چگونگى پیدایش و گسترش «موالى»
۱ ـ مفهوم شناسى موالى
الف ـ موالى در لغت
واژه موالى جمع مولى و از ریشه «وَلاء» گرفته شده است.([۱]) در منابع مختلف، معانى متعدد و گاه متضادى براى ولاء بیان شده است.
راغب آورده است: «وَلاء عبارت است از اینکه دو شىء یا بیشتر، به گونهاى پشت سر هم واقع مىشوند که چیزى غیر از خودشان، میان آنان فاصله نیندازد.»([۲])
معناى فوق در مصادیق مختلف نیز دیده مىشود، در کل براى مولى از نظر لغوى معناهاى زیر ذکر شده است([۳]).
۱) وَلاء به دو معناى متضاد سرورى و بندگى: براساس این دو معنا مولى هم به معناى سرور و هم به معناى برده آمده است. اسیر یا برده آزاد شده تحت حمایت صاحب یا قبیله و طایفه صاحب خویش قرار مىگرفت و این نمىتوانست از سه حالت خارج باشد، یا او را به صاحبش منتسب مىکردند مانند سالم مولى ابى حذیفه، در این صورت او هم مىتوانست صاحب خود را مولى خطاب کند؛ یا او را به قبیله و طایفه نسبت مىدادند، مثل مولى بنىهاشم و قریش، یا گاهى همان شخص به شهرى انتساب مىیافت و گفته مىشد مولى مکّه یا مدینه.([۴])
۲) وَلاء به معناى ولایت و سرپرستى: بر همین اساس «ولى» که یکى از مشتقات آن است در این آیه به معناى ولایت آمده است: {إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ.}([۵])
بر طبق روایاتى که در کتابها و منابع اهل تسنن و جمیع منابع امامیه از ابن عباس، عبداللّه بن سلام، انس بن مالک، جابر بن عبداللّه انصارى و ابوذر غفّارى و دیگران که درباره شأن نزول این آیه نقل شده، این که در مورد حضرت على و بخشیدن انگشتر در حال رکوع به وسیله آن حضرت، است و این آیه به عنوان نص، دلیل بر ولایت و امامت على است.([۶])
۳) وَلاء به معناى یارى و نصرت: بر پایه همین معنا فعل مضارع مشتق از آن به معناى یارى و نصرت آمده است. پیامبر فرمود: «مَن تولانى فلیتولّ علیاً.»([۷]) و این آیه شریفه از قرآن «هُنَالِکَ الْوَلاَیَهُ اللّهِ» که خداوند متعال در آن به مسلمانان وعده نصرت و پیروزى داده است.([۸])
۴) وَلاء به معناى قرب: با توجه به این معنى بعضى از افعال مأخوذ از ریشه «وَلاء» به معناى قرب و نزدیکى مىآید.([۹])
۵) وَلاء به معناى موالات و پشت سرهم: گفته مىشود، سه تیر پشت سرهم به او اصابت کرد([۱۰])، همچنین معانى دیگرى چون وارث، محبّت، شریک، پناهنده، همسایه و میهمان را نیز براى این واژه ذکر نمودهاند.([۱۱])
در میان عربهاى عصر جاهلى اطلاق کلمه مولى بر ۳ بنده معمول بوده که با توجه به اشتقاق مولى از وَلاء، این معانى هم جزء معانى لغوى واژه وَلاء قرار مىگیرند:([۱۲])
ذکر این نکته ضرورى است که از میان معانى متعدد لغوى که براى واژه وَلاء بیان کردیم دو معنا: الف: سرور و آقا، ب: بنده و تابع از اهمیت بیشترى برخوردار بوده و مناسبت عمیقى با این واژه دارند. البته این را هم اضافه کنیم که معناى اصطلاحى که در این تحقیق به آن مىپردازیم با معناى بنده و تابع ارتباط دارد. در حقیقت، در واژه مولى به این معنى (بنده و تابع)، این عنصر وجود دارد که مولى از خود هیچ گونه استقلال و شأنیّتى ندارد و در واقع پیرو و وابسته به دیگرى است؛ لذا از نظر ادبى، باید توجه داشت که واژه مولى، در معناى مزید، رابطه میان دو نفر، (تابع و متبوع) به کار رفته است مثلاً «زید مولى عمرو».
ب ـ موالى در اصطلاح کتابهای تاریخی، رجال و تراجم
با تتبع در منابع تاریخى و نیز کتب رجال و تراجم به خوبى مىتوان دریافت که با ظهور اسلام، کلمه مولى و جمع آن موالى دچار نوعى تحول شده، و به یک اصطلاح تبدیل شده است.
۱) یک شکل از مولاى اصطلاحى چنین است که اگر شخصى برده باشد، سپس به هر دلیلى آزاد شود، در این صورت او با ارباب خویش یا قبیله او پیمان مىبست تا همانند گذشته (دوران بردگى) از حمایت ایشان برخوردار باشد، به چنین شخصى مولى اطلاق مىشد.([۱۶]) در دوران پس از اسلام افرادى بودند که به وسیله مسلمان شدن یا به هر دلیل دیگر از قید بندگى نجات مىیافتند اما در عین حال با نام «مولى» در حمایت صاحبان اولیه خود یا قبایلى از عرب باقى مىماندند. بردگان آزاد شده، وضعیتى بین آزادى و بندگى پیدا مىکردند؛ لذا شرایط و مقررات ویژهاى بر آنان تعلق مىگرفت([۱۷]). این شرایط به وجود آمده در واقع فقط یک پیوند اجتماعى بین برده آزاد شده و ارباب بود؛ چنین پیوندى تا حدودى به نفع برده تمام مىشد تا بتواند در میان قبیله و نهایتاً اجتماع زندگى کند و تا حدود زیادى نیز به نفع ارباب او تمام مىشد، زیرا ارباب مىتوانست در صورت نبودن وارثى براى مولى به صورت یک جانبه از او ارث ببرد.([۱۸]) همچنین از وجود این برده آزاد شده که عنوان جدید پیدا نموده است به نوعى بهرهکشى و استفاده کند.([۱۹]) چنانکه پیداست در این اصطلاح نخست، اطلاق مولى هم بر برده آزاد شده عرب و هم بر برده آزاد شده عجم اطلاق مىشد.
۲) در اصطلاحى دیگر که نسبت به اصطلاح نخست که دایرهاش محدودتر بود، و بیشتر به دوران خلفا مربوط مىشد، مولى و موالى به نومسلمان غیر عرب (عجم) اطلاق مىشد.([۲۰]) با تحولاتى که در زمان خلفا و پس از آن پیش آمد افراد زیادى از ملل غیر عرب وارد اسلام شدند. عربها وقتى در انتخاب عنوان براى آنان دچار سردرگمى شدند، با توجه به قانون استلحاق و ولاء – که قبلاً در میان آنان وجود داشت و در مورد افراد غیر صریح النسب از آن بهره مىگرفتند([۲۱]) – به آنان موالى مىگفتند؛ چرا که پدران، نیاکان و انساب این نو مسلمانان غیر عرب براى عربها ناشناخته بود، بدین سان آنان هم صاحب عنوان شدند و هم در جایگاه اجتماعى معین یعنى پایینتر از عربها قرار گرفتند.
پس اطلاق موالى بر عجمها اصطلاحى است که در تاریخ اسلام به وجود آمد. منشأ شکلگیرى این اصطلاح همان جنگها و فتوحات اسلامى بود که ما به خواست خدا در قسمت پیدایش و گسترش موالى به تفصیل به آن مىپردازیم.
از آنچه گفتیم روشن مىشود که عربها در گذشته هم بر کسانى که پدران آنان ناشناخته بودند مولى مىگفتند و هم کسانى را که سابقه بردگى داشته و وقتى آزاد مىشدند مولى مىخواندند، لذا هر دو معنى در مفهوم مستحدث در اسلام وجود دارد؛ زیرا نخست این که پدران عجمها براى مسلمانان ناشناخته بودند و دوم این که: بسیارى از آنان در جنگ اسیر شده، در زمره بردگان قرار مىگرفتند؛ لذا پس از آزادى عنوان «مولى» را به خود مىگرفتند.
البته دقیقتر این است که در مقام جمعبندى و تبیین نسبت «موالى» از یک سو و «عجم» از سوى دیگر گفته شود که نسبت میان آن دو همیشه به یک گونه و یکسان نبوده است، در مواقعى نسبت میان آن دو عموم و خصوص من وجه بوده، در مواقعى نیز به شکل تساوى بوده است؛ اما به هر حال بر فرد عجمى که سابقه بردگى و اسارت داشته و سپس اسلام آورده و آزاد شده، «مولى» اطلاق مىشده است.
۲ ـ چگونگى پیدایش و گسترش «موالى»
در صفحات قبل اشاره کردیم که مقصود ما از «موالى» مفهوم نو آن و معناى مستحدث در اسلام است؛ این مفهوم تکامل یافته و عامتر بود و علاوه بر اینکه معناى متعارف مولى در گذشته را در بر مىگیرد، شامل مصادیق جدید نیز مىشود، با این توضیح که بر تمامى مصادیق خود به طور یکسان صدق مىکند.
در این قسمت بر آنیم تا به قسمت دوم از سؤال مطرح شده در ابتداى این فصل پاسخ گوییم.
در عصر رسول اکرم با هدایت آن حضرت و مجاهدت مسلمانان، اسلام جزیره العرب را فراگرفت و به عنوان امت واحد زیر لواى اسلام در آمدند. در اواخر حیات رسول اکرم، حضرت رهنمودها و سفارشهاى لازم را براى گسترش اسلام به فراسوى مرزهاى جزیره العرب ارائه کردند.
جنگ تبوک که پیامبر خود آن را رهبرى نمود در مقابل دشمن قدرتمندى چون روم بود. این جنگ علاوه بر آنکه میزان پایدارى سپاه اسلام را در مقابل خصم و فرمانبردارى آنان را از پیامبر نشان مىداد، حکایت از وسعت تهدید امپراتورى روم براى مسلمانان بود. البته این رویارویى بدون آنکه منجر به درگیرى شود، خاتمه یافت.([۲۲])
همچنین درک اهمیت همین تهدید بود که پیامبر را بر آن داشت تا در واپسین لحظات عمر خویش لشکرى عظیم تدارک دیده، به مقابله با روم گسیل دارد که با ارتحال آن حضرت این حرکت متوقّف شد.([۲۳]) با درگذشت پیغمبر دامنه جهادهایی که در زمان آن حضرت تا مرحله عمل پیش رفته بود گسترش یافت و به فتوحات عظیم در دو جبهه بزرگ غربى و شرقى منجر شد. فتوحات اسلامى برگرفته از آموزه دینى جهاد در نبرد با دو دشمن قدرتمند، یعنى امپراتورىهاى ساسانى و روم شرقى و به منظور بسط قلمرو اسلام، آغاز و پیگیرى شد و به توسعه مرزهاى جغرافیایى اسلام منتهى شد و انسانهاى بىشمارى را از شرک و مظاهر آن رها ساخته، به سوی یکتاپرستى هدایت کرد. این فتوحات تبعات، سیاسى و اقتصادى زیادى را به دنبال داشت که مباحث مربوط به آن در جاى دیگر و به طور مستقل باید مطرح شود؛ اما فرایند اجتماعى آن که ما به آن نظر داریم به وجود آمدن قشرى به نام «موالى» در جامعه آن روز مسلمانان بود.
موالى پیش از این نیز در جوامع اعراب اعم از جامعه قبیلهاى یا طایفهاى وجود داشت و آن رها شدن از طبقه بردگى و الحاق به طبقه دیگر به نام «موالى» بود، چه به سبب اسلام، چه به سبب عتق.([۲۴]) اما اطلاق این اصطلاح بر نو مسلمانان غیر عرب چیزى بود که در فتوحات اسلامى پدید آمد.
احمد امین محقق مصرى مىنویسد:
«بر طبق منابع تاریخى صدر اسلام و شواهد موجود مىتوان گفت که اطلاق موالى بر عجمها یا حتى رومىها معنایى است که در بستر اسلام به وجود آمده و گسترش یافته است و استعمال آن نیز در زمان خود پیامبر صورت گرفته است.»([۲۵])
نقش جنگها و فتوحات در افزایش تعداد موالی
الف ـ آزادى اسراى جنگى
در ادوار گذشته، در تمام جوامع شرقى و غربى، بردهدارى یک نظام کاملاً نهادینه شده و پذیرفته شده بوده، و بردگان در عموم جوامع، انسانهایى پست به شمار مىآمدند. در جامعه عرب قبل از اسلام (عصر جاهلى) نیز، بردهدارى وجود داشت، و آیین اسلام على رغم تشویق پیروان خود براى رعایت حقوق بردگان و تبیین پاداش فراوان براى آزادسازى بردگان، بردهدارى را تا حد زیادى تحت ضابطه درآورد. افراد به طور کلى از این راهها صاحب برده مىشدند: یکى از آن راهها اسیر گرفتن در جنگها مىباشد که در ارتباط با موضوع این پژوهش مطرح است. باید اذعان کرد که در اساس، قانون اسلام چنین بود که اگر دشمن مغلوب (کافر حربى) اسلام مىآورد و صرفاً به توحید و نبوت پیامبرش شهادت مىداد، به بالاترین مصونیت جانى و مالى دست مىیافت و هیچ گاه برده نمىشد. با این حال، شمارى از مغلوبان، حاضر به پذیرش اسلام نمىشدند و تن به بردگى مىسپردند. این بردگان با نظارت رهبرى اسلامى میان مسلمانان تقسیم مىشدند. چنان که در عصر پیامبر اعظم، آن حضرت در غزوه بنى مصطلق عده زیادى از اسراى آنان را که سَبى([۲۶]) و از طایفه خزاعه بودند بین مسلمین تقسیم کرد.([۲۷]) با شدت یافتن جنگها و گسترش دامنه فتوحات، مردان، زنان و کودکان فراوانى که اسیر مىشدند، همه بین فاتحان تقسیم مىشد. هر فاتحى همان طور که مالک غنیمت مىشد، مالک اسیر هم مىشد؛ لذا مىتوانست آن را به عنوان غلام یا کنیز براى خود حفظ نماید یا به دیگرى واگذار کند یا حتى بفروشد. این در حالى بود که یک شخص مىتوانست صاحب تعداد زیادى بنده باشد.
ابن هشام نقل مىکند که زبیر بن عوام صاحب هزار کنیز و همین تعداد غلام بود.([۲۸]) اما راهکار اسلام و پیامبر تشویق و ترغیب به آزادى این غلامان و کنیزان به وسیلهی مالکان آنان بود. در بین مسلمانان هم فراوان بودند انسانهاى با ایمان که دستورات دین و پیامبر را بر مطامع دنیوى مقدم داشته، اقدام به آزادى بردگان خویش مىکردند و حکم حریتشان را امضاء مىکردند، اما این افراد آزاد شده براى این که بتوانند در جامعهاى که ناخواسته وارد آن شدهاند، زندگى نمایند، پیوندى بین آنان و صاحبان پیشین آنان باقى مىماند تا بدین وسیله از حمایت آنان برخوردار باشند؛ به این ارتباط «وَلاء» و به شخص آزاد شده «مولى» و به جمع آن «موالى» مىگفتند.([۲۹])
ب ـ داخل شدن سرزمینهاى فتح شده در قلمرو اسلام
جنگهاى صدر اسلام چه آن زمان که پیامبر حضور داشت و چه بعد از آن حضرت در رویارویى با ملوک روم و فارس و … توأم با فتح و پیروزى بود.
سرزمینهاى فتح شده قلمرو اسلامى به حساب مىآمد. تنها خالد بن ولید – که حاکم عراق بود و به دستور ابوبکر و به پشتیبانى از سپاه اسلام برای مقابله با رومیان رهسپار شام گردید، شهرهاى عین التمر، انبار، بصره، و فحِل و جنادین را در فلسطین فتح کرد و به قلمرو اسلام ملحق ساخت!([۳۰]) در زمان خلیفه دوم نیز فتوحات زیادى – چه در جنگ با رومیان و چه در رویارویى با ایرانیان – نصیب مسلمانان شد، که مىتوان به فتح دمشق، اردن، فلسطین، حمص([۳۱])، و از امپراتورى ساسانى، به بیشتر استانهاى عراق چون دجله و ابلّه و ابرقباز و میسان و همچنین قادسیه و بصره اشاره نمود.([۳۲]) اینها فقط نمونههایى از پیروزىهاى مسلمانان در زمان خلیفه اول و دوم است. ادامه این وضعیت منجر به سرنگونى و اضمحلال امپراتورىهاى ایران و روم شد. مردم بلاد فتح شده بعد از اشغال سرزمینشان به وسیلهی مسلمانان، یا شرایط ذمّه را میپذیرفتند و بر دین خود باقى مىماندند و جزیه مىپرداختند یا اسلام را پذیرفته، در سایه دین چون سایر مسلمانان زندگى مىنمودند. در این میان تعداد کسانی که راه دوم را انتخاب مىکردند بسیار فراوان بود.([۳۳]) اعراب مسلمان، به این نو مسلمانان نیز، اصطلاح موالى را اطلاق مىکردند. بر این اساس، با گرایش ساکنان قلمروهاى فتح شده به اسلام، دامنه جمعیت موالى فزونى مىیافت. البته در میان آنان که اسلام را اختیار مىکردند، عدهاى از روى عقیده و ایمان واقعى به این دین مىپیوستند و عدهاى هم انگیزههایى چون فرار از پرداخت جزیه یا دورى از زندگى پر رنج و محنت داشتند([۳۴]) و امیدوار بودند که مانند سایر مسلمانان اعراب از اعتبار کامل اجتماعى برخوردار شوند در حالى که عنوان «مولى» همچون برچسبى آنان را در یک درجه پست اجتماعى قرار مىداد.
د ـ پیمان با فاتحان
یکى از عواملى که باعث شد تا مردم غیر عرب در شمار «موالى» قرار بگیرند، هم پیمانى آنان با فاتحان بود. حقیقت آن است که مردم سرزمینهاى مفتوحه براى بقاى خود نیاز به حمایت داشتند؛ لذا به منظور جلب حمایت سران قبایل از راه عقد موالات با افراد یا قبیله یا عشیره، هم با آنان ارتباط پیدا مىنمودند و هم انتساب. در جنگ قادسیه که به فرماندهى سعد بن مالک واقع شد، قبل از شروع نبرد چهار هزار نفر ایرانى به سپاهیان عرب ملحق شدند؛ آنان براى یارى مسلمانان شرط کردند که پس از جنگ به هرجا خواستند بروند با هر قبیله که خواستند پیمان ببندند و سهمى از غنایم جنگى باید نصیب آنان گردد. پس از آنکه با شرایط آنان موافقت شد، در کنار سپاه اسلام جنگیدند و بعدها با پیوستن به بعضى از قبایل عرب «موالى» نامیده شدند.([۳۵]) آن طور که ابن منظور آورده به اینان و حتى رومیانى که مقیم سرزمینهاى عرب بودند، «حمراء» مىگفتند.([۳۶])
در فتح آذربایجان هم که به وسیلهی بکیر بن عبداللّه و در زمان خلیفه دوم صورت گرفت پاسبانان آنجا برای حفظ جان و مال و نگهدارى از مزارع خویش با اعراب مهاجر پیمان بسته، کشاورزان آنان شدند.([۳۷])
اما براى روشن شدن بخش سوم از پرسش آغازین (بیان جایگاه موالى در جامعه اسلامى) لازم است ابتدا وضعیت موالى از جهات گوناگون اجتماعى، اقتصادى، سیاسى، و نظامى در دورههاى مختلف بررسى شود، امّا پیشتر باید اشارهاى کنیم به موانعى که برای پذیرش اقلیّت موالى از سوى بیشتر جامعه اسلامى، وجود داشته است. در میان موانع مختلف دو مانع بسیار حایز اهمیت است؛ از این حیث که هم بیانگر نوع نگرش مسلمانان به موالى چه در گذشته و حال، و هم میزان درک و تأثیرپذیرى مسلمانان نسبت به احکام و دستورات نورانى اسلام را مىرساند، مضافاً اینکه اینها را مىتوان زمینهساز تمایل موالى به تشیع محسوب کرد. لذا ناگزیریم نگاهى هرچند اجمالى به آن دو مانع داشته باشیم.
موانع پذیرش اجتماعى موالى
ج ـ اشتراک عرب و غیر عرب در محل سکونت
بعد از هر پیروزىای که سپاهیان اسلام به دست مىآوردند چیزى به اراضى مسلمانان افزوده مىشد و شهر فتح شده هم مىتوانست محل سکونت اعراب باشد و هم محل سکونت نو مسلمانان غیر عرب. انگیزههایى هم وجود داشت که هرکدام از این دو قشر را وادار به این کار نماید. اعراب به قصد سرورى سکونت در شهرهاى فارس را انتخاب مىنمودند و عجمها به این دلیل که در سایه حکومت و رأفت و عدالت اسلامى قرار گیرند. و چون براى زندگى مشترک با اعراب نیاز به نوعى حمایت داشتند این خود به خود منجر به تبعیّت آنان از اعراب شد. رابطه موجود بین اعراب و عجمها را «وَلاء» نام نهادند و فُرُس را «موالى» مىخواندند.
احمد امین از قول ولهاوزن مىنویسد:
«بیشتر از نصف ساکنان کوفه را موالیان تشکیل مىداد.»([۳۸])
یکى از محققان به همین بحث اشاره کرده، مىگوید:
«در مجموع بنابر عوامل گوناگون، شکل اسکان قبایل عرب در مناطق مختلف ایران متفاوت بود. آنان در برخى نقاط همچون کوفه و بصره که با هدفى نظامى به عنوان پایگاه انتخاب شدند سکنى گزیدند که این خود سرانجام به تأسیس دو شهر نوبنیاد انجامید. اما در مواردى دیگر همچون قم، بخارا و مرو اعراب با تحمیل خود بر مردم این شهرها بومیان آنجا را از خانه و کاشانه خود راندند و آنان را وادار کردند تا مسکنهای جدید در حاشیه شهرها براى خود فراهم کنند. در موارد دیگر قبایل عرب سکونت در حاشیه شهرها و یا روستاها و تشکیل جوامع بسته عربى را ترجیح دادند. اما به هر حال یکى از نتایج حضور اعراب در ایران رشد شهرنشینى و در نتیجه رشد تجارت و بازرگانى و ظهور پدیدهاى به نام «موالى» بود.([۳۹])
الف ـ عرب و طبقات جامعه
گروه موالى در حالى میان مسلمانان اعلام موجودیّت کردند و خویش را در آغوش اسلام، آرام نهادند که جامعه عرب هنوز نتوانسته بود تفکراتى را که قبلاً با آنها خو گرفته و عجین گشته بود به کلى کنار بگذارد. یکى از مظاهر تبعیض که عرب پیش از اسلام زندگى اجتماعى و اقتصادى خود را براساس آن تنظیم کرده بود و مىتوانست به عنوان مانع در راه پذیرش موالى توسط جامعه اسلامى مطرح باشد، نظام طبقاتى بود.
نظامى که در آن غنى به عنوان اشراف و ثروتمند، تمامى امکانات اقتصادى و راههای تکثیر اموال اعم از تجارت، زراعت و دامپرورى و راههاى دیگر را در سیطره خویش داشت و فقیر، همان بردگان نگون بخت و اعراب تهى دست که در کمال ذلّت و در حد یک حیوان، بىهیچ موقعیتى در جامعه زندگى مىکردند؛ در این میان طبقه متوسطى نیز وجود داشت که با پیوستن به رانده شدههاى طبقه اشراف و نجات یافتگان طبقه فقیر، قوام پیدا مىکرد.([۴۰])
طبقه اغنیا غافل از جامعه غرق در نعمت بودند. تنها بخشى از ظواهرى که قشر مرفه جامعه عرب را از دیگران باز مىشناساند، این بود که در ظرفهاى نقره و طلا طعام خورده، در پیالههایى از همان جنس مىنوشیدند، ملبسشان از حریر و خاتمهاى طلا زینت بخش انگشتانشان بود.([۴۱])
شاعرانى که در میان همان اجتماع مىزیستهاند وضعیّت این بخش از جامعه را به خوبى بازتاب دادند و ضمن تصویر مال و دارایى آنان، تفاوتهاى زندگى آنان با دیگر بخشهاى جامعه را به خوبى بازگو کردهاند.
نابغه یکى از شعراى عرب ضمن بیان ثروت و دارایى غسانیان مىگوید:
«آنان پادشاهانی هستند که کفشهاى ظریف و بدون وصله مىپوشند، همچنان که پاکدامن و پارسا هستند و در روز عید سباسب، با گل به آنان خوشامد و تهنیت میگویند و به استقبالشان میروند. کنیزکان زیباروى سپید چهره به خدمتگزارى آنان مىپردازند، و چون مىنشینند رداهاى ابریشمى سرخ رنگ خود را به رخت آویزهایى از چوب عود مىآویزند.»([۴۲])
مهمتر از همه اینها تفکرى بود که روز به روز بر ثروت قشر خاصى از جامعه افزوده و دیگر اقشار را فقیرتر و ناتوانتر مىساخت. این وضعیت بیش و کم در مکه و یثرب وجود داشت و جاهاى دیگر مثل غسّان و حیره و یمن و حتّى نواحى شام که به نوعى با آنها در ارتباط بودند را نیز متأثر ساخته بود؛ لذا عامه عربها را در تمامى مناطق، مردم فقیر و نیازمند تشکیل مىداد. شعر عربى به عنوان یکى از اسناد گویا نام بسیارى از این تنگدستان را در حافظه خویش ثبت کرده است. بیشتر سرایندگان در آثار خود از فقر، فلاکت و محرومیّت خود و هم نوعان خود سخن گفته و شکوه نمودهاند از اینکه به علّت فقر و حرمان، مردم از پیرامون آنان پراکنده شده و حتى زن و فرزند به آنان بىاعتنا بوده و از معاشرت با آنان اکراه دارند.
عروه بن ورد از نادارى خود چنین مىگوید:
«بگذارید در راه بىنیازى بکوشیم که من نیازمندان را بدترین مردم یافتم؛ فقیران و نیازمندان در نظر مردم خوارترین و حقیرترین مردمان هستند، اگر چه از نسب و نیکى نیز برخوردار باشند؛ در انجمنها از او دورى مىشود زنش او را حقیر مىشمارد و کودک او را سرزنش مىکند.»([۴۳])
در این بین موالى اعم از هم پیمانان یا بردگان آزاد شده یا پناهندگان در خوش بینانهترین حالت فقط مىتوانستند جزء طبقه متوسط جامعه باشند آن هم تا زمانى که پیوند وَلاء و پشتیبانى آنان از طرف افراد یا قبیله انکار نمیشدند، در غیر این صورت به وضعى به مراتب فلاکت بار دچار بودند.
حسب و نسب، و گذشته موالی در وضعیت فعلى او هیچ نقشى نمىتوانست داشته باشد، بلکه تمام مقام و موقعیّت او بسته به فرد یا قبیلهاى بود که از راه وَلاء به آن منسوب مىشد.([۴۴])
بدیهى است، این عربهاى تازه مسلمان که به زعم خویش با یارى اسلام عزّت دو چندان یافته بودند، با چنین تلقىای از «موالى»، نتوانند براى آنان که در گذشته پیوسته مقامى پایین را دارا بودند، مرتبهاى در کنار خود، داراى شأن و موقعیّت همسان با خود قائل شوند؛ و این یکى از مشکلاتى بود که به صورت فراگیر میان مسلمانان وجود داشت.
ب ـ تضاد بین عرب و عجم
اگر وقایع تاریخى را که همانند دانههاى تسبیح زنجیروار، از پى هم هستند، مطالعه کنیم، به ما خواهد گفت که میان عرب و فارس از روزگارى بس دور جنگ و کشمکش بوده است.
واکنشهایى که گاهی اوقات عربها در مورد پذیرش موالى در جامعه اسلامى از خود بروز مىدادند – که بعدها در زمان خلفا شدّت یافت – در حقیقت حاصل کنشهایى بود که فارسها در گذشته نسبت به عربها مرتکب شده بودند. در اینجا به هیچ عنوان قصد انکار تأثیرات فرهنگى دو ملت را که یکى از نتایج طبیعى هم جوارى است را نداریم، که خود نگاه دیگرى را مىطلبید؛ اما با ذکر نمونههایى که مورخان اسلامى و غیر اسلامى در منابع قدیم و جدید در این باره به آن پرداختهاند، رگههایى از واقعیات ناگوار آن زمان و حقد و کینهاى که از آن سخن گفتیم زنده مىشود.
۱ ـ عرب – چه عدنان و چه قحطان – با غیر عرب (چه ترک و چه فارس) همیشه در خصومت بودند، به همین دلیل آنان را عجم میگفتند و مُهر تحقیر بر پیشانى آنان مىزدند. عجم در عربى یعنى بىزبان، بىنژاد و گنگ.([۴۵])
چون نخستین ملت بیگانهاى که عربها با ایشان مواجه شد، ایرانیان بودند، ابتدا فقط آنان را عجم مىگفتند اما در ادامه هر قوم بیگانهاى را چنین خطاب مىکردند.([۴۶])
۲ ـ قسمت اعظم این دشمنى پیامد عملکردى بود که ملوک ساسانى در آوان قدرت بر حیره، یمن و جاهاى دیگر بر عرب روا داشتند. مسعودى، مسکویه، و طبرى ضمن بیان جنگ ذى قار مدعى هستند که پیامبر فرمود: «هذا اوّل یومٍ انتصف العرب من العجم، و بى نصروا»([۴۷]) و به ریشهیابى علل بر افروخته شدن آتش این جنگ پرداختهاند، و چنین نتیجهگیرى نمودهاند که یکى از موجبات اصلى آن عناد بین عرب و عجم بوده است.
مطلب این بود که خسرو پرویز پادشاه فارس توسط زید عدى یکى از مترجمین خود از نعمان بن منذر لخمى که از طرف او فرمانرواى حیره بود، یکى از دختران خود او یا قبیلهاش را خواستگارى مىکند. نعمان این کار را براى نژاد عرب پست شمرده و دست رد بر خواسته خسرو مىزند. خسرو از این کار نعمان خشمگین شده و کینه او را به دل گرفته و باعث قتل او و ایجاد معرکه ذى قار گردید که سرانجام پیروزى با عربها بود.([۴۸]) ([۴۹])
- آلوسى مناظره بین نعمان بن منذر و کسرى فرمانرواى فرس را متذکر شده و مىگوید:
«این مناظره که در حضور نمایندگانى از چین، هند و روم در محضر کسرى اتّفاق افتاد، هریک سعى داشت فضیلت قوم خود را بر دیگرى ثابت نماید، که یکى از مواردى است که هم حس برترى جویى عرب و عجم را بر یکدیگر نشان مىدهد و هم نشان دهندهی کینه و عداوت آن دو ملّت نسبت به یکدیگر است.([۵۰])
- در جنگ قادسیه مغیره بن شعبه را از جانب سپاه اسلام برای موعظه نزد ایرانیان فرستادند. گذشته از اینکه سخنان او چه تأثیرى بر اراده ایرانیان نهاد و قلوب آنان را متمایل به اسلام ساخت؛ رستم فرمانده لشکر آنان در جواب نماینده اسلام گفت که نشان از کینه بین عرب و عجم داشته و اینکه عجمها و ایرانیان در طول تاریخ گذشته بر عربها قالب بودهاند. او گفت: ما همیشه در ملک خود داراى سلطه و قدرت بوده، همواره میان ملل، بزرگ و شریف و گرامى بوده و هستیم… هیچ ملتى در نظر ما از ملت عرب خوارتر نبوده، که هرگز براى کار شما اندیشه نمىکردیم. شما داراى معیشت سخت و زندگى بد بوده و هستید و شما را به چیزى نمىشمردیم. شما هنگامى که گرسنه مىشدید به قصد ما مىآمدید و ما برای مساعدت شما، خرما و جو مىدادیم و شما را به سرزمین خود سوق مىدادیم.([۵۱])
([۱]) در مورد اینکه وَلاء یا وِلاء به یک معنى است یا هر کدام داراى معناى مستقلى است، اختلاف وجود دارد. صاحب لسان العرب آراء اصحاب لغت را در این زمینه یادآور شده و مىگوید: عدهاى مثل سیبویه مىگویند: «وَلاء» معنى مصدر، و مشتقاتى که از این قرائت، به دست مىآیند داراى معناى مصدرى هستند و وِلاء اسم بوده و مشتقاتى که براساس آن مىآید، معناى اسمى دارند. اما عدهاى چون ابن برّى و دیگران وَلاء و وِلاء هر دو را به یک معنى، آن هم معناى مصدرى دانستهاند. ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۰۷؛ المنجد هم این دو قرائت وِلاء و وَلاء را جدا دانسته و مىگوید: وَلاء داراى معناى مصدرى و وِلاء داراى معناى اسمى است. (محمد بندر ریگى، المنجد، واژهى ولى، ص۲۲۳۰)؛ «امّا آنچه در اینجا مراد ماست همان وَلاء و معناى مصدرى است که مشتقات آن معانى مورد نظر ما را تشکیل مىدهد.»
([۲]) «الولاء: ان یحصل شیئان فصاعداً حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما»، راغب اصفهانى، مفردات الفاظ قرآن کریم، ص۸۸۵٫
([۳]) در تمامى معانى که براى واژه مولى ذکر نمودهاند این معنى: حصول الثانى بعد الاول مِن غیر فصل» وجود دارد.
([۴]) جرجى زیدان، تاریخ تمدن، ج ۴، ص ۲۷٫
([۵]) «سرپرست و رهبر شما خداست و پیامبر او، و کسانی که ایمان آوردهاند، نماز به پا مىدارند و در حال رکوع زکات مىپردازند.» مائده: ۵۵٫
([۶]) مفید، الارشاد، ص ۱۴؛ سید نوراللّه تسترى، احقاق الحق و اذهاق الباطل، ج ۲، ص۳۹۹ «تسترى به منابع اهل تسنن اشاره نموده است؛ على بن ابراهیم قمى، تفسیر قمى، ج ۱، ص۱۷؛ عیاشى، تفسیر عیاشى، ج ۱، ص۳۲۸٫
«آنچه پیامبر اسلام در حجه الوداع و در یوم الغدیر به فرمان پروردگار {یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک} اعلان نمود در واقع همین ولایتى بود که مىبایست بعد از آن حضرت به امیرالمؤمنین على سپرده مىشد. لذا پیامبر اسلام در آن مجمع عظیم مسلمانان این فرمان الهى را اجرا نمود، و فرمود: {انّ اللّه مولاى و انا مولى المؤمنین و انا اولى بهم من انفسهم فمن کنت مولاه فعلىّ مولاه، یقولها ثلاث مرات، و فى لفظ احمد امام الحنابله: اربع مرات.} مولى در این پیام و فرموده پیامبر به اثبات تمامى شواهدى که وجود دارد به معناى ولى و سرپرست و جانشین است. درست همین مسأله نقطه اختلاف میان امامیه و اهل سنت است، زیرا امامیه بر این اساس حق ولایت را تنصیصى مىدانند برخلاف اهل سنت. ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۵، ص۴۰۸؛ فخرالدین الطریحى، مجمع البحرین، ج۱، ص۴۶۴؛ مفید، الارشاد، ص۱۵؛ امینى، الغدیر، ج۱، ص۱۱٫
([۷]) ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۰۸، «کسى که مرا یارى کرد پس باید على را یارى کند.»
([۸]) فخرالدین الطریحى، مجمع البحرین، ج ۱، ص ۴۵۵، «این است یارى و نصرت خداوند.»
([۹]) «دور شد بعد از نزدیکى»، تباعد بعد ولى؛ «نزدیکش نشستم»، و جلس مما یلیه، حسن مصطفوى، التحقیق فى کلمات قرآن کریم، ج ۱۳، ص ۲۰۲٫
([۱۰]) «اصبته بثلاثه اسهم ولاءً»، فراهیدى، العین، ج ۸، ص ۳۶۵٫
([۱۱]) ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۰۹؛ المعلم بطرس البستانى، محیط المحیط، ص۹۸۶؛ حسین مفتخرى، تاریخ ایران از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، ص۸۱٫
([۱۲]) جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ج ۴، ص ۶۶۲، «تک جلدى».
([۱۳]) «بنده با صاحب خود قراردادى را تنظیم مىکرد مبنى بر آنکه بنده پولى را فراهم سازد و دفعتاً یا به صورت اقساط به صاحب خود بپردازد و خود را آزاد سازد، لذا به او مولاى عتاقه، مولى عتیق، مولاه عقیقه و موال عتقاء و نساء عتائق گفته مىشد.» جواد على، ج۵، ص۵۷۵؛ همچنین به این قسم مولى مولاى مکاتبه اطلاق مىکردند. جواد على، همان.
([۱۴]) «فرد یا قومى با فرد یا قوم دیگر هم پیمان مىشدند که تحت الحمایه آنان باشند. به این قسم «مولى»، «مولى عقد» «حلف یا اصطناع» مىگفتند مثل یهود مدینه که با اوس و خزرج هم پیمان شدند و در حمایت آنان بودند.» جرجى زیدان، تاریخ تمدن، ج۴، ص۲۵٫
([۱۵]) «اگر فردى در حالیکه مولاى یک قبیله بود با زنى که او مولاى قبیله دیگر بود ازدواج مىنمود به طبع همسرش مولاى قبیله او مىشد همانند سدیف شاعر که خود از موالى خزاعه بود اما چون زنى از موالیان بنىهاشم را به همسرى گرفت خودش نیز مولاى بنى هاشم شد.» جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ج ۴، ص ۲۶٫
([۱۶]) جرجى زیدان، تاریخ تمدن، ج ۴، ص۵۵٫
([۱۸]) همان، ص ۵۹؛ احمد امین، فجرالاسلام، ص ۹۰؛ از نظر فقه اسلامى ارث صاحب مولى، از مولى در صورتى است که مولى به غیر از صاحب خود وارثى نداشته باشد. ر.ک: اللمعه الدمشقیه، ج ۸، ص ۲۴٫
([۱۹]) بردگى چیست؟ به سبب تلقى مصداقى بردگان و موالیان در صدر اسلام، نزد مسلمانان آن روز و همین طور نزدیکى جایگاه طبقاتى آن دو، اشارهاى خواهیم داشت به پدیدهی بردگى در عصر جاهلى و اسلام. بردگى حالتى است بین دو انسان که به اعتبار آن، یکى مالک دیگرى و آن دیگرى به طور مطلق و انحصارى در اختیار و اراده اولى قرار گیرد: ۱ـ «محمد احمد جاد المولى، عظمت محمد، ص ۲۱۶» اگر از مباحث زیادى از جمله انواع و اقسام بردگى در ملل قدیم و مدرن، آمارهاى موجود در این زمینه، تصویب قوانین و منشورهاى محو بردگى که هیچ گاه به مرحله عمل نرسید و تنها صفحات کاغذ را پر نمود و با ایجاد سر و صداى فراوان در نهایت به بایگانى سپرده شدند و آنچه در طول تاریخ در مورد شرف و انسانیت انسانهایى به نام برده – چه پیش از ظهور اسلام و همزمان با اسلام و چه قرنها پس از آن در میان ملتهاى متمدن و غیر آن روا داشته شده – بگذریم، باید بگوییم اعراب عصر جاهلی که داراى خواص نادرست و خصلتهاى ناپسند فراوان بوده با مسئلهی بردگى نیز به خوبى کنار آمده بود؛ به گونهای که بردگان طبقه بزرگى از قبیله و اجتماع آن روز را به وجود آورده بودند. در میان بردگان از طیفهاى مختلف وجود داشت، برخى سفید پوست و تعدادى هم سیاهپوست که به حبشى مشهور بودند. ۲ـ «عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ص ۳۳۷» به طور کلى راههاى بردهگیرى در دوران جاهلی را به موارد زیر مىتوان خلاصه نمود: ۱ـ اسیران جنگى؛ «۳ـ جواد على، المفصل فى تاریخ عرب قبل الاسلام، ج ۴، ص۵۷٫» ۲ـ خرید و فروش بردگان؛ «۴٫ جواد على، المفصل فى تاریخ عرب قبل الاسلام، ج ۴، ص۵۶۷»، ۳ـ دَین ۴ـ به بردگى رفتن به وسیلهی قمار یا شرطبندى؛ «۵ـ جواد على، همان، ص۵۶۷» در جاهلیت حتّى عدد بردگان اهمیت داشت لذا داشتن برده زیاد اعم از عبد یا کنیز نشان غنى بودن محسوب شده و منزلت و قدرت طرف را مىرساند، لذا بعضى از بزرگان قبیله تا هزاران برده را صاحب بودند؛ «۶ـ جواد على، همان» عربها انجام دادن بعضى از حرفهها مثل آهنگرى، حجامت یا نجّارى را براى خود عار مىدانستند؛ لذا انجام دادن آنان را به بردگان محول مىنمود. بردهها علاوه بر اینها وظایف سنگین دیگرى را نیز بر دوش مىکشیدند؛ اما در مقابل این گونه خدمات از هرگونه امتیازى محروم بودند و هیچگونه انصافى در مورد بردهها رعایت نمیشد، تمام چیزهایی را که به دست مىآورد مال صاحبش بود و خود هیچ گونه حقى در آن نداشت. «۷ـ جواد على، همان، ص۵۶۸٫»
وضعیت بردگى در اسلام: نخستین سؤالى که مطرح میشود این است که آیا اسلام بردگى را تأیید نموده است یا نه؟ اگر تأیید نمود چگونه مىتوان آن را با موضوع عدالتى که اسلام از آن دم مىزند، وفق داد؟ در جواب باید گفت: اسلام به طور محدود بردگى را پذیرفته است اما نه به آن معانى که ملتهاى دیگر به آن صحّه گذارده، بلکه برای مصلحت و تربیت خود بردگان، اسلام نمىتوانست بردگى را به طور کل، آن هم به یکباره لغو کند؛ زیرا این کار به هیچ وجه با اوضاع اجتماعى و سیاسى آن زمان سازگارى نداشت. مخالفت کسانى که منافع اقتصادى آنان به خطر مىافتاد یعنى بردهداران و نیز مخالفت ملل و ادیان دیگر، علاوه بر اینکه رفع بردگى به طور دفعى از طرف اسلام مىتوانست مخل نظم اجتماع باشد، همه اینها عواملى بودند که مىتوانست در صورت تصویب این قانون ضریب اجرایى آن را پایین آورده، حتى به صفر برساند. اسلام هم قانونى را که زمینه اجرایى نداشته یا به منافع کسى ضرر وارد نماید هرگز وضع نمىکند. اما اسلام اقدامات زیر را برای محدود نمودن بردگى و رفع تدریجى آن انجام داد: ۱ـ راههای بردهگیرى را که در گذشته فراوان بود محدود به اسارت و خرید و فروش نمود «۱ـ احمد امین، فجر الاسلام، ص۸۵ و۸۶» اسلام نه تنها آزاد نمودن برده را امرى نیکو دانسته، بلکه در موارد زیادى آن را کفاره گناهان قرار داده و فرض دانسته است که فقها اکثراً بابى را مستقلاً به آن اختصاص دادهاند. «مثل محمد بن جمال الدین مکّى عاملى در شرح لمعه، ج ۶، ص۲۳۱ کتاب تحت عنوان کتاب «عتق» قرار داده و همین طور سایر علما.»
علاوه بر عتق قوانین دیگرى که تعدادشان فراوان است در اسلام براى حرّیت بردگان به تصویب رسیده است که ما فقط به آنان اشاره مىکنیم: عتق صدقه و عتق خدمه «مکى عاملى، شرح لمعه، ج ۶، ص۲۲۹»، قانون الاقعاد، العمى و الجذام «مکى عاملى، همان» قانون استیلاه، قانون تدبیر، قانون کتابت، قانون سرایت، همان، اسلام مملوک قبل از اسلام مولى، تبعیّت اشرف ابوین، قانون تنکیل، «همان، ص ۲۳۰»، علاوه بر اینها از آنجا که هدف اسلام کرامت بخشیدن به انسانها ست و در این جهت، هیچ تفاوتى میان فرد آزاد با برده نمىبیند؛ لذا توصیههاى بسیارى درباره رفتار نیکو با بردگان نموده است تا جایى که خداوند متعال در قرآن مجید خوشرفتارى با بردگان را در ردیف اطاعت و پرستش خود قرار داده است.» نساء/ ۳۵٫
([۲۰]) احمد امین، فجر الاسلام، ص ۹۰؛ در این باره ر.ک: ثقفى کوفى، الغارات، تعلیقه ۵۵٫
([۲۱])خوبست به این نکته اشاره کنیم که عربها قانونى داشتند به نام استلحاق که یکى از توابع خویشاوندى به حساب مىآید. به موجب این قانون یک قبیله به شخصى اجازه مىداد تا او، به نام آن قبیله خوانده شود و این عمل را استلحاق مىگفتند یعنى ملحق شدن به دیگرى و آن شخص را هم مولى مىگفتند. جرجى زیدان، تاریخ تمدن، ج۴، ص۱۹٫
([۲۳]) یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۴۱؛ ابوعلى مسکویه زارى، تجارب الامم، ج۱، ص۲۴۵؛ مفید، الارشاد، صص۱۳۷-۱۳۸٫
([۲۴]) احمد امین، فجرالاسلام، ص ۸۹٫
([۲۵]) دلیل احمد امین تفسیرى است که طبرى در مورد آیه «فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوالِیکُمْ» دارد که مراد عجمها هستند. زیرا آنان کسانى هستند که پدرانشان براى عربها ناشناخته است لذا اسم موالى براى مسلمانان غیر عرب برگرفته از این آیه است برخلاف موالى که در جاهلیّت هم وجود داشته که آیات دیگر قرآن به آنان اشاره دارد. «احمد امین، فجرالاسلام، ص۹۰».
([۲۶]) «سَبى به افرادى از دشمن گفته مىشود که به اسارت برده شوند، اگر در میان آنان مؤنث باشد سبایا اطلاق مىگردد.» ابن منظور، لسان العرب، ج ۱۴، ص ۳۶۷٫
([۲۷]) ابن هشام، سیره النبویه ، ج ۳، ص ۳۰۷٫
([۲۸]) ابن هشام، سیره النبویه، ج ۳، ص ۲۵۱ «پاورقى».
([۲۹]) احمد امین، فجرالاسلام ، ص ۸۹٫
([۳۰]) یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه آیتى، ج ۲، ص ۱۴٫
([۳۳]) احمد امین، فجر الاسلام، ص ۹۲٫
([۳۵]) رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم، ج ۱، ص ۱۱۱٫
([۳۶]) ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ص ۲۷٫
([۳۷]) بلاذرى، فتوح البلدان، ص ۳۲۰٫
([۳۸]) احمد امین، فجر الاسلام، ص ۹۳٫
([۳۹]) حسین مفتخرى، تاریخ ایران، از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، ص ۷۷٫
([۴۰]) جواد على، المفصل فى التاریخ عرب قبل الاسلام، ج۲، ص ۱۴۱٫
([۴۱]) عبدالعزیز سالم، تاریخ عرب قبل از اسلام، ص ۳۴۰٫
([۴۲]) «رقاق النعال، طیّب حجزاتهم یحیّون بالریحان یوم السباسب؛
تحییهم بیض الولائد بینهم، و أکسیه الاضریج فوق المشاجب.»
همان ص ۳۳۸٫ عید سباسب، به آخرین یکشنبهی قبل از عید فصح در نزد قبیلهی غسان مسیحی مذهب اطلاق میشود. این عید قبل از عید پاک شروع میشود. (المنجد فی اللغه)
([۴۳]) «ذرینى للغنى اسعى فإنى = رأیت الناس شرهم الفقیر و اهونهم و احقرهم لدیهم = و إن أمسى له نسب و خیر ـ و یقصى فى الندى و تزدریه = حلیله و ینهره الصغیر»، عبدالعزیز سالم»، تاریخ عرب قبل از اسلام، ص ۳۳۸٫
([۴۴]) عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ص ۲۵۷٫
([۴۵]) جرجى زیدان، تاریخ تحول اسلام، ج ۴، ص ۱۴٫
([۴۷]) مسعودى، مروج الذهب، ج۱، ص ۳۰۷، ترجمه: «این نخستین بار بود که عرب از عجم انتقام گرفت، و به وسیله من به ایشان فیروزى یافت.» ابوعلى مسکویه رازى، تجارب الامم، ج۱، صص۲۱۶، ۲۰۰؛ طبرى، تاریخ طبرى، ج۱، ص۴۷۲؛ «البته احتمال ساختگى بودن این حدیث، بسیار زیاد است، به ویژه آن که برخلاف سیره قطعى رسول خدا، داراى نگاه برترى خواهانه نژادى است.»
([۴۸]) ابوعلى مسکویه رازى، تجارب الامم، ج ۱، صص ۲۱۶، ۲۰۰٫
([۴۹]). صرف نظر از واقعه جنگ و دلائل آن، جوابی که نعمان بن منذر به درخواست خسروپرویز شاه ایران داد و دلیلی که برای آن میآورد نشان از عمق تعصب عربی و تفکرات ناشی از آن دارد. (محقق)
([۵۰]) سید محمود شکرى آلوسى، بلوغ الارب فى معرفه احوال العرب، ج ۱، صص ۱۴۷ـ۱۴۸٫
([۵۱]) ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۲۳۹٫
منبع: برگرفته از کتاب روابط موالی و تشیع؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد