تفسیر آیه اطاعت از دیدگاه اهل سنت
از آیاتى که شیعه براى اثبات امامت على به آن استدلال کرده است، آیه اطاعت از اولىالامر است که خداوند متعال فرموده است:
{یا أَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا أَطِـیعُوا اللّهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍفَرُدُّوهُ إِلى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالیَوْمِ الآخِرِ ذ لِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً}([۱])
اى کسانى که ایمان آوردهاید از خدا و رسول و اولىالامر اطاعت کنید و اگر در چیزى کارتان به نزاع کشید به حکم خدا و رسول باز گردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید. این برایتان بهتر و خوش فرجامتر خواهد بود.
تفسیر آیه
قبل از بیان تقریر استدلال به آیه یاد شده و با توجه به شبهاتى که بر آن وارد کردهاند، ارائه توضیحات زیر درباره آیه لازم است:
۱- اگر چه جمله {اطیعوا الله و اطیعوا الرسول} اساس همه ادیان آسمانی است، ولى در این آیه با توجه به تفریغ جمله {فان تنازعتم فى شىء} به عنوان مقدمه براى آماده کردن مسلمانان براى رجوع به خدا و رسول در موارد اختلاف مطرح است، چنان که همین نکته را در آیات بعد نیز تکرار مىکند؛
{أَلَمْ تَرَ إِلى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ}([۲])
آیا نمىنگرى به کسانى که به گمان خود به آنچه به سوى تو نازل شده است، ادعاى ایمان دارند.
{وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِـیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ …}([۳])
و ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر این که مردم به دستور خداوند از آنان پیروى کنند.
{ فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّى یُحَکِّمُوکَ فِـیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ…}([۴])
نه چنین نیست، قسم به پروردگار تو اینان به حقیقت ایمان نمىآورند مگر این که برای حل تمام اختلافات بین خود به تو مراجعه کنند.
این آیات و آیات همانند آن نیز مىرساند که مسلمانان باید برای حل اختلافات خود، به خدا و رسول خدا روی آورند و به داورى آن حضرت رضایت داده و از حکمى که آن حضرت صادر مىکند، دلگیر نشوند.
۲- بدون تردید اطاعت از خداوند، اطاعت از آن چیزى است که بر پیامبران وحى نموده است و آنان آن معارف و احکام را براى مردم تبلیغ کردهاند.
اما اطاعت از رسول خدا از دو نظر مورد توجه است:
الف – خداوند یکى از وظایف رسول را تبیین و تفسیر آنچه در کتاب به صورت اجمال آمده است، مىداند و مىفرماید:
{وَأَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَـیِّنَ لِلنّاسِ ما نُـزِّلَ إِلَیْهِمْ}([۵])
قرآن را بر تو نازل کردیم تا بر امت آنچه را که فرستاده شده است، بیان کنى.
ب – یکى از وظایفى که خداوند در آیات قرآن به رسول خدا واگذار کرده است، قضاوت در مسائل اختلافى بین مردم براساس تشخیص خود اوست؛
{لِتَحْکُمَ بَیْنَالنّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ}([۶])
گرچه این حکم براساس ظواهر قوانین قضاء بود، ولى مردم موظفند از پیامبر اطاعت کنند. با توجه به آیه یاد شده حاکمیت بین مردم به رسولخدا سپرده شده است؛ زیرا آنچه پیامبر مىگوید و بدان حکم مىکند و آنچه در تبیین احکام خدا بیان مىکند، معلوماتى است که خداوند در اختیار او گذاشته است؛
{وَما یَنْطِقُ عَنِ الهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحى}([۷])
بدین ترتیب سنت پیامبر یعنى گفتار، رفتار و تایید رسول خدا حجت مىشود و تفکیک بین کتاب خدا و سنت رسول خدا در حجیت جایز نیست و آنان که شعار «حسبنا کتاب الله» را در روزهاى پایانى عمر رسولخدا مطرح کرده بودند، شعارى انحرافى و خلاف کتاب خدا و سنت رسول خدا بود، چنان که آن حضرت چنین تفکیکى را پیشبینى مىکرد.
به این روایت توجه کنید:
«عن المقدام بن معدى کرب انّ رسول الله قال یوشک الرجل متکئا على اریکته یحدّث بحدیثى فیقول بیننا و بینکم کتاب الله عزوجل فما وجدنا فیه من حلال استحللناه و ما وجدنا فیه من حرام حرّمناه. الا و انّ ما حرّم رسول الله مثل ما حرّم الله.»([۸])
مقدام بن معدى کرب مىگوید: بدون تردید رسولخدا فرمود: به زودى انسانى به اریکه قدرت تکیه مىزند در حالى که حدیث مرا برایش بازگو مىکنند و مىگوید: بین ما و شما کتاب خدا کافى است.
بنابر این آنچه در کتاب خدا حلال شمرده شده است، ما هم حلال مىدانیم و آنچه در کتاب خدا حرام شمرده شده است، ما هم حرام مىدانیم. توجه داشته باشید که بدون تردید آنچه رسول خدا حرام کرده همانند چیزى است که خداوند حرام کرده است بنابراین، تفکیک کتاب و سنت جایز نیست و این که خداوند در آیه مورد بحث دستور به رجوع به رسول خدا مىدهد، دلیل بر این است که سنت رسول خدا، از نظر خداوند، همانند کتاب خدا و حجت است. بر این اساس آنچه از معارف دین و احکام در اسلام وجود دارد، باید به کتاب خدا و سنت رسول خدا برگردد.
۳- بر اولىالامر – با هر تعریفى که از آن باشیم – وحى نازل نمىشود تا او با رسول در بخش اول تبلیغ دین شریک باشد، بلکه تنها در بخش دوم، – داوری در مسائل اختلافی – با رسول شریک است. بنابر این در وجوب اطاعت تنها در تشخیص نظر خود با رسول شریک هستند. از این جهت خداوند در تنازع امر آنها را به عنوان یک منبع مستقل ذکر نکرده، بلکه تنها فرموده است:
{فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلى اللّهِ وَالرَّسُولِ}
و قطعا مورد نزاع به قرینه آیات بعد – که از رجوع به طاغوت منع مىکند – حکم خداوند در مسائل اختلافى مسلمانان خواهد بود.
براین اساس حکمى که مسلمانان در نزاعها باید به آن رجوع کنند، در کتاب و سنت – که هر دو حجت قاطع هستند – وجود دارد.
بر اساس این آیه، قول اولىالامر هم – که حکم کتاب و سنت را بیان مىکند – بدون هیچ قید و شرطى حجت قاطع است و در نهایت همه به کتاب و سنت برمىگردد. بنابراین اولىالامر – هر کس که باشد – نه چنین اختیارى دارد که حکم جدیدى که در کتاب و سنت نیست، وضع کند و نه اختیار دارد که حکمى از احکام خدا را که در کتاب و سنت است، نسخ کند و گرنه رجوع به خدا و رسول معنایى نخواهد داشت. به این آیه توجه کنید:
{وَما کانَ لِمُـؤْمِنٍ وَلا مُـؤْمِنَهٍ إِذا قَضى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الخِـیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَـلَّ ضَلالاً مُبِیناً}([۹])
بدین سان ترتیب خداوند، همان تشریع است و قضاى رسول یا همان تشریع است یا اعم از تشریع و نظر خود اوست و وجوب اطاعت از «اولىالامر» در تبعیت از رأى آنان در حوزه ولایت آنان است در این که حکم خدا را از کتاب و سنت به دست مىآورند.([۱۰])
۴- اطاعت از خدا و رسول در {اطیعوا الله و اطیعوا الرسول} هیچ قید و شرطى ندارد و این خود دلیل بر این است که رسول خدا هیچگاه امر یا نهیى که با حکم خدا منافات داشته باشد، نمىکند و اگر چنین امر و نهىای از رسولخدا صادر شود با اطلاق آیه در تناقض خواهد بود و چنین چیزى نسبت به رسول خدا – با توجه به عصمت او از ناحیه خداوند – امکان ندارد.
این مسأله درباره «اولى الامر» نیز صادق است؛ یعنى در آیه اطاعت از «اولىالامر» نیز هیچ قید و شرطى ندارد و این خود دلیل بر این است که اولىالامر هرگز امر و یا نهیى که با حکم واقعى خداوند مخالف باشد، صادر نخواهد کرد و گرنه، نعوذبالله، کلام خداوند تناقض خواهد داشت و چنین مسألهاى در صورت برخوردارى از عصمت الهى رخ نخواهد داد.
تردیدى نیست که آیه مورد بحث بر عصمت اولى الامر دلالت مىکند، و این نظریه اختصاص به شیعه ندارد، بلکه عدهاى از دانشمندان اهل سنت نیز بر این باورند؛
فخررازى مىنویسد:
«انّ اللّه تعالى امر بطاعه اولى الامر على سبیل الجزم فى هذه الآیه و من امر الله بطاعته على سبیل الجزم و القطع لابد و ان یکون معصوما عن الخطاء اذ لو لم یکن معصوما عن الخطاء کان بتقدیر اقدامه على الخطاء یکون قد امر الله بمتابعته فیکون ذلک امرا بفعل ذلک الخطاء و الخطاء لکونه خطا منهىّ عنه، فهذا یفضى الى اجتماع الامر و النهى فى الفعل الواحد بالاعتبار الواحد و انّه محال.»([۱۱])
خداوند در این آیه، به طور قطع، به اطاعت از اولى الامر دستور داده است و هر کس را که خداوند، به طور قطع، دستور به اطاعت از او را بدهد باید از خطا معصوم باشد؛ زیرا اگر معصوم نباشد، در صورتى که اقدام به خطا کرد، چنان است که گویا خداوند به پیروى از او فرمان داده است، در حالى که کار خطاء خطاست و خداوند به عدم پیروى از آن دستور داده است؛ در نتیجه لازم مىآید که نسبت به یک کار، از یک جهت هم دستور به پیروى داشته باشیم و هم دستور به عدم پیروى و این محال است».
در این که از این آیه عصمت «اولى الامر» استفاده مىشود، شبههاى نیست و آنان که قائل به عصمت اولى الامر نشدهاند، یا آیه را به دقت مطالعه نکردهاند و یا این که شبهاتى خارج از آیه، مانع پذیرش این نظریه شده است که در مباحث آینده مطرح خواهد شد.
أولى الامر از دیدگاه اهل سنت
درباره مصداق اولى الامر بین شیعه و اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد. قبل از پرداختن به بحث مصداق اولىالامر از دیدگاه اهل سنت توجه به این نکته ضرورى است که در آیاتى که شأن نزول بخصوصى دارند، شأن نزول آیه در فهم مقصود آیه بسیار تأثیر دارد. با این که آیه باید شأن نزول خود را شامل شود، شأن نزولهایى که در تفاسیر اهل سنت درباره آیات نقل کردهاند، گاه به قدرى متناقض است که با محتواى آیه در تعارض است.
حال در آیه مورد بحث در منابع شیعه شأن نزول خاصى ذکر نشده و آیه مطلق است، ولى در منابع اهل سنت آمده است:
{انزلت فى عبدالله بن حذافه بن قیس اذ بعثه النبى فى سریّه.}([۱۲])
آیه درباره عبدالله بن حذافه نازل شده است که رسولخدااو را به عنوان فرمانده یک گروه نظامى اعزام کرده بود.
حال به قصه اعزام «عبداللّه» توجه کنید:
{انّ رسول الله امّره على سریّه فامرهم ان یجمعوا حطبا و یوقدوا نارا، فلمّا اوقدوها امرهم بالتقحم فیها، فقال لهم: الم یامرکم رسولالله بطاعتى و قال من اطاع امیرى فقد اطاعنى؟ فقالوا: ما آمنا بالله و اتبعنا رسوله الاّ لننجوا من النار، فصوّب رسول الله فعلهم و قال: لا طاعه لمخلوق فى معصیه الخالق.}([۱۳])
رسول خدا عبدالله را به فرماندهى سپاهى منصوب کرد. او نیز پس از خروج از شهر به آنان دستور داد هیزم جمع کنند و آتشى برافروزند. پس از برافروختن آتش به آنان دستور داد که همگى وارد آتش شوند و به آنان گفت: مگر نه این است که رسول خدا به شما دستور داده است از من اطاعت کنید و همچنین فرموده است هر کس از فرمانده منصوب من اطاعت کند، از من اطاعت کرده است.
آنان از عبدالله اطاعت نکرده به او گفتند: ما به خدا و رسولخدا ایمان آوردهایم که از آتش نجات پیدا کنیم و برگشتند و رسول خدا رفتار سپاه را تایید کرد و فرمود: دستور هیچ مخلوقى را که [متضمن] معصیت خداست، نباید اطاعت کرد.
اکنون سؤال این است که به چه دلیل شأن نزولى را براى آیه نقل کردهاند که حتى شامل مورد خود آن نیز نمیشود؛ زیرا آیه دستور مىدهد که از اولى الامر اطاعت کنند، ولى سپاه با فرمانده مخالفت مىکند و رسول خدا نیز مخالفت سپاه را تایید مىکند؟!
مصادیق «اولی الامر» از دیدگاه اهل سنت
۱– اصحاب رسول خدا :
عدهاى بر این باورند که «اولى الامر انّهم اصحاب محمّد خاصّه»؛([۱۴]) مقصود از «اولی الامر» اصحاب محمد هستند».
نقد
الف – پیشتر بیان شد که از آیه مورد بحث عصمت اولى الامر استفاده مىشود، در حالى که در بین امت اسلامى هیچکس براى همه اصحاب رسولخدا عصمت قائل نیست، تا اطاعت از آنان واجب باشد.
ب – اصحاب رسول خدا چنین شأنى براى خود قائل نبودند که مصداق آیه ما هستیم.
ج – گر چه در برخى از آیات و روایات از جمعى از اصحاب رسولخدا بسیار تجلیل شده است و آن تجلیلها نیز واقعى است، ولى با توجه به تعریفى که اهل سنت درباره صحابه دارند، بررسی مجموع آیات و روایات درباره صحابه بیانگر این است که عدهاى از صحابه در عصر خود حضرت رسولخدا و عدهاى بعد از آن حضرت مرتد شدهاند؛ برخى از آنان مریضدلان بودهاند؛ عدهاى از آنان در زمره منافقان پنهان و عدهاى از منافقان آشکار و شمارى از آنان، همکاران و جاسوسان دشمن بودهاند و عدهاى از دستورات آن حضرت تخلف مىکردند و… .
تاریخ اسلام، چه در عصر رسول خدا و چه بعد از آن تا زمانى که آنان زنده بودند، از تخلفات آنان از احکام اسلام حکایت مىکند.
۱ – انس بن مالک:
وى از تخلفات و تغییراتى که اصحاب در احکام اسلامى به وجود آوردهاند، چنین یاد مىکند:
«سمعت ابا عمران الجونى یقول سمعت انس بن مالک یقول: ما اعرف شیئا الیوم ممّا کنّا علیه على عهد رسولالله . قال: قلنا له: فاین الصلاه؟ قال: او لم تصنعوا فى الصلاه ما قد علمتم.»([۱۵])
ابو عمران جونى مىگوید: شنیدم انس بن مالک مىگفت: آنچه در عصر رسول خدا انجام مىدادیم امروز خبرى از آن نیست!
به او گفتیم: نماز که هست؟
گفت: شما مىدانید در نماز چه تغییراتى دادهاید!
حال چگونه مىتوان گفت مصداق اولى الامرى که معصوم هستند و اطاعت آنان واجب است، همه صحابه باشند؟
۲– ابوبکر و عمر:
عدهاى از اهل تسنن بر این باورند که:
«انها اشاره الى ابى بکر و عمر رضى الله عنهما خاصّه»؛([۱۶])
مقصود از اولى الامر ابوبکر و عمر هستند!
نقد
ابتدا رأى یاد شده درباره ابوبکر را به نقد مىکشیم:
الف – با توجه به این که ابوبکر و عمر از اصحاب رسول خدا هستند تمام ایرادهایى که درباره نظریه قبل یاد شد، بر این نظر هم وارد مىشود.
ب – ابوبکر نه تنها ادعاى عصمت نداشت، بلکه خودش را از بقیه مردم هم ضعیفتر مىدانست؛ به گونهاى که نمىتواند حکومت را براساس دین اداره کند و از آنان تقاضا مىکرد تا هر کجا که بر خلاف دین رفتار کرد، او را هدایت کنند و به صراحت در حضور اصحاب رسول خدا گفت: من شیطانى دارم که متعرض من مىشود و و وقتى نزد من آمد، از من دورى کنید. به این کلمات توجه کنید:
«ایها الناس فانّى قد ولیّت علیکم و لست بخیرکم، فان احسنت فاعینونى و ان اسأت فقوّمونى… اطیعونى ما اطعت الله و رسوله، فاذا عصیت الله و رسوله، فلا طاعه لى علیکم… و انّ لى شیطانا یعترینى، فاذا اتانى فاجتنبونى.»([۱۷])
حال چگونه مىتوان گفت چنین فردى مصداق اولى الامرى است که خداوند دستور داده بدون قید و شرط از او اطاعت کنند؟
ج – آنچه بیان شد، مربوط به ابتداى حاکمیت ابوبکر بود که از زبان خود وى نقل کردیم، اما پایان حکومت او را هم از زبان خودش بشنویم:
در آخرین روز حیات ابوبکر، عبدالرحمان بن عوف بر او وارد شد و خواست او را تسلّى دهد که ابوبکر گفت:
«اما انّى لا آسى الاّ على ثلاث فعلتهنّ وددت انّى لم افعلهنّ، ثلاث لم افعلهنّ وددت انّى فعلتهنّ، و ثلاث وددت انّى سألت رسولالله عنهن فامّا الثلاث اتى فعلتها وددت انّى لم اکن فعلتها فوددت انّى لم اکن کشفت عن بیت فاطمه و ترکته و لو اغلق على حرب ووددت انّى یوم سقیفه بنى ساعده کنت قذفت الامر فى عنق احد الرجلین عمر او ابى عبیده، فکان امیرا و کنت وزیرا ووددت انّى اذا اتیت بالفجاه لم اکن احرقته و کنت قتلته بالحدید او اطلقته.»
اما من تأسف نمیخورم مگر بر سه کارى که انجام دادهام، ولى اى کاش انجام نمىدادم [از این قرارند]:
۱- اى کاش هرگز درِ خانه فاطمه ÷را نمىگشودم؛ گر چه آن در براى جنگ بسته شده بود؛([۱۸])
۲- اى کاش در روز «سقیفه بنىساعده» خلافت را به عمر یا ابوعبیده واگذار مىکردم و آنان حاکم بودند و من مشاور؛([۱۹])
۳- و اى کاش هنگامى که فجات([۲۰]) را آوردند او را نمىسوزاندم، بلکه او را با آهن مىکشتم یا آزاد مىکردم.
«و اما الثلاث التى ترکتها و وددت انّى فعلتها فوددت انّى یوم اتیت بالاشعث کنت ضربت عنقه فانّه یخیل الىّ انّه لا یرى شرّا الاّ اعان علیه و وددت انّى حیث وجّهت خالدا الى اهل الرده اقمت بذى القصّه فان ظفر المسلمون و الا کنت ردءا لهم وودت حیث وجّهت خالدا الى الشام کنت وجّهت عمر الى العراق فاکون قد بسطت کلتا یدى الیمین و الشمال فى سبیل الله»
و اما آن سه کارى که انجام ندادم و اى کاش انجام مىدادم [اینها بودند]:
۱- اى کاش روزى که اشعث را به عنوان اسیر نزد من آوردند گردنش را مىزدم؛([۲۱]) زیرا چنین به نظرم مىرسد که هیچ شرّى برایش پیش نیاید، مگر این که او به آن دامن زد.
۲- اى کاش وقتى خالد را براى جنگ مرتدان فرستادم، در ذىالقصه مىماندم که در صورت شکست مسلمانان به آنان کمک مىکردم؛([۲۲])
۳- و اى کاش هنگامى که خالد را براى فتح شام فرستادم عمر را نیز براى فتح عراق مىفرستادم به گونهاى که با هردو بازویم در راه خدا مىجنگیدم.
«و اما الثلاث اللواتى وددت انّى کنت سألت رسولالله عنهنّ فوردت انّى سألته فیمن هذا الامر فکنّا لا ننازعه اهله و وددت انّى کنت سألته هل للانصار فى هذاالامر نصیب و وددت انّى سألته عن میراث العمه و ابنه الاخت، فانّ فى نفسى منهما حاجه.»([۲۳])
و اما آن سه چیزى که اى کاش از رسول خدا مىپرسیدم: [از این قرار بودند]
۱- اى کاش از رسول خدا مىپرسیدم که خلافت حق کیست، تا با صاحبان آن به نزاع برنخیزیم؛
۲- اى کاش از رسول خدا مىپرسیدم که آیا انصار هم در خلافت حقى دارند یا نه؟
۳- اى کاش از رسول خدا درباره ارث عمه و دختر خواهر مىپرسیدم؛ زیرا در دلم نسبت به ارث این دو شبههاى است.
آنچه بیان شد؛ سخنان ابوبکر در آخرین روز حیات او در این دنیاست. یکبار دیگر این مطالب را مرور کنید. سه کارى که ابوبکر انجام داده است و آرزو مىکرد که هرگز انجام نمىداد، که این مسأله مشروعیت حکومت او را زیر سؤال مىبرد، که بنا نداریم بیشتر آن را توضیح دهیم.
اما آن سه کارى که انجام نداده است و آرزو مىکرد که اى کاش انجام داده بود یک بار دیگر مرور کنید. در جریان حرکتهاى نظامى خالد که موجب اعتراض عمر – که هم یار صمیمى ابوبکر بود و در خیرخواهى او نسبت به ابوبکر شبههاى نیست – شده است، چه انسانهاى بىگناهى کشته شدند و چه اموالى به غارت رفت و چه هتک حرمتهایى که از زنان مسلمان شد و… که داستانى بسیار غمانگیز است
اما سه سؤالى که آرزو مىکرد، از رسول خدا مىپرسید، قابل توجه است.
یکى از محورهاى سخنرانىهاى «حجهالوداع» رسول خدا همین مسأله بود که اصحاب با صاحبان امر درگیر نشوند و یکى از مواردى که در پیمان عقبه دوم – که به «بیعه الحرب» شهرت یافت – این بود که مسلمانان با پیامبر بیعت کردند که با صاحبان امر درگیر نشوند.
بدین ترتیب نمىتوان پذیرفت که با سابقه طرح این مسأله در بین مسلمانان، به خصوص در حجهالوداع – که ابوبکر حضور داشت – او نپرسیده باشد که صاحبان امر چه کسانى هستند، با این که او در سقیفه براى خارج کردن انصار از میدان خود را احق و أولى به خلافت مىدانست و حال که در پایان راه است از هجوم به خانه فاطمه ÷، که در واقع صاحب امر در آنجا بود، تأسف مىخورد و… که جاى توضیح بیشتر آن نیست.
اکنون سؤال این است که آیا شایسته است که چنین انسانى را با این اعترافات صریح، نسبت به کارهایى که نباید انجام مىداد و کارهایى که مىبایست انجام مىداد و انجام نداده است، مصداق اولى الامرى بدانیم که خداوند دستور داده است در هر شرایطى از او پیروى کنیم؟!
در ادامه، به نقد رأى یاد شده درباره عمر مىپردازیم:
۱- نقدهایى که بر همه صحابه به عنوان کلى مطرح شد بر او نیز وارد است؛
۲- عمر در به قدرت رسیدن ابوبکر و ادامه حکومت او نقش اساسى داشت؛ بنابر این او در کارهاى ابوبکر شریک است و بخش عمدهاى از نقدهایى که بر ابوبکر یاد شد، بر او نیز وارد است.
۳- اگر بخواهیم عملکرد عمر را نقد کنیم سخن بسیار طولانى خواهد بود و تنها به یک عملکرد او اشاره مىکنیم.
قرآن مىفرماید:
{وَما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا}([۲۴])
و آیات دیگرى که به متابعت مطلق از رسول خدا دستور مىدهد و آیاتى که سخن رسول خدا را وحى مىداند نه سخن از روى هواى نفس؛
{وَما یَنْطِقُ عَنِ الهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحى}([۲۵])
با این وصف، در روز پنجشنبه که رسول خدا در حجرهاش در حضور اصحاب دستور داد [کاغذ و قلمى] بیاورید تا چیزى بنویسم که هرگز گمراه نشوید، عمر فریاد زد:
«ان الرجل لیهجر، حسبنا کتاب الله.»([۲۶])
اکنون سؤال این است که براستى کسى که با صراحت به مخالفت با دستور رسول خدا برمىخیزد؛ همان أولى الامرى است که خداوند دستور داده است، در هر شرایطى، از او اطاعت کنند؟ و اگر شما در آنجا بودید، چه مىکردید؟ آیا به دستور رسول خدا عمل مىکردید یا به دستور عمر؟
۳- فرماندهان جنگ
عدهاى بر این باورند که مقصود از اولى الامر – «هم امراء السرایا»([۲۷]) – فرماندهان جنگى هستند.
نقد
الف – پیشتر بیان شد که آیه مورد بحث بیانگر عصمت اولىالامر است، در حالى که هیچ کس براى فرماندهان نظامى عصمت قائل نیست؛
ب – فرماندهان نظامى رسول خدا نیز چنین ادعایى نداشتهاند، حتى «عبدالله بن حذافه» که گفتهاند آیه درباره او نازل شده چنین ادعایى نداشته است؛
ج: نه پیامبر و نه اصحاب او چنین اعتقادى درباره فرماندهان نظامى نداشتند و شاهد آن این است که پیامبر در همین جریان، مخالفت صحابه با عبدالله را تایید کرد.
براین اساس نمىتوان گفت: مقصود از اولى الامرى که خداوند دستور داده است در هر شرایطى از آنان پیروى کنیم، فرماندهان نظامى باشند.
۴- قاریان و عالمان
عدهاى بر این باورند که مقصود از اولىالامر، قاریان و عالمان هستند که نظریه مالک هم همین بوده است؛
«اهل القرآن و العلم و هو اختیار مالک»([۲۸])
نقد
الف – با توجه به این که مستفاد از آیه عصمت اولىالامر است، هیچ قارى قرآن و هیچ اهل علمى در دنیاى اسلام ادعاى عصمت نکرده است؛
ب – امت اسلامى با همه اختلافاتى که دارند این دو گروه را معصوم نمىدانند؛
ج – بررسى زندگى هر دو گروه – قاریان و عالمان – حکایت از آن دارد که نمىتوان به این نتیجه رسید که اینان اولىالامرى هستند که خداوند دستور داده است در هر شرایطى از آنان اطاعت کنند.
۵- عالمان دیندار
عدهاى بر این باورند که اولىالامر، دانشمندان دیندارى هستند که به مردم دین را آموزش مىدهند و آنان را امر به معروف و نهى از منکر مىکنند.
«هم العلماء الدینون الذین یعلّمون الناس الدین و یأمرونهم بالمعروف و ینهون عن المنکر»؛([۲۹])
نقد
این نظریه شبیه نظریه قبل است و ایراداتى که درباره آن نظر یاد شد بر این نظر هم وارد است و بیشتر از این ارزش نقد را ندارد.
۶- اهل حل و عقد
عدهاى بر این باورند که اولىالامر، صاحبان عقل و اندیشه هستند که تدبیر امور مردم با آنان است؛
«هم اولوا العقل و الرأى الذین یدبّرون امرالناس»؛([۳۰])
نقد
الف – پیشتر بیان شد که امت اسلامى با همه اختلافات خود در این مسأله اتفاق نظر دارند که عالمان دینى معصوم نیستند، تا چه رسد به اهل حل و عقد که گاه از عالمان دینى هم نیستند؛
ب – همه حکومتها در سراسر دنیا، داراى چنین اصحاب اهل حل و عقدى هستند. بسیاری از جنایتهایى که حکومتها در طول تاریخ انجام دادهاند به وسیله همین گونه افراد طراحى و اجرا شده است. براین اساس چگونه مىتوان گفت مقصود از اولىالامرى که خداوند دستور داده است – در هر شرایطى از آنان پیروى کنید – اهل حل و عقد هستند؟
۷- صاحبان قدرت
عدهاى بر این باورند که اولىالامر، حاکمان و صاحبان قدرت هستند.
«اولى الامر منکم ذوى الامر»([۳۱])
این نظریه بیشترین طرفدار را در بین اهل سنت – به خصوص اهل حدیث – دارد. قبل از نقد نظر یاد شده این سؤال مطرح است که چرا بیشتر اهل سنت به این نظر رسیدهاند؟
در پاسخ این سؤال باید گفت: اهل سنت در منابع حدیثى خود روایاتى دارند که چون نتوانستهاند مصداق درست آنها را تشخیص دهند، بناچار به این نظر گرایش پیدا کردهاند که صاحبان قدرت را اولىالامر بدانند؛
الف – روایاتى که مىگوید: نباید با صاحبان امر درگیر شوند؛
«عن عباده بن الصامت قال: دعانا النبى فبایعناه فکان فى ما اخذ علینا ان بایعناه على السمع و الطاعه و الا ننازع الامر اهله الاّ ان تروا کفرا بواحا عندکم من الله فیه برهان.»([۳۲])
عباده بن صامت مىگوید: رسول خدا ما را خواست و ما با او بیعت کردیم. از مواردى که بر آن بیعت کردیم این بود که تسلیم باشیم و با صاحبان امر درگیر نشویم مگر این که کفر آشکارى را ببینیم که دلیل قطعى از طرف خداوند داشته باشد.
پیشتر بیان کردیم که رسول خدا این مسأله را چند بار تکرار کرده است و آنچه عباده بن صامت نقل مىکند جریان بیعهالحرب است. در جریان حجهالوداع نیز رسول خدا چندین بار تأکید کرده است که اصحاب بعد از او با صاحبان امر درگیر نشوند.
ب – روایاتى که مىگوید: هر کس بدون پیروى از امامى بمیرد به مرگ جاهلى مرده است؛
«قال رسول الله : من مات بغیر امام مات میته جاهلیّه.»([۳۳])
هر کس بدون پیروى از امامى بمیرد، به مرگ جاهلى مرده است.
ج – روایاتى که خروج بر سلطان را منع مىکند؛
«من کره من امیره شیئا فلیصبر علیه، فانّه من خرج عن السلطان شبرا مات میته جاهلیه.»([۳۴])
هر کس از حاکمش کار ناخوشایندى دید باید صبر کند؛ زیرا هر کس به اندازه یک وجب بر حاکم خروج کند به مرگ جاهلى مرده است.
د – روایاتى که اطاعت از سلطان را واجب شمرده است؛
«من خلع یدا من طاعته لقى الله یوم القیامه لا حجّه له و من مات و لیس فى عنقه بیعه مات میتّه جاهلیّه.»([۳۵])
هر کس دست از اطاعت سلطان بردارد، روز قیامت در حالى خداوند را ملاقات خواهد کرد که حجتى ندارد و هر کس بمیرد و بیعت امامى در گردنش نباشد به مرگ جاهلى مرده است.
هـ- روایات اثنا عشر خلیفه که پیشتر بیان شد، نتوانستهاند آن را بر خلفاى بعد از پیامبر تطبیق دهند و روایات دیگر، به ویژه با توجه به آیه مورد بحث که اطاعت از اولىالامر را بدون قید و شرط واجب مىکند و از این اطلاق عصمت به دست مىآید و از طرفى جانشینى رسول خدا که قابل انکار نیست و آنان که در صدر اسلام چه بنىامیه و چه بنىعباس قدرت را به دست گرفتند عموما افراد فاسد، فاجر و منحرف از دین بودهاند. مجموع این عوامل باعث شد تا آنان نه تنها عصمت را در جانشین رسول خدا یا به تعبیرى در امام شرط ندانند، بلکه شرط بودن عدالت را هم نپذیرفتهاند و هر کس به هر شیوهاى که قدرت را به دست گرفت او را امام خوانده و قیام علیه او را نیز ممنوع شمرده و متابعت از او را هم لازم دانستهاند.
به سخنان احمد بن حنبل، پیشواى حنابله، توجه کنید:
«السمع و الطاعه للائمه و امیرالمؤمنین البرّ و الفاجر و من ولى الخلافه فاجمع الناس و رضوا به و من غلبهم بالسیف و سمى امیرالمؤمنین و الغز و ماض مع الامراء الى یوم القیامه البرّ و الفاجر و اقامه الحدود الى الائمّه و لیس لاحد ان یطعن علیهم و ینازعهم و دفع الصدقات الیهم جائز من دفعها الیهم اجزأت عنهم برّا کان او فاجرا و صلاه الجمعه خلفه و خلف کل من ولى جائزه اقامته و من اعادها فهو مبتدع تارک للاوثار مخالف للسنّه.»([۳۶])
باید مطیع رهبران و پیشواى مسلمانان – چه صالح و چه فاجر – بود. همچنین باید از هر کسى که خلافت را به دست مىگیرد و مردم قبولش دارند اطاعت کرد. همچنین باید مطیع هر کسى بود که با زور اسلحه قدرت را به دست گرفته و خود را امام مسلمانان نامیده است. جنگیدن همراه حاکمان تا قیامت جایز است، چه حاکمان صالح و چه حاکمان فاسد. اجراى حدود شرعى به عهده حاکمان است و هیچکس حق ندارد آنان را نقد کند یا علیه آنان قیام کند و با آنان درگیر شود. پرداخت صدقات به آنان جایز است و هر کس صدقات را به آنان بپردازد وظیفهاش را انجام داده است؛ چه آنان صالح باشند و چه فاجر.
نماز جمعه پشت سر امام و هر کسى که قدرت را به دست بگیرد، جایز است و هر کس چنین نمازى را اعاده کند بدعتگزار و مخالف سنت و آثارِ رسیده است!
از این سخنان نباید در شگفت شد و این گونه اظهار نظر کردن و فتوا دادن اختصاص به احمد بن حنبل ندارد بلکه اکثریت اهل سنت چنین نظرى دارند. ابوجعفر طحاوى از دانشمندان مشهور حنفى مىنویسد:
«و لا نرى الخروج على ائمّتنا و لاولاه امرنا و ان جاروا و لا ندعوا على احد منهم و لا ننزع یدا من طاعتهم و نرى طاعتهم من طاعات الله عزّوجلّ فریضه علینا مالم یامروا بمعصیه.»([۳۷])
ابوالحسن اشعرى بنیانگذار مکتب اشاعره نیز در تبیین عقاید مورد اتفاق اهل سنت مىگوید:
«و یرون العید و الجمعه و الجماعه خلف کل امام برّ و فاجر… و یرون الدعاء لائمّه المسلمین بالصلاح و ان لا یخرجوا علیهم بالسیف و ان لا یقاتلوا فى الفتن.»([۳۸])
اهل سنت بر این عقیدهاند که نماز عید، جمعه و جماعت پشت سر هر امامى جایز است؛ چه صالح باشد و چه فاسد… و بر این عقیدهاند که باید براى پیشوایان مسلمانان دعا کرد و این که نباید علیه آنان قیام مسلحانه کرد و در آشوبهاى علیه آنان نباید شرکت جست.
ابوبکر باقلانى از دانشمندان معروف اهل سنت در این باره مىگوید:
«ان قال قائل ما الذى یوجب خلع الامام عندکم؟ قیل له: یوجب ذلک امور، منها کفر بعد ایمان و منها ترکه الصلاه و الدعاء الى ذلک و منها عند کثیر من الناس فسقه و ظلمه بغضب الاموال و ضرب الابشار و تناول النفوس المحرّمه و تضییع الحقوق و تعطیل الحدود و قال الجمهور من اهل الاثبات و اصحاب الحدیث لا ینخلع بهذه الامور و لا یجب الخروج علیه، بل یجب وعظه و تخویفه و ترک طاعته فى شىء ممّا یدعوا الیه من معاصى الله.»([۳۹])
اگر کسى بپرسد به نظر شما چه چیزهایى باعث سلب مشروعیت حاکم مىشود؟ به او گفته مىشود: کافر شدن، نماز نخواندن و مردم را به بىنمازى تشویق کردن، و نزد بیشتر مردم [اشتهار داشتن به] فسق و تجاوز به اموال مردم، تازیانه زدن به مردم، کشتن بناحق مردم ، از بین بردن حقوق مردم و اجرا نکردن حدود الهى، ولى اکثریت اهل حدیث بر این باورند که اگر حاکم همه کارها را هم انجام دهد مشروعیت خود را از دست نمىدهد و نباید علیه او قیام کرد، بلکه باید او را موعظه کنند و از پیامدهاى کارهایش بترسانند و در جایى که دستور به گناه مىدهد، از او اطاعت نکنند!
قرطبى از سهل بن عبدالله نقل مىکند:
«اطیعوا السلطان فى سبعه: ضرب الدراهم و الدنانیر و المکائیل و الاوزان و الاحکام و الحج و الجمعه و العیدین و الجهاد و… و اذا نهى السطان العالم ان یفتى فلیس له ان یفتى فان افتى فهو عاص و ان کان امیرا جائرا.»([۴۰])
در هفت چیز از حاکم اطاعت کنید: پول رایجى که منتشر مىکند، معیارهاى سنجش اشیایى که مشخص مىکند، احکامى که صادر مىکند، در گزاردن حج، نماز جمعه، نماز عیدین و جهاد… و اگر عالمى را از فتوا دادن منع کرد عالم حق ندارد فتوا بدهد و اگر فتوا بدهد گناهکار است، حتى اگر حاکم، شخصى ستمگر باشد.
براستى مىتوان این سخنان را به خدا و پیامبر نسبت داد و گفت خداوند دستور داده است از حاکم فاسق، فاجر و… اطاعت کنید، حق ندارید علیه آنان شورش و از دستور آنان سرپیچى کنید و نباید سخن حق و حکم خدا را بگوئید؟ این چنین سخن گفتن و تسلیم محض حاکمان جور و ستم بودن برخلاف قرآن، سنت، عقل و فطرت سلیم انسانى است. در ادامه به شرح آن خواهیم پرداخت.
اطاعتهاى ممنوع در قرآن
مطیع محض حاکمان جور بودن و اطاعت از آنان خلاف قرآن است؛ زیرا خداوند در قرآن اطاعت از گروههای زیر را ممنوع کرده است:
کافران: از کسانى که اطاعت از آنها منع شده است، کافران هستند.
به این آیه توجه کنید:
{ فَلا تُطِـعِ الکافِرِینَ وَجاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کَبِیراً}([۴۱])
پس تو هرگز تابع کافران مباش و با آنان سخت جهاد و کارزار کن.
در حالى که پیشتر از باقلانى نقل کردیم که اکثریت اهل حدیث بر این باورند که اگر حاکم مسلمانى کافر شد، نه مشروعیت خود را از دست مىدهد و نه مىتوان علیه او قیام کرد، بلکه باید مطیع او بود.
۲- غافلان و تبهکاران: از کسانى که در قرآن اطاعت از آنان منع شده است، این گروه هستند. به این آیه توجه کنید
{ وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَاتـَّبَعَ هَواهُ وَکانَ أَمْرُهُ فُرُطاً }([۴۲])
و هرگز از کسانى که قلبشان را از یاد خود غافل کردیم و تابع هواى نفس خود شده و به تبهکارى پرداختهاند، متابعت مکن.
۳- تکذیب کنندگان: از کسانى که اطاعت از آنان ممنوع شده است، تکذیب کنندگان آیات الهى هستند؛
{فَلا تُطِـعِ المُـکَذِّبِینَ}([۴۳])
پس تو هرگز از تکذیبکنندگان آیات الهى پیروی مکن.
۴- قسم خوران فرومایه: از کسانى که اطاعت از آنان منع شده است، انسانهاى پست و فرومایهاى هستند که دائم سوگند مىخورند؛
{وَلا تُطِـعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِـینٍ}([۴۴])
و تو هرگز اطاعت مکن از انسان فرومایهاى که بسیار قسم یاد مىکند.
۵- گناهکاران: از کسانى که در قرآن اطاعت از آنان منع شده است، گناهکاران هستند؛
{فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّک َ وَلا تُطِـعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً}([۴۵])
پس در حکم پروردگارت صبور باش و از هیچ گناهکار یا کافرى اطاعت مکن.
۶- اسراف کاران: از کسانى که اطاعت از آنان منع شده است، مسرفان هسستند.
{وَلا تُـطِـیعُوا أَمْـرَ المُـسْرِفِـینَ}([۴۶])؛
و هرگز از اسرافکاران متابعت نکنید.
و آیات دیگرى که با الفاظ متفاوت این واقعیت را بیان مىکنند که از کسانى که برخلاف دستورات خداوند رفتار مىکنند، اطاعت نکنید. با این حال، آیا مىتوان به خداوند نسبت داد که مقصود او از «اولىالامر» حاکمان فاسد، گناهکار، اسراف کار، تبهکار و… هستند و مردم موظفند در هر شرایطى از آنان پیروى کنند!
اطاعتهاى ممنوع در سنت
در سنت رسول خدا مخالفت با حاکمان فاسد و مبارزه با آنان یک اصل مسلّم است و اگر چنین نبود انبیاء با حاکمان فاسق و فاجر زمان خود مبارزه نمیکردند و رسول خدا نیز با قریش درگیر نمىشد.
مبارزه با ظلم، کفر، فساد و طغیان از اصول مسلّم سنت رسول خدا است و نیاز به دلیل ندارد. به روایتهای زیر توجه کنید:
قال رسول الله : «لا طاعه لمخلوق فى معصیه الخالق».([۴۷])
رسول خدا فرمود: از هیچ مخلوقى که در گناه است، نباید اطاعت کرد.
قال رسول الله : «من ارضى سلطانا بما یسخط ربّه خرج من دین الله.»([۴۸])
هر کس سلطانى را به چیزى راضى کند که موجب خشم خداوند شود، از دین خدا خارج شده است.
قال رسول الله : «اسمعوا هل سمعتم انّه سیکون بعدى امراء فمن دخل علیهم فصدّقهم بکذبهم و اعانهم على ظلمهم فلیس منّى و لست منه و لیس بوارد علىّ الحوض و من لم یدخل علیهم و لم یعنهم على ظلمهم و لم یصدقهم بکذبهم فهو منّى و انا منه و هو وارد علىّ الحوض.»([۴۹])
رسول خدا فرمود: بشنوید! آیا شنیدهاید که بعد از من حاکمانى خواهند آمد، پس هر کس بر آنان وارد شود و با این که آنان دروغ مىگویند آنان را تصدیق کند و بر ستمى که انجام مىدهند آنان را یارى کند، از من نیست و من هم از او نیستم و بر حوض بر من وارد نمىشود و مرا ملاقات نخواهد کرد و آن که بر آنان وارد نشود و بر ظلم همکار آنان نباشد و دروغهاى آنان را تصدیق نکند، او از من است و من از او هستم و بر حوض بر من وارد مىشود.
قال رسول الله : «سیکون علیکم ائمّه یملکون ارزاقکم یحدّثونکم فیکذّبونکم و یعملون فیسیئون العمل لا یرضون منکم حتى تحسنّوا قبیحهم و تصدّقوا کذبهم فاعطوهم الحق ما رضوا به فاذا تجاوزوا فمن قتل على ذلک فهو شهید.»([۵۰])
رسول خدا فرمود: بعد از من حاکمانى بر شما مسلط مىشوند که منابع مالى شما را در اختیار دارند، احادیثى براى شما نقل مىکنند و شما را در احادیثى که نقل مىکنید، تکذیب مىکنند و با شما بد رفتارى مىکنند، تا اعمال زشت آنان را تحسین نکنید و دروغهاى آنان را تصدیق ننمایید، از شما راضى نخواهند شد. تا آنجا که حق را رعایت مىکنند، حق را به آنان بدهید و هنگامى که از حق تجاوز کردند [با آنان به مبارزه برخیزید] و هر کس در این راه کشته شود، شهید است.
آیا با این گونه روایات که هرگونه همکارى با حاکم ظالم را خروج از دین خدا مىشمارد و مبارزه و کشته شدن در این راه را شهادت مىداند، مىتوان گفت هر حاکمى که به هر شکلى قدرت را در اختیار بگیرد و به هرگونهاى عمل کند اولىالامرى است که باید از او اطاعت کرد؟
آنچه بیان شد، بخش بسیار ناچیزى از روایات در منابع اهل سنت بود که به عنوان نمونه ارائه کردیم و بررسى این گونه روایات در منابع شیعه بسیار مفصل و تکان دهندهتر است.
اطاعتهاى ممنوع از نظر عقل
با کمى توجه به وظایفى که انبیاء در هدایت خلق و گسترش عدالت و از بین بردن فساد و جایگزین کردن صلاح در زمین داشتهاند، نمىتوان این مسأله را از نظر عقلى پذیرفت که اولىالامرى که خداوند به اطاعت بدون قید و شرط از آنها دستور داده است، هر حاکمى است که قدرت را به دست گرفته باشد.
البته این تنها ما نیستیم که مىگوییم نمىتوان حاکم جور را اولىالامر دانست، بلکه بسیارى از دانشمندان اهل سنت نیز بر این باورند؛
زمخشرى در توضیح آیه مورد بحث پس از آن که بعضى از وظایف اولىالامر را مىشمارد، مىنویسد:
«و امراء الجور لا یؤدّون امانه و لا یحکمون بعدل و لا یردّون شیئا الى کتاب و لا الى سنّه انّما یتبعون شهواتهم حیث ذهبت بهم فهم منسلخون عن صفات الذین هم اولىالامر عندالله و رسوله و احقّ اسمائهم اللصوص المتغلّبه.»([۵۱])
حاکمان جور امانت را بر نمىگردانند، به عدل حکم نمىکنند، چیزى را به کتاب خدا و سنت رسولخدا ارجاع نمىدهند، تنها از خواستههاى خودشان پیروى مىکنند؛ آنان با صفاتى که اولىالامر نزد خدا و رسول دارند، بیگانهاند و شایستهترین نام براى آنان این است که آنان را دزدان پیروز بنامیم.
با توجه به مفاد آیه به گونهاى که اولىالامر بر خدا و رسول خدا عطف شده است و اطاعت از آنان نیز همانند اطاعت از خدا و رسول خدا مطلق و بدون قید و شرط است، باید مقصود از اولىالامر عده خاصى باشند نه هر حاکمى. زمخشرى در اینباره مینویسد:
«و المراد باولى الامر منکم امراء الحق، لانّ امراء الجور الله و رسوله بریئان منهم فلا یعطفون على الله و رسوله فى وجوب الطاعه لهم و انّما یجمع بین الله و رسوله و الامراء الموافقین لهما فى ایثار العدل و اختیار الحق و الامر بهما و النهى عن اضدادهما»([۵۲])
مقصود از اولىالامر، امراى حق هستند؛ زیرا خدا و رسولخدا از امراى جور بیزارند و نمىشود در وجوب اطاعت بر خدا و رسول در آیه عطف شوند که بدون هیچ قید و شرطى از آنان اطاعت کنند؛ تنها امرایى همراه خدا و رسولخدا خواهند بود که در گزینش حق و عدل و دستور به آنها و جلوگیرى از ظلم و جور همنوا با خدا و رسول خدا باشند.
با توجه به آنچه بیان شد، مصادیقى که از نظر اهل سنت براى اولىالامر در نظر گرفته شده است، قابل اعتماد نیست و نمىتوان گفت مقصود خداوند این گروه هستند.
اولىالامر از دیدگاه شیعه
از نظر دانشمندان شیعه مصداق اولىالامر تنها کسانى هستند که از عصمت برخوردارند و این مورد اتفاق است که مصداق کامل و جامع آن تنها ائمه ÷ هستند؛
«و اما اصحابنا فانّهم رو و اعن الباقر و الصادق انّ اولى الامر هم الائمّه من آلمحمد اوجب الله طاعتهم بالاطلاق، کما اوجب طاعته و طاعه رسوله، و لا یجوزان یوجب الله طاعه احد على الاطلاق الاّ من ثبتت عصمته، و علم انّ باطنه کظاهره و امن منه الغلط و الامر بالقبیح و لیس ذلک بحاصل فى الامراء و لاالعلماء سواهم، جلّ الله ان یأمر بطاعه من یعصیه او بالانقیاد للمختلفین فى القول و الفعل، لانّه محال ان یطاع المختلفون کما انّه محال ان یجتمع ما اختلفوا فیه و ممّا یدل على ذلک ایضا ان الله تعالى لم یقرن طاعه اولى الامر بطاعه رسوله کما قرن طاعه رسوله بطاعته الاّ و اولىالامر فوق الخلق جمیعا، کما انّ الرسول فوق اولى الامر و فوق سائر الخلق و هذه صفه ائمه الهدى من آل محمد الذین ثبتت امامتهم و عصمتهم و اتفقت الامه على علوّ رتبتهم و عدالتهم.»([۵۳])
اما امامیّه از امام باقر و صادق ‘ روایت کردهاند که مقصود از اولىالامر امامان از آلمحمد هستند که خداوند اطاعت از آنان را به طور مطلق واجب کرده است، همان طور که اطاعت از خود و رسولش را به طور مطلق واجب کرده است و جایز نیست خداوند اطاعت از کسى را به طور مطلق واجب کند مگر این که عصمت او ثابت شده باشد و خداوند میداند که باطن و ظاهر آن شخص یکسان و از اشتباه در امان است و به کار زشت فرمان نمىدهد، و چنین چیزى در امیران و علمایى جز امامان از آل محمد حاصل نمىشود. خداوند برتر از آن است که دستور به اطاعت از کسى بدهد که نافرمانى مىکند یا به تسلیم در برابر کسى فرمان بدهد که رفتار و گفتار آنان یکسان نیست؛ زیرا از نظر عقلى محال است آنان که رفتار و گفتارشان یکسان نیست مورد اطاعت واقع شوند، همان طور که از نظر عقلى محال است که امر و نهى در شىء واحد و از جهت واحد جمع شود. اولىالامر از دیگران برترند، چنان که رسولخدا از اولىالامر و بقیه خلق برتر است. به همین دلیل خداوند اطاعت از اولىالامر را در ردیف اطاعت از رسول و اطاعت از رسول را در ردیف اطاعت از خودش قرار داده است و چنین برترى نسبت به خلق تنها امامان از آل محمد است که عصمت و امامت آنان ثابت شده و امت اسلامى بر بلندى جایگاه و عدالت آنان اتفاق نظر دارند.
([۸]) ابن ماجه، سنن، ج ۱، ص ۱۵، حدیث ۱۲؛ تفسیر قرطبى، ج ۵، ص ۲۶۲٫
([۱۰]) المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۴، ص ۳۸۹٫
([۱۱]) التفسیر الکبیر، ج ۱۰، ص ۱۴۶٫
([۱۲]) صحیح، البخارى، جزء ۵؛ کتاب التفسیر، ص ۱۸۰؛ تفسیر قرطبى، ج ۵، ص ۲۶۰٫
([۱۳]) تفسیر قرطبى، ج ۵، ص ۲۶۰٫
([۱۵]) مسند، احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۵۳۵، حدیث ۱۱۵۶۶٫
([۱۶]) تفسیر، قرطبى، ج ۵، ص ۲۵۹٫
([۱۷]) البدایه و النهایه، ج ۵، حوادث سال یازدهم، ص ۳؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۳۲؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۵۰ و ۴۶۰٫
([۱۸]) بعداز آن که امام على و عدهاى از مسلمانان همانند زبیر و… به عنوان اعتراض به تصمیم سقیفه بنىساعده و بیعت نکردن با ابوبکر، در خانه حضرت زهرا تحصن کردند، ابوبکر، عمر و عدهاى را براى شکستن درِ خانه و دستگیرى متحصنان و آوردن آنان براى بیعت با ابوبکر به مسجد فرستاد که آن حادثه غمانگیز و تأسفبار در تاریخ اسلام اتفاق افتاد و سرآغاز درگیرىهاى زیادى شد که در مباحث قبل اسناد آن را ارائه کردیم.
([۱۹]) کارگردان اصلى سقیفه در بیعت گرفتن براى ابوبکر نیز این دو نفر بودند که در یک تصمیم قبلى این سه نفر به اضافه سالم مولى حذیفه تصمیم داشتند به ترتیب قدرت را در اختیار بگیرند. براین اساس بعد از ابوبکر، عمر خلیفه شد، ولى هنگام مرگ عمر، ابوعبیده و سالم از دنیا رفته بودند و عمر در آستانه مرگ خود گفت اگر این دو زنده بودند، هرگز انتخاب رهبرى را به شورا واگذار نمىکردم.
([۲۰]) مقصود ایاس بن عبدالله بن عبدیا لیل سلمى است که دست به ترور و غارت زد و بعد از دستگیرى، به دستور ابوبکر او را زنده در آتش سوزاندند.
([۲۱]) مقصود او اشعث بن قیس است که قبل از مسلمان شدن همراه کاروانى بود و با ترفندى خاص همراهان خود را به قتل رساند و اموال آنان را به غارت برد و براى در امان ماندن از قصاص اولیاى دم و پس گرفتن اموال آنان به مدینه آمد و در پناه ابوبکر خدمت رسول خدا | رسید و ادعاى مسلمانى کرد. بعد از ارتحال رسول خدا | نیز سر به شورش برداشت که به محاصره خالد در آمد و با این که رئیس قبیله بود با خالد تبانى کرد که قومش را دست بسته تحویل دهد به شرطى که خودش را نکشد. خالد نیز آنان را کشت و اشعث را به عنوان اسیر نزد ابوبکر آورد. ابوبکر نیز به شرط آن که با خواهر نابینایش ازدواج کند، او را آزاد کرد. اشاره ابوبکر به این جریان اسارت دوم است.
امیرالمؤمین نیز در خطبه ۱۹ نهجالبلاغه به سابقه اشعث قبل و بعد از اسلام اشاره کرده است.
([۲۲]) مقصود شورشهاى مرتدان است که خالد را براى سرکوبى آنان فرستاد و او نیز بر خلاف همه قوانین اسلام مالک بن نویره را که نماینده رسول خدا | بود کشت و همان شب با همسرش آمیزش انجام داد که این حرکت خالد در بین مسلمانان صدر اسلام بسیار زننده و تلخ بود؛ به گونهاى که هنگام ورود او به مدینه، عمر با او برخورد تندى کرد و هر چه اصرار کرد که ابوبکر او را از فرماندهى عزل و بر او حد جارى کند، ابوبکر زیر بار نرفت و اقدامات نظامى او را به رخ عمر کشید.
این درگیرى عمر با خالد بن ولید همچنان باقى بود تا این که عمر بعد از ابوبکر به قدرت رسید و در اولین سخنرانى که انجام داد، مردم را به استفاده از زور تهدید کرد. در این دوران، خالد بن ولید از طرف ابوبکر فرمانده سپاه شام بود که عمر در اولین دستور رسمى که صادر کرد ابوعبیده جراح را به عنوان فرمانده سپاه منصوب و خالد را عزل کرد و دستور داد خالد نباید در حکومت هیچ سمتى داشته باشد. الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۴۲۷؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۶۲۳؛ البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۸۴٫
([۲۳]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۶۱۹؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۴۶٫
([۲۶]) صحیح، البخارى، کتاب المریض باب قول المریض قوموا عنّى؛ صحیح، مسلم، باب ترک الوصیه، ص ۷۶؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۵۵۲، ج ۴، ص ۳۰۸؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۴۳۶؛ کامل، ابن اثیر، ج ۲، ص ۳۲۰٫
([۲۷]) الکشاف، ج ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر، قرطبى، ج ۵، ص ۲۶۰٫
([۲۸]) تفسیر، قرطبى، ج ۵، ص ۲۵۹٫
([۲۹]) کشاف، ج ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر، قرطبى، ج ۵، ص ۲۵۹٫
([۳۰]) تفسیر، قرطبى، ج ۵، ص ۲۶۰٫
([۳۱]) صحیح، بخارى، کتاب الفتن باب دوم، حدیث ۷؛ صحیح، مسلم، کتاب الاماره باب وجوب طاعه الامراء؛ السنن الکبرى، ج ۴، ص ۴۲۱، حدیث ۷۷۷۰؛ سنن، ابن ماجه، ج ۲، ص ۹۵۷، حدیث ۲۸۶۶؛ الموطأ، ص ۳۹۲، حدیث ۵؛ مسند، احمد، ج ۵، ص ۳۱۴ و ۳۱۹؛ مسند، الحمیدى، ج ۱، ص ۱۹۲، حدیث ۳۸۹؛ مصنف، ابن ابى شیبه، ج ۸، ص ۶۱۴، حدیث ۱۴۹؛ السنه لابن ابى عاصم، ص ۴۸۰، حدیث ۱۰۲۹؛ مسند ابى عوانه، ج ۴، ص ۴۰۶، حدیث ۷۱۱۹؛ مسند، الشاشى، ج ۳، ص ۱۱۹، حدیث ۱۱۸۰؛ الاحسان، بترتیب صحیح ابن حبّان، ج ۷، ص ۳۹، حدیث ۴۵۳۰٫
([۳۲]) صحیح، البخارى کتاب الفتن باب دوم، حدیث ۷؛ صحیح، مسلم، کتاب الاماره باب وجوب طاعه الامراء؛ السنن الکبرى، ج ۴، ص ۴۲۱؛ حدیث ۷۷۷؛ سنن، ابى ماجه، ج ۲، ص ۹۵۷، حدیث ۲۸۶۶؛ الموطأ، ص ۳۹۲، حدیث ۵؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۱۴ و ۳۱۹؛ مسند، الحمیدى، ج ۱، ص ۱۹۲، حدیث ۳۸۹؛ مصنف، ابن ابى شیبه، ج ۸، ص ۶۱۴، حدیث ۱۴۹؛ السنه، لابن ابى عاصم، ص ۴۸۰، حدیث ۱۰۲۹؛ مسند، ابى عوانه، ج ۴، ص ۴۰۶، حدیث ۷۱۱۹؛ مسند، الشاشى، ج ۳، ص ۱۱۹، حدیث ۱۱۸۰؛ الاحسان، بترتیب صحیح ابن حبّان، ج ۷، ص ۳۹، حدیث ۴۵۳۰٫
([۳۳]) مسند، احمدبن حنبل، ج ۴، ص ۹۶؛ مسند، ابى یعلى، ج ۱۳، ص ۳۶۶، حدیث ۷۶۷۵؛ المعجم الکبیر، ج ۱۹، ص ۳۸۸، حدیث ۹۹۱۰؛ مسند، الطیالسى، ص ۲۵۹، حدیث ۱۹۱۳؛ السنه، لابن ابى عاصم، ص ۴۸۹، حدیث ۱۰۵۷؛ الاحسان، بترتیب صحیح ابن حبان، ج ۷، ص ۴۹، حدیث ۴۵۵۴؛ حلیه الاولیاء، ج ۳، ص ۲۲۴٫
([۳۴]) صحیح، مسلم، ج ۶، ص ۲۱؛ صحیح، البخارى، ج ۹، ص ۸۴، حدیث ۵ و ص ۱۱۳، حدیث ۷؛ سنن، الدارمى، ج ۲، ص ۱۶۶، حدیث ۲۵۱۵؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۲۷۵، ۲۹۷، ۳۱۰؛ المعجم الکبیر، ج ۱۲، ص ۱۲۴، حدیث ۱۲۷۵۹؛ السنن الکبرى، لبیهقى، ج ۸، ص ۱۵۷٫
([۳۶]) تاریخ المذاهب الاسلامیه، لابى زهره، ج ۲، ص ۳۲۲٫
([۳۷]) شرح العقیده الطحاویه، ص ۱۱۰٫
([۳۸]) مقالات الاسلامیین، ص ۳۲۳٫
([۴۰]) الجامع لاحکام القرآن، قرطبى، ج ۵، ص ۲۵۹٫
([۴۷]) کنزالعمال، ج ۶، ص ۶۷، حدیث ۱۴۸۷۵٫
([۴۸]) همان، ص ۷۰، حدیث ۱۴۸۸۸٫
([۴۹]) همان، ص ۷۰، حدیث ۱۴۸۹۱٫
([۵۰]) همان، ص ۴۷، حدیث ۱۴۸۷۶٫
([۵۳]) مجمع البیان، ج ۳، ص ۶۴، بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۸۴٫
منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۵؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد