۶٫ آیات تحدی و ساخت و ساز قرآنآیات تحدی در قرآن معروف است، آیاتی که به طور صریح از مخالفان، دعوت می کند که اگر در الهی بودن قرآن تردید دارند با هر گونه امکانات لازم می توانند به عملیات همانندسازی بپردازند و مشابه قرآن و یا ده سوره و حتی یک سوره مثل آن را ارائه دهند:( أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لاَّ یُؤْمِنُونَ ) (۱)یا می گویند: « قرآن را به خدا افترا بسته »، ولی آنان ایمان ندارند.( أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِن دُونِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ )؛ (۲)آنها می گویند: او به دروغ این ( قرآن ) را به خدا نسبت داده ( و ساختگی است ) بگو: اگر راست می گویید، شما هم ده سوره ساختگی همانند این قرآن بیاورید و تمام کسانی را که می توانید – غیر از خدا – ( برای این کار ) دعوت کنید.( وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ )؛ (۳)و اگر درباره آن چه بر بنده خود نازل کرده ایم شک و تردید دارید، یک سوره همانند آن بیاورید؛ و گواهان خود را – غیر خدا – برای این کار، فراخوانید اگر راست می گویید.خداوند با این بیان ادعا می کند شما اگر همه توان خود را به کار بگیرید، از آوردن مشابه قرآن عاجزید، قرآن معجزه است و آیه روشن و آشکاری است برای اثبات رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی پروردگار.آن چه در این بحث باید مورد توجه قرار گیرد این است که دعوت همگانی و ادعای معجزه بودن و این که ارائه کتابی مثل قرآن، خارج از قدرت شماست. نظر به چه بعدی از ابعاد قرآن دارد.اگرچه در این آیات، خصوص فصاحت و بلاغت و ساختار ظاهری قرآن و جنبه زبانی آن، تصریح نشده است اما قرائتی وجود دارد که اثبات می کند زیبایی و شیوایی کلمات و نظم و اسلوب آن و بالأخره ساختار ظاهری این کتاب، یکی از مهم ترین جهاتی است که در این تحدی، روی آن عنایت بوده است. در این جا به طور فشرده، این قرائن بیان می شود:الف. آیات تحدی در سوره های مکی است و مخاطبان اولیه آنها، و عرب حجاز است و به طور مسلم امتیاز آن روز عرب، فصاحت و بلاغت بود، هنرورزان، برجسته ترین شاه کارهای فرهنگی و ادبی خود را هر سال، در اجتماع اقتصادی هنری بازار عکاظ در نزدیکی طائف در معرض نمایش قرار می دادند و یکی از مهم ترین برنامه های طوائف عرب خواندن اشعار و برگزیدن زیباترین آنها بود. از بین این اشعار، « معلقات سبع » هفت قصیده معروفی است که برگزیده شد و در کنار خانه کعبه آویزان گردید و هنوز به عنوان اشعار برگزیده شناخته می شود. در عین حال که این اشعار برترین شاه کارهای ادبی شناخته می شد با عرضه شدن آیات قرآن، زیبایی بیان قرآن و فصاحت و بلاغت اش، آنچنان بود که این اشعار، بی فروغ گردید و برچیده شد. (۴)علامه طباطبائی بعد از نقل آیات تحدی می نویسد:این دو آیه مکی هستند، و در آنها به نظم و بلاغت قرآن، تحدی شده، چون تنها بهره ای که عرب آن روز از علم و فرهنگ داشت، همین تخصص در نظم و بلاغت بود، تاریخ، هیچ تردیدی ندارد که عرب خالص آن روز، در بلاغت به حدی رسیده بود که هیچ قوم و ملتی، قبل از ایشان و حتی از اقوامی که بر آنان سروری و حکومت می کردند، نرسیده بودند. آنان در این فن، به حدی پیش رفته بودند که هیچ قوم و ملتی، کمال بیان و زیبایی نظم، و رسا بودن لفظ، و رعایت مقام، و سهولت منطق آنها را نداشت.از سوی دیگر قرآن کریم، عرب متعصب و غیرتی را به شدیدترین و تکان دهنده ترین بیان تحدی کرده است. هم چنین روشن است که عرب، به حدی غیرتی و متعصب است که به هیچ وجه حاضر نیست برای کسی و در برابر کار کسی خضوع کند، و نیز از سوی دیگر، این تحدی قرآن یک بار و دو بار نبوده که عرب آن را فراموش کند، بلکه در مدتی طولانی انجام شد و در این مدت عرب با آن ویژگی که بیان گردید، برای تسکین حمیت و غیرت خود نتوانست هیچ کاری صورت دهد، و این دعوت قرآن را جز با شانه خالی کردن و اظهار عجز بیشتر پاسخی ندادند، و جز گریختن، و خود پنهان کردن، عکلس العملی نشان ندادند، هم چنان که خود قرآن در این باره می فرماید:( أَلاَ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخفُوا مِنْهُ أَلاَّ حِینَ یَستَغْشُونَ ثِیَابَهُمْ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَمَا یُعْلِنُونَ )؛ (۵)آگاه باشید، آنها سینه هاشان را در کنار هم قرار می دهند تا خود ( و سخنان خویش ) را از او [ =پیامبر ] پنهان دارند! آگاه باشید، آن گاه که آنها لباس هایشان را به خود می پیچند و خویش را در آن پنهان می کنند، ( خداوند ) می داند آن چه را پنهان می کنند و آن چه را آشکار می سازند؛ چرا که او از اسرار درون سینه ها آگاه است!از طول مدت این تحدی، در عصر نزولش که بگذریم، در مدت چهارده قرن هم که از عمر نزول قرآن گذشته، کسی نتوانسته کتابی نظیر آن بیاورد، و حداقل کسی این معنا را در خور قدرت خود ندیده، و اگر هم کسی در این صدد برآمده، خود را رسوا و مفتضح ساخته است. (۶)ب. اصولاً اثبات اعجاز و ناتوانی جامعه از امری در شرایط اجتماعی متفاوت تغییر می کند، زیرا در هر زمانی ممکن است امر ویژه ای در اوج شکوه قرار داشته باشد و همین مطلب در تقریری از امام رضا (علیه السلام) رسیده است:قال ابن السکیت لأبی الحسن (علیه السلام) لماذا بعث الله موسی بن عمران (علیه السلام) بالعصا و یده البیضاء و آله السحر؟ و بعث عیسی بن آله الطب؟ و بعث محمداً – صلی الله علیه و آله و علی جمیع الأنبیاء – بالکلام و الخطب؟ فقال أبو الحسن (علیه السلام):إن الله لما بعث موسی (علیه السلام) کان الغالب علی أهل عصره السحر، فأتاهم من عند الله بما لم یکن فی وسعهم مثله، و ما أبطل به سحرهم، و أثبت به الحجه علیهم.و إن الله بعث عیسی (علیه السلام) فی وقت قد ظهرت فیه الزمانات و احتاج الناس إلی الطب، فأتاهم من عندالله بما لم یکن عندهم مثله، و بما أحیی لهم الموتی، و أبرء الأکمه و الأبرص بإذن الله، و أثبت به الحجه علیهم.و إن الله بعث محمداً صلی الله علیه و آله فی وقت کان الغالب علی أهل عصره الخطب و الکلام و أظنه قال: الشعر فأتاهم من عندالله من واعظه و حکمه ما أبطل به قولهم، و أثبت به الحجه علیهم…؛ (۷)ابن سکیت به امام رضا (علیه السلام) عرضه داشت: چرا خداوند، موسی را همراه با عصا و ید بیضا و وسیله سحر و عیسی را با طب و محمد را با گفتار و خطابه مبعوث ساخت؟ امام هشتم (علیه السلام) در جواب فرمود: هنگامی که خداوند، موسی را مبعوث کرد سحر بر اهل آن زمان غلبه داشت لذا خداوند، چیزی را از سوی خود فرستاد که در توان آنها نبود و سحرشان را باطل کرد و بدین وسیله حجت را بر آنها تمام نمود. و هنگامی که عیسی را مبعوث ساخت بیماری های صعب العلاج پدید آمده بود و مردم احتیاج به طب داشتند لذا خداوند چیزی را فرستاد که در نزد آنها وجود نداشت به آن وسیله، مردگان را زنده کرد و لالی و پیسی را به اذن الهی شفا داد و بدین وسیله، حجت را بر آنها تمام کرد. و خداوند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زمانی مبعوث نمود که خطابه و گفتار ( دلنشین، شیوا و فصیح ) بر آن زمان غالب بود ( راوی گوید: گمان می کنم امام به شعر نیز اشاره کرد ) خداوند از سوی خود مواعظ و حکمت هایی را ( که در اوج فصاحت و بلاغت بود ) به آنها ارائه داد، به گونه ای که سخنان آنها را به این وسیله باطل ساخت و حجت را بر آنها تمام نمود.آیه الله خوئی پس از نقل روایت فوق، می نویسد:برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معجزات دیگری غیر از قرآن وجود داشت مانند شق القمر، سخن گفتن اژدها و تسبیح سنگریزه، ولی قرآن بزرگ ترین این معجزات و مهم ترین حجت و برهان است، زیرا عربی که جاهل به علوم طبیعت و اسرار تکوین بود گاه در این معجزات تردید می کرد و آنها را به عواملی استناد می داد که آگاهی از آن نداشت، یکی از نزدیک ترین اسبابی که به ذهنش می آمد سحر بود و این گونه معجزات را به آن نسبت می داد ولکن در بلاغت قرآن و اعجاز آن، تردید به خود راه نمی داد، زیرا به فنون بلاغت، احاطه داشت و اسرار آن را درک می کرد، اضافه بر این که معجزات دیگر، موقت بود و امکان بقا نداشت و چه بسیار تفاوت است بین چیزی که به زودی به صورت خبر درمی آید و گذشتگان برای آیندگان نقل می کنند و طبعاً راه تشکیک در آن باز است، اما قرآن تا ابد باقی است و اعجاز آن، با نسل ها همراه است. (۸)ج. موضع گیری هایی که در برابر قرآن می شد نیز ناظر به همین جهت یعنی ساختار ظاهری قرآن، جذابیت، زیبایی و بیان تسخیر کننده و بالأخره فصاحت و بلاغت آن بود. متهم ساختن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سحر و ساحری و شعر و شاعری یک موضع گیری منفی است که در تحلیل جذابی انکار ناپذیر قرآن و شیوه بیان، انجام می گرفت.جریان « ولید بن مغیره مخزومی » را بسیاری از مفسران در شأن نزول آیات سوره ی مدثر نقل کرده اند. ولید، مردی معروف از سران قریش، ادیب، حکیم و بزرگ عرب بود پس از شنیدن مکرر آیات قرآن از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن چنان تحت تأثیر قرار گرفت که وقتی به مجلس قریش بازگشت در برابر طایفه خود چنین اظهار داشت:به خدا قسم، از محمد گفتاری شنیدم که نه از کلام انسان است نه از کلام جن، گفته او شیرینی ویژه ای دارد و زیبایی و شادابی فوق العاده، شاخه ای پر میوه، و ریشه اش پر مایه، و سخنی است که از هر گفتار دیگری بالاتر می رود و هیچ کلامی بر آن برتری نمی یابد. (۹)در هر صورت، این گونه موضع گیری ها همه در برابر فصاحت و بلاغت قرآن بوده است و بنابراین قرائن مذکور، دلیل است بر این که حداقل یکی از محورهای مهم تحدی و مبارزه طلبی قرآن، در دعوت همانند آوری و به عبارت دیگر یکی از مهم ترین ابعاد اعجاز این کتاب، زبان و ساختار ظاهری متن و فصاحت و شیوایی لایه ی ظاهری آن است.البته ابعاد فصاحت و بلاغت، ساخت ظاهری قرآن، خود ابعاد مختلفی دارد، برخورداری از واژه های شیرین و جذاب، گزینش حروف و ضمایر و افعال خاص و متناسب، ظرافت ویژه در جمله بندی، ایجاز و گزیده گویی، اجتناب از « اطناب مملّ » و « ایجاز مخلّ »، انتخاب ظریف ترین اسلوب، آهنگ های جذاب و هم آهنگ با معانی و محتوا، در عین ظرافت، قاطعیت در سخن و… از اموری است که در کتب مربوط به تجزیه و تحلیل آنها و تطبیق آن با آیات، پرداخته اند. (۱۰)اما منظور ما در این جا این است که اعجاز قرآن در بعد فصاحت و بلاغت – که مدعای خود قرآن می باشد و جزء ضروریات و امور مسلمه نزد مسلمانان است – خود دلیل دیگری است بر این که متن وحی و آن چه القا شده، تنها محتوا نیست، بلکه لایه ی ظاهری و باطنی قرآن هر دو جنبه ملکوتی دارد، این گونه نیست که محتوا در قالب بشری ریخته شده باشد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معانی و مفاهیم القا شده را در لباس و زبان طبیعی خود ریخته و به مردم ارائه داده باشد، بلکه همان طور که مفاهیم، از غیب است بیان و قالب نیز وحی می باشد.یک نتیجه کلی که در خصوص با متن وحی و قرآن به عنوان اثر و نتیجه ارتباط ملکوتی پیامبر با عالم غیب، گرفته می شود این است که این اثر ترکیبی از دریافت الهی و تجربه و دریافت بشری نیست ادعای پیوند کلام خدا و کلام باری در تضاد با آیات مختلفی است که در این بخش بیان شد.این که گفته شود بسط و تفصیل « رابطه دیالوگی » و داد و ستد بین معلم و شاگرد است… محصول مجموعه برخوردها و موضع گیری های تدریجی و تاریخی پیامبر است و البته چون شخصیت پیامبر مؤید است و عین وحی است هرچه می کند و می گوید نیز مقبول است. (۱۱) این گونه ادعا و تحلیل ها در زمینه وحی و قرآن، نمونه هایی است از اجتهاد صریح، در مقابل نص قرآن و به عبارت دیگر، تنزل دادن مبدأ غیبی و ملکوتی به روابط شخصی و اجتماعی و محصول تجربه های فکری. و طبعاً ادعای مذکور پیروی از ادعای پاره ای از مبلغان مسیحی است که گفته اند:مؤلفان بشری کتاب مقدس، هر یک در عصری خاص می زیسته اند و به رنگ زمان خود در آمده بودند، هم چنین این مؤلفان، مانند دیگر انسان ها با محدودیت های زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بوده اند و اصولاً مسیحیان نمی گویند که خدا کتاب های مقدس را بر مؤلفان بشری املا کرده بلکه معتقدند که او به ایشان برای پیام الهی به شیوه خاص خود و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک توفیق داده است. (۱۲)
چگونگی پیوند لفظ و مفهوم با حقایق مجردنکته مهمی که مناسب است به اجمال مطرح گردد، این است که از یک طرف، دلالت الفاظ و جملات و گفتار زبانی تابع وضع و قرارداد است و طبعاً امری اعتباری است و بر همین اساس است که هر گروه و جمعیتی ممکن است در تفهیم و انتقال مقاصد خود از کلمات و واژه های خاصی استفاده کنند و لذا به طور طبیعی با گسترش روابط اجتماعی و نیازهای بشر، دامنه الفاظ و واژه ها گسترش پیدا کرده و می کند. حال سؤال و مشکلی که این جا پیش می آید این است که چگونه حقایق غیبی و مجرد و به عبارت دیگر محتوای وحی با الفاظ و مفاهیم قراردادی ترکیب پیدا می کند، چه پیوندی بین آنها وجود دارد، چگونه بین محتوایی که از عالم غیب و مجرد و از امور تکوینی است و لایه ظاهری و قالب اعتباری، ائتلاف حاصل می شود؟.باید گفت همان طور که نمی توانیم حقیقت وحی را درک کنیم، چگونگی این نزول را هم نمی توانیم دریابیم. در عین حال به نظر می رسد از همان تحلیل و تقریب حکما که برای اصل وحی بیان شد، برای پاسخ سؤال فوق می توان استفاده کرد به این بیان: خصوصیت روح، چنین است که ممکن است سیر صعود و نزول از امور حسی به امور تکوینی و عقلی و بالعکس را داشته باشد و واسطه پیوند این دو گردد، مگر نه این است که نفس انسان مفاهیم از عالم طبیعت از طریق حواس ظاهری می گیرد و در حس مشترک و خزانه خیال جمع آوری و در نفس به مراحل بالاتر می برد، سپس همین مفاهیم حالت تجرید و تعمیم و عقلانیت به خود می گیرد. پس عکس آن هم می تواند انجام بگیرد؛ یعنی حقایق را از عالم معقول و تکوین و حالت کلی گرفته و در مشاعر پیامبر سیر نزولی پیدا کند و لباس های حسی به خود بپوشاند، یعنی همان امور تکوینی و مجرد در قالب محسوس و مسموعی درآید و این سیر نزول، امر الهی و با عنایت خاص پروردگار انجام بگیرد. به قول ملاهادی سبزواری:حسِّ مشترک مانند آینه دو طرفه ای است که یک طرف آن به طرف موطن طبیعت است و صورت محسوسات را از طریق حواس و ابزار ادراکات ظاهری دریافت و در آن منعکس می شود و یک طرف آن به طرف قلب است و آن چه از الواح عالیه افاضه می شود در آن منطبع می گردد. (۱۳)بنابراین، نفس پیامبر با توجه به قداست ویژه و صعود و عروج خاص خود که با عنایت و مشیت خاص الهی انجام می گیرد کانال و معبری برای تنزل حقایق عینی و کلی به مفاهیم است. البته این تنزل حقایق در قالب های حسی و سمعی و بصری و سیر نزولی، باز فعل الله می باشد؛ یعنی خداوند است که مجاری ادراک پیامبر را مجلای سمع و بصر و گفتار خداوند قرار می دهد و بدین وسیله ترکیب ظاهر و باطن و لایه ظاهری و باطنی، عملی می شود و پیوند بین تکوین و اعتبار، محسوس و معقول انجام می گیرد و همه اطراف آن به خدا مستند می شود.در کتاب وحی و رهبری نیز چنین آمده است:گرچه هم آهنگی حلقات سلسله علل و درجات یک واقعیت متنزل، لازم است ولی انسان همواره، حقایق معقول را از نشأه عقل به موطن مثال متصل تنزل می دهد و آن جا به صورت یک فعل اعتباری یا قول اعتباری در موطن طبیعت پیاده می کند تمام تحلیل های علمی از حقایق بسیط عقلی توسط گفتن یا نوشتن، همان تنزل امر عقلی، تکوینی به لباس امر اعتباری است، زیرا خصیصه ی انسان آن است که به منزله ی حس مشترک بین تکوین و اعتبار می باشد. خواه در قوس نزول که نحوه آن بیان شد و خواه در قوس صعود که همواره در اثر ارتباط با امر اعتباری از راه خواندن یا شنیدن به وجود ذهنی آن، امور تکوینی راه می یابد و از آن جا به موطن عقلی آن بار می یابد و از اعتبار می رهد و به تکوین صرف می رسد. ممکن است جریان تنزل وحی، از مقام وساطت تکوینی به موطن کثرت اعتباری از مسیری بگذرد که آن معبر، صلاحیت بین تکوین و اعتبار داشته باشد، توضیح این که: تکلم و کتابت وحی در مسائل مورد بحث، از اسمای فعلیه خدای سبحان، در جریان انزال کلام و تنزیل کتاب، آمیخته از تکوین و اعتبار است و این هر دو کار نیز مخصوص ذات اقدس الهی است و احدی را کمترین اثری در این دو فعل نیست، چه این که فرمود:( إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ )یعنی همان طور که ایجاد حقیقت وحی الهی در نزد حق به عنوان علی حکیم، کار خدای سبحان است، تنزیل آن حقیقت، به لباس عربی مبین نیز کار خدای متعال است نه آن که فقط معنای کلام الهی در قلب پیامبر تنزل یافته باشد سپس آن حضرت با انتخاب خودش، الفاظی را به عنوان لباس معارف قرار داده باشد وگرنه الفاظ خصوصیت اعجاز نمی یافت.اکنون بعد از فراغ از آن که هر دو کار یاد شده مخصوص خدای سبحان است می گوییم: آن مسیری که شایسته پیوند بین تکوین و اعتبار باشد محتملاً نفس مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، زیرا روح پاکی که از رنگ تعلق به غیر حق آزاد گشت و به قرب فرائش همانند قرب نوافل راه یافت مجاری ادراکی او مجاری سمع و بصر و نطق و… خدا خواهد بود و از این معبر مشترک هم آن حقایق تکوین عقلی تنزل می کند و هم مسائل اعتبار نقلی تجلی می کند، چه این که امور تکوینی و اعتباری عالم طبیعت نیز از همین موطن ترقی نموده و عروج می نماید و اگر مسیر دیگری همانند نفس معصوم پیامبر اکرم به منزله حس مشترک بین تکوین و اعتبار تصور شد می تواند راه حل دیگری باشد. (۱۴)
وحی یک لایه ای ( حدیث )نوع دیگر از وحی این است که محتوا غیبی است ولی همراه با لایه و قالب بشری ( که همان زبان گیرنده است ) ارائه می شود. حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همین نمونه است. آن چه را پیامبر در مقام هدایت و راهنمایی بشر ارائه می دهد همه از خزانه ی علم الهی سرچشمه می گیرد و مبدأیی غیر از قرآن ندارد. تفاوت حدیث با قرآن این است که لایه و نماد ظاهری حدیث، الهی نیست، بلکه پیامبر آن چه را از ملأ اعلی دریافت کرده با زبان طبیعی خود ارائه می دهد. پس قرآن دو لایه اش وحی است: هم محتوا و هم زبان، ولی حدیث تنها لایه درونی آن غیبی است. البته در عین حال که بیان و زبان حدیث بشری است، عصمت، بر آن حاکم است و متأثر از افکار شخصی پیامبر نمی باشد. به پاره ای از دلایل این مدعا اشاره می کنیم:
الف. پیامبر فقط براساس وحی سخن می گوید:( وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى )؛او ( پیامبر ) از سر هوا سخن نمی گوید ( بلکه ) نیست ( آن چه را می گوید ) مگر وحیی که به او می شود. (۱۵)پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن چه را می گوید، – قرآن و غیر قرآن – وحی است. گرچه پاره ای از کتاب های تفسیری احتمال داده اند که منظور از این جمله، قرآن باشد ولی ظاهر آیه عام است، دلیلی ندارد که جمله « وَمَا یَنطِقُ » منحصر به قرآن باشد، این که در آیه آمده است، آن چه را می گوید نیست مگر وحی، یعنی کلیه آن چه را در مقام راهنمایی بشر و دعوت به حق بیان می دارد، براساس هوا نیست بلکه همه وحی است. لذا با این که مجمع البیان محل جمع وجوه و احتمالات است، اما این احتمال را که منظور خصوص قرآن باشد نقل نمی کند و در تفسیر این آیه می گوید:نیست قرآن و آن چه را پیامبر از احکام می گوید مگر وحی خدایی که به او می شود. (۱۶)این نکته را باید اضافه کنیم که پیامبر صحبت های شخصی هم دارد. کلمات زیادی در خصوص امور زندگی بین او و همسران، خانواده و سایر مردم از زبان پیامبر صادر می شود ولی روشن است آیه مذکور در مقام آن نیست که همه این گونه سخنان را وحی تلقی کند، بلکه در برابر موضع گیری های مخالفان و نسبت دادن افترا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصریح و تأکید می کند آن چه را او در مقام دعوت به حق و در راستای رسالت الهی خویش، به شما ارائه می دهد، همه از وحی سرچشمه می گیرد ( البته قرآن پاره ای از تصمیم گیری هایی را به عنوان احکام حکومتی برای پیامبر ادعا می کند. ) پس تعالیم و راهنمایی های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که به عنوان معارف و احکام الهی در سنت و حدیث آمده، همه از جانب خدای بزرگ به او القا شده، گرچه الفاظ آن بشری و از خود پیامبر است.
ب. تشریع اختصاص به خدا دارد:تشریع احکام اختصاص به خدا دارد: آیات متعددی در قرآن آمده و تصریح می کند که همه بایدها نبایدها مبدأ الهی دارد و تشریع مختص خداوند است؛ چنان که در سوره مائده در پایان چند آیه آمده است:( وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ ) (۱۷). ( وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ) (۱۸). ( وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُوْلئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ) (۱۹) ( أَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ )؛ (۲۰)کسانی که حکم نکنند به موجب آن چه خداوند نازل کرده است آنان کافرند، ظالمند، فاسقند… آیا آنها خواستار حکم جاهلیت هستند.( وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ). (۲۱)در آخرین آیه پس از این که اظهار می دارد داوری براساس غیر « مَا أَنْزَلَ اللّهُ » سبب فسق است، چنین می گوید: آیا آنها خواستار حکم جاهلیت هستند؟! چه کسی در حکم ( و جعل قوانین ) بهتر از خداوند است. به این ترتیب دو گزینه برای حکم و قانون ارائه می دهد: حکم خداوند و حکم جاهلیت. نتیجه این می شود: هر حکم و داوری که براساس وحی و « مَا أَنْزَلَ اللّهُ » نباشد یعنی احکام بشری، حکم جاهلیت قلمداد می گردد. چنان که در آیات دیگر آمده است: ( إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ )؛ حکم نیست جز برای خدا.البته در منابع حدیثی ما روایاتی آمده که در موارد ویژه ای وضع احکام به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) واگذار شده است ولی این موارد، جنبه استثنایی دارد و در عین حال همین محدوده نیز با لحاظ عصمت و تأیید خاص الهی، انجام می گیرد. ولی صرف نظر از این محدوده استثنایی، آن چه اصل کلی است اختصاص داشتن تشریع احکام به خداوند است.نتیجه این اصل کلی، که تشریع به خدا اختصاص دارد، این می شود که: همه بایدها و نبایدهایی که در قالب حدیث از طرف پیامبر ارائه شده فقط زبان و لایه ظاهری آن وحی نیست و بشری می باشد وگرنه محتوای آن همانند قرآن مبدأ غیبی و الهی دارد و هرگز ترکیبی از دریافت الهی و تجربه پیامبر نیست.ضمناً آیات و روایات زیادی در حجیت سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و لزوم پیروی از آنها وارد شده است ولی در این بحث عنایت به خصوص متونی است که دلالت بر وحی بودن سنت دارد. چنان که در منابع حدیثی عامه نیز آمده است:کان جبرئیل ینزل علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بالسنه کما ینزل بالقرآن؛ (۲۲)همان گونه که جبرئیل قرآن را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می کرد سنت را نیز بر رسول خدا نازل می ساخت.و در حریث دیگری چنین آمده است:والسنه ایضا تنزل بالوحی کما ینزل القرآن الا انها لاتتلی کما یتلی القرآن؛همانا طور که قرآن با وحی بر پیامبر نازل می گردد سنت نیز چنین است جز این که سنت مانند قرآن ( الفاظ آن ) تلاوت نمی گردد. (۲۳)در این نمونه احادیث نیز تصریح شده است بر این که بین سنت، حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و قرآن، از نظر این که محتوای آنها، مبدأ الهی دارد، هیچ گونه تفاوتی نیست. هر دو، سرچشمه غیبی است و از طرف خداوند نازل شده است.
احکام ولایی، وحی نیستآن چه بیان شد که همه بایدها و نبایدها و آموزش های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی است منظور اموری است که به عنوان معارف و احکام الهی از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ارائه می شود، ولی قرآن در کنار احکام خداوند، تصمیم گیری هایی را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت می دهد که مربوط به جایگاه حاکمیت او می باشد و در واقع جنبه اجرایی دارد. گرچه این تصمیم گیری ها باید بر مبنای احکام الله باشد و پیامبر در این جا نیز مؤید من عندالله است و براساس صریح آیات متعدد قرآن، مسلمین موظف به اطاعت از آنها هستند ولی این تصمیم گیری های اجرایی پیامبر، به خود پیامبر استناد دارد و حکم الله و وحی نمی باشد، مثل آن چه در سوره احزاب و نساء آمده است:( وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِ )؛ (۲۴)هیچ زن و مرد مؤمنی را نرسد چون خدا و رسولش به کاری فرمان دهد، در کارشان اختیاری باشد.( فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیَما شَجَرَ بَیْنَهُمْ… )؛ (۲۵)به پروردگارت قسم که ایمان نمی آورند مگر آن که تو را در مورد آن چه که میان آنها مایه اختلاف است، داور کنند، سپس از حکمی که کرده ای در دلهای شان احساس ناراحتی نکرده و به طور کامل سر تسلیم فرود آورند.قضای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که در آیه اول می گوید: هیچ زن و مرد مؤمنی، حق ندارند در برابر آن، تصمیم دیگری بگیرند و یا حکمی که در مقام داوری در آیه دوم، می گوید، باید همه در برابر آن تسلیم باشند. تصمیم گیری هایی است که در مقام اجرای احکام الله در جایگاه حکومتی از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته می شود. این گونه حکمها، در آیات قرآن ردیف و به اصطلاح قسیم احکام الله، بیان شده است و هیچ یک از محتوا و الفاظ آن وحی نیست. البته مبنای تصمیم گیری های پیامبر، حکم الله و تشریع الهی است.علامه طباطبائی در ذیل آیه اوالامر می نویسند:تردیدی نیست که منظور خداوند از لزوم اطاعتش پیروی کردن در اموری است که با وحی و از طریق او به مردم می رسد و اما دستورهای رسول دو حیثیت دارد: یک جهت آن مربوط می شود به دستوراتی که از طرف خداوند به وی وحی می شود احکامی که اجمالش در کتاب ولی تفصیل آن را پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود بیان می کند و نیز معارف و احکامی که مرتبط با اینهاست، چنان که خداوند می فرماید: ( وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ) (۲۶)جهت دیگر تصمیم گیری هایی است که پیامبر در جایگاه سرپرستی و حاکمیت خود تشخیص می دهد؛ چنان که خداوند می فرماید: ( إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ ). (۲۷)این همان حکمی است که پیامبر، براساس ظواهر و قوانین قضایی، در بین مردم تصمیم گیری می کند و خداوند وی را موظف ساخته بود که در مورد آنها مشورت کند:( وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ ). (۲۸)با این دستور خداوند مردم را در مشاوره داخل کرده ولی از طرف دیگر خود پیامبر را تحریص به تصمیم گیری می نماید. (۲۹)
حدیث قدسی:بعد از بیان این که زبان و محتوای قرآن هر دو وحی است ولی حدیث، فقط محتوای آن الهی است ولی زبانِ بشری دارد، به طور طبیعی، این سؤال مطرح می گردد که حدیث قدسی چگونه است؟ در این زمینه نظریات مختلفی هست:۱٫ بسیاری از محققان برآنند که: حدیث قدسی از مقوله حدیث، نیست چنان که قرآن هم نمی باشد بلکه مانند قرآن، لایه ی ظاهری آن نیز جنبه غیبی دارد؛ با این تفاوت که زبان قرآن معجزه است و لذا قرآن با آن تحدی کرده و دعوت به همانند آوردن کرده است. برخلاف حدیث قدسی که این خصوصیت را ندارد. (۳۰)یکی از دانشوران می نویسد:حدیث قدسی، غیر از سنت و حدیث و قرآن است، و تفاوت میان قرآن و حدیث قدسی آن است که قرآن برای تحدّی و اعجاز نازل شده اما حدیث قدسی این چنین نیست. (۳۱)مرحوم صدر نیز می نویسد:آن چه حدیث قدسی نامیده می شود، حکایت گر کلام خداست، اما متحد با آن نیست، مانند این حدیث قدسی که خداوند می فرماید: روزه برای من است و من پاداش آن را می دهم. (۳۲)۲٫ محقق داماد در مورد تفاوت حدیث قدسی با قرآن و حدیث می گوید:حق این است قرآن کلامی است که لفظ و معنای آن هر دو به پیامبر، وحی شده است و آن حضرت دائماً آن را از جبرئیل می گرفت و از عالم بالا می شنید. اما حدیث قدسی محتوای آن از عالم غیب است ولی خداوند ( در هنگام تبیین ) با الفاظ و ساختار خاصی بر زبان پیامبر جاری می سازد که ( طبعاً ) پیامبر نمی تواند آن را تغییر دهد. حدیث نبوی کلامی است که تنها محتوای به پیامبر وحی می شود ولی از نظر قالب و به هر گونه و کیفیت که بخواهد تغییر می کند. (۳۳)۳٫ برخی در تفاوت حدیث قدسی و قرآن، تفاوت سومی را بیان کرده اند که: حدیث قدسی وحی است لیکن وحی بدون واسطه و نوعی القای مستقیم به قلب پیامبر است؛ برخلاف قرآن که با وساطت روح الامین انجام گرفته است. (۳۴)گفتنی است که نمی توان روی هیچ یک از این تفاوت ها تکیه کرد، زیرا هیچ گونه دلیل نقلی و یا عقلی بر آن اقامه نشده است.
ضمیمه:
مشاجره کهن در جدید و قدیم بودن کلام الله (۳۵)یکی از بحث های داغ کلامی که در سده های نخستین اسلام پیوسته وجود داشته، کلام و متکلم بودن خداوند است. این بحث معمولاً با مشاجره های شدیدی همراه بوده است.اشکال از این جا سرچشمه گرفته که از طرفی قرآن ادعا می کند که خدا با پیامبرانش سخن می گوید ( و اصولاً پیروان همه ادیان آسمانی چنین اعتقادی دارند که خداوند به نوعی با پیامبر تکلم می کند ) و بر همین اساس، قرآن کلام الله و خدا متکلم شناخته می شود. از طرف دیگر خداوند وجودی است ازلی و قدیم. حال با این که قرآن در قالب سخن یا کتاب ظاهر شده و بنابراین از حوادث و پدیده هایی است که باید در گذشت زمان به وجود آمده باشد، چگونه با قدیم و ازلی بودن خداوند سازگار و قابل جمع است؟
کلام نفسی و اشاعره:اشاعره در این زمینه گفته اند: اگر خداوند متکلم است پس صفت او نیز باید ازلی باشد، متکلم کسی است که کلام قائم به اوست، (۳۶) ولی چون تکلم خارجی، امر حادثی است نمی تواند مانند علم و قدرت، قائم به وجود ازلی او باشد، لذا برای حل این مشکل، کلام نفسی را مطرح کرده اند تا هم متکلم بودن او تام و تمام باشد و هم تضاد بین حادث بودن کلام و قدیم بودن خداوند، حل شود. منظور آنان از کلام نفسی، معانی و مفاهیمی است که متکلم در نفس خود دارد و کلام لفظی از آن حکایت می کند. در عین حال این مفاهیم از نظر آنها نه علم است، نه اراده و کراهت، زیرا انسان گاه به چیزی خبر می دهد که به آن علم ندارد یا به چیزی امر می کند که قصد تحقق آن را ندارد بلکه هدف اتحان مخاطب است.معتزله در برابر این مسلک به مخالفت جدی پرداخته و گفته اند: « کلام نفسی به معنای مذکور مفاهیم ذهنی می باشد و غیر از صور علمی است. کلام همان لفظی است که بر معنای خاصی دلالت دارد. » (37)
نقد و بررسی:درباره ی کلام نفسی، نقد و ایرادهای زیادی مطرح شده است که طرح آنها لزومی ندارد، در عین حال سه نکته را یادآور می شویم:
الف. منزه بودن خداوند از مفاهیم ذهنی:خداوند وجودی است نامحدود، بسیط، واجب الوجود، بنابراین منزه است از این که ترکیب یافته از ذهن و آگاهی های ذهنی و حصولی باشد. « علم خداوند که ذاتی پروردگار و به تبع ذات، ازلی است، علم حضوری می باشد، اما آن چه مورد نزاع است که آیا از مقوله علم است یا نه و اشاعره می خواهند آن را به عنوان کلام نفسی و صفت خداوند قلمداد نمایند، علم حصولی و مفاهیم ذهنی است که از خارج حاصل می گردد و آثار خارجی بر آن مترتب نمی شود. خداوند فراتر از این است که ذهنی داشته باشد که مفاهیم و ماهیات اعتباری در آن نقش ببندد، مفاهیمی که ملاک تحقق آن، گاهی توهّمِ محض است مانند مفهوم عدم و مفاهیم اعتباری که در ظرف اجتماع به وجود می آید، اگر چنین چیزی برای خداوند ثابت باشد مستلزم این است که ذات مقدس، محل ترکیب و معرض حدوث حوادث بوده و در گفتارش احتمال صدق و کذب راه داشته باشد. » (38)
ب. صفاتی که از فعل انتزاع می شود:اشکال عمده این است که بین صفات ذات و فعل فرق گذاشته نشده است. اگر به این جهت توجه می شد که بین صفات ذات، مانند علم و قدرت ( که ازلی است و ذات بدون آنها معنا ندارد ) و صفات فعل مثل رازقیت و خالقیت ( که این صفات را عقل ما به خاطر صدور این گونه افعال از خداوند برای او انتزاع و به او نسبت می دهد ) فرق هست. طبعاً مشخص می شد این گونه صفات حادثند و قائم به ذات نمی باشند. روشن است که این صفات به تدریج و در ظرف زمان تحقق پیدا می کنند و خداوند به آنها متصف می شود. همان طور که آفرینش جهان و انسان، ارسال انبیا، پذیرش توبه از بندگان و… افعالی است که در ظرف زمان و از مبدأ تام و کامل پدید می آید، همه این افعال حدوثی و زمانی می باشند؛ یعنی در طول زمان از طرف ذات متعال صادر می گردد. چنان که قرآن می گوید:( وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً )؛ (۳۹)تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی.( الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى )؛ (۴۰)او ( پروردگار ما ) کسی است که هر چیزی را خلقتی که در شأن اوست به او داده و سپس او را هدایت فرموده است.( ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا )؛ (۴۱)سپس خداوند به آنها ( توفیق ) توبه داد تا توبه کنند.( نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیَّاهُمْ )؛ (۴۲)ما شما و آنها را روزی می دهیم.وقتی افعال مذکور در این آیات، یعنی آفرینش انسان، هدایت تکوینی همه موجودات، عنایت خدا به بندگان و پذیرش توبه آنها و نیز رزق دادن به مخلوقین از ناحیه ی خدای بزرگ مورد توجه قرار گیرد پس او به عنوان خالق، هادی، تواب، رازق و… شناخته می شود و روشن است، قبل از این که موجودی بیافریند یا به کسی روزی دهد یا گناهی را مشمول مغفرت قرار دهد این اوصافت برای او نیست؛ به عبارت دیگر، اوصاف مذکور صفات فعل است نه صفات ذات که قائم به ذات باشد. در بحث فعلی ما، کلام نیز مانند رزق و خلقت، « زمانی » است؛ یعنی در طول زمان از او صادر می شود. صدر عنه الکلام. قیام صدوری به او دارد نه قیام حلولی. قائم به او نمی باشد چنان که خداوند می فرماید:( وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ )؛ (۴۳)در آن زمان که موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت عرض کرد: پروردگارا خود را به من بنما تا به تو بنگرم.این آیه از گذشته و مقطع زمانی خاص خبر می دهد، ( قرن ها قبل از بعثت پیامبر اسلام ) که مکان آن را در آیات دیگر مشخص می کند، در آن زمان و مکان، خداوند با موسی سخن گفت و محتوای این گفت و گو هم اجمالاً توضیح می دهد.( وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ )؛ (۴۴)روز قیامت خدا با آنها سخن نخواهد گفت.این آیه نیز خبر از آینده می دهد که خداوند در روز قیامت با کسانی که حقایق الهی را کتمان می کنند گفت و گو نمی کند. پس کلام، فعلی از افعال الهی است و متکلم بودن هم از صفات فعل است و منافاتی با ازلی بودن او ندارد، زیرا صفت تکلم از فعلی انتزاع می شود که در گذر زمان از جمله روز قیامت پدید می آید. (۴۵)در منابع حدیثی در توضیح متکلم بودن خدا و این که این صفت از صفات فعل خدا می باشد روایات متعددی وارد شده، چنان که در توحید صدوق چنین آمده است:عن أبی بصیر قال: سمعت أباعبدالله (علیه السلام) یقول: لم ینزل الله عزوجل ربنا و العلم ذاته و لامعلوم… قال: قلت: فلم یزل الله متحرکا؟ قال: فقال: تعالی الله ( عن ذلک ) ان الحرکه صفه محدثه بالفعل، قال: قلت: فلم یزل الله متکلما؟ قال: فقال: ان الکلام صفه محدثه لیست بأزیله کان الله عزوجل و لامتکلم (۴۶)أبوبصیر گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: پروردگار ما پیوسته عالم بوده است در حالی که معلومی ( مخلوقی ) وجود نداشت… به حضرت عرضه داشتم آیا او همیشه متکلم ( نیز ) بوده است، پاسخ فرمود که کلام و سخن گفتن صفت حادث است و ازلی نیست، خداوند از اول بوده و متکلمی وجود نداشت.
پینوشتها:
۱٫ طور، آیه ی ۳۳٫۲٫ هود، آیه ی ۱۳٫۳٫ بقره، آیه ی ۲۳٫۴٫ ابن رشیق، العمده، ص ۷۸ به نقل از: آیه الله خوئی، البیان، ص ۴۹ و دکتر ابراهیم امینی، تاریخ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام، ص ۱۷-۱۸٫۵٫ هود، آیه ی ۵٫۶٫ المیزان، ج ۱، ص ۶۷٫۷٫ اصول کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، ص ۲۴، ح ۲۰٫۸٫ البیان، ص ۵۰٫۹٫ روح المعانی، ج ۲۹، ص ۱۲۳٫۱۰٫ ر.ک: رافعی، اعجاز القرآن، شیوه های اعجاز، المعجزه الخالده، فی ظلال القرآن، البیان، ج ۱، المیزان، ج ۱، پیام قرآن، ج ۸٫۱۱٫ دکتر عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص ۱۹٫۱۲٫ توماس میشل، کلام مسیحی، ص ۲۶٫۱۳٫ حاشیه ملاهادی سبزواری بر اسفار، ج ۷، ص ۲۲۶-۲۲۷٫۱۴٫ وحی و رهبری، ص ۷۶-۷۸٫۱۵٫ ضمیر « إِنْ هُوَ » به حسب ظاهر چنان که در تفاسیر آمده است به « مَا یَنطِقُ » برمی گردد.۱۶٫ مجمع البیان، ج ۹، ص ۱۷۳٫۱۷٫ مائده، آیه ی ۴۴٫۱۸٫ همان، آیه ی ۴۵٫۱۹٫ همان، آیه ی ۴۷٫۲۰ و ۲۱٫ همان، آیه ی ۵۰٫۲۲٫ سنن دارمی، ج ۱، ص ۱۴۵٫۲۳٫ تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۴٫۲۴٫ احزاب، آیه ی ۳۶٫۲۵٫ نساء، آیه ی ۶۵٫۲۶٫ نحل، آیه ی ۴۴٫۲۷٫ نساء، آیه ی ۱۰۵٫۲۸٫ آل عمران، آیه ی ۱۵۹٫۲۹٫ المیزان، ج ۴، ص ۴۱۲٫۳۰٫ نهایه الدرایه، ص ۸۵ و دراسات فی علم الدرایه، ص ۱۳٫۳۱٫ قوانین الاصول، ص ۴۰۹٫۳۲٫ نهایه الدرایه، ص ۸۵٫۳۳٫ الرواشیح السماویه، ص ۲۰۵٫۳۴٫ مجمع البحرین، ج ۴، ص ۵۹٫۳۵٫ این بحث از ملحقات کلام الله بودن قرآن و تطبیق وحی با تکلم الهی است که در مباحث گذشته مطرح گردید.۳۶٫ ملل و نحل، ج ۱، ص ۹۶٫۳۷٫ شهرستانی، ملل و نحل، ص ۸۸؛ کشف المراد فی تجرید الاعتقاد، ص ۲۸۹؛ البیان، ص ۴۳۳ و المیزان، ج ۲، ص ۲۳۱٫۳۸٫ المیزان، ج ۲، ص ۳۴۳-۳۴۴٫۳۹٫ مریم، آیه ی ۸٫۴۰٫ طه، آیه ی ۵۰٫۴۱٫ توبه، آیه ی ۱۱۸٫۴۲٫ انعام، آیه ی ۱۵۱٫۴۳٫ اعراف، آیه ی ۱۴۳٫۴۴٫ بقره، آیه ی ۱۷۴٫۴۵٫ المیزان، ج ۲، ص ۳۳۱-۳۳۲ و ج ۳، ص ۲۲۴؛ وحی در ادیان الهی، ص ۵۰٫۴۶٫ توحید صدوق، ص ۱۳۹، ح ۱٫منبع مقاله :عبداللهی، محمود؛ ( ۱۳۸۵ )، وحی در قرآن، قم: مؤسسه بوستان کتاب ( مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم )، چاپ دوم
مقالات مرتبط :
متن وحی چیست؟ (۱)

















هیچ نظری وجود ندارد