معاویه در دوران خلفا ۱
مقدمه
دوران خلفا سرآغاز زندگی سیاسی معاویه به شمار میآید؛ زیرا پس از درگذشت رسول خدا و شکلگیری کودتای سقیفه و انحراف خلافت اسلامی از مسیر الهی و طبیعی خود، زمینه مناسبی برای افرادی همچون معاویه فراهم شد تا درصدد راهیابی به دستگاه حکومت اسلامی برآیند.
عناصر معاند و اسلامستیزی که تا آخرین نفس در برابر دعوت الهی و پیام آسمانی پیامبر ایستادگی کردند و سرانجام، با اکراه، اسلام آوردند؛ آنان با دور افتادن حکومت اسلامی از سرچشمه زلال عصمت و امامت و تبدیل آن به مردابی که جایگاه رشد هرگونه میکروبی بود، فرصت مناسبی را برای دستیابی به خواستههای از دست رفتهشان بدست آورند.
آری! خاندان اموی از زمان ابوبکر وارد حکومت شد و در دوران خلیفه دوم، پایههای حکومت دیکتاتوری خود را تحکیم نمودند و در زمان خلافت عثمان ـ که از تبار اموی بود ـ حکومتی مستقل تشکیل دادند و برای بازگرداندن مردم به دوران جاهلیت، از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.
دوران ابوبکر
پس از وفات رسول گرامی اسلام، و به قدرت رسیدن ابوبکر، ابوسفیان سر به مخالفت برداشت. او نمیتوانست تحمل کند که افرادی از پایینترین قبایل قریش به حکومت برسند و بنی امیه و بنی هاشم، از قدرت محروم بمانند. از این رو نزد امیر مؤمنان آمد و خواستار بیعت با امام شد.
ابوسفیان، وارد خانه امام شد و اشعاری به این مضمون و در مدح آن حضرت سرود:
فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم، مخصوصاً قبیلههای تیم و عدی، در حقّ مسلّم شما چشم طمع ندوزند.
امر خلافت، مربوط به شما و به سوی شماست و برای آن، جز حضرت علی، کسی شایستگی ندارد.
بنیهاشم لاتُطمِعُوا الناسَ فِیْکُم وَ لاسِیَّما تَیْم ابنِ مَرَّهَ اَوْ عَدِیِی
فَمَـا الْاَمـْرُ إلا فِیـْکُمْ وَ إلَیْـکُم وَ لَیْسَ لَهـا إلا اَبُوحَسَنٍ عَلَیِّ([۱])
آن حضرت با آگاهی از نیّت پلید او، دست رد به سینهاش زد. وقتی ابوسفیان خواست با امام بیعت کند، امام مانع شد.
امام فرمود: «تو در پیکاری هستی که ما نیستیم». امام از نیت ناپاک ابوسفیان به خوبی آگاه بود و میدانست که هدف او، جز ایجاد اختلاف در میان مسلمانان و بهرهبرداری از آب گلآلود و بازگرداندن عرب به دوران جاهلیت و خشکاندن نهال نوپای اسلام، چیز دیگری نیست. ازینرو به طور کنایه به نیّت او اشاره کرد.
به نوشته طبری، امام علی، ابوسفیان را ملامت کرد و گفت: تو جز فتنه و آشوب، هدف دیگری نداری. تو مدتها بدخواه اسلام بودی. مرا به پند و نصیحت و سوار و پیاده تو نیازی نیست.([۲])
امام پس از این ماجرا فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاهِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِیقِ الْمُنَافَرَهِ وَ ضَعُوا تِیجَانَ الْمُفَاخَرَهِ أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَهٌ یَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا وَ مُجْتَنِی الثَّمَرَهِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ».([۳])
ای مردم! امواج فتنهها را با کشتیهای نجات([۴]) درهم بشکنید و از اختلاف و پراکندگی بپرهیزید و تاجهای فخر و برتری جویی را بر زمین نهید. رستگار شد آن کس که با یاران به پا خاست یا کنارهگیری کرد و مردم را آسوده گذاشت. این گونه زمامداری،([۵]) چون آبی بد مزه و لقمهای گلوگیر است و آن کس که میوه را کال و نارس بچیند، مانند کشاورزی است که در زمین دیگری بکارد.
سکوت و همکاری ابوسفیان با دستگاه خلافت
هنگامی که ابوسفیان موفق به بیعت با امیر مؤمنان نشد و نقشه شوم و پلیدش را نقش بر آب دید، ناگزیر به سوی حکومت روی آورد. گردانندگان سقیفه، ابوسفیان را به خوبی میشناختند و از قدرت او آگاهی داشتند. بنابراین برای جلب رضایت او، دست به کار شدند. عمر به ابوبکر گفت: صدقاتی را که در زمان حیات پیامبر گرد آورده است، در اختیارش قرار بده تا از شرش آسوده باشیم.([۶])
این نقشه پیاده شد و چون خود وی امید ریاست نداشت و از سوی دیگر از امیر مؤمنان نیز جواب رد دریافت کرده بود، راه سوّم را برگزید و تن به همکاری با سردمداران زمان خود داد. بدین ترتیب ابوسفیان نیز به حزب گردانندگان سقیفه پیوست و خود و خانوادهاش در شمار آنان قرار گرفتند.([۷])
پاداش همکاری ابوسفیان
ابوبکر نیز به پاس سکوت و همکاری ابوسفیان، پسرش یزید را در سال ۱۳ هـ ق، به فرماندهی یک لشکر بزرگ از مجاهدان اسلام، برای فتح شامات برگزید. معاویه نیز زیر نظر برادرش، در جنگ شرکت کرد.
پس از فتح شام، به فرمان ابوبکر، یزید بن ابیسفیان به حکومت دمشق منصوب شد و فرماندهی لشکر آن منطقه نیز به او واگذار گردید.([۸])
ابوبکر در ماه صفر سال ۱۳هـ.ق. آن گاه که از کار شورشیان رده ـ گروهی از اعراب که پس از رحلت پیامبر از اسلام روی گردانید، سپس به دست مسلمانان سرکوب شدند ـ فراغت یافت، تصمیم گرفت لشکری را به سوی شام بفرستد و ایالتی را که مرز مشترک عرب و روم به شمار میآمد و در دست رومیان قرار داشت، تصرف کند.
وی سه لشکر به فرماندهی سه نفر یعنی خالد بن سعید، شرحبیل بن حسنه و عمرو عاص، بسیج نمود و به هر یک پرچمی داد و آنها را به طرف شام گسیل داشت. بعد از انتخاب این سه تن، عمر با انتخاب خالد بن سعید مخالفت نمود و گفت: خالد مردی جاه طلب و خودخواه است و پیوسته در کارهای خود راه تعصب میپیماید، بهتر است کسی دیگری را برای این کار انتخاب کنی.
ابوبکر نیز کسی را فرستاد و پرچم را از خالد پس گرفته و یزید بن ابی سفیان را به جای او برگزید و معاویه برادر او را نیز به سمت پرچمداری او انتخاب کرد و همراه او به سوی شام فرستاد.
در این لشکر کشی، ابوبکر سفارش کرد پس از فتح شامات، «عمرو بن عاص» ولایت «فلسطین»، «شرحبیل» حکومت، «اردن» و «یزید» امارت «دمشق» را عهدهدار شوند و سرانجام دمشق، در رجب سال ۱۴ هـ ق. به دست ارتش اسلام فتح شد و یزید بن ابی سفیان، امارت دمشق و نواحی آن را به عهده گرفت و در زمان خلافت عمر، فلسطین و نواحی آن نیز به قلمرو حکومت یزید افزوده شد.([۹])
«جاحظ» مینویسد:
ابوبکر در جریان فتح شامات، فرماندهی بخشی از سپاه عرب را به یزید بن ابی سفیان سپرد و برادرش معاویه را نیز، در کنار او به کار گماشت.([۱۰])
پس زمینه راهیابی بنی امیه به ارکان قدرت، از زمان خلیفه اول فراهم شد و ریشه در کودتای سقیفه داشت. در واقع بذر حکومت معاویه، در زمان حکومت ابوبکر پاشیده شد و در دوران عمر، جوانه زد و به درخت تناوری تبدیل شد. سپس در زمان عثمان به بار نشست و در زمان امیر مؤمنان، عصاره ثمره تلخ و جانکاهش را در کام امت اسلامی ریخت.
دوران عمر
دوران عمر برای معاویه خصوصاً و برای بنی امیه عموماً، یک دوران حساس و طلایی به شمار میآید؛ چرا که همان گونه که اشاره شد، بذر حکومت معاویه ـ که در زمان ابوبکر پاشیده شده بود ـ جوانه زد. در واقع این دوران سرآغاز و شروع حکومت معاویه به شمار میرود.
پایهریزی حکومت معاویه در زمان عمر
در سال ۱۸ هـ ق ـ که یزید بن ابی سفیان درگذشت ـ عمر، معاویه را به جانشینی او برگزید و فرمان ولایت شام را برای او فرستاد. هنگامی که یزید به بیماری طاعون گرفتار شد، به جای خود، برادرش معاویه را برای حکومت و فرماندهی لشکر شام، به دستگاه خلافت پیشنهاد کرد. عمر نیز با این درخواست موافقت کرد و حکومت آنجا را به معاویه سپرد.([۱۱])
از همین جا، اساس حکومت و خلافت امویان پایهریزی شد. بر اثر این عنایت و توجه ـ که از طرف عمر به معاویه ابراز شد ـ ابوسفیان نزد او آمد اظهار امتنان کرد و گفت: ای امیر المؤمنین! از این خدمت که در عالم خویشاوندی، به پسرم کردی، از تو سپاسگذارم.([۱۲])
بدین ترتیب معاویه حکومت شام را به دست آورد و با نقشههایی که داشت و روشهایی که برای اعمال آن به کار میبرد، و از طرفی، توصیهها و سفارشهایی که پیوسته از طرف پدر و مادرش، در چگونگی حکمرانی، به او میشد، هر لحظه، در محکم کردن جای پا و تثبیت موقعیت خود کوشش میکرد.
به این ترتیب بنای حکومت و قدرت معاویه، در زمان عمر و با همکاری و بذل توجه بیدریغ او، پایهریزی شد. از مسائل حساس دوره خلافت عمر، انتخاب معاویه به سمت حاکم دمشق طی شش سال آخر خلافت اوست. بر اساس واقعیتهای یاد شده، میتوان نتیجه گرفت که خلیفه دوم در تثبیت جایگاه بنی امیه، در شام، نقش کلیدی داشته است.([۱۳])
در همان دوره تمام نواحی شام، در اختیار معاویه قرار گرفت.([۱۴]) دمشق، با کمک ابوعبیده جراح، خالد بن ولید و یزید بن ابی سفیان فتح شد. پس از آنکه این نسل از بین رفت، عمر، میراث آنها را در اختیار معاویه گذاشت. از آن پس، او در اندیشه خلافت بود.([۱۵]) برای اینکه نقش عمر را در زمینهسازی و تثبیت حکومت معاویه و علل و اسباب و شواهد آن را بیشتر بدانیم، لازم است تا نخست شخصیت خلیفه، ویژگیهای شخصیتی و نیز سیره عملی او را بدانیم.
ویژگیهای شخصیتی عمر
بر اساس شواهد تاریخی، خلیفه دوم شخصیتی خشن، تند مزاج و به شدت افراطی داشت. این خشونت و درشت خویی به گونهای بود که از وقتی که ابوبکر او را به جانشینی خود برگزید، اعتراضهایی را برانگیخت.
بر اساس نقل ابن ابی الحدید از طبری، ابوبکر در حال احتضار، عثمان را برای نوشتن عهد نامه احضار کرد و گفت: بنویس به نام خدا، این عهدنامه از عبدالله بن عثمان([۱۶]) برای مسلمانان است. اما بعد… آنگاه از هوش رفت، عثمان از پیش خود نوشت: عمر بن خطاب را بر شما خلافت دادم! بعد از اینکه به هوش آمد، پرسید چه نوشتهای؟ نوشته را برای او خواند، او از این کار عثمان خرسند شد و تکبیر گفت!!
گروهی از صحابه، از جمله طلحه و زبیر، به ابوبکر گفتند: فردای قیامت جواب پروردگارت را چه میدهی، که مرد سنگ دل و درشت خویی را بر ما ولایت دادی؛ مردی که نفوس از او میگریزد و دلها از او میرمد؟ ابوبکر در جواب گفت: اگر خداوند از من بپرسد، در جواب خواهم گفت: بهترین بندگانت را بر آنها ولایت دادم!([۱۷])
امیر مؤمنان در خطبه شقشقیه، درباره این ویژگی اخلاقی عمر و نیز در مورد تبانی ابوبکر و عمر ـ که هر کدام شتر خلافت را به در خانهی دیگری خوابانید ـ میفرماید:
«… حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ بَعْدَهُ فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَهٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَکْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا…».([۱۸])
تا اینکه خلیفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد. … شگفتا! ابوبکر که در زندگی خود، از مردم میخواست که عذرش را بپذیرند، (ابوبکر بارها میگفت: مرا رها کنید و از خلافت معذورم دارید که من بهتر از شما نیستم) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهرهمند گردیدند. سرانجام اولی حکومت را به راهی درآورد و به دست کسی (عمر) سپرد که مجموعهای از خشونت، سختگیری، اشتباه و پوزش طلبی بود.
عمر مردی خشن، با هیبت و سختگیر بود. او از کسی ابا نداشت و ملاحظه کسی را نمیکرد و بزرگان صحابه از رو به رو شدن با او حذر میکردند. به گفته ابن ابی الحدید، این عمر بود که زمینه را برای بیعت با ابوبکر فراهم کرد و مخالفین را سرجای خود نشانید؛ شمشیر زبیر را وقتی که در مخالفت با این بیعت از نیام کشیده بود، از او گرفت و بر سنگ زد، در جواب اعتراض مقداد با مشت بر سینه او زد سعد بن عباده را ـ که کاندیدای انصار برای خلافت بود ـ لگدمال نمود و گفت: بکشید سعد را، خدا او را بکشد و بینی خباب بن منذر را که در روز سقیفه درباره خلافت گفت: دوای این درد نزد من و چاره آن به دست من است، خُرد نمود و از آنجا بیرون آورد و اگر او نبود، هرگز زمینه برای خلافت ابوبکر آماده نمیشد و خلافت او پا نمیگرفت.([۱۹])
همین روحیهی خشن او سبب شده بود که در میان احکام نیز ـ به رغم آنکه شجاعت نظامی محسوسی نداشت ـ به جهاد بیش از همه چیز اهمیت بدهد.([۲۰]) وی به این دلیل که ممکن است، مردم به میدان جهاد نروند!! جملۀ «حیّ علی خیر العمل» را، از اذان حذف کرد؛ البته عمر جمله دیگری نیز به اذان اضافه کرد، در حالی که جزء اذان نبود.
رفتار عمر با کارگزاران خود
شخصیت افراطی خلیفه، در کار فکری و سیاسی واجرایی او نیز تأثیر زیادی داشت. او از نظر اندیشه نیز افراطی بود و مدیریت را نوعی سختگیری میدانست و میکوشید تا با این روش اعراب بدوی را تحت کنترل درآورد.
تبلور این خوی و سرشت، در افکار و رفتار او، در زمان حیات پیامبر نیز پنهان نماند. در جنگ بدر او اصرار داشت تا پیامبر تمام اسیران را به قتل برساند.([۲۱]) از این جهت عمر، مدیران سختگیر را میپسندید، هرچند پایبند تقوا نبودند. یکی از شهرهایی که برای عمر مشکل ایجاد کرده بود، شهر تازه تأسیس کوفه بود. سعد بن وقاص که حاکم کوفه بود، با شکایت مردم برکنار شد. پس از او عمار یاسر آمد، که او نیز متهم به ضعف شد و عمر او را برکنار کرد. نفر بعدی جبیر بن مطعم بود که او نیز به سرنوشت فرمانداران پیشین دچار شد. عمر که پس از آن سخت سرگردان شده بود، از مغیرهًْ پرسید، چه کسی را برای حکومت کوفه مناسب میداند؟ مغیره گفت: مرا والی آن شهر کن. عمر گفت: تو مرد فاسقی هستی! مغیره گفت: کفایت (مدیریت) من برای تو میماند و فسق من برای خودم. عمر جواب او را پسندید و او را به حکومت کوفه گماشت! ([۲۲])
نظارت بر کارگزاران
یکی از نکتههای مهم درباره کارگزاران عمر، نظارت عمر بر برخورد آنان با مردم و بیتالمال بود. عمر همه کارگزاران خود را در این باره خطا کار میدانست. او وقت رفتن به محل خدمت، ثروت آنها را ثبت میکرد و وقت بازگشت، اموال آنها را به دو نیم تقسیم میکرد، نیمی را به آنان سپرده و نیمی دیگر را به بیت المال تحویل میداد، که به این کار در اصطلاح «مشاطره اموال» میگویند.([۲۳])
نظارت بر کارگزاران، در سیاست عمر، به صورت یک اصل مطرح بود. این کنترل، بیشتر از جهت مالی اعمال میشد. وقتی عمر شنید عمرو بن عاص از بیت المال پولی برداشته، به او نوشت: افرادی از مهاجرین نزد من بودند که برتر از تو بودند، اما من تو را فرستادم با این امید که نیاز کمتری داری. پس از آن محمد بن مسلم را نزد او فرستاد، تا اموال او را مشاطره کند.([۲۴])
یا اینکه عمر شنید عیاض بن غنم، فرماندار حمص، لباس نرم میپوشد و غذای لذیذ میخورد، محمد بن مسلم را فرستاد تا او را بیاورد. وقتی او را به مدینه آورد، عمر عصا و لباسی به او داد، آنگاه سیصد گوسفند به او سپرد تا آنها را به چرا ببرد! او مدت دو ماه به این کار مشغول بود. سپس تصمیم گرفت با وساطت همسر خلیفه، خود را از این گرفتاری نجات دهد. وقتی عمر از این کار با خبر شد، به همسرش تندی کرد و گفت: تو را چه به این کارها؟ تو فقط یک وسیله عیش هستی، پس از انجام کار، کنار گذاشته میشوی!! «إنّما أنت لعبه یلعب بک، ثم تترکین». در کار من و مسلمانان دخالت میکنی؟ پس از آن با وساطت عثمان، او را برگرداند و از او تعهد گرفت که تکرار نکند، او نیز پذیرفت و به محل کارش بازگشت.([۲۵])
ابن ابی الحدید، به نقل از طبری، مینویسد:
عمر، عتبهًْ ابن ابی سفیان را به کاری گمارد. او در بازگشت، اموالی با خود آورد. عمر پرسید این اموال از کجاست؟ گفت: مالی با خود برده، خرید و فروش کردهام و به این مقدار رسیده است. عمر آن را مصادره کرد. وقتی عثمان به خلافت رسید، به ابوسفیان گفت: اگر مایلی، میتوانم مالی را که عمر از عتبه گرفته از بیت المال برگردانم. ابوسفیان قبول نکرد و گفت: در این صورت خلیفهی بعد از تو نیز، احکام تو را در دوره زمامداریت نادیده خواهد گرفت و بر خلاف آن عمل خواهد کرد.([۲۶])
برخورد متفاوت با معاویه
شگفتانگیزترین مسئله در سیره سیاسی خلیفهی سختگیر و شدید العقاب، این نکته است که او در میان کارگزاران خود، از یک نفر به طور محسوس، هیچ گونه بازخواستی نکرد. او معاویه پسر ابوسفیان بود که در فصل گذشته گفتیم که حتی دیرتر از پدرش مسلمان شد.
قاضی عبدالجبار، سنّی متعصب مینویسد:
با اینکه عمر شدیداً مراقب رفتار عاملان خود بود، اما هرگز چنین برخوردی با معاویه نکرد.([۲۷])
حتی عثمان در برابر اعتراضهایی که مردم به معاویه میکردند، میگفت: چگونه او را عزل کنم، در حالی که عمر او را نصب کرده است؟!
همۀ آنچه از دوره خلافت عمر گفتیم، در واقع مقدمهای بود، برای بررسی ارتباط خلیفه دوم با معاویه و نقش او در پایهریزی حکومت اموی که بنیانگذار آن پسر هند بود.
به راستی دلیل سیاست دوگانه خلیفه چه بود؟ او که از کوچکترین تخلفات مالی کارگزارانش نمیگذشت و در پایان دوران فرمانروایی آنان، دارایی آنها را نصف میکرد، چرا چشمان خود را در برابر اسراف و فساد مالی معاویه بسته بود؟
معاویه، استحکام پایگاه خود را برخاسته از برخورد عمر با او میدانست.([۲۸]) او پس از قتل عثمان، خطاب به مردم گفت: میدانید که من، جانشین عمر و عثمان در میان شما هستم.([۲۹])
«جاحظ» مینویسد:
از احتجاجات (سفیانیه) برای اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که میگفت: این جایگاهی است که عمر، مرا در آن قرار داد و از زمانی که مرا به آن منصوب کرد، عزل نکرد در حالی که هیچ امیری را به کار نگرفت، جز آنکه او را عزل کرد و یا به خاطر اعمالش بر او غضب کرد و او را نزد خود فراخواند اما نه مرا عزل کرد، و نه بر من غضب کرد؛ او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان، مرا تقویت کرد.([۳۰])
از این گفتهی معاویه بر میآید که خلیفه، حساب ویژه ای برای او بازکرده و او را در حاشیه امن قرار داد و نه تنها از او بازخواستی نمیکرد بلکه با توسعه قلمرو حکومتش، بر قدرت و ثروت پادشاهی او میافزود.
علامه سید مرتضی عسکری&، با طرح سوالی در این باره مینویسد:
آیا عمر این ملاطفت و ملایمت را در حق دیگران نیز روا میداشت و با دیگر کارگزاران خود نیز این گونه برخورد میکرد؟
مگر نه اینکه ثروت همه آنها را بعد از دوران حکومتشان، مصادره میکرد؟ پس چرا با معاویه این گونه لطف و مهربانی میکرد؟ ناگزیر رازی نهفته است!!([۳۱])
ابن ابی الحدید نیز به این سؤال پرداخته، مینویسد:
باید پرسید که عمر با آن همه سختگیری و تظاهر به سادگی و بساطت، چرا معاویه را با آن روشهای نامطلوب، از حکومت شام برکنار نکرد؟ کسی که ابوموسی اشعری، عامل خود در بصره را به سبب داشتن دو کنیز و دو کاسه مورد بازجویی و عتاب قرار داد و سپس اموالش را مصادره کرد،([۳۲]) چرا به حکومت اشرافی معاویه و سرکشی و تجبّر او رضایت داد و مانند امام علی ـ که حتی دقیقهای به حکومت او رضایت نداد ـ از رشد و سیطره او جلوگیری نکرد؟!
این موارد سبب شد تا بعضی از محققان و نویسندگان معتقد شوند که اساساً بنای فرمانروایی اموی، با دقت و مهارت، به دست عمر بن خطاب پیریزی شد و او راه را برای طرفداران عصبیتهای قومی عرب، در حکومت اسلامی هموار کرد.([۳۳])
معاویه پس از رسیدن به حکومت، وقتی به مدینه آمد، بالای منبر رفت و مردم را مورد خطاب قرار داد و پس از سخنانی گفت: ای مردم! بدانید که ابوبکر نه دنیا را خواست و نه دنیا به او روی آورد اما عمر دنیا به او روی آورد، و او روی خوش به دنیا نشان نداد و اما عثمان قدری به دنیا روی آورد و دنیا بهرهای چند به او رسانید. اما من به دنیا عشق میورزم و دنیا نیز به من اظهار شوق میکند، من فرزند اویم و او مادر من، باز میگویم، من فرزند اویم. اگر شما مرا نپسندید، من به نظر خود، برای شما شایسته و خوبم!([۳۴])
تجمل گرایی، اشرافیت و دنیا پرستی معاویه، چنان توسعه و شهرت یافت که حتی، برای عمر هم ـ که هرگز بر کار او خشم نگرفته بود ـ سؤال برانگیز شد.
در دوران حکومت معاویه بر شام، عمر در راه سفر خود به مصر، به دمشق رسید و همراه عبدالرحمن بن عوف، هریک بر الاغی سوار، وارد شهر شدند. معاویه با موکب عظیم و پر تجمل، از او استقبال کرد. عمر هیچگونه اعتنایی به او نکرد و از او روی برتافت. معاویه ناچار شد، مسافت زیادی را پیاده در پی او راه برود. عبدالرحمن به عمر گفت: آخر تو که این مرد را خسته کردی! عمر از معاویه پرسید: این موکب با این همه تجملات و تشریفات از آن توست؟ با آنکه شنیدهام نیازمندان همواره بر در خانهی تو میایستند و انتظار میکشند؟
معاویه پاسخ داد: آری! ای امیر المؤمنین!
عمر گفت: این تشریفات و تجملات را برای چه میخواهی؟ معاویه جواب داد: برای آنکه نزدیک سرزمین دشمن زندگی میکنیم و جاسوسان ایشان پیوسته ناظر احوال ما هستند، از این رو لازم است در مقابل چشم آنها اسباب حشمت و قدرت را فراهم آوریم. عمر گفت: اگر این سخن را راست میگویی، رأی عاقلانهای در پیش گرفتهای و اگر هم دروغ میگویی، خدعه زیرکانهای به کار بردهای. من، نه تو را به این کار فرمان میدهم و نه تو را از آن نهی میکنم!!([۳۵])
در چند مورد دیگر نیز، معاویه به سبب تجمل و اشرافیگری، مورد انتقاد عمر قرار گرفت. در یک مورد، تازیانهی او را هم به جان خرید، اما با این همه، معاویه همواره مورد توجه و عنایت عمر بود و خلیفه او را تأیید و پشتیبانی میکرد و گاه، مردم را به سوی او جهت میداد.
ابن حجر هیثمی مینویسد:
زمانی عمر به مردم گفت: مبادا پس از من راه پراکندگی پیموده، اتحاد و یکپارچگی را از دست بدهید؛ اگر چنین پیش آمدی برای شما رخ داد و میان شما تفرقه و جدایی افتاد، بدانید که معاویه در شام است! او خوب میداند شما را چگونه راه ببرد و اداره کند!!([۳۶])
ابن حجر پس از نقل گفتار عمر، به تفسیر آن پرداخته مینویسد:
عمر در این گفتار، مردم را تشویق و تحریص کرده که هرگاه فتنهای سبب پراکندگی آنها شد،به شام روی آورند و از معاویه اطاعت کنند و چارهی کار را از او بخواهند؛ زیرا معاویه مردی حکیم و دارای رأی متین و تدبیر نیکو بوده و طبیعی است که هنگام بروز مشکلات و زبانه کشیدن آتش فتنه و دو دستگی، این مرد حکیم است که میتواند با خردمندی، زیرکی و اندیشه رسا، مردم را از خطر رهانیده به شاهراه سعادت برساند.([۳۷])
میبینیم که خلیفه به گونهای آشکار، مردم را به سوی حکومت شام و شخص معاویه راهنمایی کرده و این طور وانمود میکند که کلید حل مشکلات مسلمانان، در هر وضعیتی، در دستان معاویه است!!
قرار دادن معاویه در مقابل امیر مؤمنان
بر اساس مستندات تاریخی، خلیفه در دوران خلافت خود، پیوسته میکوشید تا معاویه را از جهت ذهنی و روانی برای به دست گرفتن خلافت، آماده کند. از این رو در مناسبتهای گوناگون، از به دست گرفتن خلافت توسط معاویه، خبر میداد! و گاه این خواستهی درونی خود را در قالب تهدید ابراز میکرد. او حتی، در واپسین روزهای زندگیاش که شورای شش نفره را تشکیل داد، از افتادن توپ خلافت به زمین معاویه سخن گفت!
ابن ابی الحدید به نقل از ابن عباس، مینویسد:
عمر به شورای شش نفره گفت: اگر شما دست در دست یکدیگر نهاده و با هم توافق نمایید، هم خود و هم فرزندانتان از این سفره گسترده بهرهمند خواهید بود اما اگر حسد و بدخواهی پیشه کردید، معاویهًْ بن ابی سفیان بر شما غالب شده و منصب خلافت را از آن خود خواهد کرد».([۳۸])
ابن ابی الحدید، در چند جا بدین معنا اشاره کرده است که این اولین چراغ سبزی بود که عمر برای دستیابی بنی امیه به خلافت نشان داد و الا آزاد شدهگان و فرزندان آنها را با خلافت چه کار؟!
«ابن دیزل» مینویسد:
وقتی عمر ضربت خورد، گفت: ای اصحاب پیامبر خیرخواه یکدیگر باشید؛ اگر چنین نباشید، عمرو بن عاص و معاویهًْ بن ابی سفیان، خلافت را از کف شما خواهند ربود!
ابن ابی الحدید، پس از نقل این مطلب، از شیخ مفید مینویسد:
عمر، با این سخن خود، خواست معاویه و عمرو عاص را نسبت به خلافت به طمع اندازد؛ زیرا معاویه، از طرف عمر امارت شام را داشت و عمرو عاص بر مصر حکومت میکرد. عمر از این میترسید که عثمان، به خلافت نرسد و خلافت به امام علی برسد. از این رو این سخن را گفت تا به گوش آن دو برسد و اگر روزی خلافت به علی رسید، آنها از پذیرش حکومت امام علی سر باز زده و هر یک، در منطقهای که فرمانروایی دارند، خود را امیر المؤمنین بدانند!!([۳۹])
از اینجا متوجه میشویم که خلیفه، با زرنگی خاص، معاویه را برای به دست گرفتن خلافت بعد از خود، آماده میکرد. البته برای او مقدور نبود که معاویه را آشکارا به جانشینی خود بر گزیند، از این رو ترکیب شورا را به گونهای قرار داد که برنده میدان، بنی امیه باشد و از این راه، شتر خلافت به در خانهی معاویه برسد!! معاویه ۴۲ سال فرمانروایی کرد؛ ۲۲ سال امارت شام، که از سال پنجم خلافت عمر و پس از برادرش، یزید بن ابی سفیان، به امارت شام منصوب شد، آغاز و تا شهادت امیر مؤمنان ادامه داشت و ۲۰ سال دیگر هم که بر سرنوشت جامعه اسلامی سیطره یافت و خلافت بیپیرایه اسلامی را به سلطنت اشرافی اموی تبدیل کرد.
به گفته ابن ابی الحدید، اولین کسی که معاویه را وادار به خلافت کرد، عمربن خطاب بود. وی به اعضاء شورا گفت: اگر شما با هم کنار نیایید، معاویه، این مسند را از آن خود خواهد کرد.
این سخن ابن ابی الحدید، بیانگر همسویی بین خلیفه دوم و خاندان اموی است و هدف او از این کار اعادۀ حیثیت و شوکت پوشالی و درهم شکستۀ خاندان اموی بود.
پیش از این، به جریان ملاقات عمر با معاویه در شام، اشاره کردیم و گفتیم که عمر چگونه با کارگزارانش با شدت و حدّت برخورد میکرد و با اندک تخلف، آنها را احضار کرده و داراییشان را مصادره میکرد و گاه آنها را تازیانه میزد اما حتی یک بار هم دیده نشد که با معاویه، همانند دیگر کارگزارانش برخورد کند، بلکه در پاسخ به اعتراض کسانی که از شام بر میگشتند و از دستگاه شاهانهی معاویه، سخن میگفتند، میگفت: معاویه کسرای عرب است!!([۴۰])
خاندان بنی امیه، هم برای دستیابی به قدرت، جانب عمر را داشتند و تا حدی ظاهر امر را رعایت میکردند.
ابن ابی الحدید به نقل از طبری مینویسد:
وقتی به هند خبر رسید که ابوسفیان و پسرش عمرو به شام، نزد معاویه رفتهاند ـ با اینکه از ابوسفیان جدا شده بود ـ به شام رفت. معاویه علت را پرسید، هند گفت: شنیدم پدرت نزد تو آمده ـ گرچه او شایستهی هرگونه اکرام و انعام است ـ اما تو عمر را خوب میشناسی؛ از این ترسیدم که مبادا خبر بذل و بخشش تو به گوش عمر برسد و نسبت به تو بدبین شود. معاویه نصیحت مادر را شنید و یکصد دینار به همراه جامه و مرکبی، برای پدرش فرستاد. وقتی برادرش عمرو آن را دید خشمگین شد، ولی ابوسفیان به او گفت: ناراحت نباش، این توصیهی مادرت([۴۱]) هند است. وقتی آنها به مدینه بازگشتند، عمر پرسید که معاویه چقدر به شما عطا کرد؟ ابوسفیان گفت: یکصد دینار. عمر ساکت شد.([۴۲])
خلیفه دوم با توجه به سابقه دشمنی بنی امیه و بنی هاشم و با توجه به شناخت از معاویه، از همان آغاز زمینه رویارویی او را با امیر مؤمنان فراهم کرد تا بعد از او و هم پیمانان سقیفه، کسی باشد تا در برابر امام علی، قد علم کند و نگذارد خلافت به بنی هاشم برسد.
خلیفه با توجه به ویژگیهای شخصیتی معاویه، میدانست که میتواند به خوبی از عهده این مهم برآید.
پس علت تقویت پایههای حکومت معاویه توسطه خلیفه دوم، کسب آمادگی سیاسی برای رویارویی با علی و به دست گرفتن خلافت بود.
[۱]) الدرجات الرفیعهًْ، ص ۸۷، به نقل از فروغ ولایت، ص ۱۵۲٫
[۲]) ابن ابی الحدید، همان، ج۲، ص ۴۵٫
[۳]) نهج البلاغه، خطبه ۵٫
[۴]) اشاره است به حدیث معروف پیامبر که فرمود: اهلبیت من همانند کشتی نجات است.
[۵]) زمامداری پیشنهادی ابوسفیان!!
[۶]) ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص ۶۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص ۴۴۹٫
[۷]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۶۳٫
[۸]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص ۲۰۲٫
[۹]) بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، دار الکتب العلمیهًْ. ص ۱۱۴٫
[۱۰]) جاحظ، الرسالهًْ السیاسیهًْ، ص ۳۴۴٫
[۱۱]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص ۲۰۲٫
[۱۲]) بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ص ۱۱۴٫
[۱۳]) جعفریان، رسول، تاریخ خلفاء، انتشارات دلیل ما، ۱۳۸۲ ش، ص ۸۱٫
[۱۴]) همان.
[۱۵]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه سید حسین روحانی، چاپ دوم، تهران، اساطیر، ۱۳۷۴ش، ج۳، ص ۱۵۷٫
[۱۶]) اسم ابوبکر در جاهلیت، عبدالکعبه بود. پیامبر نام او را تغییر داد و عبدالله گذاشت. اسم ابو قحافه نیز عثمان است. (ابن قتیبه، المعارف، ص ۱۶۷).
[۱۷]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۱۶۵٫
[۱۸]) نهج البلاغه، خطبه ۳٫
[۱۹]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۱۷۴٫
[۲۰]) الاغانی، ج۶، ص ۲۷۹٫
[۲۱]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص ۲۰۹٫
[۲۲]) یعقوبی، تاریخ یعقوبی، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸، ج۲، ص ۱۵۵٫
[۲۳]) ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، ج۱، ص ۱۵ـ۱۴٫
[۲۴]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۱۷۴٫
[۲۵]) همان، ص ۱۷۸٫
[۲۶]) همان، ج۱۲، ص ۹۷٫
[۲۷]) قاضی عبدالجبار، تثبیت دلایل النبوهًْ، ص ۵۹۳٫
[۲۸]) علامه امینی، الغدیر، ج۹، ص ۳۵٫
[۲۹]) وقعهًْ صفین، ص ۳۲۰٫
[۳۰]) جاحظ، رساله سیاسی، ص ۳۸۵٫
[۳۱]) عسکری، مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۶۵، پاورقی.
[۳۲]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص ۱۰۴٫
[۳۳]) گلپایگانی، وحید، معاویه سردسته تبهکاران، ص ۸۹ـ۸۸٫
[۳۴]) ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، ج۳، ص ۱۳۰٫
[۳۵]) همان، ج۱،ص ۱۰٫
[۳۶]) گلپایگانی، وحید، معاویه سردسته تبهکاران، ص ۸۸٫
[۳۷]) عسقلانی، ابن حجر، تطهیر الجنان، مصر: مکتبهًْ القاهره، ص ۱۹٫
[۳۸]) رجب زاده، رضا، ترجمه حیات امام علی از شرح ابن ابی الحدید، رستگار، ۱۳۷۹، ص۱۹۹٫
[۳۹]) ترجمان حیات امام علی از شرح ابن ابی الحدید، ص ۳۱۴ـ۳۱۳٫
[۴۰]) همان، ص ۴۱۸، پاورقی؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱۵، ص ۱۵۵٫
[۴۱]) همان، ص ۴۱۹٫ البته ابوسفیان هفت پسر داشت که معاویه و عُتبه از هند بودند و بقیه یعنی: یزید، محمد، عنبسه، حنظله و عمرو از دیگر همسران او بودند.
[۴۲]) همان، ص ۴۱۵٫
منبع: برگرفته از کتاب معاویه از دیدگاه امام علی؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد