فرآیندی شگفت؟!
چیز بسیار عجیب و غریبی که در عالم حدیث اهل سنت به روشنی به چشم میخورد و در کاهش روایت فضائل اهلبیت(علیهم السلام) در صحاح و به ویژه بخاری و مسلم، مؤثر است؛ دور باطلی است که اهل حدیث خود را به آن مبتلا کردهاند. توضیح مطلب اینکه، ما اگر بخواهیم روایتی را بررسی کنیم و حکم به صحت، حسن یا ضعف آن دهیم؛ سراغ رجال سند آن روایت را میگیریم و ایشان را بررسی میکنیم و در صورت قابل اعتماد بودن راویان، حکم به صحت روایت میدهیم؛ ولی با کمال تعجب میبینیم که اهل سنت، راوی را با حدیث جرح و تعدیل میکنند و نه اینکه صحت و ضعف حدیث را با راوی!؟ برای نمونه، به این حدیث توجه کنید:
«حدثنا عبدالله قال حدثنی أبی حدثنا ابن نمیر و أبو أحمد هو الزبیری قالا: ناالعلاء بن صالح عن المنهال بن عمرو عن عباد بن عبدالله قال: سمعت علیّا یقول: «أنا عبدالله وأخو رسوله»، قال ابن نمیر فی حدیثه: «و أنا الصدیق الأکبر لایقولها بعد» قال أبو أحمد: «و لقد أسلمت قبل الناس بسبع سنین»
این روایت را احمد در فضائل آورده است.([۱])
در زیرنویس این حدیث و در تخریج آن میخوانیم:
«هذا إسناد منکر لأجل عباد بن عبدالله الأسدی الکوفی، قال البخاری: فیه نظر و قال ابن المدینی: ضعیف الحدیث…»
اکنون این پرسش مطرح میشود که چرا عباد ضعیف است؟ آیا او دروغگو بوده است؟ آیا او مدلس بوده؟ آیا او رافضی بوده؟
پاسخ همهی این پرسشها منفی است. علت ضعف عباد خود این حدیث است! یعنی عباد چون این حدیث را نقل کرده تضعیف شده!
ابن جوزی میگوید:
«ضرب أحمد علی حدیثه عن علی أنا الصدیق الأکبر و قال هو منکر»([2])
حال پرسش دیگر مطرح میشود؛ و آن اینکه چرا عباد به خاطر این حدیث تضعیف شده است؟ پاسخ روشن است؛ زیرا حدیث در فضیلت علی(علیه السلام) است؟!!
اکنون که او ضعیف است و بخاری دربارهاش میگوید: «فیه نظر»، دیگر این روایت را در صحیح بخاری نمیبینیم؛ و این یعنی کاهش آمار روایات فضائل.
همان گونه که دیدیم گناه عباد نقل این روایت است؛ و ضعف این روایت در واقع به خاطر عباد نیست؛ بلکه به خاطر متن آن است که فضیلتی دربارهی علی(علیه السلام)است! روایت منکر است چون سخن از علی(علیه السلام) است؛ و اگر عباد این روایت را نقل نمیکرد ثقه بود؛ و روایاتش حجت.
ذهبی در شرح حال عباد و پس از آوردن روایت او میگوید:
«قلت: هذا کذب علی علیّ»([3])
باید پرسید ذهبی چگونه فهمیده این روایت دروغ است؟ و اساسا چرا دروغ است؟ و آنکه این دروغ را بسته کیست؟ و اساساً چرا باید کسی این دروغ را به علی(علیه السلام) ببندد؟ شاید ذهبی اگر کمی جرأت داشت، به جای اینکه بگوید: هذا کذب علی علیّ، میگفت: هذا کذب من علیّ! ولی او و امثال او، یعنی بخاری و احمد و… این جرأت را نداشتند که بگویند علی دروغ گفته است؛ از اینرو عباد را دروغگو معرّفی کردهاند! یا شاید آنها میدانند این سخن را به واقع علی(علیه السلام) گفته و عباد نیز دروغگو نیست؛ ولی در ذهن خود گفتهاند: چه دیواری از دیوار عباد کوتاهتر؟ به ویژه که او از بنیاسد و کوفی است.
نمونهای دیگر (عمرو بن طلحه):
«حدثنا عبدالله بن محمد بن عبدالعزیز حدثنا احمد بن منصور و علی بن مسلم و غیرها قالوا نا عمرو بن طلحه القناد حدثنا اسباط عن سمائک عن عکرمه عن ابن عباس ان علیا کان یقول فی حیاه رسولالله صلیالله علیه وسلم انّ الله عزوجل یقول «أفإن مات أو قتل انقلبتم علی اعقابکم»([4]) والله لا ننقلب علی أعقابنا بعد إذ هدانا الله و لئن مات او قتل لا قاتلن علی ما قاتل علیه حتی اموت والله انی لأخوه و ولیه و ابن عمه و وارثه و من احق به منی؟»([5])
این حدیث هم، چون با مذاق برخی سازگار نبوده است، منکر شده است. جالب این است که از نظر اهل حدیث نکات متن این حدیث به عهدهی یکی از راویان آن یعنی عمرو بن طلحه است. دربارهی این حدیث میخوانیم:
«هذا حدیث منکر و العهده فیه علی عمرو بن طلحه القناد فانه صدوق لکن رمی بالرفض…»([6])
در هر صورت این حدیث صحیح است.([۷])
نمونهای دیگر (زکریا بن یحیی):
یکی از روات احادیث که نام او در «میزان الاعتدال» دیده میشود «زکریا بن یحیی کسائی» است که ـ اتفاقاً؟! ـ کوفی نیز هست. ابن معین دربارهی او میگوید:
«رجل سوء، یحدّث بأحادیث سوء»([8]).
روشن است که مراد یحیی از احادیث سوء چیست؟ و چرا زکریا رجل سوء است. زیرا ابویعلای موصلی میگوید:
«حدثنا زکریا الکسائی، حدثنا علی بن القاسم، عن معلی بن عرفان، عن شقیق، عن عبدالله، قال: رأیت النبی صلیالله علیه وسلم أخذ بید علی رضیاللهعنه و هو یقول: الله ولیی، و أنا ولیّک و معادٍ من عاداک و مسالم من سالمت»([9])
جالب اینجاست که هرگاه سخن از حدیث سوء و رجل سوء در میان میآید، بلافاصله روایتی در فضیلت علی(علیه السلام) یا اهلبیت(علیهم السلام) نیز میآید؟! آیا این عجیب نیست؟! چه رابطهای میان بد شدن راوی با فضیلت اهلبیت(علیهم السلام) وجود دارد؟
برای نمونه در خلال شرح حال زکریای کسائی در «میزان الاعتدال» این روایات نیز به چشم میخورد:
«… مکتوب علی باب الجنّه محمد رسولالله أیدته بعلی… علی باب الجنّه: لا إله إلا الله محمد رسولالله، علی أخو رسولالله قبل أن یخلق الله السموات بألفی عام»([10])
باز جالب است که همین رجل سوء، در حدیثی که احمد آن را روایت کرده میگوید:
«… عن عکرمه، عن ابن عباس قال سمعته یقول: لیس من آیه فی القرآن یا أیها الذین آمنوا إلا و علی رأسها و أمیرها و شریفها، ولقد عاتب الله أصحاب محمد فی القرآن و ما ذکر علیا إلا بخیر»
در بررسی سندی این روایت آمده است:
«إسناده ضعیف جدّا لأجل زکریا بن یحیی الکسائی»([11])
صاحبان صحاح، به خاطر همین روایات، به زکریا، احتجاج نکردهاند و از اینرو بسیاری از روایات فضائل را که از طریق او به دست ایشان رسید، در کتابهای خود به ثبت نرساندند.
نمونهای دیگر (عطیهًْ بن سعد):
او عطیه بن سعد بن جُنادهی عوفی جدلی ـ و باز اتفاقا!؟ ـ کوفی است. ابو داود، ترمذی و ابن ماجه به او احتجاج کردهاند و بخاری در صحیح از او نقل نکرده است.
ابن حجر دربارهی او میگوید:
«… أبو الحسن، صدوق یخطیء کثیرا، کان شیعیا مدلّسا…»([12])
احمد در فضائل الصحابهًْ روایتی را این چنین نقل میکند:
«…نا وکیع نا الأعمش عن عطیهبن سعدالعوفی قال: دخلنا علی جابربن عبدالله وقد سقط حاجباه علی عینیه فسألناه عن علی فقلت: اخبرنا عنه، قال: فرفع حاجبیه بیدیه فقال: ذاک من خیر البشر»([13])
این روایت هیچ مشکلی ندارد؛ و تنها مشکلش عطیه است؛ و مشکل عطیه هم این است که این روایت و مانند آن را در فضائل اهلبیت(علیهم السلام) نقل میکرد؛ از این رو در بررسی سندی این حدیث گفتهاند:
«إسناده ضعیف لضعف عطیه… و الباقون ثقات»([14])
از اینرو، مسلم و بخاری به حدیث عطیه احتجاج نکردند و لذا صحیحین از این روایت که فضیلتی برای علی(علیه السلام) باشد تهی است و این یعنی کاهش آمار فضایل اهلبیت(علیهم السلام)!
جالب اینکه بزرگان جرح و تعدیل به راستگو بودن او اعتراف کردهاند؛ ولی چون روایات او بیانگر فضائل اهلبیت(علیهم السلام) بود در «میزان الاعتدال» دربارهی او میخوانیم:
«… تابعی شهیر ضعیف. عن ابن عباس، و أبی سعید، و ابن عُمر… قال أبو حاتم، یکتب حدیثه، ضعیف. و قال سالم المرادی: کان عطیّه یتشیّع. وقال ابن معین: صالح. و قال أحمد: ضعیف الحدیث… وقال النسائی و جماعه: ضعیف»([15])
از دیدگاه نگارنده شاید یکی از مهمترین علل ضعف عطیه، نزد سنیان، نقل حدیث ثقلین از ابوسعید خدری به وسیلهی اوست که ترمذی آنرا در جامع نقل کرده ولی بخاری آن را نیاورده است.
احمد بن حنبل میگوید:
«… ثنا ابن نمیر حدثنا عبدالملک بن ابی سلیمان عن عطیه العوفی عن ابی سعید الخدری قال: قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: إنی قد ترکت فیکم ما إن أخذتم به لن تضلوا بعدی: الثقلین واحد منهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الارض و عترتی اهل بیتی ألا و انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض. قال ابن نمیر: قال بعض أصحابنا عن الأعمش قال انظروا کیف تخلفونی فیهما»([16])
آری بخاری این حدیث را در صحیح نیاورده است؛ و ناگزیر اگر از او پرسیده شود چرا؟ خواهد گفت: علتش عطیه است و اگر از او پرسیده شود علت عطیه چیست؟ خواهد گفت: خود این حدیث؟!
نمونهای دیگر (شهر بن حوشب):
بخاری روایت او را در صحیح نیاورده است. دربارهی او میخوانیم:
«… الأشعری الشامی… صدوق کثیر الارسال والأوهام… قال ابن معین: ثبت، قال العجلی: شامی تابعی ثقه، قال أبو زرعه: لابأس به، قال ابن حبان: کان ممن یروی عن الثقات المعضلات، قال ابن عدی: ضعیف جدّا»([17])
همان گونه که مشاهده میشود در وثاقت او اختلاف است. او راوی حدیث کساء است که احمد حنبل آنرا در فضائل الصحابه نقل کرده است!([۱۸])
بخاری حدیث کساء را که از احادیث متواتر است در صحیح نیاورده است!؟
نمونهای دیگر (علی بن زید بن جدعان):
جز بخاری دیگر صاحبان صحاح از او نقل کردهاند. علامت او در تقریب، بخ م۴ است؛ و ابن حجر از او به «ضعیف» یاد کرده است.([۱۹])
او یکی از بزرگترین فقهای تابعی بصره بوده است و زمانی که حسن درگذشت به او پیشنهاد شد تا جای او بنشیند([۲۰]). با وجود این، او مورد بیمهری ارباب جرح و تعدیل و اهل سنت قرار گرفته است! چرا؟ زیرا او راوی این حدیث است:
«… کنا مع رسولالله (صل الله علیه و آله) فی سفر منزلنا بغدیر خم، فنودی فینا الصلاه جامعه و کسح لرسولالله(صل الله علیه و آله) تحت شجرتین فصلی الظهر و أخذ بید علی فقال: ألستم تعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قال([۲۱]): بلی؛ قال: ألستم تعلمون انی أولی بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلی؛ قال: فأخذ بید علی فقال: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئا لک یا ابن أبیطالب أصبحت وأمسیت مولی کل مؤمن ومؤمنه»([22])
نمونهای دیگر (عمر بن عبدالله):
او نزد اهل حدیث ضعیف است؛ و جالب است که بدانیم او نیز ـ اتفاقا؟! ـ کوفی است. اهل جرح و تعدیل او را «منکر الحدیث» خواندهاند:
«قال أحمد: منکر الحدیث، قال ابن معین: منکر الحدیث، قال أبوحاتم: منکر الحدیث، قال النسائی: منکر الحدیث، قال أبو زرعه: لیس بالقوی، قال الدار قطنی: متروک»([23])
بخاری دربارهی او میگوید: «یتکلمون فیه»([24]). چرا؟ زیرا او این حدیث را نقل کرده است:
«إنّ النّبی (صل الله علیه و آله) اخی بین الناس و ترک علیّا، حتی بقی آخرهم لایری له أخا، فقال: یا رسولالله آخیت بین الناس و ترکتنی؟ قال: ولم ترانی ترکتک، إنّما ترکتک لنفسی، أمنت أخی و أنا أخوک، فإن ذاکرک أحدٌ فقل أنا عبدالله و أخو رسوله لایدعیها بعد إلا کذاب»([25])
علی(علیه السلام) سخن پیامبر را اطاعت کرد؛ و زمانی که میخواستند به زور شمشیر و تهدید از او بیعت بگیرند گفت: من بندهی خدا و برادر رسول خدا هستم؛ ولی به او گفتند تو دروغ میگویی!
نمونهای دیگر (محمد بن عمر بن عبدالله):
او را به «ابن الرومی» میشناسند. تنها ترمذی از او نقل کرده و ابن حجر او را «لین الحدیث» خوانده است.([۲۶])
ترمذی روایت «أنا دارالحکمهًْ و علی بابها» را با سند او آورده و همین روایت کار دست رومی داده و او را از وثاقت انداخته است.
این روایت را احمد نیز نقل کرده است:
«حدثنا ابراهیم قال نا محمد بن عبدالله الرومی قال ناشریک عن سلمه بن کهیل عن الصُنابحی عن علی بن أبیطالب قال: قال رسولالله(صل الله علیه و آله): أنا دار الحکمه وعلی بابها»([27])
ذهبی دربارهی این حدیث میگوید: «فما أدری من وضعه؟»([28])
ابوحاتم نیز دربارهی رومی میگوید: «صدوق قدیم، روی عن شریک حدیثا منکرا»([29])
مراد ابوحاتم از حدیث منکر، همین حدیث است! باید پرسید چرا این حدیث منکر است؟ مگر پیامبر(صل الله علیه و آله) در این روایت چه چیزی گفته که منکر است؟
همان گونه که میبینیم همهی این راویان که ذکر آنان گذشت و مورد جرح قرار گرفتهاند از ناقلان فضائل اهلبیت(علیهم السلام) هستند.
نمونهای دیگر (ابان بن تغلب):
شاید ابان یک نمونه آرمانی برای بحث ما باشد. او در تقریب، مدال افتخار «ع» را یدک میکشد و دربارهی او آمده است:
«قال ابن حنبل: ثقه، قال أبوحاتم: ثقه، قال النسائی: ثقه… قال ابن سعد: کان ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»
ابن حجر با آنکه از او به «ثقهًْ» یاد کرده و تاب نیاورده و در ادامه میگوید: «تکلّم فیه للتشیع»([30]). اکنون خوانندهی گرامی باید حدس زده باشد که بنابراین او را در «میزان الاعتدال» میتوان یافت. حدس خواننده درست است؛ زیرا ذهبی در پیشگفتار میزان میگوید:
«وفیه من تکلّم فیه مع ثقته و جلالته بأدنی لینٍ أو بأقلّ تجریح…»([31])
عقیل دربارهی ابان میگوید:
«… أدب و عقل و صحه حدیث، إلا أنّه کان فیه غُلُوّ فی التشیّع»([32])
بنگرید که چگونه با لفظ «إلاّ» خواننده را نسبت به ابان حساس کردهاند.
نمونهای دیگر (جابر جعفی):
ابن حجر در تهذیب میگوید:
«… عن الثوری: إذا قال جابر «حدثنا» و «أخبرنا» فذاک([۳۳]) و قال ابن مهدی، عن سفیان: ما رأیت أورع فی الحدیث منه. و قال ابن علیه، عن شعبه: جابر صدوق فی الحدیث. و قال یحیی بن أبی بکیر عن زهیر بن معاویه: کان إذا قال «سمعت أو «سألت» فهو من أصدق الناس، و قال وکیع: مهما شککتم فی شیء فلا تشکوا فی أن جابر ثقه… عن شعبه: کان جابر إذا قال «حدثنا» أو «سمعت» فهو من أصدق الناس»([34])
با همهی این توصیفات جابر بن یزید ضعیف است و او را رافضی دانستهاند.([۳۵]) شاید علت ضعف او از سخنی که ابن حجر در تهذیب آورده روشن شود. او میگوید:
«… قال الحمیدی…: سمعت رجلاً یسأل سفیان: أرأیت یا أبا محمد الذین عابوا علی جابر الجعفی قوله: «حدثنی وصی الأوصیاء» فقال سفیان: هذا أهونه»([36])
نمونهای دیگر (حسن بن صالح):
شأن او به گونهای است که بخاری در صحیح از او نقل نکرده. همه اهل جرح و تعدیل او را ثقه میدانند([۳۷])؛ ولی با وجود این نتوانستهاند از نسبت دادن تشیع به او خودداری کنند و شیعی بودن او را گوشزد کردهاند تا کسانی که میخواهند حدیث او را نقل کنند آن را بدانند و اگر احیاناً حدیثی در فضائل اهلبیت(علیهم السلام) از او رسیده باشد، کمی در آن تأمل کنند. از اینرو عجلی درباره وی میگوید:
«… کان حسن الفقه من أسنان الثوری، ثقه ثبتا متعبدا، وکان یتشیّع، إلا أن ابن المبارک کان یحمل علیه بعض الحمل لمحال التشیّع»([38])
نمونهای دیگر (داود بن ابیعوف):
ابن حنبل، ابن معین، ابو حاتم و ابن حبان او را ثقه میدانند؛ ولی چون او نیز تمایلاتی شیعی داشته ابن حجر از او به «صدوق» یاد کرده و لفظ «ثقه» را برای او به کار نبرده است. مسلم، بخاری و ابوداود نیز حدیث او را نیاوردهاند([۳۹]).
عقیلی، تنها و تنها او را به سبب شیعی بودن در کتاب «الضعفا» آورده است و همهی آنچه دربارهی او گفته این است:
«داود بن أبی عوف أبو الجحاف: حدثنا بشر بن موسی، قال: حدثنا الحمیدی، قال: حدثنا سفیان، قال حدثنا أبو الجحاف، و کان من الشیعه»([40])
همان گونه که مشاهده میشود تنها سبب جرح او تشیع اوست. حتی بخاری در جرح او نیز چیزی نگفته است!([۴۱]) ابن عدی درباره وی میگوید:
«… له أحادیث و هو من غالیه التشیّع و عامّه حدیثه فی أهل البیت، و هو عندی لیس بالقوی ولا یحتج به»([42])
نمونهای دیگر (عباد بن عبدالصمد):
او را نیز به سبب نقل فضائل اهلبیت(علیهم السلام) و تشیعش جرح کرده و ضعیف خواندهاند. عقیلی دربارهاش میگوید:
«أحادیثه مناکیر، لا یُعرف أکثرها إلاّ به»([43])
ابن عدی دربارهاش میگوید:
«… عامّه ما یرویه فی فضائل علی؛ و هو ضعیف غال فی التشیّع»([44])
ذهبی برای اینکه ضعف عباد را نشان دهد روایتی را از او نقل میکند:
«… عباد بن عبدالصمد، عن أنس، قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: صلّت علیّ الملائکه وعلی علیّ بن أبیطالب سبع سنین، ولم یرتفع شهاده أن لا إله إلاّ الله من الارض إلی السماء إلاّ منّی و من علی. و هذا إفکٌ بیّن»([45])
ذهبی بر پایه تعصب خود که ابوبکر نخستین مسلمان بوده، به این نتیجه رسیده که عباد این روایت را ساخته است، پس ضعیف است.
نمونهای دیگر (عمار بن محمد ثوری):
او ثقه است و مسلم، ترمذی و قزوینی از او نقل کردهاند. ذهبی دربارهی او نوشته است:
«… إبن أخت سفیان الثوری، أحد الأولیاء… ثقه… و عنه أحمد… قال الحسن بن عرفه: کان لایضحک، و کنا لا نشک أندرس الأبدال…»([46])
با وجود این در تقریب میگوید: «صدوق یخطیء …»([47])
علت چیست؟ سیوطی پاسخ میدهد:
«… عمار بن أخت سفیان عن طریف الحنظلی عن أبی جعفر محمد بن علی قال: نادی مناد من السماء یوم بدر یقال له رضوان. لاسیف إلا ذوالفقار و لافتی إلا علی. عمار مستروک (قلت): کلا بل ثقه ثبت حجّه من رجال مسلم و أحد الأولیاء الأبدال…»([48])
بار دیگر پای فضیلتی از فضائل علی(علیه السلام) به میان میآید! از اینروست که ابن حبان دربارهی عمار میگوید: «کان ممن فَحُش خطؤه و کثر وهمه حتی استحق الترک من أجله»!([49])
بخاری نیز دربارهاش میگوید: «مجهول، حدیثه منکر»([50])
چه کسی میتواند باور کند که بخاری، عمار را نمیشناخته و برای او مجهول بوده؟! آری! چون حدیث او از دیدگاه بخاری منکر بوده، و بخاری راهی برای جرح عمار نداشته، متوسل به تجاهل نسبت به او شده است!
نمونهای دیگر (عباد بن یعقوب):
بخاری، ترمذی و ابن ماجه از او نقل کردهاند. ابن حجر او را با عنوان «صدوق» معرفی کرده ولی نتوانسته از لفظ «رافضی» دربارهی او چشمپوشی کند! او چون رافضی بوده از وثاقت افتاده و تنها به راستگویی مدح شده؛ حال آنکه ابوحاتم او را توثیق کرده است.([۵۱])
ذهبی در میزان میگوید:
«… من غلاه الشیعه و رؤوس البدع، لکنه صادق فی الحدیث… قال ابن خزیمه: حدثنا الثقه فی روایته، المتهم فی دینه عبّاد… قال ابن عدی: روی أحادیث فی الفضائل أنکرت علیه… کان عبّاد بن یعقوب یشتم عثمان و سمعته یقول: الله أعدل من أن یدخل طلحه و الزبیر الجنّه قاتلا علیا بعد أن بایعاه… محمد بن جریر، سمعت عبادا یقول: من لم یتبرأ فی صلاته کل یوم من أعدا آل محمد حشر معهم… و هو الذی روی عن شریک، عن عاصم عن زِرّ، عن عبدالله، قال رسولالله صلیالله علیه وسلم: إذا رأیتم معاویه علی منبری فاقتلوه… وقال الدار قطنی: عباد بن یعقوب شیعی صدوق»([52])
از آنچه ذهبی گفته، روشن میشود چرا عباد از وثاقت افتاده و در نتیجه احادیثش در بسیاری از کتابهای حدیثی نیامده. او راوی این روایت است:
«… عن النبی صلیالله علیه وسلم أنه قال لعلی بن أبیطالب: أنت أول من آمن بی وأنت أول من یصافحنی یوم القیامه وأنت الصدیق الأکبر وأنت الفاروق تفرق بین الحق والباطل وأنت یعسوب المؤمنین والمال یعسوب الکفار»([53])
نمونهای دیگر (عبادهًْ بن زیاد اسدی):
او نیز از کسانی است که به گناه دوستی اهلبیت(علیهم السلام) حدیثش در هیچیک از صحاح نیامده است. علامت او در تقریب «کد» است؛ و شیخ الاسلام او را با «صدوق، رمی بالقدر و التشیع» معرفی کرده است.([۵۴])
ذهبی آشکارا او را تنها و تنها به سبب تشیعش متهم ساخته و میگوید:
«… قال محمد بن محمد بن عمرو النیسابوری الحافظ: عباده بن زیاد مُجْمَعٌ علی کذبه. قلت: هذا قول مردود، وعباده لابأس به غیر التشیّع»!([55])
نمونهای دیگر (عبادهًْ، ابو یحیی):
عقیلی او را در زمره ضعفا آورده و در توجیه جرح او متوسل به این حدیث شده است:
«… عن عباده أبو یحیی، قال: سمعت أبا داود یحدث، عن أبی الحمراء، فقال حفظت من رسولالله صلیالله علیه وسلم سبعه أشهر، أو ثمانیه أشهر یأتی ألی باب علیّ وفاطمه والحسن فیقول: الصلاه یرحمْکم الله، إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهلالبیت و یطهّرکم تطهیرا»([56])
ذهبی نیز میگوید: «کان عباده یرمیه بالکذب»؛ و سپس بلافاصله این حدیث شریف را آورده تا به خواننده بفهماند که یکی از اکاذیب عباده همین روایت است.([۵۷])
مسلم و بخاری در صحیح به او احتجاج نکردهاند؛ از اینرو این روایت در صحیحین دیده نمیشود.
جالب اینکه ابن حبان در ثقات او را توثیق کرده ولی گویا پشیمان شده و در مجروحین دربارهاش میگوید: «منکر الحدیث، ساقط الاحتجاج لما یرویه»([58]).
عبادهًْ چه روایاتی را میگفته که به سبب آن ساقط الاحتجاج و منکر الحدیث شده؟! در هر صورت او ثقه است([۵۹]).
نمونهای دیگر (عمار بن معاویه):
لقب او «دُهنی» است. مسلم و صاحبان سنن اربعه از او روایت کردهاند ولی بخاری نه! ابن حجر او را: «صدوق یتشیّع» معرفی کرده و دیگران دربارهی او چنین گفتهاند:
«… أحمد: ثقه… ابن معین: ثقه… أبو حاتم: ثقه… النسائی: ثقه، ذکره ابن حبان فی الثقات»([60])
عقیلی او را تنها و تنها به سبب تشیّعش در کتاب «الضعفاء» آورده است.([۶۱])
ذهبی در میزان میگوید:
«… وقال ابن عُبینه: قطع بِشر بن مروان عرقوبیه فی التشیّع»([62])
«عرقوبیه»، یعنی تعصب و تمایلش.
آری! شیخ الاسلام به سبب تشیع عمار در تقریب او را ثقه نخوانده و به «صدوق» بسنده کرده است!
نمونهای دیگر (حبهًْ بن جوین عرنی):
او را نیز به سبب تشیعش از وثاقت انداختهاند؛ هرچند عجلی او را ثقه دانسته است.
ابن حجر او را اینگونه معرفی میکند:
«صدوق، له أعظاط و کان غالیا فی التشیّع»([63])
بنگرید که عقیلی چه سخنی را از یحیی دربارهی او نقل کرده است:
«… حدثنا… سمعت یحیی یقول: قد رأی الشعبی رشیدا الهجری و حبه العرنی والأصبغ بن نباته و لیس یسوی هؤلاء کلهم شیئا»([64])
ابن عدی نیز سخن جالبی دربارهی حبّه دارد؛ او میگوید:
«ما رأیت له منکرا، قد جاوز الحد»؛ یعنی اینکه روایتی که از خط قرمزهای ما بگذرد از حبّه ندیدهام. مراد او از خط قرمز، بیان از فضائل اهلبیت(علیهم السلام)است.
حبّه، روای این حدیث است:
«… عن علی قال: عبدت الله مع رسوله قبل أن یعبده رجل من هذه الأمّه خمس سنین أو سبع سنین»([65])
نمونهای دیگر (ابوصلت، عبدالسلام بن صالح هروی):
اگر بخواهیم همهای آنانی را که به سبب تشیع و دوستی اهلبیت پیامبر اسلام(علیهم السلام) و نقل روایت فضائل آنان، از طرف اهل حدیث از وثاقت افتادهاند، نام بریم به «الغدیر»ی دیگر نیاز است؛ از اینرو به همین مقدار بسنده میکنیم و در پایان به ابوصلت هروی میپردازیم که در جرح او از سوی اهل حدیث، مراد ما به خوبی روشن است. از میان صاحبان صحاح، تنها ابن ماجه از او نقل کرده! و شاید از اینروست که سنن ابن ماجه را در میان سنن در جایگاه چهارم جای دادهاند!
ابو صلت هروی ساکن نیشابور و خادم امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) بوده است.
مشکل ابوصلت تشیع و نقل روایات فضائل اهلبیت(علیهم السلام) بوده است.
حسن بن علی بن مالک میگوید:
«… سألت ابن معین عن أبی صلت، فقال: ثقه صدوق إلا أنه یتشیّع»([66])
ابن عدی دربارهی او میگوید:
«له أحادیث مناکیر فی فضل أهل البیت وهو متهم فیها»([67])
آری! او فضائل اهلبیت(علیهم السلام) را نقل میکرد؛ از اینرو عقیلی دربارهی او میگوید:
«کان رافضیا خبیثا!!»([68])
ابن حبان او را در بخش مجروحین ذکر کرده و در همان آغاز جرح او میگوید:
«یروی عن حماد بن زید و أهل العراق العجائب فی فضائل علی و أهل بیته… و هو الذی روی… أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد المدینه فلیأت من قبل الباب…»([69])
سیوطی نیز سخن شگفتی آورده که خواندنی است؛ او میگوید:
«… العباس بن محمد الدوری یقول: سألت ابن معین عن أبا الصلت، فقال: ثقه. فقلت: ألیس قد حدّث عن أبی معاویه، أنا مدینه العلم؟…»([70])
بنگرید که چگونه «دوری» انگشت بر فضیلتی از فضائل امام(علیه السلام) میگذارد. از این روایت دوری روشن میشود که یکی از ملاکهای جرح روات از همان آغاز، نقل روایات فضائل اهلبیت(علیهم السلام) بوده است؛ و تنها خدا میداند که چه روایاتی بر پایهی همین ملاکها از قلم محدثان سنی افتاده و در تصانیفشان نیامده است؛ احادیثی که کسانی مانند ابوالفرج و ابن جوزی آنها را موضوعه دانستهاند و بیشتر آنها در صحاح سته نیامده است. احادیثی مانند:
1ـ إذا رأیتم معاویه علی منبری فاقتلوه.([۷۱])
2ـ اللهم اردد الشمس علی علیّ حتی یصلی فرجعت الشمس لموضعها.([۷۲])
3ـ اللهم أعط علیّا فضیله لم تعطها أحدا قبله.([۷۳])
4ـ اللهم أنزل علی آل محمد کما أنزلت علی مریم.([۷۴])
5ـ أما بعد فإنی أمرت بسد هذه الأبواب غیر باب علی.([۷۵])
6ـ أما أمنت فإنّه یحلّ لک فی مسجدی ما یحل لی و یحرم علیک ما یحرم علیّ.([۷۶])
7ـ أمر رسولالله صلیالله علیه وسلم بسد الأبواب إلاباب علیّ.([۷۷])
8ـ إنّ الله تعالی أمرنی أن أزوج فاطمه فمن علی.([۷۸])
9ـ إن الله عزوجل عهد إلیّ فی علیّ عهدا…([۷۹])
10ـ أنا دارالحکمه و علی بابها.([۸۰])
11ـ إن آل محمد شجره النبوه و آل الرحمه و موضع الرساله.([۸۱])
12ـ أنا الشجره وفاطمه فرعها و علی لقاحها و الحسن والحسین ثمرتها.([۸۲])
13ـ أنا منه و هو منی، ثم سمعنا صائحا فی السماء یقول: لاسیف إلا ذوالفقار ولافتی إلا علی.([۸۳])
14ـ أنا وعلی وفاطمه والحسن والحسین یوم القیامه فی قبه تحت العرش.([۸۴])
15ـ أنت ولیّی فی الدنیا و الآخره.([۸۵])
16ـ أنت و شیعتک فی الجنه.([۸۶])
17ـ إن فاطمه أحصنت فرجها فحرمها الله و ذریتها علی النّار.([۸۷])
18ـ إنما سمیت فاطمه لأن الله تعالی فطم محبیها عن النار.([۸۸])
19ـ إن المدینه لاتصلح إلاّ بی أو بک و أنت منی بمنزله هارون من موسی.([۸۹])
20ـ إن النبی صلیالله علیه وسلم قال لعلی: أنت وارثی.([۹۰])
21ـ إن النبی صلیالله علیه وسلم کان یوحی إلیه و رأسه فی حجر علی.([۹۱])
22ـ إن النبی صلیالله علیه وسلم قال لعلی: لایحل لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیری و غیرک.([۹۲])
23ـ أوّلکم ورودا علی الحوض، أوّلکم إسلاما علی بن أبیطالب.([۹۳])
24ـ خلقت أنا و علی من نور و کنا علی یمین العرش.([۹۴])
25ـ قالوا یا رسولالله: من یحمل رایتک یوم القیامه؟ قال: الذی حملها فی الدنیا علی بن أبیطالب.([۹۵])
26ـ ستکون من بعدی فتنه فإذا کان ذلک فالزموا علی بن أبیطالب فانّه أول من یرانی و أول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الأکبر و هو فاروق هذه الأمه یفرق بین الحق و الباطل و هو یعسوب المؤمنین و المال یعسوب المنافقین.([۹۶])
27ـ فإنّ وصیی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی و خیر من أخلف بعدی علی.([۹۷])
28ـ لکل نبی وصی و إن علیا وصیی و وارثی.([۹۸])
29ـ من أبغضنا أهل البیت حشره الله یوم القیامه یهودیا.([۹۹])
30ـ من أحبنی فلیحب علیا ومن أحب علیا فلیحب فاطمه و من أحب فاطمه فلیحب الحسن و الحسین و إن أهل الجنّه لیتباشرون و یسارعون إلی رؤیتهم ینظرون إلیهم، محبتهم إیمان و بغضهم نفاق و من أبغض أحدا من أهل بیتی فقد حرم شفاعتی فإننی نبی کریم بعثنی الله بالصدق فأحبوا أهلی و أحبوا علیّا.([۱۰۰])
31ـ من مات و من قلبه بغض لعلی بن أبیطالب، فلیمت یهودیا أو نصرانیا.([۱۰۱])
32ـ النظر إلی علی بن أبیطالب عباده.([۱۰۲])
33ـ سمعت رسولالله صلیالله علیه وسلم یوم الحدیبیه و هو آخذ بید علی یقول: هذا أمیر البرره و قاتل الفجره، منصور من نصره، مخذول من خذله ـ یمد بها صوته ـ أنا مدینه العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب.([۱۰۳])
34ـ هذه (یعنی فاطمه سلامالله علیها) منی، فمن أکرمها فقد أکرمنی و من أهانها فقد أهاننی…([۱۰۴])
35ـ وصیی و موضع سری و خلیفتی فی أهلی و خیر من أخلف بعدی علی.([۱۰۵])
36ـ یا أنس! أول من یدخل علیک من هذه الباب أمیر المؤمنین و سید المسلمین وقائد الغرّ المحجلین و خاتم الوصیین. فقلت: اللهم اجعله رجلاً من الأنصار و کتمته؛ إذا جاء علی، فقال: من هذا یا أنس؟ فقلت: علی. فقام متبشرا فاعتنقه…([۱۰۶])
37ـ ینادی منادٍ یوم القیامه غضوا أبصارکم حتی تمرّ فاطمه.([۱۰۷])
38ـ یولد لابنی هذا (یعنی حسین(علیه السلام)) ولد یقال له علی، إذا کان یوم القیامه نادی منادٍ من بطنان العرش: ألا لیقم سید العابدین فیقوم هو. و یولد له ولد یقال له محمد، إذا رأیته یا جابر فاقرأ علیه منی السلام…([۱۰۸])
39ـ قال علی یوم الشوری: أنشدکم بالله هل فیکم من ردت له الشمس غیری؟([۱۰۹])
40ـ کنا حول النبی صلیالله علیه وسلم فأقبل علی بن أبیطالب فأدام رسولالله صلیالله علیه وسلم النظر إلیه، ثم قال: من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه و إلی نوح فی حکمه و إلی إبراهیم فی حلمه فلینظر إلی هذا.([۱۱۰])
جمع بندی و نتیجهگیری
با توجه به آنچه گفته شد میتوان اینطور نتیجهگیری کرد که نویسندگان کتابها صحاح حتی الامکان سعی داشتند احادیثی را که به نوعی مربوط به خلافت بلافصل حضرت علی(علیه السلام) است ذکر نکنند.
در این راستا آنان مبنای خود را در پذیرش روایات، شیعه نبودن راوی قرار داده بودند و به این وسیله بسیاری از روایات فضائل کنار گذاشته شده مگر آنکه آن روایات به قدری شهرت داشته که آنان مجبور به ذکر آن میشدند.
آنان در پذیرش روایات شروط دیگری را نیز وضع کردند که در بسیاری از موارد به آن شروط هم وفا نکردند که بعد از آنان بعضی از علما مانند حاکم نیشابوری در کتابی (المستدرک) آن روایات را جمعآوری کرد که در آن روایات زیادی از فضائل ذکر شده است.
البته ریشه این کار همان طور که در قبل بیان شد، به زمان خلیفه اول بر میگردد که بعد از رحلت پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) که با نقل احادیث مخالفت کرد و جز در زمان کوتاه خلافت حضرت علی(علیه السلام) این سیاست ادامه داشت تا اینکه در زمان عمر بن عبد العزیر این سنت شکسته شد.
این در حالی بود که از همان آغاز علیه اهل بیت(علیهم السلام) به طور عام و حضرت علی(علیه السلام) به طور خاص حساسیتهای زیادی به وجود آوردند تا جایی که در زمان خلافت امویان سب و لعن علی بن ابی طالب(علیه السلام) در منابر به یک امر رسمی تبدیل شد و خفقان به حدی بود که حتی قبر آن حضرت مخفی بود و همزمان در این مدت با نقل روایت فضائل به شدت مخالفت میشد و فقط راویانی که دنبال جلب رضایت خلفا بودند مجال کار داشتند و به این صورت بسیاری از روایات را دستخوش تحریف نمودند یا روایات جعلی در فضیلت خلفا به وجود آمد و در مقابل روایات فضائل اهل بیت(علیهم السلام) را کنار گذاشتند.
علاوه بر آن بعضی از صاحبان صحاح چون در مقابل معتزله قرار داشتند و معتزله قائل به فضیلت علی بن ابی طالب(علیه السلام) بر سایر خلفا بودند، این هم انگیزهای شد که آنان در نیاوردن روایات فضائل مصممتر باشند، و به این وسیله ظلم مضاعفی را در حق اهل بیت پیامبر(صل الله علیه و آله) روا داشتند.
[۱]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۶.
[۲]) همان؛ زیرنویس؛ نیز نک: تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۸۸.
[۳]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۸.
[۴]) آل عمران / ۱۴۴.
[۵]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۵۲.
[۶]) همان؛ زیرنویس.
[۷]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۷۴.
[۸]) میزان الاعتدال، ج۲، ص۷۵.
[۹]) همان.
[۱۰]) همان، ص۷۶.
[۱۱]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۵۴.
[۱۲]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۸.
[۱۳]) ذلک خیر البشر نیز آمده.
[۱۴]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۶۴.
[۱۵]) ج۳، ص۷۹.
[۱۶]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۸۵.
[۱۷]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۴۱.
[۱۸]) ج۲، ص۵۸۸.
[۱۹]) تقریب التهذیب، ج۲، ص۴۳.
[۲۰]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۲۷.
[۲۱]) قالوا: درست است.
[۲۲]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۵۹۶.
[۲۳]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۶۵.
[۲۴]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۲۱۱.
[۲۵]) فضائل الصحابه؛ احمد بن حنبل؛ ج۲، ص۶۱۷.
[۲۶]) تقریب التهذیب؛ ج۲، ص۲۰۲.
[۲۷]) ج۲، ص۶۳۵.
[۲۸]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۶۶۸.
[۲۹]) فضائل الصحابه؛ ج۲، ص۶۳۴.
[۳۰]) همان.
[۳۱]) ج۱، ص۲.
[۳۲]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۳۷.
[۳۳]) یعنى حدیثش صحیح است.
[۳۴]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۴۳.
[۳۵]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۲۸.
[۳۶]) ج۲، ص۴۵.
[۳۷]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۱۶۸.
[۳۸]) تهذیب التهذیب؛ ج۲، ص۲۶۳.
[۳۹]) تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۲۳۰.
[۴۰]) الضعفاء الکبیر، ج۲، ص۳۷.
[۴۱]) التاریخ الکبیر؛ ج۳، ص۲۳۵.
[۴۲]) تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۱۷۷.
[۴۳]) ضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۱۳۸.
[۴۴]) میزان الاعتدال؛ ج۲، ص۳۶۹.
[۴۵]) همان.
[۴۶]) همان؛ ج۳، ص۱۶۸.
[۴۷]) ج۳، ص۵۴.
[۴۸]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۶۵.
[۴۹]) المجروحین، ج۲، ص۱۹۵.
[۵۰]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۱۶۸.
[۵۱]) نک: تقریب التهذیب؛ ج۱، ص۳۷۶ با زیرنویس.
[۵۲]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۳۷۹.
[۵۳]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۴.
[۵۴]) تقریب، ج۱، ص۳۷۳ در تقریب نام او عباد، ذکر شده.
[۵۵]) میزان الاعتدال؛ ج۱، ص۳۸۱.
[۵۶]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۱۳۱.
[۵۷]) میزان الاعتدال؛ ج۳، ص۳۸۱.
[۵۸]) تهذیب التهذیب؛ ج۵، ص۱۰۰.
[۵۹]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۳۷۶.
[۶۰]) نک: همان؛ ج۲، ص۵۴.
[۶۱]) الضعفاء الکبیر، ج۳، ص۳۲۳.
[۶۲]) میزان الاعتدال، ج۳، ص۱۷۰.
[۶۳]) نک: تقریب التهذب؛ ج۱، ص۱۵۰.
[۶۴]) الضعفاء الکبیر؛ ج۱، ص۲۹۵.
[۶۵]) اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه؛ السیوطی؛ ج۱، ص۳۲۲.
[۶۶]) تهذیب التهذیب؛ ابن حجر؛ ج۶، ص۲۸۲.
[۶۷]) همان، ص۲۸۳.
[۶۸]) الضعفاء الکبیر؛ ج۳، ص۷۰.
[۶۹]) المجروحین، ابن حبان، ج۲، ص۱۵۱.
[۷۰]) اللآلی المصنوعه؛ ج۱، ص۳۳۱.
[۷۱]) فهارس اللآلی المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه، ص۱۰.
[۷۲]) همان، ص۲۴.
[۷۳]) همان.
[۷۴]) همان.
[۷۵]) همان؛ ص۲۵.
[۷۶]) همان.
[۷۷]) همان، ص۲۶.
[۷۸]) همان؛ ص۲۹.
[۷۹]) همان؛ ص۳۰.
[۸۰]) همان؛ ص۳۲.
[۸۱]) همان.
[۸۲]) همان.
[۸۳]) همان؛ ص۳۳.
[۸۴]) همان.
[۸۵]) همان؛ ص۳۴.
[۸۶]) همان.
[۸۷]) همان؛ ص۳۷.
[۸۸]) همان؛ ص۴۱.
[۸۹]) همان.
[۹۰]) همان؛ ص۴۴.
[۹۱]) همان.
[۹۲]) همان.
[۹۳]) همان؛ ص۴۵.
[۹۴]) همان؛ ص۵۸.
[۹۵]) همان؛ ص۶۰.
[۹۶]) همان؛ ص۶۳.
[۹۷]) همان؛ ص۷۳.
[۹۸]) همان؛ ص۸۶.
[۹۹]) همان؛ ص۱۰۲.
[۱۰۰]) همان؛ ص۱۰۴.
[۱۰۱]) همان؛ ص۱۲۴.
[۱۰۲]) همان؛ ص۱۲۹.
[۱۰۳]) همان؛ ص۱۳۲.
[۱۰۴]) همان؛ ص۱۳۳.
[۱۰۵]) همان؛ ص۱۳۶.
[۱۰۶]) همان؛ ص۱۴۰.
[۱۰۷]) همان؛ ص۱۵۱.
[۱۰۸]) همان.
[۱۰۹]) همان؛ ص۱۸۵.
[۱۱۰]) همان؛ ص۱۹۱.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی















هیچ نظری وجود ندارد