يكى از موارد مهمى كه آشكارا دو چاپ جديد اصلى از اثر بلعمى را از يكديگر متمايز مى كند مقدمه آن است. يك مقدمه عربى در تعدادى از نسخه هاى خطى و يك مقدمه فارسى متفاوت در ديگر نسخه ها وجود دارد. نسخه هاى خطى با مقدمه فارسى (اما معمولاً نه آن هايى كه مقدمه عربى دارند) نوعاً داراى بخشى است به نام «روزگارِ عالم» كه در آن به صراحت بيان شده كه در كتاب طبرى يافت نمى شود.(70) مقدمه فارسى خود گواه و نشانه يك نسخه بردارى بعدى است و همين ما را به اين مطلب سوق مى دهد كه قسمت «روزگار عالم» به وسيله بلعمى نگاشته نشده، بلكه به وسيله دبيران او (در متن بلعمى «ما» مرجّح است بر «من») نگاشته شده است. اما اين برداشت ممكن است اشتباه باشد، به گونه اى كه اگر آن را از كتاب حذف كنيم مشاهده مى كنيم كه اين قسمت در شكلى نسبتاً متفاوت در متن تكرار شده است. طبرى و بلعمى پيش از اين كه از تاريخ ساسانى به اسلامى بپردازند بخشى را كه گاه شمارى تطبيقى است در خود جاى داده اند.
گريزى به قسمت «روزگار عالم» بلعمى (يا هر نويسنده ديگرى كه ممكن است آن را نوشته) مى زنيم. وى مى نويسد:
«ما قبلاً درباره اين موضوع در آغاز كتاب صحبت كرديم، اما مى خواهيم با جزئيات بيشتر به آن بپردازيم; چرا كه محمد بن جرير در اين بخش از كتاب خود به آن پرداخته است.
معروف است كه يهوديان مى گويند كه عمر دنيا از هبوط آدم تا ولادت پيامبر(صلى الله عليه وآله) 4340 سال بود. آن ها مى گويند اين عدد را تورات تأييد كرده است از ولادت پيامبر تا بعثت ايشان فاصله اى 40 ساله بود و از بعثت تا هجرت نيز 10 سال. او 13 سال را در مدينه گذراند. مسيحيان گويند از آدم تا محمد 6313 سال بر عمر دنيا گذشته است. اين دو رقم با هم مطابقت ندارند. محتمل است كه ارقامى كه از طريق عبدالله بن عباس نقل شده دقيق تر باشد. ابن عباس گويد: از آدم تا نوح 2256 سال بود. از طوفان نوح تا ابراهيم 1079 سال، از ابراهيم تا موسى 565 سال، از موسى تا سليمان، (پسر داود) كه معبد اورشليم را بنا كرد 536 سال، از سليمان تا اسكندر ذوالقرنين 717 سال، از اسكندر ذوالقرنين تا عيسى 369 سال، از عيسى تا محمد 551 سال از عمر دنيا گذشته است. بيشتر گويند كه از عيسى تا پيامبر ما، محمد(صلى الله عليه وآله) پيامبر ديگرى نيامده است، اما كلام خدا به حقيقت نزديكتر است كه گويد:
آنگاه كه دو تن سوى آنان فرستاديم، و[لى] آن دورا دروغزن پنداشتند، تا با [فرستاده ]سومين [آنان را ]تأييد كرديم، پس [رسولان] گفتند: «ما به سوى شما به پيامبرى فرستاده شده ايم».(71)
كه منطبق است با دوره بعد از مسيح كه 434 سال بود. اين دوره را به نقلى دوره فترت نام نهاده اند; چرا كه در اين دوره وحى نازل نشد، اما بايستى پذيرفته شود كه دنيا بدون رسول خدا باقى نمى ماند.
اگر دنيا حتى براى يك دوره اش بدون يك رسول الهى باقى مى ماند آن وقت هر كسى كه در اين دوره بميرد از آن جا كه خداوند هادى براى وى نفرستاده او نبايستى دوزخى گردد. بنابراين، بدان كه خداوند هرگز دنيا را بدون نشانه و آيت رها نمى كند. اما بى انطباقى گاه شمارى دوره اى كه از آدم تا حال ادامه داشته، به وسيله آدمى قابل حل نيست. اين بى انطباقى بر مبناى اصولى قرار دارد كه در آغاز كتاب از آن سخن گفتم. به عبارت ديگر، همگان متفقند كه از آدم تا روز رستاخيز عمر دنيا هفت هزار سال است. اگر كسى بداند كه دقيقاً چند سال از زمان آدم تا زمان حاضر گذشته است نيز مى داند كه چه روزى رستاخيز خواهد بود; در حالى كه خداوند اين را براى هيچ بشرى روشن نكرده است (همان طور كه در قرآن فرموده) به همين دليل هيچ كس نمى داند چند سال از عمر دنيا گذشته و چه مقدار باقى مانده است. بنابراين، ديدگاه ها متفاوت(اند). اما در گاه شمارى ما بى انطباقى وجود ندارد. 40 سال از تولد محمد(صلى الله عليه وآله) تا بعثت آن حضرت بود. 23 سال نيز از بعثت تارحلت ايشان، بعضى گويند 13 سال در مكه و 10 سال در مدينه و ديگران نيز گويند او 10 سال در مكه و 13 سال در مدينه بود.(72-73)
چندين اختلاف دشوار (دست كم بخشى را مى توان به خطاهاى چاپى نسبت داد) بين گاه شمارى ارائه شده در اين بخش (تاريخ اسلام بلعمى) و بخش اول «روزگار» و خيلى بيشتر از آن بين اين دو و آن چه در طبرى يافت مى شود ديده مى شود. (تلاش براى جمع بندى و خلاصه كردن اينها در نمودار يك انجام شده است.) احتمالاً جالب ترين و مهم ترين تفاوت، شيوه اى است كه طبرى در آن، روايتى را به «بعضى از مراجع» نسبت مى دهد، در حالى كه در متن بلعمى به عنوان روايت اصلى آمده و به ابن عباس نسبت داده شده است.
چه چيزى بلعمى را چنين دل نگران گزارش طبرى از نظام هاى گاه شمارى جهان كرده است؟ پاسخ شايد به نتيجه گيرى طبرى از اين اطلاعات برگردد كه شايد تصورى ايدلوژيك و بنيادين در وراى كتابش را نشان مى دهد. طبرى، بر خلاف بلعمى، بر روش هاى پيچيده و متناقض يهوديان، مسيحيان و زرتشتيان اصرار نمىورزد. اما آن چه را كه به عنوان گاه شمارى توصيف مى كند، به وسيله عالمان اسلامى و بر مبناى دوره هاى هزار ساله بين پيامبران اولواالعزم ايجاد شده است. آدم تا نوح، نوح تا ابراهيم، ابراهيم تا موسى و غيره.(74) اما فقط ششصد سال بين مسيح و محمد فاصله افتاده بود و از آن روى كه طبرى و بلعمى تقريباً سيصد سال بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كتابشان را نگاشته اند، روشن بود دوره هزار ساله در حال تمام شدن است. اگر محمد خاتم پيامبران بود، چه اتفاقى مى توانست در پايان اين دوره، به جز پايان دنيا، روى دهد؟ طبرى حداكثر اين نتيجه را مى پذيرد:
«همه عمر جهان، بر طبق روايت وهب [بن منبه]، شش هزار سال است، كه به زعم او از اين مدت پنج هزار و ششصد سالش تا زمان وى گذشته است. وهب بن منبّه به سال صد و چهاردهم از هجرت وفات يافت. بنابراين، باقى مانده عمر جهان به گفته وى در اين وقت كه ما در آنيم، بر طبق نظر وهب بن منبه (تأكيد از جانب ماست)، دويست و پانزده سال است. اين همان سخن كتاب وهب بن منّبه است كه اساس آن چيزى است كه ابوصالح از ابن عباس نقل كرده است.»(75)
اين نظريه كه بلعمى ترجيح مى داد اختلافات روش هاى سال شمارى را به مثابه بخشى از يك طرح الهى تفسير كند تا دانش معادشناسى بشرى را تيره و تار جلوه دهد نظريه سراسر آشفته و غيرقابل قبولى است. بلعمى با انتساب حديثى به محمد[صلی الله علیه و آله و سلم ]بدين قرار كه «موقعيت ستاره ها به جايگاهى باز گشته بودند كه در آغاز خلقت قرار داشتند» تأكيد مى كند كه آغاز دوره اسلامى متفاوت از ديگر دوران بشرى و آغاز يك زمان نامحدود است. بنابراين، او از برهان ذوحدين روشنى فرار كرد كه يك حد آن پيشگويى پايان قريب الوقوع دنيا و حد ديگر آن ظهور برنامه ريزى شده (پيش بينى شده) يك پيامبر جديد بود و اين شايد به دليل دغدغه شديدى بود كه در آن زمان از فعاليت داعيان اسماعيلى در ماوراءالنهر در اواخر دوره سامانى شايع بود.
از اين نمونه كوچكِ متن طبرى و بلعمى شمارى از فرضيه ها را مى توان اثبات كرد:
نخست: دلايلى وجود دارد كه باور كنيم پژوهشگران تاريخ صدر اسلام بسيار ساده انديش بودند كه به متون عربى كه پايه چنين مطالعاتى بود، به عنوان متونى اعتماد داشتند كه كم و بيش دست نخورده به دست ما رسيده است. به زبان ساده، مورد طبرى و بلعمى نشان مى دهد كه تماميت و درستى متن هاى اين آثار از جهات بسيارى مشكوك اند، به حدى كه ارزشيابى اين متون را دشوار كرده است.
ما مواردى داريم كه بلعمى مى گويد مطالبى در تاريخ طبرى هست، اما امروز در چاپ ليدن (طبرى) يافت نمى شود. به عكس، مواردى نيز هست كه بلعمى خصوصاً بيان مى دارد كه در متن طبرى وجود ندارد، اما متن موجود طبرى اين مطالب يا مانند آن را دارد.
اين افزونِ بر مثال هاى بى شمارى از تفاوت هاى تاريخ بلعمى با متن و يا نظم و ترتيب متن موجود طبرى است كه بلعمى هيچ اقرار به خصوصى به آن نكرده است. با مقايسه اين دو اثر، مشكل اختلافات اين دو متن را نمى توان ساده انگارانه با اين احتمال حل كرد كه بلعمى بر روى نسخه اى ناقص كار كرده است; زيرا دوجين از نسخه هاى خطى تاريخ بلعمى (كه در دوره اى شامل چندين قرن استنساخ شده است) در دسترس است. خواننده اين نسخه ها مى تواند جزئيات روشن دستكارى هاى مدام كه بر روى آن ها در طول سال ها صورت گرفته مشاهده كند. اگر نسخه هاى خطى بيشترى از طبرى وجود داشت، محتمل بود كسى بگويد كه متن طبرى نيز به وسيله دست هاى پنهانِ ناشناخته دستكارى شده كه اثبات آن نياز به بررسى و تحقيق دارد.
دوم: از مثال هاى مذكور، دستيابى به يك برداشت از شخصيت بلعمى به عنوان يك مورّخ امكان پذير مى شود و نتيجه اى كه از اين برداشت مى توان گرفت اين است كه جريان هايى كه كتاب بلعمى را اثرى بى اصالت، بى اهميت و غيرقابل اعتماد معرفى مى كنند، سست بنيادند. بلعمى كاستى هايى در گزارش طبرى مى يابد و مى توان مشاهده كرد كه چگونه او به تصحيح آن ها مى پردازد. او شواهدى درباره منابعى كه گمان مى كرد براى حل مشكلات تاريخى پيش رويش مناسبند ارائه مى كند و از همه مهم تر اين كه او به مانند يك مورّخ واقعى، فكر مى كند، ارزشيابى مى كند، و درباره اهميت رويدادها قضاوت مى كند. او هر آن چه را كه از قضا درباره يك واقعه مى داند گزارش نمى دهد، بلكه مطالب را به شكل گزينشى نظم و ترتيب مى دهد. او بين برخوردى كه به گمانش شايسته يك بحث تاريخى است، و بين اهميت تاريخى اش به يك نسبت باور دارد و به مشاجرات اشاره مى كند و بر مبناى تفسير عقلى موضع گيرى مى نمايد. هم چنين براى آن چه بايد بگويد شالوده هاى ذهنى با تعاريفى روشن دارد.
سرانجام، اين نوع پرسش گرى نه تنها يك فهم تاريخ نگارانه بهترى از كتاب بلعمى، بلكه امكان فهم بيشترى از كتاب طبرى و طريقى كه كتاب طبرى فهميده مى شده، فراهم مى كند. عملاً هر شخصى كه كتاب طبرى را مطالعه كرده، هم از ساختار اثرش (تأكيد جدى بر يك روش سالنامه نگارى براى دوره اسلامى) و هم از روش كارش (نقل حكايات متناقض و مبهم يكى پس از ديگرى بدون اين كه به نظر رسد به هيچ نتيجه اى دست يابد) حيرت زده مى شود.
تفسير بلند نظرانه و با انعطاف منتقدان معاصر از اين اثر ستايش موشكافى و سنجيدگى و درستى كار طبرى است; تو گويى وى در عينى بودن حقيقتاً فون رانك(76) است كه انبوهى از پانوشت هاى دقيق را گردهم آورده است. با آن كه بلعمى قطعاً احترام زيادى براى طبرى قايل است، اما به كتابش اين گونه نمى نگرد. او به روشنى مواردى از خودستايى هاى وى را ذكر مى كند كه البته بعضى از آن ها را خود وى بجا مى داند. افزون بر اين، بلعمى مايل است كه نگاهى عميق تر به جزئيات متناقض مذكور در طبرى بيندازد.
براى مثال، او گمان نمى كند كه طبرى در بررسى اسلام آوردن ابوبكر، زيد، على و عمر سعى داشته اختلاف نظرهاى مسلمانان را نشان دهد. در ضمير نويسنده اين عبارات (بلعمى يا فردى ديگر) طبرى قطعاً سعى داشته سبقت ابوبكر در اسلام را بى اعتبار كند و احتمالاً به همان شكل به عمر توهين كند. فراتر از اين مطلب، بلعمى يك عنصر هزاره گرايى قوى در تفكر طبرى يافته كه در آن، تغيير تصورى سلسله اى يا دوره اى از تاريخ قبل از اسلام، به يك مدل خطى و سال به سال از تاريخ اسلام، شمارش پايان قريب الوقوع جهان را نشان مى دهد و اين ايده اى است كه بلعمى يا شايد ديگر درباريان سامانى احساس كردند كه ناچار از رد كليات و جزئيات آن به صورت مكررند.
نمودار مقايسه گاه شمارى در بلعمى و طبرى
بخش مقدماتى روزگار عالم دومين گاه شمارى طبرى
(بلعمى)
گاه شمارى يهود4040 سال و سه ماه4340 سال4642 سال و چند ماه از هبوط آدم تاهجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)
گاه شمارى مسيحى مسيحيا نمسيحيان مسيحيان در تورات هفتادگانى 5992 و5972 سال6330 سالاندى ماه (ديگر اخبار بى شمار)
گاه شمارى زرتشتيان4182 سال و ده ماه و 19 روز
آدم تا نوحابن عباس 2250ابن عباس 2256تعدادى از نويسندگان 2256 ابن عباس و كلبى 2200
نوح تا ابراهيم ابن عباس 1079ابن عباس 1079تعدادى از نويسندگان 1079 ابن عباس و كلبى 1143
ابراهيم تا موسى565 565تعدادى از نويسندگان 565 ابن عباس و كلبى 575
موسى تا سليمان ابن عباس 536ابن عباس 636تعدادى از نويسندگان 636 ابن عباس و كلبى 179 از موسى تا داود
سليمان تا اسكندر ابن عباس 717ابن عباس 717تعدادى از نويسندگان 717
اسكندر تا مسيحابن عباس 369ابن عباس 369تعدادى از نويسندگان 369 ابن عباس19000سال موسى تا مسيح 1053 سالداود تا مسيح ابن عباس و كلبى
مسيح تا محمد(صلى الله عليه وآله)ابن عباس501سال بادوره فطرتابن عباس 551تعدادى از نويسندگان 551 ابن عباس 551 با دره فترت 434 ساله كلبى و ابن عباس 600 سال
جمع60176173واقدى 4600 ابن عباس 5500 وهب 5600 6113 تعدادى از نويسندگان
تذكر: طبرى به روايتى از هيثم ابن عدى اشاره مى كند كه فاصله از آدم تا نوح را دوهزار و دويست و پنجاه و شش سال، از طوفان نوح تا … را هزار و بيست سال، از ابراهيم تا يعقوب را هفتاد و پنج سال، از يعقوب تا خروج بنى اسرائيل از مصر را چهارصد و سى سال، از بناى معبد سليمان تا ويرانى آن را چهارصد و چهل و شش سال، از نبوكد نصر تا اسكندر مقدونى را چهارصد و سى و شش سال، از اسكندر تا دويست و شش هجرى قمرى را (احتمالاً سالى كه طبرى كتابش را تأليف مى كرد) هزار و دويست و چهل و پنج سال ذكر مى كند.















هیچ نظری وجود ندارد