سلام و صلوات بر تو بادنزهت بادیسلام بر برکت دستانت که میتواند نان رزق هزاران سفره خالی را مهیا کند!سلام بر راستی قدمهایت که میتواند صراط مستقیمی را نشان دهد که هیچ پایی برآن نلرزد و خطا نرود!سلام بر فراخی سینهات که میتواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بکشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد!سلام بر شیوایی کلامت که میتواند خشنترین دلهای سنگی را چون آب زلال زمزم نور، جاری کند!سلام بر عبادتت که میتواند جماعت بی کران اقتدا کنندگان را تا معراج خدا ببرد و از عشق، سرشارشان سازد!سلام بر تواضعت که میتواند هر غریب دور افتادهای را همنشین تو کند و هر خانه به دوش آوارهای را به همسایگی تو بکشاند.سلام بر شجاعتت که میتواند چون شمشیری، قلب پر کینه دشمنان اسلام را بشکافد و یک تنه، سپر همه جانبه دین خدا شود!سلام بر عدالتت که میتواند دست عرب و عجم، فقیر و غنی، برده و ارباب را در دست هم بگذارد و همه را جز به چشم تقوا ننگرد!سلام بر ایثارت که میتواند طعام خویش به فقیر رهگذر بدهد و لباس خود بر تن سائل پشت در بپوشاند!سلام بر علمت که میتواند شهری باشد به بی کرانگی ابدیت، با دروازهای که هیچ پرسشی را بی جواب نمیگذارد!سلام بر صبرت که میتواند خاکستر جفا از موهایت بتکاند و رد تازیانهها را دنبال نکند!سلام بر امانتداریات که میتواند تو را محرم همه رازهای مبهم و دردهای مجهول کند.سلام بر وفاداریات که میتواند رشته هر عهد و پیمانی را محکم کند و باعث بقای هر قول و قراری باشد!سلام بر لحظه لحظه عمری که جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت!و سلام و صلوات بر رسولی که ولادتش نقطه عطفی در تاریخ انسانیت است!ستارهای از آسمان شرقامید مهدی نژادزمین خدا در شب ظلمانی تاریخ، دست و پا میزند.خانه خدا ـ همان مکعّب ملکوتی که بر سنگهایش هنوز جای دستهای ابراهیم باقی مانده بود ـ ، عرصه جولان بُتهای کور و کر شده بود.فرزندان نا خلف ابراهیم، خدا را به سکّههای سیاهی که از کاروانیانِ راه گم کرده میگرفتند، فروخته بودند.مکّه، شهر شاعران هوسباز و تاجران زر اندوز شده بود.معلّقات هفتگانه، بر سر زبانها بود و آیات خدا در کنج فراموشی قلبهای نومید، خاک میخورد و کسی نبود که در گوش انسانِ بریده از آسمان، از فردا و پس فردا بگوید.زمین خدا در شب ظلمانی تاریخ دست و پا میزد…شبی عجیب بود؛ اعراب بیابانگرد از شهابهایی میگفتند که آسمان شب مکّه را مثل روز روشن کرده بودند. خبر دهان به دهان میچرخید و در گوش جانها مینشست. ستارهای درخشان بر پیشانی آسمان شرق درخشیدن گرفته بود.شبی عجیب بود.خبرها دهان به دهان میچرخید؛ طاق کسری دهان گشوده است و به لبخندی تلخ، فرجام آتش پرستان را به آنها گوشزد میکند. شعله آتشکده پارس فرو نشسته است تا پیام مرگ را برای ستم پیشگان به ارمغان بیاورد.ملایک، بین زمین و آسمان در رفت و آمدند. به خانهای محقّر در گوشهای از مکّه میروند و برای آسمان خبر میبرند.در آسمانها هلهله برپاست. فرزند آمنه، پا به خاک دنیا گذاشته است.محمّد آمده است؛ آخرین سفیر آسمان در کشور زمین.محمّد آمده است؛ خورشید آخرین شام تاریخ.محمّد آمده است، اما زمینیان، سرد و خاموش، مبهوت از ستاره باران شب میلاد، فردا را به انتظار نشستهاند.باید چلّهای بگذرد تا دریابند خداوند چه هدیهای برای بشر فرو فرستاده است. باید چهل سال بگذرد.طرب سرای محبّت چنین شود معمورکه طاق ابروی یاد مَنَش مهندس شد
*******در حریری از نورحمیده رضاییتو را چه زیبا سرود خداوندِ کائنات با واژههایی از جنس نور.پروانه شاخساران آسمان! هر آنچه آینه، روبرویت آغوش گشودهاند تا تو را در خویش تکرار کنند.هر آنچه آسمان، ببه خاک افتادهاند تا گامهایت را به سجده ببوسند.بزرگمرد تاریخ! بهار از سر انگشتان تو به شکوفه مینشیند.خورشید، از گوشه پیشانی بلندت طلوع میکند. تو را با کدام کلماتِ محدود؟ که نمیگنجی نه در کلام، نه در کلمه.خورشیدی سرشار در دستهایت، ملائک به دست بوسیات مباهات میکنند.سرشار از چشمه مهتاب! هر چه پروانه بر گردت بال میزنند، هر چه آسمان، روبرویت دریچه میشود برای پرواز.میآیی؛ ایوانِ کفر ویران میشود از ایمانِ چشمهایت.شب، مچاله میشود زیرِ قبایِ گسترده آسمان، در روزی پایانناپذیر؛ آن چنان روشن که هزاران خورشید، گویی در آن به طلوع نشستهاند. میآیی، وعده آمدنت را دهان به دهان از تورات تا انجیل کِل میکشند.میآیی و حرا، روی دو زانو مینشیند و انتظار میکشد.میآیی و مکّه میپیچد در حریری از نور و رنگ.میآیی و از کشتگاهِ آسمان، خورشید برایت میآورند، ملائک.کعبه در پوست نمیگنجد. تو را خدای بزرگ خلق کرده است؛ از آبشارها و نور که موج میزنی و میتابی.تو را با کلماتی سبز باید سرود.ای آخرین رسول خدا در زمین!آمدی تا دهانِ به حیرت گشوده آینهها، نامت را تکثیر کنند در همه زاویههای تاریخ.دف میزنند و کل میکشند آمدنت را، هر آن چه که پیش از تو سر در گریبانِ انتظار فرو برده بودند.شهابهای سرگردان میچرخند حول نامت.به یمن آمدنت، هر چه بهار در سراشیب سکون و سکوت بار دیگر به جوانه نشسته است.
*******طلوع آفتاب هستیسید علی اصغر موسویمیخوانمت به نام تمام زیباییها!میخوانمت به یاد سپیده، طلوع، و الفجر و الشمس!میخوانمت به نام غزلهای عاشقانه:علت عارفانه عشقی، از تمام رموز آگاهی فرصت عاشقانه وصلی، فصل سبزی، همیشه دلخواهیخشک زار کویر را باران، دشتها را نوید دریاییخفتگان تبسم خورشید، راهیان را تبلور ماهینور والفجر، بر حریر سحر، شور والعصر در حریم زمانرمز واللیل درترانه شب، راز والشمس در سحرگاهیمولا جان! ای ذات تمام زیباییها! به نام کایناتی که پای بست عشق توست، آغاز کردهایم، با تو بودن را!آغاز کردهایم؛ از آغازین لحظات حیات، از ثانیههای نخستین ازل، فدای خاک پای تو بودن را!قدم به دیدگان حقیر ما نهادهاید: «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَیْنا»…. تیرگی، مجال از تابش حقیقت گرفته بود و تراوش نور از دخمههای غرور ناممکن مینمود!گویی زمین، خورشید را به فراموشی سپرده است!بتهای سنگی و استخوانی با سایههای مهیب؛ در انبوه دودهای نامطبوع! زمین را به شیطان کدههایی تبدیل کردهبود که ساکنانش ابوجهلها و ابولهبها بودند! میوههای فاسدی که اصالت شان به «زقوم» میرسید؛ نگاهشان آتشین و سخنانشان مسموم بود.آنک، آن تیرگی را روشنایی میبایست تا دخمههای دود آلود را با جمال چهره جانان بیارایند!اهریمنان ناسپاس را، چهرهای اهورایی میبایست تا مردمان به زلال محبت الهی ایمان بیاورند.آن گاه، خداوند پردههای زمان و مکان را کنار زد و تجلّی جمال خویش را در آیینه نگاه «محمد صلیاللهعلیهوآله » به تماشا نشست؛ به تماشای خورشیدی که حرارت عاشقانه کاینات را به پرتو جمال او سپرده است.دیگر چه مجال سرودن از ستاره و ماه است؛ این خورشید است که بر تیرگیها، حریر نور گسترده است، این نور جمال لا یزالی است!آی آسمان! مبارک بادت این روز و همه روز! چه هدیهای آوردهای خاک نشینان مفلوک را؟!این عطر حضور کیست که عرش را به هیجان آورده است!ایام به کام، ای درخت نبوت، طوبای صداقت! شاخههایت پر بار که امروز گل کردهای به وجود زیباترین مولود هستی؛ مولود حرم، مولود آستانه عفت و ایمان!میخوانمت به نام تمام زیباییها!مولود زیبای آمنه علیهاالسلام ، اینک این آغوش پرندین حضرت جبریل علیهالسلام است که تو را به گلگشت و تفرّج آسمان میبرد.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که پیشانی ارادت بر خاک نهادی تا شکوه بندگی را به جای آوری!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که مادر را سلام گفتی و فرشتگان به تحسین جمال بی مثالت پرداختند.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زمین از نعمت حضورت در کاینات برخوردار شد و آسمان به میزبانی زمین غبطه خورد.درود خداوند بر تو باد، آن گاه که خانه دوست، آکنده از عطر عاشقانگیها شد و نجوای نمازت، دل از آسمان ربود!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زبان به حمد و یگانگی خداوند گشودی و عطر توحید، کوچههای مکه را فراگرفت!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زخم بی شمارت، عشق را به تماشا فرا خواند و عاشقانگی از افسانه به حقیقت پیوست!درود خداوند بر تو باد، آن گاه که غربت، به قصد قربت برگزیدی و برکت وجودت، تاریخ را به مبدأی از نور، راهنما شد.درود خداوند بر تولّد، حضور، شهادت و بعثت و جاودانگیات باد که چلچراغ معرفت را در تاریکنای زمین، برافروختی!درود خداوند بر تو باد؛ مادامی که حیات در کاینات باقی است.میلادت مبارک، یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله .
*******نزول مهربانیباران رضاییزمین در پوست خویش نمیگنجید.نفسهای آسمان به شماره افتاده بود.ناگاه، عطر محمّدی، فضای شهر را پر کرد.فریادی، سکوتِ سالیانِ مکّه را در هم شکست.رسول عشق، خوش آمدی!خوش آمدی که نوای ملکوتیِ اذان، آهنگِ قدسیِ نام تو را کم داشت.خوش آمدی که قرآنِ خدا، در انتظار سینه فراخت بود.ببین که صحرای سوزانِ حجاز، چگونه از شمیم نفسهای تو جان گرفته است؟خوش آمدی! که شبهای سیاهِ مکّه، ماهِ رخسار تو را کم داشت!یا محمّد!باید میآمدی؛ تا ستارگانی چون بِلال و حبیب ابن مظاهر، در آسمانِ عرب بدرخشندباید میآمدی تا ساده لوحانِ حجاز، از چنگالِ جهل وخرافه رها شوندمعصومیّت دخترانِ عرب، قرنها بود که از درونِ گورهای تاریک جهل، صدایت میزد.ای پیشوای رحمت! بر زنانِ عرب چه میگذشت اگر تو با کوثرت نمیآمدی؟خجسته باد قدوم پر برکتت که کوچههای حجاز، سالیانِ سال، ابهّت گامهای تو را به انتظار نشسته بود!خجسته باد نزولِ مهربانی ات!
*******بخت روشنعلی سعادت شایستهاین کدامین بخت روشن است؟به راستی این کدامین بخت روشن است که ستارهها درخشیدنش را رصد میکنند؟«کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست»این کیست که آمدنش را کودکان در پستو نشسته خواب میبینند. سفرههای بی نان و نمک خواب میبینند و بتها در لرزشی دهشتناک خواب میبینند؟این کیست که کعبه، بی تاب آمدنش به افقها چشم دوخته است. تاریخ آمدنش را قول داده است. قلم به رسالتش ایمان دارد؟برگزیده خداست که این گونه جهان را در شوقی عظیم، چشم براه خویش کرده است.برگزیده خداست که میآید؛ با کاسهای از روشنی لبریز و با سفرهای که محبت را بین چشمهای در راه مانده تقسیم خواهد کرد.برگزیده خداست که پنجرهها را هوای پریدن خواهد داد. دستهایی که شوق پریدن را در بالها جاری خواهد کرد.خدایت ثنا کرد و تجلیل کردزمین بوس قدر تو جبریل کردزبانی که تو را سرود، تنها زبان اول شاعر هستی است.ترا عزّ لولاک تمکین بس استثنای تو طه و یس بس است
*******صدای پای پیامبرمعصومه داوود آبادیمژده آمدنت که در زمین پیچید، دشتهای روشن توحید، از پروانههای سپید عشق، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بیخبری، جوانههای آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوههای نا مردمی به خون نشسته بود.آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشمهای توحیدی تو جستجو میکند و بشر، از آن هنگام که صدای گامهایت را در کوچههای بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمانها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمههای شورانگیز شبانهاش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت میآید.محمد صلیاللهعلیهوآله میآید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.میآید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود میآید.آئینش تکاپو میآموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.محمد صلیاللهعلیهوآله پا به دنیا میگذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله میکند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.او میآید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه میایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال میدوند.
*******آمد؛ تا…ابراهیم قبله آرباطانهفده عامالفیل است و خورشید، لباس نور و خنده بر تن کرده است و ماه، در هالهای از رنگین کمان، گم شدهاست.خانه آمنه، تجلی گاه ملائکه شده است و تمام چشمهای دنیا، منتظر تولد منجی بزرگ و رسول موعود است.نگاه تمام تنگبینان، در کاسه چشمهایشان خشک شده است و توان حرکت از تمام پاهای توهم و خرافه گرفتهشده است.او میآید؛ با بار رسالتی بزرگ بر شانه.او میآید؛ شولای نور و شفق بر تن.او میآید تا چادر شب را از سر باغهای یخ زده بر دارد و با دستهای زلال خود، قطره قطره امید، در تن بوتههای خشکیده بریزد.متولد میشود تا شانههای غرور مدائن فرو بریزد و دامن همیشه مواج ساوه، لب تشنه بماند.او میآید تا صدای وحدانیت را از حنجره گرم بلال، در سرزمین خدایان سنگی طنین انداز کند و در مکتب ایثار خود، شاگردانی بزرگ، همچون: سلمان و مقداد و یاسر و عمار و بلال و… تربیت کند.نوید آمدنش، در زبور آمده است و در تورات هم.روزی، تبر ابراهیم بر شانههایش، تاریخ بت شکنی را دوباره تکرار میکند.هفت آسمان را در طرفه العینی، زیر پا میگذارد و آسمانها را درمینوردد.محمد صلیاللهعلیهوآله متولد میشود؛تا سنگینی هوا را بر نفس کشیدن، ریشه کن کند و وسعت باور اهالی، آن قدر رشد کند که پیچکهای سبز امید، از پشت دیوارهای بن بست، بالا رود وبه آسمانها پیوند بخورد.او آمده است تا بهشت را بین خوبان عالم، به مزایده بگذارد و محبت را بین گلهای باغچه تقسیم کند. او میآید؛ تا درخت علم را برویاند و آیندهای روشن را برای تمام جهانیان، رقم بزند.آری، او آمده است تا جادههای فرا روی دنیا را به دروازههای سراسر نور برساند.محمد متولد شده است تا بهار، خانه نشین زمستان نباشد.امشب، مکه در زیر نم نم باران، شانههای خاک گرفتهاش را میشوید و منتظر است تا در فردایی نزدیک، از کنگرههای عرش، شانههای فرزند تازه متولد را نوازش کند.
*******سر فصل کتاب هستینسرین رامادانو آمد آن که هستی، در انتظار آمدنش بود.و آمد آن که نور وجودش، تاریکیهای شب دیجور جاهلیت را شکافت و آفتاب هدایت را از آسمان حجاز بر سر تا سر گستره هستی تاباند.و آمد آنکه چشمهایش، زلالترین چشمه ایمان بود و نگاهش، سرشار از لطافت باران.و او محمد بود؛ سرفصل کتاب هستی و سر آغاز آفرینش عشق، شجره طوبای بهشت و ستاره دنباله دار هدایت.او که جهان، سالهای سال، چشم انتظار آمدنش بود.که دختران زنده به گور شده در زیر خروارها خاک، صدایش میزدند.که آه دل درد مندان و نجوای شبانه مظلومان، مهربانی بی کرانش رامی طلبیدند.آمد تا برای همیشه برود، هر چه تباهی است!ای بهترین بنده خدا! اینک در خجستهترین صبح تاریخ، به این تاریکخانه پر از کینه و نفرت خوش آمدی!خوش آمدی ای رحمه للعالمین! ای یتیمان را پدر!خوش آمدی به این آسمان تیره بیخورشید، ای محو کننده شک و تردید!خوش آمدی به این خاک تفتیده ریگزار، ای گل همیشه بهار! بیا که با آمدنت، خونی تازه در رگهای تاریخ جریان یافت و پنجرههای امید، به روی ستمدیدگان باز شد.بیا که با آمدنت، عطر گل محمدی، در کوچه باغهای زمان پیچید و تا فراسوی آن مشام جانها را تازه کرد.آری!این صدای فرو ریختن کنگرههای ایوان مدائن است که لابه لای خندههای تو گم میشود.این سِحر جاذبه چشمان توست که در یک دَم، سحرِ همه ساحران را تا ابد بی اثر میکند.این نورانیت توست که آتشکده هزار ساله پارس را خاموش میکند و آمدن عصر ایمان را نوید میدهد.ای که آغاز زندگی ات، پایان یکّه تازی شیطان بود و میلاد خجسته ات، کابوس ستمگران! لبخند بزن که جادوی لبخندت، پرده نشینان ملکوت را به ولوله انداخته است.لبخند بزن، رسول خدا، لبخند بزن!
*******به یمن آمدنتالهام نوریکنگرههای کاخ مدائن شکاف بردارد، ایوانِ کسرا فرو بریزد، ساسانیانِ تیسفون، طلوعت را ناباورانه بفهمند و من، در ملکوتِ میلادِ افلاکیات هنوز خاکی مانده باشیم؟سهم من از بهارِ آغازین، سهم من از آفتاب چشمان تو در این ماهِ شکوفه پوش تابیده، سهم من از روزی که طلوعِ تماشای تو را دیده است، چه باید باشد؟ای ستوده برگزیده!در وصف تو زبانِ تکلمم گُنگ میخواند و پای بی اراده قلمم لنگ میماند.نه باغی که سراغت را از بهار بگیرم، نه گُلی که برایت پروانه بچینم.حتی درخت هم نیستی تا سبزینه اندیشهام در شاخسارت به بار بنشیند.که تو دلیل خلقتی، سرّ آفرینشی، منتهای بینشی.ای رسولِ خوب خدا! هنوز آدم از آب و گِل در نیامده بود که تو پیامبر بودی!آمدی که زمین در حسرت مهربانی نپوسد.میخواستی سفره کرامت بگستری و ما را برای طاعت خدا بخری.ما را مشتریِ نگاهِ خدا کردی؛ منظومه دلمان رها شد از مدار بی دردی.آفتابِ نگاهمان برای تو التهاب گرفت و راهمان در شبِ دیجور، فانوس ماهتاب گرفت.به یمن آمدنت، پیروان کتاب شدیم.شما بند بندگی شیطان از گریبانمان برداشتید و در قلبهای دردمندمان بی کرانی از محبت کاشتید.
*******چشم روشنیطیبه تقی زادهدیوارها در تراکم همیشه شهر ادامه داشتند و شهر، همچنان سر بر دیوار جهالت خویش نهاده بود.چشمهای گرسنه شهر به آسمان دوخته شده تا شاید معجزهای در نهاد این روزهای پر از تکرار، اتفاق افتد.قلبها، کویر تشنهای شده بودند که تنها کلام عطوفت یک روح آسمانی، میتوانست روح زمینی شان را سیراب کند.سیاهی به گوشه گوشه شهر خزیده بود و آماده میشد در فراسوی روزهای نوید، به روشنایی بگراید.روشنایی نزدیک است؛ روزها یک به یک میگذرند و هر روز در گذر خویش وعدهای است به تولد نور.چشم شهر روشن باد!نوری وزید، پنجرهای گشوده و جهانی متولد شد.آسمان، دانه دانه شوق خویش را به دهان تشنه خاک ریخت.زمین، پای کوبان در چرخش مستانه خویش گیج شد.قلبها آهنگ دل نواز هستی را در لحظه لحظه نفسهای آغازین تولد، ضرب زدند.محمد آمد! جهالت در حضور پر رنگ او رنگ باخت.چشم شهر روشن باد!
*******در انتظار روشنیفاطمه حیدریزمین سیاه و تاریک، نظاره گر سنگهای ابابیل است.زمین، تاریکتر از همیشه، رو به افقهای روشن امید ایستاده است؛ رو به افقی که در انجیل و تورات وعده دادهشده است.زمین، منتظر خنده طفلی است که به هر خندهاش، طاقی از کسرا فرو ریزد و دریاچهای خشک شود و آتشکدهای بی فروغ شود و خواب پادشاهان را برآشوبد.خنده طفلی که خندهاش، تفسیر تمام بهارهای زمین است.خنده معصوم کودکی که ابرها، سایه سار گرمای خورشید او خواهند شد.زمین در انتظار است؛ در انتظار مهربانی که میلادش، مرگ شرک است و آمدنش، رفتن جهل.زمین در انتظارِ نویدِ بارانِ رحمت است.و ناگهان از مشرق جغرافیای عرفانی، نوری درخشید؛ نوری که در چشمهای مضطرب، جوانههای امید رویاند، نوری که به انتظار تمام ستارهها پایان داد، نوری که حرا را به عطر نیایشهای شبانه معطر کرد؛ نوری که آمد تا مرهم دلهای رنجیده باشد و مسیر سرنوشت دخترکان معصوم را از دل خاک، به سمت آسمان عوض کند.آمد تا چشمها به خواب غفلت عادت نکنند و همه، «لا إلهَ إلا الله» گویان، رستگار شوند.
*******انگیزه نخستمحمد کاظم بدر الدینآیینه رحمت خداونددر بین جهانیانِ در بندگنجینه کائنات یکتاوابستهترین به ذاتِ یکتاانگیزه ابتدای آدمداوودترین صدای آدمپیوند عدم به روشناییپیغمبر بندگی، رهاییای حُجب جهان نمای توحیداز فیض تو هر حجاب پوسیددر برتریات دلیل جا مانْددر اوج تو جبرئیل جا مانددارایی بی شمار تو؛ فقرسلطانی و افتخار تو فقرخورده ست قسم خدا به جانتداده ست به قرب خود مکانتاز نام تو رونق سپیدیبا یاد تو رفع هر پلیدیآداب و رسوم شب زدودیجهل از لقبِ عرب زدودییک مجلس تو بحار الانواریک آیه شهود کشف الاسرارکافی است اشاره تو بر ماهثابت کند اصل قل هو اللهانگشت تحیّری ست عالمبا عالَم چون تو چیست عالمای مثل همه اگر چه از خاک«لولاک لما خلقت الافلاک»
*******رحمت دو جهان میآیدمعصومه داوودآبادیعود بسوزانید و کوچههای دلتان را مفروش از شکوفه کنید؛ که برترین مخلوقات خداوند، از راه میرسد. محمد صلیاللهعلیهوآله میآید؛ با معجزه شق القمر. آسمان، به پیشوازش، خاک جزیره العرب را ستاره میپاشد.ای همسایگان روشنی و نور! دف بزنید و آستین بیفشانید که رحمت دو جهان، با قدمهای بهشتیاش، زمین را متبرک کرده است. سپیده دم، به مبارکباد دریا آمده است و کوه، سرود میلادی بزرگ را به بازتاب برخاسته. او میآید و آیین مهربانی، روح بشریت را تسخیر خواهد کرد.
*******آنچه خوبان همه دارند…نفسهایت، معجزه مسیح است و چشمانت، جسارت موسی.ایوب، فصلی از صبوری تو است؛ آن هنگام که صفحات جاهلیت را ورق میزدی و استخوانهایت را سرمای آن همه بیخبری، میسوزاند. نوح بودی؛ وقتی که آخرین کشتی نبوت را بر اقیانوس سخنچینیها و بغضها میراندی؛ بیآنکه بادهای هرزه کینه و جهل، روح استوارت را بلرزاند.تو آن آخرین فرستادهای که تمام رسولان خداوند، به ستایشت برخاستهاند. تو آن خاتم عشقی که تا جهان باقی است، آزادگان زمین، به پابوسیات میشتابند.
*******پابهپای میلاد سبز اولین فرستادهمحمدکاظم بدرالدینصدای قدسی اشراق، با عطر صلوات درآمیخته است.تولد گلهای محمدی، رویشی از مهتاب را سر باغچه لحظهها ریخته است.زمین، حق دارد در خود نگنجد از این بشارت حجیم.مژده امروز، چونان چشمهای از امید، در همهجا جاری است.کاخهای هراس، به خاکستر شومی خویش نشستهاند. لرزه بر طاقت طاق کسرا افتاده است. آتشکده فارس، مردهای بیش نیست؛ مقابل خورشید لایزال حجاز.نسیم بهاری، لابهلای درختان اندیشه وزیدن گرفته است.قلم، با طرز دیگری از عشق روبهرو شده است. سلام است و جلوههای سپید در زمین، ترنم، رونق گرفته است. صدای شادی و صلوات، به موازات خرد شدن بتهای جاهلی، شنیده میشود.نیکخویی و پارسایی، به زوایای مختلف زندگی کشیده میشود.تکرارهای هوسآلود مشرکان، درهم شکسته میشود. عمری بود که رنجهای بشر از بیهودگی زندگی، از شماره گذشته بود. سالها زور و جهل، بندگان را در کام خویش فرو میکشید. امروز اما، روز رهایی از یوغ تاریکی شبهای یلدا است. برخیزیم؛ ما نیز با نقل و صلوات، به استقبال امروز برویم!
*******سرود وحدت بخوانیدمیثم امانیبوی بهار میرسد / نسیم از درختان آویزان شده است / خورشید در شبه جزیره میرقصد / بیابانها، به استقبال صبح فرش شدهاند / پرتوهای هدایت، درخشیدن گرفتهاند / شب، مرده است و فانوس رستگاری، بر فراز کوهها حکم میراند.«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد»زمین، به ارث صالحان رسیده است و ندای برادری، از دل میدانهای جنگ قبایل برمیخیزد.دلها، در آستانه کلام وحی، به زانو درآمدهاند و رنگها، از سیاه تا سفید، در یک صف نشستهاند تا سرود وحدت بخوانند.«اسوه حسنه» آمده استعشق، فرمانرواست و توحید، انگشتها را به هم گره زده است. عشق، فرمانرواست و اسوه خداباوری آمده است تا پلهای شکسته قلبها را پیوند بزند.امین مردم، امانتدار رسالت الهی خواهد شد، تا ندای فروخفته حقیقت را به گوش مجازپرستان زمین برساند و بگوید که خدا یکی است، هدف یکی است و معنای زندگی، دویدن به سمت جاذبههای نورست.اسوه انسانباوری آمده است تا قفلهای خشکیده بر افکار و اندیشهها را بگشاید و به روحهای زندانی شده در قفس خاک، صراط رهایی بیاموزد و بگوید «یا أیُّها الانسان، انک کادحٌ الی رَبک کدحا فملاقیه».
*******آمده است؛ تا…مهر خاتمیت بر انگشترش نقش خواهد بست، تا تحریفات گذشته را بپیراید و «دین حنیف» و «دین قیم» را مژده بدهد به ساکنان سراچه انس که در جستوجوی نشانهاند.خاتم النبیین آمده است تا حجت الهی را بر خاکنشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد.صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، فضیلتهای فراموش شده را به کوچهها و خیابانها بازگرداند، اشتیاقهای خاموش شده را دوباره برافروزد، برای شبهای هجران نور بیاورد، برای سفرههای فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لبهای یتیم، لبخند بکارد و بر دلهای مریض، امید.آمده است تا شمع باشد، تا آیین دلبری کردن را به انسانها بیاموزد. جهان، برخاسته است؛ برخیزید که محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله آمده است!
*******مکه، امروز بر صدر خبرهاستعلی خالقیامشب، جبرئیل امین، دستی در نور و دستی در آینه دارد. شبی است که آفتاب حجاز، سر از مشرق روشنایی برمیآورد و این شب بیسحر را فرمان هجرت میدهد.امشب چه شبی است، شب بیتکرار عبداللّه و اینک، از او فرزندی خواهد آمد که جهان را بر پله اول خراجش نهادند تا او بپذیرد و آسمان را طفیلی آستانش گذاشتند تا قدرش، عالمی را حیران نماید. مردی میآید تا بهار، بر قدمهایش بوسه زند و پرندههای یخبسته پاییز، بار دیگر سرود میلادش را تکثیر کنند و حجاز، از نوازش دستانش، این شهرت پنهان را از او هدیه گیرد.او میآید تا غبار را از پیراهن انسانیت بتکاند و تبسم خود را بر آینهها حک کند.میآید تا پرده از راز پنهان خلقت براندازد و لبانش، کلام خدا را به پهنه گیتی آواز دهد.میآید تا نخلستانها، آمدنش را سرک بکشند و دختران به ناحق دفن شده، از او عزت و شکوه گیرند.آری! امشب محمد صلیاللهعلیهوآله میآید تا آوازهای شادی و شور، از حنجره خشک و ماسیده مکه پخش شود و جهان، طلوع تازهای را بنگرد؛ طلوعی را که هیچ آفتابی توان خلقش را ندارد.مکه امروز بر صدر خبرهاست.مکه، شهری است که فرشتگان الهی، به هم نشانش میدهند.زود، از مهر پدر بیبهره ماند تا رحمه للعالمین شدمحمد صلیاللهعلیهوآله میآید؛ اما چه زود از نعمت مهر پدر و مادر محروم میشود! حال که خداوند اراده کرده تا معجزهای بیبدیل را به خلق عرضه کند، چه جای شگفتی است، اگر دست تمام عوامل دنیوی را کوتاه کند؟! بگذار حبیب ما از مهر والدین، بیبهره باشد تا ما، خود محبت را بر او عرضه کنیم و او را از رحمت لبریز نماییم تا رحمهللعالمین شود.محمد صلیاللهعلیهوآله در خانهای به دنیا آمد که از پاکی و طهارتش، حجاز بارها قصه رانده است؛ خانهای که جز نام خدا، بر بزرگی کسی شهادت نداده است. آری، محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ در میان نسلی غارتزده اشتباه خویش؛ مردمی که در آتش جهالتشان شعلهور بودند و دیوانگانی که از روی جهل، حرمت خویش را میشکنند؛ نسلی که به زشتی و غارت و وحشیگری، شهره عصر بودند و خدا برای این قربانیان مانده در حضیض جهل و تاریکی، چراغ هدایتی مهربان فرستاده است.زمین، عشق را باور کردمحمد صلیاللهعلیهوآله آمد، تا زمین، طلوع عشق را باور کند و تیرگیها، روشنای چشمانش را در خاطره ناسروده تقدیر خویش قاب بگیرند. او آمد تا در این شب قیرگون جهل، رنگهای خام، معنا بیابند و عشق را بر این صفحه تاریک بنگارند.او آمد تا مکه، ـ جز بتهایش ـ احترام یابد و حجاز، عرصه جمعیتی متراکم شود که قصدی جز وحشیگری و غارت دارند.او آمد تا نام خدا در زمین زنده بماند و حرمت ابدی و ازلیاش، چون چراغی روشن فراموش نشود.بر تو درودای که میلادت، نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد و خلقت، بیوجود تو معنایی نداشت؛ای بهترین خلق که پیامبران سلامت میکنند و تو را سید خویش میخوانند؛ای آنکه خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمیآورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز! تو، عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛ بر تو درود!بگذار آتشکدهها خاموش شوند!جهان، تا خبر میلاد تو را شنید، چنان بر خود لرزید که عنان خویش از دست داد.ورود تو آغاز تاریخ دیگری از حیات است و نباید چنین میلادی، بیصدا و بیهیاهو باشد. بگذار وقتی هلهله شادی فرشتگان در فضای متروک جهان میپیچد، ایوانهای ظلم و جور، بر خویش تکانی بخورد و کاخهای محکم ستم بشکند و خوار شود! بگذار وقتی شعله حضور تو بر چراغ هدایت، روشنی میبخشد، آتشکده هزار ساله به مرگ فرو رود تا خلق بدانند، چراغ همیشه روشن، تویی و نور را از هیچ سیاهی گدایی نکنند!بگذار اهالی کوچههای نخوت و غرور، بر ناتوانی و حیرت خویش معترف شوند که اینک، ندای پایان بزرگبینیشان بلند شد. پس با گوش جان بشنو صدای خداوندی را که از دهان جبرئیل جاری میشود.
*******ناگهان بهارزینب مسروردیرگاهی دور و دراز، زمین در انتظار بود و آسمان، بیقرار، کعبه، آکنده از ازدحام ناخدایان کر و کور بود؛ خانهها تهی از آوای شوق و شور، و دختران بیگناه، آرمیده در زیر خروارها خاک خاموش و سرد هزارها گور!دشتها خسته بودند، جنگلها بیخورشید، کوهها ابری، آسمان خاکستری و فصلها سر در گریبان. چشمهها تشنه بودند، آفتاب غمگین، پنجرهها خاموش، جادهها سوگوار و آدمیان، سرگشته و حیران. کوچهها غریب بودند، لحظهها سنگین، نگاهها منتظر، زمین بیپناه و دلها و جانها بیسر و سامان.و ناگهان، بهار از راه رسید؛ همچون خورشید، و آتشکده «فارس» خاموش شد. بتها سرنگون شدند و کنگرههای قصر «کسرا» واژگون… مردی آمد از تبار هابیل، در ربیع عام الفیل. و درخشید؛ چندان که نورش به تمامت آفاق رسید و عالم از آن روشن گردید… آمد و پاکیزه بود، و بیدرنگ به ندای توحید، زبان گشود.آمد و «محمد» و «امین» شدآمد و «محمد» نامیده شد؛ نامی که پیش از او نبود! تمام پیامبران و فرشتگان او را میستودند و میستایند؛ که «کریم» و کرامتش زبانزد خاص و عام بود؛ چنان که پروردگار بدین وصفش ستود.در مکه، چون وی را میآزردند، به کوهها پناه میبرد و دل و جان به خدا میسپرد. خدیجه علیهاالسلام و علی علیهالسلام همه اینها را میدیدند؛ اما چون او را مییافتند، میشنیدند:«اَللّهُمَّ اهْدِ قَومی فاِنَّهم لا یَعلَمُون؛ خدایا! اینان را هدایتگردان، که نادانند».مهرت را در دلهاشان افکن، که نامهربانند… .آمد و «رحمت» نامیده شد؛ برای همه آفریدگان ـ از خوبان و بدان ـ ؛ چندان که به خیل کافران، روی میآورد و در هدایتشان پافشاری میکرد. رنجها و دردها میکشید؛ ولی هرگز از مهربانی دریغ نمیورزید.آمد و «متوکل» نامیده شد؛ که هماره به خدا اعتماد داشت؛ نه به دنیا… روزی از دشمنانش کسی در گیر و دار نبردی او را ـ تنها ـ در حالی که خواب بود، دید؛ شمشیر بر وی برکشید و پرسید:ـ چه کسی تو را از دست من نجات میدهد؟فرمود: خدا!سپس آن کافر، ترسان از این همه صلابت، دستهایش لرزید و بر زمین فرو لغزید. آنگاه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شمشیر در دست، بازپرسید: کدامین کس، ناجیات میشود؟و صدایی لرزان شنید: بزرگواری شما!آمد و «امین» نامیده شد؛ چنانکه «عبداللّه» بود؛ «مصطفی» و… برترین پیامبر و آفریده است؛ که آیینش مطابق فطرت آدمیان، و معجزهاش بیان کننده هر چیز در هر زمان و مکان… و این است سرّ خاتمیت.
*******در حریم آفتابحمید باقریانطلوع میکنی در حریم آفتابقدم میگذاری در سرزمین نور و روشناییهستی، در زیر گامهایت به شوق میآیدزمان، عطر و بوی محمدی میگیردو زمین، از قدوم مبارکت، نفسی تازه میکند.اسرار کودکیات رااز بیابانهای مدینه،از مادرت آمنهو از دایهات حلیمه باید پرسید.بحیرا، راهب مسیحی،وقتی تصویر مهربان تودر قاب چشمانش نشست،پیامبریات را بشارت داد
*******بر مأذنه نام توسودابه مهیجینامت خدای خاک قلمداد میشودبیتو کیان هستی بر باد میشودما را طفیلیان تو آورد کردگاربا این بهانه خاطرمان شاد میشودنامت قرین نام خدا، قرنهای قرنبر بامهای مأذنه فریاد میشودای نور چشمهای خداوند تا هنوز!هرجا حدیث عصمت تو یاد میشود؛از رهگذار خسته تاریخ، سنگ سنگنفرین نصیب قامت الحاد میشوددیریست آیههای تو ای وحی آخرین!ناگفتههای عرصه بیداد میشودتنها مگر به مقدم موعود نسل توپاییزمان بهار خداداد میشودآه ای رسول! غربت ما را شفیع باشآیا زمین دو مرتبه آباد میشود؟…

















هیچ نظری وجود ندارد