در نهضت حسینی عوامل متعددی دخالت داشته است، و همین امر سبب شده است که این حادثه با این که از نظر تاریخی و وقاع سطحی، طول و تفصیل زیادی ندارد، از نظر تفسیری و از نظر پی بردن به ماهیت این واقعه ی بزرگ تاریخی، بسیار بسیار پیچیده باشد.یکی از علل این که تفسیرهای مختلفی درباره ی این حادثه شده و احیانا سوء استفاده هایی از این حادثه ی عظیم و بزرگ شده است ، پیچیدگی این داستان است از نظر عناصری که در به وجود آمدن این حادثه مؤثر بوده اند. ما دراین حادثه به مسائل زیادی برمی خوریم : در یک جا سخن از بیعت خواستن از امام حسین و امتناع امام از بیعت کردن است. در جای دیگر دعوت مردم کوفه از امام و پذیرفتن امام این دعوت راست. در جای دیگر، امام به طور کلی بدون توجه به مسئله ی بیعت خواستن و امتناع از بیعت و بدون این که اساسا توجهی به این مسئله بکند که مردم کوفه از او بیعت خواسته اند او را دعوت کرده اند یا نکرده اند، از اوضاع زمان وضع حکومت وقت، انتقاد می کند، شیوع فساد را متذکر می شود، تغییر ماهیت اسلام را یادآوری می کند، حلال شدن حرام ها و حرام شدن حلال ها را بیان می نماید؛ و آن وقت می گوید: وظیفه ی یک مرد مسلمان این است که در مقابل چنین حوادثی ساکت نباشد.در این مقام می بینیم امام نه سخن از بیعت می آورد و نه سخن از دعوت. نه سخن از بیعتی که یزید از او می خواهد و نه سخن از دعوتی که مردم کوفه از او کرده اند. قضیه از چه قرار است؟ آیا مسئله مسئله ی بیعت بود؟ آیا مسئله، مسئله ی دعوت بود؟ ایا مسئله ، مسئله ی اعتراض و انتقاد و یا شیوع منکرات بود؟ کدام یک از این قضایا بود؟ این مسئله را ما بر چه اساسی توجیه کنیم ؟ به علاوه چه تفاوتی واضح و بینی میان عصر امام یعنی دوره ی یزید با دوره های قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره ی معاویه که امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد ولی امام حسین علیه السلام به هیچ وجه سر صلح با یزید نداشت و چنین صلحی را جایز نمی شمرد.حقیقت مطلب این است که همه ی این عوامل، مؤثر و دخیل بوده است. یعنی همه ی این عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه ی این عوامل عکس العمل نشان داده است . پاره ای از عکس العملها و عملهای امام براساس امتناع از بیعت است ، پاره ای از تصمیمات امام بر اساس دعوت مردم کوفه است و پاره ای بر اساس مبارزه با منکرات و فسادهایی که در آن زمان به هر حال وجود داشته است. همه ی این عناصر، در حادثه ی کربلا که مجموعه ای است از عکس العملها و تصمیماتی که از طرف وجود مقدس ابا عبدالله علیه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است.
[۱٫ بیعت (۲)]ابتدا درباره ی مسئله ی بیعت بحث می کنیم که این عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بیعت خواهی چه عکس العملی نشان داد و تنها بیعت خواستن برای امام چه وظیفه ای ایجاب می کرد؟همه شنیده ایم که معاویه بن ابی سفیان با چه وضعی به حکومت و خلافت رسید. بعد از آنکه اصحاب امام حسن علیه السلام آن قدر سستی نشان دادند، امام حسن یک قرارداد موقت با معاویه امضاء می کند نه بر اساس خلافت و حکومت معاویه، بلکه بر این اساس که معاویه اگر می خواهد حکومت کند برای مدت محدودی حکومت کند و بعد از آن، مسلمین باشند و اختیار خودشان، و آن کسی را که صلاح می دانند، به خلافت انتخاب کنند.و به عبارت دیگر به دنبال آن کسی که تشخیص می دهند ( صلاحیت خلافت را دارد) و از طرف پیغمبر اکرم منصوب شده است، بروند.تا زمان معاویه، مسئله ی حکومت و خلافت، یک مسئله ی موروثی نبود، مسئله ای بود که درباره ی آن تنها دو طرز فکر وجود داشت. یک طرز فکر این بود که خلافت، فقط و فقط شایسته ی کسی است که پیغمبر به امر خدا او را منصوب کرده باشد. و فکر دیگر این بود که مردم حق دارند خلیفه ای برای خودشان انتخاب کنند.به هر حال این مسئله در میان نبود که یک خلیفه تکلیف مردم را برای خلیفه ی بعدی معین کند، برای خود جانشین معین کند، او هم برای خود جانشین معین کند و .. و دیگر، مسئله ی خلافت نه دائر مدار نص پیغمبر باشد و نه مسلمین در انتخاب او دخالتی داشته باشند.یکی از شرایطی که امام حسن در آن صلح نامه گنجاند ولی معاویه صریحا به آن عمل نکرد ( مانند همه ی شرایط دیگر) بلکه امام حسن را مخصوصا با مسمومیت کشت واز بین برد که دیگر موضوعی برای این ادعا باقی نماند و به اصطلاح مدعی در کار نباشد. همین بود که معاویه حق ندارد تصمیمی برای مسلمین بعد از خودش بگیرد، خودش هرمصیبتی برای دنیای اسلام هست، هست ، بعد دیگر اختیار با مسلمین باشد و به هر حال اختیار با معاویه نباشد.اما تصمیم معاویه از همان روزهای اول این بود که نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخین، کاری کند که خلافت را به شکل سلطنت در آورد. ولی خود او احساس می کرد که این کار فعلا زمینه ی مساعدی ندارد. درباره ی این مطلب زیاد می اندیشید و با دوستان خاص خود در میان می گذاشت ولی جرأت اظهار آن را نداشت و فکر نمی کرد که این مطلب عملی شود.بعد از این که (۳) معاویه درنیمه ی ماه رجب سال شصتم می میرد، یزید به حاکم مدینه (۴) که از بنی امیه بود نامه ای می نویسد و طی آن موت معاویه را اعلام می کند و می گوید: از مردم برای من بیعت بگیر. او می دانست که مدینه مرکز است و چشم همه به مدینه دوخته شده ، در نامه ی خصوصی دستور شدید خودش را صادر می کند، می گوید: حسین بن علی را بخواه و از او بیعت بگیر، و اگر بیعت نکرد، سرش را برای من بفرست.بنابراین یکی از چیزهایی که امام حسین با آن مواجه بود تقاضای بیعت با یزید بن معاویه ی این چنینی بود که گذشته از همه ی مفاسد دیگر، دو مفسده در بیعت با این آدم بود که حتی در مورد معاویه وجود نداشت.یکی این که بیعت با یزید، تثبیت خلافت موروثی از طرف امام حسین بود. یعنی مسئله ی خلافت یک فرد مطرح نبود. مسئله ی خلافت موروثی مطرح بود.مفسده ی دوم مربوط به شخصیت خاص یزید بود که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز می کرد. او نه تنها مرد فاسق و فاجری بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگی سیاسی هم نداشت . معاویه و بسیاری از خلفای آل عباس هم ، مردمان فاسق و فاجری بودند، ولی یک مطلب را کاملا درک می کردند، و آن این که می فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقی بماند، باید تا حدود زیادی مصالح اسلامی را رعایت کنند. لهذا خلفایی که عاقل، فهمیده و سیاستمدار بودند [رعایت این نکته را می کردند]…. ولی یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت، آدم متهتکی بود، آدم هتاکی بود، خوشش می آمد به مردم و اسلام بی اعتنایی کند، حدود اسلامی را بشکند. معاویه هم شاید شراب می خورد ( این که می گویم شاید، از نظر تاریخی است، چون یادم نمی آید، ممکن است کسانی با مطالعه ی تاریخ . موارد قطعی پیدا کنند(۵) ولی هرگز تاریخ نشان نمی دهد که معاویه در یک مجلس علنی شراب خورده باشد یا در حالتی که مست است وارد مجلس شده باشد؛ در حالی که این مرد علنا در مجلس رسمی شراب می خورد، مست لا یعقل می شد و شروع می کرد به یاوه سرایی .تمام مورخین معتبر نوشته اند که این مرد، میمون باز و یوزباز بود. میمونی داشت که به آن کنیه ی «اباقیس» داده بود و او را خیلی دوست می داشت. چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود، اخلاق بادیه نشینی داشت، با سگ و یوز و میمون انس و علاقه ی بالخصوصی داشت . مسعودی در مروج الذهب می نویسد:میمون را لباسهای حریر و زیبا می پوشانید و در پهلوی [ی] دست خود بالاتر از رجال کشوری و لشکری می نشاند!این است که امام حسین علیه السلام فرمود : « و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید » . (6) میان او و دیگران تفاوت وجود داشت. اصلا وجود این شخص تبلیغ علیه السلام بود . برای چنین شخصی از امام حسین علیه السلام بیعت می خواهند ! امام از بیعت امتناع می کرد و می فرمود: من به هیچ وجه بیعت نمی کنم . آنها هم به هیچ وجه از بیعت خواستن صرف نظر نمی کردند . این یک عامل و جریان بود. تقاضای شدید که ما نمی گذاریم شخصیتی چون تو بیعت نکند. ( آدمی که بیعت نمی کند یعنی من در مقابل این حکومت تعهدی ندارم، من معترضم . ) به هیچ وجه حاضر نبودند که امام حسین علیه السلام بیعت نکند و آزادانه در میان مردم راه برود. این بیعت نکردن را خطری برای رژیم حکومت خودشان می دانستند. خوب هم تشخیص داده بودند و همین طور هم بود.بیعت نکردن امام یعنی معترض بودن، قبول نداشتن، اطاعت یزید را لازم نشمردن، بلکه مخالفت با او را واجب دانستن. آنها می گفتند: باید بیعت کنید، امام می فرمود: بیعت نمی کنم . حال در مقابل این تقاضا، در مقابل این عامل، امام چه وظیفه ای دارند؟ بیش از یک وظیفه ی منفی، وظیفه ی دیگری ندارند: بیعت نمی کنم. حرف دیگری نیست، بیعت می کنید؟ خیر. اگر بیعت نکنید کشته می شوید! من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نمی کنم، دراینجا جواب امام فقط یک «نه» است.حاکم مدینه که یکی از بنی امیه بود امام را خواست. ( البته باید گفت: گرچه بنی امیه تقریبا همه ، عناصر ناپاکی بودند ولی او تا اندازه ای با دیگران فرق داشت. ) در آن هنگام امام در مسجد مدینه ( مسجد پیغمبر ) بودند. عبدالله بن زبیر هم نزد ایشان بود.مأمور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند و گفت: حاکم صحبتی با شما دارد. گفتند: تو برو بعد ما می آئیم. عبدالله بن زبیر گفت: در این موقع که حاکم ما را خواسته است شما چه حدس می زنید؟ امام فرمود: «اظن ان طاغیتهم قد هلک » . فکر می کنم فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت می خواهد. عبدالله بن زبیر گفت: خوب حدس زدید، من هم همین طور فکر می کنم، حالا چه می کنید؟ امام فرمود : من می روم . تو چه می کنی؟ حالا ببینم .عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد. امام علیه السلام رفت، عده ای از جوانان بنی هاشم را هم با خود برد و گفت : شما بیرون بایستید، اگر فریادمن بلند شد، بریزید تو، ولی تا صدای من بلند نشده داخل نشوید.«مروان حکم » ، این اموی پلید معروف که زمانی حاکم مدینه بود آنجا حضور داشت. (۷) حاکم نامه ی علنی را به اطلاع امام رساند. امام فرمود: چه می خواهید؟ حاکم شروع کرد با چرب زبانی صحبت کردن .گفت: مردم با یزید بیعت کرده اند، معاویه نظرش چنین بوده است، مصلحت اسلام چنین ایجاب می کند… خواهش می کنم شما هم بیعت بفرمائید، مصلحت اسلام در این است . بعد هر طور که شما امرکنید اطاعت خواهد شد. تمام نقائصی که وجود دارد مرتفع می شود.امام فرمود: شما برای چه از من بیعت می خواهید؟ برای مردم می خواهید. یعنی برای خدا که نمی خواهید. از این جهت که آیا خلافت شرعی است یا غیر شرعی، و من بیعت کنم تا شرعی باشد که نیست. بیعت می خواهید که مردم دیگر بیعت کنند. گفت : بله ، فرمود: پس بیعت من در این اتاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم برای شما چه فایده ای دارد؟ حاکم گفت: راست می گوید باشد برای بعد. امام فرمود: من باید بروم. حاکم گفت: بسیار خوب، تشریف ببرید. مروان حکم گفت: چه می گویی؟!! اگراز اینجا برود معنایش این است که بیعت نمی کنم. آیا اگر از اینجا برود بیعت خواهد کرد؟! فرمان خلیفه را اجرا کن . امام گریبان مروان را گرفت و او را بالا بردو محکم به زمین کوبید. فرمود: تو کوچک تر از این حرفها هستی.سپس بیرون رفت و بعد از آن، سه شب دیگر هم در مدینه ماند. شبها سر قبر پیغمبر اکرم می رفت و در آنجا دعا می کرد. می گفت خدایا راهی جلوی من بگذار که رضای تو در آن است.در شب سوم، امام سر قبر پیغمبر اکرم (۸) می رود، دعا می کندو بسیار می گرید و همانجا خوابش می برد. در عالم رؤیا پیغمبر اکرم را می بیند. خوابی می بیند که برای او حکم الهام و وحی را داشت. حضرت فردای آن روز از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه نه از بی راهه به طرف مکه رفت. (۹) بعضی از همراهان عرض کردند: « یابن رسول الله ! لو تنکبت الطریق الاعظم » بهتر است شما از شاهراه نروید، ممکن است مأمورین حکومت، شما را برگردانند، مزاحمت ایجاد کنند، زد و خوردی صورت گیرد. ( یک روح شجاع، یک روح قوی هرگز حاضر نیست چنین کاری کند. ) فرمود: من دوست ندارم شکل یک آدم یاغی و فراری را به خود بگیرم، از همین شاهراه می روم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه ی حسینی که هیچ شکی در آن نمی شود کرد مسئله ی بیعت است؛ بیعت برای یزید که به نص قطعی تاریخ ، از امام حسین علیه السلام می خواستند.یزید در نامه ی خصوصی خود چنین می نویسد: « خذ الحسین بالبیعه اخذا شدیدا » (10) حسین را برای بیعت گرفتن محکم بگیر و تا بیعت نکرده رها نکن. امام حسین هم شدیدا در مقابل این تقاضا ایستاده بود و به هیچ وجه حاضر به بیعت با یزید نبود، جوابش نفی بود و نفی .حتی در آخرین روزهای عمر امام حسین که در کربلا بودند، عمر سعد آمد و مذاکراتی با امام کرد. در نظر داشت با فکر امام را به صلح با یزید وادار کند. البته صلح هم جز بیعت چیز دیگری نبود. امام حاضر نشد. از سخنان امام که در روز عاشورا فرموده اند کاملا پیداست که بر حرف روز اول خود هم چنان باقی بوده اند:لا ، و الله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید. (۱۱)نه ، به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد. هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد. حتی در همین شرایط که امروز قرار گرفته ام و می بینم که کشته شدن خودم را، کشته شدن عزیزانم را، کشته شدن یارانم را، اسارت خاندانم را، حاضر نیستم با یزید بیعت کنم.این عامل از کی وجود پیدا کرد؟از آخر زمان معاویه، وشدت و فوریت آن بعد از مردن معاویه و به حکومت رسیدن یزید بود.
[۲٫ دعوت مردم کوفه (۱۲)]عامل دوم، مسئله ی دعوت بود. شاید در بعضی کتابها خوانده باشید مخصوصا در این کتابهای به اصطلاح تاریخی که به دست بچه های مدرسه می دهند. می نویسند که در سال شصتم هجرت، معاویه مرد، بعد مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند که آن حضرت را به خلافت انتخاب کنند. امام حسین به کوفه آمد، مردم کوفه غداری و بی وفایی کردند، ایشان را یاری نکردند، امام حسین کشته شد!انسان وقتی این تاریخ ها را می خواند فکر می کند امام حسین مردی بود که در خانه ی خودش راحت نشسته بود، کاری به کار کسی نداشت و درباره ی هیچ موضوعی هم فکر نمی کرد، تنها چیزی که امام را از جا حرکت داد، دعوت مردم کوفه بود! در صورتی که امام حسین در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود، برای امتناع از بیعت از مدینه خارج می شود و چون مکه، حرم امن الهی است و در آنجا امنیت بیشتری وجود دارد و مردم مسلمان احترام بیشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکه احترام بیشتری قائل شود، به آنجا می رود ( روزهای اولی است که معاویه از دنیا رفته و شاید هنوز خبر مردن او به کوفه نرسیده)، نه تنها برای این که آنجا مأمن بهتری است، بلکه برای این که مرکز اجتماع بهتری است.در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است، مردم از اطراف و اکناف به مکه می آیند و بهتر می توان آنها را ارشاد کرد و آگاهی داد. بعد، موسم حج فرا می رسد که فرصت مناسبتری برای تبلیغ است. بعد از حدود دو ماه، نامه های مردم کوفه می رسد. نامه های مردم کوفه به مدینه نیامد، و [لکن] امام حسین نهضتش را از مدینه شروع کرده است. نامه های مردم کوفه در مکه به دست امام حسین رسید،یعنی وقتی که امام تصمیم خود را بر امتناع از بیعت گرفته بود و همین تصمیم، خطری بزرگ برای او به وجود آورده بود. ( خود امام و همه می دانستند که نه اینها از بیعت گرفتن دست برمی دارند و نه امام حاضر به بیعت است) بنابراین:«دعوت مردم کوفه عامل اصلی در یان نهضت نبود بلکه عامل فرعی بود، و حداکثر تأثیری که برای دعوت مردم کوفه می توان قائل شد این است که این دعوت از نظر مردم و قضاوت تاریخ در آینده فرصت به ظاهر مناسبی برای امام به وجود آورد. »کوفه ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامی بود. (۱۳) این شهر که رد زمان عمر بن الخطاب ساخته شده، یک شهر لشکر نشین بود و نقش بسیار مؤثری در سرنوشت کشورهای اسلامی داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق می شد.کوفه ی آن وقت را با مدینه یا مکه ی آن وقت نمی شد مقایسه کرد؛ با خراسان آن وقت هم نمی شد مقایسه کرد، رقیب آن فقط شام بود. حداکثر تأثیر دعوت مردم کوفه، در شکل این نهضت بود یعنی در این بود که امام حسین ازمکه حرکت کند و آنجا را مرکز قرار ندهد ( البته خود مکه اشکالاتی دارد و نمی شد آنجا را مرکز قرار داد )؛ پیشنهاد « ابن عباس » را برای رفتن به یمن و کوهستانهای آنجا را پناهگاه قرار دادن، نپذیرد، مدینه ی جدش را مرکز قرار ندهد؛ بیایدبه کوفه. پس دعوت مردم کوفه در یک امر فرعی دخالت داشت، در این که این نهضت و قیام در عراق صورت گیرد، و الا عامل اصلی نبود.وقتی امام در بین راه به سر حد کوفه می رسد با لشکر «حر» مواجه می شود. حر … (۱۴) می خواست ایشان را به طرف کوفه ببرد و امام امتناع کرد. حسین حاضر نبود تن به ذلت بدهد؛ چون او می خواست آقا را تحت الحفظ ببرد. فرمود: ابدا من نمی آیم . بالأخره پس از مذاکراتی قرار شد راهی را بگیرند که نه منتهی به کوفه بشود و نه منتهی به مدینه، یعنی به اصطلاح جهت غرب را بگیرند.[امام (۱۵)] به مردم کوفه می فرماید: شما مرا دعوت کردید. اگر نمی خواهید برمی گردم. معنایش این نیست که برمی گردم و با یزید بیعت می کنم و از تمام حرفهایی که در باب امر به معروف و نهی از منکر، شیوع فسادها و وظیفه ی مسلمان در این شرایط گفته ام، صرف نظر می کنم، بیعت کرده و در خانه ی خود می نشینم و سکوت می کنم، خیر، من این حکومت را صالح نمی دانم و برای خود وظیفه ای قائل هستم. شما مردم کوفه مرا دعوت کردید، گفتید:«ای حسین! تو را در هدفی که داری یاری می دهیم، اگر بیعت نمی کنی، نکن. تو به عنوان امربه معروف ونهی از منکر اعتراض داری، قیام کرده ای، ما ترا یاری می کنیم. من هم آمده ام سراغ کسانی که به من وعده ی یاری داده اند. حال می گوئید: مردم کوفه به وعده ی خودشان عمل نمی کنند، بسیار خوب ما هم به کوفه نمی رویم، برمی گردیم به جایی که مرکز اصلی خودمان است. به مدینه یا حجاز یا مکه می رویم تا خدا چه خواهد. به هر حال ما بیعت نمی کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم » .پس حداکثر تأثیر این عامل یعنی دعوت مردم کوفه این بوده که امام را از مکه بیرون بکشاند، و ایشان به طرف کوفه بیایند.البته نمی خواهیم بگویم که واقعا اگر اینها دعوت نمی کردند، امام قطعا در مدینه یا مکه می ماند، نه تاریخ نشان می دهد که همه ی اینها برای امام محذور داشته است.مکه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهری وضع بهتری نسبت به کوفه نداشت. قرائن زیادی در تاریخ هست که نشان می دهد اینها تصمیم گرفته بودند که چون امام بیعت نمی کند، در ایام حج ایشان را از میان بردارند. تنها نقل « طریحی » نیست، دیگران هم نقل کرده اند که امام از این قضیه آگاه شد که اگر درایام حج در مکه بماند ممکن است در همان حال احرام که قاعده کسی مسلح نیست، مأمورین مسلح بنی امیه خون او را بریزند، هتک خانه ی کعبه شود، هتک حج و هتک اسلام شود. دو هتک: هم فرزند پیغمبر، در حال عبادت، در حریم خانه ی خدا کشته شود، و هم خونش هدر رود . بعد شایع کنند که حسین بن علی با فلان شخص اختلاف جزئی داشت و او ، حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفی کرد؛ و در نتیجه خون امام به هدر رود.امام در فرمایشات خود به این موضوع اشاره کرده اند. در بین راه که می رفتند، شخصی از امام پرسید: چرا بیرون آمدی؟ معنی سخنش این بود که تو در مدینه جای امنی داشتی، آنجا در حرم جدت، کنار قبر پیغمبر کسی متعرض نمی شد. یا در مکه می ماندی کنار بیت الله الحرام . اکنون که بیرون آمدی برای خودت خطر ایجاد کردی . فرمود:اشتباه می کنی، من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند کرد تا این خون را از قلب من بیرون بریزند. اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذیری نیست. آنها از من چیزی می خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم. من هم چیزی می خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمی کنند.
[۳٫ امر به معروف و نهی از منکر (۱۶)]عامل سوم، امر به معروف [و نهی از منکر] است. این نیز نص کلام خود امام است. تاریخ می نویسد: محمد ابن حنفیه برادر امام در ان موقع دستش فلج شده بود، معیوب بود، قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شرکت نکرد. امام وصیتنامه ای می نویسد وآن را به او می سپارد: «هذا ما اوصی به الحسین بن علی اخاه محمدا المعروف بابن الحنفیه» . دراینجا امام جمله هایی دارد: حسین به یگانگی خدا ، به رسالت پیغمبر شهادت می دهد( چون امام می دانست که بعدعده ای خواهند گفت حسین از دین جدش خارج شده است) تا آنجا راز قیام خود را بیان می کند:انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لامفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی و ابی علی بن ابی طالب علیه السلام . (۱۷)دیگر در اینجا مسئله ی دعوت اهل کوفه وجود ندارد. حتی مسئله ی امتناع از بیعت را هم مطرح نمی کند. یعنی غیر از مسئله ی بیعت خواستن و امتناع من از بیعت، مسئله ی دیگری هم وجود دارد. اینها اگر از من بیعت نخواهند، ساکت نخواهم نشست. مردم دنیا بدانند: « ماخرجت اشرا و لا بطرا» حسین بن علی، طالب جاه نبود، طالب مقام و ثروت نبود، مرد مفسد و اخلالگری نبود ظالم و ستمگر نبود؛ او یک انسان مصلح بود. « ولا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی…. »
[بررسی ارزش هر یک از عوامل (۱۸)]این سه عامل از نظر ارزش در یک درجه نیستند. هر کدام در حد معینی به نهضت امام ارزش می دهند.
[ارزش و درجه ی عامل دعوت]ارزشی که این عامل می دهد، بسیار بسیار ساده و عادی است( البته ساده و عادی در سطح عمل امام حسین علیه السلام نه در سطح کارهای ما ) برای این که به موجب این عامل یک استان و یک منطقه ای که از نیرویی بهره مند است آمادگی خود را اعلام می کند.طبق قاعده، حداکثر صدی پنجاه، احتمال پیروزی وجود داشت. احدی بیش از این احتمال پیروزی نمی داد. پس از آنکه اهل کوفه امام را دعوت کردند و فرض کنیم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقی می ماندند و خیانت نمی کردند، کسی نمی توانست احتمال بدهد که موفقیت امام صددرصد است. چون تمام مردم که مردم کوفه نبودند.اگر مردم شام را که قطعا به آل ابوسفیان وفادار بودند به تنهائی در نظر می گرفتند کافی بود که احتمال پیروزی را صدی پنجاه تنزل دهد؛ به این جهت که، همین مردم شام بودند که دردوران خلافت امیرالمؤمنین با مردم کوفه در صفین روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم کوفه بجنگند، کشته بدهند و مقاومت کنند. ولی به هر حال، صدی چهل یا صدی سی احتمال موفقیت هست. مردمی اعلام آمادگی می کنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت می دهد. این یک حد معینی از ارزش را داراست که همان حد عادی است، یعنی بسیاری از افراد عادی در چنین شرایطی پاسخ مثبت می دهند…
[ارزش و درجه ی عامل بیعت]عامل تقاضای بیعت و امتناع امام، که از همان روزهای اول ظاهر شد، ارزش بیشتری نسبت به مسئله ی دعوت، به نهضت حسینی می دهد. به جهت این که روزهای اول است، هنوز مردمی اعلام یاری و نصرت نکرده اند، دعوت و اعلام وفاداری نکرده اند . یک حکومت جابر و مسلط، حکومتی که در بیست سال گذشته، دردوران معاویه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است، (تقاضای بیعت می کند. )معاویه مخصوصا در ده سال دوم حکومت و سلطنت خود به قدری خشونت نشان داد که به اصطلاح، تسمه ازگرده ی همه کشید. کاری کرد که در تمام قلمرو او حتی مدینه ی طیبه و مکه ی معظمه در نمازهای جمعه « علی بن ابی طالب » را علی رؤوس الأشهاد به عنوان یک عمل عبادی لعنت می کردند. و اگر صدای کسی در می آمد. دیگر اختیار سرش را نداشت، سرش از خودش نبود. آن چنان تسمه از گرده ها کشیده بود که دراواخر عهد او نام علی را بر زبان آوردن جرم بود. این، متن تاریخ است.اگر می خواستند بگویند علی بن ابی طالب، با اشاره و بیخ گوشی می گفتند. کار به آنجا کشیده بود که اگر حدیثی مربوط به علی بود و در آن، فضیلتی ولو کوچکترین فضیلت از علی گنجانده شده بود،محدثین و راوی ها که احادیث را برای یکدیگر روایت می کردند، در صندوقخانه های خلوت، پرده ها را می آویختند، درها را می بستند، یکدیگر را قسم می دادند که این را فاش نکنی، از قول من همه جا نقل نکنی، اگر می خواهی روایت کنی برای آدمی روایت کن که صددرصد راوی باشد و جذب کند و افشا نکند.در یک چنین شرایط سختی، جانشین همین آدم، خلیفه شده است و از او جوان تر، مغرورتر، سفاک تر و بی سیاست تر که حتی ملاحظات سیاسی را هم نمی کند. آن وقت ، «نه» گفتن در مقابل چنین قدرتی کار کوچکی نیست (باید بیعت بکنی! بیعت نمی کنم، تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بکنید، بیعت نمی کنم. )از این نظر که می بینیم، در این حال امام به تنهایی و بشخصه در مقابل تقاضای نامشروع یک قدرت بسیار بسیار جبار ایستاده است بدون این که نامی از اعوان و انصار باشد، حتی صدی ده هم احتمال موفقیت باشد، از این نظر که حاضر نیست رأی و عقیده ی خودش را بفروشد، تظاهر بکند. چون بعدها تاریخ نخواهد گفت حسین به زور و جبر بیعت کرد.همین هایی که بیعت را به جبر می گیرند، تاریخ را هم به زور پول می سازند، همانطور که ساختند.معاویه و اطرافیانش قسمتی از بیت المال مسلمین را به اصطلاح امروز صرف اجیر کردن و استخدام روحانیت آن روز می کردند. راوی های بی بند و بار، بی عقیده و بی ایمان را با زور پول می خریدند. و آنها احادیث پیغمبر را تغییر می دادند، اسمها را در احادیث پیغمبر عوض می کردند، حدیثی در مدح دشمنان علی وضع می کردند.مورخین نوشته اند «سمره بن جندب» هشت هزار مثقال زر گرفت و یک حدیث علیه علی بن ابی طالب جعل کرد. بنابراین، برای آنها تغییر دادن تاریخ کار مشکلی نبود. اگر هم بعدها بخشی از تاریخ ماند، به واسطه ی عملیاتی نظیر نهضت حسینی بود و الا اگر حسین علیه السلام هم سکوت می کرد، تاریخ هم تغییر کرده بود. پس این عامل، ارزش بالاتر و بیشتری نسبت به عامل دعوت مردم کوفه ، به نهضت اباعبدالله علیه السلام می دهد.
[ارزش و درجه ی عامل امر به معروف]اما عامل سوم که عامل امر به معروف ونهی از منکر است و ابا عبدالله علیه السلام صریحا به این عامل استناد می کند. در این زمینه به احادیث پیغمبر و هدف خود استناد می کند و مکرر نام امر به معروف و نهی از منکر را می برد، بدون این که اسمی از بیعت و دعوت مردم کوفه ببرد.این عامل، ارزش بسیار بسیار بیشتری ازدو عامل دیگر به نهضت حسینی می دهد. به موجب همین عامل است که این نهضت شایستگی پیدا کرده است که برای همیشه زنده بماند، برای همیشه یادآوری شود و آموزنده باشد. البته همه ی عوامل، آموزنده هستند ولی این عامل، آموزندگی بیشتری دارد زیرا نه متکی به دعوت است و نه متکی به تقاضای بیعت . یعنی اگر دعوتی از امام نمی شد حسین بن علی علیه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهی از منکر، نهضت می کرد. اگر هم تقاضای بیعت از او نمی کردند، باز ساکت نمی نشست. موضوع خیلی فرق می کند و تفاوت پیدا می شود.به موجب عامل اول [یعنی عامل دعوت] چون مردم کوفه دعوت کردند و زمینه ی پیروزی صدی پنجاه یا کمتر آماده شده است. امام حرکت می کند.«یعنی اگر تنها این عامل در شکل دادن نهضت حسینی مؤثر بود، چنانچه مردم کوفه دعوت نمی کردند، حسین علیه السلام از جای خود تکان نمی خورد. »به موجب عامل دوم [یعنی عامل بیعت ] از امام بیعت می خواهند و می فرماید: با شما بیعت نمی کنم . یعنی اگر تنها این عامل می بود، چنانچه حکومت وقت از حسین علیه السلام بیعت نمی خواست، او با آنها کاری نداشت، می گفت: شما با من کار دارید، من که با شما کاری ندارم؛ شما از من بیعت نخواهید، مطلب تمام است.«پس به موجب این عامل، اگر آنها تقاضای بیعت نمی کردند، ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود، سر جای خود نشسته بود، حادثه و غائله ای به وجود نمی آمد. »اما به موجب عامل سوم حسین یک مرد معترض و منتقد است، مردی است انقلابی و قیام کننده، یک مرد مثبت است. دیگر انگیزه ی دیگری لازم نیست. همه جا را فساد گرفته، حلال خدا حرام، و حرام خدا حلال شده است، بیت المال مسلمین در اختیار افراد ناشایسته قرار گرفته در غیر راه رضای خدا مصرف می شود و پیغمبر اکرم فرمود:هر کس چنین اوضاع و احوالی را ببیند « فلم یغیر علیه بفعل و لا قول» و در صدد دگرگونی آن نباشد، در مقام اعتراض برنیاید، « کان حقا علی الله ان یدخله مدخله » (19) شایسته است (ثابت است در قانون الهی) که خدا چنین کسی را به آنجا ببرد که ظالمان، جابران، ستمکاران، و تغییر دهندگان دین خدا می روند، و سرنوشت مشترک با آنها دارد.به گفته ی جدش استناد می کند که در چنین شرایطی کسی که می داند و می فهمد و اعتراض نمی کند، با جامه گنهکار خود سرنوشت مشترک دارد. تنها این حدیث نیست. احادیث دیگری از شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در این زمینه هست. (۲۰)
پی نوشت ها:
۱- حماسه ی حسینی ، ج ۲، صص ۱۷-۱۴ و هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : همان، ج ۳، صص ۱۱۳- ۱۰۱ و صص ۲۲۰- ۱۷۳٫۲- برای اطلاعات بیشترر.ک: به : حماسه ی حسینی، ج ۱، صص ۱۸۷ -۱۸۶٫۳- همان، ج ۲، صص ۲۹-۲۰ و هم چنین ر.ک به : همان، ج ۱،ص ۱۸۷٫۴- حاکم مدینه در آن وقت »ولید بن عتبه بن ابی سفیان » بود. ( گردآورنده ) .۵- ( به کتاب گرانقدر «الغدیر» ج ۱۰، ص ۱۷۹ مراجعه شود. در آنجا مطلب از نظر تاریخی مسلم است. )۶- مقتل [الحسین ]، مقرم، ص ۱۴۶٫۷- این مرد مدت زیادی حاکم مدینه بوده است و اتفاقا در مدینه بسیار آبادی کرده . چشمه ای در مدینه است که هنوز هم آب آن جاری است و مروان حکم آن را جاری کرده است.۸- جایی که اکنون مدفن مقدس پیغمبر اکرم است خانه ی پیغمبر و حجره ی عایشه بوده است. پیغمبر اکرم را در قسمت جنوبی این اتاق دفن کرند به طوری که فاصله ی صورت مبارک ایشان تا دیوار، آن طوری که گفته اند در حدود یک وجب بیشتر نبود. و ابوبکر را پشت سر پیغمبر دفن کردند به این صورت که سر او محاذی شانه های پیغمبر از پشت شد. درباره ی عمر اختلاف است، بعضی گفته اند، او را پشت سر ابوبکر دفن کردند که سر عمر محاذی شانه ی ابوبکر شد ولی بعضی دیگر که ادله ی شان قویتر است، گفته اند: عمر را در پایین پای پیغمبر اکرم دفن کردند.عایشه بعد از این قضیه (یعنی رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله ) وسط خانه ، دیوار کشید. قسمت جنوبی، مدفن پیغمبر اکرم بود و خود درقسمت شمالی خانه زندگی می کرد. برای اتاقی که مدفن پیغمبر بود در بخصوصی باز کرده بودند که مردم به زیات قبر ایشان می رفتند. آن وقت ( زمان امام حسین ) عایشه هم از دنیا رفته بود، معلوم نیست که آن دیوار را برداشته بودند یا نه . حجره ی شریفه ای که اکنون مدفن پیغمبر اکرم است، از همان زمان مخصوص زیارت ایشان بود و در آن همیشه باز بود.۹- برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : حماسه ی حسینی، ج ۳، صص ۱۵۲ – ۱۵۱٫۱۰- مقتل [الحسین] ، مقرم، ص ۱۴۰٫۱۱- الارشاد، [شیخ] مفید، ص ۲۳۵٫۱۲- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : حماسه ی حسینی، ج ۱، ص ۱۸۸٫۱۳- در کشور اسلامی آن روز دو مرکز نیرو وجود داشت: کوفه و شام .۱۴- حماسه ی حسینی، ج ۲، ص ص ۱۳۶٫۱۵- همان، صص ۳۲- ۲۹٫۱۶- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به :همان، ج ۱، صص ۱۸۹- ۱۸۸ و ج ۳، صص ۲۴۸- ۲۴۱٫۱۷- مقتل [الحسین] ، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۸٫۱۸- حماسه ی حسینی، ج۲، صص ۴۳- ۳۹٫۱۹- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۰۴٫۲۰- برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : فروع کافی، ج ۵، ص ۵۹ و ج ۴، ص ۵۶ (گردآورنده )
منبع: کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری

















هیچ نظری وجود ندارد