کاشفی و تفسیر قرآن(۱)
استاد سعید نفیسی در تاریخ نظم و نثر در ایران جلد یکم، صص۲۴۵تا ۲۴۸نوشته است که کاشفی از دانشمندان قرن نهم است؛ در شهر سبزوار ولادت یافته و نخست در شهر سبزوار می زیسته و به وعظ مشغول بوده و حافظه سرشار و دانش بسیار داشته و مجالسِ وعظِ او مردم را به خود جلب می کرده است، بعدها در هرات هم موعظه کرده؛ سرانجام در سال ۹۱۰هجری درگذشته است. وی دانشمند بسیار پرکاری بوده در زبان فارسی و عربی دست داشته و تألیفات فراوان داشته است. در تفسیر، مواهب علّیه را به فارسی نوشته، که به تفسیر حسینی (۱) معروف است. اصولاً کلمه تفسیر، مأخوذ از فَسَرَ و سَفَر می باشد؛ گفته اند: استفرتِ المراه عن وجهها:اذا کشفته یا اَسفَرَ: اذا ظَهَرَ تفسیر از فَسر: ابانه و کَشف است در کتاب قاموس: الفَسر: الابانه وَ کَشفُ المُغطی در لسان العرب: الفَسر: البیان. الفَسرُ: کَشفُ المُغطی تفسیر: کشف المراد عن اللفظِ المشکل مراد از تفسیر: کشف معنای لفظ و اظهار آن است
غرض از علم تفسیر:
به دست آوردنِ نیرویی است که به وسیله آن بتوان احکام صحیح شرعی را از آیات قرآنی استنباط کرد و به معنای کلمات به خوبی پی برد. بنابراین تفسیر دانش است که با آن معانی آیات قرآنی روش می شود و مراد و منظور خدا از آیات قرانی به قدر استعداد بشری شناخته می شود. قرآن پژوهان میان تفسیر و تأویل فرقی گذاشته اند: راغب اصفهانی گفته: تفسیر بیشتر در الفاظ استعمال می شود و تأویل در معانی مانند تأویل رؤیا. تفسیر در ظاهر لفظ است، مانند اینکه بگویند: تفسیرِ صراط=طریق و صیّب=مَطَر و تأویل: باطنِ لفظ است. تأویل مأخوذ از اَول است: رجوع لِعاقبه الامر. مثلاً اِنَ ربَّکَ لَبِالمرصاد تفسیرش آنست که کلمه «مرصاد» از رَصَد است و به معنای مراقبت می باشد و مرصاد بر وزن مِفعال است. ولی تأویل آن یعنی: التحذیر مِن التهاوُن بامرالله. گروهی هم گفته اند: تفسیر به روایت بستگی دارد و تأویل به درایت. بعضی گفته اند که تفسیر بیان معانی است که از وضع عبارت مستفاد می شود و تأویل: بیان المعانی التی تستفاد بطریق الاشاره. مثلاً فَلیَنظُرِ الانسانُ الی طعامه؛ سوره عبس (۸۰)۲۴ اِنّا صبَبّنا الماءَ صبّاً؛ سوره عبس(۸۰)۲۵ ترجمه حرفی که نقل کلام است از زبانی به زبان دیگر با رعایت قوانین، تفسیر قرآن نیست، ولی ترجمه تفسیری که در واقع شرح کلام اوّلیه است و بیان معنای آن به زبان دیگر، تفسیر است. برای بیان مطلب مثلاً آیه ۲۹/اِسراء(۱۷): «و لا تَجعَل یَدکَ مَغلُولهً اِلی عُنُقِکَ وَلا تَبسُطها کُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلُوماً محسُوراً» ترجمه و معنی آن بازداشتن و نهی کردن آدمی است از اینکه دست بسته اش را نباید به گردنش بگذارد و حال آنکه اگر دقت شود درمی یابیم که ترجمه حرفی آن بازداشتن و نهی کردنِ آدمی است از اینکه دست بسته اش را نباید به گردنش بگذارد و حال آنکه اگر دقّت شود درمی یابیم چنین چیزی، معقول نیست، در صورتی که ترجمه تفسیری آن اینست که آدمی از تبذیر و زیاده روی و از خسّت و تنگ نظری باید اجتناب کند. فردوسیِ بزرگ گویا از همین آیه، مایه گرفته و چند دستور سودمند را برای خوب زیستن در اشعار زیر گفته است: چو داری به دست اندرون خواسته زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد نباید فشاند و نباید فشرد (شاهنامه بروخیم، ج۸، ص۲۳۷۵)
بنابراین اگر دقّت شود، درمی یابیم که برای قرآن ترجمه تفسیری ضرورت دارد. و در ترجمه تفسیری باید ۱ـ مفسّر از لغتِ عربی آگاه باشد تا بتواند در شرحِ مُفردات الفاظ بحث کند ۲ـ نحو بداند تا معانیِ مختلف کلام را با اختلاف اِعراب بشناسد ۳ـ یک مفسّر اگر بخواهد جامعیّت داشته باشد باید تصریف و اشتقاق بداند زیرا ممکن است که کلمه ای از دو ریشه مشتّق شود و در هر یک معنای خاصّی داشته باشد. ۴ـ یک مفسّر باید علوم بلاغی بداند. زمخشری نویسنده تفسیر کشّاف -متوفّی به سال ۵۳۸هجری دو فنّ معانی و بیان را از علوم مختصّ به قرآن می داند و معتقد است که فقیه هر چند که در مسائل فقهی بر اقران پیشی گیرد و عالم علم کلام هر قدر در علم کلام فرد برجسته ای شود و محدّث در اخبار و احادیث هر چند که اهمیّت پیدا کند و شاخص گردد و خطیب ز حسن بصری در سخنوری برتر شود و عالمِ علم نحو از سیبویه نحوی تر گردد؛ هیچ یک به حقیقتی نمی رسند مگر این که در دو رشته از دانش یعنی علم معانی و بیان که مختص به قرآن است، براعت و کمال پیدا کنند. و به گفته زمخشری در صفحه ۳مقدّمه تفسیر کشّاف چاپ مصر«…لا یغوص علی شیءٍ من تلک الحقائق الّا رجلٌ قد بَرَعَ فی علمین مختصّین بالقرآن و هُما علم المعانی و البیان». 5ـ مفسّر باید علم کلام، علم فقه، اسباب نزولِ قرآن، علم ناسخ و منسوخ هم بداند(۲) قرآن مجید که بر نبیّ امیّ و عرب اُمّی نازل شد، صحابه در درک و فهم متفاوت بودند، برخی خوش فهم بودند و بعضی کم فهم، برخی بیش از اندازه ملازم پیامبر بودند و در نتیجه اسباب نزول آیات را می شناختند. «اِنّ الصحابهَ لم یکونوا فی درجتهم العّمیه و مَواهبهم العقلیه سَواءٌ». پیامبر آیات را برای اصحاب توضیح می داد و آیات مجمل را تبیین می کرد، و ناسخ و منسوخ را تشریح می کرد. در دوران نخستین، تفسیر مبتنی بر چند چیز بود، تفسیر قرآن به قرآن مثلاً سخنی که در آیه ای به ایجاز گفته شده بود، در جای دیگر به طور مشروح و مبسوط بیان شده بود. مأخذ دومی که صحابه برای تفسیر آیات بدان رجوع می کردند، شخص رسول الله بود و در کتابها، ابوابی در تفسیر مأثور از رسول الله هست. وقتی که صحابه در تفسیر آیه ای، در کتاب خدا چیزی نمی جُستند و امکان مراجعه به رسول الله هم نبود که از آن حضرت بپرسند، به اجتهاد خود عمل می کردند و در این اجتهاد، شناخت لغت، و شناخت عادات عرب لازم بود و نیروی فهم و ادراک هم ضرورت داشت؛ مثلاً در آیه «لَیسَ البِرُّ بِاَن تَأتُوالبیُوتَ مِن ظُهُورِها…»(بقره (۲)۱۸۹) این آیه فهم آن موکول به شناخت عرف و عادت در جاهلیّت است در وقت نزول. شناخت اسباب نزول برای درک فهم آیات ضرورت دارد. «مَعرفهُ سَبَب النزول یُعین علی فهمِ الآیهِ فَاِنَّ العلم بالسُّبب یورث العلم بالمسبّب» برخی از صحابه مفسّر بودند و مشهورترین صحابه مفسّر بنا به گفته سیوطی عبارت بودند از خلفای اربعه و ابن مسعود، ابن عباس، ابی بن کعب، زیدبن ثابت، ابوموسی اشعری، عبد الله بن ربیر. در این میان علی(ع) از همه مشهورتر است در تفسیر؛ زیرا مدّتی هم از مَهّامَ امور فارغ بود. از عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود هم مطلب زیاد نقل شده است. ابن عباس را «حِبرالاُمه» گویند. اصولاً ابن عباس نبوغی هم داشته است. در کتاب «اُسدُالغابه فی معرفه الصحابه» نوشته ابن اثیر نقل شده است: «ابن عباس اعلم اُمَّه محمّد بما نُزِل علی محمد.» و علّت آن چند چیز است: ۱ـ دعاء پیامبر اکرم درباره او «اللهم عَلَمه الکتابَ و الحکمه» و فی روایه: «اللّهم فقّهه فی الدین و علّمه التأویل». 2ـ نَشانه فی بیت النبوّه و مُلازمته لرسول الله(ص) فکان یسمع منه الشیئ الکثیر. ۳ـ مُلازمته الاکابر الصحابه بعد وفاهه النبی صلی الله علیه ….«یأخذ عنهم و یروی لهم و یعرف مواطن نزول القران و اسباب النزول». 4ـ حافظه عجیبی داشت «و کثیراً ما کان یستشهد للمعنی الذی یفهمه من لفظ القران بِالبَیت و الاکثر من الشعر العربی». بسیاری از صحابه و بسیاری از تابعین برای درک چیزهای مشکل به او رجوع می کردند او نیز برای فهم بسیاری از مفاهیم قرآنی به شعر جاهلی هم مراجعه می کرد تا در فهم کلمات قرآنی از شعر کمک بگیرد.«اِنَّ الشّعر دیوانُ العَرَبِ». مسلمانان نخستین، معانی و مفاهیم آیات را بخوبی درک می کردند و چنانچه مفهوم آیه ای را نمی فهمیدند به شخص رسول الله مراجعه می کردند ولی پس از اندک زمانی که فِرَق گوناگون مذهبی درست شد و هر یک برای اثبات اعتقادات خود به قرآن تمسّک می جُست و از آیات مدد می گرفت، بناچار هر فرقه به گونه ای آیات را تفسیر می کرد و در نتیجه روشهای گوناگون در تفسیر به وجود آمد. برخی به نقل روایات و اقوال صحابه، تابعان و امامان معصوم اکتفاء می کردند و مثلاً می گفتند آیه «وَمِنَ النّاسِ مُن یَشری نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضات اللهِ…»(سوره بقره(۲)۲۰۶) درباره امام علی علیه السّلام است شیخ محمد جواد بلاغی در تفسیر «آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن» به نقل از تفسیر تبیان شیخ طوسی و به روایت از امام محمّدباقر علیه السّلام نوشته است: «اِنَّهُ قالَ نَزَلت فی عَلّیٍ (ع) حینَ باتَ علی فِراشِ رَسولِ الله(ص) لَمّا اَرادَت قُرَیشُ قَتلَهُ(ص)». و همو در این باب، اقوالِ فراوانی را روایت کرد و از امام زین العابدین، علیه السلام، نیز نقل کرده است که «قالَ: اَوّلُ مَن شَری نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاه اللهِ علیُّ بنُ ابی طالبٍ عِندَ مَبیتِه علی فِراشِ رَسوُلِ الله(ص)»(2) همین مفسّر ذیل آیه: «فَتَلقّی آدم مِن رَبِّه کَلِماتٍ فتابَ عَلَیهِ…»البقره(۲)۳۸ درباره تفسیر «کلمات» از ابن عبُاب روایت کرده که از رسول خدا در این باره سؤال کردم «سَأَلتُهُ عَنِ الکماتِ التی تَلَقّاها آدَمُ مِن رَبِّهِ قالَ: سُئِلَ بِحَقِّ مُحَمّدٍ وَ عَلیٍّ وَ فاطِمَهٍ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَینِ عَلَیهِمُ السَّلامُ، فَتابَ علیه و رُوِیَ عَن طریق الإمامیّه نَحوُ ذلکَ…» در تفسیر «آلاء الرحمن فی تفسیرِ القران» شیخ محمد جواد بلاغی نجفی، متوّفی به سال ۱۳۵۲هجری قمری این خطّ مشی بخوبی مشهود است. این تفسیر از سوره «فاتحه الکتاب» آغاز می شود و به آیه: «وَ الَّذینَ آمَنوُا وَ عَمِلو الصّالحِاَت سَنُدخِلُهُم جَنَّاتٍ تَجری مِن تحتِهَا الأنهارُ خالِدینَ فیها اَبَداً». سوره النساء(۴)/۵۷ ختم می گردد. تفسیر مزبور در دو جزء نوشته شده و در یک مجلّد به چاپ رسیده است. این مفسّر، در مقدمّه جزء اوّل، از اعجاز قرآن و این که قرآن مُعجزه است، سخن گفته در مُقدّمه تفسیرش، اعجاز قرآن را از جنبه های گوناگون بررسی کرده و سرانجام از این جهت که در قرآن، نظام تشریعی عادلانه ای وجود دارد، هم معجزه دانسته؛ زیرا او مقررّات و قوانین قرآنی را با نظامهای جور و ستم مقایسه کرده و نتیجه گرفته که آن گونه شریعت ها، از فکر سخیف بشر سرچشمه گرفته، در صورتی که شریعت اسلام، از منبع وحی الهی. او معتقد است که بسیاری از آیات قرآنی که جنبه اخلاقی دارد، می تواند جوامع را به سعادت رهنمون باشد؛ زیرا این آیات که در دوران توحّش و بربریّت عرب نازل شده توانسته است دنیای تاریک عرب را که در ظلمت جهل فرو رفته، روشن سازد مثلاً آیه «اِنَّ اللهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ و الإحسانِ و ایتاء ذِی القُربی و یَنهای عَنِ الفحشاءِ وَ المُنکَرِ وَ البَغیِ یَعظُکم لَعَلَّکم تَذکّرونَ» سوره نحل(۱۶/۹۰) که دارای سه دستور اثباتی و سه دستور نفیی می باشد و به قول ابوالسعود محمدبن محمّد عمادی-متوفّی به سال ۹۵۱هجری که در تفسیر خود ذیل آیه مزبور از قول ابن مسعود نوشته است: «هِیَ اَجمَعُ آیه فِی القُرآنِ لِلخَیرِ وَ الشّرِ وَ لَو لَهُم یَکُن فیه غَیرُ هذه الآیه لَکَفَت فی کونِه تبیاناً لِکُّلِ شَیءٍ…» در دوران معاصر هم که دانشهای جدید پیدا شد، گروهی کوشیدند تا میان آیات قرآنی و علوم جدید، رابطه برقرار کنند و بگویند که در قرآن مجید از دانشهای گوناگون یا بطور صریح و روشن سخن گفته شده و یا به طریق اشاره و تلمیح. اینان می گفتند به مصداق (۳) آیه «…ولارَطبٍ و لا یابِسٍ الّا فی کتابٍ مبین ٍسوره الانعام(۶)/۵۹ تمام مسائل علمی همچون حرکات کائنات که دائم در حرکت هستند، در قرآن هم گفته شده که «…کُلٌّ فی فَلَکٍ یسبَحوُنَ» (سوره یس (۳۶)/۴۰) یا مثلاً این که می گویند زمین از منظومه شمسی جدا شده، قرآن هم گفته است «…اَنَّ السَّمواتِ وَ الأرضَ کانَتا رَتقاً فَفَتَقناهُما» سوره انبیاء(۲۱)۳۰ یا مثلاً اِنشقاقٍ قمر را از زمین، قرآن هم گفته است و به یک حقیقت علمی که در عصر نزول آیه، کشف نشده بود، امروز حلّ شده و آن جدا شدن کره ماه است از زمین. ولی علّامه مرحوم طباطبائی قبول ندارد و آن را مردود می داند و می گوید: آنان که می گویند: این آیه اشاره است به جدا شدن کره ماه از زمین درست نیست؛ زیرا جدا شدن زمین، اشتقاق است در صورتی که در آیه، اِنشقاق است و انشقاق یعنی پاره شدن چیزی و دو نیم شدن آن، و جدا شدن چیزی را از چیز دیگر، انشقاق نمی گویند. مفسّرانی که می کوشند تا میان آیات قرآنی و علوم جدید، رابطه برقرار کنند، می گویند: طَبَقات اَرض که هفت است، قرآن هم در آیه: «اَللهُ الَّذی خَلَقَ سَبعَ سَمواتٍ وَ مِنَ الارضِ مِثلَهُنَّ …» سوره الطّلاق(۶۵)۱۲ بدین نکته اشاره کرده است. یا مثلاً این نکته که دانشمندان پس از تحقیق، به این نتیجه رسیده اند که اگر کوهها نباشد، زمین در گردش و حرکت خود، با اشکال روبروست و کوههای روی زمین، سبب شده که جنبش زمین کمتر شود و این همان چیزی است که در دو آیه: «وَ اَلقی فِی الأرضِ رَواسیَ اَن تَمیدَ بِکُم …». سوره النّحل(۱۶)/۱۵ «وَخَلَقَ السَّمواتِ بِغیرِ عَمَدٍ تَرَونَها وَ اَلقی فِی الأرضِ رَواسِیَ اَن تَمیدَ بِکُم …» سوره لقمان (۳۱)/۱۰ نیز بدان، اشاره شده است.
پی نوشت:
۱ـ اندکی از مطالب این مقاله در مجلس بزرگداشت ملاحسین واعظ کاشفی سبزواری [در دانشگاه سبزوار]در اردیبهشت ماه ۱۳۸۶خوانده شد. ۲ـ برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به تفسیر ابوالفتوح رازی، چاپ شعرانی ج ۱٫ونیز رجوع شودبه الاتقان، سیوطی، ج۲، ص۱۸۰، چاپ مصر۱۳۴۳٫ ۳ـ این آیه، با ملاحظه صدر و ذیلش، به هیچ وجه متضمن چنان معنائی که در ذهن همگان رسوخ کرده، نیست، بلکه مراد از کتاب مبین در آیه، لوح محفوظ است که تمام حوادث جهان از کوچک و بزگ در آن، تثبیت است و در حقیقت، گنجینه علم خداست. آغاز آیه چنین است :«وَعِندَهُ مَفاتِحُ الغَیب الّا یَعلَمُها الّا هوَ وَ یَعلَم ما فیِ البَرِّ وَ البَحرِ و ما تسقُطُ مِن وَرَقهٍ اِلّا یَعلمُها و لا حَبَّه فی ظُلُماتِ الارضِ و لاَ رَطبٍ و لا یابِسٍ اِلّا فی کِتابٍ مُبینٍ» سوره الانعام(۶)/۵۹٫
منبع: پایگاه نور- ش۱۴

















هیچ نظری وجود ندارد