ردی بر اجماع امت
دلائل ردّ اجماع
اولا فرمودید اجماع امت حجّت و دلیل محکم است به استناد حدیثى که شاهد آوردید.
البته شما خود بهتر میدانید که لفظ امت اضافه شده بر یاى متکلم افادۀ عموم میکند پس معناى حدیث (بر فرض صحت آن) چنین میشود که تمام امت من اجتماع بر خطاء و گمراهى نمیکنند.
یعنى هرگاه کافّۀ امت پیغمبر اتفاق بر امرى نمودند آن امر خطاء نمیباشد.
ما هم این مطلب را قبول داریم که اجتماع تمام امت بدون استثناء فردى، منتج نتیجه خواهد بود. زیرا که خداوند از خواصّ این امت قرار داده که پیوسته در میان آنها طایفهاى باشند که حق با ایشان و ایشان با حق میباشند یعنى حجّت و نمایندۀ خدا حتما در میان آنها مىباشد و قطعا در موقع اجتماع جمیع امت آن طایفه اهل حق و حجّت خدا در میان آنها خواهند بود و مانع خواهند شد که امت راه خطاء و ضلالت بپیمایند.
اگر قدرى دقیق شوید و خوب فکر نمائید خواهید دید که این حدیث (بر فرض صحت) ابدا دلالت ندارد بر ثبوت آنکه رسول اکرم حق تعیین خلافت را (از خود ساقط) و به امت واگذار نموده باشد.
و اگر قول و عقیدۀ جنابعالى صحیح باشد که آن حضرت صاحب دین کامل و اکمل با بیان «لا تجتمع امتى على الخطاء و یا على الضلاله» حق تعیین خلافت را از خود ساقط و به امت واگذار نموده باشد (و حال آنکه همچو دلالتى ابدا ندارد) قطعا این حق عموم امت است؛ یعنى مسلمین عموما چون در امر خلافت ذىنفع هستند، لذا در رأى خلافت باید همگى دخالت داشته باشند؛ یعنى بعد از وفات رسول اکرم بایستى جمیع امت جمع گردند و شور نمایند یک فرد کاملى را براى اجماع عموم امت به خلافت برقرار نمایند.
اینک از شما سؤال مینمایم که آیا در آن چند روزه وفات رسول الله در سر پوشیدۀ کوچکى بنام سقیفه که نداى خلافت ابى بکر بر خواست چنین اجماعى که تمام مسلمین متّفقا رأى داده باشند، واقع شده یا خیر.
حافظ: بیان غریبى فرمودید در مدت دو سال و اندى که ابى بکر رضى الله عنه به مسند خلافت بر قرار گردید عموم مسلمین در تحت تبعیت و انقیاد فرمانبردارى از ایشان نمودند این خود معنى اجماع است که دلیل بر حقّانیّت است.
داعی: واقعا در جواب مغلطه فرمودید سؤال مخلص راجع به تمام دوره خلافت ابى بکر نبود بلکه عرض کردم در سقیفه بنى ساعده در وقت رأى دادن به خلافت ابى بکر، اجماع امت على القاعده دخالت داشتند یا فقط چند نفرى که تشکیل دستۀ کوچکى را میدادند در آن سر پوشیده کوچک رأى دادند و بیعت کردند؟([۱])
حافظ: بدیهى است آن عدۀ قلیل کبار از صحابه بودند ولى به مرور اجماع واقع شد.
داعی: بسیار ممنون شدم که مطلب را پیچ ندادید و حقیقت را بیان نمودید. شما را به خدا انصاف دهید رسول خدا که اولى و احق بود به اینکه صراط مستقیم و راه راست را به روى امت باز نماید، این حق بزرگ را از گردن خود ساقط و به امت واگذار نمود که فقط چند نفرى سیاست بازى نمایند یکى از آنها با دیگرى بیعت نماید چند نفر دیگر از رفقا هم بیعت نمایند (و قبیلۀ اوس روى عداوتى که با قبیلۀ خزرج از قدیم داشتند و اینکه مبادا آنها جلو بیفتند و سعد بن عباده امیر گردد بیعت نمایند) بعد مردم به مرور از ترس و یا طمع تسلیم گردند و حکومتى برقرار گردد که امشب جنابعالى نام آن چند نفر را اجماع بگذارید؟! آیا سایر مسلمین متفرق در بلاد مکه و یمن و جدّه و طائف و حبشه و سایر مدائن و قراء از امت مرحومه نبودند حق نظر و رأى در تعیین خلافت نداشتند.
اگر دسیسهاى در کار نبود و سیاست بازى و قراردادهاى قبلى منظور نبود و این دلیل شما حق بود، چرا صبر نکردند تا نظر جمیع مسلمین را در امر با عظمت خلافت اخذ نمایند تا اجماع جمیع امت مصداق حقیقت پیدا نموده ضلالت و گمراهى در او راه نداشته باشد.
چنانچه در میان تمام ملل راقیۀ جهان معمول است براى تعیین ریاست جمهور یا پیشوا استعلام عمومى مینمایند و برأى عموم ملت احترام میگذارند، رأى و نظر اکثر ملت مورد عمل قرار مىگیرد.
اگر به تاریخ جهان مراجعه نمائید چنین تشکیل بىاساس و تعیین رئیسى که به دست چند نفر برگزار شود نمىبینید، بلکه جهان داران تمدن و دانشمندانٍ با فکر، به این عمل خندانند.
و اعجب از هر عجب آنکه تشکیل چنین دستۀ کوچکى را در یک سر پوشیده کوچک، اجماع نامگذارى کنند و بعد از هزار و سیصد و سى و پنج سال هنوز هم روى این حرف و عمل غلط و بىپروپا تعصّبا پا فشارى و ایستادگى نمایند و بگویند اجماع امت دلیل بر حقّانیّت خلافت است یعنى چنین اجماعى که دستۀ کوچک چند نفرى در سر پوشیده سقیفه جمع شدند و مقدرات یک ملت و امت را به دست یک نفر دادند حق و بایستى حتما مورد تبعیت قرار گیرد؟
حافظ: چرا بىلطفى میکنید مراد از اجماع، اجماع عقلاء و کبار از صحابه بود که در سقیفه واقع شد.
داعی: اینکه فرمودید مراد از اجماع، اجماع عقلاء و کبار از صحابه بوده محض تحکم و بىدلیل و منطق است، زیرا شما دلیلى جز این حدیث ندارید. بفرمائید از کجاى این حدیث که محل اتّکاء شما است عقلاء و کبار صحابه بیرون مىآید شما حدیث را به خیال خود معنى میکنید که عقلاء و دانشمندان با نظر عجیب به آن مینگرند و حال آنکه عرض کردم یاء نسبت در امّتى عمومیت را میرساند نه خصوصیت عدۀ قلیلى از صحابه را و لو آنکه عقلاء و فضلاء باشند.
بر فرض تسلیم به فرمودۀ شما (که مراد اجماع عقلاء و کبار اصحاب بوده است) آیا عقلاء و کبار از صحابه همان عدّهاى بودند که در سر پوشیده کوچک سقیفه به پیشوائى ابو بکر و عمر و ابو عبیدۀ گور کن (جرّاح) رأى دادند و بیعت نمودند؟
آیا در سایر بلاد مسلمین عقلاء و بزرگان صحابه نبودند؟ آیا تمام عقلاء قوم و کبار از صحابه حین وفات رسول اکرم در مدینه آن هم در سر پوشیده کوچک سقیفه جمع بودند و همگى اجماع بر این امر نمودند که امشب دلیل شما باشد؟
حافظ: چون امر خلافت مهم بود و ممکن بود دسیسههائى به کار رود فرصت آنکه مسلمین بلاد را خبر بدهند نبود لذا ابو بکر و عمر رضى الله عنهما وقتى شنیدند عدّهاى از انصار در آنجا جمع شدهاند با عجله خود را رسانیدند صحبتهائى نمودند. عمر که مردى سیاست مدار بود صلاح امت را چنان دید با ابو بکر بیعت نماید عدّهاى هم تبعیت نموده بیعت نمودند، ولى جمعى از انصار و قبیلۀ خزرج پیروى از سعد بن عباده نموده بیعت ننموده از سقیفه خارج شدند. این بود جهت عجله در این کار.
داعی: پس خودتان تصدیق نمودید چنانچه جمیع مورخین و اکابر علماء خودتان هم تصدیق نمودهاند در روز سقیفه که اول کار بود اجماعى واقع نشد ابى بکر روى حسن سیاست به عمر و ابو عبیده جراح تعارف کرد آنها هم تعارف را برگرداندند و گفتند تو اولى و الیق هستى. روى سیاست فورى بیعت نمودند چند نفر حاضر هم که عدّهاى از قبیلۀ اوس بودند روى سابقۀ عداوتى که با خزرجیها داشتند([۲]) براى آنکه آنها جلو نیفتند و سعد بن عباده امیر نگردد بیعت نمودند تا بعدها به مرور توسعه پیدا نمود و حال آنکه دلیل اجماع اگر متقن بود میبایستى صبر کنند تا همگى امت (یا عقلاء بقول شما) جمع شوند و در میان شور عموم اخذ رأى شود تا مسأله اجماع صورت حقیقت پیدا کند.
حافظ: عرض کردم به واسطۀ آنکه دسیسههائى در کار بود دو قبیله اوس و خزرج در سقیفه جمع بودند و میان خود نزاع داشتند و هر یک میخواستند امارت و حکومت مسلمین را از خود معین نمایند بدیهى است کوچکترین غفلت به نفع انصار تمام میشد و دست مهاجرین از کار کوتاه میگردید به همین جهت ناچار بودند تعجیل در عمل نمایند.
گفتگوى اسامه با بازیگرها
داعی: ما هم غمض عین نموده بگفتۀ شما تسلیم میشویم و از فرموده خودتان اتخاذ سند مىکنیم و بنابر آنچه مورخین خودتان مانند محمد بن جریر طبرى در صفحه ۴۵٧ جلد دوم تاریخ([۳]) خود و دیگران نوشتهاند مسلمانان در سقیفه براى شور در امر خلافت جمع نشدند بلکه دو قبیله اوس و خزرج میخواستند براى خودشان تعیین امیر نمایند.
ابو بکر و عمر خود را به مجلس مخاصمه آنها رسانیده و از این اختلاف به نفع خود بهرهبردارى نمودند و اگر واقعا براى امر خلافت و شور در این امر بزرگ جمع شده بودند بایستى همۀ مسلمانان را خبر میدادند که براى دادن رأى حاضر شوند. و چنانچه به فرمودۀ شما فرصت خبر دادن تمام مسلمین نبود و وقت میگذشت ما هم با شما هم صدا شده و میگوئیم به مکه و یمن و طائف و سایر بلاد و ولایات مسلمین دسترسی نداشتند. آیا به اردوى اسامه بن زید هم که نزدیک مدینه بود دسترسی نداشتند که بزرگان صحابه را که در اردو بودند خبر نمایند، بیایند و با آنها شور نمایند که یکى از آنها بلکه فرد مؤثر از جمعیت اردوى مسلمانان، امیر لشکر اردو، اسامه بن زید بود که رسول اکرم او را امیر بر اهل اردو قرار داد که از جملۀ آنها ابوبکر و عمر بودند که در تحت امارت اسامه بودند که وقتى شنید دسیسهاى به کار رفته و به دست سه نفر خلیفهتراشى شده و بدون شور و اطلاع آنها با یک نفر بیعت نمودند سوار شد آمد در مسجد که تمام مورّخین نوشتهاند فریاد زد این چه غوغائى است برپا نمودهاید با اجازه کى شما خلیفهتراشى نمودید شما چند نفر چه کاره بودید بدون شور مسلمانان و کبار صحابه و اجماع آنها تعیین خلیفه نمودید.
عمر جهت میل پیدا کردن پیش آمد گفت: اسامه، کار تمام شده و بیعت واقع گردیده شق عصا منما تو هم بیعت بنما. اسامه متغیر شد گفت: پیغمبر مرا بر شما امیر قرار داده بود و از امارت هم عزل نگردیدم، چگونه امیرى که رسول خدا بر شما به امارت و ریاست برگزیده بیاید در تحت امر و بیعت مأمورین خود قرار گیرد؟! تا آخر محاجّه که نمیخواهم زیاد طول کلام بدهم،([۴]) غرض شاهد حال بود.
اگر بگوئید اردوى اسامه هم از شهر مقدارى دور بود وقت میگذشت، آقایان، از سقیفه و مسجد تا خانۀ پیغمبر هم مسافت بسیار بود؟! چرا على را که به اتفاق فریقین عضو مؤثر در میان مسلمانان بود و عباس عمّ اکرم پیغمبر و تمام بنى هاشم که عترت و مورد توصیه رسول الله و عدیل القرآن بودند و کبار صحابه که در آنجا بودند خبر نکردند بیایند و از رأى آنها استفاده نمایند؟
حافظ: گمان مىکنم اوضاع به قسمى خطرناک بوده که فرصت غفلت و بیرون آمدن از سقیفه را نداشتند.
داعی: بىلطفى میفرمائید فرصت داشتند ولى عمدا نخواستند على و بنى هاشم و کبار صحابه را که در خانه جمع بودند خبر نمایند.
حافظ: دلیل شما بر تعمّد عمل آنها چه بوده.
داعی: بزرگترین دلیل آنکه خلیفه عمر تا در خانه پیغمبر آمد ولى داخل نشد که على و بنى هاشم و کبار صحابه مجتمع در آن خانه با خبر نشوند.
حافظ: قطعا این مطلب از ساختههاى روافض است.
داعی: باز بىلطفى فرمودید کسى این مطلب را نساخته خوبست مراجعه نمائید به صفحه ۴۵۶ جلد دوم تاریخ([۵]) بزرگ محمد بن جریر طبرى که از اکابر علماى خودتان در قرن سیم بوده است که مىنویسد عمر آمد به در خانۀ پیغمبر داخل نشد پیغام داد به ابى بکر زود بیا کار لازم دارم ابو بکر گفت الحال وقت ندارم باز پیغام داد امر مهمّى پیش آمده وجود تو لازم است.
ابو بکر بیرون آمد محرمانه قضیه اجتماع انصار را در سقیفه به او خبر داد و گفت لازم است به فوریت به آنجا برویم. دو نفرى رفتند در راه ابو عبیدۀ (گورکن) را هم با خود بردند تا سه نفرى تشکیل اجماع امت بدهند و امشب مورد اتّکاء شما باشد؟ شما را به خدا انصاف دهید اگر دسیسه و قرار دادى در کار نبوده عمر تا در خانۀ پیغمبر رفت چرا داخل نشد که حادثه وارده را به سمع تمام بنى هاشم و کبار صحابه برساند و از همگى استمداد نماید؟ آیا ابو بکر عقل کل منحصر به فرد در امت پیغمبر بود! و دیگران از صحابه و عترت پیغمبر بیگانه بودند که نباید از این حادثه با خبر شوند!
چشم باز و گوش باز و این عمى حیرتم از چشمبندی خدا
آیا این اجماع ساختگى شما که جمیع مورخین خودتان نوشتهاند بدست سه نفر (ابو بکر و عمر و ابو عبیده (قبرکن) جرّاح) برقرار شد؟
آیا در کجاى دنیا این عقیده قابل قبول است که اگر سه نفر و یا دستۀ بیشتر در شهرى و لو پایتخت مملکت جمع شدند بر فرض که اهل آن شهر اجماع هم نمودند بر وجود فردى به ریاست و سلطنت و یا خلافت، بر سایر عقلاء و علماء و دانشمندان بلاد دیگر واجب است تبعیت از آنها بنمایند؟! یا رأى یک دسته از عقلاء که منتخب از جانب سایرین هم نباشند بر سایر عقلاء مطاع باشد، آیا خفه کردن افکار یک ملت در مقابل هو و جنجال و تهدید دستهاى جایز است؟!
آقایان انصاف دهید اگر جمعى هم بخواهند حرف حق بزنند و مباحثات و انتقادات علمى و عملى کنند و بگویند این خلافت و اجماع ساختگى مطابق هیچ قانونى از قوانین آسمانى و زمینى مشروع نیست، آنها را رافضى و مشرک و نجس بخوانند، قتلشان را واجب بدانند و از هیچ نوع تهمتى دربارۀ آنها فروگذار ننمایند!
شما میفرمائید پیغمبر امر خلافت را به امت (یا به قول شما به عقلاى امت) واگذار نمود، شما را به خدا انصاف دهید امت و عقلاء امت فقط سه نفر بودند (ابو بکر و عمر و ابو عبیده (قبر کن) جراح) که با یکدیگر تعارف نموده دو نفر که تسلیم به یک نفر گردیدند، بر عامۀ مسلمانان واجب است راه آنها را بپیمایند و اگر بعضى گفتند این سه نفر هم مانند سایر امت و صحابه بودند، چرا با همه اصحاب شور ننمودند، آنها کافر و مردود و مهدور الدّم گردند؟
واقع نشدن اجماع به اتفاق فریقین
آقایان اگر قدرى فکر کنید و جامۀ تعصّب را بر کنید و در اطراف اجماع فکر کنید بخوبى میدانید ما بین اقلیّت و اکثریّت و اجماع فرق بسیار است.
اگر مجلس شورا براى امر مهمّى منعقد گردد عدّۀ کمى رأى بدهند میگویند اقلیّت مجلس چنین رأى داد و اگر بیشتر آنها رأى دادند میگویند رأى اکثریّت بود و اگر همگى بالاتفاق در یک جلسه رأى داند میگویند اجماع واقع شد یعنى حتى یک نفر هم مخالف نبود.
شما را به خدا قسم در سقیفه و بعد در مسجد و بعد در شهر مدینه چنین اجماعى بخلافت ابو بکر رأى دادند؟ اگر حق رأى را مطابق خواستۀ شما جبرا از تمام امت سلب نمائیم و با شما هم آواز شویم و بگوئیم مراد از اجماع همان عقلاء کبار صحابه مرکز اسلامى یعنى مدینه منوره کفایت مینمود، شما را به ذات پروردگار قسم میدهم آیا اجماعى که تمام عقلاى مدینه و کبار از صحابه متّفقا رأى به خلافت ابو بکر داده باشند واقع شد؟ آیا همان جماعت کمى هم که در سقیفه حاضر بودند همگى رأى دادند؟ قطعا جواب منفى است؛ چنانچه صاحب مواقف([۶]) خود معترف است در خلافت ابو بکر اجماعى واقع نشده حتّى در خود مدینه و از اهل حلّ و عقد! زیرا که سعد بن عباده انصارى و اولاد او و خواصّ از صحابه و تمام بنى هاشم و دوستان آنها و علىّ بن ابى طالب تا شش ماه مخالفت نموده، زیر بار نرفتند.
واقعا از روى حقیقت و انصاف وقتى مراجعه به تاریخ میکنیم مىبینیم که در خود مدینه منوّره هم که مرکز نبوت و حکومت اسلامى بوده چنین اجماعى که عموم عقلاء و صحابه حاضر در مدینه در تعیین خلافت ابو بکر متّحدا رأى داده باشند واقع نگردید.
غالب روات ثقات و مورخین بزرگ خودتان از قبیل امام فخر رازى و جلال الدین سیوطى([۷]) و ابن ابى الحدید معتزلى([۸]) و طبرى([۹]) و بخارى([۱۰]) و مسلم([۱۱]) و غیر آنها به عبارات مختلفه رسانیده و نقل نمودهاند که اجماع کامل در خود مدینه واقع نگردید.
علاوه بر آنکه تمامى بنى هاشم (که بستگان و عترت و اهل بیت رسول الله و عدیل القرآن بودند و نظر و رأى آنها اهمیت داشت) و بنى امیّه بلکه عموم اصحاب به استثناء سه نفر در سقیفه موقع رأى دادن به خلافت حاضر نبودند بلکه بعد از شنیدن کاملا مورد اعتراض قرار دادند!
حتى جمعى از کبار صحابه از مهاجرین و انصار علاوه بر آنکه عمل بیعت سقیفه را مورد انتقاد قرار دادند عدّهاى از رجال و بزرگان آنها به مسجد رفته و با ابى بکر احتجاجاتى نمودند مانند: سلمان فارسی، ابو ذرّ غفارى، مقداد بن اسود کندى، عمار یاسر، بریده الاسلمى، خالد بن سعید بن العاص اموى (از مهاجرین)، ابو الهیثم بن التیهان، خذیمه بن ثابت ذو الشهادتین (که رسول اکرم او را ذو الشهادتین لقب داد)، ابو ایوب انصارى، ابى بن کعب، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف (از انصار) و هر یک از آنها در میان مسجد حجّتهاى شافیه و براهین کافیه اقامه نمودند که این مجلس مختصر با ضیق وقت اجازۀ مذاکرات آنها را نمیدهد.
فقط براى ازدیاد بصیرت و بینائى حاضرین و غائبین اتماما للحجّه بدین مختصر بیان اکتفا نمودیم که بدانید دلیل اجماع به کلى باطل و بىاساس است که در خود مدینه هم اجماع واقع نشد، حتى اجماع اکابر اصحاب و عقلاء حاضر در خود مدینه هم دروغ محض است. فهرستى از بعض اسامى مخالفین خلافت را از کتب معتبره خودتان به عرض میرسانم.
دورى نمودن کبار صحابه از بیعت ابى بکر
ابن حجر عسقلانى([۱۲]) و بلاذرى در تاریخ([۱۳]) و محمّد خاوند شاه در روضه الصفا([۱۴]) و ابن عبد البر در استیعاب([۱۵]) و دیگران گویند که سعد بن عباده و طایفه خزرج و طایفهاى از قریش با ابو بکر بیعت ننمودند و هیجده نفر از کبار صحابه نیز با ابو بکر بیعت ننمودند و رافضى شدند و آنها شیعه علىّ بن ابى طالب بودند!!
اسامى آن هیجده نفر از این قرار بود ١ - سلمان فارسى ٢ - ابو ذر غفارى ٣ - مقداد بن اسود کندی ۴ - عمار یاسر ۵ - خالد بن سعید بن العاص ۶ - بریده الاسلمى ٧ - ابى بن کعب ٨ - خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین ٩ - ابو الهیثم بن التیهان ١٠ - سهل بن حنیف ١١ - عثمان بن حنیف ذو الشهادتین ١٢ - ابو ایوب انصارى ١٣ - جابر بن عبد الله الانصارى ١۴ - حذیفه بن الیمان ١۵ - سعد بن عباده ١۶ - قیس بن سعد ١٧ - عبد الله بن عباس ١٨ - زید بن ارقم و یعقوبى در تاریخ خود میگوید([۱۶]): «قد تخلف عن بیعه ابى بکر قوم من المهاجرین و الانصار و ما لوامع علىّ بن ابى طالب– منهم العباس بن عبد المطلب– و الفضل بن العباس– و الزبیر بن العوام بن العاص– و خالد بن سعید– و المقداد بن عمر– و سلمان الفارسى– و ابو ذر الغفارى– و عمار بن یاسر– و البراء بن عازب– و ابى بن کعب» یعنى قومى از مهاجر و انصار تخلّف و دورى نمودند از بیعت ابو بکر و مایل شدند با علىّ بن ابى طالب از جمله آنها بودند عباس بن عبد المطلب و نه نفر دیگر که اسامى آنها را ذکر نموده است.
آیا این افراد عقلاء قوم و اکابر اصحاب و غالبا محل شور رسول اکرم نبودند؟ آیا على و عباس عم اکرم رسول الله و بزرگان بنى هاشم از عقلاى قوم نبودند؟! شما را به خدا انصاف دهید چگونه اجماعى بوده که بدون حضور و شور و قبول و تصدیق آنها صورت حقیقت به خود گرفته؟ فقط ابو بکر را تنها، محرمانه از میان آن جمع بیرون ببرند و دیگران از کبار صحابه را خبر ننمایند و رأى آنها را نگیرند، آیا معنى اجماع میدهد یا دسیسۀ سیاسى در کار بوده؟
پس علاوه بر اینکه اجماع تمام امت در بدو امر براى تعیین خلافت منعقد نگردید، اجماع تمام اهل مدینه هم نبوده بلکه به خروج سعد بن عباده و همراهانش اجماع تمام در سر پوشیده کوچک سقیفه هم واقع نشده بلکه نخستین کودتائى بود که عالم اسلامیت به تاریخ بشر امانت سپرد!
در حدیث ثقلین و سفینه
از همه اینها گذشته بنى هاشم و عترت و أهل بیت پیغمبر هم که اجماع ایشان حتما حجت بوده است به اعتبار حدیث مسلّم بین الفریقین که در لیالى ماضیه با اسناد معتبره عرض نمودم که رسول اکرم فرمود:
«انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى اهل بیتى ان تمسکتم بهما فقد نجوتم (و فى نسخه) لن تضلوا بعدها أبدا»
(من دو چیز بزرگ را در میان شما میگذارم که اگر به این دو چنگ زده و متمسک شدید هرگز گمراه نگردید و قطعا نجات مییابید و این دو یکی قرآن کتاب آسمانی و دیگر عترت و اهل بیت هستند) (مراجعه شود به مجلس سوم همین کتاب)
حاضر در سقیفه نبوده و موافقت با خلافت أبى بکر ننمودند (یعنى آنها را خبر نکردند که به آنجا حاضر شوند تا حقیقت اجماع حاصل شود؟!).
و نیز در حدیث مشهور دیگر که معروف به حدیث سفینه است و در لیالى ماضیه با اسناد آن ذکر نمودیم که رسول أکرم فرموده: «مثل اهل بیتى کمثل سفینه نوح من توسل بهم نجى و من تخلف عنهم هلک» (مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است، کسی که توسل به آنها جست نجات مییابد و کسی که تخلف و دوری از آنها بنماید هلاک خواهد شد (مراجعه شود به مجلس سوم همین کتاب) میرساند که همان قسمى که در طوفان و بلایاى وارده نجات امت نوح به توسل سفینه بوده امّت من هم در حوادث و گرفتاریها بایستى متوسّل و متمسّک به أهل بیت من گردند تا نجات پیدا کنند هر کس از آنها تخلف و روى گردان شود هلاک خواهد شد.
و نیز ابن حجر در صفحه ٩٠ صواعق([۱۷]) ذیل آیه چهارم از ابن سعد دو حدیث نقل میکند در لزوم توجه به أهل بیت رسالت و عترت طاهره یکى آنکه پیغمبر فرمود:
«أنا و أهل بیتى شجره فى الجنه و أغصانها فى الدنیا فمن شاء أن یتخذ الى ربه سبیلا فلیتمسک بها».
(من و اهل بیت من درختی هستیم در بهشت که شاخههای آن در دنیاست. پس کسی که خواهد راهی به سوی خدا پیدا کند باید تمسک بجوید به آنها.)
حدیث دوم آنکه فرمود: فى کل خلف من امتى عدول من اهل بیتى ینفون عن هذا الدّین تحریف الضالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین ألا و انّ أئمتکم وفد کم الى الله عز و جل فانظروا من توفدون.
(در هر دوره برای امت من عدولی هستند از اهل بیت من که زایل و دور میکنند از این دین تحریف گمراهان و انتحال مبطلین (یعنی ادعای مدعیان باطل) و تأویل جالهین را. بدانید به درستی که امامان شما پیشوایان هستند که وارد کننده هستند شما را به سوی خدایتعالی پس نظر کنید چه کس را پیشوا نمایید)
خلاصۀ این قبیل احادیث که در کتب معتبرۀ خودتان بسیار رسیده این است که میرساند به امّت اگر از اهل بیت من دورى نمودید دشمنان بر شما غالب میشوند و گمراهتان مینمایند و بدعتها و رأى و قیاسها به میان مىآید باز نجات شما به وسیله اهل بیت من خواهد بود آنها را از خود دور نکنید و خودتان از آنها دور نگردید که هلاک خواهید شد.
بالاخره تمام آن اشخاصى که حضورشان در اجماع و بیعت و تعیین خلیفه مؤثر بوده جزء متخلّفین در بیعت بودند، پس این چگونه اجماعى بوده که صحابۀ کبار و عقلاء قوم و عترت و أهل بیت رسالت حاضر در مدینه در آن شرکت نداشتند؟!
جاى تردید نیست که اجماعى واقع نشد بلکه اکثریت هم وقوع پیدا ننمود چنانچه ابن عبد البر قرطبى که از بزرگان علماى خودتان است در استیعاب([۱۸]) و ابن حجر در اصابه([۱۹]) و دیگران گویند سعد بن عباده انصارى که مدعى مقام خلافت بود به ابى بکر و عمر ابدا بیعت نکرد و آنها هم متعرّض او نشدند چون صاحب قبیله بود از ترس آن که مبادا تولید فساد شود لذا سعد به شام رفت به روایت روضه الصفا([۲۰]) به تحریک یکى از عظما و بزرگان (که عند العقلاء معلومست چه کس بوده که حکمش نافذ بوده) شبانه تیرى بر او زدند و کشته شد و نسبتش را به اجنّه دادند (ولى به روایت مورّخین- زننده تیر خالد بن ولید بود که بعد از کشتن مالک بن نویره و تصرف عیال او در اوّل خلافت ابى بکر- مغضوب غضب خلیفۀ ثانى عمر بود تا در دورۀ خلافت او خواست خود را نزد خلیفه پاک کند چنانکه کرد. لذا شبانه با تیر او را زد معروف شد اجنّه او را کشتند).
شما را به خدا آقایان عادت و تعصّب را کنار بگذارید و قدرى فکر کنید این چگونه اجماعى بوده که علىّ بن ابى طالب و عباس عمّ اکرم رسول الله و ابن عباس و تمام بنى هاشم- عترت و اهل بیت پیغمبر و بنى امیّه و أنصار در او داخل نبودند.
حافظ: چون احتمال فساد میرفت و به تمام امت هم دسترسى نداشتند ناچار با عجله و شتاب به همان عدّۀ حاضر در سقیفه اکتفا نموده بیعت نمودند بعدها امّت تسلیم شدند.
داعی: بر رجال و بزرگان صحابه و عقلاى قوم خارج از مدینه دست نداشتند شما را به خدا انصاف دهید اگر دسیسهاى در کار نبوده چرا حاضرین مدینه را خبر نکردند در مجلس شور حاضر گردند؟ آیا نظر و رأى عباس (شیخالقبیله) عمّ اکرم رسول الله و علىّ بن ابى طالب داماد آن حضرت و بنى هاشم و کبار صحابۀ حاضر در مدینه لازم نبود فقط رأى و نظر عمر و أبو عبیدۀ جرّاح کفایت از حال عموم مىنمود فاعتبروا یا اولى الابصار!
پس دلیل اجماع شما عموما و خصوصا که عقلاء و کبار از صحابه از مهاجر و أنصار در او شرکت نکردند بلکه مخالفت هم کردند به کلى عاطل و باطل و از درجه اعتبار عند العقلاء ساقط است.
چون اجماع عرض کردم آن را گویند که أحدى از آن تخلف ننماید و در این اجماع ساختگى شما به اقرار علماء و مورخین خودتان عموما و به تصدیق خودتان جماعت عقلاء و علماء عموما شرکت در رأى دادن ننمودند. چنانچه امام فخر رازى در نهایت الاصول صریحا گوید در خلافت أبو بکر و عمر ابدا اجماع واقع نشد تا بعد از کشته شدن سعد بن عباده آنگاه اجماع منعقد شد.
نمیدانم چگونه شما چنین اجماع معدومى را دلیل بر حقّانیّت گرفتید پس جواب دلیل اولتان با همین مختصر بیان باقتضاى وقت مجلس داده شده.
[۱]. در مورد سقیفه باید به چند مسئله توجه کرد:
۱- اجتماع در سقیفه بر خلاف امر رسول اکرم بود زیرا آن حضرت مسلمانان را امر به شرکت در لشکر اسامه کرده بودند و حتى امر فرموده بود که لشکر حرکت کند در بعضى روایات تصریح شده که آن حضرت متخلفین جیش اسامه را لعنت فرمود «جهزوا جیش اسامه! لعن الله من تخلف عنه» (الملل و النحل، شهرستانی، ۱/۲۳، المقدمه الرابعه) و نیز در روایت دیگر فرموده رسول خدا را چنین بیان کردهاند: «انفذوا جیش اسامه» (تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ۲/۵۷، باب ذکر بعث النبى اسامه قبل الموت..) و ج۸/۶۲، ترجمه ۵۹۶، اسامه بن زید بن حارثه…؛ تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ۲/۱۱۳، الوفاه؛ تاریخ ذهبی، ۳/۱۹، جیش اسامه بن زید) و دیگران با اجتهاد خود از سپاه اسامه جدا شده یا از حرکت باز ایستاده بودند که همه اینها مخالفت صریح با امر رسول خدا است و در قرآن کریم درباره کسانى که در مقابل دستور خدا و رسولش عصیان و سرکشى کند چنین فرموده است: { وَ مَنْ یَعْصِ الله وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نارًا خالِدًا فیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهینٌ } (نساء/۱۴)، {وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى الله وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ الله وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینً} (احزاب/۳۶) {… وَ مَنْ یَعْصِ الله وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها أَبَدًا} (ص/۲۳) و لذا کسانى که از فرمان خدا و رسولش سرپیچى کردهاند صلاحیت انتخاب جانشینى پیامبر را ندارند.
۲- از جهت مکانى سقیفه حمل اجتماع مسلمان در مسائل هم نبوده است بلکه همانطور که از اسم آن مشخص است مکانى مخصوص اجتماع انصار بوده است و ابوبکر و عمر و ابو عبیده جراح بدون دعوت در جمع آنان وارد شدند و لذا مکانى که محل اجتماع یک گروه خاص است را نمیتوان به عنوان امام مسلمانان به حساب آورد. در حالى که محل تصمیمات مردم مدینه، مسجد پیامبر بوده است.
۳- با فرض اینکه در بپذیریم اجتماعى براى انتخاب خلیفه مسلمین انجام شده باشد. حتى در این صورت نیز در آنجا اجماعى صورت نگرفته است در حالى که صحبتهایى که در آنجا انجام شد نشان دهنده این معنا است. و کسانى مانند سعد بن عباده که رئیس قبیله خزرج بوده با آن موقعیت خاص با این موضوع مخالف بوده است و اشخاصى نیز مانند حباب بن منذر در مخالفت انصار با خلافت آن سه نفر سخنرانى میکردند. و این نشان دهنده عدم اجماع حتى در سقیفه میباشد.
۴- در آن اجتماع از مهاجران فقط سه نفر حضور داشتهاند چطور میتوان یک چنین جمعى اجماع مهجران و انصار تعبیر کرد در حالى که از بنى هاشم که خانواده پیامبر هستند و دیگر صحابه که در خانه فاطمه زهرا اجتماع کرده و نیز افرادى که به تبعیت از حکام رسول الله در لشکر اسامه بودهاند و خود اسامه که امیر لشکر بود هرگز به چنین انتخابى راضى نبودند. «محقق»
[۲]. قبل از هجرت بین اوس و خزرج جنگهاى زیادى به وجود آمده بود که یکى از بزرگترین آنان حرب البعاث بوده است و خاطره تلخ آن در ذهن انصار باقى مانده بود تا جایى که یهود از آن به عنوان وسیلهاى براى اختلاف بین اوس و خزرج انتقادى کردند، به طورى که در سال اول هجرت زمانى که عدهاى از اوس و خزرج با یکدیگر نشسته بودند و با یکدیگر صحبت میکردند شخص یهودی به نام شاس بن قیس بر آنها عبور کرد و از صمیمیت و اجتماع آنها با هم ناراحت شد پس به جوان یهودى امر کرد که در میان آنها بنشیند و خاطرات جنگ بعاث را یاد آورى کند و او نیز چنین کرد و با این کار او، نزاع بین اوس و خزرج درگرفت و به یکدیگر تفاخر میکردند و به یکدیگر غضب کرده و هر کدام به دنبال سلاح خود رفتند در محل هر قبیله اجتماع عظیمى به وجود آمد که اگر پیامبر متوجه آنها نمیشد و آنها را متذکر نمیکرد، جنگ بزرگى به وجود میآمد که این احادیث را مفسرین اهل تسنن ذیل آیه ۱۰۱ سوره آل عمران { یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تُطیعُوا فَریقًا مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إیمانِکُمْ کافِرینَ} ذکر کردهاند. (تفسیر بیضاوی، ۲/۷۲، تفسیر بغوی، ۱/۳۳۱و الکشاف، ۱/۴۵۰ و…) و حتى وقایع بعد از آنکه رسول خدا حکمت را به منذر بن معاذ بزرگ اوس واگذار کردند، اوسیها نزد او میرفتند و به او همپیمانى نبى قریضه را در جنگ بعاث و حدائق و غیره یادآورى میکردند از او میخواستند که رعایت آنان را کند ولى این صحابى بزرگوار آن طور حکم کرد که رضاى خداى متعال و رسولش بود که در کتب اهل تسنن ذیل جریان حکمیت سعد بن معاذ در جریان جنگ بنى قریظه بیان شده است.
[۳]. تاریخ طبری، ۲/۴۵۵-۴۵۶، حوادث سال ۱۱ هجری، ذکر الخبر عما جرى بین المهاجرین و الأنصار فى امر الإماره.
طبرى جریان را این گونه نقل کردهاست:
عن عبد الن بن عبد الرحمن ابن ابى عمره الانصارى ان النبى لما قبض اجتمعت الأنصار فى سقیفه بنى ساعده فقالوا نولى هذا الأمر بعد محمد سعد بن عباده… و اتى عمر الخبر… فأرسل الى ابى بکر ان اخرج الى فأرسل الیه انى مشتغل، فأرسل الیه انه قد حدث امر لابد لک من حضوره، فخرج الیه قال: اما علمت ان الانصار قد اجتمعت فى سقیفه بنى ساعده یردون ان یولوا هذا الأمر سعد بن عباده…
همچنین در همین جلد، ص۴۵۸ مینویسد:
و لما رأت الأوس ما صنع بشیر بن سعد و ما تدعوا الیه قریش و تتطب الخزرج من تأمیر سعد بن عباده قال: بعضهم لبعض و فیهم اسید بن حضیر و کان احد النقباء: و الله لئن ولیتها الخزرج علیکم مره لا زالت لهم علیکم بذلک الفضیله و لا جعلوا لکم معهم فیها نصیبا.
آنچه از طبرى نقل کردیم تصریح ندارد که اوس و خزرج میخواستند براى خود امیر تعیین کنند، اما به اختلاف این دو قبیله در تعیین امیر اشاره دارد، لکن آنچه از فتح البارى نقل میکنیم صراحت در مطلب دارد.ابن حجر عسقلانى در فتح الباری، ۷/۳۰، کتاب فضائل الصحابه، باب فضل ابى بکر بعد النبی، باب قول النبى «لو کنت متخذا خلیلاً» ذیل حدیث ۳۶۶۸، در اینکه اجتماع سقیفه براى این وبده است که اوس و خزرج براى خود امیر تعیین کنند، این گونه نقل میکند:
قوله (لو اجتمعت الانصار الى سعد بن عباده فى سقیفه بنى ساعده) هو سعد بن عباده بن دیلم بن حارثه الخزرجى ثم الساعدى و کان کبیر الخزرج فى ذلک الوقت و ذکر ابن اسحاق فى آخر السیره ان اسید بن حضیر فى بنى عبد الاشهل انحازوا الى ابى بکر و من معه و هؤلاء من الأوس و فى حدیث ابن عباس عن عمر: تخلفت عنا الأنصار بأجمعها فى سقیفه بنى ساعده فیجمع بأنهم اجتمعوا اولا ثم افترقوا، و ذلک ان الخزرج و الأوس کانوا فریقین و کان بینهم فى الجاهلیه من الحروب ما هو مشهور، فزال ذلک بالاسلام و بقى من ذلک شیء فى النفوس، فکانهم اجتمعوا اولا فلما رأى أسید و من معه من الاوس ابابکر و من معه افترقوا من الخزرج ایثاراً لتأمیر المهاجرین علیهم دون الخزرج.
[۴]. شیخ طبرسی، این جریان تاریخى را با کمى اختلاف در عبارت در کتاب الاحتجاج (۱/۱۱۴) در ترجمه سلیم بن قیس هلالى بیان کرده است. «تحقیق»
[۵]. تاریخ طبری، ۲/۴۵۵-۴۵۶، حوادث سال ۱۱ هجری، ذکر خبر عما جرى بین المهاجرین و الانصار فى امر الاماره متن حدیث را در همین مجلست نقل کردیم.
و نیز ابن اثیر در الکامل فى التاریخ، ۲/۳۲۸ و ۳۲۹، حوادث سنه ۱۱ هجری، حدیث السقیفه و خلافه ابى بکر مینویسد:
… و سمع عمر الخبر فأتى منزل النبى و ابو بکر فیه، فأرسل الیه ان اخرج الى فأرسل الیه انى مشتغل، فقال عمر قد حدث امر لابد لک من حضوره…،
ابى مخنف در تراخى خود، ۱/۳۹، کتاب السقیفه، ما جرى بین المهاجرین و الأنصار فى امر الإماره فى سقیفه بنى ساعده، جریان را این گونه نقل کردهاست:
و أتى عمر الخبر فأقبل الى منزل النبى فأرسل الى ابى بکر و ابو بکر فى الدار و علىّ بن ابى طالب دائب فى جهاز رسول الله فأرسل الى ابى بکر أن اخرج الى فأرسل الیه انى مشتغل، فأرسل الیه انه قد حدث امر لابدّ لک من حضوره، فخرج الیه فقال: اما علمت ان الأنصار قد اجتمعت فى سقیفه بنى ساعده یریدون ان یولوا هذا الأمر سعد بن عباده و احسنهم مقاله ان یقول: منا امیر و من قریش امیر، فمضیا مسرعین نحوهم…
ابن حجر عسقلانى در فتح الباری، ۷/۳۰، کتاب فضائل الصحابه، باب فضل ابى بکر بعد النبى باب قول النبى «لو کنت متخذا خلیلا» ذیل حدیث ۳۶۶۸، چنین نقل کرده است:
و فى روایه ابن عباس المذکوره فقلت له یا ابابکر انطلق بنا الى اخواننا من الأنصار. و زاد ابو یعلى من روایه مالک عن الزهرى فیه، فبینما نحن فى منزل رسول الله اذا رجل ینادى من وراء الجدار ان اخرج الى یا ابن ا لخطاب. فقلت: الیک عنى فإنا عنک مشاغیل؛ یعنى بأمر رسول لاله فقال له انه قد حدث امر، فان الانصار اجتمعوا فى سقیفه بنى ساعده فأدرکواهم قبل ان یحدثوا امراً یکون فیه حرب. فقلت لأبیبکر انطلق –فذکره– قال: فانطلقنا نؤمهم…
همچنین ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۳۰/۲۸۲۲، رقم ۳۳۹۸، شرح حال عبد الله بن عتیق (ابوبکر) و ابن حبان در صحیح خود ۲/۱۵۵، ح ۴۱۴، باب حق الوالدین، ذکر الزجر عن ان یرغب المرء عن الآباء… حدیث را همانند ابن حجر نقل کردهاند.
[۶]. و اذا ثبت حصول الامامه بالاختیار و البیعه، فاعلم ان ذلک لا یفتقر الى الاجماع… بل الواحد و الاثنین من اهل الحل و العقد کاف فى ثبوت الامامه… و ذلک لعلمنا ان الصحابه مع صلابتهم فى الدین اکتفواه بذلک، کعقد عمر لأبیبکر و عقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان و لم یشترطوا اجتماع من فى المدینه (من اهل الحل و العقد) فضلا عن اجماع الأمه.
المواقف، قاضى ایجی، مرصد۴، مقصد۳ فیما تثبت به الامامه (با استفاده از شرح المواقف جرجانی، ۸/۳۵۲).
[۷]. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص۶۷، باب خلفاء الراشدین، ابوبکر الصدیق، فصل فى مبایعته.
سیوطى جریان را از زبان خلیفه دوم این گونه نقل میکند:
روى الشیخان ان عمر بن خطاب خب الناس مرجعه من الحج فقال فى خطبته: قد بلغنى ان فلانا منکم یقول: لو مات عمر بایعت فلاناً. فال یغترنَّ امرء ان یقول ان بیعه ابىبکر کانت فلته. ألا و انها قد کانت کذلک، الا ان الله وقى شرها و لیس فیکم الیوم من تقطع الیه الأعناق مثل ابى بکر و انه کان من خیرنا حین توفى رسول الله و ان علیا و الزبیر و من معهما تخلفوا فى بیت فاطمه و تخلفت الأنصار عنا بأجمعها فى سقیفه بنى ساعده…
[۸]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۶/۱۰۱۲، و ۲۸ خطبه ۶۶ (من کلام له فى معنى الأنصار).
ابن ابى الحدید به مناسبتهایى جریاناتى را از سقیفه نقل میکند که اثبات میوشد بر خلافت ابوبکر اجماعى صورت نگرفته، بلکه مخالفتهاى جدى نیز وجود داشته است. در اینجا به گزیده برخى از عبارات اشاره میکنیم:
… و حمل سعد بن عباده و هو مریض فادخل الى منزله فامتنع من البیعه فى ذلک الیوم و فیما بعده و اراد عمر ان یکرهه علیها..
سپس در ادامه مینویسد:
…. و ذهب عمر و معه عصابه الى بیت فاطمه منهم اسید بن حضیر و سمله بن اسلم فقال لهم: انطلقوا فبایعوا فأبوا عیه و خرج الیهم الزبیر بسیفه فقال عمر: علیکم الکلب! فوثب علیه سلمه بن اسلم فأخذ السیف من یده فضرب به الجدار ثم انطلقوا به بعلى و معها بنوهاشم و على یقول: انا عبد الله و اخو رسول الله، حتى انتهوا به الى ابى بکر، فقیل له: بایع! فقال: انا حق بهذا منکم، لا ابایع و انتم اولى بالبیعه لی…
و نیز در تاریخ ابى مخنف، ۱/۴۱، و ۴۲، کتاب السقیفه، ما جرى بین المهاجرین و الأنصار فى امر الإماره فى سقیفه بنى ساعده، جریان تخلف سعد بن عباده از بیت را ذکر کرده است.
[۹]. تاریخ طبری، ۲/۴۴۳- ۴۴۴، حوادث سال ۱۱ هجری، ذکر الأخبار الوارده بالیوم الذى توفى فیه رسول الله.
طبرى در پایان حدیثى این جمله را نقل میکند:
فقالت الانصاراو بعض الأنصار لا نبایع الا علیّا.
سپس این حدیث را نقل کردهاست:
عن زیاد بن کلیب قال اتى عمر بن الخطاب منزل على و فیه طلحه و الزبیر و رجال من المهاجرین فقال: و لله لأحرقن علیکم او لتخرجن الى البیعه…
سپس در پایان حدیثى را از حمید بن عبد الرحمن الحمیرى نقل کرده این جملات را آورده است:
خذوا سیف الزبیر فاضربوا به الحجر. قال: فانطلق الیهم عمر فجاء بهما تعباً. و قال لتبایعان و انتما طائعان او لتبایعان و انتما کارهان…
[۱۰]. صحیح بخاری، ۸/۵۸۷، ح ۱۶۷۴، کتاب المحاربین من اهل الکفر و الرده، باب رجم الحبلى من الزناء اذا أحصنت.
بخارى به نقل از خلیفه دوم مینویسد:
… ثم انه بلغنى ان قائلا منکم یقول و الله لو مات عمر بایعت فلانا فلا یغترن امرؤ ان یقول انما کانت بیعه ابى بکر فلته و تمت. الا و انها قد کانت کذلک و لکن الله وقى شرها و لیس منکم من تقطع الأعناق الیه مثل ابى بکر. من بایع رجلا من غیر مشوره من المسلمین فلا یبایع هو و لا الذى بایعه تغره ان یقتلا و انه کان من خیرنا حین توفى الله نبیه الا ان الانصار خالفونا و اجتمعوا بأسرهم فى سقیفه بنى ساعده و خالف عنا على و زبیر و من معهما..
در کلام خلیفه دوم دو عبارت وجود دارد که اثبات مىکند در امر خلافت ابوبکر اجماعى صورت نگرفته است:
اول: «ولیس منکم من تقطع الأعناق الیه مثل بابىبکر من بایع رجلاً من غیر مشوره من المسلمین فلا یبایع هو». نتیجه این جمله آن است که اگر کسى بخواهد همانند ابى بکر بدون مشورت با مسلیمن بوده و در امر خلافت اجماعى صورت نگرفته است، لذا اصرار دارد که پس از آن کسى حق ندارد به شیوهاى که ابوبکر خلیفه شد خلافت را به دست گیرد.
دوم: «خالف عنا على و الزبیر و من معهما». در این جلمه نیز مخالفت صریح امیر المومنین و زبیر و همراهان آنان با خلافت ابى بکر روشن است.
جاى تعجب است که اگر واقعا شیوه به قدرت رسیدن ابوبکر قانونى و شرعى است، چرا خلیفه دوم این روش را براى دیگران نمیپسندد و اگر شرعى و غیر قانونى نیست، چرا از حکومت غیر مشروع و غیر قانونى ابو بکر دفاع میکند و پایههاى حکومت خود را بر آن استوار ساخته است؟
این نکته نیز گفتنى است که خلیفه دوم با جمله «من بایع رجلا من غیر مشوره من المسلمین فلا یبایع هو» مشروعیت خلافت خود را نیز زیر سؤال برده است؛ چه اینکه ابابکر براى نصب عمر براى خلافت با چه کسى از مسلمین مشورت کرد؟ مسلم است که خلافت عمر نه با بیعت و نه با شورى بوده است. بلکه با نصب ابوبکر عمر خلیفه شد. و بنا بر گفته خود عمر خلافتى که بدون مشورت با مسلمین صورت پذیرد، باطل است. همچنین خلافت عثمان هم با این گفته عمر، مشروعیت ندارد. چه اینکه عثمان نیز بدون مشورت مسلمین و تنها با نظر چند نفر به خلافت رسید.
[۱۱]. صحیح مسلم، ۳/۱۳۸۰، ح ۱۷۵۹، کتاب الجهاد و السیر، باب قول النبى: لا نورث ما ترکناه فهو صدقه. مسلم در ضمن حدیث به بیعت امیر المؤمنین اشاره کرده مینویسد:
و لم یکن بایع تلک الأشهر.
[۱۲]. سبل الهدی و الرشاد، ابن حجر عسقلانی، ۳/۵۶، رقم ۳۱۸۰، شرح حال سعد بن عباده بن دُلیم.
ابن حجر جریان را این گونه نقل کرده است:
و قصته [سعد بن عباده] فى تخلفه عن بیعه ابیبکر مشهوره.
[۱۳]. انساب الاشراف، بلاذری، ۲/۲۷۰، امر السقیفه.
بلاذرى مینویسد:
المدائنی، عن عوانه و ابن جعده قال: لم یبایع خالد بن سعید ابابکر الا بعد سته اشهر… و قال غیر المدائنى بایع خالد بن ابابکر بعد شهرین.
و در همین جلد، ص۲۷۲ مینویسد:
ان سعد بن عباده لم یایع ابابکر و خرج الى الشام.
و در همین جلد، ص۲۶۸ مینویسد:
ان ابابکر ارسل الى علىّ یرید البیعه فلم یبایع.
در همین جلد، ص۲۶۴، مینویسد:
لما قبض نبى الله انحاز الانصار الى سعد بن عباده فى سقیفه بنى ساعده و اعتزل على و الزبیر و طلحه فى بیت فاطمه و انحاز المهاجرون الى ابى بکر و معهم اسید بن حضیر فى بنى عبد الأشهل و رسول الله فى بیته یفرغ من امره.
[۱۴]. روضه الصفا، خاوند شاه، ۴/۱۶۷۷، بخض ۲، خلفاء راشدین- سقیفه بنى ساعده.
خاوند شاه جریان را این گونه نقل میکند:
زمرهاى از اخبار بر آنند که سعد مخالفت جمهور کرده، با صدیق بیعت نکرده و از مدینه بیرون آمد، به جانب شام رفت، بعد از مدتى به تحریک یکى از عظماى ملت مقتول شد.
[۱۵]. الاستیعاب، ابن عبد البر، ۳/۹۷۳، رقم ۱۶۳۳، شرح حال عبد الله بن ابى قحافه (ابوبکر)
ابن عبد البر مینویسد:
تخلف عن بیعته سعد بن عباده و طائفه من الخزرج و فرقه من قریش ثم بایعوه بعد غیر سعد.. و قیل انه تخلف عنه من قریش على و الزبیر و طلحه و خالد بن سعید بن العاص ثم بایعوه بعد و قد قیل ان علیّاً لم یبایعه الا بعد موت فاطمه.
[۱۶]. تاریخ الیعقوبی، ۱/۱۲۴، خبر سقیفه بنى ساعده و بیعه ابى بکر.
یعقوبى پس از آنکه جریان فوق را نقل میکند، در ص۱۲۶، از همین جلد مینویسد:
و بلغ ابابکر و عمر ان جماعه من المهاجرین و الأنصار قد اجتمعوا مع علىّ بن ابى طالب فى منزل فاطمه بنت رسول الله فأتوا فى جماعه حتى هجموا الدار و خرج على و معه السیف فلقیه عمر فصارعه عم فصرعه و کسر سیفه و دخلوا الدار، فخرجت فاطمه فقالت: و الله لتخرجن او لأکشفن شعرى و الأعجلن الى الله. فخرجوا و خرج من کان فى الدار و اقام القوم ایاماً ثم جعل الواحد بعد الواحد یبایع و لم یبایع على الا بعد سته اشهر و قیل اربعین یوما.
و نیز ابن کثیر در البدایه و النهایه، ۵/۲۶۶، حوادث سنه ۱۱ الهجری، قصه سقیفه بنى ساعده و در السیره النبویه، ۴/۲۱۶، حودث سال ۱۱ هجری، فصل فى ذکر امور مهمه وقعت بعد وفاته و قبل دفنه، قصه سقیفه بنى ساعده؛ ابن حبان در الثقات، ۲/۱۵۴، حوادث سال ۱۰، هجری، استخلاف ابى بکر، احمد بن حنبل در سند، ۱/۵۵، آخر مسند عمر بن الخطاب، حدیث السقیفه، عبد الرزاق الصنعانى در المصنف ۵/۴۴۲، ح ۹۷۵۸، کتاب المغازی، بیعه ابى بکر و ابن حجر مکى در صواعق المحرق، ص۱۰، باب ۱، فصل ۱ با اختلاف کمى در الفاظ در ضمن حدیثى طولانى از عمر بن الخطاب چنین نقل میکنند:
ان علیا و الزبیر و من کان معهما تخلفوا فى بیت فاطمه و تخلفت الأنصار عنا بأجمعها فى سقیفه بنى ساعده.
ابن اثیر در اسد الغابه، ۳/۲۲۲، شرح حال ابوبکر، خلافته مینویسد:
و تخلف عن بیتعه على و بنو هاشم و الزبیر بن العوام و خالد بن سعید بن العاص و سعد بن عباده الانصاری.
و در ۱/۳۷، شرح حال أبان بن سعید بن العاص مینویسد:
و کان ابا احدُ مَن تخلَّف عن بیعه ابى بکر.
شبلنجى در نور الابصار، ص۱۱۰، باب ۱، فصل فى ذکر مناقب ابى بکر، مىنویسد:
و تخلف عن بیعته علىّ بن ابى طالب و بنو هاشم و الزبیر بن العوام و خالد بن سعید بن العاص و سعد بن عباده الأنصاری.
ابن حجر عسقلانی، در فتح الباری، ۷/۳۰، شرح حدیث ۳۶۶۸، کتاب فضائل الصحابه، باب قول النبى لو کنت متخذا خلیلاً… مینویسد:
ان علیا و الزبیر و من کان معهما تخلفوا فى بیت رسول الله.
و ابن اثیر در الکامل فى التاریخ، ۲/۳۲۵، حوادث سال ۱۱ هجری، حدیث السقیفه و خلافه ابى بکر مینویسد:
فقال الأنصار او بعض الانصار لا نبایع الا علیا. قال: و تخلف على و بنو هاشم و الزبیر و طلحه عن البیعه و قال الزبیر لا أعمد سیفا حتى یبایع علیّ… و الصحیح ان امیر المؤمنین ما بایع الا بعد سته اشهر.
و اسکافى در المعیار و الموازنه، ص۴۵، طریق انعقاد الامامه بنظر المؤلف مینویسد:
و قد وصفنا لکم بیعه ابیبکر و کیف کان سببه و انها کانت على العجله دون الانتظار و المشوره و ان الذى تولى عقده رجلان فى البدء: عمر و أبو عبیده انهم سعوا فیها و طلبوها بعد ان کان العقد للأنصار و ما کان من خلاف سعد و یمینه و قول سلمان و غره و روى ان علىّ بن ابى طالب لم یبایع اشهرا…
ابن عبد ربه در عقد الفرید، ۵/۱۲، کتاب العسجده الثانیه، سقیفه بنى ساعده، الذین تخلفوا عن بیعه ابى بکر مینویسد:
على و العباس و الزبیر و سعد بن عباده، فاما على و العباس و الزبیر فقعدوا فى بیت فاطمه حتى بعث الیهم ابوبکر عمر بن الخطاب لیخرجوا من بیت فاطمه، و قال له: ان ابوا فقالتهم. فأقبل بقبس من نار على ان یضرم علیهم الدار، فلقیته فاطمه فقالت: یا ابن الخطابّ أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم، او تدخلوا فیما دخلت فیه الامه!
مسعودى در مورج الذهب، ۲/۳۰۱، باب ذکر خلافه ابیبکر، یوم السقیفه، در کیفیت بیعت ابیبکر مینویسد:
و خرج سعد بن عباده و لیبایع… و لم یبایعه احد من بنى هاشم حتى ماتت فاطمه رضى الله عنها.
ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۱/۱۸، تخلف سعد بن عباده عن البیعه.
ابن قتیبه مینویسد:
و ان بنى هاشم اجتمعت عند بیعه الأنصار لاى علىّ بن ابى طالب و معهم الزبیر بن العوام.
سپس در ادامه مینویسد:
و اما على و العباس بن عبد المطلب و من معهما من بین هاشم فانصرفوا الى رجالهم و معهم الزبیر بن العوام فذهب الیهم عمر فى عصابه فیهم اسید بن حضیر و سلمه بن ابى اسلم فقالوا: انطلقو فبایعوا ابابکر، فأبوا… ثم ان علیاً کرم الله وجهه اتى به الى ابیبکر و هو یقول: انا عبد الله و اخو رسوله. فقیل له: بایع ابابکر، فقال: انا احق بهذا الامر منکم، لا أبایعکم و انتم اولى بالبیعه لی…
تاریخ ابى مخنف، ۱/۴۲-۴۳، کتاب السقیفه، امر ابى بکر فى اول خلافته.
ابى مخنف مینویسد:
ان سعد بن عباده لم یبایع ابابکر.
محمد بن جریر طبرى در تاریخ خود، ۲/۴۴۴ و ۴۴۶، حوادث سال ۱۱، ذکر الأخبار الوارده بالیوم الذى توفى رسول الله مینویسد:
تخلف على و الزبیر و اخترط الزبیر سیفه و قال: لا أغمده حتى یبایع علی. فبلغ ذلک ابابکر و عمر فقال عمر: خذوا سیف الزبیر فاضربوا به الحجر، قال: فانطلق ایهم عمر فجاء بهما تعبا و قال: لتبایعان و انتما طائعان او لتبایعان و انتما کارهان، فبایعا.
ابن شحنه در روضه المناظر، حواث سال۱۱، هجری، (بهامش مورج الذهب، ۱/۱۸۸، و ۱۸) حمیدى در الجمع بنى الصحیحین، ۱/۱۰۳، ح۲۶، المتفق علیه من مسند عمر بن الخطاب، مینویسد:
ان الأنصار خالفونا و اجتمعوا بأسرهم فى سقیفه بنى ساعده و خلاف عنا على و الزبیر و من معهما…
با دقت در این احادیث و مخصوصا آنچه ابن عبد ربه و طبرى و دیگران نقل کردند، روش میشود که حکومت ابوبکر بر چه پایههایى بوده است. آیا حکومتى که بر اساس زور و تهدید بر سر کار آمده و با یادگار پیامبر اینگونه برخورد کرده تا آنجا که تهدید به سوزاندن خانه وحى میکند، میتواند با اجماع مسلمین سرکار آمده باشد!؟ این چه اجماعى است که با زور و تهدید به دست میآید؟ این چه اجماعى است که اهل بیت پیامبر^ در آن حضور ندارند؟ این چه اجماعى است که اکابر صحابه از آن بیخبرند؟ حکومتى که براى بیعت گرفتن از اهل بیت پیامبر اکرم همانهایى که قرآن به احترام و مودت با آنها امر کرده است، اینگونه عمل میکند، با مردم عادى چگونه رفتار خواهد کرد؟ و اساسا وقتى دستگاه خلافت با اهل بیت پیامبر با خشونت رفتار کند، آیاعموم مردم جرئت مخالفت با این حکومت را خواهند داشت؟ وقتى اینگونه از مردم بیعت گرفته میشود این بیعت چه ارزشى خواهد داشت؟ مگر در بیعت اختیار و رضایت شرط نیست؟ آیا تمام کسانى که با ابوبکر بیعت کردند مختار بودند؟ اگر کسى را به زور از خانهاش بیرون آورند، همچنان که طبرى و دیگران نقل کردند (فانطلق الیهم عمر فاء بهما تعبا) «عمر به سوى امام على و زبیر رفت و آنان را با خشونت بیرن کشید» آیا باز هم او را مختار میتوان دانست؟
[۱۷]. صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۵۰، باب ۱۱، فصل۱ آیه ۴٫
ابن حجر همین دو حدیث را با همین الفاظ نقل کرده است، لکن در انتهاى حدیث اول آنچه سلطان الواعظین به آن اشاره کرده: «فلیتمسک بها» را نیاروده، اما در ص۲۳۶، بعد از خاتمه، تتمه، باب الأمان ببقائهم، هر دو حدیث را اینگونه نقل کردهاست:
و عن المحب الطبرى لأبى سعید فى شرف النبوه بلا اسناد حدیث انا و اهل بیتى شجره فى الجنه و اغصانها فى الدنیا فمن تمسک بها اتخذ الى ربه سبیلا.
و اورد ایضا بلا اسناد حدیث فى کل خلف من امتى عدول من اهل بیتى ینفون عن هذا الدین تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین.
و نیز محب الدین طبرى در ذخائر العقبی، ص۱۶، قسم ۱ باب فى فضل اهل البیت، و قندوزى در ینابیع الموده ۲/۳۶۶، ح ۴۷، باب ۵۸، همین دو حدیث را نقل کردهاند.
شایان ذکر است که ابن حجر در ص۲۳۶، احادیث دیگرى در فضیلت اهل بیت نقل کرده که به یک حدیث اشاره میکنیم:
و فى روایه لأحمد و غیره: النجوم امان لأهل السماء، فاذا ذهبت النجوم ذهب اهل اسماء و اهل بیتى امان لاهل الارض، فاذا ذهب اهل الارض و صح النجوم امان لأهل الارض من الغرق و اهل بیتى امان لأمتى من الاختلاف – اى المؤدى لاستئصال الامه– فإذا خالفتها قبیله من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس.
[۱۸]. در همین مجلس گذشت.
[۱۹]. سبل الهدی و الرشاد، ابن حجر عسقلانی، ۳/۵۶، رقم ۳۱۸۰، شرح حال سعد بن عباده.
ابن حجر مینویسد:
و قصته [سعد بن عباده] فى تخلفه عن بیعه ابیبکر مشهوره و خرج الى الشام فمات بحوران.
[۲۰]. در همین بحث گذشت.
و نیز ابى مخنف، در تاریخش ۱/۴۲، کتاب السقیفه، امر ابى بکر فى اول خلافته.
جریان را با این الفاظ نقل میکند:
ان سعد بن عباده لم یبایع ابابکر و خرج الى الشام، فبعث عمر رجلا و قال: ادعه الى البیعه… فدعاه الى البیعه، فقال لا أبایع قریشا قط… فرماه بسهم فقتله.
ابن عبد ربه در عقد الفرید، ۵/۱۳، کتاب العسجده الثانیه، سقیفه بنى ساعده، الذین تخلفوا عن بیعه ابیبکر، جریان را به این الفاظ نقل میکند:
ابو منذر هشام بن محمد الکلبی، قال: بعث عمر رجلا الى الشام فقال: ادعه الى البیعه و احمل له بکل ما قدرت علیه، فان ابى فاستعن الله علیه. قدم الرجل الشام، فلقیه بحوران فى حائط، فدعاه الى البیعه فقال: لا ابایع قرشیا ابداً. قال: فانى اقاتلک! قال: و ان قاتلنی! قال: أفخارج انت مما دخلت فیه الأمه؟ قال: اما من البیعه فانا خارج. فرماه بهم فقتله.
میمون بن مهران عن ابن سیرین قال رومى سعد بن عباده بسهم فجود دفیناً فى جسده فمات فبکته الجن.
و ابن حجر عسقلانى در فتح الباری، ۷/۱۲۶، شرح حدیث ۳۸۰۷، کتاب مناقب الانصار، باب منقبه سعد بن عباده سعد بن عباده مینویسد:
لم یقع من سعد بعد ذلک شیء یعبا به الا انه امتنع من بیعه ابیبکر فیما یقال و توجه الى الشام فمات بها.
منبع: برگرفته از کتاب شیهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد