همان شب که هادی را کشتند، برای هارون بیعت گرفته شد و او را خلیفه خواندند. ازپسر هادی، جعفر نیز به زور و تهدید بیعت گرفتند. هارون خلافت خود را مدیون تلاشهای مادرش خیزران و کوششهای «یحیی بن خالد برمکی» میدانست. هارون، یحیی را «پدر» خطاب میکرد:
«… ولما أفضت الخلافة إلی الرشید؛ دعا بیحیی بن خالد فقال له: یا أبت، أنت أجلستنی فی هذا المجلس ببرکتک ویُمنک وحسن تدبیرک، وقد قلدتک الأمر؛ ودفع خاتمه إلیه»([32])
کار هارون به درازا کشید و 23 سال (170ـ 193ه) برتخت بود. تا سال 173ه، که خیرزان درگذشت؛([33]) کار دربار به دست او بود ولی پس از آن همه کارها به دست برمکیان افتاد.
هارون نیز مانند پدرانش بزرگی علویان و اهلبیت(علیهم السلام) را نمیتوانست بپذیرد؛ از اینرو علویان در زمان حکومت او نیز در فشار بودند.
هارون «یحیی بن عبدالله بن حسن بن حسن(علیه السلام)» را، که برادر نفس زکیه بود، به خیانت و فریب کشت. یحیی که در ری و طبرستان به کار دعوت مشغول بود؛ به دیار دیلم رفت و مردم آنجا را به رهبری خود در حمایت از اهلبیت(علیهم السلام) فراخواند. آنان پذیرفتند و با او بیعت کرده و او را فرمانروای دیلم خواندند. کار یحیی بالاگرفت. هارون که به هراس افتاده بود فرزند یحیی برمکی، یعنی «فضل» را با 000/50 سپاهی برای سرکوب او فرستاد. فضل با یحیی صلحنامه نوشتند و هارون به دست خود امان نامهای برای او نوشت. یحیی به همراه فضل به بغداد آمد؛ ولی هارون پس از چند روز، او را در خانهاش بازداشت کرد و فقیهان و قاضیان را به صدور فتوایی مبنی بر مشروعیت نقض آن امان نامه وادار کرد؛ و پس از آن و در سال 176 ه یحیی را به قتل رساند.([34])
از دیگر کارهای هارون این بود که دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) را حاکم شهرها میکرد. طبری میگوید:
«… بکار بن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن الزبیر ـ و کان بکّار شدید البغض لآل أبیطالب، و کان یبلّغ هارون عنهم، و یسیء بأخبارهم، وکان الرّشید ولاّه المدینة، وأمر، بالتضییق علیهم ـ …»([35])
هارون نیز در آخر مانند جدّش منصور، جنایت عظمای خود را مرتکب شد و یکی دیگر از ائمهی اهلبیت(علیهم السلام)، یعنی امام هفتم، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)را در سال 183 ه.ق به شهادت رساند.
یعقوبی مینویسد:
«… وتوفّی موسی بن جعفر… سنة 183، وسنّه 58 سنة، وکان ببغداد فی حبس الرشید قِبل السندی بن شاهک…»([36])
پی نوشت :
[32]) مروج الذهب؛ ج3، ص337.[33]) همان.[34]) نك: تاريخ الأمم و الملوك، الطبرى، ج8، ص242 و تاريخ يعقوبى؛ ج2، ص408.[35]) ج8، ص244.[36]) ج2، ص414.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد