تحقیقی جامع در باره میمون قداح و پسرش عبدالله
فرقههای انشعابی و انحرافی برای کسب آبرو و اعتبار نوعا مسلک خود را به امامان و شخصیتهای مورد قبول عامه، نسبت داده و بعضی از آنان را جز رهبران خود به حساب آوردهاند در حالی که همان بزرگان در حال حیات خود با آن مسلک انحرافی و پیروان آن به شدت مبارزه میکردهاند. مثلا فرقه صوفیه برای جلب عوام سلسله ارشاد خود را به امامان و بعضی از بزرگان صحابه نسبت دادهاند و برخی از آنان را از مشایخ خود شمردهاند در حالی که نیاکانشان در حال حیات ائمه با آنان معارضه میکردند و به شدت مورد غضب و رد و انکار بودند. فرق اسماعیلیه نیز همین روش را به کار برده و خواستهاند اساس مذهب خود را به یکی از معاریف اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام یعنی امامی که در فضل و شرف متفق علیه عامه و خاصه و علاوه بر آن ابوالائمه خود آن فرقه است، استناد و اتکا داده باشند تقریبا مثل صوفیه که بعضی از امامان و اصحاب آنها را به خود نسبت دادهاند و این بدترین نوع اختلاس است که دزدان ایمان در هر زمان به آن مرتکب نمیشوند. از شخصیتهای مهمی که اسماعیلیه از شیعه امامیه به سرقت برده ، میمون قداح و پسرش عبدالله میباشد. اسماعیلیه نام این دو تن را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذکر کردهاند و آنان را از بزرگترین شخصیتهای مذهب خود به حساب آوردهاند و در اکثر نوشتههای اهل تسنن و بعد از آنها در نوشتههای شرق شناسان نیز این نسبت به میمون و پسرش عبد الله داده شده است.(۱) طبق نوشتههای آنها میمون قداح و پسرش عبدالله از شخصیتهای بزرگ دعوت اسماعیلیه بودند. میمون اصلا از مردم خوزستان بود و شغل کحال و چشم پزشکی داشت و آب مروارید را عمل میکرد و بدان سبب به «قداح» ملقب گشت، ظاهرا وی ایرانی و احتمالا پدرانش زردشتی بودند. ابن ندیم در کتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام که کتابی در رد اسماعیلیه نوشته مطالبی در باره اسماعیلیه آورده است ولی میگوید که من عهدهدار صدق وکذب این گفتهها نیستم، وی مینویسد: «عبد الله بن میمون قداح ازمردم «قوزح العباس» نزدیک به شهر اهواز بوده، پدرش میمون پیروی خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زینب در خدا بودن علی علیه السلام آشکار ساخت، میمون و پسرش هر دو از دیصانیان بود و عبدالله مدتها دعوی پیامبری کرد و شعبده کار و نیرنگ باز بود و میگفت: زمین زیر پایم در میپیچد و به هرکجا که خواهم در کوتاهترین زمان میروم و خبر از حوادث و شهرهای دور میداد. وی جیره خوارانی داشت که به او یاری میکردند و کبوترانی با خود داشتند که از جاهای مختلف به اقامتگاهش روانه مینمود و او به اطرافیان خبرهایی را که به دست میآورد ، داده و آنان را گمراه میکرد. پس از مدتی به «عسکر مکرم» نقل مکان کرد، سپس از آنجا بگریخت و به بصره رفت و بر گروهی از فرزندان عقیل بن ابی طالب فرود آمد و در آنجا به سختی افتاد و بعد از آن به سلمیه نزدیک حمص گریخت و کشتزارهایی در آنجا بخرید در اینجا مردی به نام «حمدان بن اشعث» ملقب به «قرمط» که برای کوتاهی اندام و پاهایش وی را به آن لقب میخواندند دعوت او را پذیرفت (۲۶۰ه) سپس عبد الله درگذشت و پسرش محمد جانشین او شد». (2) در باره تاریخ زندگانی عبدالله بن میمون در میان نویسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زیاد است. بغدادی گوید که: میمون دیصانی معروف به «قداح» غلام جعفر بن محمد صادق و از مردم اهواز بود با محمد بن حسین ملقب به «دندان» در زندان والی عراق آشنا شده با یکدیگر همفکری کرده و کیش باطنیه را بنا نهادند.(۳) قاضی عبد الجبار گوید: مؤسس مذهب باطنیه عبد اللهبن میمون بن دیصان بن سعید غضبان بود که با دندان نامی این مذهب را بنیاد نهادند.(۴) ذهبی مینویسد: عبدالله بن میمون قداح محدث بود و از موالی جعفر بن محمد و از ثقات او به شمار میرفت.(۵) ابوالمعالی گزارش میدهد که فرقه باطنی بهوسیله سه کافر ایجاد شد که یکی از آنها ابن میمون قداح بودکه همراه یکدیگر آیینی را ایجاد کردند و دعوت را سر و سامان دادند آنها ابن میمون را امام اعلام کردند و یک ذریه علوی برای او ساختند.(۶) رشید الدین پس از اینکه ابو الخطاب را مؤسس باطنیه مینامد از میمون و پسر او عبدالله در میان داعیان صحبت میدارد که: « هر دو جزو دانشمندان داعیان این فرقه محسوب میشوند».(7) جوینی نیز مینویسد: «در میان ایشان داعیان برخاستند که یکی از ایشان میمون قداح بود و پسر او عبدالله بن میمون که او را از علمای بزرگ آن طایفه شمرند».(8) خواجه نظام الملک در سیاستنامه مینویسد: «مردی را از شهر اهواز با مبارک (غلام اسماعیل بن جعفر) دوستی بود نام او عبد الله بن میمون قداح. روزی به خلوت نشسته بودند او را گفت این محمد بن اسماعیل با من دوست بود و اسرار خویش با من گفته است مبارک فریفته و حریص بر داشتن آن شد پس عبدالله بن میمون را سوگند داد که آنچه من با تو بگویم تو با هیچکس نگویی الا با کسی که اهل باشد، سخنان چند بر او عرض کرد، آن گاه از او مفارقت کرد مبارک سوی کوفه شد وعبد الله سوی کوهستان و عراق شد. در این حال اهل شیعه را طلب میکرد و موسی بن جعفر علیمها السلام محبوس بود و مبارک دعوت خویش پنهان میورزید تا در کوفه پراکنده شد، مردم بعضی از ایشان را مبارکیه خواندند و بعضی قرمطی ، و عبد الله میمون در کوهستان عراق به همین مذهب، مردمان را دعوت میکرد ، پس خلیفتی خویش به مردی داد نام او خلف. او را گفت به جانب ری رو که آنجا در ری و آبه (آوه) و قم و کاشان و ولایت طبرستان و مازندران همه رافضی باشند و دعوی شیعیت کنند، دعوت ترا اجابت کنند، خود به جانب بصره رفت پس خلف به ری آمد به ناحیت بشابویه(فشافویه) در دیهی که او را کلین خوانند مقام کرد…سپس خلف از آنجا بگریخت به شهر ری و در آنجا بمرد. پسر وی احمد خلف بر جای پدر بنشست تا از کلین مردی به نام غیاث که آداب نیکو دانست بیامد اورا خلیفه خویش کرد، این غیاث اصول مذهب ایشان را با آیات قرآن و امثال عرب و ابیات و حکایات بیاراست و کتابی ساخت که کتاب «البیان» نام کرد; چون بدعت او آشکار شد این غیاث بگریخت و به خراسان رفت چون سال ۲۸۰ هجری درآمد این مذهب آشکار گشت و هم در آن سال در شام مردی پدید آمد که او را صاحب الخال گفتندی بیشتر شام بگرفت این غیاث که از ری گریخته بود به مرو روذ(مرو رود) شد و امیر حسین علی مروزی را کیش خود آورد سپس ابو حاتم رازی پدید آمد ، امیر ری احمد بن علی دعوت او را قبول کرد و باطنی شد…».(9) ابو العلاء معری ، عبد الله بن میمون القداح را یک نفر باهلی و یکی از شاگردان محترم امام جعفر صادق علیه السلام مینامد او بعدها مرتد گردید ، شیعیان علی رغم این مسئله او را به عنوان یک نفر حدیثشناس پذیرفتند و چندین حدیث درباره مرجعیتش قبل از ارتداد نقل نمودند سپس ابو العلاء چند بیت شعر منسوب به او نقل میکند و رد او را از سوی امام جعفر صادق علیه السلام اعلام میدارد.(۱۰) شهاب الدین بن العمری در تاریخچه خود راجع به دبیری ، سوگندنامه اسماعیلی را عرضه میکند که اسماعیلیان بر طبق آن میگفتند: [قسم یاد میکنیم که] امامت از جعفر بن اسماعیل ، رهبر واقعی دعوت رسیده است، من القداح و نخستین داعی را قبول نکرده و ذمش میکنم…».(11) غیر از این عبارات ، اشارات دیگری نیز در این زمینه در آثار ابن خلکان (۱۲) مقریزی (۱۳) سیوطی (۱۴) و دیگران آمده است ولی چیزی که در اینجا قابل توجه استبیانیه بغداد است که در سال ۴۰۲ هجری توسط گروهی از فقهای علوی و دیگران انتشار یافت و دروغ بودن شجره نامه فاطمیان را اعلام داشت و جد آنها را به نام «دیصان بن سعید» نامید که فرقه دیصانیه از نام او گرفته شده است. در این بیانیه سخن از میمون و پسرش عبدالله به میان نیامده است و این متن را ابوالفداء (۱۵) و جوینی(۱۷) و دیگران با کمی تفاوت نقل کردهاند. غرض هر کدام از مورخان و نویسندگان اهل تسنن داستان این پدر و پسر را طوری نوشتهاند که به افسانه بیشتر شبیه است تا به حقیقت; و تضاد و تناقض نوشتههای آنان در این باره قابل حل نمیباشد و رسیدن به یک نتیجه روشن سخت مشکل میباشد. منابع شیعه اثنی عشری
میمون بن قداح و پسرش عبد الله بن میمون در آثار شیعه اثنی عشری طوری جلوهگر شدهاند، که عمر خودشان را در راه تشیع اثنی عشری صرف کرده و هیچگونه رابطهای با اسماعیلیان نداشتهاند اگر هم در میان اسماعیلیان یک چنین نامهایی وجود داشته، کاملا متفاوت بودهاند و قداح اسماعیلی نیز افسانهای بیش نبوده که یا به وسیله خود اسماعیلیان و یا توسط بدخواهان آنها جعل شده است; زیرا با ارتباط قداح با نام ائمه معروف و محشور بودن با آنها، بر اعتبار آنان میافزوده است و از منابع شیعه برمیآید که بسیاری از نظریات منابع اهل تسنن درست نیست واقعیات زیر غیر قابل انکار است. ۱. میمون و پسرش از معاصران امام جعفر صادق علیه السلام بودند; یعنی در قرن دوم نه در قرن سوم هجری میزیستند. ۲. آنها دست کم در آغاز زندگیشان به عنوان محدث شیعی معروف بودند و دیصانی ، ثنوی و یا چیز دیگر نبودند. و نیز منابع شیعی تاکید بر عکس بودن میمون و پسرش دارند این مسئله با نظریات منابع اهل تسنن متناقض است که آنها را از اهالی اهواز و ایرانی ثبت کردهاند. منابع شیعه اطلاع دقیقتری درباره این پدر و پسر در اختیار ما قرار میدهد و دامن عبدالله بن میمون و پدرش را از این نسبت مبرا میسازد. در این باره مرحوم علامه قزوینی تحقیقات ارزشمندی انجام داده که ما در اینجا خلاصه تحقیقات ایشان را میآوریم. وی مینویسد: مقدمتا باید دانست که مابین شیعه امامیه از طرفی و اسماعیلیه و جمعی از مورخان اهل سنت و جماعت از طرف دیگر در خصوص اصل و نسب عبدالله بن میمون قداح و طریقه ومذهب او و عصر او اختلاف عظیمی از قرار ذیل: در عموم کتب رجال شیعه تقریبا بلا استثناء(۱۸) مانند رجال کشی(۱۹) و فهرست نجاشی(۲۰) و خلاصه علامه حلی(۲۱) و مجالس المؤمنین قاضی نور الله شوشتری (مجلس ششم)و منهج المقال میرزا محمد استر و نقد الرجال میر مصطفی تفرشی(۲۳) و نضد الایضاح محمد علم الهدی بن محسن الکاشی(۲۴) و منتهی المقال ابو علی حائری(۲۵) ومستدرک الوسائل حاج میرزا حسین نوری(۲۶) عبد الله بن میمون قداح را از جمله اصحاب امام جعفر علیه السلام و از زمره روات احادیث از آن حضرت شمردهاند و نسب او را عبدالله بن میمون بن الاسود القداح المکی از اهل مکه از موالی بنی مخزوم ضبط کرده و گفتهاند که وی تیر گیر و تیر تراش بوده و به این مناسبت به «قداح» معروف شده و چون نقل عبارات جمیع کتب رجال شیعه از حوصله گنجایش این مختصر بیرون است اینک به عنوان نمونه به نقل دو سه تن از قدما و افراد معتبر ایشان اکتفا میکنیم: ۱. کشی (قرن چهارم) مینویسد که: عبدالله بن میمون القداح المکی از اصحاب امام باقر علیه السلام بود. امام از او پرسید: ای پسر میمون! شما در مکه چند تن هستید؟ گفت: ما چهار نفریم. امام فرمود: شما نوری در ظلمات زمینید.(۲۷) ۲. نجاشی (۴۵۰ ۳۷۲) در رجال خود مینویسد که: عبدالله بن میمون الاسود القداح برده آزاد کرده بنی مخزوم بود و آب مروارید را درمان میکرد، پدرش از ابی جعفر و از ابی عبدالله علیه السلام روایت کرده و او از عبدالله روایت میکرد. مردی ثقه بود و کتابهای «مبعث النبی» و «صفه الجنه والنار» از او است.(۲۸) ۳. شیخ طوسی (م/۴۶۰ه ق) دررجال خود میمون قداح را گاهی از اصحاب حضرت سجاد (علی بن حسین علیمها السلام) و گاهی از اصحاب امام محمد باقر علیه السلام میشمارد و میگوید: او مکی و از بندگان آزادکرده بنی مخزوم بود و از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام امامی مذهب شمرده است پسرش عبد الله را نیز از علمای رجال شیعه امامی و ثقه دانستهاند.(۲۹) دیگر رجال شیعه مانند علامه حلی(۳۰) و ابن شهر آشوب(۳۱) در رجال خود از او یاد کرده و وی را از اصحاب این دو امام شمردهاند و با ثقه دانستن آن دو ، روایاتی که از مصادر سنی نقل شده، مغرضانه تلقی میشود. علامه قزوینی پس از نقل عبارات چند تن از علمای رجال شیعه ، مینویسد: چنان که ملاحظه میشود در هیچ یک از کتب رجال شیعه که عین عبارات آنها نقل شد مطلقا و اصلا ذکری و اشارهای از این که عبدالله بن میمون قداح منتسب به فرقه اسماعیلیه بوده ، نشده استبوجه من الوجوه نه تصریحا و نه تلویحا و نه اشاره و نه کنایه و نه حتی به عنوان نقل قول و لو قول ضعیف مرجحی ، و بدیهی است که اگر صاحب ترجمه از فرقه اسماعیلیه میبوده این سکوت مطلق جمیع مؤلفان رجال شیعه بلا استثناء از متقدمان و متاخران از ذکر این فقره از اعجب عجایب خواهد بود و به هیچوجه محملی و تعلیلی وعذری برای آن تصور نمیتوان نمود به خصوص با تقید شدید علمای رجال آن طایفه به تعرض به ذکر مذهب روات در صورت انتساب راوی به یکی از فرق مخالف یعنی غیر شیعه امامیه که در این صورت عادت ایشان بر این جاری است که حتما بدون استثناء تصریح به مذهب راوی نماید و گویند مثلا «فلان فطحی» یا «زیدی» یا «بتری» یا «من الواقفه» یا «غال» یا «فی مذهبه ارتفاع» و نحو ذلک یا تعبیرات معموله مابین ایشان، پس خود مجرد سکوت ایشان از ذکر مذهب عبد الله بن میمون قداح وعدم اشاره به این که او از غیر فرقه شیعه امامیه بوده به نحو قطع و یقین کاشف است از این که صاحب ترجمه در نظر ایشان از زمره شیعه امامیه محسوب و اصلا و ابدا و مطلقا ربطی و تعلقی خواه به طایفه اسماعیلیه و خواه به غیر آن طایفه نداشته است». مرحوم قزوینی به تقریر دیگر میگوید: گفتیم که اجماعی کتب رجال شیعه است که عبد الله بن میمون قداح معاصر با امام صادق علیه السلام و از روات احادیث از آن حضرت بوده است. حال گوییم که علاوه بر تصریح کتب رجال به این فقره در عموم کتب معتبره احادیثشیعه نیز از قبیل کافی کلینی و من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق و تهذیب شیخ طوسی و غیر اینها احادیث کثیره متنوعه موزع بر غالب ابواب ، آن کتب از عبد الله بن میمون قداح با اسانید متصل صحیح روایت کردهاند که او خود آن احادیث را بلاواسطه از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده است و فقط در کتاب کافی کلینی از اصول و فروع آن قریب صد و پنجاه حدیث کما بیش از این قبیل موجود است. مقصود این است که معاصر بودن صاحب ترجمه با امام جعفر صادق علیه السلام و بودن وی از جمله روات معروف شیعه از آن حضرت نه فقط اجماعی کتب رجال شیعه استبلکه از عموم کتب احادیث ایشان نیز در کمال صراحت و وضوح این فقره مستفاد و این مسئله از مسلمات و قطعیات تاریخ و به کلی محرز است و هیچ محل شک و تردید و تامل نیست و این اصرار ما در اثبات این مسئله واضح که در حقیقت از قبیل توضیح واضحات است، فقط از آن بابت است که بعضی از مورخان را در خصوص عصر صاحب ترجمه اشتباهات غریبی دست داده و او را از رجال اواسط و بلکه اواخر قرن سوم هجری شمردهاند و حال آنکه وفات امام جعفر صادق علیه السلام در سنه ۱۴۸ ه روی داده، پس کسی که معاصر بوده چگونه ممکن است که باز صد الی صد و پنجاه سال دیگر بعد از وفات آن حضرت زیست نموده باشد. قزوینی پس از نقل چند نمونه از احادیثی که به وسیله عبد الله بن میمون نقل شده است، نتیجه میگیرد که: عبد الله بن میمون قداح از خلصین شیعه امامیه بوده و به هیچ وجه ربطی و انتسابی با طایفه اسماعیلیه نداشته. پس این دعوی اسماعیلیان را لابد حمل بر این باید نمود که این فقره (مانند بسیاری دیگر از مرویات و منقولات آن طایفه) به کلی افسانه است و مدرک تاریخی ندارد و غرض از وضع این افسانه لابد این بوده که خواستهاند اساس مذهب خود را برای مزید آبرو و اعتبار به یکی از معاریف اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام داده باشند. قزوینی در تایید این سخن اخیر خود میگوید: و از قراین قویه بر تایید این احتمال آن است که قدما و مورخین و مؤلفین ملل و نحل که در حدود سیصد هجری کم و بیش میزیستهاند از قبیل حسن بن موسی النوبختی صاحب کتاب «فرق الشیعه»(32) ابو الحسن اشعری (م/۳۲۴) معروف و صاحب کتاب «مقالات الاسلامیین » و مسعودی صاحب و «التنبیه والاشراف»(34) به کلی و مطلقا از ذکر اسم عبد الله بن میمون قداح ساکتاند و اصلا و ابدا به هیچ اسمی و رسمی و در تحت هیچ عنوانی نامی از او در کتب نبردهاند. و اگر فی الواقع عبدالله بن میمون قداح نامی در امر تاسیس دعوت اسماعیلیه دخالتی داشته و به طریق اولی اگر از مؤسسین عمده و از دعاه بزرگ آن طایفه بوده و آن همه کارهای عجیب که در راه تنظیم دعوت بدو نسبت میدهند ، حقیقت …داشته سکوت جمیع این مؤلفین محقق کنجکاو از ادنی اشاره بدین فقرات و حتی از مجرد ذکر نام او هیچ وجهی و محملی نخواهد داشت و مخصوصا سکوت فرق الشیعه نوبختی که خود اصل موضوع آن کتاب مقصود بر ذکر تفاصیل فرق مختلفه شیعه است… خلاصه کلام آن که تقریبا به طور قطع و یقین میتوان گفت که سکوت مؤلفین مزبور از اشاره بدین تفصیلات و حتی از بردن مجرد نام عبد الله بن میمون قداح کاشف از این است که تا اواخر قرن سوم هجری که زمان تالیف کتب مذکور در فوق است کسی با این نام و نشان در دو اثر اسماعیلیه مشهور نبوده و عبارت آخری افسانه عبد الله بن میمون قداح هنوز تا آن وقت اختراع نشده بود یا اگر هم شده بوده هنوز انتشار کاملی نیافته بوده است. علامه قزوینی سپس میگوید: و اما آنچه عبدالنبی قزوینی در حاشیه خود بر جهانگشا ، احتمال داده که شاید این عبد الله بن میمون قداح که اسماعیلیه او را از دعات خود میدانند غیر عبدالله بن میمون قداحی باشد که در کتب رجال امامیه و اسانید احادیث ایشان مذکور است، احتمال فوق العاده بعیدی است; زیرا بنابر این باید فرض نمود که در آن واحد مابین اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام دو نفر بودهاند هر دو موسوم به عبدالله بن میمون قداح یکی از آنها شیعی امامی و دیگری از دعاه اسماعیلیه و ضعف این احتمال و غرابت آن بر احدی پوشیده نیست. و همچنین این که ابو العلاء معری که در «رساله الغفران» میگوید که عبدالله بن میمون پیش از آنکه مرتد شود شیعه از وی روایت میکردند و به وی وثوق داشتند(۳۵) این نظریه غیر قابل قبول است، زیرا که شیعیان از او نه به عنوان یک نفر «مرتد» بلکه به عنوان یک نفر محدث مورد وثوق نام میبرند ، علامه قزوینی نظر ابوالعلاء را با شگفتی تلقی نموده و مینویسد: «در خاتمه این مقاله بی مناسبت نمیدانیم که اشاره به قول عجیب در خصوص عبدالله بن میمون قداح که ابوالعلاء معری در رساله الغفران خود استطرادا تعریضی به ذکر آن کرده بنماییم به مقتضای این قول عبدالله بن میمون قداح در ابتدای امر شیعه و از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام بوده ولی بعدها مرتد گشته و اشعاری در حسب خود سروده …وحاجت نیست علاوه شود که این حکایت و این اشعار مانند غالب حکایات و روایات آن کتاب که موضوع آن سیر ابو العلاء ست در عالم رؤیا در بهشت و دوزخ و صحرای محشر به کلی مصنوعی و خیالی و قصه سرایی است نه قضایای واقعی تاریخی. مقصود این است که نباید به مندرجات رساله الغفران ابو العلاء از لحاظ صدق و کذب مطالب اهمیتی داد و در آن کتاب به نظر تاریخی نگریست بلکه فقط از نقطه نظر فکاهت و تفریح ادبی مضامین آن کتاب را باید تلقی نمود و ما نیز فقط به همین ملاحظه است که این فقره را از آن رساله نقل میکنیم».(36) پینوشتها:
۱.جوینی، تاریخ جهانگشای، ج۳، ص ۱۵۴; برتاردلویس، پیدایش اسماعیلیه، ص ۷۹. ۲. ابن الندیم، الفهرست، ص ۲۷۸ ۲۷۹، چاپ الاستقامه قاهره; ترجمه فارسی، ص ۳۴۸ ۳۴۹ چاپ دوم. ۳.بغدادی، عبد القاهر، الفرق بین الفرق، ص ۱۶۹، طبع مصر۱۹۴۸. ۴. قاضی عبد الجبار، اصول الاسماعیلیه، ص۱۳۸ ۱۳۹ طبع قاهره. ۵. ذهبی، میران الاعتدال، ج۲، ص ۸۱. ۶. طبق نقل برناردلویس، مقاله پیدایش اسماعیلیه، ص ۷۰. ۷. همان مدرک. ۸. جوینی، تاریخ جهانگشا، ج۳، ص ۱۵۲. ۹. سیاستنامه، ص ۲۶۰ ۲۶۵ به تصحیح عباس اقبال. ۱۰. معری، ابو العلاء، غفران، ص ۱۵. ۱۱. تعریف، ص ۱۵۷ ۱۵۸. ۱۲. وفیات الاعیان، ج۲، ص ۳۴۲. ۱۳. خطط مقرزی، ج۱، ص ۳۴۸. ۱۴. تاریخ الخلفاء، ص ۴. ۱۵. تاریخ ابو الفداء، ج۲، ص ۷ ۱۴. ۱۶. ایقاظ، ص ۲۲. ۱۷. تاریخ جهانگشای، جوینی، ج۳، ص ۱۷۴. ۱۸. قید تقریبا برای آن است که در رجال کشی حدیثی از عبد الله بن میمون قداح روایت نموده که از آن معلوم میشود وی معاصر امام باقر علیه السلام نیز بوده است. ۱۹. رجال کشی، ص ۳۸۹، طبع دانشگاه مشهد. ۲۰. فهرست نجاشی، ص ۱۴۸، طبع بمبئی، سال ۱۳۱۷. ۲۱. خلاصه حلی، ص ۵۳، طبع تهران، سال ۱۳۱۱. ۲۲. منهج المقال، ص ۲۱۲ ۲۱۳، طبع تهران، ۱۳۰۶. ۲۳. نقد الرجال، ۱۹۷ ۱۹۸، طبع تهران، ۱۳۱۸. ۲۴. نضد الایضاح، طبع کلکته، سال ۱۳۱۷، در ذیل صفحات فهرستشیخ طوسی، ۱۹۷ ۱۹۸. ۲۵. منتهی المقال، ص ۱۹۳ ۱۹۴، طبع تهران. ۲۶. مستدرک الوسائل، ج۳، ص ۶۱۹، طبع تهران. ۲۷. رجال کشی، ص ۳۸۹، طبع دانشگاه مشهد. ۲۸. رجال نجاشی، ص ۱۴۸، طبع بمبئی. ۲۹. فهرستشیخ طوسی، ص ۱۹۷ ۱۹۸، چاپ کلکته. ۳۰. خلاصه الاقوال، ص ۵۳. ۳۱. به نقل رجال مامقانی، ج۲، ص ۲۱۹; ج۳، ص ۲۶۵. ۳۲. سال وفات نوبختی معلوم نیست ولی به تصریح علامه در خلاصه الاقوال ص ۲۱ در حدود سیصد یا اندکی پیش و پس میزیسته. ۳۳. تاریخ تالیف مروج الذهب سال ۳۳۶ است. ۳۴. تاریخ تالیف به تصریح مؤلف در ص ۳۹۷ و ۴۰۱،سال ۳۴۵ بوده است. ۳۵. رساله الغفران، ص ۱۵۶، طبع مصر. ۳۶. یادداشتهای، علامه قزوینی، تاریخ جهانگشا، ج۳، ص ۳۳۸ ، حواشی و اضافات علامه قزوینی در این باره بسیار عالمانه و محققانه است رضوان خدا بر او باد .
منبع : فصلنامه کلام اسلامی- شماره ۱۷















هیچ نظری وجود ندارد