بازخوانی تحول تاریخی مفهوم خلافت در عرف سیاسی و اعتقادی مسلمانان
به لحاظ تاریخی پیدایش اختلاف در مسئله امامت و خلافت از همان زمان رحلت رسول اکرم آغاز شد.
یکی از نویسندگان معاصر با بر شمردن خلافت به عنوان نخستین مسئلهی اختلاف برانگیز میان مسلمانان مینگارد: پس از رحلت رسول خدا امت اسلامی درباره تصاحب جانشینی آن حضرت به سه گروه تقسیم شدند:
الف ـ انصار که به دلیل یاری رساندن به پیامبر و یاران آن حضرت و نیز کمک به پیشرفت دین ادعا داشتند که خلافت حق آنان است؛ زیرا رسول خدا در حالی از دنیا رفت که از انصار راضی بود.
ب ـ گروهی از مهاجران که خود را از مسلمانان آغازین و اقوام پیامبر میدانستند و در نهایت پس از گفت و گوهایی میان این دو گروه در سقیفه کار به نفع مهاجران خاتمه یافت و ابوبکر خلیفه شد.
ج ـ گروه سوم نیز علی و عدهای از بنی هاشم و گروهی دیگر از اصحاب بودند. علی و اصحابش که مشغول تجهیز بدن مبارک پیامبر بودند، وقتی از بیعت با ابوبکر آگاه شدند به خلافت ابوبکر رضایت نداند. در ادامه ادعای گروه انصار خوابید اما دو گروه دیگر یعنی طرفداران ابوبکر و طرفداران علی در طول تاریخ با شدیدترین جدالها باقی ماندند.([۱])
حقیقتا آنگونه که از این گزارش به دست آمد امر خلافت نخستین چیزی بود که سبب نزاع میان مسلمانان شد؛ اما پس از آن هم همیشه این نزاع ادامه یافت و سبب پیدایش فرقههای مذهبی و سیاسی گردید که در این زمینه اگر نیک نگریسته شود، مفهوم خلافت در طول تاریخ مورد سوء استفادهها یا بیمهریهایی شده است که مناسب است از دو منظر شیعه و سنی بررسی شود:
تحول مفهوم خلافت در حیات تاریخی تشیع
همانگونه که در تعریف خلافت اشاره شد، به عقیده شیعه خلافت یک مقام و منصب الاهی است و از لحاظ تاریخی هم این مطلب مسلم است که پیروان علی در طول تاریخ این عقیده را داشته و برای حفظ این عقیده دورههای محنتزا و غم انگیزی را در طول حیات سیاسی و اجتماعی خود پیمودهاند. نویسندگان ملل و نحل به اتفاق نگاشتهاند که شیعیان علی بن ابی طالب همواره در دوره خلفای راشدین و پس از آن، در دوره خلافت بنیامیه و بنیعباس به عنوان یک نیروی مخالف شناخته شده و معروف بودند که آنان اینگونه خلافت را که تنها خاستگاه مردمی دارد، مشروع ندانسته و طبیعتا آنان، خلفا را غاصبانی میدانستند که به ناحق خلافت الاهی اهلبیت پیامبر را به دست گرفتهاند([۲]) و در این میان توجه به این نکته ضرورت دارد که کنارهگیری و داخل نشدن به کارهای حکومتی خلفای جور نه خواست امامان شیعه و پیروان آنان بود و نه خواست خلفا. خواست امامان شیعه نبود؛ زیرا امامان معصوم شیعه هر کدام همکاری با خلفای جور را نوعی کمک به دوام حکومت آنان و تأیید کردار ظالمانه آنان میدانستند و از طرف دیگر خلفا نیز هیچگاه همکاری امامان شیعه و پیروان آنان را به نفع خود ندانسته و شدیدا با عقیده آنان که امامت را منصب الاهی میدانستند مبارزه میکردند.
بر این اساس بود که امامان شیعه و یاران آنان با زیرکی و احتیاط تمام، مفهوم الاهی بودن خلافت را با سختیهای فراوان حفظ کردند که در این زمینه اگر با رویکرد تاریخی و تحلیلی نگریسته شود، امامان شیعه و نیز پیروان خاص آنان در هر عصر از درون و بیرون با چالشهای فکری، سیاسی و اجتماعی روبهرو بودند. از درون، انشعابات افراد کم ظرفیت شیعی که اعتقاد به خلافت الاهی علی و پس از ایشان دو فرزندش امام حسن و امام حسین داشتند اما پس از آن سه بزرگوار نتوانستند این مسیر را ادامه دهند و از اندیشه اصیل تشیع که عقیده به خلافت نه نفر از فرزندان معصوم امام حسین داشتند، جدا شدند و فرقههایی مانند کیسانیه را در عصر امام سجاد به وجود آوردند([۳]) و پس از آن انشعاب زیدیه در زمان صادقین([۴]) و نیز پیدایش گروه اسماعیلیه با زیر مجموعههایش پس از درگذشت امام صادق در سال ۱۴۸ به وقوع پیوست.([۵]) این انشعابات داخلی در زمان باقی امامان نیز ادامه داشت که به نحوی چالشی درونی برای حفظ خط فکری که امامان شیعه به دنبال حفظ آن بودند، و در کنار آن چالشهای داخلی، منازعات سیاسی و فشارهای ستیزه جویانه حاکمان با امامان شیعه و پیروانشان محافظت و پاسداری از تعلیمات اصیل اسلامی از جمله حفظ اعتقاد به منصب الاهی بودن خلافت و امامت که لبه ستیز خلفای نام نهاده شدهی اسلامی با آن اندیشه و تفکر الاهی بود، کار را برای امامان و پیروانشان سختتر کرده بود. در حقیقت از نظر تاریخی موضعگیری با تفکر نصگرایی و منصب الاهی دانستن خلافت و جانشینی پس از رسول اکرم از همان زمان تشکیل سقیفه آغاز شده بود. به نقل احمد امین از همان زمان عدهای از پیروان علی مانند عمار، سلمان فارسی، اباذر، جابر بن عبدالله انصاری، عباس و فرزندان، ابی بن کعب و… در برابر تفکر انتخابی بودن خلیفه که در سقیفه انجام شد به مخالفت برخواسته و در همان زمان به علی لقب وصی را داده، میگفتند او از طریق نص به این منصب برگزیده شده است.([۶])
پس از آن نیز همواره جریان نص گرایی در معرفی جانشین پیامبر با استناد به روایات ادامه داشت که در اینجا غزالی یکی از دانشمندان اهلسنت به جملهای جالب اشاره کرده است. او پس از گفتار درباره منشأ پیدایش خلافت وقتی به جریان نص گرایی میرسد درباره خطبه غدیر مینگارد:
و اجمع الجماهر علی متن الحدیث من خطبته فی یوم عید غدیر خم…و هو یقول من کنت مولاه فعلی مولاه ـ فقال عمر بخ بخ یا ابالحسن لقد اصبحت مولای فهذا تسلیم و رضا و تحکیم ثم بعد لهذا غلب الهوی لحب الریاسه و حمل عمود الخلافه؛([۷])
«اجماع دارند بزرگان بر متن حدیث از خطبهای که در روز عید غدیر خم ایراد شد که ایشان (پیامبر) فرمود: هر کس را من مولای اوبودم پس از من علی مولای اوست. و از آن عمر گفت: مبارک باد مبارک باد ای اباالحسن که مولای من و مولای دیگران شدی. پس این گفتار عمر تسلیم بود و رضایت داشت. پس از آن هوای نفس و ریاست طلبی بر او غلبه کرد و او پایههای خلافت را بردوش گرفت.»
که در حقیقت اعتراف این دانشمند اهلسنت منصفانهترین گفتاری است که در عملکرد تمام خلفا تطبیق شده و هر یک از آنان چه در زمان بنیامیه و چه در زمان بنیعباس به دلیل ریاست طلبی و هوای نفس در برابر امامان از اهلبیت قد برافراشتند و آنان را از حقشان محروم کردند.
در عصر خلافت امویان، از همان آغاز خلافت، معاویه میزان مقبولیت علی را در میان پیروانش میدانست و دریافته بود که اعتقاد پیروان علی به آن حضرت به انگیزه دینی و مذهبی استوار بوده و ایشان را دارای منصب و مقام الاهی میدانند، در مبارزه با آن حضرت با جدیت تمام برخواسته و از میان تمام مخالفان خود با ایشان مبارزه جدیتری را آغاز کرد. صفآراییهای نظامی، ترویج لعن و نفرین به آن حضرت در خطبههای نماز جمعه و… همه پایه ریزی پروژهای بود که برای کوبیدن شخصیت امیرالمؤمنین و جدا کردن مردم از خاندان پیامبر بنا نهاده شده بود و پس از وی باقی خلفای بنیامیه از روش و سیاست او با شدت تمام پیروی کردند و در همین راستا فرزند امیرالمؤمنین امام حسین توسط فرزند معاویه، یزید، به شهادت میرسد. تفکر و اندیشه امامیه در آن زمان چنان مجرمانه بود که اگر به کسی زندیق میگفتند بهتر از این بود که به او شیعه بگویند.([۸]) پس از فروپاشی بنی امیه، بنیعباس نیز روش ستیزه جویانه در برابر امامان شیعه و پیروانشان انتخاب کردند. هر چند آنان در ابتدا با همراهی شیعیان بر ضد بنیامیه قیام کرده بودند، اما پس از دستیابی به خلافت روشی بدتر از بنیامیه را در مبارزه با شیعیان وامامانشان پیش گرفتند([۹]) و بسیار جالب است که آنان برای مبارزه عینی با تفکر امامان شیعه در بحث خلافت، خود را همواره خلیفهًْ الله مطرح میکردند.([۱۰])
بنابراین حفظ اعتقادات اصیل اسلامی از جمله عقیده به منصوصیت جانشینان پیامبر، به دلیل حساسیت ویژه خلفا در برابر امامان شیعه و پیروانشان، در طول تاریخ بسیار مشکل و خطر آفرین بوده است و امامان شیعه که وظیفه اصلیشان امامت و هدایت مردم بوده است با موانع و چالشهای فراوان روبهرو بودهاند ولی آنان هر کدام با زیرکی تمام، راهکارهایی را طبق مصلحت و اقتضای زمان امامتشان برگزیده بودند و از آموزههای اصیل اسلام پاسداری میکردند که در این میان یکی از بزرگترین دستاوردهای اعتقادی و عملی امامان شیعه و شاگردان ویژه آنان، حفظ اعتقاد به مفهوم و مصداق امامان دوازدهگانه منصوب از جانب خداوند بوده است که میتوان از ثمره عینی و نماد فکری آن، شیعیان اثنا عشری را نام برد که این عقیده با عبور از موانع بازدارنده و فضاهای تاریک درونی وبیرونی در طول تاریخ موفق شد اندیشهای را در جهان عرضه کند که با آموزهها و روایات رسول اکرم موافق است.
پیدایش اعتقاد به مفهوم و مصداق خلفای اثنا عشر
در منابع قدیم و جدید که درباره ملل و نحل نگارش یافته است، در بخش معرفی عناوین شیعه و امامیه به واژه «اثنا عشریه» بر میخوریم که در معرفی آن اینچنین آمده است: شیعه اثناعشریه گروهی هستند که عقیده دارند علی بن ابی طالب با نص به عنوان خلیفه بلافصل پیامبر معرفی شده است و پس از ایشان یازده نفر از فرزندانش به عنوان امامان منصوص و واجب الاطاعت هستند که دوازدهم آنان به عنوان مهدی در حال غیبت به سر میبرد.([۱۱])
حال در اینجا به تناسب بحث مفهوم شناسی و تطبیق مصداقی آن، مهمترین سؤال این است که اعتقاد به این مفهوم و مصداق، (یعنی حصر مفهوم خلافت و امامت به دوازده نفر)، از چه زمان پیدا شده است و اهمیت این امر در این است که تاریخ پیدایش باقی فرق منسوب به شیعه مانند کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه و واقفیه در اصطلاحات ملل و نحل نگاران روشن است که در دوره معین ظهور کرده است و اما نسبت به اثنا عشری جای این سؤال است که آیا این عقیده بعد از تکمیل عدد دوازده امام، یعنی دوره امامت امام عصر، پیدا شد یا اینکه از همان دوره نخستین امامت امام علی اعتقاد به مفهوم و مصداق این عدد وجود داشت و پیروان علی از همان زمان این سلسله را میدانستند؟
در این زمینه یکی از مستشرقان به نام اتان کولبرگ در مقالهای با عنوان «از امامیه تا اثناعشریه» تفکر و اندیشه اثناعشریه را یک پدیده نوظهور دانسته است([۱۲]) و از برخی منابع استفاده میشود که در ابتدا واژه امامیه بر مجموعه فرقههای زیدیه، اسماعیلیه و اثناعشریه بهکار میرفته است.([۱۳]) در منابع فراوان واژه «امامیه» را مخصوص شیعیان اثناعشری دانسته است. ابن خلدون در این زمینه مینگارد:
و اما الاثناعشریه فربما خَصُّو باسم الامامیه
و پس از آن نام هر یک از امامان شیعه اثناعشری را میشمارد.([۱۴])
بعضی از اهلسنت ادعا کردهاند که اعتقاد به ائمه اثنا عشر از قرن چهارم به وجود آمده است([۱۵]) که در پاسخ به این ادعا باید به گفت:
اصولا در شناخت هر اندیشه و تفکری باید میان دو گزینه اصطلاح شناسی و پیشینه مفاهیم اعتقادی تفکیک قائل شد؛ زیرا بسیارند مفاهیم و اعتقاداتی که به دلیل تقیه از دشمنان یا به دلیل اغراض سیاسی و مذهبی، خود دارندگان آن عقیده سعی میکنند از افشا شدن اسم رسمی و بازاری شدن آن عقیده خودداری ورزیده و برای افراد خاص به عنوان اسرار بازگو نمایند.
بر این اساس نسبت به واژه اثناعشری از جهت اصطلاح شناسی و رسمیت یافتن در آثار فرقه نگاران میتوان این نظریه را پذیرفت که این اصطلاح از زمان امامت امام دوازدهم به بعد میان نویسندگان رایج شده است؛ اما از جهت پیشینه اعتقادی و بازگوشدن مفهومی، نمیتوان این نظریه را پذیرفت که عقیده به امامت امامان دوازدهگانه نیز در آن زمان پیدا شده است؛ بلکه با توجه به این مطلب که شیعیان حقیقی علی بن ابی طالب، که امامت و خلافت بلافصل آن حضرت را با نص از رسول اکرم میدانستند، هیچگاه قانع بر این نبودند که نسبت به امامان و پیشوایان بعد از آن حضرت ساکت بمانند و بسیار طبیعی به نظر میرسد که آنان نسبت به امامان بعدی و تعداد آنان نیز سؤالاتی را مطرح کنند که در این زمینه، هم خود امامان در هر عصر و هم روایات فراوانی که از رسول اکرم درباره تعداد امامان وجود داشت، میتوانست برای شیعیان همانگونه که مسئله جانشینی علی را حل کند مسئله امامان بعد از ایشان را نیز حل کند.
در این زمینه روایات مشهور اثناعشر که در منابع شیعه و سنی مشهور است([۱۶]) و نیز روایات مشهور صحیفه از جابر بن عبدالله انصاری که در نزد حضرت زهرا موجود بود و در آن نام هر یک از دوازده امام و نام مادرانشان نوشته شده بود([۱۷]) و نیز حدیث معروف جابر از رسول خدا در تفسیر آیه اولی الامر که در آن حدیث رسول خدا اولی الامر را با دوازده جانشین خود که مطابق با عقیده اثناعشری است تطبیق کرده است([۱۸]) و روایات فراوان دیگر که در آنان واژگان امام([۱۹]) یا دوازده خلیفه با صراحت ذکر شده است.([۲۰])
در منابع کلامی شیعه در این زمینه آمده است که روایات اثبات ائمه دوازدهگانه مورد اعتقاد شیعه با سند متواتر به پیامبر میرسد.([۲۱])
ناشی اکبر، که جزو نخستین فرقه نگاران اهلسنت است، مینگارد: «پس از کشته شدن علی شیعیان به سه دسته تقسیم شدند: دسته یکم: کسانی که به مرگ آن حضرت یقین کرده و معتقد بودند امام پس از او حسن بن علی است و اعتقاد داشتند که پیامبر امامت او را همانند امامت پدرش با صراحت بیان داشته است؛ اینان همان کسانی هستند که به تسلسل رشته امامت معتقد بوده و به وصیت متوالی پیامبر درباره امامان پایبندند. این گروه معتقدند تا دنیا برقرار است، پس از هر امامی امام دیگر لازم است و بعد از وصی وجود وصی دیگر ضروری است و پیامبر اسامی و صفات تمامی امامانی که پس از علی از نسل او تا روز قیامت خواهند آمد را بیان کرده است.([۲۲])
نکته مهم در این گزارش این است که یک نویسنده سنی که در حدود قرن دوم و سوم میزیسته است، وجود اعتقاد به امامان دوازدهگانه را از زمان نخستین امام شیعیان گزارش کرده است.
مهمتر از همه، وجود روایات فراوان درباره مهدی موعود از رسول اکرم و امامان معصوم میباشد که با توجه به این روایات، شیعه و سنی این امر را مسلم میدانستند که پایان این جهان به وسیلهی مهدی موعود اداره میشود و دین با آن حضرت که از خاندان پیامبر است، تکمیل میگردد.([۲۳])
در بسیاری از این روایات تصریح شده است که آن مهدی موعود، دوازدهمین پیشوا از خاندان پیامبر است.([۲۴]) این مسلم است که پس از بازگو شدن مهدی به عنوان دوازدهمین پیشوا، هر شخصی به ویژه شیعیان و معتقدان به امامت منصوصه خاندان پیامبر برای شناخت امامان قبل از ایشان نیز اقدام کرده و راضی نمیشدند که دراین میان خلا در تسلسل امامان دوازدهگانه به وجود آید و اعتقاد به موعود گرایی از نظر تاریخی همیشه به ویژه در زمان خلافت بنیعباس چنان قطعی و مسلم بوده است که در طول تاریخ افرادی ادعای مهدویت کرده و ادعا میکردند که آنان منجی بشریت هستند مانند محمد بن عبدالله بن حسن مثنی و مهدی فرزند منصور عباسی.([۲۵])
بنابراین با توجه به روایاتی که نگارش یافت میتوان به این نتیجه رسید که مفهوم خلفای اثناعشر و اعتقاد به آن از دوره حضور امامان شیعه وجود داشته است؛ اما از جهت اصطلاحی بعید نیست که بعد از زمان امامت امام دوازدهم به عنوان اصطلاح رایج متکلمان و ملل و نحل نگاران مشهور شده باشد؛ منتها دراینجا توجه به این نکته ضرورت دارد که از نظر اعتقادی و التزام عملی، هر شیعه موظف بود که از امام دوره خود و امام قبل از آن پیروی کند.([۲۶])
تحول تاریخی مفهوم خلافت در نزد اهل سنت
در ارزیابی تغییرات و تحولات تمام فرایندهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، بیش از همه توجه به این مطلب ضرورت دارد که در تمام فرایندهای مذکور بیشتر تحولات در آن دسته از فرایندها رخ میدهد که بر روی مبانی محکم و استوار، بنیان گذاری نشده باشد و بر همین اساس است که تحول تاریخی مفهوم خلافت در نزد اهل سنت به دلیل نداشتن مبانی محکم و استوار، بیشترین تغییر و تحول را پذیرفته است؛ زیرا با توجه به شواهد تاریخی، مفهوم خلافت در نظام سیاسی و اجتماعی اهلسنت غالبا به ابزار حکومتی و توجیهِ کردار امیران و سلاطین، که جز قدرت و تداوم سلطه گری اندیشهای نداشتند، تبدیل شده بود.
برای اثبات این مطلب کافی است که به فراز و نشیبهای کاربردی مفهوم واژگان «خلیفه» و «خلافت» در تعاملات عالمان و دانشمندان اهلسنت و حاکمان اسلامی پس از رسول خدا نظر افکنده شود که در این زمینه میتوان با یک جمع بندی کلی به این نتیجه دست یافت که سیر کاربردی این واژگان در نظام سیاسی و حکومتی اهلسنت یک مسیر پلکانی و تدریجی را پیموده است که با مرور زمان از مفهوم اصلی و شرایط ابتدایی خود فاصله گرفته و انعطاف پذیر شده است؛ همانطور که در نخستین گردهمایی مهاجر و انصار در سقیفه و پایهگذاری نظام خلافت نیز در هیچ گزارشی نیامده است که واژه «خلیفه» به کار رفته باشد، بلکه در آنجا از واژه «امر» استفاده کردند([۲۷]) که ظهورش بر امارت و فرماندهی برای برقراری نظم اجتماعی بود و در این زمینه ابوبکر و یارانش چنان زیرکانه عمل کردند که حتی در مرحله دوم بیعتستانی در مسجد، که هنوز پایههای حکومت محکم نشده بود وقتی مردم را در مسجد جمع کردند عمر که پیش از ابوبکر سخن آغاز کرد نام از خلافت نبرد، بلکه واژه «امر» را بکار برد و بعد از آن ابوبکر نیز در خطبه خود گفت: «من امارت برشما را بر عهده گرفتم در حالیکه هیچگاه خواهان امارت نبودم.»([۲۸])
در حقیقت این واژه از جهت نظم بخشی و ایجاد امنیت برای مردم آن روزگار که در نبود رسول خدا آرامش خود را از دست داده بودند و امنیت خود را در خطر میدیدند، خوشایند بود؛ اما نکته اساسی در این زمینه این است که خلیفه با آن مفهوم، یعنی حاکم و زمامدار مسلمانان، یک نامگذاری و اصطلاح شرعی نبود، بلکه از اصطلاحات مسلمانان بود([۲۹]) و با استقرار پایه حکومت پس از مدت کوتاهی حکومتیان واژه خلیفهًْ رسول الله را در فرهنگ سیاسی و حکومتی برای دست یابی به پشتوانه دینی و مذهبی وارد عرصه کردند.
بنا به نقل ابن قتیبه و طبری، در روزهای نخست حکمرانی ابوبکر، علی و عدهای از یارانش با او مخالفت ورزیدند و ابوبکر نیز برای مقابله، قنفذ را به سراغ علی فرستاد و هنگامی که او به درب خانه علی آمد ندا داد که خلیفه پیامبر، علی را برای بیعت خواسته است و امیرالمؤمنین ضمن خودداری از رفتن، فرمود: «چه زود به رسول خدا دروغ بستید.»([۳۰])
از برخی منابع استفاده میشود که پس از آن بعضی افراد از روی تملق به ابوبکر لقب خلیفهًْ الله داده، به او خطاب میکرد:
یا خلیفه الله ! قال انا خلیفه محمد و انا راض بذالک و کره ان یقال له خلیفه الله؛([۳۱])
ای جانشین خدا! ابوبکر گفت: من جانشین محمد هستم و بر آن رضایت دارم و دوست نداشت به او خلیفه الله بگویند.
و از آن زمان کاربرد خلیفهًْ الرسول برای ابوبکر میان مسلمانان رایج گردید.
پس از سپری شدن دوره زمامداری ابوبکر و روی کار آمدن عمر، هم خود او و هم اطرافیانش در اینکه به ایشان چه لقبی بدهند گرفتار سردرگمی شده و گاهی به او خلیفهی خلیفهًْ رسول الله و گاهی امیرالمؤمنین خطاب میکردند و پس از مدتی به دلیل طولانی بودن واژگان خلیفهًْ خلیفهًْ رسول الله آن ترکیبات به دستور خود عمر حذف شد و به او بدون ترکیب یا «خلیفه» میگفتند و یا امیرالمؤمنین([۳۲]) و در عین حال عمر وقتی به کارنامه حکومتی خود مینگریست متحیر بود که برای آن مقام و منصب که به عهده گرفته است چه واژهای به کار گیرد.
به نقل شخصی به نام ابی العرجاء روزی عمر به یاران خود خطاب کرد:
ما ادری اخلیفه انا ام ملک؛
من ندانستم که من خلیفه هستم یا پادشاه.
به عمر گفته شد میان هر دو فرق است؛ زیرا خلیفه چیزی نمیستاند و نمیگذارد مگر از راه حق و پادشاه با مردم نیرنگ کرده از هر راهی به دست آورده و در هر جایی که خواهد به کار میگیرد.([۳۳])
و پس از آن، در دوره زمامداری عثمان همواره از واژه «خلیفه» بدون اضافه و نیز از واژه امیرالمؤمنین استفاده میشد و آنچه در اینجا مهم است، این مطلب است که گرچه در شکل ظاهری واژه «خلیفه» تحولاتی مانند: خلیفهًْ الله ـ خلیفهًْ الرسول الله ـ خلیفهًْ خلیفهًْ الرسول الله و خلیفه بدون ترکیبی خاص در زمان سه خلیفه به وجود آمد اما در حقیقت از جهت مفهومی یک هدف دنبال میشد که آن عبارت بود از بخشیدن مقام قدسی به خلفا تا کسی هیچ حقی نداشته باشد که درباره کردار آنان حرفی به زبان آورند.
بر این اساس در تعامل اجتماعی دوران خلفا، کاربرد واژه «خلیفه» چنان مهم و حساس بود که در بعضی موارد احساسات قوم گرایی را برانگیخته و خویشان خلیفه در بکار گیری آن به فردی از خاندان خود افتخار مینمودند. به نقل ابن ابی الحدید روزی عدهای از طائفه بنی عدی (خویشان عمر) نزد عمر آمده به او خطاب نمودند: انت خلیفهًْ رسول الله و عمر گفت: من خلیفه ابوبکر و ابوبکر خلیفه رسول خدا بود. خویشان عمر با روحیه و تعصب قبیله خواهی راضی نبودند که فردی از قبیله آنان جانشین فردی از قبیله دیگر (ابوبکر از قبیله تیم) خوانده شود، لذا به او گفتند: گرچه از جهت ترتیب چنین است اما تو باید خود را مانند ابوبکر خلیفهًْ رسول الله اعلام نمایی.([۳۴])
بنابراین کاربرد واژه «خلیفه» در آن دوره از جهت مفهومی برای کسب آبرو و رسیدن به جایگاه بهتر اجتماعی و سیاسی و رسیدن به اهداف سود جویانه تبدیل شده بود.
آنچه در تحلیل تاریخی ونگاه آسیب شناسانه در تغییر مفهومی و ظاهری واژه «خلیفه» و «خلافت» میتوان به دست آورد، این است که اوج تغییرات و سوء استفاده از این واژه از زمان حکمرانی معاویه آغاز گردید. او که خود را وارث خلیفه سوم میدانست، پس از روی کار آمدن، بدون نظر داشتن دوره خلافت امام علی بن ابی طالب و فرزندش امام حسن مجتبی، در نامه نگاریها و خطابههایش میان خلافت خود و خلافت عثمان پیوند برقرار نموده، مینگاشت:
من معاویه بن ابی سفیان خلیفه عثمان بن عفان امام المسلمین و خلیفه رسول رب العالمین؛([۳۵])
از معاویه فرزند ابوسفیان جانشین عثمان فرزند عفان پیشوای مسلمانان و جانشین فرستاده پروردگار عالمیان.
پس از آن معاویه در مدت تقریبا بیست سال خلافت خود چنان بی باکانه در کارنامه خلافت اسلامی تغییر و تحول ایجاد کرد که تنها از واژه و مفهوم «خلافت» به عنوان ابزار برای توجیه کردار خود استفاده میکرد و به اقرار بسیاری از دانشمندان اهل سنت، بنیامیه به ناحق ادعا میکردند که خلافت در آنان استقرار یافته است، بلکه تمام دوران حکمرانی بنیامیه که از زمان معاویه آغاز شده بود سلطنت بود نه خلافت([۳۶])
شخصی به نام اسود بن یزید نقل کرده است که از کردار معاویه نزد عایشه، همسر رسول خدا، یاد کردم و گفتم: آیا تعجب نمیکنی که این مرد (معاویه) از خاندان طلقا چگونه با اصحاب رسول خدا درباره خلافت به منازعه برخاسته است؟
عایشه در جوابم گفت:
ما تعجب من ذلک و هو سلطان الله یؤتیه البر والفاجر؛([۳۷])
تعجب نکن از این؛ زیرا خلافت، پادشاهی از جانب خداوند است که آن را به نیکان و بدان میدهد.
با نگرش در کردار معاویه پیداست که یکی از بدترین تغییراتی که در مفهوم خلافت به وجود آورد بنیان گذاری روشی جدید به نام ولایتعهدی و موروثی کردن این مقام بود؛ زیرا او در یک اقدام بی سابقه فرزندش یزید را خلیفه و جانشین پس از خود معرفی کرد و این در حالی بود که افرادی مانند عبدالرحمن بن ابی بکر، عبدلله بن عمر و ابن زبیر با این کردار معاویه مخالفت ورزیده و آن را از روش اسلامی خارج دانسته، میگفتند:
سنه کسری و قیصر؛([۳۸])
این روش شاهان طاغوتی کسری و قیصر است.
ابن خلدون پس از گفتاری درباره خلافت معاویه و مروانیان مینگارد:
ذهبت معانی الخلافه و لم یبق الا اسمها و صار الامر ملکا بحتا([۳۹])
در زمان آنان مفهوم خلافت از بین رفت و به جز اسم خلافت چیزی باقی نماند بلکه امر خلافت صرفا تبدیل به پادشاهی شده بود.
سرانجام اینکه ایجاد تغییر و تحولات گسترده و بنیادی در مفهوم خلافت در زمان بنیامیه و روی آوردن آنان به سوی کردارهای خراب کارانه و ضد اسلامی، بستری را برای برخی اعتراضات که با نیتهای مختلف ابراز میشد، آماده کرد و در این میان بنیعباس با یک خیزش تلفیقی فرهنگی([۴۰]) و سیاسی و همکاری نیروهایی از علویون وشیعیان معترض، خلافت بنیامیه را از میان برداشتند که به تناسب بحث اشاره میشود که بنیعباس پس از براندازی امویان، نسبت به واژگان «خلیفه» و «خلافت» و مفهوم آن همان سوء استفاده مغرضانه بنیامیه و بلکه بدتر از آن را در دستور کار خود قرار دادند و در طول تاریخ خلافت بنیعباس مشاهده میشود که هر یک از آن خلفا در شعارها و خطبههایشان بر سلیقه خود گاهی از واژه خلیفهًْالله و گاهی از واژه سلطان الله و بعضا از واژه خلیفهًْ رسول الله استفاده میکردند. برای نمونه در یکی از خطابههای منصور دومین خلیفه عباسی آمده است که او در روز عرفه در خطبهای به مردم خطاب کرد:
ایها الناس انما انا سلطان الله فی ارضه اسوسکم بتوفیقه؛([۴۱])
ای مردم! من پادشاه از جانب خدا در روی زمینش هستم و شما را به توفیق او رهبری میکنم.
واقعیت این است که خاندان عباسی در بهکارگیری واژگان مذهبی چنان زیرکانه عمل میکردند که هر وقت نمادهای مذهبی و اجتماعی بهتر برای واژهای در تداوم قدرتشان میدیدند فوراً از آن استفاده میکردند. برای نمونه واژه «امام» در آن روزگار به وسیلهی شیعیان برای پیشوایان معصوم کاربرد فراوان داشت که به نحوی تداعی کننده همان خلافت و جانشینی رسول خدا بود و به همین دلیل از نیمه دوم خلافت عباسیان واژه «امام» نیز، برای خلیفه به کار گرفته میشد.([۴۲])
در این میان توجه به این نکته نیز اهمیت دارد که خلفای بنیعباس در یک بازی سیاسی و فریبکارانه دیگر از واژه «الله» به عنوان پسوند به اسامیشان استفاده کردند که این فریبکاری از دوره خلافت واثق با عنوان الخلیفه واثق بالله آغاز شد و پس از آن تمام خلفای عباسی از آن به عنوان لقب مضاف استفاده میکردند.([۴۳])
بنابراین تغییر و تحول در واژگان «خلیفه» و «خلافت» و مفهوم آن از زمان بنیان گذاری مکتب خلافت آغاز شد و در دوره بنیامیه و بنی عباس به موازات بیشتر شدن فاصله زمانی با عصر رسالت، شدت آن تغییرات بیشتر شد و با استفاده ابزارگونه از واژه «خلیفه» و اضافه کردن پسوندها به آن، به دنبال فریفتن و به بازی گرفتن مردم با قدسیت بخشیدن به مفهوم خلافت بودند که البته در این زمینه موفقیتهایی را نیز کسب کرده بودند. آنگونه که در بعضی گزارشات آمده است در اواخر دوره بنیامیه و آغاز خلافت بنیعباس، مفهوم منصب خلافت چنان در میان مردم جایگاه مهم پیدا کرده بود که هر خلیفه خود را سلطان میخواند و کسی میان واژه «سلطان» و «خلیفه» تفاوت نمیگذاشت و پیروی از آن را واجب میدانست.([۴۴])
اما از جهت محتوا و مبانی دینی، خلفا چنان از تدین و تعلیمات دینی فاصله گرفته بودند که به اعتراف ابن خلدون از خلافت به جز اسم ـ که آن هم با چنگ زدن به عصبیت عربی بود ـ چیزی باقی نمانده بود.([۴۵]) و در حیات سیاسی بنیعباس یکی از بازیهایی که روی دست گرفته بودند ولایتعهدی بود که آن را به پیروی از بنیامیه به شدت دنبال کردند و هر خلیفه فرزند یا برادر خود را به ولایت عهدی برگزیده و دیگر حتی از آن معیارهای نخستین قابل قبول نزد اهل سنت، مانند بیعت و شورا هم خبری نبود و خود همین روش ولایت عهدی، برخی نزاعهای داخلی و نارضایتی بیرونی را نسبت به خلافت بنیعباس فراهم کرد([۴۶]) و پس از آن به موازات خلافت بنیعباس بازماندگان اموی در اندلس حکومت جداگانهای تشکیل دادند که در آنجا عبدالرحمن سوم اموی خطبهای مستقل به نام خلافت ایراد کرد و پس از آن در سال ۲۱۸ در تحولی دیگر، معتصم با به کار گرفتن ترکان در حکومت آنگونه به آنان میدان داد که از زمان متوکل به بعد عملا ترکان کارگزار، طبق نقشه و میل خود خلفا را انتخاب میکردند.([۴۷])
در عین حال با توجه به آنچه درباره تغییرات و تحول بنیادی در مفهوم خلافت حتی طبق مبانی اهلسنت گزارش شد باز هم از جهت کاربرد اجتماعی و فرهنگی، مفهوم خلیفه و خلافت در نزد توده مردم چنان دارای قداست و جا افتاده بود که هنگامی که در سال ۳۳۴، معز الدوله شیعی، بغداد، پایتخت عباسیان را تصرف کرد و تمام قدرت را در اختیار گرفت، برای خود لقب خلیفه را انتخاب نکرد بلکه به دلیل قداست مقام خلافت نزد سنی مذهبان، خلیفه را برجایگاهی که داشت اسماً باقی گذارید تا بدینوسیله از مخالفتهای سنی مذهبان و آشوبهای دیگر مدعیان خلافت جلوگیری کند.([۴۸])
در اینجا برای خارج نشدن از موضوع بحث (تحول در مفهوم و واژه خلافت) به همین مقدار اکتفا میشود و تنها مطلبی که بر آن تأکید میشود این است که با همه آن بازیهای سیاسی که خلفای مورد قبول اهلسنت بر مفهوم و محتوای خلافت در آورده بودند و از نظر مصداقی به گونهای آشکارا کسانی ادعای خلافت میکردند که بیشترشان اهل فسق، فجور، قمار بازی و میگساری بودند باز هم در اندیشه توده مردم و حتی بعضی دانایان مفهوم خلافت و واژگان همسو که به وسیلهی خلفا انتخاب میشدند، همچنان دارای قداست و بار معنوی بود که به دلیل اهمیت، جداگانه به آن خواهیم پرداخت.
بررسی نقش عناصر فرهنگی و سیاسی در تحول مفهوم خلافت
با تحلیل در تعامل میان اندیشه عناصر سیاسی و حکومتی اهلسنت با اندیشه عناصر فرهنگی و مذهبیشان به رگههایی از همگرایی به صورت قرار دادی برخوردیم که همیشه میان حاکمان و عناصر مذهبی و فرهنگی آنان وجود داشته است که عملا پشتیبان و مدافع یکدیگر بودند و نکته تأمل برانگیز در این همگرایی میان متولیان خلافت و عناصر فرهنگی و مذهبی این است که گویا هر دو دسته به دنبال هدف مشترک حرکت میکردند که آن عبارت بود از حفظ و تداوم اقتدار سیاسی و مذهبی در جامعه اسلامی و آنان در این همگرایی و بازیهایی که با واژه خلافت و واژگان همسو انجام میدادند به دنبال این بودند که به این واژه با اضافه کردن پسوندهایی مانند «الله و رسول» قداست و بار معنوی داده و سپس از مفهوم و محتوای آن که به معنای جانشینی خدا و رسول است به نفع حکومت و مذهب استفاده کنند که در این زمینه اگر با رویکرد اجتماعی نظر افکنده شود مشاهده میشود که موفقیتهای چشم گیری در جذب تودههای اجتماعی در مسائل حکومتی و مذهبی به دست آورده بودند.
در این همگرایی آنچه را که نمیتوان نادیده گرفت، این مطلب است که غالبا نیروهای مذهبی و فرهنگی اهلسنت، که هماهنگ با حکومتیان در قداست بخشی به مفهوم واژگان خلیفه و خلافت فعالیت میکردند، از نظر مصداق شناسی و افرادی که آن منصب را به دست میگرفت چنان منفعلانه و با چشمهای بسته حرکت میکردند که از جهت اجرایی و عملی هر فرد با هر اندیشه و کردار خراب کارانه و ضد دینی میتوانست خلافت اسلامی را در دست گیرد. چنانچه در این زمینه در طول تاریخ خلافت اسلامی به موارد فراوان بر میخوریم که برخی خلفا با اینکه اهل فسق، فجور، قمار و میگساری بودند([۴۹]) اما همینکه با دست دادن عدهای به عنوان بیعت یا انتخاب خلیفه قبل یا زور و تزویر به قدرت میرسیدند بدون هیچگونه ملاحظه دینی او در زیر چتر محافظتی واژه خلیفه قرار میگرفت.
آن قداست و معنویت که این واژه پیدا کرده بود سبب میشد که خلیفه در مصونیت و حمایت حفاظتی تودههای مردمی و برخی عالمان دینی قرار بگیرد و در تمام کردارهای خود آزادانه عمل میکند و هیچ کسی نسبت به او چون خلیفه پیامبر بود حق اعتراض نداشت.
به هر حال نسبت به اندیشه دینی و فرهنگی اهلسنت از جهت تطبیقی همواره این تضاد میان مفهوم قدسی خلافت اسلامی و مصادیق آن وجود داشته است.
برای تکمیل این بحث اشاره میشود که در تحول و تغییر مفهوم خلافت و قداست بخشی آن از جهت فرهنگی برخی از شعرا و عالمان دینی درباری نقش بسیار فعالی داشتهاند و این مطلبی است که برخی دانشمندان اهلسنت نیز به آن توجه جدی کردهاند. ابن خلدون در این زمینه مینگارد: «صناعت شعر در دوره جاهلیت جایگاه مهم داشت و با بعثت رسول اکرم تا حدودی فروکش نمود و پس از آن در دوره بنیامیه و اوائل بنیعباس دوباره رشد کرد بیشتر شعرا برای مدح خلفا شعری میسرودند و از آنان جایزه میگرفتند.»([۵۰]) و همچنین در این زمینه، احمد امین از شاعران زمان بنیامیه که برای مدح آنان شعر میگفتند به نامهای جریر، فرزدق و اخطل اشاره کرده است.([۵۱])
هم چنین درباره بنیعباس در استفاده از شعرا نقل شده است که آنان در ابتدای روی کار آمدن با علویون روبهرو گردیدند که آنان خلافت را از آن خود میدانستند و بنیعباس برای مبارزه فرهنگی با آنها، شعرا را در خدمت گرفتند و آنان در تمام سرودههایشان با دادن القابی مانند خلیفهًْ الله و خلیفهًْ الرسول به خلفای بنیعباس میگفتند خلافت به وراثت نیست که به آل علی برسد بلکه مال بنیعباس است که اکنون آن را در دست گرفته است.([۵۲])
در تاثیرگذاری شعرا در ایجاد تحول در مفهوم و واژه «خلیفه» و قداست بخشی به آن، توجه به این نکته ضرورت دارد که آنان در اشعارشان نسبت به خلفا از واژگان مذهبی و غلو آمیز استفاده میکردند که در ترویج مفاهیم دینی و اعتقادی میان عامه مردم نقش مهمی داشت که در این زمینه میتوان به واژگان زیر در شعر شعرای دوره بنیامیه اشاره کرد:
خلیفه الله فی الارض الامین المامون، امام المسلمین، امین الله، جنه الدین، الخلیفه المبارک، خیار الله للناس، راعی الله فی الارض، الامام المصطفی، ولی الحق، امام المهدی، ولی عهد الله امام المبارک، امام العدل، خلیفه الحق، الخلیفه الافضل وپ..([۵۳])
با توجه به واژگان به کار رفته در اشعار و مفاهیم مذهبی آن میتوان به نقش تاریخی شاعران درباری در تحول فرهنگی مفهوم خلافت در فریب دادن عامه مردم به خوبی پی برد.
هم چنین برخی از عالمان دینی و بنیان گذاران مذاهب، در تحول فرهنگی مفهوم خلافت نقش مهمی داشتهاند که در این زمینه در برخی منابع از تعامل و همکاری فرهنگی فرقه مرجئه به عنوان نخستین فرقه مذهبی با بنیامیه نام برده شده است.
احمد امین در این زمینه مینگارد: در ابتدا دو فرقه خوارج و شیعه با دو دیدگاه سیاسی درباره خلافت به وجود آمد که هر دو گروه رویکرد جداگانه نسبت به خلفای سهگانه داشتند اما نسبت به بنیامیه اتفاق داشتند که آنان ظالم و ناحق هستند و در برابر این دو گروه گروه مرجئه با دیدگاهی خاص به وجود آمد که
یرون حکومه الامویین حکومه شرعیه و کفی بذلک تاییدا؛([۵۴])
حکومت بنیامیه را حکومت شرعی میدانست و همین مقدار در تأیید حکومت آنان کفایت میکرد.
برخی نویسندگان مرجئه را به دو دسته مرجئه خالص و ناخالص تقسیم کرده و مینگارند: مرجئه خالص که حکومت بنیامیه را قبول داشتند عقیده جبریه داشتند و این عقیده به نفع بنیامیه بود و آنان را تقویت میکرد.([۵۵])
در حقیقت شاخصه اعتقاد مرجئه، که نسبت به مؤمن بودن و کافر بودن افراد نباید حرف زد بلکه باید داوری در این زمینه را برای روز رستاخیز به تأخیر انداخت و باید به این امید بود که شاید خداوند گناه کاران را بخشیده و از ستمکاران درگذرد، ([۵۶]) برای به اغفال کشاندن مردم و نادیده گرفتن کردار خلفا زمینه ساز شد که این به نفع خود کامگی خلفای بنیامیه بود.
هم چنین در طول تاریخ خلافت اسلامی همواره عالمان درباری بودهاند که برای خوشایندی آنان سخنان به دور از حقیقت گفته و توجیهگر کردار آنان از جنبه فرهنگی و مذهبی بودهاند، افرادی مانند کعبالاحبار در تشویق معاویه در غصب خلافت علوی([۵۷]) و عالم درباری مانند وهب بن منبه در زمان عمربن عبدالعزیز([۵۸]) و نیز خدمات محمد بن شهاب زهری در دربار هشام بن عبدالملک.([۵۹]) در این زمینه کار به جایی رسیده بود که وقتی یزید بن عبدالملک به حکومت رسید در ابتدا میخواست طبق روش عمر بن عبدالعزیز (با عدالت نسبی) رفتار کند و در آن زمان بود که
فاتی باربعین شیخا فشهدوله ما علی الخلفا حساب و لا عذاب([۶۰])
چهل نفر از شیوخ نزد او آمدند و شهادت دادند که خلفا نه حسابی دارند نه عذاب.
سرانجام اینکه از جهت فرهنگی و اندیشه مذهبی، همواره در میان اهلسنت با برخی فراز و نشیبهایی، اندیشه قداست بخشی نسبت به خلفا وجود داشته است و ترویج کننده این افکار بوده است که هر کس و با هر وسیله وقتی در جامعه اسلامی به خلافت رسید دیگر برای هر کس که ایمان به خدا و روز قیامت دارد روا نیست که شبی را به روز آورد در حالیکه او را امام نداند و فرقی ندارد که آن خلیفه جنایت کار باشد یا فردی نیکو.([۶۱])
در تمام اظهارات و فتاوای علما و دانشمندان اهلسنت درباره اطاعت و فرمانبرداری از خلفا در هر وضعیتی نمیتوان مبنایی برای آن جست، جز همان قداست مقام خلافت که هر کسی که دارای اقبال بلند بود و این نام روی او نهاده شد دیگر در برابر خدا و خلق خدا دارای مصونیت و آزادی است.
[۱]) احمد امین، فجر الاسلام، صص۲۵۲ تا ۲۵۳٫
[۲]) ملل و نحل، شهرستانی، ج۱، ص۱۳۱؛ شیخ مفید، اوائل المقالات، ص۳۷؛ ابن حزم اندلسی، الفصل فی الملل و الهوا و النحل، ج۲، ص۲۷۰٫
[۳]) ملل و نحل شهرستانی، ج۱، ص۱۳۱؛ ابن حزم، الفصل، ج۵، ص۳۵؛ الکسانیه فی تاریخ والادب، ص۲۶۵٫
[۴]) ابوزهره، الامام الزید، ص۴۷؛ ملل و نحل شهرستانی، ج۱، ص۱۳۹؛ فرق الشیعه، نوبختی، ص۵۲
[۵]) فرق الشیعه، ص۶۷٫
[۶]) احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۶۷٫
[۷]) مجموعه الرسائل الامام غزالی، ص۴۵۳، رساله سر العالمین.
[۸]) احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۷۵؛ مروج الذهب، ج۳، ص۷۵ به بعد.
[۹]) احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۷۴٫
[۱۰]) حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان، ص۷۲٫
[۱۱]) ملل و نحل شهرستانی، ج۱، ص۱۵۰؛ مقدمه ابن خلدون، ص۲۱۵؛ احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۷۲٫
[۱۲]) فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق، سال اول، شماره۲٫
[۱۳]) احمد امین، فجر الاسلام، ص۲۷۳؛ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۱٫
[۱۴]) مقدمه ابن خلدون، ص۲۱۵٫
[۱۵]) الشبهات و الردود، ج۱، ص۱۴٫
[۱۶]) کشف الغمه، ج۱، ص۵۶؛ حق الیقین، ج۱، ص۱۹۵ به بعد؛ معجم الکبیر طبرانی، ج۲، ص۲۷۷؛ مسند احمد، ج۵، ص۱۰۶؛ فتح الباری، ج ۱۳، ص۲۱۱٫
[۱۷]) الاحتجاج طبرسی، ج۲، ص۲۹۲؛ ملحقات احقاق الحق، ج۱۲، ص۱۷؛ بحار الانوار، ج۳۶، ص۱۹۶٫
[۱۸]) کمال الدین صدوق، ص۲۵۳؛ ینابیع المودت، ج۳، ص۳۹۹٫
[۱۹]) نمونههایی در فصل یکم این اثر نقل شده است.
[۲۰]) در پایان این فصل نمونههایی از آن روایات ذکر خواهد شد.
[۲۱]) علامه حلی، مناهج الیقین فی اصول الدین، ص۳۲۸؛ المنقذ من التقلید، ج ۲، ص۳۶۹٫
[۲۲]) فرقههای اسلامی و مسئله امامت، ص ۴۱٫
[۲۳]) المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۵۵۸؛ عقد الدرر، ص۲۱۵؛ الدرر المنثور، ج۶، ص۵۶٫
[۲۴]) فرائد السمطین، ج۲، ص۱۳۳؛ ینابیع الموده، ج۳، ص۲۸۵؛ کفایه الاثر، خزاز قمی، ص۸۵؛ بحار الانوار، ج۵۱، ص۲۱۶ به بعد.
[۲۵]) تاریخ طبری، ج۶، ص۸۲٫
[۲۶]) علامه مرتضی عسکری، نقش ائمه در احیای دین، جزء۱۰، ص۵۵٫
[۲۷]) انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۲؛ طبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۳؛ ریاض النضره فی مناقب العشره، ج۲، ص۲۰۴٫
[۲۸]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۶۹٫
[۲۹]) نقش ائمه در احیای دین، ج۱۱، ص۵۲٫
[۳۰]) الامامه السیاسه، ص۱۱؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۰۷٫
[۳۱]) تاریخ دمشق، ج۲۰، ص۲۹۴؛ قرطبی، جامع الاحکام القرآن، ج۱۴، ص۳۵۶٫
[۳۲]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۱۳۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۱۱٫
[۳۳]) الدرر المنثور، ج۵، ص۳۰۶٫
[۳۴]) شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۹۴٫
[۳۵]) ابن مغازلی، المناقب، ص۱۹۹٫
[۳۶]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۱۹۹٫
[۳۷]) الدرر المنثور، ج۶، ص۱۹٫
[۳۸]) تاریخ الخلفا، سیوطی، صص۱۹۶ـ ۱۹۷٫
[۳۹]) مقدمه ابن خلدون، ۲۲۲٫
[۴۰]) در بخش فرهنگی میتوان به سوء استفاده آنان از خویشاوندی با پیامبر اشاره کرد.
[۴۱]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۶۳؛ فی التاریخ العباسی و الفاطمی، ص۳۰٫
[۴۲]) ماثر الانافه فی معالم الخلافه، ص۱۹٫
[۴۳]) الخلافه الاسلامیه، محمد سعید العثاوری، صص۲۶۹ تا ۲۷۱٫
[۴۴]) الدوله العباسیه، محمد خضری، ص۳۰٫
[۴۵]) مقدمه ابن خلدون، ص۲۲۲٫
[۴۶]) الدوله العباسیه، ص۳۹٫
[۴۷]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۳۵۰٫
[۴۸]) السلاطین فی مشرق الغربی، عصام محمد، ص۱۳؛ تاملات سیاسی در تاریخ تفکر اسلامی، ج۳، ص۶۸٫
[۴۹]) برای دست یابی به کردار خلفای بنیامیه و بنیعباس رک: تاریخ الخلفا، سیوطی؛ ماثر الانافه فی معالم الخلافه، قلقشندی و نیز به مواردی در احکام السلطانیه ماوردی مراجعه شود.
[۵۰]) مقدمه این خلدون، ص۶۶۱٫
[۵۱]) فجرالالسلام، ص۸۰٫
[۵۲]) فی التاریخ العباسی و الفاطمی، ص۲۱٫
[۵۳]) رسول جعفریان؛ تاریخ الخلفا، ص۷۷۸ و همچنین در این زمینه ایشان در چندین صفحه شواهدی از اشعار شعرای دوران مروانیان نقل کرده است.
[۵۴]) فجر الاسلام، ص۲۷۹ ـ ۲۸۰٫
[۵۵]) تاریخ الاسلام الثقافی السیاسی، صاحب عبدالحمید، ص۶۱۰٫
[۵۶]) ملل و نحل شهرستانی، ج۱، ص۱۲۵٫
[۵۷]) تاریخ طبری، ج۴، ص۳۴۳؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۴۹۵٫
[۵۸]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۳۳٫
[۵۹]) تذکره الحفاظ، ج۱، ص۱۰۹٫
[۶۰]) تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۴۶٫
[۶۱]) احکام السلطانیه، ماوردی، ص۲۳؛ ماوردی، المجموع، ج۱۵، ص۲۹۷ به بعد.
منبع: برگرفته از کتاب امامت و واژگان مرتیط؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد