مقدمهبا یک نگاه اجمالی به روشنی درمییابیم که در جهان امروز تمام کشورهای استعمارگر درکمیناند تا روز به روز، امید به زندگی در دنیا و اعتقاد به آخرت را در دل مسلمانان به ویژه قشر جوان کمرنگ کنند، به همین دلیل با جملاتی فریبنده و به ظاهر زیبا مثل آزادی مطلق، اعلامیه حقوق بشر و… در صددند تا فکر و قلب جوانان را به سمت و سویی دیگر جهت دهند.در این میان قدرت لایزال الهی بیش از پیش به مسلمانان بصیرت عطا کرد تا در سایهی ایمانی آگاهانه عصای دست این قوم خبیث نباشند.مسلمانان به ویژه کسانی که علمدار تشییع هستند، مسئولیتی سنگین دارند تا توطئههای آنان را خنثی کرده و راه مستقیم سرشار از ایمان را به جوانان نشان دهند.برای جهت دادن به مردم، باید ابتدا تاریخ مذهب آن کشور را به آنان نشان داد؛ زیرا در حقیقت پدید آورندهی تاریخ، انسانها هستند، و چه خوب است که انسان سراغ تاریخسازانی برود که این پدیده را در خدمت سعادت و تعالی بشریت به کار گرفتهاند. همچنین تاریخ، مجموعه رخدادهای زنده و حوادث گویایی است که در بستر زمان جریان دارد و زندگی انسانها را به یکدیگر پیوند میدهد.هر ملتی به گونهای وابسته و نیازمند تاریخ پیشینیان خود میباشد. این وابستگی و ارتباط از دو جهت در ما مسلمانان بیشتر و محسوستر است، نخست از آن جهت که چارچوب اعتقادی و عملی ما را دستورها و احکامی تشکیل میدهد که حدود هزار و چهار صد سال پیش از سوی فرستادهی خدا تشریع و تدوین شده است و بسیاری از آنها به گونهای با حوادث تاریخی ـ که همزمان با صدور آن اتفاق میافتاد ـ مرتبط است و دیگر از این نظر که پایهگذار تاریخ اسلام و جانشینان به حق او، برگزیدگان خدا و برترین و کاملترین آفریدههای الهی هستند که در پرتو مقام ویژه عصمت در طول حیات خود، از هرگونه اشتباه و انحرافی به دور میباشند.از این رو، شناخت چگونگی رفتار و برخورد آنان در صحنههای گوناگون زندگی، نه تنها برای امّت اسلامی بلکه برای هر انسان کمالجو و خواستار رشد و تعالی، الگو و راهگشا خواهد بود.تاریخچه مختصری از حکومت عباسیانعباسیان نزدیک به ۵۳۴ سال حکمرانی کردند. حکومتشان با «ابو العباس سفاح» آغاز و با مرگ «معتصم» به پایان رسید. در این دوره خلفای عباسی به ترتیب ابو العباس سفاح، منصور دوانیقی، مهدی عباسی، هادی عباسی، هارونالرشید و… بودند که حضرات معصومین امام صادق(ع)، امام کاظم(ع)، امام رضا(ع)، امام هادی(ع) و… در این دوره میزیستند.تشیع از آغاز دوران عباسیان در سال ۱۳۲ هـ ق، تا پایان غیبت صغری در سال ۳۲۹ هـ ق در مقایسه با دوران امویان گسترش بیشتری داشت. شیعیان در دورترین نقاط سرزمین پهناور اسلامی پراکنده بودند؛ چنانکه هنگام شکایت از امام کاظم(ع) نزد هارون گفته میشود که از مشرق و مغرب جهان برای او خمس میآورند.([۱])تشیع حتی در مناطق تحت نفوذ عباسیان به اندازهای گسترش یافته بود که خطری جدی برای آنان به شمار میرفت؛ چنان که هنگام تشییع جنازه امام کاظم(ع)، «سلیمان بن منصور» عموی هارون، برای فرو نشاندن خشم شیعیان ـ که اجتماع باشکوهی را تشکیل داده بودند ـ پا برهنه در مراسم آن جناب شرکت کرد.([۲])بنیعباس در آغاز کشمکش با بنی امیه، شعار خود را طرفداری از خاندان پیامبر (بنیهاشم) و تحقق قسط و عدل قرار دادند. در واقع، از آنجا که مظلومیت خاندان پیامبر(ص) در زمان حکومت امویان دلهای مسلمانان را جریحهدار ساخته بود، و از طرف دیگر امویان به نام خلافت اسلامی، از هیچ ظلم و ستمی فروگذاری نمیکردند، بنی عباس با استفاده از تنفّر شدید مردم از بنی امیه و به عنوان طرفداری از خاندان پیامبر(ص)، توانستند در ابتدای امر پشتیبانی مردم را جلب کنند.ولی نه تنها وعدههای آنان در مورد رفع مظلومیت از خاندان پیامبر(ص) و اجرای عدالت عملی نشد، بلکه طولی نکشید که برنامههای ضد اسلامی بنیعباس، این بار با شدت و وسعتی بیشتر اجرا گردید، به طوری که مردم، بازگشت حکومت اموی را آرزو نمودند.تشیع در دوران خلفای نخستین عباسیابوالعباس سفاح و منصور دوانیقی خلفای نخستین عباسی:از آنجا که حکومت سفاح، نخستین خلیفه عباسی، کوتاه مدت بود و در زمان وی هنوز پایههای حکومت عباسیان محکم نشده بود، در دوران خلافت او فشار کمتری متوجه مردم شد و خاندان پیامبر نیز زیاد در تنگنا نبودند، اما با روی کار آمدن منصور دوانیقی، فشارها شدت یافت.فشارهایی که در زمان منصور بر جامعه اسلامی وارد شد:الف: فشار اقتصادی:یکی از فشارهایی که در زمان منصور بر جامعه اسلامی خصوصاً مناطق شیعهنشین وارد شد، سیاست فشار اقتصادی بود.منصور، شخصی بخیل و تنگ نظر بود و در میان خلفای عباسی در بخل و پول پرستی زبانزد عام و خاص بود، به طوری که در تاریخ دربارهی بخل و مال دوستی افراطی او داستانها نقل کردهاند. هدف منصور از این سیاست شوم این بود که مردم، همواره نیازمند و گرسنه و متکی به او باشند و در نتیجه همیشه در فکر سیر کردن شکم خود بوده، مجال اندیشه در مسائل بزرگ اجتماعی را نداشته باشند.او روزی در حضور جمعی از خواص درباریان خود با لحن زنندهای، انگیزهی خود را از گرسنه نگه داشتن مردم چنین بیان کرد:«اعراب چادرنشین در ضرب المثل خود خوب گفتهاند که سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بیاید. در این هنگام یکی از حضار ـ که از این تعبیر زننده سخت ناراحت شده بود ـ گفت: میترسم شخص دیگری، قرص نان به این سگ نشان بدهد و سگ به طمع نان دنبال او برود و تو را رها کند.»([3])ب: فشار کشتار و شکنجه:سیاست ضد اسلامی منصور، منحصر به ایجاد گرسنگی و قطع عواید مردم نبود، بلکه گذشته از فشار اقتصادی، موجی از کشتار و شکنجه به وسیلهی عمال و دژخیمان منصور به راه افتاده بود و هر روز گروهی قربانی این موج خون میشدند.روزی عموی منصور به وی گفت: تو چنان با عقوبت و خشونت به مردم هجوم آوردهای که انگار کلمه «عفو» به گوش تو نخورده است! وی پاسخ داد: هنوز استخوانهای بنی مروان نپوسیده و شمشیرهای آل ابی طالب در غلاف نرفته است، و ما در میان مردمی به سر میبریم که دیروز ما را اشخاصی عادی میدیدند و امروز خلیفه، بنابراین هیبت ما جز با فراموشی عفو و به کارگیری عقوبت، در دلها جا نمیگیرد.([۴])انتخاب «ریاح بن عثمان» توسط منصور برای فرمانداری مدینهالبته این اختناق، در تمام قلمرو حکومت منصور بیداد میکرد، ولی در این میان شهر «مدینه» بیش از هر نقطهی دیگر زیر فشار و کنترل بود، زیرا مردم مدینه به حکم آن که از روز نخست، از نزدیک با تعالیم اسلامی و سیستم حکومت اسلامی آشنایی داشتند، هرگز حاضر نبودند زیر بار حکومتهای فاسدی مثل حکومت منصور بروند، به همین خاطر در اواخر حیات امام جعفر صادق(ع)، منصور برای درهم شکستن نهضت شهر مدینه، شخص بسیار بیرحم، خشن و سنگدلی به نام «ریاح بن عثمان» را به فرمانداری مدینه منصوب کرد.ریاح پس از ورود به مدینه، مردم را جمع کرد و ضمن خطبهای چنین گفت:«ای اهل مدینه! من افعی و زادهی افعی هستم! من پسر عموی «مسلم بن عقبه»([5]) هستم که شهر شما را به ویرانی کشیده و رجال شما را نابود کرد. به خدا سوگند! اگر تسلیم نشوید شهر شما را در هم خواهم کوبید، به طوری که اثری از حیات در آن باقی نماند»!در این هنگام گروهی از مسلمانان از جا برخاستند و به عنوان اعتراض فریاد زدند: «شخصی مثل تو که سابقهای ننگین در اسلام داری و پدرت دو بار به واسطهی ارتکاب جرم، تازیانه (حد شرعی) خورده، کوچکتر از آن هستی که این کار را انجام دهی، ما هرگز اجازه نخواهیم داد با ما چنین رفتار کنی».ریاح به منصور گزارش داد که مردم مدینه شورش نموده و از اوامر خلیفه اطاعت نمیکنند. منصور نامه تندی به مردم مدینه نوشت و آنها را تهدید کرد ولی اثری نداشت به طوری که ریاح هنگام قرائت نامه در مسجد، هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که مردم وی را بالای منبر سنگباران کردند و او برای حفظ جان خود، از مجلس فرار کرد و پنهان گردید.([۶])منصور به دنبال این جریان تهدید خود را عملی کرد و با قطع راههای حمل و نقل کالا، مدینه را در محاصره اقتصادی قرار داد و این محاصره تا زمان خلافت پسر وی «مهدی عباسی» ادامه داشت.([۷])برخورد منصور با امام صادق(ع)امام صادق(ع) یاران خود را از نزدیکی و همکاری با دربار خلافت باز میداشت.روزی یکی از یاران امام پرسید: برخی از ما شیعیان گاهی دچار تنگدستی و سختی معیشت میگردد و به او پیشنهاد میشود که برای اینها (بنی عباس) خانه بسازد، نهر بکند (و اجرت بگیرد) و … این کار از نظر شما چطور است؟ امام فرمود: من دوست ندارم که برای آنها (بنی عباس) گرهای بزنم یا در مشکی را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسیاری بدهند؛ زیرا کسانی که به ستمگران کمک کنند، در روز قیامت در سراپردهای از آتش قرار داده میشوند تا خدا میان بندگان حکم کند.([۸])دکتر احمد محمود صبحی مینویسد: آن نمونهی اعلای عدالت و مساواتی که مردم از عباسیان انتظار داشتند، به خیالی باطل و پوچ تبدیل شد. درنده خویی منصور و رشید و حرص و آزمندی آنان و ستمشان بر فرزندان علی بن عیسی و بازیچه قرار دادن بیت المال مسلمانان، ما را به یاد حجاج، هشام و یوسف بن عمر ثقفی میاندازد… .([۹])مورخان، استواری پایههای حکومت منصور را مرهون کشتارهای فراوان وی دانسته و نوشتهاند: «منصور افراد زیادی را کشت تا حکومتش استقرار یافت».([10])وی برای کشتن مردم روشهای مختلفی در پیش گرفت. نوشتهاند او پزشکی مسیحی را به کار گرفته بود و به کمک او افرادی را که نمیتوانست آشکارا بکشد، از طریق سم، تحت پوشش دارو، آنان را به قتل میرسانید، برادرزادهی خود، محمد بن سفاح را با این حیله کشت.([۱۱])با توجه به اینکه دلایل و توجیهات علویان برای خلافت نیرومندتر و خویشاوندی آنان به پیامبر(ص) نزدیکتر از عباسیان بود، شیعه اساسیترین خطری بود که موجودیت دودمان عباسی را تهدید میکرد. منصور با درک این موقعیت، تمامی تلاش خود را برای سرکوبی آنان به کار برد.نخست به سراغ محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن ـ که از دوران سفاح متواری شده بودند ـ رفت و چون به آنان دست نیافت پدرشان و بسیاری از فرزندان امام حسن(ع) را دستگیر و روانه زندان کرد، تا شاید از طریق وارد آوردن فشار بر ایشان بر محمد و ابراهیم دست یابد. محمد و ابراهیم که دیدند راهی جز تسلیم یا جنگ ندارند دست به قیام زدند و در جریان قیام آنان بسیاری از علویان به شهادت رسیدند.([۱۲])منصور پس از آنکه خاطرش از ناحیه نفس زکیه آسوده گشت به دیگر علویان پرداخت و آنان را به شیوههای مختلف تحت فشار قرار داد. گروهی از آنان را در ربذه گرد آورد و به زنجیر بست و به قدری به آنان تازیانه زد که گوشت و خونشان به هم آمیخت؛ سپس آنان را تحت سختترین شرایط به کوفه منتقل کرد و به زندانی افکند که شب و روزش تشخیص داده نمیشد، زندانیان ناچار بودند برای تشخیص اوقات نماز، قرآن را به پنج بخش تقسیم کنند و هر یک از نمازهای روزانه را پس از قرائت یک بخش از قرآن اقامه کنند. علویان در این زندان در وضعیت بسیار بدی به سر میبردند و سرانجام با فرو ریختن سقف روی آنان توسط مأموران، همه آنان به شهادت رسیدند.([۱۳])روش دیگر مبارزهی منصور با علویان این بود که آنان را زنده، در پس دیوار میگذاشت تا به این وسیله جان بسپارند.([۱۴]) او در سخنی به قتل صدها نفر از علویان اعتراف کرده میگوید: «من هزار تن یا بیشتر از فرزندان فاطمه را کشتم».([15])وی خزانهای از سرهای بریده علویان را برای پسرش مهدی به میراث نهاد و بر هر سری ورقهای آویخته بود که معرّف صاحب آن بود و در میان آنان سرهای پیرمردان، جوانان و کودکان وجود داشت.([۱۶])منصور در میان علویان، از امام صادق(ع) بیشتر از همه بیم داشت: از اینرو با آنکه امام(ع) روی مصالحی خود را به ظاهر از مناقشات و کشمکشهای سیاسی دور نگهداشت و به عبادت و تعلیم و تربیت افراد و گسترش فرهنگ اسلامی مشغول بود، بارها آن حضرت را احضار کرد و تصمیم به قتل وی گرفت. سید بن طاووس به هفت مورد از موارد احضار پیشوای ششم توسط منصور اشاره میکند و مینویسد: در تمامی این موارد، خلیفه عباسی تصمیم به قتل امام(ع) داشته و امام(ع) با خواندن دعا شر او را دفع میکرد.([۱۷]) تا اینکه سرانجام پس از آن همه احضارها و آزار و اذیتها نسبت به امام(ع)، وجود آن گرامی را نتوانست تحمل کند و او را به وسیله سم شهید کرد.داستان ابن سکیتیکی از کسانی که در دوران خلافت عباسی میزیسته، مردی است به نام «ابن سکیت» او از علماء و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در ردیف صاحبنظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده میشود. او حدود دویست سال بعد از شهادت علی(ع) در دستگاه متوکل، متهم شد که شیعه است؛ اما چون بسیار فاضل و برجسته بود متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد.یک روز که بچههای متوکل به حضورش آمدند و ابن سکیت هم حاضر بود، متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکیت و شاید به دلیل سابقه ذهنی که از او داشت ـ که شنیده بود تمایل به تشیع دارد ـ از ابن سکیت پرسید: این دو تا (دو فرزندش) پیش تو محبوبترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ابن سکیت از این جمله و از این مقایسه سخت بر آشفت، خونش به جوش آمد و با خود گفت کار این مرد مغرور به جایی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین‘ مقایسه میکند؟ این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفتهام، لذا در جواب متوکل گفت: به خدا قسم! قنبر غلام علی(ع) به مراتب از این دو تا و از پدرشان نزد من محبوبتر است.متوکل فوراً دستور داد: زبان ابن سکیت را از پشت گردنش در آوردند.([۱۸])برخورد مهدی با علویاندوران خلافت منصور که سایه شرم آن در سراسر کشور اسلامی سنگینی میکرد، با مرگ وی به پایان رسید و مردم پس از ۲۲ سال تحمل رنج و فشار نفس راحتی کشیدند.پس از وی فرزندش محمد معروف به «مهدی» به روی کار آمد.مهدی عباسی در زمان امام کاظم(ع) حکومت میکرد و مخالفتهای شدیدی با مظاهر تشیع داشت، و همچنین گفتگوهایی بین او و امام کاظم(ع) در مدینه رخ داد.طرز رفتار مهدی از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولی روش این دو، از یک جهت مثل هم بود و آن سختگیری فوق العاده نسبت به «علویان» بود.مهدی نیز مثل منصور از هرگونه سختگیری و فشار نسبت به بنی هاشم فروگذاری نمیکرد و حتی گاهی بیش از منصور خشونت نشان میداد. مهدی که فرزندان علی(ع) را برای حکومت خود خطرناک میدانست، همواره در صدد کوبیدن هر جنبشی بود که از طرف آنان رهبری میشد. او با گرایش به سوی تشیع و همکاری با رهبران علوی به شدت مبارزه میکرد.مورخان مینویسند: «قاسمبن مجاشع تمیمی» هنگام مرگ خود وصیتنامهای نوشت و برای امضای مهدی نزد وی فرستاد. مهدی مشغول خواندن وصیتنامه شد، ولی همینکه به جملهای رسید که قاسم ضمن بیان عقاید اسلامی خود، پس از اقرار به یگانگی خدا و نبوت پیامبر اسلام(ص)، علی(ع) را به عنوان امام و جانشین پیامبر(ص) معرفی کرده بود، وصیتنامه را به زمین پرت نمود و آن را تا آخر نخواند.([۱۹])برخورد هادی با علویانسال ۱۶۹ هجری در تاریخ اسلام یک سال بحرانی و تاریک و پر تشنج و غمانگیز بود؛ زیرا در این سال پس از مرگ «مهدی عباسی» فرزندش «هادی» که جوانی([۲۰]) خوشگذران و مغرور و ناپخته بود به خلافت رسید و حکومت وی سرچشمهی حوادث تلخی گردید که برای جامعهی اسلامی بسیار گران تمام شد.هادی در محیط آلودهی عباسی تربیت یافته و از پستان چنین رژیم خودخواه و ستمگر زورگویی شیرخورده بود. با چنین پرورشی، پیدا بود که او از عهدهی مسئولیت سنگین ادارهی امور جامعهی اسلامی بر نخواهد آمد؛ به همین دلیل، در دوران خلافت او کشور اسلامی که در آغاز نسبتاً آرام بود، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وی، دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج نارضایی عمومی پدیدار گشت.البته علل مختلفی موجب پیدایش این وضع شد ولی عاملی که بیش از هرچیز به نارضایتی و خشم مردم دامن زد، سختگیری هادی نسبت به بنیهاشم و فرزندان علی(ع) بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنی هاشم را زیر فشار طاقت فرسا گذاشت و حق آنان را که از زمان خلافت مهدی از بیتالمال پرداخت میشد، قطع کرد و با تعقیب مداوم آنان، رعب و وحشت شدیدی در میان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف بازداشت نموده و روانهی بغداد کردند.([۲۱])این فشارها، رجال آزاده و دلیر بنیهاشم را به ستوه آورده تا اینکه فاجعهی خونین سرزمین فخ به رهبری یکی از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) بنام «حسین صاحب فخ» منعقد گردید.در این نبرد عدهی زیادی از هاشمیان، پس از آنکه طرفداران هادی را مجبور به عقبنشینی کردند، به شهادت رسیدند. مزدوران حکومت هادی به کشتن آنان اکتفا نکرده، از تحویل اجساد آنان خودداری نمودند و سرهایشان را از تن جدا کرده و ناجوانمردانه برای هادی عباسی به بغداد فرستادند؛ بعضی از مورخان تعداد آنان را متجاوز از صد نفر میدانند.([۲۲])از طرف دیگر هادی عباسی که میدانست پیشوای هفتم بزرگترین شخصیت خاندان پیامبر(ص) است و سادات و بنیهاشم از روش او الهام میگیرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگین شد؛ زیرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتی رهبری آن عملیات را آن حضرت به عهده داشته است؛ به همین جهت امام کاظم(ع) را تهدید به قتل کرده گفت: به خدا سوگند، حسین (صاحب فخ) به دستور موسیبن جعفر(ع) بر ضد من قیام کرده و از او پیروی نموده است؛ زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسیبن جعفر(ع) نیست، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.([۲۳])این تهدیدها گرچه از طرف پیشوای هفتم با خونسردی روبرو گردید؛ ولی در میان خاندان پیامبر(ص) و شیعیان و علاقهمندان آن حضرت سخت ایجاد وحشت کرد، ولی پیش از آنکه هادی موفق به اجرای مقاصد پلید خود گردد، طومار عمرش در هم پیچیده شد و خبر مرگش موجی از شادی و سرور در مدینه برانگیخت.هارونالرشیدزمامداران اموی و عباسی، که چندین قرن به نام اسلام بر جامعهی اسلامی حکومت کردند، برای استوار ساختن پایههای حکومت خود به منظور تسلّط بیشتر بر مردم، در پی کسب نفوذ معنوی در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامداری آنان را از جان و دل پذیرفته، اطاعت از آنان را وظیفه واجب دینی خود بدانند.این موضوع در میان خلفای عباسی، بیش از همه، در زمان هارون جلوهگر بود. هارون با آن همه قدرت و توسعهی منطقه حکومت احساس میکرد هنوز دلهای مردم با پیشوای هفتم موسیبن جعفر(ع) است و از این امر سخت رنج میبرد از این رو با تلاشهای مذبوحانهای در صدد خنثی کردن نفوذ معنوی امام بر میآمد.روزی هارون، وقتی پیشوای هفتم را کنار کعبه دید به او گفت: «تو هستی که مردم پنهانی با تو بیعت کرده تو را به پیشوایی بر میگزینند؟»امام فرمود: من بر دلها و قلوب مردم حکومت میکنم و تو بر «تنها و بدنها».([24])نیرنگهای هارون و تظاهر او به دینداری:زمامداران اموی و عباسی در منحرف ساختن حکومت اسلامی از محور اصلی خود و جبههبندی در برابر خاندان پیامبر، با هم مشترک بودند؛ ولی تفاوتشان با یکدیگر این بود که خلفای اموی ـ جز معاویه و یکی دو نفر دیگر ـ چندان ارتباطی با رجال و دانشمندان دینی نداشتند و در کار آنان زیاد مداخله نمیکردند؛ بلکه بیشتر به امور سیاسی میپرداختند و علما و دانشمندان اسلامی را غالباً به حال خود وا میگذاشتند؛ از اینرو حکومت آنان از وجههی دینی برخوردار نبود.ولی هنگامی که بساط حکومت امویان برچیده شد و عباسیان روی کار آمدند، قضیه برعکس شد و حکومت رنگ دینی به خود گرفت، کوشش برای بهرهبرداری از عوامل مذهبی به نفع حکومت آغاز گردید و تظاهر به دینداری و ارتباط و تماس با رجال و دانشمندان اسلامی، به ویژه در زمان خلفای نخستین عباسی، رواج یافت.بعد از اینکه موسیبن جعفر(ع) در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و به شهادت رسید، امامت پیشوای هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وی (هارون) سپری شد.یحییبن خالد برمکی([۲۵]) به هارون گفت: پس از موسیبن جعفر اینک پسرش جای او نشسته و ادعای امامت میکند (گویا نظر وی این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون علیبن موسی الرضا(ع) تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!)هارون ـ که هنوز قتل موسیبن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود ـ پاسخ داد: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ میخواهی یکباره شمشیر بردارم و همه علویین را بکشم.([۲۶])در پایان لازم میدانم که از زحمات و راهنماییهای کسانی که مرا در این کار یاری دادند به ویژه حضرت حجت الاسلام والمسلمین انصاری بویراحمدی قدردانی نمایم. امیدوارم که توانسته باشم از خرمن بصیرت و علم این عزیزان خوشهای چیده و با این کار توشهای فراهم آورده باشم.منابع۱ـ مفید، محمدبن محمد النعمان؛ الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی.۲ـ امینی، سید محسن؛ اعیان الشیعه، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ۱۴۰۳ ق.۳ـ پیشوایی، مهدی؛ سیره پیشوایان، قم، مؤسسه امام صادق(ع).۴ـ ابن اثیر، عزالدین ابن الحسن علیبن ابی اکرم الشیبانی، الکامل فی التاریخ، محقق علی شیری، بیروت، انتشارات دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، سال ۱۴۰۸ هـ ، ۱۹۸۹ م.۵ـ یعقوبی، ابن واضح؛ تاریخ یعقوبی، ۳، اعلمی، بیروت، چ ۱، ۱۴۱۳.۶ـ ابن طاووس، علیبن موسی؛ مهج الدعوات و منهج العنایات، ترجمه و تصحیح: محمدتقی طبسی، تهران، طور، ۱۳۸۲ش.۷ـ عاملی، شیخ حر، وسائل الشیعه، بیروت، دار احیاء التراث، بی تا.۸ـ سیوطی، جلالالدین، تاریخ الخلفاء، قم، منشورات الشریف الرضی، اوّل، ۱۴۱۱ق.۹ـ سید حیدر؛ الامام الصادق والمذاهب الأربعه، بیروت، انتشارات دار الکتب العربی، ۱۳۹۰ ق.۱۰ـ نظریهًْ الامامه لدی الشیعهًْ الاثنی عشریه، بیروت، دار النهضهًْ العربیه، ۱۴۱۱ق.۱۱ـ عاملی، سیدجعفر مرتضی؛ الحیاهًْ السیاسیهًْ الامام الرضا(ع)، قم، دار التبلیغ الاسلامی، ۱۳۹۸ق.۱۲ـ مطهری، مرتضی؛ جاذبه و دافعه علی(ع)، قم، صدرا.۱۳ـ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، مؤسسهًْ الوفاء، بیروت، لبنان، ۱۴۰۴ق.پی نوشتها:
[۱]) الارشاد شیخ مفید، ترجمه محمد باقر ساعدی خراسانی، ص ۵۸۱.[۲]) اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۱، ص ۲۹.[۳]) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۳۹۶.[۴]) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۳۹۶.[۵]) مسلم بن عقبه یکی از فرماندهان یزید بن معاویه بود.[۶]) تاریخ یعقوبی، ابن واضح، ج ۳، ص ۱۱۵ ـ ۱۱۴.[۷]) الکامل فی التاریخ، ابن کثیر، ج ۵، ص ۵۵۱.[۸]) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج ۱۲، ص ۱۲۹.[۹]) نظریه الامامه ص ۳۸۱ به نقل الحیاه السیاسه الامام الرضا×، ص ۱۰۸.[۱۰]) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۲۵۹.[۱۱]) الامام الصادق والمذاهب اربعه، ج ۱، ص ۴۲.[۱۲]) الامام الصادق والمذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۴۲.[۱۳]) الامام الصادق والمذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۴۷۴.[۱۴]) کامل، ابن اثیر، ج ۵، ص ۵۲۶.[۱۵]) الحیات السیاسیه الامام الرضا×، ص ۸۷.[۱۶]) همان مدرک.[۱۷]) مهج الدعوات، ص ۲۱۲ ـ ۱۲۵.[۱۸]) جاذبه و دافعه علی×، ص ۲۴.[۱۹]) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج ۶، ص ۸۴.[۲۰]) هادی هنوز ۲۵ سال تمام نداشت.[۲۱]) تاریخ یعقوبی، ابن واضح، ج ۳، ص ۱۴۲.[۲۲]) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۴۲۸.[۲۳]) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۸، ص ۱۵۱.[۲۴]) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۴۳۱.[۲۵]) او درباره امام کاظم× بدگویی و سعایت کرده بود.[۲۶]) سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۴۶۹.
منبع : نشریه ندای تشیع، شماره اول، تابستان ۱۳۹۱















هیچ نظری وجود ندارد