عباس بن عبدالمطلب فضايل فراواني دارد که ياد کرد همة آنها، نوشتار را از حد خود خارج ميسازد. لذا به عناوين برجستة آنها اشاره مي کنيم:
1- ميهماني دادن عباس از سوي پيامبر ’ در آغاز رسالت در مکه، در موارد شکوهمند زندگي عباس، ضيافتي است که بيش از اسلام، به افتخار پيامبر ترتيب داد. پيامبر خدا ’ در ميهماني مفصل عبدالله بن جدعان که حضرت را به عبدالمطلب سوگند داده بود شرکت کردند و در پايان ميهماني، هنگام خد احافظي فرمودند: «فردا شما و تمام قبيلة تميم ميهمان من هستند.» حضرت هنگامي که برگشتند، در انديشه بودند که چگونه ميهماني را برگزار کنند، تا اين که ابوطالب تصميم گرفت از عباس کمک بگيرد و عباس با جان و دل پذيرفت و منادي فرستاد تا اعلام کند هرکسي، از هر قبيلهاي که باشد، در ميهماني محمد ’ شرکت کند.
بديشان ميهماني بزرگي ترتيب داد و لباسهاي فاخر بر پيامبر پوشانيد و در صدر مجلس نشاند، زيبايي چهره و زيبايي لباس، جذابيتي ويژه به حضرت بخشيده بود که چشم هر بينندهاي را خيره ميکرد.. پس از ميهماني، همه جا صحبت از ميهماني عباس بود و همگان، آن را تعريف و تحسين ميکردند.».[1]
- بخشيدن بازار عکاظ به عباس توسط پيامبر ’به فرمان جبرئيل
در فتح مکه، جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت عباس بر شما حق بزرگي دارد. توقع وي اين است که بازار عکاظ را به وي واگذاري، پيامبر بازار عکاظ را به عباس بخشيد و فرمود: خداوند لعنت کند کسي را که بازار عکاظ را از عباس بستاند.[2]
- بازگذاردن در ورودي خانة عباس به مسجد الحرام که به باب العباس شهرت يافت.
- قرار دادن ناودان خانة عباس، به داخل مسجد النبي به امر جبرئيل.
«ناوداني که به امر پيامبر ’ نصب شد، تا زمان خليفة دوم، عمر بن خطاب باقي بود… عمر دستور داد ناودان را بکنند و سوگند ياد کرد هر که آن را نصب کند، گردنش را ميزنم!».[3]
عباس، شکايت به علي × برده و از ماجراي کندن ناودان گله و شکايت کرد.
«امير مؤمنان که عمويش را با چنين حالتي ديد، ناراحت شده، پرسيد: عمو جان! چه شده است که با اين حال به خانه ما آمدهاي؟! عباس گفت: ناوداني که پيامبر ’ به افتخار من نصب کرد، عمر آن را کنده و قسم ياد کردهاست که اگر کسي بار ديگر آن را نصب کند، گردنش را ميزنم. پسر برادرم! من داراي دو چشم بودم؛ خداوند يکي را از من گرفت و آن پيامبر خدا بود، اکنون اميد من به تو است، گمان نميکردم با وجود شما بر من ستم کنند و آنچه موجب افتخارم بود را از دستم در آوردند.
اميرمؤمنان فرمود:عموي من! به خانه برگرد و اندوه بر خود مدار، تو را خوشحال ميکنم. آنگاه خطاب به قنبر فرمود: بر خيز و ناودان را در جاي خود نصب کن، وقتي ناودان نصب شد و در جاي خود قرار گرفت، فرمود: به حق صاحب اين قبر و منبر، هر که ناودان را بردارد گردنش را ميزنم! وقتي اين خبر به عمر رسيد، گفت: ابوالحسن را نميشود خشمگين کرد! ما براي سوگند خود کفاره ميدهيم.».[4]
- بخشيدن خانة خود به مسجد النبي ’
مدتي پس از واقعة فوق، عمر تصميم بر توسعه مسجد النبي گرفت؛ «خانههاي اطراف مسجد را خريد فقط حجرة زنان پيغمبر وخانة عباس بن عبدالمطلب باقي ماند.عمر،عباس را خواست و گفت: همانگونه که ميداني، همة خانههاي اطراف مسجد خريداري شده جز خانة تو و حجرههاي زنان پيامبر و به حجرههاي زنان پيامبر راهي نيست، پس خانهات را بفروش تا مساجد را توسعه دهيم…(وقتي خليفه نظرياتش را طرح کرد و عباس نپذيرفت، امر به حکميت منتهي شد. ابي بن کعب در حکميت، دست عباس را باز گذاشت)، عباس گفت: اکنون که آزادم خانهام را جهت توسعه مسجد النبي به مسلمانان بخشيدم.».[5]
- طرف وصيت پيامبر ’پس از رحلت:
پيامبر خدا ’ در وصيت خود عباس را مأمور ساختند، که پس از رحلت وعدههاي پيامبر را به مردم را ادا نمايد و قرضهاي آن حضرت را پرداخته و امور باقي مانده شخصي پيامبر را کفالت کند.
- طرفداري عباس از امير مؤمنان علي ×
در ماجراي مظلوميت علي × عباس در کنار علي × از مدافعان حريم ولايت علوي بود.
- باريدن باران به دعاي عباس در سال هفدهم هجري
در سال هفدهم هجري، خشکي و خشکسالي سرتاسر حجاز و جزيرة العرب را فرا گرفت. مردم در قطحي شديد گرفتار شدند، نزد عمر رفتند. عمر در کارشان درماند و ندانست چه کند. کعب الأحبار گفت: بني اسرائيل هر گاه به خشکي و بيباراني مبتلا ميشدند، به وسيلة خويشان و بستگان پيامبرشان طلب باران ميکردند. و عمر گفت: ما هم چنين کنيم! عباس عموي پيامبر و بزرگ بني هاشم او را واسطه قرار داده و از خدا باران ميخواهيم، عمر با جمعي به خانة عباس رفتند و از او تقاضا کردند با ما به مسجد بيا تا از خدا تقاضاي باران کنيم، عمر بر منبر رفت و چنين دعا کرد:
«اللَّهُمَّ إنَّا قَد تَوَجَّهنا إلَيکَ بِعَمِّ نَبينا و صَنو أبيهِ فَاسقنا الغيثُ وَ لا تَجعَلنا من القَانطين».[6]
«خدايا ما به تو روي آوردهايم به واسطة عموي پيامبرمان، ما را از باران سيراب کن و مأيوسمان مفرما».
سپس گفت: عباس! برخيز و خدا را بخوان. عباس برخاست و پس از حمد و ثناي پروردگار گفت: أللَّهُمَ إِنَّ عِندَكَ سَحاباً وَ عِندَكَ ماءَ فَانشُر السَّحابِ وَ أَنزَل المَاءَ مِنهَ عَلَينا».[7]
«خدايا ! ابرها نزد تو وآب در اختيار تو است. پس ابرها را بفرست و آب رحمتت بر ما ببار و …» پس از آن که دعاي عباس تمام شد ابرها از اطراف به حرکت آمد و به هم پيوست و باران آغاز شد آن قدر باران باريد که همه جا را فرا گرفت و تمام گودالها را پر کرد، مردم لباسها را بالا زده، در کوچه و بازار راه ميرفتند و هر که عباس را مي ديد دست و پايش را ميبوسيد.».[8]
[1]– مجلسی ، محمد باقر ، بحار الأنوار، ج 8، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان ، 1403ه، ص 245
[2]– ابن سعد، الطبقات، پیشین، ص 28
[3]– محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، پیشین، ص 94
[4]– همان، ص 95
[5]– محمد علی عالمی، پیشین، ص 104 و محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج4، دار الصادر، بیروت، بی تا، ص 32
[6]– محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج4، دار صادر، بیروت، بیتا، ص 13
[7]-همان ص 29
[8]-همان ص 30
[9]-همان ص 32

















یک نظر