چقدر رسم زمان سخت و دست و پاگیر استهبوط در دل تقدیر، حکم تقصیر استصدای نبض خدا در زمان نمیپیچددر انزوای نفسگیرِ جرمِ تقدیر استبفهم حرف مرا مشرقیترین انسانمگو برای رهایی از این قفس دیر استتویی مسیح غزلهای جمعهای مبهمکه فصل آمدنت، فصل سبز تکبیر استصدای زمزمههایت اگرچه ناپیداستدر التهاب نفسهای قرن، تکثیر استتو از گناه زمین انتقام میگیریخروش و خشم تو با نعرههای شمشیر استبگو کجای زمان را نظارهگر باشم؟که ضرب ثانیهها در حجابِ تدبیر استتو در حجابی و من غرق انتظار توامبس است فاصله ـ آقا! ـ که جمعه دلگیر است

















هیچ نظری وجود ندارد