگویند «مبذر» و اگر در زمان ضرورت بذرافشانى، بذر نپاشد، او را ممسک مىگویند و عملش را امساک مىنامند که این نیز با جواد بودن سازگارى ندارد. آن حضرت (صلی الله علیه واله) جوادترین موجود امکانى است که از اسراف و امساک بدور است و بهترین غذاى معنوى انسانها را به آنان مىبخشد ؛ البته آن حضرت علاوه بر این جود بزرگ، در امور مادى و طبیعى نیز به گونهاى بود که هرگز در برابر درخواست دیگران «نه» نمىفرمود و در این زمینه آنچنان بود که در مناسک منا از طرف امتش شتر قربانى کرد. در بعد دیگر یعنى اینکه هر چه آن حضرت (صلی الله علیه واله) مىفرمایند عین وحى و در امتداد همان مجراى وحى الهى، مىفرماید: «و ما ینطق عن الهوى * ان هو الا وحى یوحى» (33) هر چه را که رسول اکرم (صلی الله علیه واله) درباره دین بفرمایند وحى است که گاهى به صورت قرآن و گاهى به صورت حدیث متعارف و گاهى به صورت حدیث قدسى جلوه مىکند. اگر فرمود نماز ظهر و عصر چهار رکعت است و دو رکعت به اصل نماز اضافه کرد که «فرض النبى (صلی الله علیه واله) است، این «فرض النبى (صلی الله علیه واله) در برابر «فرض اللّه» نیست که آن حضرت (ص) ازخودش دو رکعت را اضافه کرده باشد بلکه خدا به او فرمود: چنین بگو. گاه خداوند خود مستقیماً دستور مىدهد که مىشود فرض اللّه و گاه به پیامبرش مىگوید که او بگوید که مىشود فرض النبى (صلی الله علیه واله) در هر صورت، همه آنچه از زبان مطهر آن حضرت درباره دین جارى مىشود همگى از وحى الهى سرچشمه مىگیرد. بنابراین، همان گونه که رسول اللّه (صلی الله علیه واله) در مقام اخذ و نگهدارى قرآن معصوم بودند، در مقام تلاوت و ابلاغ و تعلیم نیز چنین هستند و در خود مقام تلاوت نیز علاوه بر اینکه در بعد عقل نظرى و علمى اشتباه و نسیان و خطا نمىکنند، در بعد عقل عملى نیز از افراط و تفریط وارستهاند و نه تنها آیات الهى را کتمان نمىکنند بلکه چیزى از ناحیه خود یا دیگران بر آن نمىافزایند.
قرآن کریم، افتراپذیر نیست
منکران وحى انواع تهمتها را به رسول خدا و قرآن کریم مىزدند گاهى مىگفتند قرآن، شعر است و پیامبر شاعر! گاهى قرآن را سحر و پیامبر را ساحر، مىدانستند زمانى مىگفتند دیگران او را تعلیم مىدهند که این اساطیر را بگوید و گاهى هم قرآن را افترایى مىدانستند که پیامبر بر خدا بسته است «أم یقولون افتراه» (34) خداى سبحان در برابر این تهمت به پیامبر خود مىفرماید: «قل ان افتریته فلا تملکون لى من اللّه شیئا» اى (35) پیامبر بگو اگر من به دروغ سخنى را به خدا نسبت داده باشم، مشمول قهر خدا مىشوم و شما نمىتوانید مرا از قهر خداى سبحان نجات دهید زیرا در برابر اراده خدا نه کسى مىتواند جلو مقتضى را بگیرد و اراده الهى را از نصاب اقتضا بیندازد و نه کسى مىتواند مانعى در برابر اراده او ایجاد کند. اداره خدا همان است و تحقق مرادش همان ؛ چون سراسر عالم هستى ستاد مجهز و آماده الهىاند «لله جنود السموات و الارض» (36) اگر همه موجودات جهان سپاهیان حق متعالى و مأموران اجراى اراده خدایند، پس هیچ چیزى نمىتواند از تحقق اراده و مراد خداوند جلوگیرى کند. گاه فردى معمولى چیزى را به دروغ به خدا نسبت مىدهد و دعوى نبوت دارد، چنین شخصى اگر چه مشمول قهر خداوند مىشود اما این قهر الهى آنچنان سریع و کوبنده نیست که مهلت توبه به او ندهد و گرنه هیچ متنبى و مدعى مقام نبوت ظهور نمىکرد و در اولین زمان افترا نابود مىشد. اگر شخصى که نبوت اوتثبیت و رسالتش در جامعه پذیرفته شد، بخواهد دروغى را به خداوند نسبت دهد، در این مورد خداوند هرگز به چنین شخصى مهلت نمىدهد؛ زیرامهلت دادن به او سبب انحراف وگمراهى مردم از سوى خداوند خواهد شد و صدور چنین کار قبیحى از خداوند محال است، از این رو فرمود: «ولو تقوّل علینا بعض الاقاویل * لاخذنا منه بالیمین * ثم لقطعنا منه الوتین» (37) اگر پیامبر چیزى را به دروغ به ما نسبت دهد، ما رگ حیات او را قطع مىکنیم و توان او را مىگیریم و احدى هم نمىتواند جلوى قهر ما را بگیرد «فما منکم من أحد عنه حاجزین» (38) . بین متنبى، یعنى کسى که ادعاى دورغین نبوت دارد، و نبى مفترى، که فرضا شخصى به مقام نبوت برسد و سپس به خداوند افترا ببندد، تفاوت وافر وجود دارد و خداوند نبى مفترى را – اگر به فرض وجود داشته باشد – یکباره و سریع نابود و رسوا مىسازد ولى متنبى را تدریجاً ذیل خواهد کرد. از این رو رهبران سیاسى گروه گمراهى مانند فرقه ضاله بهائیت چیزى را به «اللّه »نسبت دادند و تدریجا به ذلت و فضاحت افتادند و خداوند چند صباحى به آنها مهلت داده تا پلیدى خود را بیشتر نشان دهند و حجت بر آنان تمام گردد و آزمایشى براى مومنان باشند «ولا یحسبنّ الذین کفروا أنما نملى لهم خیر لا نفسهم انما نملى لهم لیزداد وا اثما و لهم عذاب مهین» (39) مهلتى که خداى سبحان به چنین فرقههاى منحرف مىدهد براى آن است که اینها نبى مفترى نیستند بلکه از آغاز ادعا، دروغگویى بیش نبودهاند . خداى سبحان نه تنها به افترا نبودن قرآن تأکید مىورزد بلکه اساساً این کتاب و معجزه ختمیه را غیر قابل افترا معرفى مىکند «و ما کان هذا القرآن أن یفترى من دون اللّه» (40) یا: «ما کان حدیثا یفترى» (41) یعنى این قرآن از آنجا که معجزه و کلام خداى «لیس کمثله شىء» (42) است خود آن نیز «لیس کمثله شىء» است و امکان مثل آورى ندارد، هیچ کس نمىتواند مانند آن سخن بگوید و مجعول خود را به جاى کلام الهى جا بزند. اگر قرآن معجزه است، دیگران از آوردن مثل آن و یا تحریف و تصحیف و دست بودن در آن عاجزند. چه کسى مىتواند مانند قرآن که عصاره جهان هستى است جعل کند همان طور که کسى نمىتواند کیهان و کهکشان و منظومه شمسى بسازد، جعل چیزى به نام قرآن و کلام الهى ممکن نیست. به عنوان نمونه، گاهى گفته مىشود «لم یقم زید» یعنى زید نایستاد و گاه گفته مىشود «ما کان لیقوم» او نمىتوانست بایستد. اینکه خداى سبحان مىفرماید «ما کان هذا القرآن أن یفترى» (43) یا مىفرماید: «ما کان حدیثا یفترى» (44) یعنى اساساً قرآن کریم چیزى نیست که قابل افترا باشد تا بعد بگوییم آیا افترایى در آن واقع شده یا نه آنقدر این کتاب، عزیز و حکیم و على است که هیچ کس نمىتواند مثل آن را افترا ببندد. بنابراین، هر آنچه که در مقام تلاوت از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه واله ) شنیده شده، عین وحى الهى است و ایشان از روى هوى و هوس، چیزى را ازناحیه خود یا دیگران بر قرآن اضافه نمىکند «و ما ینطق عن الهوى * ان هو الا وحى یوحى» (45) افزون بر این، اطلاق آیه مزبور هرگونه گزاف گویى و باطل سرایى را از لسان رسول اکرم (صلی الله علیه واله) درباره دین، خواه به عنوان قرآن یا حدیث قدسى و یا حدیث متعارف، مردود مىداند .
تحریف در تورات و انجیل
«تحریف» یعنى خارج ساختن چیزى از وضع طبیعى و اصلى آن که در مورد کتب آسمانى به چند صورت ممکن است. تحریف گاهى عملى است وگاهى علمى. تحریف عملى آن است که مفسر دینى به گونهاى رفتار کند که وقتى دیگران او را مىبینند، خیال کنند که عمل و رفتار خاص او، خواسته دین از انسان است. و تحریف علمى یا به این صورت است که چیزى را بر کتاب الهى اضافه کنند، یا از آن مطلبى را کم کنند و یاحرکات و سکنات آن کلمات را تغییر دهند و به این وسیله منهى و عمدى معناى آیه را طبق هواى خویش دگرگون سازند، یا بدون کمترین کاهش و افزایش، بلکه با حفظ همه حدود اعراب وبنا، تفسیرى که از خودشان درآوردهاند و مقصود کتاب الهى نیست، بر آن تحمیل کنند که مصداق روشن تفسیر به رأى همین است . خداى سبحان در چندین جاى کتاب نورانى خود. انواع تحریفاتى را که عالمان سوء اهل کتاب، درباره آن انجام دادهاند بیان مىفرماید: «ودّت طائفه من أهل الکتاب لو یضلّونکم و ما یضلون الا أنفسهم و ما یشعرون * یا أهل الکتاب لم تکفرون بایات اللّه و أنتم تشهدون * یا أهل الکتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تکتمون الحق و أنتم تعلمون» (46) تعبیرات «و أنتم تشهدون» یا «و أنتم تعلمون» خطاب به توده مردم اهل کتاب نیست بلکه متوجه عالمان آنهاست. آنان بودند که آگاهانه تفسیر به رأى کرده و با علم به حق، آن را کتمان مىکردند و باطل را به حق آمیختند و مردم ناآگاه نیز با تقلید کورکورانه، مطالب باطل آنان را مىپذیرفتند. در کریمه دیگرى در این باره مىفرماید: «و انّ منهم لفریقاً یلوون ألسنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون هو من عنداللّه و یقولون على اللّه الکذب و هم یعلمون» (47) یعنى احبار و رهبان و مشایخ و عالمان سوء اهل کتاب، زبان را به هنگام تلاوت یا تفسیر کتاب مىپیچانند تا شما بپندارید که آنچه بیان مىکنند کتاب اللّه است در حالى که آن مطالب واقعاً از کتاب خدا نیست و اینها مىگویند از ناحیه خداست و آگاهانه بر خداوند کذب مىبندند. همان گونه که گفته شد، آیات تحریف و تفسیر به رأى متوجه توده مردم پیرو کتاب آسمانى نیست زیرا آنها توانایى و جرأت چنین خیانت بزرگى را ندارند و در این کریمه نیز جمله «و هم یعلمون» نشان مىدهد که این گروه از روى علم و عمد دست به چنین خیانتى مىزدهاند. و از کلمه «فریقاً» و «یلوون» که فعل مضارع است، روشن مىشود که تحریف، سنت گروهى و همیشگى عده خاصى از آنان است . نکته دیگر این است که «لى» از ماده «لوى، یلوى» یعنى چیزى را پیچاندن و از گردونه و محور مستقیم خارج کردن و به بیراهه کشاندن. برخى از مفسران گفتهاند: مقصود آیه این است که آنها در هنگام قرائت به گونهاى مطالب جعلى خود را قرائت کردند که مستمعین گمان کنند آن هم از تورات و انجیل است. این نظر اگر چه خوب است ولى لسان قرآن کریم در این زمینه آن است که آنان با زبان خود دروغ مىگویند و جعل مىکنند. البته وقتى افترا بستند، به طور طبیعى در عمل و پیش مردم ظاهر فریبى نیز مىکنند؛ چه در نحوه قرائت آیات کتاب آسمانى و چه در نوشتن آنها، چه در نگهدارى و بوسیدن و احترام کردن و قاب گرفتن و بالاى سر گذاشتن آن. ولى مفاد اصلى آیه «لى» همان جعل است که با زبان خود انجام مىدادند. برخى گفتهاند: در اینآیه، صنعت ادبى «قلب» وجود دارد و مقصود، «یلوون الکتاب بالسنتهم» است یعنى کتاب الهى را با زبان مىپیچانند. این سخن تمام نیست؛ زیرا «الکتاب» در صدر آیه، همان کتاب جعلى است که آنها نوشتهاند نه کتاب اصلى و غیر محرف، وظاهر آیه این معنى را مىرساند که زبانشان را به سبب همین کتاب دستنویس و جعلى مىپیچانند. آنها نخست کتابى را نوشتند و همان است که وادارشان مىکند تا زبانشان را در هنگام تعلیم آن کتاب چرخش دهند. بنابراین،لازم نیست بگوییم تقدیم و تأخیرى در آیه مزبور، به کار رفته است .
تحریف به زیاده و نقصان
درباره تحریف به زیاده، خداى سبحان با لحن شدید تهدید و تحدید، چنین مىفرماید: «فویل للذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عنداللّه لیشتروا به ثمنا قلیلاً فویل لهم مما کتبت أیدیهم و ویل لهم مما یکسبون» (48) پس واى بر کسانى که کتابى را با دست خودشان مىنویسند و سپس مىگویند این از جانب خداست تا با این کار ثمن کم دنیایى را دریافت دارند. پس واى بر آنان از آنچه دستشان نوشت و واى بر آنچه کسب کردند. چنین «ویلى» خواه نفرین، خواه چاه دوزخ باشد، غیر قابل تحمل است . در زمینه اصل تحریف و کتمان ما انزل اللّه نیز با لحن عتابآمیزى مىفرماید: «و قد کان فریق منهم یسمعون کلام اللّه ثم یحرفّونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون» (49) یعنى گروهى از اینها بودند که کلام اللّه را مىشنیدند و با آنکه آن را مىفهمیدند، عالمانه تحریف مىکردند . در کریمه دیگرى درباره تحریف به نقصان وکتمان رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه واله »، با لحن لعنآمیز چنین مىفرماید: «و لما جائهم کتاب من عنداللّه مصدق لما معهم و کانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا فلما جائهم ما عرفوا کفروا به فلعنه اللّه على الکافرین * بئسما اشتروا به أنفسهم» (50) با آنکه خصوصیات رسول اللّه (صلی الله علیه واله) را دقیقاً مىشناختند مانند شناخت حسى و دقیقى که از فرزندان خود داشتند «یعرفونه کما یعرفون أبنائهم» (51) ولى رسالت آن حضرت (صلی الله علیه واله) را انکار کردند و خود را زشت و ارزان فروختند. اینها پیش از رسالت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه واله)، با توجه به گفتههاى انبیاى پیشن، آمدن آن حضرت را بشارت مىدادند ولى وقتى که قرآن کریم نازل شد و مصدق کتاب آنان نیز بود، به آن کفر ورزیدند ولعنت خداوند بر آنان تعلق گرفت . خداى سبحان درباره همین گروه در کریمه دیگرى مىفرماید: «ان الذین یکتمون ما أنزل اللّه من الکتاب و یشترون به ثمناً قلیلاً اولئک ما یأکلون فى بطونهم الا النار» (52) یعنى اینها که براى حفظ مطالع دنیوى خود، حق را کتمان مىکنند و با چنین خیانتى ثمن قلیل دنیا را دریافت مىدارند، در شکمهاى خود، فقط آتش مىخورند نه چیز دیگر. ظاهر این کار اگر منافعى را هم براى آنها در بر دارد ولى باطنش آتش است و در قیامت این آتش باطنى به صورت نار جهنم ظهور مىکند و همهوجود آنها را دربر مىگیرد چنانکه فرمود: «ان الذین یأکلون أموال الیتامى ظلماً انما یأکلون فى بطونهم ناراً و سیصلون سعیراً» (53) باطن حرام خوردن، همان آتش خورى است. آنگاه به آتش افروخته قیامت برخورد کرده و در آن قرار مىگیرند.
قرآن عزیز، تحریفپذیر نیست
در فصل نخست کتاب به تفصیل درباره مبدأ نزول قرآن سخن گفته شد که خداى سبحان در برخى از آیات کتابش قرآن کریم را نازل شده از مبدأ عزت و حکمت معرفى کرده است؛ چنانکه مىفرماید: «ان الذین کفروا بالذکر لما جائهم و انه الکتاب عزیز * لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید» (54) یعنى آنها که کفر ورزیدند و در برابر قرآن مقاومت کردند، از این عمل و رفتار مشئوم خود طرفى نمىبندند ؛ زیرا این کتاب به دلیل عزیز بودن و تنزل از ناحیه خداى حکیم حمید، باطل شدنى نیست و از همه جوانب، مصون از بطلان ،و هماره معزز و محمود است، چون تنزل از «عزیز» مایه عزت و تنزل از «حکیم» مایه حکمت و تنزل از «حمید» پایه محمدت است و کتاب محرف واجد هیچ کدام از این سه وصف ممتاز نیست . در آغاز این بخش گفته شد که کتاب به معناى مکتوب است و خداى سبحان هر چیز ثبت و ضبط شده و محکم و مصون از نقص را کتاب نامیده و نامیدن قرآن به کتاب از آن جهت است که این کلام الهى امر مضبوط و محکمى است که از هر نقص و تحریف مصون و محفوظ است . نیز گفتیم که لغت «عزیز» یعنى نفوذناپذیر و «حکیم» یعنى محکم و استوار. خداوند متعالى، عزیز بالذات و حکیم بالذات است و قرآن کریم، عزیز و حکیم بالعرض ؛ و به همین دلیل نه شبهات علمى مىتواند در آن خلل ایجاد کند و نه نیرنگ شیطان و قدرت شمشیر و زور ستمگران توان آن را دارد که آن را از صحنه حذف سازد چون خدا در سراسر عالم نافذ است، کلام او نیز از تخوم ارض و ریشه زمین تا اوج و عنان آسمان حضور دارد و این کلام را نمىتوان از بالا سرکوب کرد زیرا که اوج آن در نزد خداى عزیز و حکیم است «من اللّه العزیز الحکیم» (55) و هیچ دست قدرتى بالاتر از مقام قرآن عزیز نیست که چنین کارى را بتواند از بالا انجام دهد. و چون قرآن کریم به اعماق هستى راه دارد، نیرویى عمیقتر از آن وجود ندارد که از راه اساس و پایه، به این کتاب رخنه کند و آن را ریشه کن سازد، پس هیچ گاه ممکن نخواهد بود که در قرآن بطلانى راه یابد «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه» (56) قرآن کریم حق محض است که نه در حین نزول و نه در زمان نبى اکرم (صلی الله علیه واله) و نه پس از ارتحال آن حضرت (صلی الله علیه واله)، هرگز بطلانى در آن راه نیافته و نخواهد یافت. خاصیت عزت آن است که موجود عزیز، نه تنها در برابر متجاوز، تسلینم مىشود بلکه آن را هم سرکوب مىکند، هم از خود دفاع مىکند و هم مهاجم را از بالا و از اساس و پایه سرنگون و سرکوب مىکند «فأتى اللّه بنیانهم من القواعد فخّر علیهم السقف من فوقهم و أتاهم العذاب من حیث لا یشعرون * ثم یوم القیامه یخزیهم» (57) یعنى خدا بنیان کسى را که در برابر وحى الهى بایستد خراب مىکند و در نتیجه سقف خانه آنان را از بالا بر سرشان خراب مىسازد و عذاب خدا از جایى که نمىفهمیدند آنها را فرا مىگیرد و در قیامت نیز آنان را خوار و ذلیل مىسازد. نتیجه جنگ با حکمت همان ظهور جهل و سفاهت مهاجمان است «ومن یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه» (58) کسى که با حکمت ابراهیمى در مىافتد، سفاهت خود را اظهار مىکند و کسى که به جنگ باعزت بر مىخیزد، به ذلت و خوارى مبتلا مىشود «کذبت قبلهم قوم نوح و الاحزاب من بعدهم و همّت کل امه برسولهم لیأخذوه» (59) هر یک از امم پیشین که در برابر انبیا (علیهم السلام) قیام کردند و خواستند آنها و منطقشان را بکوبند و حق را با باطل خود دفع کنند، انبیا نیز به مبارزه با آنها برخاستند و با دفاع از حق پیروز شدند «وجادلوا بالباطل لیدحضوا به الحق فأخذتهم فکیف کان عقاب» (60) یعنى کسانى که خواستند با جدال باطل، حق را دفع کنند، آنها را سرکوب و سرنگون ساختم پس عقاب من اعجابانگیز است و منکران حق، چگونه مىتوانند آن را تحمل کنند؟ دشمنان اسلام در مبارزه با قرآن کریم، نخست دست به معارضه علمى از درون زدند و شبهاتى را بر معارف قرآن وارد ساختند که به نتیجه نرسید در مرحله بعدى به معارضه علمى از بیرون پرداختند و سعى کردند که در عرض این کتاب الهى، کتاب یا ده سوره و یا یک سوره مانند آن بیاورند و همه ادبا و فصحاى خود را براى این هدف شوم به حرکت درآوردند ولى براى آنان سودى نداشت. در مرحله بعدى مىخواستند به دست خود پیامبر، قرآن را کم و زیاد کنند و آن حضرت (صلی الله علیه واله) را به افترا وادار سازند که در این راه نیز به موفقیت نرسیدند و آیه «و اذا تتلى علیهم ایاتنا بینات قال الذین لا یرجون لقائنا ائت بقرآن غیر هذا أو بدله قل ما یکون لى أن ابدّله من تلقاء نفسى ان اتّبع الا ما یوحى الى انى أخاف ان عصیت ربّى عذاب یوم عظیم» (61) . شاهد صدق، چنین پیشنهاد باطل وچنان جواب قاطع است. غرض آنکه عزت و حکمت قرآن سبب گشت تا همه تلاشهاى علمى و عملى و مکر و نیرنگ و زور و سرنیزه مهاجمان دین، بر باد رود.
شهادت تاریخ بر عدم تحریف
تاریخ اسلام نشان مىدهد که تلاشهاى منحرفان براى تحریف قرآن هیچ گاه ثمر نداده است نظیر ماجراى معروف تاریخى که درباره آیه کریمه «والذین یکنزون الذهب و الفضه» (62) رخ داد. معاویه در شام تصمیم گرفت که «واو» پیش از کلمه «الذین» کم کم در جلسات حفظ و قرائت قرآن خوانده نشود و پس از مدتى به طور کلى آن را از کتابت قرآن بردارد. (۶۳) این «واو» در معناى آیه نقش اساسى داشت زیرا با بودن جمله «الذین یکنزون الذهب و الفضه» جملهاى جدید و استینافى و عام است و بدون «واو» صفت یا عطف بیان براى ما قبل خود خواهد بود. مجموع آیه چنین است: «یا أیها الذین امنوا ان کثیراً من الاحبار و الرهبان لیأکلون أموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل للّه و الذین یکنزون الذهب و الفضه ولا ینفقونها فى سبیل اللّه فبشرهم بعذاب ألیم» (64) مىفرماید «اى اهل ایمان بسیارى از عالمان و راهبان، اموال مردم را به باطل طعمه خود مىکنند و خلق را از راه خدا منع مىکنند و کسانى که طلا و نقر را گنجینه و ذخیره مىکنند و در راه خدا انفاق نمىکنند، آنها را به عذاب دردناک بشارت ده». «واو» در «والذین» استینافى است و مىخواهد پس از بیان صفات احبار و رهبان، مسئلهاى عام و اساسى را افاده کند که هر کس از هر مذهب و ملیتى باشد چه مسیحى، چه یهودى، و چه مسلمان و غیر مسلمان اگر طلا و نقره را ذخیره کند و آن را در تولید و در راه خدا انفاق نکند،دچار عذاب دردناک الهى خواهد شد. معاویه قصد داشت که با برداشتن «واو» چنین وانمود سازد که در قرآن ذخیره طلا و نقر و انفاق نکردن آن – که خود و برخى دیگران بدان مبتلا هستند – تنها براى احبار و رهبان مذموم است و عذاب الهى را به دنبال خواهد داشت تا به این حیله بتواند از اعتراضاتى که به او و دیگران مىشد، رهایى یابد و به ثروت اندوزى بیشتر بپردازد. در اینجا بود که «ابى بن کعب» شمشیر رابر دوش نهاد و گفت: «لا أضع سیفى عن عاتقى حتى توضع الواو فى محلها» ؛ شمشیر را از دوشم پایین نمىآورم تا اینکه «واو» در آیه معهود در جاى خود گذاشته شود و با این عمل، امویان مجبور شدند که آیه را همان طور که نازل شده بود بنویسند و قرائت و حفظ کنند. نمونه دیگر درباره کریمه «والسابقون الاولون من المهاجرین و الانصار و الذین اتبّعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه» (65) است. این آیه را خلیفه دوم در جلسهاى قرائت کرد در حالى که کلمه «واو»«والذین» را حذف کرده بود. که بر اثر آن معناى آیه عوض مىشد. معناى اصلى آیه با بودن «واو» این است که سابقون اولى اعم از مهاجرین و انصار و نیز کسانى که از آنها پیروى به احسان نمودند، خداوند از آنان راضى است و آنها نیز از خداوند راضى هستند. معناى آیه بدون «واو» این مىشود که سابقون اولى که همان گروه مهاجرین هستند، و گروه انصارى که از مهاجرین تبعیت به احسان کردهاند خداوند از آنان راضى است و آنها نیز از خداوند راضى هستند. حذف واو در این آیه به گروه مهاجرین که از مکه به مدینه آمده بودند، امتیاز خاص سابقون اولى مىدهد و گروه انصار را پیرو آنان دانسته و در رتبه دوم قرار مىدهد و این حذف، تفاوت معنوى بسیار زیادى را به همراه دارد. لذا در همان جلسه، زید بن ثابت به خلیفه دوم گفت: آیه «واو» دارد و خلیفه دوم قبول نمىکرد ؛ زید بن ثابت گفت امیرالمؤمنین داناتر است، خلیفه دوم گفت ابى بن کعب را بیاورید ابى بن کعب را آوردند و او «والذین» قرائت کرد خلیفه دوم گفت بسیار خوب «واو» را در آیه بگذارید. این ماجرا به گونه دیگرى هم نقل شده که خلیفهدوم از جایى مىگذشت و شنید که کسى مىگوید «والذین» گفت چرا «واو» مىآورى؟ جواب داد: ابى بن کعب گفته است. نزد ابى بن کعب رفتند و خلیفه دوم از وى پرسید: تو این گونه گفتهاى؟ ابى بن کعب گفت: بله من گفتهام. گفت: از رسول خدا شنیدى؟ گفت: بله. (۶۶) و در بعضى از نقلها نیز گفتهاند که خلیفه دوم سه بار از ابى بن کعب سؤال کرد که بار سوم ابى بن کعب با غضب شدید گفت: «نعم واللّه لقد أنزلها اللّه على جبرئیل (علیه السلام) و أنزلها جبرئیل (علیه السلام) على قلب محمد (صلی الله علیه واله) و لم یستأمر فیها الخطاب ولا ابنه» بله قسم به خدا که خداوند آیه را با «واو» بر جبرئیل (علیه السلام) نازل فرمود و جبرئیل نیز آن را بر قلب محمد (صلی الله علیه واله) نازل کرد و در این مسئله با خطاب و پسرش مشورتى نکرده (۶۷) ! چنین ماجرایى که نشانه استقلال خداوند در کار مخصوص خویش است، درباره اصل آفرینش وارد شده، خداوند در این زمینه چنین مىفرماید: «ما أشهدتهم خلق السموات و الارض ولا خلق أنفسهم و ما کنت متخذ المضلّین عضدا» (68) .
قرآن، نورى که خاموشى ندارد
خداى سبحان قرآن را به عنوان نور، معرفى کرده است: «قد جائکم من اللّه نور و کتاب مبین» (69) و در جاى دیگر مىفرماید: کفار و منافقین در تلاشند که نور خدا را با فوت دهانشان خاموش کنند ولى خدا نمىگذارد: «یریدون لیطفئوا نور اللّه بأفواههم و اللّه متمّ نوره ولو کره الکافرون» (70) از بین بردن قرآن کریم و خاموش کردن این نور الهى به یکى از دو صورت محقق مىشود: یا قرآن را از اساس نابود کنند و یا آن را به صورت کتابى تحریف شده در بین مردم باقى گذارند که نتواند هدف و رسالت اصلى خود را ایفا کند، بلکه مرد را به ضلالت و گمراهى بکشاند. قبلاً اشاره شد که برخى به رسول اللّه (صلی الله علیه واله) پیشنهاد دادند قرآن را عوض کند: «ائت بقرآن غیر هذا أو بدّله» (71) یعنى یا این کتاب را عوض کن و یا خطوط اساسى این قرآن را تغییر بده که آن حضرت (ص) فرمود: «ما یکون لى أن أبدّله له من تلقاء نفسى ان أتبع الا مایوحى الى» (72) عوض کردن یا تغییر دادن قرآن به دست من نیست و من هر چه درباره دین مىگویم یا هر چه مىکنم بر اساس وحى الهى است. گروه مزبور که پیشنهاد تغییر یا تبدیل را ارائه نمود، قصد داشتند نور خدا را به وسیله خود پیامبر خاموش کنند و افرادى هم سعى داشتند تا با تبلیغات مسموم یا مبارزه با آن در حد ادعاى مثل آورى براى قرآن و یا تحریف و دست بردن در قرآن و کم و زیاد کردن آن، در نور الهى ضعفى ایجاد کنند و خداى متعالى به عنوان قانونى کلى و همیشگى مىفرماید: «و اللّه متمّ نوره ولو کره الکافرون» (73) خداوند بر خلاف میل کافران نور خود را تتمیم و تأیید مىکند. در سوره توبه نیز آیهاى به همین مضمون آمده: «یریدون أن یطفئوا نور اللّه بأفواههم و یأبى اللّه الا أن یتمّ نوره ولو کره الکافرون» (74) تفاوت این آیه با آیه سوره «صف» آن است که در اینجا مىفرماید ما نمىگذاریم آنها خاموش کنند ولى در سوره صف مىفرماید اینها دارند مقدمات اطفاى نور الهى را فراهم مىکنند و ما اجازه تمهید مقدمات را هم به آنها نمىدهیم و نور خود رابراى همیشه حفظ مىکنیم. متعلق اراده در «یریدون ان یطفئوا نور اللّه» خود اطفا است یعنى اراده اطفا کردهاند ولى در «یریدون یطفئوا نور اللّه» متعلق اراده، سبب ومقدمه اطفا است یعنى اراده کارى را کردهاند که به اطفا منتهى مىگردد. «و یأبى اللّه الا أن یتمّ نوره» یعنى «یحفظ أصله و یتممه حدوثاً و بقاء» خداوند هم اصل قرآن را در مرحله حدوث و هم در مرحله بقا از گزند حوادث حفظ مىکند و از هر نقص و آسیبى نگه مىدارد؛ زیرا اوست که بر بندگانش قاهر است: «و هو القاهر فوق عباده» (75) . کافران خیال کردهاند که «نور اللّه» مانند نور شمع یا کبریت است که بتوانند آن را با دمیدن خاموش کنند. نور قرآن کریم از باب تشبیه معقول به محسوس مانند نور خورشید است که هیچ گاه با دمیدن خاموش نمىشود. البته زمانى نور خورشید از بین مىرود ولى نور قرآن براى ابد باقى است. آن روزى که خورشید نور خود را از دست مىدهد «اذا الشمس کورّت» (76) تازه روز نورافشانى قرآن کریم است. آن روز روشن مىشود که قرآن، سراسر جهان را نورانى کرده و این نور براى همیشه باقى خواهد ماند. کافران در گذشته مىخواستند با کشتن پیامبران نور شریعت و دین الهى را خاموش کنند: «و یقتلون الانبیاء بغیر حق» (77) ولى شهادت آنها نور خدا را پر فروغتر کرد. درباره ائمه (علیهم السلام) نیز همین کار را کردند ولى نتیجه بر عکس شد. خواستند وجود مبارک سید الشهداء (سلام اللّه علیه) را بکشند که نور الهى خاموش شود ولى همان شهادت، نور خدا و دین خدا را براى همیشه تثبیت و تضمین کرد و لذا زینب کبرى (سلام اللّه علیها) در شام به یزید فرمود: «کد کیدک و ناصب جهدک وأسع سعیک فواللّه لا تمحو و حینا ولا تمیت ذکرنا» (78) هر چه در توان دارى به کار گیر و هر فکر و حیلهاى که مىتوانى بکار بند، تو هرگز نمىتوانى وحى ما را خاموش کنى و ذکر ما را بمیرانى و از یاد تاریخ و جوامع بشرى ببرى .
قرآن، ذکر محفوظ است
از آیاتى که دلالت بر حفظ قرآن از بطلان و تحریف دارد، آیه کریمه «رصد» است که مىفرماید: «فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً * لیعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم و أحاط بما لدیهم و أحصى کل شىء عددا» (79) رصد یعنى مراقبانى که در کمینند «ان ربک لبالمرصاد» (80) . خداى سبحان طبق این کریمه، وجود مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه واله) را در محافظت فرشتگان قرار داده که برخى پیش از آن حضرت (صلی الله علیه واله) هستند تا وحى را از مبدأ نزول، تا قلب مطهر آن حضرت (صلی الله علیه واله) همراهى کنند و برخى پس از آن حضرت (ص) تا رسول اکرم وحى الهى را صحیح و سالم، نگهدارى کرده و به مردم برساند پس این گونه نیست که فرشتگان وحى را به آن حضرت (ص) برسانند و کار را رها کنند بلکه در مرحله بعدى نیز حافظ آن هستند «فانّه یسلک من بین یدیه و من خلفه» (81) . خداى سبحان پس از دو آیه تتمیم نور در دو سوره «توبه» و «صف» این کریمه راآورده است: «هو الذى أرسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله ولوکره المشرکون» (82) یعنى اوخدایى است که رسولش را با کتاب هدایت و دین حق فرستاده تا بر همه دینها غالب و ظاهر گردد گرچه این پیروزى براى مشرکان ناخوشایند باشد. اگر رسالت رسول اللّه (صلی الله علیه واله) طبق آیه «و ما أرسلناک الا کافّه للناس بشیراً و نذیراً» (83) جهانى است و قرآن کریم هم «ذکرى للبشر» (84) و «للعالمین نذیراً» (85) است، پس این قرآن باید تا قیام قیامت، محفوظ باشد و به همه افراد بشر برسد. قرآن کریم که معجزه ختمیه است، وقتى حجت بر مردم خواهد بود که خود از گزند هرگونه تحریفى در امان باشد و فرشتگان، که رصد الهى اند، این وظیفه خطیر را بر عهده دارند . خداى متعال در سوره مبارکه «حجر» مىفرماید: «انا نحن نزّلنا الذکر و انا له الحافظون» (86) یعنى به درستى که ما ذکر را فرستادیم و ما خود حافظ آن خواهیم بود. در این کریمه سه بار فرموده است «ما چنین کرده و مىکنیم» که نشان دهنده اهمیت مسئله است و افزون بر این چند تأکید نیز در آیه آمده که کلمه «ان»، ضمیر منفصل «نحن» و «لام تأکید» باشد. مقصود از ذکردر این آیه، قرآن کریم است نه خود پیامبر زیرا کلمات «انزال» و «تنزیل» براى وحى و کتاب الهى بکار مىرود و براى پیامبران معمولاً از کلمه «ارسال» استفاده مىشود. علاوه بر این، در آیات پیش از این آیه نیز فرمود: «و قالوا یا أیها الذى نزّل علیه الذکر انک لمجنون» (87) کافران گفتند اى کسى که ادعا مىکنى که این ذکر بر تو نازل شده معاذا اللّه – تو مجنونى – کافران به آن حضرت (ص) نسبت جنون دادند و قرآن را اسطوره پیشینیان دانستند نه ذکر الهى «انّ هذا الا أساطیر الاولین» (88) . خداى سبحان از رسول اکرم (صلی الله علیه واله) و کتاب خود دفاع مىکند. درباره رسولش مىفرماید «و ما صاحبکم بمجنون» (89) و یا «ن * و القلم و ما یسطرون * و أنت بنعمه ربک بمجنون * و ان لک لا جراً غیر ممنون * و انک لعلى خلق عظیم * فستبصر و یبصرون * بأییّکم المفتون» (90) یعنى قسم به قلم، و آنچه را راقمان سطور با قلم مىنویسند، که تو به لطف و نعمت ویژه پروردگارت دیوانه نیستى، و بى گمان براى تو پاداشى بدون انقطاع بى منت خواهد بود، و به راستى که تو داراى خلق عظیم هستى، پس به زودى خواهى دید و کافران نیز خواهند دید که کدامیک از شما دچار جنون گشتهاید. در دفاع از تهمت اسطوره بودن نیز، قرآن کریم را احسن الحدیث مىداند که هیچ گاه کهنه نمىگردد و بطلان در آن راه ندارد و آن را ذکر محفوظ و نور خاموش نشدنى اعلام مىدارد.
مقصود از «حفظ الهى»
مقصود از «حفظ» در این آیه این نیست که قرآن از گزند شبهات علمى حفظ مىشود ؛ زیرا این معنا باید با اتصاف قرآن به وصف «حکیم» افاده شود چنانکه در آیات فراوانى «حکیم» بودن قرآن و نزول آن از مبدأ حکمت بیان شد. قرآن، کتاب حکیم و استوارى است که از درون نمىپوسد و فرو نمىریزد و در برابر شبهات علمى نیز استوار است . نیزمراد از «حفظ» این نیست که قرآن را در لوح محفوظ نزد فرشتگان یا در مرتبه علمى امامت پیش ولى عصر (ارواحنا فداه) حفظ مىکنیم؛ زیرا قرآن کریم پیش از آنکه به این عالم بیاید در لوح محفوط بود «بل هو قرآن مجید * فى لوح محفوظ» (91) چه اینکه صرف حفظ آن نزد ولى غایب (عجل اللّه فرجه الشریف) از جوامع بشرى مشکل هدایت بشر را بر طرف نمىکنند، بلکه مقصود آن است که ما قرآن را به صورت ذکر محفوظ نازل کردیم و در آینده نیز آن را از تصرف و زیاده و نقصان حفظ مىکنیم. کارهایى که خداى سبحان به خود نسبت مىدهد، ریشه صفت مشبهى دارد گرچه به صورت اسم فاعل بیان مىشود و کلمه «حافظون» نیز معناى حفظ مستمر را که مناسب با ذات اقدس اله است، مىرساند. بنابراین آنچه گفته شد، قرآن کریم، کتاب خاتم و معجزه ختمیهاى است که براى هدایت همه بشریت آمده و حجت بر آنان است و براساس همین ضرورت، ذات اقدس اله آن را کتابى عزیز و حکیم نازل فرموده تا هیچ بطلائى از درون و بیرون بر آن چیره نشود و نور هدایتى باشد که براى همیشه پر فروغ است و هرگز به خاموشى نمىگراید و تذکره محفوظى براى فطرت الهى انسانها باشد و همیشه آنان را به سوى مبدأ و آفریدگار خود سوق دهد «ففروّا الى اللّه انى لکم منه نذیر مبین» (92) .
لزوم تأویل در روایات تحریف
در مباحث گذشته با آیات قرآنى و به دلیل عقل روشن شد که قرآن تحریف نشده و در آینده نیز نخواهد شد؛ زیرا قرآن، مهیمن و حافظ کتب آسمانى و خاتم آنهاست و پس از آن، کتاب دیگرى نمىآید و اقتضاى معجزه ختمیّه بودن قرآن و حجت بودن آن بر همه افراد بشر تا قیامت، این است که تحریف، به ساحت قدس آن راه نیابد، که در غیر این صورت، حجت خدا بر مردم ،تمام نخواهد بود و افزون بر این، لازمهاش آن است که خداوند اجازه بدهد که مردم با استناد به آخرین کتابش گمراه شوند و چنین امرى از رحمت و حکمت پروردگار به دور است . در این میان اگر روایاتى دلالت بر تحریف قرآن داشته باشد، به سه دلیل لازم است آن روایات را تاویل، یا طرح و رد کرد: الف – چنین روایاتى، بر خلاف حکم قطعى عقل و دلیل لبّى است . ب – براساس دستور صریح و متواتر ائمه (علیهم السلام) روایاتى را که مخالف قرآن یا سنت قطعى باشد باید قبول نکرد و روایات تحریف نیز ازآن جمله روایاتى است که با مفاد آیات قرآن کریم و نیز با سنت قطعى رسول اکرم (صلی الله علیه واله) مخالفت دارند. ج – بسیارى از روایات تحریف، مرسل است و بسیارى، مقطوع السند است و سند بسیارى، مجهول و مرفوع است. متن بعضى از اینها شهادت مىدهد که مفاد آن یا جعل دشمن داناست و یا مختلق و ساخته دوست نادان! مثلاً درباره خلافت و ولایت امیرالمؤمنین (سلام اللّه علیه )مىگویند به اندازه ثلث قرآن حذف شده است، دو هزار آیه در این باره بوده که آنها را برداشتهاند! اگر دو هزار آیه از قرآن کم شده، اولا چطور آن حضرت (ص) ساکت بود و تماشا کرد تا قسمت مهمى از قرآن را که زیر بناى سعادت تمام جوامع بشرى است حذف کنند؟ و ثانیاً چطور آن حضرت در هیچ یک از احتجاجات خود به یکى از آن آیات استدلال نکردهاند؟ چرا فقط بر سنت و کلمات رسول اکرم (صلی الله علیه واله) در جریان غدیر و مانند آن و نیز به فضایل خودشان تمسک جستند؟ اگر بگویید براى اینکه در میان امت، اختلاف نشود آن حضرت سکوت کردند، مىگوییم این پاسخ درست نیست؛ زیرا حفظ وحدت در جایى ضرورى است که اصل دین باقى باشد ولى وقتى اصل دین در خطر است، جاى سکوت براى حفظ وحدت نیست چون وحدت در پرتو دین، محترم است. مضافاً بر اینکه گاه حکومتى تشکیل مىشود و نظامى استقرار پیدا مىکند، در آنجا ممکن است گفته شود که براى حفظ وحدت باید سکوت کرد ولى در آن زمان تازه مىخواستند نظام را تشکیل بدهند و اگر کسى در برابر تحریف قرآن اعتراض مىکرد مشکل اساسى پیش نمىآمد، و از اینها گذشته، حساسیت آنچنانى اصحاب و یاران و کاتبان و حافظان وحى را درباره یک «واو» در تاریخ نوشتهاند، چطور ممکن است که دو هزار آیه عمداً از قرآن حذف شود و همه آگاهان صدر اسلام ساکت باشند؟ از طرف دیگر جملههایى که بعضى گفتهاند جزء قرآن بوده و حذف شده با بررسى معلوم مىشود که جزء قرآن نبوده؛ زیرا غالب آنها در حد عربى قابل قبول نبوده و مبتذل است . بنابراین، بخشى از روایات تحریف، به طور مسلم روایاتى جعلى است؛ که بحثى در آنها نیست و این موارد را باید طرح و طرد کرد. گروه دیگر، روایاتى است که برخى مربوط به تفسیر به رأى و تحریف عملى است نه تحریف لفظى و برخى دیگر مربوط به شأن نزول و تطبیق و تأویل آیه است نه تحریف قرآن و بعضى دیگر که عبارت «أصحاب العربى» در آنها آمده درباره اختلاف قرائات است و بالاخره آن دسته از روایاتى که حاکى از تفاوت قرآن دست نوشته حضرت امیرالمؤمنین (سلام اللّه علیه) با قرآن موجود است، بخشى از آن ناظر به تفاوت ترتیب سورههاى آن قرآن با قرآن موجود است؛ زیرا ترتیب سورههاى قرآن موجود براساس نزول تدریجى نیست ولى ترتیب در قرآن موجود نزد حضرت على (علیه السلام) براساس نزول تدریجى است. وبخشى دیگر روایاتى است که مفاد آنها این است که علم ظاهر و باطن، تأویل و تنزیل و علم همه قرآن اعم از ناسخ ومنسوخ و غیر آن پیش ائمه (علیهم السلام) است که این نیز غیر از تحریف قرآن و کم و زیاد شدن آیات آن است. و اگر فرض شود که این روایات، ظاهر در تحریف لفظى قرآن باشند، حتماً باید بنا به همان دلایل سابق یعنى مخالفت با عقل قطعى و قرآن، آنها را به تحریف معنوى و تفسیر به رأى و مانند آن تأویل کرد .
روایات و صیانت قرآن از تحریف
آخرین سخن دراین زمینه آن است که در مقابل این روایات، چهار طایفهدیگر از روایات وجود دارد که از مجموعه آنها به طور قطع ثابت مىشود که قرآن کریم تحریف نشده است: یکم: روایاتى که سیره عملى ائمه (علیهم السلام) در استفاده از قرآن و استدلال به آن رانشان مىدهد. معصومین (سلام اللّه علیهم اجمعین) در مقام استدلال برهانى، در مقام مشاوره و در احتجاج جدلى، به همین قرآن تمسک مىکردند و هیچ کس نمىگفت که شاید این آیه کریمه که با آن استدلال مىکنید دست خورده باشد یا آیاتى حذف شده باشد که در معناى این آیه دخالت داشته باشند، با توجه به اینکه اساس استناد اهل بیت طهارت (علیهم السلام) در استدلال قرآنى به تفسیر قرآن، به خود قرآن بوده است، اینکه آن ذوات نورانى از قرآن استفاده مىکردند نوعى تعلیم براى مانیز بود که قبل از هر منبعى از قرآن کریم به عنوان اولین منبع استفاده کنیم . دوم: روایاتى که به ما فرمودهاند در حوادث سخت و فتنههاى روزگار، به این کتاب پناه ببرید تا از هرفتنه و آشوبى مصون بمانید. اگر قرآن کریم تحریف شده باشد (معاذ اللّه) خود، کتابى فتنه زده است، پس چگونه مىتواند دیگران را از فتنهها نجات دهد؟ اینکه قرآن کریم به فرمایش معصومین (علیهم السلام) راه گشاى مشکلات است، نشانگر آن است که خود از هرگونه تحریفى مصون بودهوخواهد بود. سوم: روایات «عرض بر کتاب» است. امامان معصوم (علیهم السلام) به همه ما دستور دادهاند که براى استفاده از روایات، و اطلاع یافتن از صحت و سقم حدیث، آن را بر قرآن عرضه کنید؛ اگر مضمون آن موافق کتاب خدا بود آن را قبول کرده به محتواى آن عمل کنید و اگر مخالف کتاب اللّه بود آن را طرح و طرد کنید. و این دستور، تنها اختصاص به روایات متعارض ندارد بلکه ملاک و معیارى است براى تک تک روایات وارده و کتب روایى، خواه معارض داشته باشد و خواه نداشته باشد. چهارم: این بخش که مهمترین گروه از روایات عدم تحریف قرآن است و به حد تواتر و قطعیت بین مسلمین رسیده، نصوص روایت ثقلین است ؛ زیرا نصوص روایات عرض بر قرآن، اگر در نزد شیعه به حد تواتر رسیده است، در نزد عامه ظاهراً متواتر نیست و این از امتیازات شیعه در اثبات عدم تحریف قرآن است، ولى نصوص ثقلین متواتر بین شیعه و سنى است و قویترین روایاتى که دلالت بر عدم تحریف قرآن کریم دارند.
چند نکته از روایت قطعى و متواتر ثقلین
از حدیث شریف ثقلین چند نکته استفاده مىشود که با ذکر آنها ،مطالب این فصل را به پایان مىبریم: یک – از آنجا که اسلام، خاتم شرایع آسمانى است و عصاره نبوت و میراث رسول اکرم (صلی الله علیه واله) همان «ثقلین» یعنى قرآن و عترت است، عمل و تمسک به آنها لازم و ضرورى است، البته برهان قاطع عقلى همواره متقن بوده و حجیت آن مسلم و مفروغ عنه است . دو – قرآن کریم به دلیل خاتمیتش، جامع تمام نیازمندیهاى بشر است و تا پایان دنیا هدایتگر علمى و عملى همه افراد بشر خواهد بود . سه – قرآن کریم به دلیل ضرورت تمسک مسلمین به آن، مصون از هرگونه تحریف و دخل و تصرف است. چهار – اهل بیت عصمت و طهارت (سلام اللّه علیهم) پیشوایان بشر و آگاه از احتیاجات آنان و عالم به محتواى قرآن هستند. پنج – قرآن و عترت از یکدیگر جدا شدنى نیستند و دو ثقل به هم پیوسته و دو حبل در هم تنیده الهىاند که تنها راه هدایت بشر، تمسک به این دو ثقل در کنار یکدیگر است و بس.
پی نوشت :
[۱] سوره اسراء، آیه ۱۰۵ [۲] سوره فصلت ، آیه ۴۲ [۳] سوره جن، آیات۲۷ و ۲۸ [۴] سوره شعراء، آیات۱۹۳ و ۱۹۴ [۵] سوره تکویر، آیه ۲۱ [۶] سوره جن، آیه ۲۸ [۷] سوره آل عمران، آیه ۱۰۸ [۸] سوره آل مریم، آیه ۶۴ [۹] سوره انبیاء، آیه ۲۷ [۱۰] سوره یس، آیات۱ تا ۴ [۱۱] المیزان، ج.۲ ص ۱۳۴ [۱۲] بحار، ج.۱۸ ص ۱۹۵ [۱۳] سوره محمد (ص)، آیه ۱۴ [۱۴] سوره آل عمران، آیه ۹ [۱۵] نهج البلاغه، خطبه ۴ [۱۶] سوره قمر، آیه ۵۵ [۱۷] سوره نمل، آیه ۶ [۱۸] سوره اعلى، آیه ۶ [۱۹] سوره اعلى، آیه ۷ [۲۰] سوره هود، آیه ۱۰۸ [۲۱] سوره هود، آیه ۱۰۸ [۲۲] سوره هود، آیه ۱۰۷ [۲۳] سوره هود، آیه ۱۰۸ [۲۴] نهج البلاغه، خطبه ۷۲ [۲۵] سوره انعام، آیه ۵۹ [۲۶] سوره نمل، آیه ۶ [۲۷] سوره نجم، آیات۸ و ۹ [۲۸] سوره قمر، آیه ۵۵ [۲۹] سوره آل عمران، آیه ۱۶۴ [۳۰] سوره نمل، آیات۹۱ و ۹۲ [۳۱] سوره بقره، آیه ۲۵۲ [۳۲] سوره تکویر، آیه ۲۴ [۳۳] سوره نجم، آیات۳ و ۴ [۳۴] سوره احقاف، آیه ۸ [۳۵] سوره احقاف، آیه ۸ [۳۶] سوره فتح، آیه ۴ [۳۷] سوره حاقه، آیات ۴۶ – ۴۴ [۳۸] سوره حاقه، آیه ۴۷ [۳۹] سوره آل عمران، آیه ۱۷۸ [۴۰] سوره یونس، آیه ۳۷ [۴۱] سوره یوسف، آیه ۱۱۱ [۴۲] سوره شورى، آیه ۱۱ [۴۳] سوره یونس، آیه ۳۷ [۴۴] سوره یوسف، آیه ۱۱۱ [۴۵] سوره نجم، آیات۳ و۴٫ [۴۶] سوره آل عمران، آیات ۷۱ – ۶۹ [۴۷] سوره آل عمران، آیه ۷۸ [۴۸] سوره بقره، آیه ۷۹ [۴۹] سوره بقره، آیه ۷۵ [۵۰] سوره بقره، آیات۸۹ و ۹۰ [۵۱] سوره بقره، آیه ۱۴۶ [۵۲] سوره بقره، آیه ۱۷۴ [۵۳] سوره نساء، آیه ۱۰ [۵۴] سوره فصلت، آیات۴۱ و ۴۲ [۵۵] سوره احقاف، آیه ۲ [۵۶] سوره فصلت، آیه ۴۲ [۵۷] سوره نحل، آیات۲۶ و ۲۷ [۵۸] سوره بقره، آیه ۱۳۰ [۵۹] سوره غافر، آیه ۵ [۶۰] سوره غافر، آیه ۵ [۶۱] سوره یونس، آیه ۱۵ [۶۲] سوره توبه، آیه ۳۴ [۶۳] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج.۳ ص ۵۳ [۶۴] سوره توبه، آیه ۳۴ [۶۵] سوره توبه، آیه ۱۰۰ [۶۶] تفسیر طبرى، ج.۱۱ ص ۷ [۶۷] الدر المنثور، ج.۴ ص ۱۷۸ [۶۸] سوره کهف، آیه ۵۱ [۶۹] سوره مائده، آیه ۱۵ [۷۰] سوره صف، آیه ۸ [۷۱] سوره یونس، آیه ۱۵ [۷۲] سوره یونس، آیه ۱۵ [۷۳] سوره صف، آیه ۸ [۷۴] سوره توبه، آیه ۳۲ [۷۵] سوره انعام، آیه ۱۸ [۷۶] سوره تکویر، آیه ۱ [۷۷] سوره آل عمران، آیه ۱۱۲ [۷۸] کلام حضرت زینب (س) در شام به یزید (بحار، ج.۴۵ ص (۱۳۵ [۷۹] سوره جن، آیات۲۷ و ۲۸ [۸۰] سوره فجر، آیه ۱۴ [۸۱] سوره جن، آیه ۲۷ [۸۲] سوره توبه، آیه ۳۳ [۸۳] سوره سبأ، آیه ۲۸ [۸۴] سوره مدثر، آیه ۳۱ [۸۵] سوره فرقان، آیه ۱ [۸۶] سوره حجر، آیه ۹ [۸۷] سوره حجر، آیه ۶ [۸۸] سوره مؤمنون، آیه ۸۳ [۸۹] سوره تکویر، آیه ۲۲ [۹۰] سوره قلم، آیات ۶ – ۱ [۹۱] سوره بروج، آیات۲۱ و ۲۲ [۹۲] سوره ذاریات، آیه ۵۰
منبع:تفسیر موضوعى قرآن کریم (قرآن در قرآن)

















هیچ نظری وجود ندارد